جلسه 006 - فکر و ذکر ۷ (۱۴۰۴)
شماره جلسه
6
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1404
ماه
0
روز
0
متن کامل (خام) ‌ جلسه 006 - فکر و ذکر ۷ (۱۴۰۴)

اردوی فکر و ذکر (7)؛ جلسه ششم 17/06/1404

سلام علیکم و رحمة الله.

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین.

سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و برکات الهی بر همه شما عزیزان. هدیه به محضر مقدس رسول اکرم، پیامبر اعظم و وجود مقدس آقا امام زمان و وجود مقدس حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیهم اجمعین، صلوات بلند ختم بفرمایید.

سلام عرض می‌کنیم خدمت عزیزانی که از طریق برنامه آنلاین دارند به ما توجه می‌کنند و در کلاس حضور دارند. ان‌شاءالله عزیزان بتوانند بهترین استفاده را ببرند.

اراده الهی و توفیقات

بحثمان این بود که تا اراده الهی تعلق نگیرد، ما توفیقات نداریم. همان‌طور که در قاعده ذکر این نکته را قبلاً هم عرض کردیم که: «لَیسَ الذِّکرُ بِمَراسِمِ اللِّسانِ وَ مَناسِمِ الفِکرِ وَ لَکِنَّهُ أَوَّلًا مِنَ المَذکُورٌ وَ ثانِیًا مِنَ الذّاکِرِ.» ذکر مقوله زبان یا فکری نیست، بلکه باید مذکور، یعنی معشوق، حق تعالی، او بخواهد شما را دعوت بکند. « وَ ثانِیًا مِنَ الذّاکِرِ.» دوم ذاکر می‌تواند ذکر بگوید.

ذاکر خدا، همنشین خداست

این را خوب دقت بفرمایید؛ یعنی اول او باید دعوت به ذکر بکند، دعوت به محضر بکند تا بعد این توفیق حاصل بشود. چرا؟ چون قاعده ذکر… این هست -حتماً یادداشت کنید، هم به خاطرتان بسپارید، کلاً به قلبتان بسپارید بهتر است- «ذاکرُ اللهِ مُجالِسُهُ.»

شنیدنش راحت است، گفتنش هم راحت است، فهمش نه؛ فهمش یک قلب می خواهد معرفت می‌خواهد تا انسان این را درک بکند که: ذاکر خدا همنشین خداست. اگر کسی این را بفهمد، بسیاری از مسائلش حل می‌شود یا همه‌اش حل می‌شود اصلاً؛ که ذاکر خدا همنشین خود خداست. همنشین اولیای خدا نه، همنشین فرشته‌ها نه، همنشین امام زمان نه، همنشین معصومین نه، همنشین خود خدا، شخص خدا. یعنی خدا شما را دعوت می‌کند به چه چیزی؟ به اینکه بیایی پیشش بشینی، همنشینی با او بکنی. شخصاً تو را انتخابت می‌کند، اجازه می‌دهد، قلبت را راه می‌اندازد، ذکر می‌گذارد تو دهانت و تو را دعوت می‌کند به محضر خودش.

این حقیقت ذکر است. حقیقت ذکر است. چیزی است که فهمش و چشیدنش راحت نیست. انسان باید خیلی زحمت بکشد، خودی‌ها و خودیت‌ها و منیت‌ها را کنار بتواند بگذارد و تا به این ذائقه برسد، تا به این ذائقه برسد که من همنشین خدا هستم. این اصل ماجراست.

شعر علامه طباطبایی

خدا رحمت کند مرحوم علامه را. یک شعری دارد که حالا حتماً می‌گذارم برایتان که بشنوید:

«مهر خوبان دل و دین یکسره از یاد ببر/ رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا بود.»

بعد رسید به کجا؟ «من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه / ذره‌ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.» ببینید: «من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه / ذره‌ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.»

قاعده نزول و فیض الهی

قاعده‌اش این است. بر همین محبت، چون رحمت نازل شده است، ما قاعده نزول را یادتان نرود؛ همه چیز نازل می‌شود.

