جلسه 012 - فکر و ذکر ۷ (۱۴۰۴)
شماره جلسه
12
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1404
ماه
0
روز
0
متن کامل (خام) ‌ جلسه 012 - فکر و ذکر ۷ (۱۴۰۴)

اردوی فکر و ذکر (7)؛ جلسه 12 18/06/1404

سلام علیکم و رحمة الله.

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم/ بسم الله الرحمن الرحیم/ الحمدلله رب العالمین، صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین.

سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه شما عزیزان.

هدیه محضر مقدس رسول اکرم، پیامبر اعظم، و وجود مقدس آقا امام زمان و وجود مقدس حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیهم اجمعین، صلوات بلند ختم بفرمایید.

تعریف ذاتی انسان: روح خدا و بی‌نهایت‌طلبی

گفتیم که ما باید در برخورد با خودمان و سایر اشیا، تعریف ذاتی را از عرضیات جدا بکنیم. یعنی واقعاً ذاتی هر شیء را بفهمیم. ذاتی انسان چیه؟ ذاتی انسان روح خداست، روح‌الله. یعنی آن روحی که عاشق بی‌نهایت است، یعنی الله. این ذهنتان و دلتان را عادت بدهید که هر وقت کلمه بی‌نهایت را به کار می‌بریم، چه کسی را جایش بگذارید؟ الله. این خیلی مهم است. دقیق‌ترین تعریف از انسان و سنگ بنای همه معارف، علوم و خلقت، توجه کنید، سنگ بنای همه معارف، علوم و خلقت چیه؟ لا اله الا بی‌نهایت.

لا اله الا الله: سنگ بنای معارف و هدف خلقت

یک ذره دقیق‌ترش می‌کنم، بنویسید: لا اله الا انسان بی‌نهایت. الهی نیست برای انسان، معنیش این است دقیقاً، جز بی‌نهایت. چون وقتی می‌گویی «لا اله»، نفی اله می‌کنی. اله، باید بگویی برای چه نفی اله می‌کنیم؟ اگر برای منِ خانم و آقا می‌گویید، خب غلط است. چون منِ خانم و آقا در مقام خانمی و آقایی، اله هم جنس مخالف است. اگر برای منِ فرشته داری نفی اله می‌کنی، آن هم غلط است. چون در مقام فرشته‌ای، منِ اله هم چیه؟ علم و دانش و این‌جور کارهاست. در مقام گیاهی نفی اله می‌کنی، آن هم غلط است. چون منِ اله هم آنجا خوردن و رشد و خوشگلی و ورزش و قدرت بدنی و بچه‌آوری و فرزندآوری و این‌جور چیزهاست. برای من به عنوان انسان درست است. لا اله برای انسان، یعنی آن موجود ذاتی، ذات انسان است و حقیقت انسان است، لا اله برای انسان، به غیر از بی‌نهایت که حالا در اردوی لا اله الا الله، ما الحمدلله این بحث‌ها را جلوتر کردیم، دیگر حالا الان روی آن خیلی متوقف نمی‌شویم. گزاره «لا اله الا الله» هم هدف خلقت انسان را مشخص می‌کند، هم هدف خلقت جهان را. یعنی اگر کسی بخواهد بفهمد علت خلقت چیست، علت خلقت را چه چیزی تعیین می‌کند؟ لا اله الا الله. آن تعیین می کند. با آن می‌فهمی که هدف این است که یک عاشقی به معشوقش برسد. کل این داستان خلقت، داستان این روحی است که از خدا جدا شده، آمده زمین. حالا دلش وطن خودش را می‌خواهد، خانواده آسمانی خودش را می‌خواهد، اصل و نسب خودش را می‌خواهد. می‌خواهد برگردد وطن خودش. کل ماجرا. حالا اگر خواستید قشنگ‌تر، هنری‌تر، دقیق‌تر تو این قرار بگیرید، داستان شاه و طوطی را بخوانید. دیگر داستان شاه و طوطی در انسان‌شناسی، یک گفتیم این‌ها را، هست، داستان مفصل و قشنگی است، داستان خیلی زیبایی است. یک چند جلسه داستان شاه و طوطی. ما از اصلمان، از خانه‌مان، از وطنمان، از عشقمون جدا شدیم، از شاه جدا شدیم، آمدیم به دنیا و کره زمین. این متن داستان حقیقی ماست. آمدیم به کره زمین. همه ماجرا این است که ما باید سالم برگردیم خانه خودمان، وطن خودمان، خارج از دنیا. اینجا ماجرا از اینجا شروع می‌شود. یعنی آن موقع که من آنجا بودم، بی‌نهایت بودم، با خودش بودم، کنار خودش بودم، بی‌نهایت بودن را تجربه کردم. آن عالم را تجربه کردم. من حالا آمدم پایین. الان باید برگردم خانه خودم، وطن خودم. آنجا باید برگردم. این آن واقعیت است. اگر من این را فهمیدم، دیگر به این گل که نگاه می‌کنم، دقیقاً تشخیص می‌دهم به این سیب، گلابی، انگور، انار، نمی‌دانم خیار، به هر چیزی که نگاه می‌کنم یا حیوان، آسمان، زمین، ستاره‌ها، متوجه می‌شوم همه این‌ها توی این داستان، پازل‌های این داستان هستند که کنار هم باید بیایند. دیگر متوجه می‌شوم این اگر این‌جوری است، خوشگل است، زرد است، سفید است، کرم است، نمی‌دانم سبز است، با من تنظیم شده و برای من تنظیم شده. اگر کمک کند، دست من را بگیرد، من بروم بالا، یاد وطنم بیفتم. وقتی به این نگاه می‌کنم، یاد جمیل مطلق بیفتم. زیبای مطلق. یک نشانه از خودش گذاشته، ریسمانی از خودش آویزان کرده. از گیسوان زیبایش، گیسوان مبارکش را آویخته تا پایین. داستان زال و رودابه یادتان هست در فردوسی؟ گیسوانش را آویخته. حبل‌الله این‌ها که شما این را بگیری بروی بالا. برای همین هم به همه آن‌ها می‌گویند چی؟ آیه. آیه یک نشانه خودش است همه اش . بگیر برو بالا. این آیه است.

