اردوی فکر و ذکر (7)؛ جلسه چهارم 16/06/1404
سلام علیکم و رحمة الله.
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین. صلی الله علی محمد و آله الطاهرین. و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین.
سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه شما عزیزان، هدیه محضر مقدس رسول خدا، وجود مقدس آقا امام زمان، حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها صلوات بلند ختم.
خوب، بحثمان درباره راه باز شدن پرواز ما به سمت رحمانیت است. رحمانیت یعنی وجود ما، روح و سینه ما به قدری وسعت پیدا بکند که بتواند این همه اسم را دریافت بکند و برای اینکه بتوانیم به بینهایت شدن برسیم، باید دست از محدودیت برداریم.
برای بعضی از عزیزان، تجربه خروج از بدن پیش میآید؛ هم در خواب، هم در بیداری. بعضی موقعها به من میگویند، از من سؤال میکنند: «یک دفعه دیدیم از تو بدنمان در آمدیم، رفتیم روی سقف خانه، بدنمان را آن پایین میدیدیم. داشتیم خارج میشدیم، یک دفعه ترس گرفت ما را و جیغ و داد کردیم و برگشتیم به بدنمان» یا در خواب هم همین اتفاق میافتد. من بهشان میگویم که باید نترسی. بگذاری ببینی تا کجا میخواهی بروی؟» میگوید: «نمیتوانم، ترسم برمی دارد، یک دفعه شروع میکنم به جیغ و داد و برگشتن به بدنم.» تا وقتی که این ترس هست، یعنی ترس خودم، خود را میبینم، خطرناک است؛ یعنی تو اصلا نمیتوانی پرواز بکنی. باید این «خود» را گم بکنیم. دیدن خود خطرناک است.
وقتی خودت را میبینی، «خود»های دیگر را هم میبینی. یعنی آدمهایی که مثل تو نفس دارند. طلاقها سر چه چیزی اتفاق میافتد؟ سر همین ماجرا که آدمها نفسهایشان با هم درگیر میشود. زن و شوهر خیلی هم دوست دارند و در آن قسمتی که همدیگر را دوست دارند، مودت دارند، همدل میشوند. دعواها کجا اتفاق میافتد؟ آنجایی که «من»هایشان برمیخورد. یعنی یکی از دو طرف یا هر دو، دست میگذارند روی «من»های همدیگر، تعلقات همدیگر، دعوا اتفاق میافتد.
آدمها اگر یک کسی خودش را ندید، خیلی خوب می تواند رشد کند، ترسهایش از بین میرود، آرام است، راحت است. وقتی تو خودت را میبینی و دیگران را میبینی، مسابقه آنجا شروع میشود، مقایسهها آنجا شروع میشود، سرعتهای غیرمجاز آنجا شروع میشود. در جادهها دیدهای رانندهها یک دفعه با هم، بدون اینکه اعلام کرده باشند، اصلاً همدیگر را نمیشناسند؛ یک مسابقه اعلام نشده همیشه توی جادههاست، توی خیابانها هست. «جلو زد! ماشین در پیچی آمد از من جلو زد. من ماشین خریدم الان دو میلیارد تومان، این ماشین درپی تی پانصد تومانی آمده از من جلو زد، بوق زد من خودم را کشیدم کنار، گفتم حالا مثلا یک ماشین آخرین مدل میخواهد بیاید، دارد میآید، بوق میزند، میخواهد برود. بعد زورم آمد، نگاه کردم دیدم اصلاً پراید زده از من جلو! دارد میرود، اصلاً حالم گرفته، باید رویش را کم کنم.» ماشین دارد پشتت، نور میزند، بوق میزند، میکشی کنار، می بینی یک ماشین خیلی شیک و شاسیبلند. خب حالا این دیگر حالا، حقش این است که باید... عیب ندارد، اقلاً یک ماشین اینجوری از من جلو زد، دردم نمیآید. دعواهای توی جاده مال همین «منیت»هاست که حالا بعد در بحث تمرین عملی صحبت میکنیم در موردش.