در قوس نمودار یادتان هست دیگر؟ در قوس صعود شما اول عالم جبروت را دارید. قبل از حالا آن عوالم قبلی‌اش بماند. عالم جبروت خودش نازل است. می‌رسد به ملکوت که نازله جبروت است. می‌رسد به ناسوت و دنیا که نازله ملکوت است.

آنچه که ما الان داریم می‌بینیم از دنیا، همه این آسمان‌ها و زمین و این‌ها، نازله عالم ملکوت است. عالم مشهود ما نازله ملکوت است که غیب ماست اصلاً. ظاهراً با آن ارتباطی نداری ولی باطناً همه کارهای ما را ملکوت دارد انجام می‌دهد، غیب دارد انجام می‌دهد.

«وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَ مَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ.» استثنا هم ندارد. هیچ چیزی نیست مگر اینکه در نزد ماست خزائن او و ما نازل نمی‌کنیم آن را مگر به اندازه معلوم، اندازه مشخص. ما هر چیزی را نازل می‌کنیم، پس خیرات یادتان باشد، فیوضات، همه چیز نازل شده از بالاست. همه چیز از بالا می‌آید پایین. بنابراین ما دریافت‌کننده هستیم. دائماً هم میهمانیم و هم دریافت‌کننده و چون دریافت‌کننده هستیم، از ما چیزی به بالا نمی‌رسد؛ یعنی خیری از ما...

انسان، دریافت‌کننده محض

دیروز خواندیم در حدیث قدسی: «همه‌تان باتقواترین آدم روی زمین بشوید، چیزی‌اش به خدا نمی‌رسد.» دائم او فیض‌دهنده است، دریافت‌کننده نیست. پس ما هستیم که داریم می‌گیریم. بنابراین یک کسی فکر نکند که خودش می‌تواند شروع کند به عشق‌ورزی و مهرورزی و تعالی و از این جور چیزها. هرچه که قرار است نصیبش بشود، باید نازل بشود به او، روزی‌اش بشود، برایش بیاید. باید بیاید برایش.

دعای پیامبر برای محبت الهی

برای همین، خدا رحمت کند میرزا را، می‌گفت: «انبیاء خیلی تلاش کردند خدا را دوست بدارند. خیلی تلاش کردند.» پیامبر اعتراف خود میرزاست. پیامبر می‌گوید از اول لنگ انداخت، گفت: «آقا من نمی توانم، من هیچ‌کارم خدایا. هرچه از خودت باید بدهی.» برای همین در روایات هم داریم این دعاست: «اللهم ارزقنی حبک و حب من یحبک.» خدایا روزی‌ام بکن محبت‌ها را، محبت خودت را و محبت هر کس که تو را دوست دارد، روزی‌ام بکن.

از محب خدا تا محبوب خدا

اصطلاح قشنگی دارد. می‌گوید وقتی که پیامبر اعتراف کرد، گفت: «من نیستم. من نمی‌توانم کسی را دعوت بکنم، نه نمی‌توانم کسی را هدایت بکنم.» دعا کرد. پیامبر گفت: «خدایا، تو نخواهی کسی عبادت بشود، هیچ‌کس عبادت، هیچ وقت هم عبادت نمی‌شود. اگر نخواهی عبادت بشود، هیچ وقت هم عبادت نمی‌شوی. اگر نخواهی بنده کسی بندگی‌ات را بکند، هیچ‌کس نمی‌تواند بندگی‌ات را بکند. ما هم، ما هم همین‌طور.»

لذا پیامبر برگزیده شد برای چه؟ برای اینکه شد حبیب الله. شد حبیب الله. محبوب خدا شد. به اعتراف رسید، به عجز رسید. حالا محبوب شد. وقتی محبوب شد، آیه چیه؟ گفت: «حالا به مردم اعلام کن. هرکس من را می‌خواهد دوست داشته باشد، دنبال تو بیاید. تو درستی، تو معیاری.» «قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ.»

هر کس خدا را دوست دارد، تابع تو بشود. تابع تو بشود، من دوستش دارم.

