جلسه 005 - فکر و ذکر ۷ (۱۴۰۴)
شماره جلسه
5
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1404
ماه
0
روز
0
متن کامل (خام) ‌ جلسه 005 - فکر و ذکر ۷ (۱۴۰۴)

اردوی فکر و ذکر (7)؛ جلسه پنجم 16/06/1404

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین. و لعنت الله علی أعدائهم أجمعین من الآن إلى قیام یوم الدین. سلام و صلوات و درود و رحمت و برکات و مغفرت و برکات الهی بر همه شما عزیزان، هدیه محضر مقدس رسول اکرم، پیامبر اعظم، سرورمان، امام رحمت و وجود مقدس آقا امام زمان (علیه السلام)، و وجود مقدس حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها). صلوات بلند ختم بفرمایید.

نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، بخشی از روایت را حذف می‌کنم، می‌فرمایند: «يَا عِبَادِي كُلُّكُمْ ضَالٌّ إِلَّا مَنْ هَدَيْتُهُ». همه‌تان گمراهید، مگر اینکه من هدایت کنم، «فَاسْتَهْدُونِي أَهْدِكُمْ»؛ از من بخواهید. این خیلی مهم است. این باید حتماً باشد. شرط است. خواستن باشد. این خواستن دو جور است: یک خواستن با اظهار فقرمان هست، با اظهار وجودمان است. یک قسمت هم با، یک نوع خواستن هم با دعا است. آن را هم باید با همه وجودمان بخواهیم. «قُلْ مَا يَعْبَأُ بِكُمْ رَبِّي لَوْلَا دُعَاؤُكُمْ». اگر درخواستتان نباشد، به همه اعلام کن که رب به شما توجهی نخواهد کرد. اگر دعایتان نباشد، دعا هم همان‌طور که گفتم باید صادقانه باشد؛ یعنی با همه عجزش، با همه وجودش، با همه فقرش، با بینش درست به خودش. در دعا پُری نباید ببرد.

«يَا عِبَادِي كُلُّكُمْ جَائِعٌ إِلَّا مَنْ أَطْعَمْتُهُ». همه‌تان گرسنه‌اید، مگر کسی که من سیرش بکنم اگر آدم این را بفهمد که من اگر دارم آب می‌خورم، دارم غذا می‌خورم، خداست که دارد لقمه لقمه در دهان من می‌گذارد. سر سفره خدا مهمان خدایم، آنی که دارم می‌خورم. بعضی‌ها آن‌قدر بی‌حیا هستند که می‌گویند: «مال خودمان است، خودمان درآمد کسب کردیم، خودمان پول داریم، خدا چیست؟» خدا مبتلاشان می‌کند به استسقا، مثل معاویه یا بعضی از افرادی که من دیده‌ام به استسقا. می خورد هیچ‌وقت تشنگی‌اش برطرف نمی‌شود. آب می‌خورد ولی آب نمی تواند. خدا باید بخواهد که تو آب بخوری و سیراب شوی. والاخدا اجازه ندهد، تو هی می‌خوری و می‌بینی که شکمت دارد می‌ترکد. بیماری وحشتناکی هست. من دیده‌ام بعضی‌ها به آن دچارند. استسقا همین جوری دائما باید آب بخورند، می خورد عطش دارد نابودش می‌کند، شکمش جا ندارد از این طرف عطش. معاویه این‌جوری بود. گرسنگی. امیرالمؤمنین نفرینش کرد. سیر نمی‌شد، خدا باید اجازه بدهد تو آب بخوری، غذا بخوری. ما همه چیزمان مهمان خداییم، همه چیزمان مهمان خدا هستیم. به محض اینکه در ذهنمان آمد که توان خودمان و حول و قوه خودمان است؛ علم، معرفت، عبادت، نمی‌دانم خدمت، تلاش، مجاهدت، جهاد، شهادت، فاجعه می‌شود. «فَاسْتَطْعِمُونِي »؛ از من بخواهید که من سیرتان کنم.

«يَا عِبَادِي كُلُّكُمْ عَارٍ إِلَّا مَنْ كَسَوْتُهُ ». همه‌تان عریانید، مگر اینکه من لباس تنتان کنم. خداوند دست روی چه چیزهایی گذاشته ندیده‌اید کسانی که حتی یک لباس ندارند خودشان را بپوشانند؟ کسانی که یک لقمه غذا ندارند؟ اجاره خانه‌شان در نمی‌آید؟ آلونکی ندارند حتی در آن بخوابند؟ بی‌خانمان‌های دنیا را نگاه کنید؛ میلیون‌ها انسان بی‌خانمان. ما همیشه سر سفره خدا هستیم. مهمان خدا هستیم. این شرک را داریم که خودمان زحمت کشیدیم، تلاش کردیم، خودمان را به اینجا رساندیم؛ به علم، به دانش، نمی دانم هر چی هر نعمتی که داریم. در پنج بعد، هر پنج بعد، سر سفره منی، مهمان منی. تو هیچی از خودت نداری.

وقتی می‌گویی: «مَوْلَايَ يَا مَوْلَا، أَنْتَ الْغَنِيُّ وَأَنَا الْفَقِيرُ»، باید این فقرت بیاید جلوی چشمت. همه هنر یک نفر برای پرواز، تخلیه است؛ یعنی آن موقعی که دارد با آن موقعی که ندارد، برایش یکی باشد و آن موقع که ندارد با آن موقعی که دارد، از آن موقع که دارد، به خدا امیدوارتر باشد. این آن هنر است. ایمان همان است، دقیقاً ایمان همان است. آن موقع که دست خالی هستی و حتی لوازم و عوامل ظاهری از تو گرفته شده، به خدا بیشتر امید داشته باشی. حضرت فرمود: «به آنچه که در دست خداست بیشتر امید داشته باش تا آنچه که در دست توست.»

