جلسه 011 - فکر و ذکر ۷ (۱۴۰۴)
شماره جلسه
11
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1404
ماه
0
روز
0
متن کامل (خام) ‌ جلسه 011 - فکر و ذکر ۷ (۱۴۰۴)

اردوی فکر و ذکر (7)؛ جلسه یازدهم 18/07/1404

سلام علیکم و رحمة الله.

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم.

الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین.

سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی به شما عزیزان، هدیه محضر مقدس پیامبر اکرم، رسول اعظم و وجود مقدس آقا امام زمان و وجود مقدس خانم فاطمه معصومه سلام الله علیها.

رسیدن به توحید با نفی فردیت

خوب، بحثمون درباره توحید هستش و اینکه ما چگونه با نفی خداهای قلابی به توحید برسیم، تا به رحمت برسیم تا توانمندی رحمانیت و رحیمیت را پیدا بکنیم. این نکته بسیار بسیار مهم است که وقتی من دارم می‌گویم رحمانیت، دیروز هم عرض کردم، رحمانیت باعث می‌شود انسان از فردیت خارج بشود. خوب دقت کنید معنای این کلمه را، وقتی می‌گوییم از فردیت خارج بشود یعنی باید از خودش، پا روی خودش بگذارد، دیگر شخص نیستی تو. شخص نیستی. اگر توانستی این کار را بکنی در رابطه با سایر مردم، مؤمنین و مؤمنات با رحیمیت و سایر مردم با رحمانیت، غیرمسلمان‌ها. اگر انسان توانست این فردیت را کنار بگذارد و دیگر مطلقاً خودش را نبیند، راهش این است، اول باید شما پا بگذاری روی فردیت، این اتفاق بیفتد و وقتی که این اتفاق افتاد، تو دیگر فرد نیستی اصلاً.

معجزه نفی فردیت

خوب دقت کن، معجزه‌ای که اتفاق می‌افتد این است: تو موقع وفات دیگر فرد نیستی. «کانَ ابراهیم اُمَتاً» می‌شوی امت خودت. توجه بفرمایید، چون می خواهی شبیه خدا می‌شوی دیگر. دیگر تو خودت پرورش‌دهنده هستی، مربی هستی. خودت دیگر یک نفر نیستی. موقع حشرت هم دیگر به عنوان یک فرد محشور نمی‌شوی، یعنی در حالی محشور می‌شوی که در شئونات نفس تو، پیوند با نفس تو، صدها هزاران، صدها هزار، میلیون‌ها انسان وجود دارند. روز قیامت پرونده عملت این‌جوری است، یک پرونده عمل فوق‌العاده نورانی و قدرتمند و ثروتمند. تو دیگر یک نفر نیستی اصلاً، چون قرآن می‌گوید چی؟ قاعده‌ها را دقت کنید، این قواعد، قواعد صددرصد ریاضی باید بهش توجه کنیم. قاعده چیست؟ «نَحنُ نَکتَبُ ما قَدَمّوا وَ آثارَهُم». ما ثبت می‌کنیم برای شما چی را؟ اعمالتان را و آثار شما را. حالا اگر یک کسی خروجی انسانی داشته باشد، خروجی رحمانی داشته باشد و خروجی رحیمی، این جزو نفس خودشه. توجه فرمودید؟ جزو نفس خودشه، یعنی این نفس دیگر یک فرد نیست اصلاً، به عنوان یک آدم محشور نمی‌شود. نماز شب اول قبر که منتقل می‌شود آنجا یک فرد نیست تا قیامت، قیامت به بعد هم همین‌طور. وجودی فوق‌العاده دارد. حس وجودی قدرتمند. توی اذکار بی‌نهایت این‌ها را به شما یاد دادم. چند تا ذکری که گفتم که این آدم را کش می‌دهد، همین‌جوری می‌کشاند تا خدا، تا بی‌نهایت. آن ذکرها بسیار ذکرهای مهمی است. حالا فقط ذکر نیست که این کار را انجام می‌دهد، نیت‌های شما، اعمال شما، انتخاب‌های شما، خیلی چیزهای دیگر هست که این کار را انجام می‌دهد، انسان را می‌کشاند تو بی‌نهایت، وسعت می‌دهد به انسان. ولی انسان به هر حال باید اگر بخواهد بی‌نهایت شود، باید از فردیت دربیاید. آنجایی که تو منیت داری، قفلی، و محدودی، زندان است آنجا، فشار قبر داری، یادتان نرود.

فشار قبر و منیت

فشار قبر، تنگه قبر، تنگی نفس است دیگر. قبلاً گفتیم نفس ما چیه؟ قبر ماست. قبر ما چیه؟ نفس ماست. یک قاعده است. بنابراین آنجایی که تو خودی، تو فشار قبری. آنجایی که حواست به خودت هست، منیت داری، آن فشار قبر می آید آنجا. برای همین هم انسان تو زندگی‌اش هر وقت دچار این می‌شود، همان آنجا فشار قبر را تحمل می‌کند، یعنی همان‌جا می‌فهمد توی فشار است. برای همین آدم‌های بد اخلاق بیشترین کسی را آتش می‌زنند کیه؟ حسود، اولین کسی را که دارد نابود می‌کند، جسماً و روحاً، به قلبش دارد فشار می‌آید، فشار خونش می‌رود بالا، سکته می‌خواهد بزند، دیدید؟ پوستش خراب می‌شود، معده‌اش، روده‌اش، اثنا عشرش، همه چیز بدنش درگیر می‌شود آدم حسود، آدم بدجنس، آدم بد اخلاق، آدمی که منش بهش توهین شده باشد، وقتی بهت بر بخورد، به خدا هم توهین می‌کنم. پیغمبر هم این همه توهین کردند، آن که مهم نیست. این اصل باید باشد، جزو لوازم باشگاه است توهین، فحش و توهین و قتل و شکنجه و بی‌آبرویی و خیلی لوازم، اینها مهم نیست. مهم این است تو اگر آسیب دیدی ازش، فشار می‌آید بهت. برای همین حضرت فرمود: «اگر کسی عقل داشته باشد، از چیزی که دیگران در موردش می‌گویند ناراحت نمی‌شود.» اما اگر دیدی بابات یک چیزی گفت، مادرت یک چیزی گفت، همسرت یک چیزی گفت، مربی‌ات یک چیزی گفت، بهت برخورد، ناراحت شدی، پس بدان که در جهنمی هنوز، هنوز نفس داری. مهم این است که نخورد. عاقل کسی است که در مورد حرف‌هایی که در موردش می‌زنند ناراحت نشود. عاقل وقت ندارد ناراحت شود. دقت کنید، عاقل آنقدر زیرک است، که روح و وقت ناراحت شدن ندارد اصلاً. این عاقل است، توجه بفرمایید، عاقل این است. چون باید رد شود. دارد سرعتت به سمت بی‌نهایت است، وایستی، ناراحتی توقف است، یعنی وایستادی، دیگر نمی‌کشی آنجا. خوب مثل کسی که وسط پرواز متوقف بشود. وسط پرواز.