ببینید؛ اولش عشق تو به خدا را مطرح می‌کند، اما آخرش این نیست. آخرش یک چیز دیگر شد. آخرش یک انقلاب اتفاق افتاد. آن چیست؟ «یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ.» خدا شما را دوست دارد. یعنی شما هنوز به این عرضه هم نمی‌رسید. چرا محبوب خدا می‌شوید؟ ولی اگر بخواهید محب خدا بشوید، تا او روزی‌ات نکند، اتفاق نمی‌افتد محب شدن، باید این اتفاق بیفتد. ارزش افزوده‌ای که دارد ایجاد می‌شود، اینکه تو چه می‌شوی؟ تو بشوی محبوب. محبوب که شدی، هزینه‌ها می‌آید پایین.

عاشق باید بیشتر هزینه کند یا معشوق؟ بله، معشوق باید بیشتر هزینه کند. خدا می‌گوید: «من تو را دوست دارم. من برایت هزینه می‌کنم. تو مهمان من شو.» آه، تو مهمان! «من را دوست داشته باش، از پیامبر تبعیت کن، آن وقت من دوستت دارم.» چی شد اصلاً؟ حالا بشوی مهمان خدا. پس خدا باید بدهد.

نشانه‌های الهی و رؤیت غیب

«سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ.» ما نشان می‌دهیم به شماها. شما به رؤیت نمی‌توانید برسید. ما، ما نشانتان می‌دهیم. ما به شما نشان می‌دهیم. پس چه کسی بگوید: «من با زحمت خودم رسیدم به رؤیت امام زمان، به رؤیت ملائکه، به رؤیت غیب، به هر چیزی.» یک خواب هم که هست، یک رؤیا هم، آن‌ها نشانت می‌دهند. یک رؤیا . تو خودت نمی‌رسی به آن. آن‌ها نشان می‌دهند به شما. پس از آن طرف است.

دعای عهد و کلام شهید

چی می‌خوانیم در دعای عهد؟ «اللهم أرنی طلعت الرشیدة.» تو نشان بده به من. تو به من نشان بده. پس همه‌اش از تو است.

یک شهیدی حرف قشنگی زد. توی فرودگاه مشهد که می‌رفتم، حالا الان برداشتنش... یک ده پانزده سالی هر وقت می‌رفتم این را می‌دیدم. عکس شهید باصفایی را خیلی هم کم سن و سال بود. توی فرودگاه زدند. گفته بود که: «از خدا شهادت را بخواهید. اگر خدا گفت لیاقت نداری، بگو خدایا قبلی‌ها کدام نعمت و لیاقت را داشتم که به من دادی؟ چه چیزی را لیاقت داشتم؟ همه را خودت دادی دیگر. این هم مثل بقیه. این هم مثل بقیه. بقیه‌اش هم همین‌طور.»

خودبینی و بی‌توفیقی

ما تا خودبین هستیم، در حال تقلاهایی هستیم که خودمان یک کاری بکنیم. می‌خواهی با لیاقت خودت برسی. می‌خواهی با حول و قوه خودت برسی. همین جا معطل نگه می‌داری. یک موقع هشتاد سال آدم می‌رود، می‌میرد، حتی یک خواب هم نمی‌بیند. حتی یک خواب. از اول آدم لنگ بیندازد خوب است دیگر. دیگر منی ندارد آنجا. از اول آدم...

ذات فقر و نیاز انسان

پس این اصل را به آن توجه داشته باشیم. ذات ما ذات فقر است، ذات نیاز است. قرآن ذات ما را این‌جوری معرفی می‌کند: «أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ» این را بفهم. «إِلَى اللَّهِ.» به بی‌نهایت هم تعریف تو را کرده، هم عین واقعیت را گفته. دعا مستجاب شده. دعا چه بود؟ دعای همه‌مان: «اللهم أرنی الأشیاء کما هی.» خدایا اشیا را آن‌جوری که هستند به ما بنشان. در معرفت نفس، تو خودت را آن‌جوری که هستی باید بشناسی. حالا چی؟ خودت این ذات فقر خودت را، نیاز خودت را که داری می‌بینی در ذات، در صفت و فعل فقیریم ما.

قرآن هم، خدایی که ما را آفریده، می‌گوید: «أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ.» به بی‌نهایت. شما فقیر به بی‌نهایت. «أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ.» این ذات ماست که باید به آن توجه داشته باشیم. یعنی دست خالی بودن، فقیر بودن، هیچی نداشتن، این اصل ماجراست.