«الهی به امید تو!» ماشین دارم، خانه دارم، جیبم پر پول است، حسابمان پر است. این، آن فهم درست است، خواهش می‌کنم دقت کنید! این، آن فهم درست است که آن موقع که دست خالی هستی، الان چرا دعا می‌کنی؟ می‌گوید: «آخه ورشکست شدم، آبرویم در خطر است.» «الان سرطان گرفتم، بیا!» خب پس چرا آن موقعی که سالم بودی، ورشکست نشده بودی، آبرویت در خطر نبود، دعا نمی‌کردی؟ چون چشممان به آن دارایی است. آن موقع دیگر خودش را محتاج نمی‌بیند، در حالی که آن موقع که داری، بی‌نیازتر از آن موقعی که نداری نیستی. این را باید بفهمی. فرمول‌ها را دقت کنید، قواعد را . آن موقعی که داری، از آن موقعی که نداری، بی‌نیازتر نیستی. فقط این شرک و توهمی است که سراغ ما آمده و به ما می‌گوید چی؟ به ما می‌گوید که خب الان نیاز نداری، الان برای چی گریه کنی، الان برای چی با ذلت شب پا شوی نصف شب؟» شکم سیر، جیب پر پول، خانه پر، یخچال پر، وسایل دم دست، گوشت و مرغ، آبرویت هم که حفظ است و محترمی و معروفی، و خانواده‌ات که دور تو هستند، همسرت که دوست دارد و دوستش داری با هم که مشکلی ندارید. ما فقط بدبختی مان این هست که بخوریم به خنسی، باید بخوریم به گرفتاری تا برویم دعا بکنیم؟ باید این ماهیت خودمان را قبول کنیم و این خیلی بی‌آبرویی است، خیلی زشت است. چرا باید بگذاری آن موقع که کار به استخوان بکشد، بعد حالا پا شوی بروی دعا کنی؟ همان موقع که داری، نداری، آن موقع باید بروی. می‌گوید: «حاج آقا ورشکست شدم، تمام این دعاها را رفتم خواندم، چله‌ها را رفتم گرفتم، نمی‌دانم حرم‌ها را رفتم، آن‌قدر شب و روز...» خب پس آن موقع که ورشکست نشده بودی، چی؟ نه. الان تو در معرض نابودی هستی. همین الان تو در گمراهی هستی. اگر من یک لحظه ولت کنم، تو بدبخت می‌شوی.

گفت: «دیدم نصف شب رسول خدا» یکی از همسران پیامبر «دیدم پا شد، رفت» گفت: «من هم فضولی کردم، حسودی کردم ببینم کجا می‌خواهد برود.» بعد رفتم دیدم افتاده روی زمین، مثل یک عبایی که افتاده. اصلاً ضجه می زد پیغمبر، گریه می‌کرد: «خدایا، مرا به خودم وا مگذار!» گفتم: «یا رسول الله، یک کسی مثل تو این حرف را می‌زند؟» بعد از اینکه بلند شد، دید که من دارم گریه می کنم، گفت: «برای چی گریه می کنی؟» گفت: «دیدم این چیزهایی که تو گفتی به خدا». گفت: «چرا نترسم؟ برادرم یونس یک لحظه به خودش واگذار شد، دیدی که چه شد؟» یک لحظه است. پیامبران خدا را شما نگاه کنید. معصوم الهی . چرا ما نترسیم؟ چرا من الان فکر می کنم من!

بابا، من اساتیدمان، بزرگانمان که، باور کنید الان بعضی از اساتید ما در خارج دارند دری‌وری می‌گویند علیه نظام، علیه دین. باور می‌کنید الان بعضی از اساتیدی که ما داشتیم، الان در خارج دارند، چه روحانی و چه غیر روحانی، الان دارند مدح اسرائیل را می‌کنند؟ نترسیم؟ به چی مان، به بصیرتمان، به سوادمان، به علممان به چی مان داریم ما می نازیم که ما! پس نیازی به ضجه و گریه و ناله نداریم؟ پیغمبر خداست، دارد گریه می‌کند. راست هم دارد می‌گوید، دروغ که نمی‌گوید. نصف شب خواب از سرش پریده، بلند شده دارد می‌بیند د گریه می‌کند. آن موقع که همه چیز جور است، بترس. آنی که همه چیزش جور است، همه چیزش خوب است، الحمدلله، آنجا باید بترسی. آنجا آدم باید گریه کند، ذلیل باشد. آن موقعی که در آسایش هستید، بخوانید، روایت است، تا آن موقع که در گرفتاری هستید، اجابت شود. اما وقتی تو در آسایش هیچی نمی‌خواهی، فقط در گرفتاری می‌خواهی، معلوم نیست.