میرزا میگفتش که من یک موقعی با اسبم میرفتم جایی. (رحمة الله تعالی علیه) یک صلوات هم به روح میرزا بفرستیم، مهمانش ایم. می گفت این کنار دیوار سایه خودش را میدید، فکر میکرد یک اسب دیگر است. میگفت: آنقدر سرعت را زیاد کرد، نزدیک بود من را هلاک بکند؛ جلویم درخت بود و چیزهای دیگر از این دیوارها میزد بیرون. یک موقع آن اصلاً میگفت: «این همینجوری میدوید، می دوید که از خودش جلو بزند، نمی دانست که این خودش هست، سایه خودش هست، فکر میکرد یک اسب دیگر است. اصلاً هی میدوید، وحشتناک سرعت گرفته بود. میگفت: «یک جایی دیوار تمام شد، دیگر خودش را ندید، آرام شد، می گفت دیگر آن سرعت را نداشت. اگر این دیوار ادامه پیدا میکرد، و دیدن این اسب روی سایه آن دیوار ادامه پیدا میکرد، هلاک میکرد صاحبش را.
آدمها در مسابقات و مقایسهها، زن و بچهشان را، خودشان را هلاک میکنند. الان شما ورشکستگیهای مالی را نگاه بکنید؛ مسابقه! اصلاً تو الان ماشین میخواهی چهکار؟ مثلا میمیری الان دو سال ماشین نداشته باشی؟ مثل خیلیها که ندارند، با مترو میروند و میآیند، با ماشین راه میروند و میآیند. الان چیست؟ الان مسئله چیست؟ حتی برای ازدواج، آنقدر گیر هست بدبخت که ازدواجش را تأخیر میاندازد که ماشین بخرد. یعنی دارد فاصله سنیاش با بچهاش زیاد میشود، بعدا شرایط ازدواجش سختتر میشود چون دارد مسابقه میدهد. چون جهیزیه آماده نکرده. دختر نفهم، خانواده نفهمتر از خودش، پسر نفهم. «من باید خانه داشته باشم، باید ماشین داشته باشم، » وقتی خواستگار میآید ازش سوال می کنند ماشین دارد؟ خانه دارد؟ شرایط پسر را میبینند از نظر مادی، بعد بهش دختر میدهند. همه اینها نفسانیت است. همه اینها نفس است. همه اینها جهنم است. همه اینها حساب و کتاب و معطلی دارد در آخرت. این را دقت کنید دارم چی میگویم؛ تمامش معطلی دارد در قیامت. وقتی این چرتکه ها گذاشته می شود، آدمها با هم همینجوری مسابقه میدهند. دیگر آرام نیست، چون خودش را دارد میبیند. این دیگر نمیگذارد آدم رشد بکند. این دیگر نمیخواهد به سمت آسمان برود.
دستم را نگاه کنید، فرمولی که من میدهم به شما در طول این چند سال. یک بار دیگر این جنبش را نگاه کنید. شما فقط یکی از منهایتان رو به آسمان است، آن هم همین «من» پنجم. چهار تا «من»تان عرضی همارضی با الف هم عرضی با عین، عمودی نیستند. ارضی با الف یعنی آسمانی نیستند. این فقط تو را میکشاند به سمت این چهار تا، دائماً تو را میکشاند به سمت دنیا و جهنم. عرضی با عین هم هستند، یعنی طول ندارند، ارتفاع ندارند. یک دانه از «من»های تو فقط میرود بالا. تا وقتی که انسان در این چهار تا گیر است و مسابقات این چهار تا، نمیتواند بگوید: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ.» نمیتواند بگوید: «مَا رَأَیْتُ إِلَّا جَمِیلًا.» نمی تواند بگوید. چون اینجا گیر است. کسی که میخواهد برود رشد بکند، سرعت داشته باشد، پرواز بلند انجام بدهد، باید نترسد. این «من» مشکل دارد. نبیند خودش را. ببیند کجا میخواهد ببردت. عیبی ندارد، برو از سقف بیرون. خب خودم را گم می کنم. یک موقعی از خانه انقدر فاصله می گیرم، خانه ام را نمی بینم. می ترسم. «چهجوری برگردم خانه؟» همین است دیگر، مشکل همین است که تو میخواهی دوباره برگردی خانه. برو ببین کجا میخواهی بروی؟ ول کن، برو، پرواز کن، برو! آن کسی که دارد میبردت، خودش هم بلد است که برگرداندت و برمی گرداندت. خودش برمیگرداندت. سر وقت برمیگردی. اما «من نمیتوانم.» برای همین خیلیها، حتی اگر این معارف را هم یاد بگیرند، تا وقتی دارند مقایسه و مسابقه...، یاد بگیرند فقط، ذهنی، سر کلاس میآیند و این اردو را هم میگذرانند، این وسط لشکر امام زمان هم بشود، میگوید: «وقت ندارم، نمیرسم، کار دارم، میخواهم بروم.» چون گرفتار توهمات است.