تواضع حافظ شیرازی

وقتی این را فهمیدی، دیگر نمی‌گویی: «من خودم زحمت می‌کشم، خودم کار می‌کنم، خودم تلاش کردم، خودم همت کردم، خودم ریاضت کشیدم، این‌جوری شده.» دیگر این حرف‌ها را آدم می‌گذارد کنار. حافظ چه می‌گوید؟ خیلی قشنگ است: «من اگر کامروا گشتم و خوش‌دل، چه عجب؟»

حافظ خیلی مقامش بزرگ است. بزرگانی از شعرا وقتی به محضر امیرالمؤمنین رسیدند در خواب گفتند: «آقا، هرچه آنی که به حافظ دادیم، به هیچ‌کس نمی‌توانیم، به هیچ‌کس نمی‌شود داد.» رحمت الله تعالی علیه، لسان الغیب.

«من اگر کامروا گشتم و خوش‌دل، چه عجب؟» تعجبی نیست. چرا به این مقام رسیدم؟ «مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند.» مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند. این‌ها... این‌ها یعنی خودش حرف تویش هست. این‌ها به زکاتم دادند. فقیر بودم، مستحقم. خب وقتی مستحقی، می‌دهند دیگر، ها؟

تفاوت رحمت و محبت

رحمت یعنی همین که دست مستحق را بگیرد، می‌شود رحمت. با محبت فرق دارد. در محبت، عشق، چیزهای دیگر، همه‌اش آلودگی‌هایی هست، چیزهای دیگری هست. اما در رحمت، شخص نیازی به طرف مقابل به هیچ وجه ندارد، اما رحمت دارد. نیازهای او را می‌بیند، ظرفیت‌های او را می بیند، لیاقت او را می‌بیند، به او عطا می‌کند.

«مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند.» یعنی حسادت در کار نیست. آقا، تو چرا به این؟ تو چرا باید این‌قدر خواب ببینی؟ تو چرا بدن این... چرا این‌قدر رشد کرده؟ این چرا؟ خب این گدایی‌اش بیشتر بوده، اظهار نیازش بیشتر بوده. گدایی کرده، دادند به او.

معجزه گدایی

معجزه گدایی. خوب دقت کنید. معجزه گدایی ست. پس حافظ هنرش در چه بود؟ بله، هنرش در گدایی. هنرش در گدایی بود. شیطان این‌جوری نبود. شیطان شش هزار سال که عبادت کرد... معلوم است شش هزار سال دنیایی یا شش هزار سال آخرتی است. شش هزار سال آخرتی اگر باشد، می دانید یعنی چه؟ ولی از اول خودش را دید. می‌گوید: « أَبَى وَ اسْتَکْبَرَ وَ کَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ.» کافر چیست؟ کافر پوشاننده است. چه کسی را می‌پوشاند؟ الله. یعنی او می‌گوید: «من رسیدم به این مقام. ملائکه عبادت کردم. شش هزار سال از جن عادی رسیدم به مقام فرشته‌ها. قاطی فرشته‌ها شده‌ام. زحمت کشیدم، آمدم اینجا.»

حافظ این‌جوری نیست. پیامبر این‌جوری نیست. از روز اول پیروان پیامبر، اولیای خدا، از روز اول لنگ می اندازند و می‌گویند: «ما هیچ. گداییم، مستحقیم.» و تا آخر هم که ادامه می‌مانند، تا آخر گدا می‌مانند و از آن حالت دیگر بیرون هم نمی‌آیند و به هرجا می‌رسند، به هنر گدایی می‌رسند.

«الفقر فخری» و معنای آن

بعضی‌ها این فرمایش نبوی را اصلاً انکار کردند. چون فهمش نکردند: «الْفَقْرُ فَخْرِی.» فقر افتخار من است. فکر کردند منظور همین فقر مادی است لذا انتقاد کردند. من ذاتم فقیر است و به هرجا برسم، با هنر فقیری می‌رسم.