اهمیت نفی فردیت در زندگی

حالا ما یک موقعی با یک بنده خدایی شوخی کردیم توی پرواز، با یک بنده خدایی بودیم، گفت: «حاجی کجاست؟» گفتم: «وسط راه پیاده شد.» گفت: «آخه حیف شد.» باور کرد واقعاً. این واقعی است. این باور کرد. گفتم: «وسط راه یک جا پیاده شد.» قبول کرد.

یک دوستی داشتیم می‌گفتش که ما داشتیم میرفتیم کربلا ایشونم داشت میرفت کربلا بازن و بچه گفت که: «خوب، هم وقتی می‌آیم توی فرودگاه سلام، یعنی همه دارند می‌روند کجا؟ اروپا که نمی‌خواهند بروند. فرودگاه سلام مال کجاست؟» «ما کربلاست، فقط کربلا دیگر.» بعد خودش به من گفت، گفتش که: «حاج اقا شما هم میرید کربلا؟» گفتم: «آره ما هم داریم کربلا.» گفت عجب سؤال احمقانه‌ای کردم ها. بعد خدا سر آدم درمی‌آورد، این‌جوری است. گفت: عجب، سؤال احمقانه‌ای کردم. خودم داشتم می‌رفتم مکه. یک بنده خدایی توی هواپیما که داشت می‌رفت، گفت: «حاج آقا شما هم می‌روی مکه؟» گفتم: «حالا توی هواپیما.» گفتم: «نه، من همین سه‌راه سلفچگان پیاده می‌شوم.» بعد گفتش که: «آخیش، حیف شد، کاش شما هم می‌آمدی با ما» این آنقدر احمقانه است ناراحت شدن. ناراحت شدن، پیاده شدن از هواپیما، پیاده شدن، سقوط است بدبخت. به ما بهم برخورد، ناراحت شدم، چرا فلانی این‌جوری حرف زد؟ چرا فلانی این کار را کرد؟ چرا فلانی آن کار را کرد؟

انس می‌گوید: «من هیچ وقت از رسول الله ای کاش نشنیدم.» ده سال من خدمتگزارش بودم، وقتی یک کاری را نمی‌کردم، نمی‌گفت چرا نکردی؟ اگر می‌کردم، نمیگفت چرا کردی؟ ضمیر فردی را دارم می‌گویم، بحث رو قاطی نکنید یک موقعی. همین جهنم زندگی همه ماهاست دیگر، همین همین عامل بدبختی و طلاق و نکبت و اختلافات و گرفتاری‌ها. خب پس این را باید بهش توجه بکنیم که ما حرکتمون به سمت بی‌نهایت است. حالا الان می‌خواهم راجع بهش صحبت بکنم.

مشکل تاریخی جامعه: عدم فهم ذاتیات

مسئله اساسی این است که چرا ما خیلی وقت‌ها این را نمی‌فهمیم؟ می‌خواهم برگردم به مشکل تاریخی جامعه. قبلاً این دعا را خواندیم از پیغمبر که: «اللّهُمَ اَرِنِاِ الاَشّیاء کَما هِی.» خدایا اشیاء را آن‌جوری که هستند به من بنما، نشان بده به ما. همه بدبختی این است که ما اشیاء را آن‌جوری که هستند نمی‌بینیم واقعاً. یعنی ما در برخورد با هر موجودی باید، در تعریف منطق داریم دیگر، ذاتی شیء، عرضی شیء. چه چیزی ذاتی است؟ چه چیزی عرضی است؟ چه چیزی ذات این شیء است؟ چه چیزی عرضی این شیء است؟ الان مثلاً قیافه ما ذات ما نیست، می‌تواند تغییر کند. درست است؟ حتی جنسیتمان ذاتی ما نیست. الان طرف عوض می شود. خانم است، اقا می‌شود، آقاست، می شود خانم، ذاتش عوض نمی‌شود، فقط جنسیتش. این ذاتی شخصیت من نیست. رنگ پوست، اینکه من کجا به دنیا آمدم، اینکه مامانم کیه؟ بابام کیه؟ اینها هیچ کدام ذاتی ما نیست. در برخورد با اشیاء، اول باید ذاتیات را از عرضیات جدا بکنیم.

آقا ذاتی یعنی چیز غیرقابل تفکیک. مثلاً چربی در چرب بودن. شما یک چربی دارید که چرب نباشد؟ یا یک آبی دارید خیس نباشد؟ نمی‌شود که. ذاتش این است. زوجیت برای چهار، فردیت برای سه. ذاتش است. ما داریم زوج، یک چهار داریم فرد است؟ غلط. اصلاً نمی‌شود. ذاتش است. این بسیار بسیار مهم است. ما اگر نتوانیم ذاتی را از عرضی جدا بکنیم، فاجعه‌ای که اتفاق می‌افتد چیست؟ این را خواهش می‌کنم همه یادداشت کنید یا به خاطر بسپارید. فاجعه‌ای که اتفاق می‌افتد، هرگونه تفکر و تعقل در مورد آن و در نتیجه، ببینید تفکر و تعقل، هر دوش، هرگونه تفکر و تعقل در مورد آن شیء و در نتیجه رابطه صحیح با آن عقیم می‌شود. یعنی غلط درمی‌آید. تو تفکرت غلط است، تعقلت هم غلط است، رابطه‌ات هم غلط است. اینجا شکست می‌خوری.