کم ندیدهایم ما در طول این 46، 47 سال، کسی که زندان رفته، شکنجه دیده، حوزه رفته، درس خوانده، آیتالله است، مجتهد است، یار امام بوده، به چه مقاماتی رسیده، آخر پیاده میشود. آخر پیاده میشود.
طرف کتاب نوشته سه جلد، بینظیر، واقعاً بینظیر در اثبات ولایت فقیه؛ ولی به شرطی که خودش ولی فقیه باشد. وقتی به او گفتند: «تو نمیتوانی ولی فقیه بشوی، گفت: آن کتابها به درد نمیخورد.» حالا این زندان رفته، شکنجه دیده، بچههایش را جلوی شکنجه داشتند، کم نیاورده. اما «من» اینجوری است دیگر.
«من» آنقدر خطرناک است که نگهت میدارد جلو امامت، یک جایی این است و مربی هم کارش همین است. مربی یک جاهایی حمله میکند به ما که تو مجبوری بایستی جلویش. جلوی خدا، جلوی مربی ات، امامت، یا ولی فقیه، یا مربی، مربی دیگری داری. می ایستی جلوش. می زنی زیر همه چیز. چرا؟ تا وقتی «منت» حفظ هست، اطاعت میکنی، حرف گوش میکنی، رکوع میکنی، سجده میکنی، حرف گوش میکنی، عشق میورزی، اما آنجایی که پا روی منت بگذارد، اصلاً. اصلاً حاضر نیست.
آقا میگوید که انقلابیها دو دسته هستند: انقلابیهای مثبت، انقلابیهای منفی. انقلابی مثبت آنهایی هستند که در همه حال هوای انقلاب را دارند، نه هوای خودشان را. منفیها انقلابی هستند، ولی به شرطی که هوایشان را داشته باشی. اگر نداشته باشند نمی ایستند. اگر هوایشان را نداشته باشی، نمی ایستند. می گوید این شأن «من» است. من آدم سراغ دارم، آنقدر من این را دوستش داشتم. یک موقعی آقا بهش گفتش که: «برو فلان جا، فلان مأموریتت را انجام بده.» گفت: «من شأنم نیست اینجا» قبول نکرد. گفت در شأنم نیست. «گفت من موقعیتم، بالاخره موقعیت ما بعد این همه سابقه سال، چرا این را رعایت نمیکنی؟ طرف گرد راه رسیده، بهش یک چیزی دادی، از من بالاتر» همین، همین حسادت، همین رقابت ، همین «من» کار دست من می دهد. بابا! بالاخره من آنقدر سال سابقه دارم. شیطان همینجوری شد دیگر. شیطان گفت: «من شش هزار سال بابا اینجام، من شش هزار سال است دارم عبادت میکنم.» آن هم «من از آتشام، جنسام خیلی بالاتر است، قدرتم خیلی بیشتر است.» راست هم میگفت. بعد تو از گرده راه، از گل درستش کردی، برداشتی آوردی اینجا به من می گویی سجده کنم؟ نمیکنم، این کار را، نمیکنم قرآن چی میگوید؟ میفرماید که این چون همیشه خودش را میدید و «کَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ». این از اول هم کافر بود. از اول هم کافر بود. یعنی کافی است یک نفر را جایت بیاورند، تازهوارد، بگذارند جایت، اعصابت به هم میریزد. چون تو «من» داری، عاشق خودت هم نیستی. آدمی که عاشق خودش نیست، خود حقیقی اش، این بهش خیلی برمی خورد. آدمی که عاشق خود حقیقیاش است، وقتی بهش بگویند: «خب، این تازهوارد آمده جای تو.» عشق میکند، یعنی کیف میکند. چرا؟ چون او همیشه دارد کارش را بر اساس وظیفهاش انجام میدهد. می گوید: «راحت شدم، خلوت شدم، سرم خلوت شد، به نفع من، به نفع منه»
