اردوی فکر و ذکر (7)؛ جلسه اول 16/06/1404
سلام علیکم و رحمت الله.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین، صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.
سلام و صلوات و درود و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه شما عزیزان. هدیه محضر مقدس آقا امام زمان علیه السلام، وجود مقدس رسول اکرم، حضرت معصومه سلام الله علیها و شهدای اسلام و امام الشهدا صلوات بفرمایید.
طبق معمول، تذکراتی را باید اول بحث خدمت عزیزان عرض بکنم. اردوی ما اردوی رحمانیت و رحیمیت هست. در این اردو بیشتر مباحث عملی را خدمت عزیزان عرض میکنیم. چارهای از طرح مقداری از مباحث نظری نیست. باید بیان بشود. اردو، به خصوص این اردو، مثل حج میماند که احرام دارد. یعنی انسان باید چیزهایی را به خودش حرام بکند در موقعی که در این فضا هست برای اینکه بتواند استفاده بکند. در حج هم چیزهایی بر انسان حرام میشود، بیست و چهار چیز که انسان دیگر راحت بتواند پرواز بکند و «انسان» پرواز بکند و مزاحمی نداشته باشد.
خب توی این ایام، چند تا نکته است که باید عزیزان بهش توجه داشته باشند و آن، این هست که باید یک مقدار خودتان را سبک کنید. مثل ایام حج. خدا چرا برای ما در ایام حج، حتی جنسیت را هم حرام میکند؟ یعنی ظرف حج، ظرف بسیار بسیار خاصی هستش. الان در این سالن خانم و آقایان از هم جدا نشستن در مساجد همینطور، در حرمها همینطور. این دین ماست. به این خاطر هستش که اختلاط، تقویت جنبههای حیوانی را با خودش دارد و فراموشی انسانیت که انسان یادش می رود کیست؛ اما در حج خداوند در حساسترین مرحله می گوید زن و مرد باید مختلط بشوند. مردها لباسشهایشان نیمه عریان هست. زنها باید صورتشان باز باشد و باید قاطی بشوند با همدیگر، تماس داشته باشند با همدیگر دور خانه خدا. حتی خدا کار ندارد که در این اختلاط گناه اتفاق میافتد در منزلش در خانه خودش و این گناه اتفاق می افتد، تماس بدن زن و مرد با همدیگر، اختلاط توی این جمعیت و فشردگی، محرم و نامحرم. چون خدا می گوید من بهتون گفته بودم که قبلش شما باید احرام کنید، یعنی جنسیت را حرام کنید به خودتان. اگر آمدیدد در اینجا در اختلاط تحریک شدید، توجه به نامحرم کردید، پس معلوم است آنجا دروغ گفتید که «لبیک اللهم لک لبیک». امام سجاد گریه میکند و لبیک نمیتواند بگوید برخلاف همه مردم که خیلی راحت لبیک میگویند، به این خاطر هستش که می گوید من میترسم خدا بگوید: «لا لبیک». خیلی سنگین هست. حضرت برایش سخت هست که این کلمه را به کار ببرد.
تجربهای که خب معصومین علیهم السلام به ما نشان دادند این هستش که در ایام حج، با کشفهایی که به بقیه نشان دادند، اینکه تعداد کسانی که به معنای انسان وارد فضای مسجدالحرام به طواف میرسند بسیار کم است. اکثر مردم رد می شوند در این آزمایش. برای خدا هم این مهم نیست. چون خدا به اصول خودش پایدار هست. میگوید شما این اصل را رعایت بکنید. وقتی می آیید به خانه من، این چهار بخش جمادی، گیاهی، حیوانی و فرشتهای تان را کنار بگذارید. بخش انسانی را من کار دارم، آن اصالت دارد. آن باید بیاد پیش من فقط. خدا با این آزمون سخت برای ما میخواهد تفکیک بشود بین بخش انسانی و سایر بخشها. این درس را ما باید در هر جایی که میریم، در همه حرمها و فضاها… در نماز هم ما احرام را داریم، در ماه رمضان هم احرام داریم. در حرمهایی که میریم برای زیارت این هست. و اکثر کسانی که وارد عبادت می شوند، حتی به قول امام صادق، شصت سال نماز بدون اینکه یک رکعتش پذیرفته بشود. خدا بسیار غیور هست و به خاطر غیرتش پا روی اصول خودش نمیگذارد. نسبت به اصول خودش کاملاً خداوند آنجا حیا را کنار میگذارد. خدا باید رعایت کنید. قانون من هست. شصت سال نماز بخوانی بدون رعایت حدود، یک رکعتش هم نمیپذیرند ازت. یک رکعتش را.