عدالت و رشد عقلانیت

خب، پس هم هدف خلقت من تعیین شده، هم هدف خلقت سایر موجودات تعریف می‌شود. در حقیقت، نحوه برخورد صحیح را هم با خودم تعیین می‌کند، هم نحوه برخورد صحیح را با چی؟ سایر اشیا، جمادات، گیاهان، حیوانات، همه چیز خودش مشخص می‌کند. اگر من این را بفهممش. همین کلمه «تعریف ذاتی» همه چیز را مشخص می‌کند که اصلاً نحوه ارتباط با اشیا، به‌کارگیری اشیا چه جوری است؟ من با اشیا باید چگونه ارتباط بگیرم؟ در چه راستایی؟ با گیاهان، با حیوانات، با خودم و با هر کس دیگر. با تمام شئون خودم، چگونه من باید ارتباط بگیرم؟ پس اگر من این را فهمیدم، در واقع چه اتفاقی می‌افتد؟ اگر ما این را بفهمیم، درواقع چه اتفاقی می افتد؟ صلاحیت، مصلحت، صلاح و عدالت می‌آید در جامعه. عدالت یعنی چی؟ یعنی حق هر ذی حق را بهش دادن. با این گل چگونه رفتار کنم؟ با حیوانات چگونه رفتار کنم؟ شأنش چیست؟ اصلاً با خودم باید چگونه رفتار کنم؟ با بخش جمادی‌ام، گیاهی‌ام، حیوانی‌ام، عقلی‌ام و فوق عقلی‌ام. بنابراین همه جا پر از عدالت می‌شود. ان‌شاءالله آقا امام زمان بیاد، ما را به عدالت، «یَمْلَأُ اللهُ به الْأَرْضَ قِسْطاً» امام می‌آید با بالا بردن عقلانیت و فهم و معرفت در ما باعث می‌شود ما همه آدم‌ها دیگر هم خودشان و هم دیگران را درست نگاه بکنند. آقا بیاید، خیلی چیزها عوض می‌شود. همه چیز زیر و رو می‌شود، «كُن فَيَكُونُ» می‌شود. چرا؟ چون دیگر از این به بعد ما نگاهمان به خودمان و دیگران یک نگاه دقیق است. کاملاً نگاه درستی به همه اشیا. ما با هر چیزی برخورد مناسب خودش را می‌کنیم. به این می‌گویند عدالت دیگر. به این می‌گویند عدالت. یعنی با شأن جمادی‌مان، با شأن گیاهی‌مان، با شأن حیوانی‌مان، با شأن عقلی مان، با شأن فوق عقلی مان، به عدالت… الان ما به عدالت رفتار نمی‌کنیم. ما الان کمترین وقت و توانمان مال بخش فوق عقلی‌مان است یا اصلاً توجه بهش نداریم یا کمترین عنایت را بهش داریم. در اصل، منم، این من اینم. من آن‌ها نیستم. ما وقتی که «من»مان را اشتباه گرفتیم، می‌رویم سراغ «من» قلابی و وقتمان را می‌گذاریم صرف این «من»های قلابی. در واقع، حقیقت «لا اله الا الله» دارد چه کار می‌کند؟ حقیقت «لا اله الا الله» و بخش بی‌نهایت‌طلبی انسان، سبک زندگی انسان را مشخص می‌کند. در چه کاری آمدم؟ مأموریتم چیست اینجا؟ کاملاً سبک زندگی را شکل می‌دهد.

تعریف غلط از انسان و پیامدهای آن

پس اگر خواستیم تعریف دقیق ذاتی و ریاضی از انسان بکنیم، باید این را بیاوریم در تعریف که چیست؟ انسان معشوق و غایتی جز بی‌نهایت ندارد. «لا اله الا أنت». این معشوق انسان است، معشوقش بی‌نهایت است، غایتش هم بی‌نهایت است. این را هم باید بیاوریم. در واقع ما فقط وقتی که می‌خواهیم علوم تعریف بکنیم، چی؟ روان‌شناسی، اقتصاد، مدیریت، سیاست، تعلیم و تربیت، تعلیم و تعلم، هنر، تاریخ، هر چی، می‌خواهیم بنویسیم، اگر این را در تعریف انسان نیاورده باشیم، آن دانش که دانش انسانی نیست. اسمش علوم انسانی است، ولی قلابی است. با خانم و آقاها، این علوم مربوط به، بهش می‌گویند علوم انسانی، ولی بیشتر با خانم و آقایان کار دارد. یعنی با تعریف حیوانی ما و اجتماعی ما کار دارد نه با تعریف انسانی ما. حالا بهش می‌گویند، ولی چون همه معروف شده، خب هیچ‌کس انسان را با این روح حقیقی نمی‌شناسد و اصلاً بهش اصالت نمی‌دهد. الان علوم بر اساس کدام «من» تعریف می‌شود؟ «من» حیوانی و این اصالت دارد. متأسفانه عادت فاسدی است که علوم انسانی برای ما آورده و ما باید کاملا توجه کنیم که باید این ذهنمان را از این شرک و از این کفر نجات بدهیم. غلط است. مسئله‌ای که هست این است که این تعریف، تعریف ریاضی، تعریف قرآنی نیست از انسان. زحمت زیاد کشیدند دانشمندان، هنوز هم دارند می‌کشند در دانشگاه، اما دارند روی «من»ی کار می‌کنند که آن «من» واقعیت خارجی ندارد. به اسم یک «من» دیگر، روی «من» دیگر دارند کار می‌کنند. می‌گویند علوم انسانی، اما تعریفشان از انسان چیه؟ حیوان ناطق است. یک حیوان باهوش.