طرف تا وزیر هست، تا وکیل هست، تا نماینده مجلس هست، تا نمیدانم نماینده آقاست، خوب است. با نظام هماهنگ هسه، خوبه. ندیدهایم اینها را در این مدت؟ اما تا بهش گفتند: «خب، تو دیگر برای نماینده آقا نمیخواهی باشی، یکی دیگر میخواهند جایت بگذارند، رأی نیاورد رئیسجمهور، شورای نگهبان بهش رأی نداد، یا مثلاً مجلس رأی نیاورد، یا مثلاً هر چیز دیگری، شروع میکند به علیه نظام حرف زدن. چی شد آقا؟ اگر من رئیسجمهور باشم، بله. اگر نباشم، نه. ما رأی بیاوریم، باشد. اگر ما رأی نیاوریم، حزب ما، گروه ما رأی نیاورد، نه.
خب، انسان اگر بخواهد موفق بشود، باید خود حقیقیاش را ببیند دائماً. «من کیام؟» هیچکس. ما یک جلوهایم فقط. یک سایهایم. ما مهمانیم در درگاه خدا که دائماً داریم… ذاتمان… باز مراتب را یادتان نرود: ذات، چی؟ صفات و افعالمان را داریم هدیه میگیریم. خواهش میکنم دقت کنید به این کلمه. ذاتمان را هدیه گرفتیم. خدا میتوانست ما را سگ بیافریند، می توانست سوسمار بیافریند، می تواند گل یا خاک یا کرم بیافریند. الان من ذاتم را روحالله را هدیه گرفتم از خدا. روح خدا. پس این یک هدیه است به من. طلبی که ندارم که. عشق به خدا را هم که هدیه گرفتم، چون بینهایتطلب شدم دیگر، عشق به بینهایت دارم. فوق عقل دارم و این باعث بشود من عشق به خدا داشته باشم. صفاتم را هم که خدا به من داده، مال خودم نیستم؛ نه ظاهرم، نه هیچچیز، باطنم. افعالم را هم که با حول و قوه اوست. او کنار من دارد این کار را انجام میدهد. و من هیچی ندارم، ما چه چیزی داریم؟ ما هیچی، فقر داریم. ما فقر داریم. ما ضعف داریم، ما خالی هستیم، ما نیاز داریم. نیاز خیلی قشنگ است، نیاز.
حالا من روبروی کی میشوم؟ با صمد. من الان میخواهم سر نماز چهجوری میخواهم بروم سر نماز؟ خوب دقت کنید. بروم تکلیفم را انجام بدهم. خدا گفته نماز بخوان، باید بروم بخوانم. الان چهار رکعتی میشود دو رکعت، چرا خوشحالم؟ چون دوستش ندارم. ماه رمضان میرود، چرا خوشحالم؟ چون دوستش ندارم، باهاش مشکل دارم. حجاب چرا الان مثلاً خیلی ها ازش فرار می کنند؟ چون دوستش ندارند. با حجاب بوده، حالا بیحجاب شده یا با حجاب هست اینجا با حجاب هست، جای دیگر بیحجابه. دوستش ندارم. فقط می خواهم بروم یک تکلیف را انجام بدهم. می خواهم بروم تکلیف را انجام بدهم دیگر، یعنی خدای من اصلاً که بیایم بایستم با تو حرف بزنم و «بسم الله الرحمن الرحیم* الحمدلله رب العالمین» رکوع و سجده و قنوت و روزه و خمس و زکات؛ ولی خب تحمل میکنم دیگر. تعبیر یک آدم بیادبی در سخنرانیاش این بود: «در کف شیر نر خونخوارهای، جز به تسلیم و رضا، کو چارهای؟» یک شیر نر خونخوار گرفتارشایم. وگرنه می خورد ما را. میرویم جهنم. باید رعایت کنیم دیگر حالا. چکار کنیم؟ نکنیم، می رویم جهنم. این، آنی هست که تو نمیفهمی کی هستی. یک عمر هم همینجوری نماز میخواند، عبادت میکند، حجاب دارد، خمسش را هم میدهد ها! یک عمر همین است دیگر.