الان فقیرها که ثروتمند می‌شوند، با چه هنری ثروتمند؟ هنر فقیری. هنر فقیری. یعنی این... بعداً هم دقت کنید، بعداً هم که ثروتمند می‌شود، اگر بیاید لو بدهد: «من ثروتمندم»، بخواهد ابراز بکند: «من ثروتم»، کسی دیگر به او کمک نمی‌کند. راهش بسته می‌شود. اصلاً ادای ثروتمند را در نمی‌آورد.

تواضع پیامبر و «و لا فخر»

پیامبر ببین چقدر زیرک است. می گوید: «من سید فرزندان آدمم. اولین مخلوق خدا هستم. خدا خلقی برتر از من نیافریده.» ولی آخرش می‌گوید چه؟ بعد از هر کدامش: «و لا فخر» «فخری نیست» افتخاری نیست. تا افتادی به فخر، ضایع می‌شوی. یعنی همه‌چیز از دستت رفت. ثروتت از دستت، خانواده‌ات از دست می‌رود، پولت از دست می‌رود، سوادت از دست می‌رود، آبرویت از دست می‌رود، همه‌چیز از دست می‌رود. چون داری دروغ می‌گویی. ما ذاتمان فقیر است. پیغمبر همه این کمالات را دارد، آخرش چه؟ «و لا فخر.» فخر یعنی چه؟

حالا شما این را بگذارید جلو کسانی که با یک ساعتی، با یک بند انگشت، با یک بند کفش به قول امام صادق، فخر بفروشند به دیگران. بند عینکشان، نمی‌دانم، با انگشترشان، با لباسشان، با قیافه‌شان، با اتومبیلشان، با تلفنشان می‌خواهند فخر بفروشند. چه بی‌ظرفیت آدم!

می‌خواهم این را بگویم که ما علت اینکه چوب می‌خوریم، بی‌توفیق می‌شویم، مال این است که زود پر می‌شویم، بی‌جنبه‌ایم.

حافظ این همه... کسی به من حسادت نکند. «من قرآن ز بر بخواندم / با چهارده روایت.» حافظ قرآن است، پُزی ندارد.

«مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند.» مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند.

رموز کیمیاگری معنوی

حالا سؤال این است که اگر ما مهمانیم... رمز خیلی مهم است. امروز چند تا رمز بهتان گفتم. این‌ها را خوب دقت بکنید. این‌ها اگر با ما باشد، خیلی کمکمان می‌کند. مهم این است، موضوع این است که ما جا می‌گذاریم این‌ها را.

رمز چه بود؟ «ذاکرُ اللهِ مُجالِسُهُ.» ذاکر خدا همنشین خداست.

فکر کن ما گدا هستیم. و اینکه به هرجا برسی، با چه می‌رسی؟ با گدایی. به محض اینکه بخواهی ادای ثروتمندها را در بیاوری، قطع می‌شود. رزق قطع می‌شود.

هرچه می‌خواهی، هرچه می‌خواهی... از این، به قول حافظ، از این کیمیا استفاده کن. از این کیمیا استفاده کن. رمز کیمیا بودن را هم توضیح دادم، باز هم توضیح می‌دهم جلسه بعد.

داستان دختر گدا و تاجر

این داستان را برایتان یک بار تعریف کردم، یک بار دیگر هم تعریف بکنم. آقایی تاجری بود. توی بازار داشت می‌رفت. چشمش خورد به دختر گدا. دختر دارد گدایی می‌کند ولی خیلی هم خوشگل است. چشمش گرفت او را. گفت: «خب، این بچه را گدا... ما که پول داریم، این هم که خوشگل است و به ما می‌خورد. برویم بگیریمش دیگر. او هم خوشحال می‌شود و از گدایی در می‌آید. یک شوهر ثروتمند هم پیدا می‌کند و دیگر از این رنج در می‌آید.»

این خیال به خیلی از ماها می‌آید، سراغ خیلی از ماها می‌آید. یعنی نمی‌فهمیم بعضی از آدم‌ها همه قدرتشان از همین است. می‌خواهیم برویم کمکشان کنیم، بد کار خراب می‌شود.