حالا در این ایامی که اینجا هستیم، یه تعداد چیزهایی را عزیزان از همین الان برای خودشان حرام بکنند تا رد نشوند. ما پارسال کسانی در همین اردو روز اول، بعضیها روز دوم، بعضیها روز سوم، بعضیها روز آخر رد شدن. یعنی در اردوی رحمانیت و رحیمیت، حمله آنقدر شدید بود از طرف شیطان، که آدمهای بزرگ و مدعی را اینجا به لجن کشید و خوی غیر انسانی و غیر الهی انسان باعث شد که غلبه کند به بعضی از عزیزان.
حواسمان باشد که ما رد نشیم در این اردو. چیزهایی را که باد بر خودمان حرام کنیم همان چیزهایی هست که هر سال میگویم. یکی اینکه فقط خودتان باشید. ببینید همانطو رکه در حج شما زن کسی نیستید، شوهر کسی نیستید، پدر کسی نیستید، مادر کسی نیستید، رئیس کسی نیستید، استاد کسی نیستید، مرئوس کسی نیستید، فرزند کسی نیستید. سعی کنید اینجا این را رعایت کنید. فقط خودتان باشید. آن خودتان یعنی آنی که قراره تمرین رحمانیت و رحیمیت بکند. با بقیه چیزها کار نداشته باشید. یعنی شئوناتتون را سر کلاس یا توی اردو به هیچ وجه. حواستان باشد. شئونات پایینی هم اگر یه موقعی رعایت نشد، بهتون برنخورد. حالا غذا مثلاً، البته اینجوری نیست که هیچ وقت غذا به کسی نرسد یا مثلاً آن چیزی که مدنظر شماست از نظر خواب، نوشیدنی، نمیدونم استراحت یا هر چیز دیگری. آنچه که میتوانم در یک جمله بهتون بگویم این هستش که "مرنجید و مرنجانید". آن چیزی که باید به خودتان حرام کنید اینکه شرایط قطعاً به گونهای خواهد بود که ما ممکن است دچار رنجشهایی در ما یا تحریکهایی بشویم که دیگران را برنجانیم. اینجاست که نباید سقوط بکنیم. "مرنجید و مرنجانید". یعنی اولین کاری که می کنید همین هستش. چون می خواهیم به رحمانیت، تمرین میخوایم بکنیم. اولین تمرین رحمانیت همین هستش که انسان نرنجند و نرنجاند. سعی بکند که این اتفاق برایش بیفتد. یعنی از کسی رنجیده نشود. هرچند بعضیها ممکن است انسان را برنجانند یا عمدا این کار را بکنند و کسی را نرنجاند. از هیمن خدا رحمت کند میرزا ر، می فرمود: «امیدوارم شماها به یه جایی برسید که هیچکس از شما آزرده نشود و به گونهای راه بروید که حتی پرندهها هم از شما رنجیده نشوند. به گونهای با احتیاط قدم بردارید که کسی اذیت نشود».