خب دیگر نتیجه همین است که الان در دنیا می‌بینید. می‌شود صهیونیست، می‌شود امپریالیسم، می‌شود جنگ، می‌شود قلدری، می‌شود بی‌صاحبی دنیا، غارت مردم، کشتار. این می‌شود. نتیجه‌اش این است. این تعریف از انسان می‌شود. بنابراین، باز توجه کنید، هر تعریفی از انسان در غیر صله با بی‌نهایت، هم غلط است، هم مخرب است. هم غلط و هم چی؟ مخرب است. در کار تربیتی و فرهنگی، اگر نفهمند مخاطبین تو که کی‌اند، آسیب می‌بینند. پدر و مادر اگر بچه‌اش را متوجه نکند، معلم اگر شاگردهایش را متوجه نکند که کیست، یعنی او را با یک «من» قلابی غلط پیوند می‌دهد و زندگیش را تخریب می‌کند. این یک دفعه پنجاه سال، شصت سالش یا اصلاً مرده، رفته تو برزخ، تازه می‌فهمد که این خدایش قلابی بوده، زندگیش قلابی بوده، امامش قلابی بوده، خودش قلابی، اصلاً خودش قلابی بوده. این خیلی وحشتناک است. یعنی هیچ چیز، ببینید، هیچ چیز بدتر از این نیست که انسان از دنیا خارج شود، بعداً بفهمد «من» اصلی‌اش را تو دنیا جا گذاشته. نمی‌تواند برگردد که. هیچ تاریکی، هیچ حسرتی، هیچ وحشتی از این بالاتر نیست. وقتی می‌رود برزخ، می‌شود، می‌فهمد قلابی بوده. می‌فهمد قلابی بوده. چیزی از این بالاتر احساس سرکاری محض نیست. فریب محض است. یک سحر است این. شما «لا اله الا الله» را بردارید، دچار سحرید. سحر قدرتشان از اینجا می آید. شیطان هم همین کار را می‌خواهد بکند. شیطان می‌آید «لا اله الا الله» را از شما می‌گیرد، «من» قلابی بهت می‌دهد و تو تمام زندگیت را با «من» قلابی طراحی می‌کنی. رسانه غرب می‌آید کمک می‌کند و یک «من» قلابی از تو به تو معرفی می‌کند. کار امپریالیسم و مافیای رسانه همین است. علوم انسانی هم می‌آید کمکشان. چون علوم انسانی الان طراحی شده برای چی؟ برای همین کار طراحی شده که به تو یک تعریف غلط بدهد از خودت، از اجتماع، از سطح زندگی فردی و اجتماعی، ولی خب غلط. تعریف غلط می‌کند. ایده‌آل‌ها، هنجارهای غلطی را در همه شئون به تو می‌گوید. در هنر، در نمی‌دانم اخلاق، در خانواده، در جامعه، در زندگی فردی، در اقتصادی، هنجارهای غلطی به تو می‌دهد و تو تا آخر عمر درگیری. مثل این کرم ابریشم، که هی می‌پیچد آن پیله را دور خودش. این دائماً خودت را می‌پیچونی دور این‌ها. آخر هم خفه می‌شود آدم آنجا. مگر می‌شود یک نفر را به این راحتی یک نفر را از آزادش کرد از وسط این همه پیله‌های غلط، اسیرش شده. مثل پرنده‌ای است که سال‌ها اصلاً در قفس به دنیا آمده، در قفس بزرگ شده. حالا قفس را که باز می‌کنی بپرد، نمی‌پرد. چون اصلا تعریفی که بهش دادند این نیست که پرواز کند. تعریفی که بهش دادند همان چیه؟ همان در قفس بودن است. حالا انبیا می‌آیند، علما می‌آیند، بزرگان می‌آیند، اهل معرفت می‌آیند، هی می‌خواهند این را از ما باز کنند.

«وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَالَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ». پیامبر آمده برای همین دیگر. بارهای سنگین را بردارد از روح و غلها را باز کند از ما. پرواز کن برو. برو بالا تا بی‌نهایت. ما عادت کردیم به این «من». عادت کردیم به اجتماع این‌جوری. عادت کردیم به مهمانی‌های این‌جوری، به زن این‌جوری، به شوهر این‌جوری، بچه این‌جوری، به جامعه این‌جوری، به دانشگاه این‌جوری، به روابط این‌جوری. پرواز نمی‌توانیم کنیم. لذا وقتی می‌آیند سراغمان که پروازمان بدهند، فکر می‌کنیم دشمنند این‌ها. به چشم کینه نگاه می‌کردند به انبیا. نمونه‌اش را خواندیم صبح برایتان دیگر، می‌گوید: «ما نَفْقَهُوا». ببینید چی می‌گوید به پیغمبر: «ما نمی‌فهمیم تو داری چی می‌گویی». چون این عادت کرده به «من» قلابی. بهش این را تزریق کردند. حالا تو می‌خواهی بیایی بهش بگویی این نیست. عوضی هستی تو. جابه‌جایی صورت گرفته. عوضی هستی تو. این «من» این الان سختش است انتقال به این. خیلی از افراد حتی وقتی دوره‌ها را شرکت می‌کنند، در این کلاس‌ها می‌آیند، دوره‌ها را شرکت می‌کنند، کتاب می‌خوانند، ذهنشان قانع می‌شود که «من»شان فرق می‌کند. مهندسی آرزوها را کار می‌کنند. ببینید مهندس آرزوها را کار کرده، ولی نمی‌تواند پرواز بکند. یعنی باز می‌رود انتخاب غلط را می‌کند. باز می‌گوید سعادت من. دوره را دیده، کلاس را دیده، اردو را شرکت کرده. بهش می‌گوید: «من اگر بخواهم خوشبخت شوم، باید بروم آمریکا. باید بروم اروپا. باید بروم اینجا درس بخوانم.» یعنی هر چه تا حالا بهش تکانش دادی که تو کی هستی، کی هستی، کی هستی، آخرش ذهنش این را قانع کرده، ولی قلبش باور نکرده. باز چون با آن «من» انس دارد. «من باید بروم اروپا، بروم آمریکا، بروم درس بخوانم، دکتر شوم، مهندس شوم، بروم نمی‌دانم، من باید بروم نماینده مجلس شوم، من باید رئیس‌جمهور شوم، من باید چی بشوم.» چون این هر کاریش کنی، آن را می‌خواهد. «من تجارت بکنم، پول در بیاورم.» همین‌جوری، این‌جوری، این‌جوری. این ذهن آزاد نمی‌شود. هی هر چه تو تلاش می‌کنی بگویی کی هستی، این آخر سر آن «من» جنسی را انتخاب می‌کند. آدمی اینی، فلان اینها… آخر می‌رود زن بی‌حجاب انتخاب می‌کند. می‌رود پسر بی‌غیرت و بی‌حیا و بی‌دین انتخاب می‌کند. تمایلش به این بیشتر است.

