جلسه 008 - فکر و ذکر ۷ (۱۴۰۴)
شماره جلسه
8
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1404
ماه
0
روز
0
متن کامل (خام) ‌ جلسه 008 - فکر و ذکر ۷ (۱۴۰۴)

اردوی فکر و ذکر (7)؛ جلسه هشتم 17/06/1404

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ. وَ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِينَ مِنَ الْآنَ إِلَى قِيَامِ يَوْمِ الدِّينِ.

سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات بر همه شما عزیزان. هدیه محضر مقدس نبی اکرم، پیامبر اعظم و آقا امام زمان علیهم السلام و خانم فاطمه معصومه سلام الله علیهم اجمعین، صلوات بلند ختم بفرمایید.

اهمیت درک معنای واژه‌ها

کلمات و واژه‌ها هر کدام برای یک معنی وضع شده‌اند و ما اگر ندانیم یک کلمه برای چه معنی درست وضع شده، نمی‌توانیم از آن درست استفاده بکنیم و در زندگی دچار خطاهای فاحشی می‌شویم. مثلاً وقتی ندانیم محبت با شفقت فرقش چیست، گناه با ذَنب، با اِثم، با معصیت، با خطا فرقشان چیست، در زندگی ما اثر دارد وقتی که واژه‌ها را نمی‌فهمیم، چون نمی‌توانیم به تناسب معنا درست تصمیم بگیریم و رفتار بکنیم.

رحمت با شفقت، با عشق، با محبت، با مودت و انواع و اقسام محبت‌های دیگر فرق دارد. رحمت یعنی توجه به نیازهای معقول و ظرفیت یک موجود و تلاش برای برطرف کردن آن نیازها. کمتر آدمی هست که به رحمت برسد. کمتر آدمی هست که موفق به صله ارحام باشد، با همان معنایی که در اردو گفتیم، یعنی اتصال به رَحِم اصلی خودش، سرکشی، ارتباط، رفت و آمد با رَحِم خودش.

تفاوت گدایی با طمع

یکی از آن واژه‌ها گدایی است. گدایی و فقر اگر ما معنیش را نفهمیم، خیلی وقت‌ها با فحشا قاطیش می‌کنیم. گدایی با دَلگی، با طمع خیلی فرق دارد. گدا وقتی به او چیزی می‌دهی، بسیار ممنون و تشکر می‌کند از شما. هیچ وقت هم نمی‌گوید که چرا بیشتر ندادی، بیشتر بده. یا وقتی به او بیشتر می‌دهی، بیشتر ممنون می‌شود، بیشتر تشکر می‌کند. او فقط همین را کار دارد که تو به او به عنوان یک فقیر چه لطفی می‌کنی. کاری ندارد که برای زن و بچه‌ات یا برای کسای دیگر طلا می‌خری، ماشین می‌خری، لباس می‌خری. او از شما این توقع را ندارد.

دم یک فروشگاه لباس‌فروشی من دیدم که همه هر روز می‌آیند آنجا لباس می‌خرند، از کفش، کلاه و جوراب و لباس و این‌ها برای خانواده‌هایشان. گداها می‌آیند وایمیستند آنجا، زن و مرد. حالا شما به آن‌ها یک ۱۰ تومان پول می‌دهی، ۲۰ تومان پول می‌دهی، بسیار تشکر می‌کند، بسیار ممنون. اما هیچ وقت نمی‌آید یقه‌ات را بگیرد بگوید: «آی تو چرا رفتی برای بقیه لباس خریدی، برای ما نخریدی؟»

ما خیلی وقت‌ها ادعای گدایی داریم، اما طمع‌کاریم و نپذیرفتیم که گدا هستیم. خودمان را طمع‌کار می‌دانیم، خودمان را طلب‌کار می‌دانیم از خدا. گدا اگر یک کاری هم انجام می‌دهد، کارش گدایی است. ولی اگر اضافه بر آن کاری را انجام بدهد، یک گوشه چشمی به لطف و مرحمت شما دارد که این کار را من کردم حالا شیشه ماشینش را شستم، نمی‌دانم یک دستمال کشیدم به ماشینش حالا یه چیزی هم به من بده. آن طمع را دارد وقتی یک کار ساده انجام می‌دهد.

بندگی به شرط مزد و مصلحت الهی

حافظ، این‌ها چقدر دقیق و لطیف بودند که این معانی را می‌توانستند در قلبشان بگیرند:

«تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن/ که خواجه (در بعضی از نسخه‌ها به جای خواجه، دوست است) خود روش بنده پروری داند»

اینقدر چله گرفتم که نمی‌دانم حالا این را به من بدهند، آن را به من بدهند، این کار را بکنم، آن کار را بکنم. ما باید برای خدا شرط تعیین نکنیم، برای اهل بیت شرط تعیین نکنیم. خودشان بهتر می‌دانند به مصلحت ما چیست.