توی سالن که هستید، توی اتاق، اگر وارد شدی دیدید کسی خوابه، جلوی شهوت کلامتان با همدیگر را بگیرید. حرف نزنید. ما اگر حرف نزنیم نمی میریم. لزومی ندارد حرف بزنیم یا بلند حرف بزنیم. اگر لازم هست حرف بزنیم، کاملاً آهسته که مزاحم خواب حتی یه بچه هم نشوید. شوخی با هم نکنیم. شوخی های آزاردهنده، سؤال راجع به مسائل شخصی و احوالات از همدیگر نکنیم. فضولی و سرک کشیدن توی احوالات همدیگر، کار و شغل و ازدواج و ارتباطات دیگران و ارتباطات افراد، با هیچی کار نداشته باشیم. با هیچی. کی کجا رفت، کی با کی حرف زد، کی چی گفت. کی چی نگفت. هیچ. با هیچ کس کار نداشته باشید. سرمان به کار خودمان باشد. یه هفته مشغول خودمان باشیم. کاملاً مشغول خودمان باشیم. احوالات دیگران، شئونات دیگران، حتی شئونات خودمان هم برای خودمان مهم نباشد، چه برسد به شئونات دیگران. توی سالن که راه می رویم مواظب باشیم که به گونه ای حرف نزنیم، یا به گونه ای رفتار نکنیم که تولید صدایی بکند که کسی که وقتی خوابه یا استراحت میکند، اذیت بشود. رعایت هماتاقیها و همراهان را حتماً بکنیم. منیتها، عادتهایمان را کنار بگذاریم که حالا من حتماً عادتم این هست که اینجا اینجوری بکنم، عادت هم این هست اونجوری کنم. آن جوری دوست دارم آن جوری دوست ندارم. اصلاً دوست دارید یا ندارید، دوستداشتههاتونو، دوستنداشتههاتونو همه را کنار بگذارید که این بهترین تمرین هست برای اینکه ما بتوانیم به محتوای اردو نزدیک بشویم. اولین کار همیشه این هستش. بالاترین اخلاق در روایت داریم، «کف الاذی» است. این هست که انسان خودداری بکند از اینکه مزاحم کسی نباشد. به هیچ گونه مزاحمتی برای کسی درست نکند. حتی به این مقدار که بخواهد به کسی تذکر خوب بده. نه، حتی همین مقدار هم لازم نیست. با کسی کاری نداشته باشیم و ایرادی بگیریم، نمی دانم.
جلسه قبل ما داشتیم، من همه نظرات را بدون استثنا خواندم. بعضیها را میخواندم خودم خجالت میکشیدم که آقا اصلا این یک هفته هیچ غذای خوبی ما نخوردیم. نوشنیدنی ها اصلا خوب نبود، نمی دانم چای اینجوری بود. چرا فلان چیز را دادند. فلان چیز را ندادند. بعضیها توی شکم بودند تا آخر اردو. ایرادها فقط شکمی بود. درگیر مزه و شکم و این جور چیزها. من اصلا نمی دانم اینها چه جور آمده بودند اردو. افرادی که اینجور چیزها هنوز بعد از سالها و بعد از کلاس رفتنها برایشان اینجور چیزها هنوز براشون مهمه، برای چی اصلاً حضور داشتند توی این فضا.
تذکرات دیگر را که من دادم گفتم توی کانال بگذارند، گفتم تلفن دست کسی نبینم سر کلاس اینجا و اگر کسی میخواهد بنویسد قلم و کاغذ فقط. با موبایل کسی دستش نباشد به هیچ بهانهای. اگر یادداشتی چیزی بخواهد بردارد، فقط قلم و کاغذ. ضبط کسی نکند. خیلی گیر عکس گرفتن و عکس انداختن و نمیدونم چیزهای دیگر نباشیم. انشاءالله بتوانیم یک هفته استفاده کنیم.
یه داستان برایتان میخواهم تعریف بکنم. به این داستان توجه بکنید. داستان در واقع آفرینش ما و داستان روح و نفس ماست. حالا انشالله
ما اولین چیزی که بهش نیاز داریم در شدن، دیدن است. اینکه انسان بتواند درست اشیا را ببیند. پیامبر دعای مهمش این است: «اَلَلَّهُمَّ اَرِنِی الْاَشْیَاءَ کَمَا هِیَ». خدایا اشیا را آن گونه که هستند به من نشان بده. «اَرِنِی»، تو به من نشان بده. تو به من نشان بده. حالا چرا این را بعداً درباره اش صحبت می کنیم. نشان بده که اشیا چه جوری هستند. این هنر یه آدم است. من توصیهام، وصیتم اگر بخواهم به شما بکنم این هستش که تلاش بکنید که این دعا در حقتان به اجابت برسد. یعنی چه؟ اشیا آنجوری که هستن دیده بشوند برای شما. اگر قرار کار علمی، معرفتی، مطالعاتی بکنید، وقتی بگذارید، کتابی بخوانید، وقتی بگذارید، چیزی بشوید، چیزی باشد که به فهم اشیا به شما کمک بکند. یعنی نظام هستی را، نظام خلقت را آنگونه که هست، ببینید. همه چیزش را، ظاهر و باطنش را، ظاهر و باطن. یعنی ملکوت را ببینیم، ناسوت را ببینیم، ظاهر را ببینیم، باطن را ببینیم. بتوانیم این کار را بکنیم خیلی مهم است. در این راه ما باید خودمان تلاش بکنیم که خودمان به رویت برسیم. اما اگر حداقل به رویت نرسیدیم، علمالیقین داشته باشیم. یعنی یک فهم درستی منطبق با واقع پیدا بکنیم که آقا واقعیت این هست. واقعیت خلقت، واقعیت اشیا، این هستند.