نیاز به فهم ذاتیات در قرآن و ادعیه

بنابراین ما به هیچ چیز بیشتر از فهم ذاتیات و اصطلاحاتی که دارد می‌خواند توی قرآن، توی ادعیه، احتیاج نداریم. این خیلی مهم است این فهم. یعنی اگر ما بخواهیم حرکت تخصصی بکنیم، باید بدانیم ذنب با معصیت، با خطا و اشتقاق های دیگر چیست؟ ما همه را توی فارسی می‌گوییم چی؟ گناه. یک کلمه برای همه‌شان به کار می‌بریم. ولی قرآن این‌جوری نمی‌گوید. سیئه کجاست؟ ذنب کجاست؟ خطا کجاست؟ معصیت کجاست؟ بحثی که در گناه‌شناسی گفتیم این‌ها را دیگر. حالا مراجعه کنید به همان حواس گناه‌شناسی یا در مورد انواع محبت، عشق، دوست داشتن. ما خیلی وقت‌ها علت که در زندگی و ارتباطات شکست می‌خوریم، در افکار شکست می‌خوریم، در انتخابات شکست می‌خوریم که فرق‌ها را نمی‌فهمیم. یعنی اگر هر جا یک تمایلی می‌بینی، فکر می‌کنیم عشق است این الان. یک ارادتی می بینیم، فکر می‌کنیم این عشق است. مثلاً حتماً هم ممکن است از نوع عشق جنسی باشد. نمی‌فهمی. بنابراین هم در فهممان، هم در تفکرمان، هم در تعقلمان، هم در ارتباطماناشتباه میکنیم ،و بعد شکست می‌خوریم. در انسان هم همین‌طور هستش. تعریف غلط یادتان باشد از یک چیز هم موجب گمراه شدن میشود، هم موجب گمراه کردن. تعریف غلط. برای همین هم تو منطق این همه فشار می‌آورد روی چی؟ روی اینکه ما بتوانیم تعریف بکنیم اشیاء را. جنسشان را دربیاوریم، فصلشان را در بیاوریم، عرض عام، عرض خاص این‌ها را تعریف بکنیم. کاملاً منطقی باشد، کاملاً درست و دقیق باشد.

تعریف غلط انسان در علوم انسانی

بنابراین مسئله‌ای که تاریخ الان گرفتارش هست، به خصوص، به خصوص در علوم دینی الان مشکل را داریم و در علوم انسانی بی‌نهایت این مشکل را داریم. که در علوم انسانی، دانشمندانشان به هیچ وجه به تعریف‌های منطقی راه پیدا نمی‌کنند. اول از اینکه موضوع اصلی چیست در علوم انسانی؟ بله، انسان است. موضوع اصلی انسان است دیگر. جامعه‌شناسی، روانشناسی، اقتصاد، مدیریت، سیاست، تعلیم و تربیت، تعلیم و تعلم، هنر، تاریخ. دقت کردید؟ این‌ها موضوعشان انسان است. وقتی اصلاً من این را تعریف دقیق ریاضی از این موجود ندارم، ذاتیاتش را از عرضیاتش تشخیص نمی‌دهم، دانش بدون صاحب پیش می‌رود و یک عالم حرف‌های مفت در روانشناسی، جامعه‌شناسی، مدیریت، نمی‌دانم تعلیم و تربیت، یک عالم حرف‌های مفت است، دارد راجع بهش انسان صحبت می‌کند، اصلاً جزو انسان نیست اصلاً، جزو عوارض انسان است، اصلا جزو عرضیاتش است، این ذاتی گرفتتدش.

در علوم انسانی ما با منی سر و کار داریم که به هیچ وجه ساختار ریاضی ندارد، یعنی من اصلی نیست. یعنی یک موجود غلطی را به عنوان انسان آوردند گذاشتند، حالا برایش علوم نشستند نوشتند. اگر این اشتباه نشود، دیگر گرفتاری زیاد می‌آید. بالاخره به هر حال ما وقتی که تعریف دقیق نداشته باشیم از یک شیء در همه ابعاد: علمی- و خیلی آهسته دارم می‌گویم که شما هم خوب فکر کنید، هم بنویسید اگر می‌خواهید چیزی یادداشت کنید. -در همه ابعاد علمی و عملی ما شکست می‌خوریم. در فیزیک یا در شیمی، مثلا ماده‌ای را برمی‌دارند می‌آورند به حساب اینکه این فلز نیستش، به حساب فلز نیست، باهاش رفتار غیرفلزی می‌کنند، بعد یک دفعه نه، خودش عکس‌العمل فلزی نشان داد. مثل جیوه هافلزها که همه جامدند، چی شد؟ این که مایع است، پس این نباید این فلز باشد، ولی دیدند نه، یک فلز مایع هم بله وجود دارد ولی مایع است. پس تعریف قبلیمان غلط بود که گفتیم فلزات همه‌شان جامدند. بعد شیمی مشکل می‌شود، پس من کلی آزمایش‌ها می‌ریزد به هم دیگر. در انسان هم همین‌طور است. وقتی شما آمدی ذاتی و عرضی را نتوانستی جدا بکنی، یک جایی در زندگی این‌ها را ذاتی می‌گیری، عرضی می‌گیری، در حالی که ذاتی است. و خب بعد در ازدواج، تو انتخاب دوست، تو انتخاب محل زندگی، در روابط، در معامله، در عشق، در مسائل اجتماعی، سیاسی، همه شکست می‌خورد آدم. در روانشناسی، در اقتصاد، در مدیریت شکست می‌خورد. چون تعریف غلط بوده.

اهمیت تعریف دقیق منطقی

پس ما اگر بخواهیم در ابعاد علمی و عملی موفق بشویم، باید حتماً بتوانیم شعر را چیکار کنیم؟ تعریف چی بکنیم؟ تعریف دقیق منطقی بکنیم، یعنی ذاتی را از عرضی کاملاً تفکیک بکنیم. حالا ما هر چقدر در زندگی چیزهایی که بهش نیاز داریم، دوستشان داریم واقعاً، به خصوص در حیات چی؟ ابدی و جاودان. ما ابدیت داریم دیگر، این شوخی‌بردار نیست. اگر چیزهایی که ما در حیات دنیایی یا در حیات آخرتی باهاش سر و کار داریم، نتوانیم درست تعریف کنیم، هر چقدر برایمان عزیزتر است، تعریف دقیق چیه؟ نیاز بیشتری ما داریم. هر چیزی که برایمان عزیزتر است، به تعریف دقیق احتیاج داریم. ببینید، الان مثلاً می‌گوییم خانواده. الان تعریف خانواده چیست؟ اهل. اهل کیست؟ کی اهل من است؟ یار. تعابیر دقت کنید، خانواده، اهل، یار، دوست، رفیق. ها، کلمه است دیگر. الان اگر تعریف دقیق نداشته باشیم، آسیب می‌بینیم.