داستان مرحوم نجابت و شاگردانش

خدا رحمت کند مرحوم نجابت. خیلی آدم با عظمتی بود. از شاگردهای بزرگ مرحوم عارف بزرگوار، آقای انصاری همدانی بود. قبرش کنار قبر شهید دستغیب است. یک قبر کوچکی کنار قبر بزرگ شهید دستغیب که ضریح هم دارد در حرم شاه چراغ. سید محمد نه، سیداحمددر حرم شاه چراغ، در قبر سید محمد که شما می‌آیید کنار قبر ضریح ایشان، برادر شاه چراغ سلام الله علیهما. قبر ایشان از قبر آقای نجابت هم کنار قبر آقای، کنار ضریح آقای دستغیب است.

ولی خدای نجابت آنقدر بزرگ بود. او به شهید دستغیب گفت: «تو به آرزویت می‌رسی هفته دیگه.» که شهادت، به آرزویت خواهی رسید. شهید دستغیب جشنش بود این یک هفته که من هفته دیگه قراره شهید بشم.

خوب اینها شاگردپروری می‌کردند. دو تا از شاگردانشان در همین تمرین‌ها یواش یواش رسیده بودند به جایی که می‌توانستند افکار مردم را بخوانند. این را بفهمند که این دارد به چی فکر می‌کند، قراره چه تصمیمی بگیرد. زود مثل آدم‌های بی‌جنبه هول شده بودند، شروع کرده بودند دفتر دستک زدن و دکان باز کردن. بعضی‌ها اینجوری می‌شوند، یک ذره ریاضت می‌کشند، یک چیزی برایشان درست می‌شود، حالا شروع می‌کنند دفتر دستک می‌زنند، دکان باز بکنند و خلاصه ادعاهای عجیب و غریب.

یک موقعی مرحوم شیخ جواد آقا به آقای نجابت گفته بود: «بدو برو شیراز برگرد، شاگردها دارند هلاک می‌شوند، برو به دادشان برس.» این‌ها همینجوری ادعا شروع کردند آنجا. آقای نجابت هم هر چقدر با اینها حرف زد، دست بردار نیستند. استادشان بود. بهشون می گفت: «دست بردارید، نکنید این کار را.» ولی این شهوت نمی‌گذارد. خیلی وقت‌ها همینجوری می‌شود. آدم گرفتار یک شهوت، یک توان یا کمالی می‌شود. استادش که هیچی، امام معصوم هم بهش بگوید دست برنمی‌دارد. خدا هم بهش بگوید دست برنمی‌دارد.

سوءاستفاده از نعمت‌ها و کمالات

«من دکتر شدم، من الان مهندسم، من الان رئیس جمهورم، من الان وزیرم.» یک کمالی. کمال یا مادی یا ثروت یا هرچی. نمی‌تواند جلویش را نگه دارد. هرچی خدا بگوید: «بابا از این نعمتی که بهت دادم سوءاستفاده نکن.» برای مسجد حالا خوشگل آفریده شدی. خوشگلی را که من خودم بهت دادم، کمال تو که نیستش که. الان این گل‌ها مگر کمالشان خوشگلی نیست؟ خودشان به خودشان دادند؟ نه. یک کسی دیگه بهشان داده. خودشان که پز نمی‌توانند بدهند. بابا حالا من دیگه تو را در زمره خوشگل‌ها قرار دادم، سوءاستفاده نکن از این چهره‌ات. آرایش نکن، برو برای نامحرم بیرون، قیافه‌ات را به رخ بقیه نکش. سوءاستفاده نکن، دلبری نکن. با مالت، با قیافه‌ات، با اندامت. وقتی این کار را می‌کنی دیگه بی‌جنبه‌ای واقعاً. بعضی ها این جوری اند. یعنی بی‌جنبه‌اند تا نعمت خدا بهشان می‌دهد، می‌افتند به فحشا. یعنی خودفروشی، کمال‌فروشی، ادعا کردن.

غلام همت رند عافیت‌سوز

«تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

که خواجه (یا دوست) خود روش بنده پروری داند»

«غلام همت آن» چقدر قشنگ! «غلام همت آن رند عافیت سوزم» چه کلماتی اینها به کار برده!

«غلام همت آن رند عافیت سوزم

که در گداصفتی کیمیاگری داند»

تک تکش جای حرف دارد این بیت. می‌گوید: «من غلام همت آن آدم زیرکی هستم که عافیت‌سوز است.» یعنی تن به عافیت نمی‌دهد. می‌داند بی‌عافیتی پیش خدا قرب می‌آورد. چون عافیت تمامش می‌رسد به طبیعت. چاق و چله می‌شود، سهم آخرتی شما کم می‌شود. شما هر چقدر دنیا بهت خوش بگذرد، آن طرف تلخی دارد. پیامبر فرمود: «شیرینی دنیا، تلخی آخرت است.» حواستان باشد.