خداوند به موسی علیه السلام میفرماید: «وَمَا تِلْكَ بِيَمِينِكَ يَا مُوسَى». آن چیه تو دستت؟ مگر خدا نمیدونه چیه دست موسی که حالا سؤال میکند؟ بالاخره این در قرآن آمده، کلمات کتاب مقدس به این اختصاص داده شده. موسی چیه توی دستت؟ او هم میگوید این عصای من است، باهاش این کارها را انجام میدهم. میگوید: «الق عصاکم عصات را بنداز. عصا را که پرت میکند میشود مار، اژدها. این چی رو می خواهد بگوید؟ میخواهد بگوید اشیا آنجوری که شما فکر میکنید نیستند. تو میگویی این عصاست، ولی برای من، خوب دقت کنید چی می گویم- برای من هرچی میتواند باشد. برای من همه چیز، همه چیز است. حالا ما باید دقت بکنیم که اشیا را درست ببینیم. ما ببینیم آیا ما میتوانیم اینجوری باشیم یا نه. همه چیز را همه چیز ببینیم یا نه. من بخواهم این اژدهاست، برای تو یه چوب ه ست. ولی برای من همهچیز همهچیز است.
در مورد خلقت انسان، توجه کنید، ما باید خودمان را آنجوری که هستیم لااقل ببینیم، آنجوری که ماییم، ما کی هستیم؟ گفت رفتی خواستگاری، مشهدی بود. به مشهدی گفت رفتی خواستگاری، در زدن، نگو مایم، بگو منم. گفت خب اگر در باز شد فهمید ماییم چی؟ حالا «من کیستم؟» خب آقا می گوید بفهم دارم بهت میگویم تو روح منی. اول این را بفهم. فهم این خیلی کار سختی هست. یعنی توی میلیارد آدم به ندرت شما آدم ممکن است پیدا بکنید بفهمند من روح خدا هستم. می گوید من دارم به تو می گویم: تو روح منی. جنست این است: «وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي». دیگر تمرینها را کردید همه بلدید. تو بدن نیستی، خانم و آقا نیستی، زن و مرد نیستی، فرشته هم نیستی. عقل نیستی. هر چند اینها را هم داری. تو روح منی. این روح وقتی میاد پایین که دمیده میشود، یعنی شرایط فراهم میشود به گونهای که این روح در ما انشا می شود، این روح خدا که خود ما هستیم. این روح به چی تعلق میگیرد؟ این روح وقتی که میاد به چیزی تعلق میگیرد که قبلاً تشخص پیدا کرده. وقتی میاد شخصیت ندارد. یعنی چیزی شخصی نیست. شخصیت یعنی فردیت دیگر. یعنی منیت، فردیت. روح یک حقیقت است. روح خدا مثل نت است. شما وقتی نت می خرید، نت کیه؟ نت دارد می آید. نت اصلاً چیه که ما می خریم؟ نت وقتی می آید یک چیزی از آنجا، برش میدن میفرستند تو گوشی شما. مثلا شما می گویید من ۱۰ گیگ خریدم مثلاً، 1، 2 گیگ خریدم. یعنی چی؟ یعنی یه چیزی برش میخورد میاد توی گوشی شما. چیه این؟ این روح وقتی میاد از جایی که میاد روح خداست. روح خدا. خدا کیه؟ الله کی بود؟ با هم بحث کردیم یعنی بینهایت. یعنی هستی بینهایت، وجود بی نهایت. حضرت هستی، حضرت وجود بینهایت. این حضرت وجود، می گوید من از خودم دمیدم. وقتی می آید، شخصیت ندارد. شخصیت کجا پیدا میکند؟ آنجایی که قبلاً یه خانم و آقایی آمدن یه اشتراک اسپرم و تخمک را از منیتهای خودشان گذاشتند. یعنی این خانم منیتش چیه؟ «سلامت و زیبایی، هوش، عقل، اخلاقش و معنویتش». این رنگ این خانم را دارد. آن آقا هم همین طور. اینها دو تا منهایشان می رود توی همدیگر. قاطی شد با همدیگر. لقاح صورت گرفت. این من هایشان آن شخصیت شان با هم قاطی شد. حالا یه شخصیت جدید با جمع جبری این نمرات پدر و مادر، یه نطفه جدید، یک فرد جدید شکل گرفت. یه ظرفیت است فقط. خوب دقت ک نید. دو تا ژن هستند قاطی شدند سلولها قاطی شدن، یه سلول تخمی مجموعاً از پدر و مادر با جمع جبریشان ایجاد شده که حالا معمولا می گویند ۵۵ درصد مادر، ۴۵ درصد پدر، به وجود میاد. اما این هنوز حیاتی ندارد. حیات گیاهی دارد، دارد رشد میکند. این روح که به این تعلق گرفت، حیات پیدا میکند. این در واقع «ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ». این را قبلا در اردوهای قبلی توضیح دادم. یک شأن دیگری انشاء میشود، به وجود می آید. اینجا چی به وجود میاد؟ اینجا میشود شخص. آن لحظهای که این روح دمیده شد در شکم مادر ما، ما به وجود آمدیم. حالا شدیم من. من نه مادرم، نه پدرم. الان من شدم. توی عربی بهش چی میگوییم؟ «أنا». الان این بهش میگویند نفس. نفس یعنی شخص. توی عربی وقتی میخواهند بگویند خودش هست، میگویند چی؟ می گویند «نَفْسُهُ». خودش هست. توی فارسی میگوییم چی؟ «خودش» هست. در عربی می گویند چی؟ «نفسه» خودش هست. یعنی خود پیدا میکند. میشود نفس. روح خدا آمده گرفتار چی شده؟ گرفتار چی شده؟ نفس شده. گرفتار نفس شده. حالا این روح گرفتار نفس شده باید برگرده خونشون. معاد دارد. دنیا نیست. بچه دنیا نیست. ما روح خداییم، گرفتار نفس هم شدیم. گرفتار یک سلسله محدودیتها، منیت شدیم. باید برگردیم خانمان. ما نه مال زمینیم، نه مال ایرانیم، نه مال قمیم، نه مال اصفهان، نه مال شیرازیم. اصلا مال هیچ جا نیستیم اصلاً. اصلا مال دنیا نیستیم.
اگر من این را بفهمم، «اَرِنِی الْاَشْیَاءَ کَمَا هِیَ» یعنی این باید قلب فهمیده بشود. الان من به شما می گویم، این می شود علم. اما اگر قلبتاون این حرفی که زدم را باور کرد، میشود چی؟ میشود معرفت، میشود رؤیت. من خودم را این جوری می بینم. من بچه زهرا خانم، جعفرآقا که مثلا توی فلان شهر هستند، نیستم. بچه مامان و بالای زمینی نیستم. من روح خدا هستم. من خانواده دارم خودم. پدر مادر دارم. خانواده آسمانی دارم. وطن دارم، وطن دارم خودم، خانواده دارم، جایگاه دارم. این نفس غریبه است. مدتی مسافرت اینجا. اینجا یه خانم و آقایی هم بدن ما را آوردن، شدن پدر مادر من. کسانی هستند که میگویند این داداش توست. هیچ کدام را ما انتخاب نکردیم. نه این خانم را به عنوان مادر انتخاب کردم، نه این آقا را به عنوان بابا انتخابش کردم، نه این شخص شده داداش من، این شده خواهر من، من الان خودم شدم بچه مثلاً شهرری، بچه تهران. خودم انتخابش کردم؟ اصل زمینی ام را؟ نه. اینها من نیستم. «اَرِنِی الْاَشْیَاءَ کَمَا هِیَ»، من باید تمرین کنم که چی؟ من کی هستم؟ من خودم را درست نگاه بکنم به عنوان یک انسان. من روح خدا هستم. حالا گرفتار این نفس هستم. باید برگردم سر جای خودم. برگردم پیش اصل خودم، ریشه خودم. من از بینهایتم به کجا برمیگردم؟ به بینهایت. «ما ز بالاییم، بالا میرویم». من باید برگردم سر جای خودم. چون بی نهایتم. اله من، معشوق من، دلبر من، حقیقت من، هستی من بینهایت است. این را باید بفهمم. من همانطور که در حج خدا تمرین میده، زن کسی نیستم، شوهر کسی نیستم. هرچند باید در شئونی که هستم، احترامش را داشته باشم فعلاً. اگر خدا در حج آن صحنه را برای من پیش میاره برای اینکه من قاطی نکنم. بفهمم که باید در طول روز در زندگیمم به این مسئله توجه داشته باشم که اگر زن کسی هستم، شوهر کسی هستم، مامان کسی هستم، بابای کسی هستم، این فقط برای لوازم باشگاه من هست. من فقط توی باشگاه اینجوری هستم. در باشگاه آمدم، این شأن را به من دادند. اصلاً مهم نیست بچهی کجا هستم، بابام کیه، مادرم کیه، نمیدونم. مهم این است بفهمم روح خدا هستم. من روح خدا هستم. من روح خدا هستم. این را باید بفهمم. باید برگردم سر جای خودم. این آن رمزی است که کمک میکند به من برای رحمانیت و رحیمیت. چیزی که خیلی عادی از کنارش میگذریم، خیلی تکرار شده برایمان. خدا نکنه این تکرار بشود، یعنی عادی بشود، نه که تکرار نشه، عادی نشود، خدا نکند. این آیهای هست که کلید قدرت همه اولیای خداست.