الان تو ضالی، ، تو الان گرسنه‌ای، الان تشنه هستی، الان نیاز به لباس داری. «يَا عِبَادِي إِنَّكُمْ تُخْطِئُونَ بِاللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَأَنَا أَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا فَاسْتَغْفِرُونِي أَغْفِرْ لَكُمْ». شما شب و روز دارید گناه می‌کنید. شب و روز داریم. ما داریم خطر. اصلا همین توجه به خودت بزرگترین «و وجودک» ، به قول یکی از بزرگان، «وجودک ذنب لایقاس به ذنب» همین توهم وجودت، توهم ذات، توهم صفات، توهم فعل خودش از هر گناهی بزرگتر است و مانع می‌شود که هیچ گناهی با آن قابل مقایسه نیست؛ همین دیدن خودت. همین خودت را می‌بینی، خودش هست دائماً. این گناه نیست؟ اینکه پیش خدا غمگینی، گناه نیست؟ اینکه کنار خدا آرام نیستی، گناه نیست؟ اینکه کنار خدا شاد نیستی، معصیت نیست؟ فحشا نیست؟ اگر فحشا نبود، چرا پیغمبر فرمود: «مَنْ بَكَى عَلَى الدُّنْيَا دَخَلَ النَّارَ»؟ هر که گریه می‌کند برای دنیا، می‌رود جهنم. چرا تو همه‌اش اشکت در مشکت است برای دنیا و مسائل شخصی‌ات، نمی‌دانم نفست، شغلت، کارت؟ دائماً تهدید می‌شوی، دائماً اضطراب داری که نکند یک کسی به من توهین کند، یک کسی مرا نبیند، یک کسی به من اهانت کند، نکند نمی‌دانم... پر از بدبینی، پر از حسادت، پر از رقابت، پر از مقایسه. این‌ها گناه نیست؟ وقتی می گوییم گناه، یعنی چی؟

«ای بندگان من، هرگز به من ضرری نمی‌رسانید تا به من ضرری برسانید و هرگز به من سودی نمی‌رسانید تا به من سودی برسانید.» قرآن می‌گوید. بابا، این گوشت و خونتان به ما نمی‌رسد، از این قربانی‌ها که به من نمی‌رسد، تقوایتان به من می‌رسد. «اگر اولین و آخرین شما، انس و جن شما، به اندازه قلب پرهیزکارترین مرد شما پارسا باشند»، یعنی همه‌تان در اوج باشید، « هیچ بر سلطنت من نمی‌افزاید.» هیچی، پارساترین آدمها باشید. «اگر اولین و آخرین شما، انس و جن شما، قلب شرورترین مرد شما را داشته باشند»، یعنی همه‌تان در اوج شرارت باشید، «این هیچ چیز از سلطنت من نمی‌کاهد.» «اگر اولین و آخرین شما، انس و جن شما، در یک دشت بایستند و از من درخواستی کنند و من، به هر کس آنچه را که درخواست کرده بدهم، این هیچ از آنچه دارم کم نمی‌کند، همان‌طور که سوزنی که در دریا فرو رود، از آن آب کم نمی‌کند.»

«ای بندگان من، من فقط اعمال شما را برای شما می‌شمارم و سپس به شما پاداش می‌دهم. پس هرکس نیکی یافت، باید خدا را ستایش کند و هرکس خلاف آن را یافت، نباید جز خود را سرزنش کند.»

پس توجه بکنید، ما به هر چه می‌رسیم، به لطف خداست. مهمان خدا، به لطف خدا [است]. با تلاش خودمان:من خودم زحمت کشیدم، رسیدم به این دانش، رسیدم به این عرفان، رسیدم به قرآن، رسیدم به معارف، رسیدم به نورانیت، به رؤیت امام زمان را زحمت کشیدم تا دیدم. طی‌الارض زحمت کشیدم، تهیه کردم. بالاخره آن‌قدر کار کردم و ریاضت کردم تا بالاخره...» تو امام زمان را دیدی؟ خاک بر سرت. نفهم! امام زمان تا نخواهد خودش را نشان بدهد... خدا، «اللهم» چی؟« ارنی»! تو نشانم بده. «من دیدم، من امام زمان را دیدم»، غلط کرده‌ای! او نشان بدهد خودش را. «من با تقلا و تلاش و هنر خودم کمک بکند، او باید پای کار بایستد. در همه کار دست. اوست تو مهمانشی، مهمان. مهمانی تو. تو هیچ چیزت مال خودت نیست. او دارد پذیرایی می‌کند، دائماً همه چیز او دارد هزینه می‌کند. ولی این دلیل نمی‌شود ما تلاشمان را نکنیم. خداوند می‌گوید: «تلاش‌تان را بکنید.» «لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَى». برای انسان هیچی نیست، مگر آن مقداری که سعی بکند. سعی بکند که چی بشود؟ می‌گوید: «سعی‌هایتان را بکنید تا بفهمید هیچ‌کاره‌اید.»