«حَلَاوَةُ الدُّنْيَا مَرَارَةُ الْآخِرَةِ» و بالعکس «مَرَارَةُ الدُّنْيَا حَلَاوَةُ الْآخِرَةِ». شما زحمت‌هایتان، سختی‌هایتان، سرمایه‌هایتان است. نداشتن‌هایتان، یک موقع مشکل مالی می‌خوری، ورشکستگی داری، مریضی، گرفتاری داری، آسیب جسمی می‌بینی، این‌ها سرمایه است برای در نظام ابدی. غصه بخوری اگر کسی از دست می‌رود یا هرچی، هر بلایی. آن‌هایی که عافیت خودشان را داشتند، خودشان عافیت‌سوز بودند. یعنی چیکار می‌کردند؟ می گفتند: «چون به ضررمان تمام می‌شود، بگذار عافیتی که الان داریم بسوزانیمش. خودمان خودمان را بیندازیم به یک زحمتی که بشود برایمان یک ذخیره‌ای.»

سیره پیامبر و ائمه در عافیت‌سوزی

لذا آقا امام صادق فرمود: «برای پیغمبر هیچ چیز محبوب‌تر از گرسنگی و به خطر افتادن نبود برای پیغمبر». یعنی عمداً خودش شکمش را گرسنه نگه می‌داشت تا عافیتی نباشد. چون کسی که عادت کرده پرخوری و سیرخوری بکند، این دارد از سهم آخرتش می‌خورد، نمی‌فهمد الان. کسی که خوشمزه‌خوری و سیرخوری و عافیت‌طلبی دارد، این نمی‌فهمد که دارد از کجا کم می‌شود سهمش. سهم همه برابر است، تو داری سهمت را اینجا استفاده می‌کنی.

پیامبر با اینکه داشت، می‌فرماید: «هیچ دو شبی، دو شب پشت سر هم نشد که پیغمبر دو شب یا حتی یک روز بهش بگذرد، دو وعده غذا با هم بخورد.» کار پیغمبر است. خودش را گرسنه نگه می‌داشت، به فقرا می‌داد. آن موقع فقیر آنقدر زیاد بود که مردم مسئله غذا داشتند. برای یک نان، برای یک خرما، برای میوه لنگ بودند. یعنی آنجایی که قرار بود خوش بگذراند، خوش نمی‌گذشت.

الان طرف آنقدر احمق است، می‌گوید: «پولدارم، ماشینم را حالا که دارم، بروم ماشینم را چند مدل بالاتر ببرم.» بله آدم یک ماشین راحت و خوبی که امنیت داشته باشد، امکانات داشته باشد، عیبی ندارد که داشته باشد، خوب است. اما ماشین‌بازی خوب نیست، تلفن‌بازی خوب نیست، خانه‌بازی به ضررت است. تو فکر می‌کنی الان به نفعت است، رفتی ماشین شاسی بلند خریدی، فکر می‌کنی الان خیلی خوب است. به نفع طلا این را داری مصرف می‌کنی. «پول دارم، دلم می‌خواهد بروم مصرف بکنم.» خب باشه برو مصرف کن. داری از آن طرف مصرف می کنی. «هرچی دلم بخواهد می‌خورم، هرچی دلم بخواهد می‌خرم.»

آدم زیرک اینجوری نیست. آدم زیرک‌های تا یک مالی یک چیزی دستش می‌آید، زود می‌فرستدش آخرت. اصلا نگه نمی دارد. این برای چی بایستم اینجا الان چهارتا النگو دستم هست، پز بدهم به این چهار تا، چهارتا گردنبند دستم هست، پز بدهم به این، چهار تا آپارتمان دارم، مغازه دارم.» رد بکنم. برای چی می‌خواهم نگه دارم؟ می خواهم چیکار برای چی نگه دارم اینجا؟ ائمه اینجوری بودند. ائمه می‌رسید مال دستشان، امکانات، عافیت، می‌فرستادند آخرت. عافیت‌سوز یعنی این. یعنی در دنیا پزش را نمی‌دادند، مثل فقرا زندگی می‌کردند. اما بلد بودند چیکار کنند.

کیمیاگری در گدایی

ببینید، غلام... پس آن شعر اول، بیت اول چی می‌گوید؟ حافظ می‌گوید: «طمع نکن، با بقیه هم کار نداشته باشد که خدا...» «چرا این جوانی که از من ۳۰ سال جوان‌تر است، باید آنقدر معنویت و قرب داشته باشد؟ آنقدر توفیق داشته باشد؟ این الان طی الارض دارد، این نمی‌دانم الان چشم برزخی دارد، این الان خواب می‌بیند. پس ما چرا بیخود ول کنیم ۴۰ سال نماز؟» این نفهمی ماست که طمع می‌کنیم به بقیه یا مقایسه می‌کنیم. اصلاً شاید آن امتحان همان است. مثل شاگردهای مرحوم نجابت، امتحانشان این بود که از همان طریق بروند جهنم. به تو چه فکر می‌کنی شما؟ هر قرب معنوی به نفع یک آدم تمام می‌شود وقتی ظرفیت نداشته باشد، به ضررش است. چیکار داری با خدا و بندگان خدا؟ تو اصلاً با بقیه چیکار داری؟ مقایسه داری؟ به خدا سفارش نده. چون خدا عاشقت است، می‌داند چی برای تو خوب است، چی خوب نیست. اونی که بیشتر از همه تو را دوست دارد، آن را ولش کند بگذار خودش با تو هر کاری دلش می‌خواهد بکند. پس دیگه هی سفارش ندهیم به خدا. «اون چرا اینه؟ چرا اینجوری؟» همه اش ما نق و غر داریم...