ما ذات، صفات و فعلمان را داریم هدیه میگیریم دائماً. دقت کنید. عیدی داریم میگیریم، هدیه داریم میگیریم، فرق میکند داستان، اگر این را بفهمی. اگر این را بفهمی. تو باید وقتی که زندگی میکنی، حواست به این ذاتت باشد. ربط، عجز، فقر، جهل، اینها را ببینی.
خب حالا در مقابل کی قرار گرفتی؟ یک کسی که بینهایت مثبت در مقابل تویی که بینهایت منفی است. حالا تو وقتی که در مقابل او قرار میگیری، با کی روبرو هستی؟ با أرحم الراحمین روبرو هستی. خوب دقت کن. أرحم الراحمین. حالا اینجاست که وقتی با أرحم الراحمین روبرو هستی، قرآن خیلی روی این سفارش کرده. قرآن به پیامبر میگوید: «به همه بگو من أرحم الراحمینم.» «به همه بگو من غفور هستم.» «نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِيمُ.» ببین نحوه حرف زدنش چهجوری است؟ «به بندگانم بگو» که «إنی» هم هست، تأکید هم دارد. «من حتماً» دقت کنید این چه جوریه تعبیر، «من حتما خودم» دوباره «خودم» دارد خدا. «من حتماً خودم غفور رحیم.» تو باید این را بفهمی! لذا پیامبر میگوید: «به همه اعلام کن.» این یک آیه نیست فقط، آیات دیگر هم هست. یکی از مأموریتهای پیامبر و حتی ماها که اهل بیانیم، اهل رسانهایم، اهل بیانیم، اهل کار فرهنگی هستیم. اگر نکنیم، جنایت کردهایم. چون باید از بیانمان استفاده کنیم و «تَوَاصَوْا بِالْحَقِّ». حق چیه؟ حق این است که او أرحم الراحمین است. اگر این یادت برود، آسیب میبینی. اگر این یادت برود و از جلو چشمت برود کنار، مثل این است که در جاده با سرعت داری میروی، راه را گم بکنی، برسی به چند راه. کجا می روی؟ آسیب میبینی. آنچه که راهنمای راه توست این است که بفهمد قلبت که: او أرحم الراحمین است. نیاز داری. اگر نیاز نداشتی، خدا اعلام نمیکرد به پیغمبر که بهشان بگو که در سلوکشان نیاز دارند که او أرحم الراحمین است. لذا در آخر بسیاری از دعاها میخوانیم چی؟ «برحمتک یا أرحم الراحمین.» توجه هم بهش نمی کنیم. اصلا نمی دانیم چی هست اصلا این. «یا أرحم الراحمین» همه رحمت، همه رحمت.