دیدی می گویی: «من مدیرم!» بعد گند می‌زنی در سازمانت، گند می‌خورد در سازمانت. دیدی «من بهترین آدم‌ها را دارم!» بعد همان‌ها گند می‌زنند در سازمانت. «من بهترین علم مدیریت را دارم، درسش را خواندم.» بعد می بینی اصلا کار قفل است،. اصلاً شب تا صبح را من می‌نشستم همین‌جوری، یک دفعه دست می‌گذاشتم روی قلم، صد بیت شعر می‌گفتم. تا صبح کشتم خودم را، یک بیت هم نیامد. آقای مجاهدی (خدا حفظش کند) می‌گفت من -حالا شاعر آیینی هست، شعرهایش در حرم هاو جاهای دیگر-می گفت «یک شب با زنم رفتیم مشهد. زنم خیلی عاشق امام رضا [بود]. به زن من می‌گویند طوطی حرم. بهش گفتم: «خوب است دکش کنم برود.» او هم که عاشق حرم است. بهش گفتم: «برو حرم تو.» بنشینم خودم تا صبح شعر بنویسم، حس بگیرم. یک بیت هم نیامد.» تا صبح آقا آدم شاعر که راحت می‌تواند شعر بگوید دیگر، خیلی آب خوردن است. می گفت: صبح رفتم خدمت آقای مجتهدی. آقای مجتهدی گفت: «چرا دیشب زنت را زوری فرستادی حرم؟ شاید آمادگی نداشت. برای چی بهش گفتی برود حرم؟» برود که تو آمادگی پیدا بکنی

ما آنجایی که مزاحمت و اذیت می‌کنیم دیگران را به هوای اینکه عبادت بکنیم، مثلاً هر چیز، یک چیزی را تحمیل می‌کنیم، یک خلوتی را بعد می بینی هیچ خبری نیست. بعد حالت خراب، مریض، سرماخورده، نمی‌دانم آنفولانزا، درد، وسط شلوغی می بینی عجب حالی داری! چه حس‌های خوبی آمد! در مسافرت، نمی‌دانم آن موقع که، در خانه، در تهران می‌روی مجلس امام حسین می بینی چه اشکی، چه سوزی چه آهی، چه چسبندگی، چه هیئتی بهت می‌چسبد! بعد زنت را اذیت می‌کنی، شوهرت را اذیت می‌کنی، کم می‌گذاری از این‌ها، بعد آنها هم بهت احتیاج دارند. «من پا شوم بروم کربلا» دیدید بعضی ها سر و ته شان را می گیری هی بلند می شوند می روند کربلا زن و بچه را تنها می‌گذارند برویم کربلا، می روی آنجا می بنینی قلب قفل است، اصلاً هیچ خبری نیست آنجا. اصلا گریه‌ات نگرفت. مادرش را قال گذاشته، شوهرش را قال گذاشته ، زنش را قال گذاشته ، هزینه زن و بچه‌اش را نمی‌دهد، مثلاً خرج نمی‌کند برای زن و بچه‌اش، پا شود بروم نمی‌دانم کربلا، مکه،سوریه .. بعد در خانه خودشان، دهات خودشان، شهر خودشان می‌بیند که: «آه، چه حس خوبی است! امام حسین اینجاست! امام حسین اینجا، خانه خودمان بود!» ما باید تلاشمان را بکنیم، ولی تلاشت را بکن برای چی؟ برای اینکه خسته شوی، بفهمی هیچ‌کاره‌ای.

می‌گفت: «قبل ازدواج شش تا نظریه داشتم در مورد تربیت. الان شش تا بچه دارم، هیچ نظریه‌ای ندارم.» «من استاد تربیتم، خودم دارم هزاران نفر را تربیت می کنم، من متخصصم، شش تا نظریه راجع به تربیت دارم.» بعد خدا دو تا بچه بهت می‌دهد، می‌گوید: «تربیتش را می‌توانی بکنی؟» می‌بینی عاجز هست. می گوید خدایا بچه ام از دستم رفت، ناموسم دارد از دستم می‌رود، بچه‌هایم دارند از دستم می‌روند، اصلاً عرضه ندارم این کار را بکنم، نمی‌توانم بچه‌ام را تربیت کنم. تلاشت را بکن. این تلاش چه فایده‌ای دارد؟ برای اینکه تو می‌رسی به خودشناسی. به اینکه من من» نکن. «من مؤسسه، من سازمان، ما مدیریت می‌کنم، کار من آن‌قدر عالی است، نمی‌دانم ما همه استانداردترین کالا را داریم انجام می‌دهیم.» می زند خدا کار را خراب می کند تا تو خودت را بفهمی. «عَرَفَ اللهَ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ وَ نَقْضِ الْهِمَمِ». تازه اینجا اتفاق خوبی می‌افتد.

قرآن چقدر قشنگ می‌گوید، سوره یوسف آیه ۱۱۰ چقدر قشنگ است: «حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جَاءَهُمْ ». به پیغمبر می‌گوید: «برو، برو تلاشت را بکن تو.» میکائیل و جبرئیل و نمی‌دانم وحی و همه چیز به او می‌دهد. به موسی ید بیضا و تورات و همه چیز داد، چی شد؟ نوح (سلام الله علیه) ۹۵۰ سال با آن قدرتش، نوح خیلی قوی بود. ۹۵۰ سال تبلیغ. آخر رسید به خدا، گفت: «خدایا، «رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلًا وَنَهَارًا» خدایا، من شب و روز دعوت کردم، «فَلَمْ يَزِدْهُمْ إِلَّا فِرَارًا»؛ بیشتر فقط فرار کردند.» آقا، ماها الان آن‌قدر بی‌عرضه‌ایم، دو چهار روز کار می‌کنیم، پشیمان و ناراحتیم. می گوییم پس چرا کارمان اثر ندارد؟ با اینکه کارهای ما الحمدلله الان خدا خیلی به آن برکت می‌دهد، ولی باز همه‌اش ناراحتیم، نق می‌زنیم، غر می‌زنیم. به دروغ هم می گوییم که مثلاً چرا نمی‌شود؟ خدا می گوید: شده، می‌شود. ۹۵۰ سال،به صد نفر هم نرسیدند. آقا، شوخی است؟ «خدایا، جز فرار، تبلیغ من هیچ اثری نداشت. چیکاره بودی؟ نوح، هیچی! خدایا من، عاجزم. هیچی اضافه نشد جز فرار. «وَلَا يَلِدُوا إِلَّا فَاجِرًا كَفَّارًا»؛ جز کافر فاجر به دنیا نمی‌آورند.» یعنی اصلاً این نسل اصلاً هیچی از آن‌ها بیرون نمی‌آید خدایا، خشکیده‌اند.