حالا دقت کنید چی می‌گوید: «غلام همت آن رند عافیت سوزم که در گدا صفتی کیمیاگری داند.» یعنی در اوج اینکه فقیر است یا فقیر نیست، گداصفت است. مثل پیغمبر. صفت گدایی برای خودش گرفته، کیمیاگری می‌داند. کیمیاگری چیست؟ گدایی؛ یعنی در دست خالی بودن، پر می‌کند خودش را. وقتی می‌خواهد قدرت ببرد، چی می‌برد؟ دست خالی بودن می‌برد، اضطرار می‌برد، ترس می‌برد، فقر می‌برد. پر می‌کند. دارایی نمی‌برد.

«در گداصفتی کیمیاگری می‌داند.» یعنی به خدا می‌گوید: «خدایا دستم خالی است، هیچی ندارم، بیا پر می‌کنم برایت.» زود هم خالی می‌کند ها. همینجوری زود فوت می‌کند، می‌رود. یعنی تا می‌آید در دستش مثل پیغمبر، مثل امیرالمؤمنین، مثل حضرت زهرا. ببینید شب عروسی حضرت زهرا برای خودش یک پیراهن هم ندید. یعنی آن یک پیراهن هم که قرار بود بپوشد، پوشید ها. بالاخره مراسمش خیلی باشکوه بود ایشان. خوب هم همین است که مستحب است عروس مرحله‌ای را طی کند، بیاید مثلاً بقیه حالا مدیحه ای می‌خوانند، چیزی می‌خوانند، سلام و صلواتی باید ابهتی با یک عظمتی عروس مسیر را طی کند تا خانه برسد. حالا این‌ها سوار کرده بودند به شتری یا هرچی یا پیاده می‌آمد یا هر چیز، بالاخره این تا می‌خواست برسد به خانه، فقیر خانمی آمد. به خودش ندید همان را هم که... عافیت سوزی یعنی همین. یعنی سریع لباس عروسی را برداشت، داد به خانم فقیر. چقدر زیرکند!

حالاطرف رفته برای خودش ۱۰۰ دست لباس خریده، اصلاً وقت نمی‌کند این‌ها را بپوشد، می‌ماند. می‌میرد، هنوز مانده برایش. نمی‌تواند بخورد آنقدر خریده. در خانه انبار کرده. نه از نعمت‌هایش استفاده می کند. یک عالم لوازم آرایش، نمی‌دانم طلا، جواهرات، لباس، ماشین اضافه. اصلا وقت نمی‌کند از این‌ها استفاده کند، همین جوری گذاشته انبار آنجا. آدم زیرک این جوری نیست. آدم زیرک این است که می رود دم کمدش، هر چی هست در می آورد، به فقرا می دهد. اگر مصرف ندارد، سریع رد می‌کند هر چیزی را. زیرک است. به خودش نمی‌بیند. می گوید بگذار برود. برای چی وایسا پیش من. آدم زیرک یعنی آن ابدیت هم کم می‌شود. این در گداصفتیش کیمیاگری دارد. می‌داند یعنی چی؟ یعنی تمام کیمیاگری این همان گداصفتیش است. چون ندارد، دریافتش خوب است. به محض اینکه دیدی داشتی، پری تو. دیگه دریافتت قطع می‌شود. این کیمیاگری نیست.

کیمیا چیکار می‌کرد کیمیا؟ کیمیا وقتی بود که ماده‌ای بود که وقتی می‌زدی به مس، چی می‌شد؟ طلا می‌شد. خب این کیمیاگری بلد است. فقر دارد. ببینید چقدر مفاهیم تفاوت می‌کند. در درگاه خدای بی‌نهایت و کریم، کیمیای تو برای تبدیل هر چیزی به طلا چیه؟ گدایی‌ات است. نه دارایی، نداری‌هایت است. برعکس. چی باید ببری؟ نداری باید ببری. گفت چی؟ گفت: «من ۲۰ میلیون بدهی دارم.» ۲۰ میلیون من بدهی دارم، خب این خودش خیلی است. این هم دارایی است. چی آوردی؟ «خدایا چند سال گناه آوردم، آنقدر هم بدهی آوردم.» کریم اینجوری است دیگه. کریم بری بگی این‌ها را دارم که دیگه فایده ندارد که. وقتی بگویی نیاز دارم، خوشش می‌آید. کیمیاگری یعنی این.