اگر این را فهمیدی، آن وقت تو تقریباً میدانی باید با چه ماهیتی با او برخورد بکنی. اگر این را فهمیدی، دریافتهایت همیشگی و دائمی است. یعنی دیگر بُردت از بُرد پایین و متوسط درمیآید، میشود بُرد بلند، دیگر انتها هم ندارد. نمیدانی تا کجا میرود، میرود. اگر گم نکنیم. تو خودت را اگر خوب ببینی، همیشه با ظرفیتی. وقتی پُری، تا خودت را دیدی، پُری. وقتی پُر بودی، دیگر دریافت نداری. دروغ هم میگویی، دعاهایت هم دروغی در میآید، در حرم هم که میروی، پُر میروی؛ حج هم که میروی، پُر میروی؛ نماز هم که میخوانی، با پُری میخوانی، هیچچیز دریافت نمیکنی. اصلاً دیگر نمیآیی بالا، جا نداری اصلاً. الان چی بهت بدهند؟ تو ظرف بیار، من بریزم تو ببری. ولی تو الان پُر آمدی، من چی بدهم بهت؟
یک کسی به رفیقهایش گفته بود که، خوب دقت کنید، چقدر قشنگ مثال می زد! خدا رحمتش کند میرزا را، میگفت. یک بنده خدا به رفیقهایش گفته بود: شماها بیست میلیون پول دارید، ببینید. میلیون پول دارید شما. من هم بیست میلیون بدهی دارم. من هم دارم بالاخره دیگر، چیز دارم. من الان دارایی دارم. دارایی چیه؟ بیست میلیون بدهی، شما دارایی دارید بیست میلیون تومان پول» خدا رحمت کند آقای ممدوحی را، میگفت یک بنده خدایی به رفیقش گفت: «تو مگر صد تومان از من نمیخواهی؟ گفت خب چرا. گفت خب من هم صد تومان به تو بدهکارم. گفت آره. گفت: این به آن در دیگر». گفت چی شد؟ گفت: بابا جون تو مگر صد تومان طلب نداری؟ گفت: آره. گفت: من هم صد تومان به تو بدهکارم دیگر. مگر بدهکار نیستم؟ گفت: آره. گفت خب این به آن در دیگر. گفت: ظاهرا فکر کنم استدلالت درسته، ولی پول نشد برای ما.
می گوید: بابا جون مگر شما بیست میلیون پول ندارید؟ می گوید خب چرا، می گوید خب من هم بیست میلیون بدهی دارم، بیاییم داراییهایمان را بریزیم، شما بیست میلیون پول دارید، من هم بیست میلیون بدهی دارم. بیست میلیون بدهی دارم، بریزیم ریوی هم، تقسیم کنیم. معامله خوبیه. داراییهایمان را بریزیم روی هم، مگر همدیگر را دوست نداریم؟ چرا. مگر تو من را نمیخواهی؟ خدا میگوید: «بینهایت!» مگر من هم عاشق تو نیستم که تو بینهایت هستی؟ چرا. خب ما که همدیگر را دوست داریم، عاشق و معشوقیم، خب بیا داراییهایمان را بریزیم روی هم. خدا هم میگوید: «باشه». فطریترین، معقولترین معامله همین است. تو اگر بروی به رفیقهایت بگویی، قبول نمیکنند. چرا؟ اگر رحمان و رحیم باشند، رفیق اهل چیز باشند قبول میکنند. می گوید ببین الان چقدر بدهی داری تو؟ میگویم: «الان صد میلیون» می گوید: «باشد.» من هم دویست میلیون پول دارم، بیا تقسیم کنیم. ما زیاد دیدهایم در رفقا، اینها را زیاد دیدهایم. داراییهایشان را ریختند روی هم، تقسیم کردند. فطریترین، معقولترین، درستترین تقسیمبندی همین است. خدا میگوید: «من با بندهام تقسیم میکنم. شما هم با هم تقسیم کنید توی زندگیهایتان» در بحث عملی رحمانیت، تو باید یاد بگیری، باید یاد بگیری داراییهایت را با بقیه تقسیم کنی. این آن هنر است. بیچشمداشت، بیمنت. به زبان نیاوری، به خیالت هم نیاور، در خیالت هم نیاید، تقسیم کن. راه باز میشود، راه باز میشود. خدا می گوید من باتو همین کار را می کنم. اصلاً فرمول و قاعده رحمت همین است. تو اگر میخواهی جلب رحمت بکنی، باید بروی سراغ تقسیم. داراییهایت را بردار، برو پیش خدا، بگو: «خدایا! من خیلی دارا هستم» نگویی: «من نماز خواندم و نمیدانم روزه دارم و عبادت دارم و نمیدانم جبهه رفتم» و اینها خیلی وحشتناک است، بیادبانه است. اینها را نگویی یک موقعی. در خیالت هم بیاید، خطرناک است. خیالت هم نیاید. اما اگر داراییهای حقیقیات را ببینی، اینها که مال خداست. تو داراییهای حقیقیات را بردار، ببر با دارایی خدا، با هم تاخت بزنیم. خدا میگوید: «من فقرت را میخرم، عجزت را میخرم، جهلت را میخرم، ضعفت را میخرم، گناهانت را میخرم.» تو هم بگو: «من هم عفو تو را میخرم، مغفرتت را میخرم، قدرتت را میخرم.» درست درمیآید، کاملاً فطری است و منطقی و عقلانی. من به عنوان یک عبد که نه مالک است «لَا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعًا وَلَا ضَرًّا و لاشیئا»، هیچچیز ندارم. هیچی. دارایی حقیقیات را بردار، ببر. من کیام؟ من کسی هستم که ذاتم، صفتم، فعلم مهمان توأم.