نیاز انسان به رب، ملک و اله

پس انسان روح بی‌نهایت دارد، معشوقش بی‌نهایت است. پس یادتان باشد ذاتی انسان چیست؟ بی‌نهایت. دائماً توجه داشته باش. به محض اینکه از جلو چشم ما رفت کنار، توی جهنم انسان سقوط می کند. چه برای بچه‌هایتان، چه برای شاگردهایتان، چه برای مخاطبینتان، برای هر کس بخواهید بگویید، از جلو چشم انسان بی‌نهایت رفت کنار، سقوط کرده. آن موقع که ابدیت را فراموش کردی، آخرت را فراموش کردی، ببین قرآن چی می‌گوید؟ «یَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِنَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ». یک ظهوری از دنیا را دارند می‌بینند. یک ظهورش را فقط. کاش باطنش را هم می‌دیدند. «وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ». این‌ها از آخرت خودشان غافلند. اصلا ابدیت را نمی‌بینند. یعنی شکم مادر را می‌بیند ها. ببینید این بچه باردار شده. الان مادر باردار شده دنیا را پشتش می‌بیند که قرار است این بچه از آن رحم در بیاید، بیاید کجا؟ بیاید دنیا. سبک زندگیش در دنیا دقیقاً مربوط به سبک زندگیش در رحم مادر است. این را ما می فهمیم. ما همیشه برای زایمان در رحم که نگاه می‌کنیم، بعد از رحم تولد را می بینیم، اما وقتی خودمان در دنیا هستیم، آن‌ور را نمی‌بینیم. خب در رحم دنیاییم ما الان. ابدیت را نمی‌بینیم. بنابراین، وقتی که یک جایی صحبت از کار فرهنگی، علمی، نمی‌دانم در علوم انسانی، دینی دارد می‌شود، حتی صنعت، حتی صنعت، حتی شیمی، حتی فیزیک دارد می‌شود. چون فیزیک ما با متافیزیکمان یکی است. الان دانشمندان فیزیک، فیزیک را فیزیک می‌گیرند، اما در حالی که فیزیک ما با چی یکی است؟ آمیخته است با متافیزیک. چون آن فرشته است که دارد این اتم‌ها را طراحی می‌کند.

ببین همین گل‌ها را نگاه کنید. این فرشته می‌آید این گل‌ها را طراحی می‌کند. تک تک این‌ها را این فرشته طراحی می‌کند. یعنی متافیزیک است. آن ملکوت است که دارد فیزیک به ما تحویل می‌دهد. مثل من. منم الان متافیزیکم، دارم به شما فیزیک تحویل می‌دهم. من روحم، دارم به شما صوت. ارتباط من با شما با ماده است. صوت گوش شما، کلام من، فرکانس من، صوت گوش شما. درست است؟ این شما هستید که خودتان تبدیلش می‌کنید. این معجزه الهی این است.

وقتی شما فیزیک مستقل را نگاه کردی، سرعتت خیلی کم می‌شود در علم فیزیک. در شیمی همین‌طور. ببینید امیرالمؤمنین فرمود، دقت کنید، فاصله را. همه حواسشان هست؟ فرمود: «اگر با من همکاری می‌کردید، خانه‌هایتان را از این آب روشن می‌کردم.» درست شد؟ بعد برق کی اختراع شد؟ چند قرن بعد. یعنی وقتی که تو حواست به متافیزیک نیست، به معصوم نیست، به متخصص نیست، این‌قدر زندگی ات تأخیر می‌افتد. این‌قدر عقب می‌مانی. حالا نگاه کن در زندگی فیزیکی که این‌قدر ما می‌توانیم زمان امیرالمؤمنین برق داشته باشد جامعه. خوب است؟ جامعه اگر برق داشت، چقدر پیشرفت می‌کرد؟ ها؟ به زبان امیرالمؤمنین. حضرت گفت: «خانه‌تان را روشن می‌کنم.» هزار و چند صد سال عقب افتاد. چون همکاری با محتوا نکردند. فقط فیزیک خالی را دیدند. حالا این فیزیک این‌قدر کند می‌شود، کند می‌شود، کند می‌شود. چون ربطی با عامل اصلی ندارد. در دانشگاه همین‌طور است. امام زمان ظهور بکند، فیزیک جهش پیدا می‌کند. یا اگر فیزیک‌دان‌ها از همین الان قبل از ظهور هم بتوانند اتصال پیدا کنند با ملکوت، یک جهش علمی در فیزیک، در شیمی، جبر، مثلثات، هندسه، در همه چه اتفاقی می‌افتد. ولی ما نه. ما الان فقط داریم این ظاهر را نگاه می‌کنیم. کاملاً داریم با این ظاهر زندگی می‌کنیم.

انسان، مربی بی‌نهایت و خلیفة‌الله

پس انسان رشد بی‌نهایت. حالا علاوه بر معشوق بی‌نهایت، انسان چی احتیاج دارد؟ داریم یواش یواش برویم یک ذره ملموس‌تر. انسان علاوه‌بر معشوق بی‌نهایت، رب بی‌نهایت هم احتیاج دارد. می خواهد تربیت بشود دیگر به این بزرگی. من الان بی‌نهایت‌طلبم. یک مربی بی‌نهایت لازم دارم. یک مربی بی‌نهایت.

یک صلوات بلند بفرستید. خواب‌آلوها بپرند. خواب‌آلوها را تکان بدهید.