داستان حضرت نوح و تعریف اهل

ببینید حضرت نوح. در قضیه طوفان، می‌خواست کی را نجات بدهد؟ کنعان را، پسرش را. کدام منش داشت درد می‌آمد؟ من حیوانی‌اش دیگر، چون پدر است دیگر. ها، آن هم بچه‌اش است. والا فرقی نمی‌کرد که آن همه آدم داشتند غرق می شدند. الان توی این که همه دارند غرق می‌شوند، یک جگرسوزی خاصی دارد در مورد کی؟ می خواهیم وارد بخش‌های عملی بشویم، یک جگرسوزی خاصی در مورد همین بچه خودش. در حالی که خوب خیلی‌ها مثل بچه خودش دارند مشکل دارند. بعد «ابنی ابنی.» ها، پسرم، پسرم. بیا بالا، بیا دستت را بده، بیا کمک. نمی‌دهد آن هم، حماقت می‌کند و این کار را نمی‌کند و غرق می‌شود. خدا چی می‌گوید؟ به نوح علیه السلام: «إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ.» اصلاً اهل تو، این پسر تو نیست. تعریف یک دفعه عوض شد. من تا حالا فکر می‌کردم این بچه‌ام است. بچه‌ام کیه؟ دقت کنید. اهلم کیست؟ خدا یک دفعه می‌آید می‌زند زیر کاسه کوزه‌های عرضی. یعنی خدا یک بابی را روی تو باز می‌کند که تو اصلاً متوجه نیستی، می‌گوید: (اِنِّهُ لَیسَ مِن اَهّلِک) «إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صَالِحٍ.» او یک عمل است فقط. یک عمل است. با دوستان شوخی می‌کنی، بچه‌های کوچولو که بغل می‌کنند نوزادشان را، بهشان برخورد می‌کنیم، بعد از قدیم زمان، کاردستی توست این. کاردستی توست. کاردستی، کاردستی. ( اِنَهُ لَیسَ مِن اَهلِک) یک دفعه تعریف عوض میشود.

تعریف خانواده و والدین در اسلام

پس من در برخورد باید دقت کنم. اگر این را حواسم نباشد، ببین چقدر ما بزرگان، مراجع، سر بیوتشان مشکل پیدا کردند. آنجایی که باید ما بزرگانی داشتیم، بچه‌هایشان جرم مرتکب شدند، حکم، خودشان حکم اعدام بچه‌هایشان را امضا کردند. جرم مرتکب شده، اعدام. خودش نوشت، گفت اعدامش کنید. اصلاً ناراحت هم نبودند. میگفت این بچه من نیست.اعلام برائت می‌کنم، اعلام بیزاری می‌کنم ازش. بعضی‌ها نه، در بیتشان نتوانستند از بچه‌شان بگذرند، از دامادشان، نمی‌دانم از کی، از کی. دیدید دیگر، یک دفعه پای دستگیری این‌ها آمد وسط. یک دفعه طغیان کردند، الان هم هست از این مسئولین، به داداش من دست بزنی، جنگ راه می‌اندازم توی کشور. به دختر من، به پسر من. اینجا فاجعه، خدا همین‌جا امتحان می‌گیرد. دقیقاً همین‌جا امتحان می‌گیرد.

در لشکر پیغمبر، دیدید در فیلم هم نشان می‌دهد یک پسر هست، یادتان هست دیگر، بابا و داداشش در لشکر مقابل هستند که جنگ بدر وقتی که باباش می‌آید جلو و داداشش که بجنگند با پیغمبر، این می‌رود با آن‌ها بجنگد. حمزه می‌گوید چی؟ برو عقب تو نه. بابا کیست؟ مامان کیست؟ تعریفش چیست؟ ما وقتی که عرضی را از ذاتی نتوانیم جدا کنیم، می‌گوییم این همسر من است، این زن من است، این بابای من است، این مامان من است. قرآن می‌گوید من اصلاً این‌ها را قبول ندارم. چطوری به عنوان یک خانم و آقا قضاوت می‌کنی؟ بله، در بخش خانمی و آقایی، آن حرمت حیوانی‌اش را دارد. درست است؟ در شأن سومت این به اندازه شأن سومت حرمت دارد. ولی نه به اندازه شأن چهارم و پنجم. آنجا بابا نیست. دقت کنید، اگر قرار باشد بیاید دخالت کند، خراب کند، پدر معنا ندارد. مادر معنا ندارد. آنجا نه. اگر بابا مامانت به شما گفتند گناه بکن، می‌گویی (فَلا تَطِعّهُمُ)حق نداری اطاعت بکنی. ولایت، ساقط. اما چی؟ «و صاحبهم...» باهاشان خوب رفتار کن، اما حق اطاعت چیه؟ نه. آخه بابام بوده این‌جوری گفته. خوب بابات بیخود کرده بود. «أَوَلَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لَا یَعْقِلُونَ شَیً و لا یَهدَدون» اگر باباتون تعقل نمی‌کنند، شعور ندارند، آنجا دیگر بابا معنا ندارد که آخه من به حرمت بابام نمی‌شد، گفت بیا فلان عروسی، من هم رفتم. بابام گفتش اگر نیایی در فلان مجلس، من ازت راضی نیستم. مامانم گفت شیرم را حلال نمی‌کنم. حلال نکن، می‌روم بستنی بخورم. به قول گاوه، بستنی‌اش خوشمزه‌تر است. آن گاوه فهمیده. خیلی ها نمی فهمند. گاو فهمیده خیلی ها نمی فهمند.

معرفت و حرکت

یک رفیق جانبازی داریم، این یک طوطی دارد. وقتی می‌روی خانه‌شان، می‌گوید: «الله اکبر، خامنه‌ای رهبر.» این خلاصه گفتیک فامیلی داشتیم ضد انقلاب بود، آمد خانه. اگر مسئولین، مسئولین جمهوری اسلامی هم بود، مسئول بالا، میشناختمش من. گفت آمد تو. خلاصه این جعبه طوطیه گفت: «الله اکبر، خامنه‌ای رهبر.» او یک دفعه با تعجب یک دفعه نگاه کرد به طوطی. من بهش گفتم: ببین حیوان فهمید، تو نفهمیدی. درک نکردی تو. پس تعریف‌ها را دقت بکنید. ما باید اگر این عرضی و ذاتی و انسان‌شناسی را نفهمیم، بسیاری از کلمات ما و روابط ما در علوم اجتماعی، روانشناسی، اقتصاد، مدیریت می‌ریزد به هم. ما دقیقاً بفهمیم که ذاتی از عرضی چیه، روی آن سرمایه‌گذاری کنیم. آن روی چی دارد فکر می کند.