یونس عجز می‌آید، دیگر فرار می‌کند از دست این‌ها. ببینید هود برید، صالح، داستان انبیا را بخوانید. دیگر کارشان می‌رسد به استخوانشان. اصلا چرا اینها آدم نمی‌شوند. معجزه بیاورم، برایشان هر چه خواستند آوردند. «آقا، شق‌القمر» باشد. «آقا، بگو این درخت بیاید.» تو پیامبر به این درخت بگویی بیاید، «ما ایمان می‌آوریم.» بگو از ریشه بکند بیاید. باشد، بیا، درخت آمد. گفت خب «بگو برگردد» برگرد. بگو «نصفش بیاید». باشد نصفش بیاید. هر چی گفت، پیغمبر گفت باشد. «این ماه را نصف کن برایمان.» باشد. نصف کردم برایتان. چیکار کند پیغمبر؟ غدیر راه انداخته، از همه بیعت گرفته. سرش را گذاشت زمین، ریختند در خانه.آن از امیرالمؤمنین! بچه‌اش را کشتند، حضرت زهرا را کشتند. شوخی است مگر؟ با آن همه سفارش قرآن، آیات، بیعت، کشتند. امیرالمؤمنین ۲۵ سال خانه نشین. خلیفه شده. مسلمان‌ها سه تا جنگ علیه او راه انداختند. «خدا بکشد شما را!» «خداوند من را از شماها بگیرد، بدتر از من را به شما بدهد.» به پیغمبر می‌گوید: «چیکار کنم دیگر؟ چیکار کنم؟» پیامبر گفت نفرینشان کن. . آن امام حسن با آن همه قدرت، با آن همه کمالات، آن از امام حسین، تکه‌تکه اش کردند. امام سجاد، امام باقر... آدم تا این‌ها را نفهمد، نمی‌فهمد مردم ایران چقدر خوبند. اصلاً نمی‌فهمی ملت ایران یعنی چی. شما عادت کرده‌اید وسطشان داریم زندگی می‌کنیم. اصلاً نمی‌فهمم مردم ایران یعنی چی. چرا خدا ده‌ها آیه برای عظمت این ملت، در ستایش این ملت نازل کرده؟ این را حتی خواص و خودی‌هایمان هم نمی‌فهمند. توجه ندارند و تحلیل‌هایشان همه غلط در می‌آید.

«من با این ملت انقلاب می‌کند.» امام خمینی می گوید: «آره، من می شناسم این ملت را، با این انقلاب می‌توانم بکنم.» «من با این ملت می‌توانم انقلاب کنم» امام زمان می گوید من می توانم. مأیوس نیست. «من می‌توانم.» «من با این ملت انقلاب می کنم.» بابا اینها همه مشروب فروشی هایشان بیشتر از مسجدهاشان هستند. شما این ملت را نمی‌شناسید. اینها همه بی حجابند، نمی دانم چنین اند، چنان اند. دشمن این جوری حساب می کند حمله می کند به ما دیگر. بعد می بیند همان بی حجاب عکس رهبری را می گیرد روی سینه‌اش و می‌گوید «مرگ بر اسرائیل»، عظمت ملت ایران چیست؟ توانایی کجاست؟ قدرت کجاست؟ شدن کجاست؟ خدا رحمت کند آقای حائری را، می فرمود امام با مردم زمان، تربیت شده شاه انقلاب کرد. امام زمان با همین مردم قیام می‌کند و ظهور می‌کند، با همین مردم. روی همه مردم می‌شود حساب کرد. «بابا، این‌ها دزدند، مشروب‌خورند، هم بی‌حجابند. برو بالا شهر تهران نگاه کن، نمی‌دانم چی و چی چی.» برو بالای تهران! این‌ها همه‌شان شهیدی هستند که از شما بهترند. همان مشروب‌خورهایشان، بی‌حجاب‌هایشان.دست خداست. ببین!«حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ»؛ انبیا دیگر ناامید شدند. انبیای خدا گفتند: « لنگ انداختند»، به قول میرزا تعبیر میرزاست. خدا رحمت کند. انبیا لنگ انداختند. ما نمی‌توانیم بابا، نمی توانیم چیکار کنیم؟ خدایا، تو هر کاری گفتی کردیم. «ولایلد» خدایا، اصلاً نمیزایند جز فاجر کافر.تمام است! تلاشت را کردی؟ ها؟ به پیغمبر خدا می‌گوید که: «تلاش‌تان را کردید؟ آره؟ حالا چی شد؟» رمز را دارد می‌گوید، قانون را دارد می‌گوید خدا، اگر شما قدری و قضایی بفهمید، ریاضی تمرین کردیم. اگر مغز ریاضی، فهم ریاضی داشته باشد، باید درک بکنی بیرون. «حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ» وقتی که انبیا مأیوس شدند « وَظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا»؛ دیگر گفتند که بابا تکذیب کردند ما را، گفتند: «دروغ می‌گوید، شاعر است، دیوانه است.» چه چیزهایی! تف انداختند در صورتش، سنگش زدند، خاک ریختند در صورتش، کشتند. ببینید انبیا را می‌کشتند. «يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ». وقتی که کار به اینجا رسید، چی؟ حالا دقت کنید، حواسمان به خودمان باشد، در نظام فردی و نظام اجتماعی. «جَاءَهُمْ نَصْرُنَا». حالا نصرت ما آمد. آن موقع که گفتی لنگ انداختی، تمام است. گفتی: «خدایا، دیگر نمی‌توانم. اصلاً من هیچ کاره‌ام؟» خدایا! من هیچ کاره ام. «إِنَّكَ لَا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ». هر که را بخواهی، نمی‌توانی. فکر پیغمبری، معجزه داری؟ آن توانایی را داری؟ می‌توانی هر کس را بخواهی هدایت بکنی؟ ببین خدا = من پیغمبر را ازش می‌گیرد. پیغمبر معصومی که ندارد، همان «من» را، همان مقدار را صاف می‌کند. مربی کارش این است. ما اگر به داد خودمان نرسیم، صاف نکنیم، صافمان می‌کنند. خودت بجنب،. «و نجی مَنْ نَشَاءُ»؛ هر که را بخواهیم. ببینید آیه قرآن است دیگر. «فنجی من نشاء» هر که را بخواهیم نجاتش می‌دهیم. «وَلَا يُرَدُّ بَأْسُنَا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ». سختی‌ها از مجرم برداشته نمی‌شود. نمی‌توانی بروی گردن‌کلفت‌های وحشی را تو هدایتشان بکنی. این‌ها قابل هدایت نیستند. «أَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ». باید بخواهد و باید بخواند.