تو چون ظرفیت بی‌نهایت داری، رب بی‌نهایت و مربی بی‌نهایت احتیاج داری و مظهر این رب، باید دست تو یک کسی بگیرد تا بی‌نهایت ببرد. اینجاست که به امام، خلیفة‌الله احتیاج دارد. رمز غدیر این‌هاست. اگر نفهمیمش، تا آخر هم نمی‌فهمیمش. غیر از رب به چی احتیاج داری؟ بعد از اله و رب؟ به ملک احتیاج داری. یعنی یک شاه می‌خواهی، یک پادشاه می‌خواهی بیاید امورات زندگی را سر و سامان بدهد. جلوی افراط و تفریط‌ها و مجرم‌ها، زندگی اجتماعی است دیگر. ملک ما احتیاج داریم. شاه احتیاج داریم. «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ، مَلِکِ النَّاسِ، إِلَهِ النَّاسِ، مِنْ شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ». یعنی تو چه چیزی می‌تواند نجاتت بدهد از شیطان و شر وسواس و خناس؟ پیوند تو با سه اسم اله، رب و چی؟ ملک. در تعریف خودت این سه تا را ندیدی، آن انسان غلط است. انسان در ذاتیاتش این سه تا اسم خوابیده: اله، ملک، رب. آنجایی که جز لوازم ذاتی تو اله، ملک و رب نیست، آن انسان قلابی است. آدمی که احساس نیاز نمی‌کند به ملک، اله و رب، قلابی است. خودش هم قلابی و عوضی است. خودش هم عوضی است. اگر همان‌طوری که به چای، قهوه، به میوه، به غذا احساس نیاز می‌کنید، به جنس مخالف، به فرزند، پدر و مادر، و هر چیز دیگری، احساس نیاز به این اسما نکنی، مریضی. ازش استفاده نمی‌توانی بکنی. فکر می‌کنی اینها چیزهای مقدسی است برای عده‌ای، همین‌جوری تشریفات فانتزی ست. الان خیلی از ما با اسماءالله فانتزی برخورد می‌کنیم. از آیه چیز می‌خریم از این «و ان یکاد» می‌زنیم تو خانه یا چهار قل می‌زنیم تو خانه. فانتزی. نمازهایمان هم همین‌طور است. اما ذات انسان این‌جوری نیست. ذات انسان غذایش رب، اله و ملک است. انسان ذاتش این است. در تعریف وقتی تو علوم انسانی این را نیاوردی، هر چه داری می‌نویسی، شر و ور است دیگر. دیگر آن علوم انسانی نیست. علوم حیوانی داری به اسم علوم انسانی. به اسم علوم انسانی داری به خورد طرف می‌دهی، به خورد آدم‌ها، ولی علوم انسانی دیگر نیست.

آزادی و اختیار انسان و نیاز به باشگاه دنیا

حالا این انسان یکی دیگر از ذاتیاتش چیست؟ آزادی و اختیار. انسان هم آزاد است، هم مختار. این جزو ذاتیاتش است. خدا انسان را آزاد آفریدتش. می‌گوید: «می‌خواهی منم با انبیا را می‌خواهی بکشی؟ من بهت اجازه می‌دهم. من را می‌خواهی انکار کنی؟ دری‌وری به من بگویی؟ کفر بورزی من را! اجازه داری.» مختار یعنی همین دیگر. مختار یعنی همین. یعنی اختیار دارد که این کارها را بکند. قرآن آتش بزن، امام را بکش، حضرت زهرا را می‌خواهی بکشی، اختیار دارد. آزاد است و با اختیار. انتخاب با خودت است. «إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَإِمَّا کَفُورًا». ما راه را نشانت می‌دهیم. می‌خواهی شکر الهی به جا بیاور. ازش استفاده کن. «شَکُورًا» یعنی راه را درست انتخاب کن. درست به موقع از خودت. «وَإِمَّا کَفُورًا». می‌خواهی روی حقیقت را بپوشان. روی حقیقت را بپوشان. یعنی روی بی‌نهایت‌طلبی خودت، نیازت به الله، رب، ملک را بپوشان. بعضی‌ها خوششان می‌آید این کار را بکنند. می‌گوید: «این‌ها را بپوشانم که الان دیگر راحت شوم. صورت مسئله پاک است. خب این نیازم نیست. می‌گذاریم کنار. پس من به نمازم احتیاج ندارم. حجابم را می‌خواهم چه کار؟ حجابم نیاز ندارم.» این تعریفش از خودش، تعریف قلابی از خودش. با همان تعریف قلابی می‌خواهد زندگی بکند. حالا چون ذاتیش آزادی است و اختیار است، حالا که آمده در دنیا، به چی احتیاج دارد؟ به باشگاه احتیاج دارد. مربی لازم دارد. آن تربیتش بکند. وسط حریف‌های، چون می خواهد قهرمان شود، بیاید بالا، پیروز شود. وسط حریف‌های جمادی، برای خودش قدرتی است. «من» گیاهی، «من» حیوانی، «من» عقلی. این «من» فوق عقلی باید بتواند خودش را بکشد بالا از وسط این، از دست این‌ها باید بکشد بالا و آزاد بکند. چهار تا «من» گردن کلفت که به این هم انس دارد، خوشش می‌آید. از این‌ها لذت می‌برد ازشان، لذت می برد ازشان. برای همین ما غالباً نمی‌توانیم بفهمیم که این «من» نیستم. غالباً با «من» حقیقی اشتباه می‌گیریمش و باهاش کنار می‌آییم؛ یعنی به رسمیت می‌شناسیمش. در حالی که رفتارمان دارد خیانت‌آمیز می‌شود. رسمیت نباید بشناسیش. «من» دروغی است. ولی تو هی می‌خواهی این را قبول کنی. به من های دیگرت هم غلبه‌اش بدهی. این خانم را، آن آقا را، آن گیاه را، آن بدن را، آن فرشته را قاطی می‌کنی. می‌خواهی بیاوری بگذاریش جای خود حقیقت. فسق اینجا اتفاق می‌افتد. فسق یعنی انحراف از حد طبیعی. حد طبیعی من چیه؟ بی‌نهایت بودن من است. حد ذاتی و طبیعی من بی‌نهایت بودن من است. این را می گذارمش کنار دیگر. خب دیگر غیر طبیعی نیستم دیگر.