قرآن یک کتاب صددرصد علمی است. حالا باکره وارد می شود، بعد از همه این‌ها تا قیامت هم آخرین قرآن باکره وارد می‌شود، یعنی دست نخورده. خیلی کار دارد قرآن. و قرآن چی، بدنی که هشت هزار سال است دارند روش کار می‌کنند، هنوز باکره است. یعنی هنوز بشر یک دانه اطلاعات در مورد یک عضوش کامل ندارد، اطلاعات کامل ندارد در مورد یک عضوش. هنوز دست نخورده این گل‌ها. گلها، قربون خدا برم. حالا کلام الله که دیگر بماند، بماند. قرآن یک باب باعظمتی، دانش و تعریف اشیاء روی ما باز می‌کند. اگر کسی با نگاه قرآن بخواهد به اشیاء و امور نگاه کند، کاملاً با این علوم فسقلی بشر، که پر از غلط است، خیلی متفاوت.

تفاوت تفکر و تعقل

خوب، پس ما دقیقاً در رفتارمان و در عملمان، در تفکرمان و در تعقلمان، یعنی همه اش، چه تفکر، چه تعقل، نیاز به چی داریم؟ در تفکر دقت کنید، ما در تفکر چی را می‌فهمیم؟ فرقش با تعقل چیست؟ در تفکر ما می‌فهمیم که اشیاء چی هستند. اما در تعقل باید و نبایدها را می‌فهمیم. چیکار باید کرد؟ چه تصمیمی باید گرفت؟ چه گرایشی باید داشت الان؟ فرقش این است. «لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ» ما اگر تفکر حرف گوش می‌کردیم یا عقل می‌کردیم، جهنمی نبودیم. آن کسی که دارد این حرف را می‌زند، دانشمند است اهل تفکر است، چند تا دکترا دارد، پروفسور. تفکر که زیاد دارد، اما تعقل ندارد بیچاره. عقلش را کار نمی‌اندازد و تفکرش را راه می‌اندازد. خوب دقت کنید که این‌ها قاطی نشود با همدیگر. همین تعیین تعاریف خیلی مهم است. خیلی جاها این‌ها جای همدیگر به کار رفته، اصلا طرف نمی‌فهمد بین تفکر و تعقل چه فرقی است. بین توهم و تخیل چه تفاوتی وجود دارد؟ پر است در این کتاب‌ها از این حرف‌ها. اصلا تفکیک نشده به شکل ریاضی. پر است، آنقدر در کتاب‌های ما زیاد است از این حرف‌ها که نگو، کتاب‌های ما که می‌گویم یعنی مسلمان‌ها، شیعیان. چه برسد به آن‌وری‌ها که دیگر اصلاً پر از اراجیف است، پر از مزخرفات.

معرفت، کلید حرکت صحیح

پس این قاعده یادمان نرود: «ما مِن حَرِکَة إلا وأنتِ مُحتاجِ فیها اِلی مَّعرِفَة.» قاعده‌ای که امیرالمؤمنین فرمود: «هیچ حرکتی نیست مگر تو در آن احتیاج به معرفت داری.» نه علم، فقط چی؟ معرفت. در حرکت تو احتیاج به معرفت داری، چون اگر معرفت نبود، حرکتت غلط از کار درمی‌آید. در حرکت تو شکست می‌خوری. الان ما در دانش هیچ کدام شکست نمی‌خوریم، معصومیم. همه می‌دانیم مرده کاری ندارد، درست است؟ پس در تفکر مشکلی نداریم. در تفکر مردن کاری ندارد. تو تعقل ما پیدا می‌کنی، یعنی نمی‌آید برود در این قلب جا بگیرد. بعد حالا می‌گویند حالا امشب خواستید بخوابید، در اتاقتان یک دو تا جنازه است، بروید بخوابید. دو تا این تخت‌ها مرده گذاشتیم. آنجا در عمل ما شکست می‌خوریم. عمل شکست می‌خوریم. در حرکت معرفت است. مرده‌شور، نه مرده‌شور، چون یقین دارد، یعنی معرفت دارد. الان برو بخواب پیش مرده. میگوید باشد، من همیشه مرده‌ها را میشورم خودم هم وقتی خستا میشوم سرم را میگذارم روی پایشان میخوابم گاهی بغلش می‌خوابم، چه اشکال دارد؟ نمی‌ترسم. تا خود صبح راحت می‌خوابد. نه مرده بلند می‌شود دنبالش بگذارد، نه می‌گیردش، نه. ولی وقتی که تو معرفت نداری، تا صبح هم که الان بلند می‌شوی، یقه من را می‌گیرد، نمی‌دانم چنین می‌شود، چنان می‌شود، وای مرده چیه؟ پس اینکه علی علیه السلام میفرماید: «ما مِن حَرِکَة إلا وأنت مُحتاجِ فیها اِلی مَعّرِفة.» هیچ حرکتی نیست مگر اینکه تو در انجام او نیازمند به معرفت هستی. دقت کنید چقدر تخصصی صحبت می کند و دارد راهنمایی می‌کند. بسیاری از دانشمندان ما وقتی که رسیدند به این حدیث، این حدیث را درست نتوانستند ترجمه کنند، چون فرق بین علم با معرفت و چه؟ بله، نمیدانستند. آنجا همه ترجمه کردند. ما مجبوریم همین‌جوری ترجمه کنیم، چون مردم نمی‌فهمند. وقتی می‌گوید معرفت، نمی‌فهمند. می‌گوییم تو هیچ حرکتی نیست مگر اینکه تو در انجام احتیاج به شناخت داری، احتیاج به آگاهی داری. اما این شناخت مال کجاست؟ شناخت قلبی است. نه شناخت. چون حرکت است، اصلاً از مقوله حرکت است. در غیر حرکت هم ما احتیاج به دانش داریم. اگر دانش معنا کنیم، درست حرف غلطی نزدیم. درست است مسئله. ولی مسئله این است که نه، ما به بالاتر از دانش نیاز داریم، چون حرکت می‌خواهیم انجام بدهیم. ما به این احتیاج داریم. ولی ما می گوییم که خب امیرالمومنین فرموده هیچ حرکتی نیست مگر اینکه تو احتیاجی به شناخت داری. امام علیه السلام در حرکت قلب به سمت ایمان، امام رضا ایمان را چه‌جوری معنا می‌کند؟ «الایمانُ مَعرِفةُ بِالقَلب» معرفت است، اما کی معرفت باید انجام بدهد؟ عارف کیه؟ قلب است. ذهن نیست. آن عالم است، ذهن آن عالم است. این عارف است. عرفه است. یعنی شناخت قلبی. شناخت قلبی. یعنی اونی که تو دین از تو می‌خواهند، سه تا شناخت قلبی ازت می‌خواهد. «أشهد أن لا إله إلا الله، أشهد أن محمداً رسول الله.» «أشهد أن امیرالمؤمنین علی ولی الله.» سه تایش شهودی است؟ تو باید شهادت بدهی. از مقوله معرفت است. ولی ما نه، ما الان یک خارجی هم که می‌آید می‌خواهد مسلمان بشود، بهش می‌گوییم عربی بگو. بیچاره هم نمی‌داند که. عربی بگو. «أشهد أن لا إله إلا الله.» آن هم اصلا بلد نیست اشهد را بگو. اسهد و نمی‌دانم... بگو «أشهد أن لا إله إلا الله.» آن هم می گوید. این هم بگو، می گوید، پس تو مسلمان شدی. بعد طرف می گوید الان چه حسی در من اتفاق افتاد؟ من سه تا کلمه که نفهمیدم چی گفت، نفهمیدم چی بود و گفتم، یعنی الان مسلمان شدم دیگر. قبول است، نظر فقهی قبول است، ولی خوب، به همین مفتی که می‌آید، به همان مفتی هم می‌رود. ما در کار فرهنگی و تربیتی، مخاطبمان، بچه‌هایمان را به شهود نمی‌رسانیم که شهادت بدهند. تو باید اول تلاش بکنی بچه‌ات شهادت، شهادت بدهد. دوست، شاگردانت شهادت بدهند. اگر شهادت دادند، خوب دیگر خیلی خوب است، ماندگاری دارد. خودش دیده دیگر، نمی‌تواند که انکار بکند که. خودش ببینید دیگر نمی تواند انکار بکند.