اگر حضرت موسی سلام الله علیه عصایش به ما بده بندازیم اژدها میشود یا نه؟ چی تو موسی است که وقتی میندازه اژدها میشود؟ یه چیزی هست که وقتی پرت میکند میشود اژدها. اگر ما هم آن را داشته باشیم، ما هم پرت کنیم همین میشود. آتیش برای حضرت ابراهیم سرد شد. «قُلْنَا يَا نَارُ كُونِي بَرْدًا وَ سَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِيمَ». خدا رحمت کند، شهید منتظری وقتی خواستن شکنجهاش کنند، یکی از شکنجههای ساواک این بود که اینها را روی بخاری داغ مینشاندند. تصورش را بکنید شما. روی آتش. بردند نشاندنش، گفت «قُلْنَا يَا نَارُ كُونِي بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِيمَ» و نشست. سرد، سرد.
آیه را دقت کنید. «الَّذِينَ إِذَا وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ». اول میگوید «ما شما را امتحان میکنیم به انواع سختیها». خوب دقت کنید که در بحث عملی رحمانیت اینها را توضیح خواهم داد. در سختیهاست که تو باید رحمان و رحیم باشی. در آسایش خیلی… هرچند خیلیها در آسایش هم هنرش را ندارند. حتی در آسایش هم وحشیاند، خودخواهاند، خودبرتربیناند، خودشیفتهاند. در آسایشش. قرآن می گوید نه، ما شما را به انواع سختیها… «وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ، الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا ...». ببین اینجا خودشناسی به کار میاد. این خود حقیقیش را دارد. «من» باهاش هست. دیگر غصه نمیخورد. «قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» من از آنجا آمدم. مال خودشم. مال خودشم. مال خودشم. برمیگردم پیش خودش. الان چرا بچه کوچکها برای غیر پدرو مادر قیافه نمیتوانند بگیرند؟ ناز نمیتوانند بکنند؟ چرا؟ یه بچهای که برای پدر و مادرش خیلی لوسه، مثلا اذیت کن هست، وقتی میرود جایی، اصلاً این اداها نمیتواند دربیاورد. چرا؟ چون می بیند کسی را ندارد. این شهود که میکند مال این آقا و خانوم هست، براشون قیافه میگیرد. اگر آدم این را بفهمد… من مال خدا هستم برمی گردم پیش خدا. مال اینجا نیستم که غصه بخورم. هیچیش مال من نیست. خوف، جوع، «بشی من الخوف و النقص من الاموال» من نیستم، مال من نیست. «و الانفس» به من چه. «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» یعنی به من چه؟ اگر بشود! کی میتواند یه همچین حرفی بزند بگوید به من چه؟ من که نیستم. به ما که نیستم. به من که نبودن. این فحش داد، غیبت کرد، الان.... رعایت نکرد، تف انداخت؟ به من که نبود. به من بود؟ نه. اگر بفهمم کی هستم، منم میتوانم همین عصا را داشته باشم. منم میتوانم بگویم به من چه، به من که نبودند. فعلاً این را داشته باشیم تا انشاءلله ساعت بعد. چون گفتم بحثمان خیلی پاورپوینتی و نوشتنی و اینجور چیزها نیست. بحثمان باید بیشتر تمرین کنیم، بفهمیم، و عمل بکنیم.
و الحمدلله رب العالمین، و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.