ریشه اختلافات و راه حل آن

حالا دعواها، اختلاف‌ها، خودشیفتگی‌ها، طلاق‌ها، غصه خوردن‌ها، اضطراب‌ها، حقارت‌ها، جنگ‌ها، همه چی به خاطر همین «من» قلابی به وجود می‌آید. در «من» حقیقی دعوا وجود ندارد. آقا امام باقر علیه السلام چه می‌فرماید؟ «اگر آدم‌ها می‌دانستند از کجا به دنیا آمده‌اند، هیچ وقت با هم دعوا نمی‌کردند.» در «من» فوق عقلی وحدت وجود دارد. تو با بقیه یک نفرید. اختلاف تو «من»های غیر حقیقی است. آنجایی که تو بی‌نهایت نیستی، محدودیت است، دعوا می‌شود. خوب دقت کن دارم چی می‌گویم. آنجایی که تو «من» بی‌نهایت داری، با کسی دعوا نداری که. چون اتصالت به بی‌نهایت است. حرکتت به سمت بی‌نهایت دارد می‌رود. آن هیچی. ولی وقتی رفتی «من» محدود را انتخاب کردی، «من» قلابی را انتخاب کردی، اتفاق کجا می‌افتد؟ در محدودیت‌ها اتفاق می‌افتد. همه بدبختی‌ها، دعواها، جنگ‌ها، خودکشی‌ها، به هم به «من» برخورد و سعادت و رقابت و مسابقه و مقایسه و این‌ها همه کینه و این‌جور چیزها همیشه در «من» قلابی اتفاق می‌افتد. ولی خداوند جنگ و دعوا و اختلاف در «من» حقیقی قرار نداده. لذا امام باقر می‌گویند اگر می‌دانستند مردم… پس اگر ما بخواهیم جنگ‌ها و اختلافات را برطرف بکنیم، به همه جامعه به وحدت برسند و به ظهور نزدیک بشوند، درخواست ظهور به وحدت برسند، به استغاثه برسند، باید چه چیزی را حلش بکنیم؟ تعریف از کی را؟ تعریف از انسان. اگر این حل بشود، آدم‌ها همه‌شان می‌فهمند امام زمان لازم دارند. همه‌شان می‌فهمند امام احتیاج دارند. کسی هم اختلاف ندارد. همه با هم دعا می‌کنند، با هم تلاش می‌کنند. چون می فهمند انسانند. پس انسان بیاید در این باشگاه دنیا تا چه اتفاقی بیفتد؟ تا مسئولیت تربیت و رشد خودش را به عهده بگیرد. خودش باید شخصاً به عهده بگیرد. خودش باید بسازد. بیاید در باشگاه.

تمرین رحمانیت و رحیمیت در باشگاه دنیا

خب حالا وقتی می‌خواهیم برویم به سمت رحمانیت و رحیمیت، باید دقت بکنیم ما از توی باشگاه باید این تمرین را آغاز بکنیم. در باشگاه تمرین رحمانیت و رحیمیت داریم.

قلب، موتور حرکت به سوی بی‌نهایت

در این ماجرا… حالا می‌خواهم یواش یواش برویم یک مقدار سرازیری بیشتر. آن چه که دارد کار می‌کند، -حالا دقت کنید می خواهم پایه بحث عملی‌مان را بکاریم- در شعار. در شعار چی گفتند؟ گفتند: «لا اله الا بی‌نهایت». درست است؟ «لا اله الا بی‌نهایت». این حقیقت انسان است دیگر. درست است؟ پس مقوله، مقوله چیه؟ این آنجایی است که خیلی‌ها دیگر در آموزش دین، در حوزه‌ها، در غیر حوزه‌ها و فعالیت‌های فرهنگی این اشتباه را می‌کنند. مقوله، مقوله عشقی است، قلبی است. مقوله، مقوله دلی است. اصلاً کلاً الله را کی باید بپسندد؟ دل باید بپسندد. پس اصلاً کل ماجرا، ماجرایی است که به کدام بخش انسان مربوط است؟ قلبش. اینکه در اسلام همه اش همه چیز روی قلب است، برای این است.

حالا خدا از اول می‌گوید: «تو را برای این آفریدم». خدا الان برای اینکه من برسم به خودش، به بی‌نهایت، آن هم با این فاصله. آن داستان شاه و طوطی خیلی کمک می‌کند به ما. باید چی به من بدهد که من بیایم تا خدا پرواز کنم؟ یعنی قوس نزول را طی کردم، آمدم در طبیعت. حالا الان می خواهم چی طی کنم؟ قوس صعود دیگر، معاد. موتور حرکت من به سمت برای بازگشت چیست؟ یعنی چه چیزی می‌تواند برگرداند به خانه‌ام، به وطنم؟ دل، دل، عشق. برای همین چون مقوله‌اش مقوله عشقی است، چی؟ «لا اله الا بی‌نهایت». «لا اله الا بی‌نهایت». مقوله، مقوله عشقی است. اصل مسئله این هستش که باید قلب کار کند. آنی که من را می‌برد، قلب است. لذا خداوند تبارک و تعالی در انسان قرار می‌دهد حب. باز اینجا مقوله عشقی است. حب ذات. یعنی آدم عاشق خودشان می‌شوند. باید اول انسان عاشق خودش بشود. اینکه عزیزان به من می‌گویند این کتاب را امضا کن. من همین یک جمله را هم بلدم دیگر. جمله دیگر هم بلد نیستم بنویسم. دوستم می‌گفت: یک سلمانی داشتیم، هر وقت می‌رفتی، می‌گفت: «چه مدلی بزنم؟». می‌گفتیم بابا ول کن هر مدلی دلت می‌خواهد. می‌گفت «نه، حتماً باید مدلش را بگویی همان مدل را بزنم». می‌گفت ما مدلی که می گفتیم، او فقط یک مدل بلد بود. آخر همان یک مدل را می‌زد. ما فقط یک کلمه را بلدیم: «خود را بشناس و عاشق خود باش.» «خود را بشناس و عاشق خود باش». من عاشق خود حقیقت. چون بدون این عشق تو اصلاً نمی‌توانی با آن معشوق ارتباط برقرار کنی. انسانی که «من» مناسب با معشوقش گم است، معشوق گم می‌کند. الان بچه‌ای که معده‌اش دچار انحراف شده، احساس نیاز به غذا نمی‌کند دیگر. یک مریضی ما داریم که شخص احساس نیاز به غذا چیه؟ نمی‌کند. وای خطرناک است. می‌کشدش بچه را. می‌کشنش. اگر احساس نیاز نکند، اگر دوست نداشته باشد، اگر ذوق نداشته باشد، ها؟ میل توش ایجاد نشود. میل کار قلب است. کار عقل که نیستش که. میل. الان شما مثلاً میلت به غذا نکشد، میل است دیگر. دوست نداشته باشی، بدن یواش یواش تحلیل می‌رود یا «من» حیوانی‌اش کار نکند. پس عاشق زنی هم نمی‌شود. عاشق مردی هم نمی‌شود. زن چیه، مرد چیه؟ از ازدواج خوشش هم نمی‌آید. بعضی‌ها را داریم تا آخر عمر ازدواج نمی‌کنند. واقعاً اصلاً خوشش نمی‌آید و مرد هم خوشش نمی‌آید. اصلا نمی‌فهمد در ازدواج. نمی فهمد مرد چیه؟ زن چیه؟ چون این «من»ش کار نمی‌کند. وقتی این «من» کار نکند، چیزی هم به اسم عشق ایجاد نمی‌شود نسبت به طرف مقابل. یک کسی «من» عقلی‌اش تعطیل باشد. می گوید بابا اینها خل‌اند که می‌روند دانشگاه، اصلا دیوانه اندکه می روند دانشگاه درس می‌خواند این یعنی چه؟». کلیپی بود طرف نشان می‌داد. خیلی هم خنده دار بود. می‌گفت «من از چند تا چیز خیلی بدم می‌آید؛ یکی درس، یکی کار، یکی هم ورزش. می گفت اینها چیزهای بی‌خودی هستند در زندگی. خیلی مسخره هستند این‌ها. پدر و مادرش چه جوری تربیتش کرده‌اند؟ می‌گوید درس مزخرف است، کار مزخرف است، ورزش چیز مزخرفی است. بچه گیاهی تربیت کردند. دیدم من. دیدم.