خاطره‌ای از دوران جنگ

من یک شب در مقر عراقی‌ها رفته بودیم. خاطرات فکر کنم یک بار تعریف کردم یک جا، نمی‌دانم کجا. خدا رحمت کند این شهید راحت، فرمانده‌مان را. برایتان خاطراتش را تعریف کردم. «این به من می گفت میدان باز کن. نگذار بفهمند عراقی‌ها. مین‌شان دست خورده، یک جوری پوکشان کن که این‌ها فکر کنند منفجر می‌شود. مین دارد، درحالیکه که ندارد، منفجر نمی‌شود.» خب من هم باید تمام چاشنی‌ها را می‌بریدم. برای این کار باید تمام مین‌ها را دانه دانه قیچی می‌زدم، خنثی می‌کردم، باز می‌کردم، چاشنی در می آوردم، برش می‌دادم، دوباره سر جا. شب اول رفته بودم، حواسم نبود، نمی‌دانستم این از من این را می‌خواهد که. چه می دانستم این از من این را می‌خواهد. رفتیم و سیم را من بریدم. حالا مثلاً این سیم است، این را من بریدمش، قیچی زدمش. خب حالا باید این را برمی‌گردانم سر جایش دیگه. این را چیکارش می‌کردم وقتی قیچی زدم که به وصل نمی‌شود که. دستگاه لحیم نداشتم چرا بچسبانمش به همدیگه؟ سیم زاپاس لازم داشتم که یک سرش را ببرم این طرف، یک سرش را ببرم این طرف، این نفهمد که سیم دست خورده. حالا من سیم هم نداشتم. مسئولیت را قبول کردم. مین را باز کردم، چاشنیش را درآوردم. حالا می‌خواهم مین را ببندم. الان گیج چرا تو با خودت سیم اضافه نیاوردی. چرا «تله نیاوردی؟» گفتم: «چیکار کنم؟» گیر افتاده بودم آنجا. این هم آنقدر بد اخلاق بود خدا بیامرز. گفتم: «چیکار کنم خدا؟» همین جوری ماندم. همین جوری گیر کردم. یک دفعه دیم یک سیم آمد در دستم. «خدایا این از کجا آمد؟ سیم چیه؟ عجب حالی داده. کمک. یک کسی سیم را گذاشت روی دست من. بزن» آقا ما زدیم. خیلی حال داد. یک چند تا مین را اینجوری باز کردیم و فرداشب که آمدم دیگه نباید نمی‌بردم. بی‌عقلی بود دیگه. خر ازی کردم نبردم آن را. مخصوص خریت کردم. گفتم ول کن. به خدا می‌گویم می‌دهد. خدا شاهده. می گفتم: «سیم.» یکی می‌گذاشت در دستم. گدایی همین است. گدایی همین است. بگو: «خدایا ندارم، منم گیرم اینجا.» گدایی

گدایی در حرم امام رضا (ع)

نادرشاه به گدایی در حرم امام رضا گفت: «چند وقت است اینجا؟» گفت: «چند سال است اینجا.» گفت: «تو چند سال است اینجا شفا نگرفتی؟» گفت: «آره.» گفت: «می‌روم زیارت کنم، برگردم، شفا نگرفته باشی گردنت را می‌زنم.» این ترس برش داشت. راست هم می گفت چون راحت گردن می زد. ترس برش داشت. شروع کرد به عجز و التماس. امام رضا این خر هست اگر بیاد می زند. گدایی یعنی این. شفا گرفت. امام رضا هم می دانست این خر هست، می‌زند. شفا داد. کیمیاگری یعنی این. یعنی که تمام بدبختی تو، فقر تو، عجزت را به خدا نشان بدهی. «خدایا من اینم.» من دست خالی ام. اگه گفتی خودم تمام است. دانش خودم، من خودم بیزینس خواندم، بلدم، تخصص دارم، می روم الان می زنم شرکت را میلیاردر می شوم. بیا برو تو این زندان ما چقدر از این آدم ها داریم. گریه نکردن، عجز نداشتن، التماس نکردن به خدا. خدایا ما غلط کردیم، هیچی بلد نیستیم. «خدایا می‌خواهیم برویم یک کاری بکنیم، خودت یک کاری بکن دیگه. خودت ما نادانیم، چیزی بلد نیستیم، خودت راه بنداز.». نه من «رشته‌اش را خواندم، چند سال سابقه دارم، درسش را خواندم.» برو. خدا واگذارت می‌کنم. اگر بگویی نه من هیچی سرم نمی شود. من هیچی.

خواب شیخ جعفر شوشتری

خدا رحمت کند شیخ جعفر شوشتری. خوب هم عالم بود، هم عاشق امام حسین. آن کتاب وسائلش فوق العاده است. روضه‌خوان خیلی خوبی هم بود. می‌گفت: «خواب دیدم قیامت است. دو تا صف بستند. صف علما خیلی کند می‌رود جلو. می گفت از علما خیلی حساب می‌کشید خدا. بعد یک صف از روضه‌خوان‌ها تند تند می‌روند. عالم هم بود، عالم بزرگ. رفتم صف روضه‌خوان‌ها وایستادم.» گفتند بیا برو صف عالم ها. گفتم: «نه آقا، من روضه‌خوانم. نه آقا من اصلا روضه خوانم. من غلط کنم من کی عالم بودم. من روضه‌خوانم.» همین. تمام شد. خوب است آدم پابرهنگی بلد باشد. گدایی بلد باشد خوب است. این‌ها چه بزرگانی بودند.