«بچه‌ام بی‌حجاب است، نماز [نمی‌خواند]. هر کاری می‌کنم، دعوایمان می‌شود. اصلاً زور فایده ندارد.» کنترل، هر چه کنترل می‌کنی، زور می‌گویی، او باید بخواهد و بخواند. هنر تو این است که او را در سایه خودشناسی به خواستن برسانی. چرا این کار را می توانی بکنی. برسان در سایه خودشناسی. اگر تازه اذن باشد و او هم بفهمد و قبول کند که این‌ها را بفهمد، شاید بخواهد. پس تو چی باید ببری؟ یأس از خودت و امید به خدا. این معجزه می‌کند. پس قدر «جَاءَهُمْ نَصْرُنَا» چیست؟ قدر ظهور چیست؟ آن‌هایی که دارند کار می‌کنند برای ظهور، آن‌هایی که می‌خواهند تمدن‌سازی کنند، قدرش چیست؟ قدر این هستش که ما تمدن می‌سازیم. تو بدو، تلاشت را بکن، ولی با چی؟ ناامیدی از خودت. پز نده آن‌قدر: «ما این کار را می‌کنیم، ببین الان این کار را کردم، ببین یک میلیون فالوور دارم، الان ده میلیون نفر آدم دارند مرا می‌بینند.» آن ده میلیون نفر که تو را می بینند، ۲۴ ساعت بعد فحشت می‌دهند. مگر نبود اینجا؟ ۴۰ میلیون آدم برای قائم‌مقام رهبری دعا می‌کردند. ۲۴ ساعت بعد همه تعطیل [«من» داشته باشی، این‌جوری می‌شود. مأیوس از خودت، ولی تلاشت را بکن. این تلاش را باید چه‌جوری انجام بدهی؟ «الهی به امید تو!» دست خالی، امید تو.

روحانی‌ای گفت به این راننده کامیون: «تو چیکار کردی بچه‌هایت این‌قدر خوب در آمدند؟ منِ آخوند بچه‌هایم را نتوانستم تربیتشان کنم. چه‌جوری بچه‌های تو کامیون [داری]، از صبح می‌روی شب می‌آیی، چند وقت نیستی. گفت: «حاج آقا، من صبح از خانه می‌روم بیرون، به خدا می‌گویم: «خدایا، من را سپردم به تو. خدایا، من دنبال یک لقمه نان حلال هستم.» نان حلال. ما خیلی‌ها دنبال نان حرام می‌گردند، حرام هم بخورند، ککشان هم نمی گزد. . نه، من دنبال یک لقمه نان حلال هستم. خدا می‌داند من صادقم. به خدا می‌گویم: «خدایا، بچه‌ام را سپردم به تو. خدا وکیلم است دیگر. خدایا، «نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ الْوَكِيلُ». من توانش را ندارم تربیتشان کنم. من عرضه ندارم. خدا، بچه‌ام را می‌سپارم به تو. مراقب بچه ام باش. من بلد نیستم.» دعا، توسل، ضجه، ناله، التماس، استغاثه را برداری، بدبختی . بعضی‌ها]متوجه نمی‌شوند. ما داریم هی پنجشنبه‌ها، جمعه‌ها در این بحث استغاثه داریم به همه عزیزان عرض می‌کنیم: «بابا، استغاثه نکنید، گریه نکنید!» «آخوندها دارند علیه ما می‌زنند، بزرگ‌های انقلاب مذهبی یا مجتهدها دارند می‌زنند استغاثه دیگر چیست؟» آن‌قدر این نادان است! بابا، استغاثه یعنی یک جامعه اگر استغاثه نداشت، نابود می‌شود. شما مگر اول جنگ نمی‌گفتی: «ما نمی‌دانم پدافندهایمان از چند هزار ،» راست هم هستش پدافندهای ما نمی‌دانم از چند کیلومتر آن‌ورتر اگر یک هواپیما نزدیک شود، قفل می شود. اصلا نمی تواند بیاید توی حریم ما. راست هم هستش. همین‌جوری بود. قبل از جنگ چند تا هواپیما آمدند، قفلشان کردند، برایشان گرداندند، چندتاشون نشاندند. مگر نشاندند؟ هواپیمای دشمن و پهپادهایشان را سالم شکار نکردند! چی شد پس؟ شب حمله چی شد؟ هیچی کار نکرد. یک دانه موشک کار نکرد. پدافند کار نکرد. فرمانده ها را کشتند. دانشمندها را کشتند. تا شب زدند در سرمان، هر جا را خواستند رفتند زدند. پس کو! پدافند کو!