من بچه هفت هشت ساله دیدم الان چند تا دیدم، پستونک می‌خورد. هشت نه سالش است. یعنی مدرسه می‌رود، پستونک دهانش است. این مانده در آن حالت آن موقع کودکیش که شیرمادر می‌خورده. مانده دیگر در آن حالت. حالا ما خیلی‌هامان کودکیم. پستونک همه اش داریم می‌خوریم ما. ما اصلاً هوس غیب، خانه‌مان، خانواده آسمانی‌مان، اهل بیت علیهم السلام، مادرمان فاطمه زهرا، امام زمان. اگر ما کودک نبودیم که هزار و صد و نود سال وسط ما آواره نمی‌شد که. اگر کودک نبودیم که سیزده تاشان به شهادت نمی‌رسیدند. بشر کودک است. اصلا احتیاج و نیازی ندارد به امام زمان. یعنی برایش حیات و ضروری نیست. حیاتی و ضروری نیستش.

الان خداوکیلی امروز برید ظهر ناهار ندهند بهتان. یعنی اصلاً تصورش هم… همین تصور. آقا من بگویم خواهشاً ما بالاخره معلم شماییم. سال‌ها با شما بودیم. بالاخره خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم. «فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي وَمَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي». حالا من این آیه را بخوانم برای شما. بگویم خداوکیلی… ظهر من چشمانم را می‌بندم، می‌روم توی اتاقم. ولی شماها نروید غذاخوری. نروید. مطمئنم خیلی‌ها این شعور و ادب را دارند، نمی‌روند. ولی بگویم ناهار و شام هم نروید، واقعاً نمی میرید شما اگر شام نخورید، ناهار نخورید، خب نمی‌میرید. اگر الان من بگویم ناهار نخورید، شام نخورید. نمی‌میرید. صبحانه ماشاءالله خوردید، میوه هم خوردید، هله‌هوله هم که زیاد خوردید. هیچ اتفاقی برایتان نمی‌افتد. هیچی. ولی کی گوش می‌کند؟ خب.

الان آقا اعلام می‌کنم اینجا غذا… شرمنده، آشپزخانه خراب شد. برق رفت. غذا نرسید. حبوبات نرسید. غذا موش افتاد توش. حالتان را به هم بزنم. نمی‌دانم. خب دیگر کسی نمی‌خورد. در جبهه هم این جوری بود. یک مریضی داشتیم. بچه بود. وسواسی. پدر همه‌مان را در می‌آورد. آخر سر دیگر با زور کتک و لگد و این‌ها از گردان انداختیمش بیرون. این همیشه می‌گفت: «بچه‌ها من توی غذا فضله موش دیدم». هیچی دیگر ناهار کل گردان… ما هم دویده بودیم. گشنه… رفته بودیم. آمده بودیم. این‌ها هیچ‌کس دیگر ناهار نمی‌خورد. همه له‌له می‌زدند. غذایی هم در کار نبود. چون غذا آشپزخانه مرکزی می‌آمد دیگر. دوباره شام می‌شدی. مرده‌شور می‌آمد می‌گفت: «بچه‌ها من فضله موش دیدم». یعنی آدم مریض وسواسی. اصلاً گردان ریخته بود به هم. طرح ترور برایش بپیچیم. این‌جوری همه گردان می‌میرند. ردش کردند رفت. فرمانده گفت: «این اصلاً عنصر نامطلوب است. از منافقین است که نفوذ کرده اینجا. بچه‌ها را بکشد.» حالا الان بگویند به هر دلیلی شام نیست، ناهار هم نیست. ببین میزان اعتراض و افسوس و حسرتی که ما می‌خوریم از نبودن امام زمان، به‌خدا بیشتر است. به‌خدا بیشتر است. وای ناهار نیست. شام نیست. بچگی یعنی این. یعنی باید صدایت درآید برای امام زمان که آقا نیست. چرا نیست؟

شما حالا برو لیلی و مجنون را بخوان، نظامی را. خسرو و شیرین را بخوان. عشق‌های زمینی. آدم می‌گوید چرا نیست؟ چرا نیست؟ اصلا چرا نیست؟ چرا نیست؟ می‌گویی آقا یک قاره است در آمریکا. من خدا شاهد است. خدا را شاهد می‌گیرم. اسم جلال است دارم می‌برم. پیدایش کردیم در آمریکا. هرجور شده باید بروم. ویزا بگیرم. پول جور کنم. هر کاری هست. من باید بروم ببینمش. بچگی یعنی همین. یعنی ما احساس نیاز نمی‌کنیم هنوز، بالغ نشدیم برای امام زمان. برای قرآن بالغ نیستیم. برای خواندنش. برای نماز بالغ نیستیم. خدا رحمت کند اما را، می‌گفت: «اگر جبرئیل بیاید بگوید خدا گفته دیگر نماز نخوانید، چند نفر می‌خوانند؟». ما بلوغ نداریم. ادای بالغ‌ها را در می‌آوریم. ادای بالغ ها را.