محبوبیت گرسنگی و خطر برای پیامبر (ص)

پیامبر می‌گوید: «هیچ چیز برای پیغمبر، حضرت برای پیغمبر محبوب‌تر از این نبود که گرسنه باشد همیشه» پیغمبر ثروتمند بود ولی مثل فقرا زندگی می کرد. «و در خطر باشد به خاطر خدا.» حاج قاسم یادتان است؟ حاج قاسم را یادتان است؟ آها، بچه‌های مدافع حرم یادتان است؟ زن‌هایشان، پدرو مادرهایشان، بچه‌های کوچکشان. آره. طرف می گوید «شوهر می‌خواهم صبح بیاید سر کار، کارمندی قشنگ ۲ بعد از ظهر، صبح برود، ۲ بعد از ظهر برگردد خانه، ۴ بعد از ظهر برگردد خانه.» می گوید «شوهرت چیکاره است؟» می‌گوید: «پاسدار است.» «برو بابا، مگر من دیوانه‌ام با این ازدواج کنم. چند روز دیگر می میرد.» این‌ها پیش خدا یکی‌اند؟ آن زنی که هر روز شوهرش رفته بیرون و معلوم نبوده کی برمی‌گردد، آن زنی که شوهرش روز اول آمده بهش گفته: «ببین من بروم معلوم نیست برگردم ها. زن من می‌شوی یا نه؟ من برگردم چنین و چنانم.» گفت: «آره.» فرق دارند با همدیگه. هیچ وقت عقد نشد شوهرش از خانه برود بیرون، منتظر جنازه‌اش نباشد، منتظر خبرش نباشد. ارتشی‌های عزیزمان، نیروی انتظامی عزیزمان، خلبان‌های عزیزمان. خیلی سخت است کارشان. نیروهای اطلاعاتی و امنیتی مان. زن امیدی به این شوهر کرده، ولی اصلاً نمی‌داند امروز رفت زنده برمی‌گردد یا نه. بچه نمی‌داند باباش زنده برمی‌گردد یا نه. شما ببین خانواده حاج قاسم یک عمر. ما با این‌ها زندگی کردیم. لااقل ۸ سال دفاع مقدس توشان بودیم دیگه خودمان. طرف اصلاً نمی‌داند، طرف رفت خداحافظی کرد، رفت. این برمی‌گردد یا نه؟ این شهدای مدافع حرم چی؟ رفتند سوریه. طرف خودش رفته شهید شده، بچه‌اش ۸ ماه بعد به دنیا آمده. خانم‌هایشان، پدر مادرهایشان با هم یکی‌اند؟ نه.

عافیت‌سوزی و تجارت با خدا

عافیت‌سوزی یعنی همین. یعنی من یک چیزی را انتخاب می‌کنم که در راه خدا عشق می‌کنم در راه خدا، عافیت‌هایم را فدا می‌کنم. بقیه فکر می‌کنند خیلی آدم‌های عاقلی‌اند، خیلی آدم‌های زیرکی‌اند که یک شغل‌هایی دارند که اصلاً لازم نیست تکان بخورند. اگر نهایتاً خواستند یک کاری برای خدا کنند، یک چکی می‌کشند مثلاً نهایت، یک عنایت اینجوری اوج خوشگذرانی و عافیت و رفاه و بخور بخورشان است. نمی فهمند چه کلاهی سرشان می رود.

طرف می گفت ما اعلام کردیم برای غزه، یاور لبنان، یاور امام زمان. طرف دو کیلو طلا آوردند دادند. خانم گفت: «به خدا قسم نداریم. ما وضع مالی مان این جوری نیست. این یک دانه انگشترم مال انگشتر ازدواجم است. همه یک دانه است، چیزی ندارم.» دادند مردم واقعاً. یک خانمی آمد به من این جوری نگاه می‌کردند طلاهایی که مردم می‌گفتند: «وای این‌ها چه...» دست خودش پر از طلا بود. «این‌ها چقدر آدم خوبی‌اند.» از یک گرمش هم نمی‌توانست بگذرد مال خودش. بعضی‌ها اینجوری‌اند دیگه. بقیه را تشویق می‌کنند، ولی خودشان نه. «وای چه آدم‌های خوبی‌اند.» آقا یک شب برای خدا یک گرسنگی بکش، یک سیلی بخور، بیداری بکش. نمی تواند. عافیت‌سوزان واقعاً. برای همین هم حافظ چه قیدی گذاشته؟ رند. رندها، رئیس رندها و زیرک‌ها کی‌اند؟ پیغمبر.

یک روز خوش نداشت. «مَا أُوذِيَ نَبِيٌّ مِثْلَ مَا أُوذِيتُ.» هیچ پیغمبری مثل من اذیت نشد. طرف می آمد می گفت: شتر ۱۰۰ تا شتر می‌داد به طرف، ولی خودش یک موقعی می رفت آنقدر درد داشت از گرسنگی. حضرت زهرا سلام الله علیها یک چیزی می‌آورد، می‌گفت: «فاطمه، به خدا قسم بابات اولین غذایی است که بعد سه روز دارد می‌خورد. بعد سه روز اولین غذاست.»