روح، عزیزترین دارایی انسان

حالا مسئله اساسی این است که عزیزترین دارایی ما کیه؟ خودمانیم. عزیزترین دارایی ما روح ماست که خدا هدیه داده به ما. «وَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی.» آنقدر این صحنه جذاب است، آنقدر این صحنه قشنگ است، باشکوه‌ترین صحنه تاریخ است. فکر کن تو شکم مامانتی. از حالت جمادی درآمدی، شدی گیاه. رشد داری می‌کنی، آمدی، آمدی، آمدی، آمدی. بعد تو یک لحظه خدا به تو توجه می‌کند. تصمیم نمی‌گیرد سقطت کند، چون سقط که می‌خواهی بشوی دیگر. می‌گوید نگهش می‌دارم این را. این بنده من را نگه می‌دارم. صحنه باشکوهی. لحظه بسیار خدا روحش را به تو هدیه می‌کند. «نَفَختُ فِیهِ مِن روحی» لحظه‌ای که خدا در ما دمید. عرفه این است. عرفان یعنی این. برای این است که امام حسین تو دعای عرفه می‌گوید: «خدایا تو آن ظلمات سه‌گانه رحم همه اش به من داشتی فکر می‌کردی.» آنجا من را رها نکردی. حواست به من بود. آنجا ما چی بودیم؟ دعای عرفه بی‌نظیر است. کی غیر از امام می‌تواند این‌جوری فکر بکند و به ما یاد بدهد؟ غیر از معصوم کی می تواند این‌جوری فکر کردن و این‌جوری دیدن. می گوید خدایا در آنجا حواست به من بود. در آن ظلمات سه‌گانه رحم. تو داشتی به من فکر می‌کردی. روحت را در من دمیدی. من را نگه داشتی در شکم مادرم. بعد بهم غذا دادی از خون مادر. یکسره من را مراقبت کردی در بغل خودت، در آغوش خودت. بعد که به دنیا آوردی، آمدم. مادرم را به من مهربان کردی، عاشق من کردی که بتواند فداکاری کند، من را نگه دارد. مادر یک لحظه مهر مادری‌اش را از دست بدهد، یک لحظه، اصلا بچه تحویل نمی‌گیرد. ما الان داریم تو در بعد زایمان، مادر می‌گوید نمی‌خواهمش. میگویند بیا شیرش بده. میگوید نمیخواهمش. شوک‌های بیماری‌هایی هست که شوک است. شوک می‌آید. همین چند روز پیش من آن هفته یک مورد دیدم. یک حادثه‌ای برای مادری اتفاق افتاد، بچه‌ها را از خانه بیرون کرده، بچه کوچولو. آن حس مادری از بین رفته بود. یک لحظه است دیگر. خدا بهم می‌گیردش، می‌گوید ببین اگر نباشد چی می‌شود؟ اگر مادر، مادر نباشد، تو می‌میری. پدر، پدر نباشد. خدا می‌گوید تو حواست نبود، این دو تا را به من مهربان کردی که حواسشان به من باشد. من تو اوج عجز، این‌ها همه نیازهای من را برطرف کردند و من را بزرگ کردند. این است که حرمتشان مثل حرمت خداست. «رضا الله فی رضا الوالدین.» شوخی نیست والدین.

کفر به والدین، کفر به خداست

حالا ما در بخش توحید داریم می‌گوییم و در توحید در خانواده، کسی که پدرو مادرش را انکار می‌کند، خدا را انکار می‌کند. خیلی از ما کافریم به پدر مادرمان. بابا تو هیچیت مال خودت نیست این بدن. نطفه‌ات، بدنت، مادری که حملت کرده، پدری که مراقبت کرده. وقتی به دنیا آمدی در اوج عجز، این دو تا کشتند خودشان را. با چه زحمتی تو را بزرگ کردند. تو هیچ، تو یک مگس از خودت نمی‌توانستی بزنی کنار. تو همه چیزت با پدر مادرت. مامانم به من توهین کرد، به من فحش داد. خوب فحش بده. بکشدت اصلاً. پدر وقتی بکشد بچه را، قصاص نمی‌شود. آمد گفت بابام خودش پول دارد، می‌خواهد پول من را هم بگیرد. حضرت فرمود: «أنتَ و مالِکَ لِأبیک.» خودت و مالت مال باباتی. با بابات که نباید این‌جوری حرف بزنی که تو . دوزاری یک گرون با بابات راه بیندازی. مادر که حرمتش خیلی بالاست، آن یک بحث دیگری دارد. اصلاً مادر، خدا یک جایی که نمی‌گوید حداقل را خدا می‌گوید که تو حساب بالاتر بکنی که مادر دیگر چیست. وقتی می‌گوید: «أنت و مالک لأبیک.» یعنی مادر که چند برابر حقش بالاتر است، آن هیچ. کف‌ش را خدا دارد می‌گوید، می‌گوید بابا، . تو خودت هم مال ما عبدشی، عبد «وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ.» بال ذلت را از روی رحمت دقت کنید باز موضوع بحثمان است شما در بحث عملی اگر نتوانید با پدر و مادر رابطه برقرار کنید، در خدا شکست میخورید تو توحید تو بقیه ارتباط با خلق هم شکست میخورید.کلید ورودی تو به خدا و خلق و همه‌ی موفقیتها پدر و مادرت است.

«وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ.» از روی رحمت بال ذلت دقت کنید؛ بال ذلت یعنی چی؟ یعنی تو باید وقتی به پدر برخورد می‌کنی و مادرت، بفهمد که تو غلامش هستی و کنیزش هستی. آقایش نیستی. پسر مهندس، دکتر، رئیس جمهورش نیستی. اگر این بو را ببرد، تو را خدا می‌زند توی دهنت. می گوید برای چی بی‌شخصیتی کردی؟ یک شخصیت قلابی به پدر مادرت نشان دادی.

برای چی گفتی: من خانم دکترم، نمی‌دانم آقا دکترم، نمی‌دانم خانم مهندس آمده، آیت الله، برو گمشو. این حرف‌ها چیه به پدر و مادرت. خدا رحمت کند اقای شیخ مرتضی انصاری را یک مادر بد اخلاقی داشت، خیلی هم بد اخلاق بود. خدا رحمت کند هر جفتشان را . صبح به صبح می‌آمد این مادر را آنقدر چاپلوسی می‌کرد تا بخنداندش. مادر کلی حرف‌های تند به این می‌زد. مرجع تقلید شیعیان جهان، آقا شیخ مرتضی که خدا ما را با این محشور کند، بسمان است. آقا شیخ مرتضی. می‌آمد آنقدر چاپلوسی می‌کرد تا این مادر را بخنداند. بعد خودش کول می‌کرد می‌برد دم حمام زنانه تحویل می‌داد، خودش می‌آمد تحویل می‌گرفت. فکر میکنید اینها آدمهای نفهمی بودند یا او می‌فهمد این یعنی چی؟ مادرت را از روش رد شدی، بابات را از روش رد شدی، تمام است. از روی خودت رد شدی. پدرو مادر یعنی نفس تو. خدا وایمیستد ببیند چیکار می‌کنی. خدا می‌گوید اگر روی این‌ها رد شدی که از روی من هم رد شدی، تمام. «یُقالُ للِعاق اَعّمِل ما شِئتَ لا اَغّفِر لَکَ اَبَداً.» من دیگر هرگز تو را نخواهم بخشید. تو شهید هم بشوی، جهنمی می روی. هرگز نمی‌بخشمت. پدر مادر نفس خودت هستند. تو آینه که نگاه می‌کنی، حواست باشد. پدر مادر. اگر کفر ورزیدی به پدرو مادر، تمام شده. معصوم که می‌گوید: «رضا الله فی رضا الوالدین.» دارد فرمول به تو می‌دهد، دارد قدر و قضا را به تو یاد می‌دهد. می‌گوید اگر به قضای رضای الهی می‌خواهی برسی، قدرش رضای پدر مادر است. کفران نمی‌توانی کنی. ما الان تعریف غلط پدر مادر داریم. با تعریفی که قرآن دارد، خیلی فرق می‌کند. ما برای کلی من داریم برای پدرمان. کلی آره، نمی‌دانم این‌جوری گفت مامانم، آن‌جوری گفت بابام. ناراحت شدم از مامانم این‌جوری گفت من را. برو بابا، تو اصلاً کی هستی؟ تو نباید داشته باشی جلو پدر مادرت که می‌گوید آخه آبروم رفت. آبرو چیست؟ یعنی چی آخه من خانم دکترم، آقا دکترم، من استادم، من رئیسم، من نمی‌دانم اینجا برای خودم کاری هستم، کلاس من را به هم ریختش اصلاً فلان شد، مامانم این‌جوری آمد، من اصلاً روم نشد، خجالت کشیدم. برو بابا. این همان نفس است که بهش برمی‌خورد، همان من است که بهش برمی‌خورد. تو چیت مال خودته در مقابل پدر مادر؟ بله، در بخش حیوانی حرمتش آنقدر واجب است. حالا همین پدر و مادری که حرمتش آنقدر واجب است، نباید بیاید حدش در بخش فوق عقلانی. آنجا اگر بخواهد بیاید، حریم پدر مادر نیست، ولایت آنجا ندارد. آنجا دیگر ولایت ندارد. ولایت آن مرحله را کی تعیین می‌کند؟ خدا تعیین می‌کند. آنجا دیگر نمی‌تواند. همان خدایی که می‌گوید پدر این همه حد دارد، حد جان تو را دارد. می گوید یا رسول الله می‌خواهم زن بگیرم، بابام می‌گوید فلانی ازدواج کن، خودم می‌خواهم با دختر دیگر ازدواج کنم. با کی ازدواج می‌کنم؟ می‌گوید برو با همانی که خودت می‌خواهی ازدواج کن. اینجا پدر ولایت ندارد. چون مسئله ازدواج مسئله حق الناس است، ربطی به پدر و مادر ندارد که. بابا می گوید برو دزدی کن که من نمی توانم بروم دزدی کنم. مثل حق الناس. من حق ندارم با کسی که نمی‌خواهمش ازدواج کنم، بهش ظلم می‌کنم دیگر. این حق الناس است. میخواهم ازش بچه‌دار شوم. حریم بابات نیست آنجا. حریم خودت را هر که بابا خودت می‌خواهی ازدواج کن. ببین چقدر ریاضی این‌ها دقیق است.