برای همین وقتی طراحی میکنم برای ما، دعا را طراحی میکند. دعاها درست طراحی شده، به شرطی که تو با بینش بخوانیاش. خیلیها اصلاً حاضر نیستند دعا را بخوانند، سختشان است. وقتی هم میخوانند، ادا درمیآورند، یعنی اصلاً درکی ندارند، اثر هم نمیبرند. دعای خودش نیست. فرجی حاصل نمیشود اصلاً. این یادمان نرود. فرج حاصل نمیشود، اجابت به جایی نمیرسد. چون تو دروغ میگویی، اصلاً اعتقادی نداشتی به اینها. اگر اعتقاد داشتی، آمدی این را گفتی. چرا، پرواز ادامه دارد؟ میاردت بالا.
به روح امیرالمؤمنین علیه السلام صلوات ختم بفرمایید. «مَوْلَایَ یَا مَوْلَای.» چقدر خوب است، چقدر خوب. ببینید «أَنْتَ الْمَوْلَی وَ أَنَا الْعَبْدُ.» شریکی دیگر، قاطی کنی با همدیگر، بریزیم با همدیگر. تو مولایی من عبدم. چه افتخاری که من عبد توأم. چه افتخاری! ببینید رفت روی رحمت. رفت روی رحمت، هیچچیز دیگر دست نگذاشت رویش حضرت. «و هل یرحم العبد إِلَّا الْمَوْلَی» چه کسی رحم میکند به عبد، غیر از مولا؟ ببینید قشنگ خدا را دارد خطاب قرار میدهد. به خدا می گوید: «جواب سؤالم را بده خدایا» مگر کسی غیر از مولا رحم میکند به عبدش؟
«مَوْلَایَ یَا مَوْلَا، أَنْتَ الْمَالِکُ وَ أَنَا الْمَمْلُوکُ و هل یرحم المملوک الا المالک» اگر کسی ببیند و بخواند، اگر کسی ببیند و بگوید، این حرفها را بزند. یعنی اینجوری برود در خانه خدا. فیلم هم بازی نکن. خدا دارد به قلبت نگاه میکند، دارد درست میبینی و درست میگویی یا نه؟
«مَوْلَایَ یَا مَوْلَا، أَنْتَ الْعَزِیزُ» آن جایی که آدم آبرویش در خطر است. «و انا الذلیل و هل یرحم الذلیل الا العزیز» «یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ قَدْ مَسَّنَا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ.» ببینید خدا فرمولها را در قرآن چقدر قشنگ چیده! « وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ تَصَدَّقْ عَلَیْنَا إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَصَدِّقِینَ» ببینید چقدر ادبیات قشنگ انتخاب شده.
«مَوْلَایَ یَا مَوْلَا، أَنْتَ الْخَالِقُ وَ أَنَا الْمَخْلُوقُ و هل یرحم الخالق الا المخلوق» بابا تو خالقی، یعنی همهچیز. من مخلوقم یعنی هیچچیز مال خودم نیست. مخلوق یعنی چه تعریفش؟ یعنی ذاتاً، صفتاً و فعلاً فقیر است.
«مَوْلَایَ یَا مَوْلَا، أَنْتَ الْعَظیم و انا الحقیر و هَلْ یَرْحَمُ الْحَقِیرَ إِلَّا الْعَظِیمُ» چهکار کرده امیرالمؤمنین؟ آن هم امیرالمؤمنین! یعنی کسی که یک میلیونیوم کمالات امیرالمؤمنین را داشته باشد، بعضیها آنقدر پُر میشوند و بیظرفیتاند نمیتوانند چنین مناجاتی را بخوانند.