دختره گفتش که: «زن من می‌شوی؟ بیا با من.» بعد: «بیا خواستگاری.» «بابا بیار.» «کجا بیایم؟» گفت: «آدرس ما اینجا، کوچه پس کوچه و...» یک خانه خیلی درب و داغونی را نشانش دادند. گفتند: «این است خانه‌اش.» رفت تو خانه. توی خانه قصر است. تو خانه قصر، بیرونش گداخانه است. هیچی نمی‌فهمد.

بابای دختر هم مثل پادشاه لم داده بود روی تختش. «چیه، چه کار داری؟» گفت: «هیچی، من آمدم خواستگاری دخترت». گفت: «تو آمدی!» گفت: «آره». گفت: چیکاره ای آمدی خواستگار دختر من؟» گفت: «من تاجرم». گفت: برو بابا! تاجری به درد ما نمی‌خوری. گفت: برای چه؟ بهتر از گدایی و این‌هاست.» گفت: «نه، ما... اصلا به تاجران نمی توانیم بدهیم. تو به درد ما نمی‌خوری.» گفت: «خب چه کار کنم دخترت را بدهی؟» گفتش که: «باید تجارت را بگذاری کنار، گدایی کنی.» گفت: «چی؟» گفت: «آبروی من می‌رود این‌ها.» گفت: «همین است که هست.» یک مدت با خودش کلنجار رفت و دید نه، از دختر نمی‌تواند بگذرد. قبول کرد.

قبول کرد و گفتش که: «باشد گدایی می کنم». گفت: «خب گدایی فوت و فن دارد ها! باید دوره ببینی.» خلاصه به او یاد دادند دوره‌هایش را. یکی از کارهایش این بود: رفت توی بازار. بهش گردنبند قیمتی دادند. «طلا... مردم من فقیرم، این گردنبند نمی‌دانم مال کیست. من پیدایش کردم.» قبلاً همه ساخت و پاخت کرده بودند. یک نفر گفت: «آخ، خدا عمرت بدهد! گردنبند را گم شده بود. عجب گدای شریفی!» یک پول گنده‌ای به او داد. ملت هم دیدند: «عجب گدای شریفی!» حسابی به او رسیدند. خلاصه پول کلان ریختند توی دامن این گدا و جمع می‌کرد. بعد دید بد کاسبی نیست. خیلی خوب در می‌آورد.

بعد از چند ماه رفت. گفتند که: «بیا برو.» حالا رفت به پدرزن اعلام کند دیگر ما گدا شدیم دختر را بده.» بعد پدر زن گفت: «شرط دوم.» گفت: «شرط دوم چیه؟» گفت: «گدایی نکنی بروی سر همان تجارتت.» گفت: «برو بابا! دخترت را نمی‌خواهم.» گفت: آها! حالا پس فهمیدی داستان چه شد؟ «عمراً دیگر بروم سراغ تجارت. با تجارت پدرم در می‌آمد. این‌قدر بالا پایین، ضرر این‌ور و آن‌ور، حرص و جوش و این‌ها...» الان یک زمین بود. الان نه، بیست سال پیش. بیست سال پیش هفت میلیارد یک گدا رفته بود بخردش.

یکی از دوستانم می‌گفتش که: «یک گدا آمد، گفت: مسئول کمیته امداد یک شهر بودم. به من گفتش که: صندوق‌هایتان را جمع کنید. کار و کاسبی ما را همه چیز کردید. گفت: نه ما نمی‌توانیم همه برای فقراست و اینها، باید برسانیم به آنها از اینها. گفت: به کارمندانتان چقدر می دهید؟» گفت: «این‌قدر. گفت: من کل حقوق کارمندانتان را می‌دهم. کل حقوق خودت و کارمندان را می‌دهم. بیشتر هم می‌دهم. دست بردارید شما. گداها الان مافیا هستند. مثل آشغال جمع‌کن‌ها... آشغال جمع‌کن الان مافیاست. تو جرئت داری برو سر سطل آشغال‌ها. یعنی خونت را نریزند، شانس آوردی. یک مافیای ثروت جمع کرده‌اند این زباله‌ها.»

اگر این رمز را کسی پیدا کرد، به همه‌چیز می‌رسد.

و الحمد لله رب العالمین. و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین. اللهم صل علی محمد و آل محمد.