اگر استغاثه و دعا نباشد، موشک داریم، هواپیما داریم؟ آن‌ها که هفت لایه داشتند، چرا نتوانستند جلو ما بایستند؟ این طرف وقتی به خودشان آمدند و حمله کردند به اذن خدا، حالا امام زمان گفت: «من می‌گویم بزنید، شما بزنید.» «و ما رمیت اذ رمی» من می گویم شما موشک بزنید، می فرستم سر خودشان.]. یک کاری می‌کنم موشک‌هایشان به خودش بخورد. دیدید دیگر. موشک‌هایشان بلند می‌شود، سر خودشان می‌خورد. ضد هوایی، پدافند پیشرفته جهان بلند می‌شد می خورد سر خودشان. من همه کاره ام، این یادتان نرود. این حرف را ما باید همه‌مان با هم کمک کنیم عزیزان. اگر نکنیم، رحمان نیستیم. داریم ظلم می کنیم به جامعه مان. حالا که آمدیم در این باشگاه، در این اردو، این‌ها را فهمیدیم، ما باید به جامعه‌مان بگوییم. ما باید این جامعه را مسلح کنیم به استغاثه. ما باید جامعه را مسلح کنیم به توسل. آقا چی گفت؟ آقا چی گفت؟ دعای هفت، دعای چهارده، سوره چی؟ فتح، دعای توسل، آقا توسل. خدا رحمت کند آقای شاه‌آبادی را. ما صبح می‌رفتیم خدمتشان، دعای توسل تا می گفتند: «ان الله و ملائکته...» دعای توسل، الان در مؤسسه ما، یکی از این مؤسسات چندگانه ما، دعای توسل می‌خوانند. همه بلند می شوند می روند. مداح می‌ماند، مدیرعامل می‌ماند و یک دو سه نفر می‌مانند، بقیه هم می‌روند. برای اینکه هیچ کس احتیاج به دعای توسل ندارند. خیلی جاهای دیگر. دعای توسل داریم. ما باید مردم را مسلح کنیم. دارد جنگ می‌شود. دشمن همه نیروهایش را قرار است بیاورد ما را نابود کند، می خواهند بیایند ما را تجزیه کنند. اعلام کردند می‌خواهند بیایند. جنگ جهانی است. می‌خواهند جلوی ظهور را بگیرند، می خواهند آقا را نابود کنند، جلوی ظهور را بگیرند. اعلام کردند. ما وظیفه‌مان این هستش که مردم را،گوشی‌هایتان را بردارید، کانال‌هایتان را بردارید، هر جا سخنرانی می‌کنید، هر شهری هستید، هر مسجدی، همه مساجد، آدم برود استغاثه برقرار کند. مردم جمعه‌ها جمع شوند، همه در مساجد استغاثه کنند، دعا کنند، توسل بخوانند. درست توسل بخوانند، کشور بیمه می‌شود.

۵۰ درصد موفقیت فرد و جامعه، یادتان نرود، این رمز ، ۵۰ درصد موفقیت این است که تلاش بکنی و بفهمی چیکاره‌ای. ۵۰ درصدش این هستش که استغاثه داشته باشی در زندگی فردی‌ات و سازمانی ات و اجتماعی ات، کشوری و لشکری‌ات. استغاثه، خدایا ما هیچ کاره ایم، خدایا به دادمان برس. «رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ» این را برداری «ما مدیریم ما رئیسیم، من این دوره‌ها را دیدم، من این دوره را تدریس کردم، من نمی‌دانم خودم صاحب این سبک هستم در دنیا، من به ثبت رساندم این روش را.» برو.

«اللهم ارنی الاشیاء کماهی» کماهی‌اش همین است که من دارم از صبح تلاش می‌کنم این را به شما عرض کنم خدمت سروران و عزیزانم. کماهی همین است، باطنش همین است. این باطن کار است. موفقیت می‌خواهی؟ عجز، جهالت «من نمی‌دانم، من بلد نیستم، من عاجزم، من هیچی ندارم، من دست خالی، برو بردار ببر، پر کن بیا.» دوستانی که آش می‌دهند، شله‌زرد می‌دهند، حلیم می‌دهند، چی می‌نویسند در پیامک‌هایشان؟ «لطفاً فردا قابلمه بیاورید، ظرف بیاورید، ببرید.» ظرف باید ببرید. پر بروی، فایده‌ای ندارد. دست از خودت بردار. دست از این نفس باید برداریم. آدم‌های حسود، آدم‌های خودشیفته، آدم‌های اهل مسابقه، مقایسه، آدم‌های متکبر، این‌ها پرند که آسیب می‌بینند دائماً. اگر «من» نداشتن که آسیب نمی‌دیدند که. قهرها، طلاق‌ها، جنگ‌ها، همه چیز مال همین بدبختی‌هاست دیگر. گفت در خانه حرف آخر را همیشه من می‌زنم. آن چیه؟ «حق با توست عزیزم.» دعواها، تنفرها، اینکه آدم منفور واقع می‌شود، اینکه در ازدواج ها، پنج تا چهار تا شکست می‌خورد، همه‌اش سر همین «من» است دیگر. «علی عدوک نفسک»