پیغمبر که پُرِ پُرِ پُر است و خودش را خالی خالی خالی میبیند. چون دارد خودش را می بیند، هیچچیزش مال خودش نیست. لذا همان پیغمبر هم که پُر است، همهچیز دارد خدا یک جاهایی بهش میگوید که: «تو هیچکارهای» «کارهای نیستی تو» «وَ مَا عَلَیْکَ إِلَّا الْبَلَاغُ الْمُبِینُ» «تو هادی نیستی، هادی منم» «تو فقط پیام برسان» «لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصیْطِرٍ.» «تو سیطره نداری اصلا روی کسی که بخواهی هدایتش بکنی، فکر نکن میتوانی یک نفر را هدایت بکنی. حتی یک نفر. اصلاً همچین چیزی به خودت نگیر» «إِنَّکَ لَا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ.» تو نمیتوانی هرکه را بخواهی هدایت بکنی. «نه، من میروم درستش میکنم من میروم آدمش میکنم، من میروم، من هدایت کردم، من هدایت میکنم، من گفتم آدم شد، من اینها را درست کردم، من اینها را تربیت کردم من اینها را ساختم.» «برو بابا! تو کی هستی اصلاً؟ تو کی هستی اصلاً تو؟» به پیغمبر میگوید: کاره ای نیستی تو. «وَلَکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَن یَشَاءُ إِلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ» خدا هرکه را بخواهد، هر که را بخواهد.
پس ما باید حواسمان باشد، اگر بخواهیم به رحمت برسیم، حضرت علی اسم را تخصصی انتخاب کرده. «و هَلْ یَرْحَمُ» رحمت، رحمت آنجایی هست که تو خودتی، آنجایی هست که تو با همه حقیقتت روبرو میشوی، رحمت، دریافت می کنی. رحمت چی بود؟ دادن فیض هر موجودی، به اندازه ظرفیت وجودیاش. هرچیزی که نیاز دارد، تأمین نیاز یک موجود به اندازه ظرفیت وجودش. نیازهایش، حالا هرچیزی هست، این می شود رحمت.
ببینید، یک فهرست گذاشته حضرت جلویمان. من بخشش را برایتان خواندم. بروید مناجات امیرالمؤمنین در مسجد کوفه را بخوانید. همین به وزان همین مناجات حضرت سجاد در جامعه کبیره، همچین مناجاتی دارد. این کار ماست، این غذای ماست. اگر ما بخواهیم به رحمت و رحمانیت و رحیمیت برسیم، به این مناجاتها احتیاج داریم ماها. امیرالمؤمنین آدم بیکار نبوده که اینها را میخوانده، برای اینکه بقیه یاد بگیرند نبوده که. امام حسین هم که امام حسین است، خدا بهش میگوید که، وقتی ازش تعریف می کند «یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ» چون ما باید از شر این نفس در آییم، نفس هم از مراحل سهگانه باید رد شویم ما. یعنی از اماره به لوامه برسیم، از لوامه به مطمئنه. این رسیده، مطمئن است. «یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ.» ولی باز میگوید: «بابا! بیا، کار داری هنوز» «ارجعی» «بیا، بیا» و ما دائماً در حرکت به سمت بینهایت، به این مناجات، به این ذکر، به گریه، به اشک، به ذلت، به اظهار اینها احتیاج داریم و ما نداریم در طول روز. میگوییم: «إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ» اما استعانتی در کار نیست. استعانت فیلم بازی کردن نیست. استعانت یعنی تو تمام حقیقت خودت را ببری کمک بگیری، مثل بچه. بچه همه حقیقت خودش را میبرد، ببینید چقدر راحت از پدر و مادر دارد دریافت میکند. همهچیز را دریافت میکند. همه رحمت را دارد دریافت میکند.
یک حدیث قدسی است که حالا انشاءالله جلسه بعد برایتان از خداوند بخوانم راجع به همین مسئله. در جواب این مناجات به وزان همین آیه که «إِنَّکَ لَا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَن یَشَاءُ إِلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ» یک حدیث قدسی است که انشاءالله ساعت بعد برایتان میخوانم.
و الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.