حب ذات، احساس نیاز و میل به حرکت

خداوند در ما حبّ ذات قرار داده. یعنی عشق به خود. این را داشته باشید فعلاً. انسان‌ها محال است به خودشان عشق را رها بکنند. انسان زمانی که حبّ ذات را از دست بدهد، خودکشی می‌کند. یک جای این‌قدر می‌ماند تا بمیرد. چون دیگر هیچ انگیزه‌ای ندارد از خودش. حالش از خودش به هم می‌خورد. هیچ نوع علاقه‌ای ندارد. تمام شده است کار.

یکی از این پنج تا عشق ممکن است انسان را نگذارد خودکشی بکند. بهش انگیزه بدهد. «من» چی؟

جمادی. می‌خواهم پولدار شوم. کارخانه بزنم. شرکت بزنم. شهرک بسازم.

«من» گیاهی. بچه‌ام. می‌خواهم بچه‌دار بشوم. یا به خاطر بچه. می‌گویم شوهر عوضی فلان. بیا برو طلاق بگیر. می‌گوید: «نه. به خاطر بچه‌ام باید وایسم.» یا بچه‌دار شدن اصلاً. غذا، شکم، ورزش، نمی‌دانم چیزهای گیاهی.

«من» حیوانی. «من» عقلی و «من» فوق عقلی. این‌ها عشقی است که انگیزه زندگی هستند. در واقع ما بدون حب ذات، احساس نیاز نداریم. پس الان چی داریم؟ ریاضیش را یادداشت کنید. حبّ ذات، احساس نیاز، نیاز «من» دوم. سوم. سوم میل. میل گرایش به حرکت. پا می‌شوم حرکت می‌کنم. یک تکانی می‌خورم. حالا که نیاز دارم. مثل شماها. شما الان چی آوردتتان در اردوگاه؟ آن یقین به «من» انسانیتان، احساس نیاز انسانیتان. بالاخره هزینه کردید. از وقتتان گذشتید. از پولتان گذشتید، از خانواده گذشتید. خیلی چیزها را فداکاری کردید تا امروز رسیدید به اینجا. این را بهش می‌گویند چی؟ بهش می‌گویند این حب، عشق به خود ابدی باعث می‌شود انسان احساس چی بکند؟ نیاز بکند. بعد گرایش پیدا بکند. میل پیدا بکند. برود سراغ چی؟ برود برطرف کردن. سراغ معشوقش. برود سراغ معشوقش. این میل اگر ایجاد بشود.

خب پس در واقع احساس نیاز در زمینه حب ذات، احساس نیاز در زمینه حب ذات، انسان را برای رفع نیازش به حرکت وادار می‌کند. خوب دقت کنید. چون شما می‌خواهید هم خودتان حرکت کنید، هم دیگران را به حرکت وادار بکنید. الان می‌خواهی بچه ات را حرکت بدهی. می گوید آقا من نماز دوست ندارم. حجاب دوست ندارم. مسجد دوست ندارم. حرم نمی‌آیم. این باید چه جوری فعالش کنم «من»؟ نه، اگر نروی نمی‌دانم چنین و چنان می‌شود. می‌روی جهنم. دعوا می‌شود. «من شیرم را حلال نمی کنم، فلان، عاقت می‌کنم.» فایده ندارد. برای خدا هم فایده ندارد. برای خدا نه این که فایده ندارد. خدا که دنبال فایده نیست. خدا نمی‌پذیرد این را. بچه‌ات را وقتی مجبورش کردی، نمی‌پذیرد. پس تو باید چه چیزی را قانع کنی در بچه‌ات به جای؟ اول خب ذهنش را هم می‌توانی قانع کنی. بعد دلش هم یواش یواش قانع می‌شود. ولی باید چی در نهایت قانع بشود که این حرکت پذیرفته بشود؟ قلبش. قلبش باید اتفاق بیفتد. برای همین است من به عزیزان توصیه می‌کنم که اگر در بچه‌هایتان، خانواده‌تان، یک کسی حجاب را رعایت نمی‌کند، نماز را رعایت نمی‌کند، مواظب باشید به بهانه حجاب و نماز، رابطه عاطفیتان که بالاتر است، به هم نخورد. اگر دیگر شما را دوست نداشته باشند، فایده ندارد دیگر. باید تو را تو با نماز و با حجاب و دوست داشته باشد، قلبش بعداً ترمیم می‌شود. والا اگر مجبورش کردی، دری‌وری بهش گفتی. تحقیرش کردیم. و رابطه‌اش با تو خراب شد سر اینکه تو می‌خواهی این مثلاً متدین باشد، تو همه چیز را از دست دادی. او را هم از دست می‌دهی. این خیلی مهم است.

طواف و حرکت اختیاری

در حج شما وقتی می‌خواهید بروید، این یک قاعده است، می‌روید به طواف. طواف که می‌روید، اگر جمعیت خیلی زیاد است دیگر. اگر هولتان بدهند. مثلاً این‌جوری دیدی که یک موقع جمعیت این‌قدر زیاد آدم را بلند می‌کنند، می‌برند. پنج متر یک دفعه پرتت می‌کنند. تو باید پنج متر را برگردی دوباره خودت بیایی. خدا قبول نمی‌کند. خدایا من را بردند. غرضی بود که من این مسیر را طی کنم این ضلع را، در این ضلع پنج متر ما را پرت کردند. بالاخره من طی کردم. خدا می‌گوید قبول نیست. زوری آوردنت. خودت باید بیایی. برگرد خودت قدم بزن بیا. خودت قدم باید بزنی بیایی. بچه‌ات، شاگردت. بعد خودش قدم بزند بیاید. آن خودش هم کیف می‌کند وقتی قدم می‌زند. یعنی می‌گوید: «مامان من می‌خواهم خودم این را بفهمم نماز چیه. ولم کن تو را به خدا. بگو سر به سرم نگذار. گیجم نکن. هول نکن.» خب گیجش نکن، هولش نکن. کمکش کن خودش برسد. وقتی خودش رسید، عاشقش می‌شود، دیگر ول نمی‌کند. ول نمی کند.

خب بقیه بحث بماند برای بعد. و الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.