«وَلَا يَلِدُوا إِلَّا فَاجِرًا كَفَّارًا». خدایا! صالح همین‌طور.. شما نگاه کن هود، شعیب، موسی، عیسی، عیسی اصلا دوام نیاورد بنده خدا . آن بلایی که سر موسی آوردند! با آن همه معجزات، دریا را باز کرد، هفت تا معجزه، نمی‌دانم سحره را نابود کرد، سحره ایمان آوردند بهش، به موسی. چه بلایی سر موسی آمد! تا الان هم بنی‌اسرائیل هنوز هم بلای جان همه دنیا شده‌اند. عیسی، عیسی بنده خدا مرده زنده می‌کرد، بیماری بَرَص که هیچ‌کس نمی‌توانست شفا می‌داد، مرده زنده می‌کرد، کور را شفا می‌داد. قدرت را شما نگاه بکنید. اصحابش می‌فروشندش. سه سال دوام نیاورد. اصلاً به انجیل نرسید بیچاره. سه سال فرار کرد، خدا بردش آسمان از دست این مردم.آن پیغمبر بعد از آن همه تلاش و معجزه و تشکیل حکومت و پیروزی و... چیکار کرد پیغمبر؟ معجزات پیغمبر یکی دو تا، ده تا، صد تا بود؟ پیغمبر هر لحظه‌اش معجزه ارائه می‌داد، هر لحظه. نزدیک‌ترین همسرانش، نزدیک‌ترین کسانش. «حَتَّى وَظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا». آقا تکذیب شده «جَاءَهُمْ نَصْرُنَا حَتَّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتَى نَصْرُ اللَّهِ». ظهور می‌خواهیم؟ رسول با مؤمنین دیگر رسید به کارشان به استخوانشان، گفتند چی؟ «مَتَى نَصْرُ اللَّهِ؟» پس کی است دیگر؟ خدایا، کی؟ الان غزه را می‌بینید ها؟ خوب است ما نیستیم آنجا. ما اگر بودیم، خیلی‌ها شاید کافر می‌شدیم. آن‌ها خودشان الحمدلله نه. ما لوس ها اگر آنجا بودیم، ما نرنرها ما راحت‌طلب ها و بچه‌های ما اگر تکه‌تکه [می‌شدند]، می‌خواستیم: «خدایا، آخه امام زمان، تو می‌خواهی وایستی این بچه من جلو چشمم بمیرد از تشنگی، از گرسنگی؟ ببین خدا، تو داری می‌بینی این بچه دارد آب می‌شود.» بچه‌ات نفست است، خودت هم نفسی . رابطه پدر و مادری‌ات هم نفس است. شوهرت هم نفست هست. زنت هم نفست هست. «خدایا، علی‌اصغر است.» «خدایا، اسماعیل است.» آره، برو سرش را ببر. نفس توست این اسماعیل. ناموسم است. آره، بگذار اسیر شود جلو چشمت.

نفس، حبس اشتراست او کی مرده است از غم بی‌حالتی افسرده است.» یعنی این پدر سوخته را وقتی می‌زنی‌اش زمین، لهش می‌کنی، به حساب خودت سرش را می‌بری، بعد که تمام شد، می‌گویی، یواشکی بهت این جوری می کند «دمت گرم! چقدر قوی بودی‌ها! سرم را بریدی‌ها!» یعنی شیطان گاهی وقت‌ها برای اینکه نابودت بکند، حاضر است نوکری تو را کند، ذلیلت بشود تا بزندت زمین. ببین «دمت گرم! چه جوری از این گناه گذشتی! دمت گرم!» نفس را نابود کردی . «خیلی تو باحالی! چقدر تو متواضعی! تو چقدر صبوری! تو چقدر شاکری! پنج تا بچه‌ات را کشتند، داری خدا را شکر می‌کنی!» پیغمبر یاد می‌دهد به ما: «إِلَهِي لَا تَكِلْنِي إِلَى نَفْسِي طَرْفَةَ عَيْنٍ أَبَدًا». خدایا، یک لحظه مرا به نفس خودم وا مگذار. خدایا یک لحظه رهایم کنی، نابود می‌شوم. این آنجایی هست که تو باید آدم گریه بکند، هی دعا بکند، حتی موفقیت‌های معنوی ات، مکاشفه‌ات، خواب‌هایت، ملاقاتت، رؤیتت، همه‌اش خطرناک است] موفقیت فردی، اجتماعی، موفقیت در این پنج تا خطرناک است. دقت کنیم! موفقیت در هر پنج بخشش می‌تواند خطرناک باشد. اگر حواست را دادی به خودت، اگر این موفقیت باعث شد خودت را ببینی، فرد موفق را ببینی، تمام است کار. فقط خدا را باید ببینیم.

الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.