بعد بعضی‌ها نوشابه‌ شان جابجا بشود، غذایشان، مزه غذایشان جابجا بشود، حیثیت انسانیشان را می‌فروشند. نق و غر قهر، دعوا در خانه چه جنجالی راه می‌اندازد. مرد گنده می‌بینی اصلاً برای لباسش، برای شلوارش، برای نمی‌دانم کفشش، اصلا آدم خجالت می‌کشد. اصلا این را اسمش می گذاشت مرد. اسم این را می شود گذاشت آدم که برای هر چیزی غصه بخورد. «بالشم اینجوری شد، امشب رختخوابم اونجوری شد، نمی‌دانم امشب سر و صدا کردند، نتوانستم بخوابم، نمی‌دانم فلان.» بابا عافیت‌سوزی هنر آدم‌های... حالا یک شب سخت بگذرد، دو شب سخت بگذرد. هرچی. اگر یک موقعی عافیت‌های ما به خطر می‌افتد، ول کن دیگه آنقدر نق و غر نزن.

آقا جان، یک چیزی بهتان بگویم عزیزانم. وقتی خدا دارد عافیتت را می‌سوزاند، تو در آن عافیت‌سوزی مهمان خدایی. خدا برداشته دست و پایت را، غذایت را... مهمانی. کیفش بکن. «خدایا، خدا را شکر تو انتخاب کردی خانه منو، ماشین منو، لباس منو، تلفن ما را دزد زد، نمی دانم کفش ما را بردند، نمی‌دانم کیفت...» همین باشد. نه که اضطراب داشته باشی. مهمانی بردند. بردند، رفت آخرت. دیگر غصه‌ات چیست؟ گداصفتی و ناراحتی و این‌ها. در معنای بدش دارم می‌گویم. غصه و ناراحتی و عقده و چیه آخه، خجالت بکش.

وقتی خدا ما را انتخاب بکند: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ.» خدا می‌خرد جانت را، می‌خرد مالت را. به چی؟ به «بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ.» بدبخت اگر نبردش، برش ندارد این را. علی علیه السلام: «لم تقتلوا تَمُوتُوا.» کشته نشوید، می‌میرید ها. مردارید. اگر شهید نشوی، بیچاره‌ای. اگر مال تو را برندارند، بیچاره‌ای. امام می‌گوید: «پیغمبر حتی یک کنیز، یک مال، یک هیچی نگذاشت برای خودش موقع مردن بدهکار هم از دنیا رفت.» بدهکار ااز دنیا رفت. اصلاً زیرک بودند، ارث می‌گذاشتند این‌ها. دستشان می‌رسید، می‌فرستادند ابدیت. طرف نمی تواند ارثش را تقسیم کند. آخر بچه ها سر اموالش با هم دعوایشان می شود. چقدر آدم باید فهم باشد این‌ها را بگذارد اصلاً. خود شب اول قبر تا تا... نمی‌شود گفت تا کی؟ تا قیامت لنگ می‌ماند. بعد ارث گذاشته برای بقیه بخورند. خود شب اول قبر لنگ است. همان شب اول لنگ است. دلش نیامد بفرستد آخرت. ما اگر خدا بردارد، لطف کرده. آنجا مهمان خداییم. خدا می‌خرد. «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى.» خدا تاجر خوبی است، می‌خرد. هرکس با خدا تجارت کند، برد کرده. برد کرده.

«هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى تِجَارَةٍ تُنجِيكُم مِّنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ؟» می‌خواهی شما را یک راهنمایی کنم تجارتی که شما را از عذاب دردناک نجات بدهد. «تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِكُمْ وَ أَنفُسِكُمْ.» ما باید حواسم باشد بلاها هم مهمانی‌انیم. این خیلی قیمت دارد که برش دارند. زینب چی می‌گوید سلام الله علیها؟ «مَا رَأَيْتُ إِلَّا جَمِيلًا.» امام حسین دیده در آن وضع، کشتند، سر بریدن، بدن تکه تکه و داغون. «خدایا این قربانی را از ما بپذیر». تجارت است. بگو «خدایا داداشم قربانی، بپذیر از ما» بچه‌هایش. اصلاً اصلاً نیامد سر جنازه بچه‌هایش حضرت زینب. خودش شهید شده، اصلاً نیامد سر جنازه. چه خانواده‌ای بودند این‌ها. چقدر این‌ها زیرک و رند بودند.

مهمانی خدا و تشرف به بندگی

خدا وقتی تو را به یک چیزی مهمان می‌کند، مورد لطفت قرار داده. مورد محبتش هست، مورد نوازشش هستی. اگر یک عبادتی، یک نمازی، یک ذکری، یک نماز شبی، یک دعایی، یک صلواتی دارد، مورد مرحمتی. ما این را تکلیف می‌دانیم. کی می‌خواهیم دست برداریم از این؟ این را تشرف بدانیم.

مرحوم سید بن طاووس برای خودش جشن تشرف گرفت. ما الان بگوییم جشن تکلیف، درست است. جشن کلفت. جشن تکلیف. او جشن تشرف گرفت. خودش برای خودش گرفت. آنقدر عجله داشت ها. خودش بالغ شدم، خیلی دیگه مخاطب خدا هستم. چقدر فرق می‌کند آدم‌ها با همدیگه.