انسان، علت خلقت همه اشیاء

پس ما این را باید خیلی دقت بکنیم. که حرمت روح داشته باشیم. قشنگ‌ترین صحنه این صحنه‌ای است که خدا روح را به ما می‌دهد. عزیزترین کس ماست این روح و بهترین مخلوق خداست. دیگر خدا مخلوقی بهتر از این نیافریده. «فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ» این را به من هدیه داده من اینم باید حواسش را داشته باشم به این. بدون انسان خلقت معنادار نیست. قرآن می‌فرماید چی؟ این‌ها تعریف‌های ریاضی دقیق است. «خَلَقَ لَکُمْ مَا فِی الْأَرْضِ جَمِیعًا.» هر چی روی زمین است، من به خاطر تو آفریدم. من باید گل‌ها، چرا این رنگین؟ می‌گوید خوب به خاطر تو. من این همه رنگ زدم. چرا هفتاد نوع از یک گل زدی؟ تو نیازت این بوده، رنگ، مدل‌های مختلف. گل‌ها را ما می‌توانیم بشماریم؟ نه. هفت هزار نوع سیب زده برایم الان. می‌توانیم بشماریمش. بعد تازه این نیست (ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ) من رفتم سراغ آسمان، هفت تا آسمان برای شما آفریدم. باز آنجا عدد و اندازه است. شش تا نیست. می‌گوید تو اگر نفهمی کی هستی، نمیفهمی چرا هفت تا آسمان میخواهی، هشت تا هم نیست. کمااینکه اگر نفهمی کی هستی، نمی‌فهمی چرا در جهنم هفت تاست، درب های بهشت هشت تاست و مأمور جهنم نوزده تا. همه را تو تعیین می‌کنی. چون تو تویی، او مأمورها باید نوزده تا باشند. درهای جهنم هفت تا، درهای بهشت هشت تا باشند. فرشته‌ها باید دو و سه و چهار تا بال داشته باشند. من باید اول خودم را بفهمم. کلید ورودی این است. همه خلقت با انسان معنا دارد. بهشت، جهنم، عرش، کرسی، کتاب، بعثت، امامت، ولایت، مهدویت، نماز، روزه، حجاب، زکات، خمس، همه اش با تو معنا دارد. تو وقتی نمی‌دانی کی هستی، می‌گوید خدایا این‌ها چیه به ما دادی؟ پنجاه سالش هست الان بعد می گوید خدایا روزه چیست آخه، چیش به تو میرسد ما را اذیت می‌کنی. به خدا شاهد است. بعضی‌ها خوب شجاعت دارند، به زبان می‌آورند. بعضی‌ها نه، به درونشان همین هستش. خدایا من اصلاً نمی‌فهممت. تو تو چه فازی هستی؟ فازت چیست خدایا؟ نمی‌فهممت. دینت را نمی‌فهمم. امامت را نمی‌فهمم. رفتارهایشان را نمی‌فهمم. امام حسین را نمی‌فهمم. امیرالمؤمنین را نمی‌فهمم. تو باید یک چیز را بفهمی اگر بخواهی همه را بفهمی، آن چیست؟ خودت. اگر خودت را فهمیدی، بقیه. خودت را نفهمیدی، تو همه آن‌ها با تو معنا دارد. پس انسان این است. یعنی علت خلقت همه اشیاء هستش. این را یادمان نرود.

شناخت خود، کلید شناخت اشیاء

پس اگر انسان دقیق شناخته نشود، سایر اشیاء هم تعریف حقیقی ندارند. ما می‌گوییم یک گله‌ این مثلاً. توجه کردی؟ همه در همین حد. یعنی زیست‌شناسی این زمینه، این گله، این عقیقه، این این است. ها، همین‌جوری می‌گوییم. بعد وقتی که می‌گویند هدهد مثلاً سخنرانی کرد برای حضرت یوسف، آن سخنرانی قرّا را بخوانید، چه سخنرانی دارد هدهد؟ این چی بوده این هدهد؟ چیکاره بوده این‌جوری سخنرانی کرده؟ آن مورچه چی بوده که به پیغمبر می گوید تو هم نمی فهمی. به پیغمبر می گوید نمی فهمی. به مورچه ها می گوید بیا رد شوید. آنجا گیر می‌کنی تو. می گوید این قرآن چی می‌گوید این ما این هدهد؟ آن چی می‌گوید؟ این هدهد می‌گوید من هم همانم، تو نمی‌فهمی. من همانم، تو نمی‌فهمی. اگر می‌فهمیدی من با تو هم همین سخنرانی را برای تو هم می‌کردم.

اشیاء را ما نمی‌شناسیم اصلاً. اگر ما بخواهیم به اشیاء راه پیدا بکنیم، به باطنشان، باید اول به چی راه پیدا کنیم؟ به خودت. اول خودت تا بتوانی با اشیاء ارتباط بگیری. این‌ها برای تو آفریده شدند. اون موقع هست وقتی میگویی گل خوب حالت خوب است؟ خیلی ممنون. خدا تو را به خاطر من آفریده. من از تو تشکر می‌کنم. خب حالا برای من بگو ببینم تو جدای از این خوشگلی، الان چه خاصیت‌هایی داری؟ با تو حرف می‌زند. ما چون راه به خودمان نداریم، به این‌ها هم راه نداریم. میگوییم خب یک گل است دیگر بردارم نمی‌دانم بزنم روی سرم، بزنم لباسم، نمی‌دانم خانه بگذارم کجا بگذارم، بدهم به پلاستیک، بشود، از بین می‌رود دیگر. اونی که می‌داند آن چیست، معصوم نگاه کنید وقتی می‌خواهد یک میوه را بخورد، اول نگاه می‌کند. خوب ما اصلاً چشم‌هایمان را از این گل‌ها پر نمی‌کنیم. نمی‌خوریم با چشممان گل را. سطحی‌ها. اما تمرکزی روش نداریم. توش نمی‌رویم. برو تو این، برو تو این. نمیرویم. بعد بو کردن یک میوه را بو می‌کند، ناز می‌کند، بوس می‌کند. میوه را می‌بوسد. هدیه قشنگ خدا، بی‌نظیر است. بی‌نظیر این پرتقال، این سیب، این موز. کی می‌تواند غیر خدا خلق کند این‌ها را؟ این گل را کی می‌تواند غیر خدا بیافریند؟ معجزات خدا همه جلو چشم ما هستند، همه شون. معجزه اند. تک تک این‌ها معجزه. یک برگش معجزه است. بعد به اذن خدا به دندان می‌گیرد و می‌خوردش. آن سیب هم کیف می‌کند تو داری دندونت می‌گیری. ذوقش این است که تو گاز بزنی بخوری. آخ جان، می‌خواهم بروم عضو بدن آدم فهمیده بشوم، نه یک بدن کافر. می‌خواهم از گیاهی در بیایم به حیوانیت بالاتر برسم.

«ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ.» اگر نشناسیم انسان را، برخورد با جمادات، گیاهان، حیوانات، ملائکه، جن‌ها و همه خلقت خدا، غیب، عرش، کرسی، امام، حضرت زهرا، نماز، روزه، همه اش برخوردهایتان به هم می‌خورد. برخورد درست نیست. لذا فساد ایجاد می‌شود. فساد ایجاد می‌شود، همان اونی که الان ایجاد شده. این را داشته باشیم تا اینجا تا بعد ان‌شاءالله جلسه بعد عمیق‌تر برویم جلو.

و الحمدلله رب العالمین، صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.