اگر مورد نوازشی، قدر بدان. خدا بهت لطف کرده. اصلاً آدم وقتی که دورکعت نماز می‌خواند، این حس محبوب بودن پیش خدا، اینکه خدا تو را مهمانت کرده به یک جلسه خصوصی با خودش، یک هم آغوشی با خودش، آنقدر پر می‌کند آدم را که نکن. این برود پیش یک شاه این را می‌فهمد ها. اگر برود پیش ولی فقیه، مؤمنین را می‌گویم، حزب اللهی‌ها، این را می فهمد. ولی پیش خدا نمی‌فهمند. چون معرفتشان کم است. حس عزت، حس حرمت، حس احترامی که خدا بهت گذاشته، عزتی که به تو گذاشته. بعد این همه خدا بهش احترام گذاشته، باز چشمش دنبال دنیاست. هر خاطره نمی‌دانم چند وقت پیش که فلان چیز بهش نرسیده، اذیتش می‌کند. سر شکم دعوا می‌کند با دیگران. به قول یکی از دوستان شوخی می‌کرد البته، می‌گفت: «داغ شکم از داغ اولاد بدتر است.» چی آخه آدم آنقدر عقده؟ «نه من نشد با فلانی ازدواج کنم، نشد نمی‌دانم اینجوری بشود، نمی‌دانم آن یکی اینجوری. ماشین اینجوری شد، خانه آنجوری شد.» بابا تو در آغوش خدایی. تو محضر خدایی. پیش خدا تو بهشتی. الان پیش خدا نشستی. حواست کجاست؟ حواست به دنیاست. هنوز عقده این را داری که چی نشد؟ چرا آدم باید...

غصه دنیا و بیماری نفس

برای همین پیغمبر می‌گوید: «کسی که غصه بخورد، می‌رود جهنم.» «مَنْ بَكَى عَلَى الدُّنْيَا دَخَلَ النَّارَ.» هرکه غصه دنیا را بخورد، حقش است برود جهنم. آنقدر نفهم است. «دنیا غصه این را می‌خوردی؟ من تو دنیا تو را پیش خودم آوردمت، کنار خودم. تو بهشت کنار آغوش من بودی. توی خود دنیا، نه بهشت. توی دنیا برایت بهشت ساختم، بعد تو غصه دنیا را می‌خوردی؟» اصلاً برای اینجور چیزها خورد می‌شدی؟ دعوا می‌کردی با بقیه سر اینجور چیزها؟ «داداشم سر ارث و میراث.» «ندادم بهت.» خوب ندادم بهت دیگه، تمام شد. نه اینکه البته ما ظلم‌پذیری بکنیم. نمی‌دانم. بگذار کسی ظلم بکند. نه، ولی آرام باش، شاد باش، راحت باش. خورد. نتوانست، زورت نرسید بهت. خورد. خب خورد دیگه. سهمت را در آخرت گرفتی. «الْحَمْدُ لِلَّهِ.» خرج کن برای آخرتت. نه برای دنیا. برای آخرتت خرج کن. آمد دستت، بفرستش برود توی بهشت. این است که حضرت فرمود: «الْغم مَرِضُ النَّفْسِ.» آدمی که غمگین است، مریض نفس است. آدمی که عقده حقارت دارد در دنیا، با اینکه خدا تحویلش می‌گیرد ها. اصلا کلمه عقده حقارت مال طبیعت‌گراهاست. مال مسلمان‌ها نیست. این اصطلاحات روانی که الان ما داریم در روانشناسی، خیلی مسلمان نیست. مال مؤمنین نیست. یکیش عقده چی؟ بله حقارت. «بابام فحش داد بهم، منم کتک می‌زد.» نمی دانم الان کجایی؟ بابات کتک می‌زد. الان سر نمازی. می‌فهمی یعنی چی! اصلا کتک می‌زده؟ حالا آن ثواب می‌ماند برایت دیگه. اجرش می‌ماند برایت. الان کجایی ها؟ همان موقع شوهرت بی‌محلی می‌کرد. از خانه که می‌رفت بیرون، تو در آغوش خدا بودی یا نبودی؟ این هنوز حواسش نیست که خدا چقدر این را دارد نوازشش می‌کند. هنوز سر این است که چرا این منو نوازش نکرده، چرا این به من محل نگذاشته. یعنی یک عقده حیوانی. یک توهم حیوانی، یک عقده حیوانی سر این مسئله.

از چی خنده‌ام گرفت؟ یک صلوات بلند بفرستید.

از اینکه بعضی‌ها، بعضی با صلوات بلند هم از خواب بلند نمی‌شوند. حالا یک صلوات با جیغ بزنید ببینم. خنده‌ام از این می‌گیرد بعضی‌ها پول اردو دادند، از این مسیر طولانی آمدند فقط اینجا بخوابند. خانه تان می خوابیدید راحت. خودآزاری دارند بعضی‌ها واقعاً. این همه هزینه بکنی، پاشی بیایی اینجا بخوابی فقط. این هم معرکه است. این هم برای خودش نوبری است.

والْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ.