جلسه 032 - شرح کتاب سرالاسرار
شماره جلسه
32
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1405
ماه
2
روز
28
متن کامل (خام) ‌ جلسه 032 - شرح کتاب سرالاسرار

شرح کتاب سرالاسراء؛ جلسه سی و دوم 28/02/1405

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.

سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه شما عزیزان. هدیه به محضر مقدس آقا امام زمان (علیه السلام)، حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها)، شهدای اسلام، امام شهیدمان و امام الشهدا، صلوات بلندی ختم بفرمایید.

آثار گرسنگی و حقیقت قلب انسان

بحث مان درباره آثار گرسنگی بود؛ با همان معنایی که گفتیم، یعنی در آن افراط و تفریط نباشد که خداوند تبارک و تعالی نتایج حیرت‌انگیز و متعالی گرسنگی را فرموده‌اند.

فرمودند اولین اثرش حکمت است که در موردش صحبت کردیم و چند روایت هم مرحوم استاد (رحمت الله تعالی علیه) در رابطه با این کتاب آوردند که من چند مورد را خدمتتان خواندم. یکی دو روایت دیگر در این بخش هست که خدمتتان عرض می‌کنم:

«فَإِنَّ اللَّهَ خَلَقَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنِینَ مَطْوِیَّةً مُبْهَمَةً عَلَى الْإِیمَانِ» خداوند تبارک و تعالی دل‌های مؤمنان را پیچیده، تاریک و آماده پذیرش ایمان آفرید؛ چون همه حقیقت انسان دل است. گاهی اوقات ما این اشتباه را می‌کنیم که انسان را دارای قوای مختلفی معرفی می‌کنیم که در عرض هم هستند؛ یعنی می‌گوییم مثلاً حس دارد، خیال دارد، وهم دارد، عقل دارد یا قلب دارد، یا مقامات نفس را که معنا می‌کنند، همین جور است؛ اما باید دقت کنیم که انسان یعنی دل، یعنی قلب «وَلَٰکِنْ یُؤَاخِذُکُمْ بِمَا کَسَبَتْ قُلُوبُکُمْ» عقل، وهم، خیال، حس و تمام قوا، ابزار قلب هستند و در نهایت در قلب می‌ریزند. پس انسان همیشه مساوی است با دلش، مساوی است با قلبش. یعنی وقتی که انسان می‌میرد، محتوای قلبش تعیین‌کننده نوع مرگش هست؛ به بهشت برود یا به جهنم برود، باز خدا با محتوای قلب او کار دارد. ارزیابی با قلب است: «یَوْمَ لَا یَنْفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُونَ * إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ» عقل و بقیه مسائل، دیگر آنها زیرمجموعه‌های خود قلب هستند. در واقع نوع کارکرد عقل، تابع دل است. دل هر جا باشد، عقل به تناسب دل طراحی می‌کند برای انسان. نقشه‌ریزی‌ها، هدف‌گذاری‌ها، مهندسی آرزوها و مهندسی معشوق‌ها را همه را عقل به فرمان چه چیزی کار انجام می‌دهد؟ به فرمان دل انجام می‌دهد. دل اگر در شهوات فرشته‌ای، عقلی و علمی واینها باشد، عقل هم در همان مقدار کار می‌کند. اگر در شهوات وهمی باشد، عقل انسان هم برایش برنامه‌ریزی و نقشه‌ریزی در وهم می‌کند. اگر در امور خیالی یا حسی باشد، عقلش هم همان‌گونه کار می‌کند.

تأثیر قلب بر سبک زندگی و عقل معاش

می بینی طرف عاشق این است که پولدار شود و به چیزی جز خانه، اتومبیل، ویلا، رقابت، مقایسه و مسابقه فکر نمی‌کند؛ این اصلا کارش همین است یک تجارت است. این دیگر عقلش در استخدام بخش جمادی اوست؛ یعنی آن عقل معاش او خیلی قوی کار می‌کند و برنامه‌ریزی‌هایش خوب است، ولی برای خانواده آدم بی‌شعوری است؛ برای بچه‌داری و تربیت بچه می‌بینی اصلاً کار نمی‌کند، عقلش به او دستوری نمی‌دهد و کمکش نمی‌کند عقلش. دکتر خوبی است، مهندس خوبی است، ولی عقلش به او کمک نمی‌کند. حتی آنجایی که انسان ابزار موفقیت هم دارد، کافی است قلبش همراهی نکند، از آن ابزار به هیچ وجه نمی‌تواند استفاده کند. من بارها دیده‌ام، عزیزانی چه اینجا و چه خارج از کشور زیاد هم هستند، دکترای علوم تربیتی یا دکترای روانشناسی دارند، بعد به انواع و اقسام مشکلات روحی و روانی دچار هستند؛ یعنی نه آن سه شاخصه قرآنی را دارند، نه آدم مهربانی هستند، نه شاد و نه آرام. بعد به او می‌گویم: خب، الان تحصیلاتت چیست؟ می‌گوید: من دکترای روانشناسی دارم. آن دکترای روانشناسی که دارد به او هیچ کمکی نمی‌کند، چون قلبش جای دیگری است. برای همین هم عقلش فقط در همین محدوده می‌تواند برای او کار کند.

یک کسی می بینی پنج کلاس سواد دارد، اما دلش به جای خوبی گره خورده است، یا اصلاً بی‌سواد است ولی دلش در جای خوبی گره می خورد، آن موقع عقلش هم مناسب دلش با او رفتار می‌کند؛ یعنی او عقل خیلی قدرتمندی دارد. برای هوس‌ها و خواهش‌ها و معشوق های او کار می کند.

من چهل گفته ریاضت کشیدم که امام زمان را ببینم. وقتی با من قرار گذاشت، طرف می گوید. گفتش که در مغازه آقایی یا پیرمردی بود با من قرار گذاشت. بعد آقا که آمد، آن پیرمرد به ایشان گفت: من یک روز تو را نبینم می‌میرم، حضرت فرمود من هم این را می‌دانم، برای همین هر روز می‌آیم پیشت، هر روز می‌آیم که تو نمیری.

ما قلبمان هر جا باشد، تمام سبک زندگی‌مان با آن تنظیم می‌شود. ادعا، نمی دونم شعار و نمی دونم اینها اصلا به درد نمی‌خورد. حرف زدن، شعار، کلاس و ادعا مهم نیست؛ برای همین قرآن کریم وقتی می‌خواهد انسان را معنا کند، با چی معنا می‌کند؟ با قلب. می‌گوید یک فهرست برداری، خیلی رک هست قرآن. «لایستحیی الحق»، خدا از حق حیا نمی‌کند وقتی با تو حرف می‌زند، ماست‌مالی نمی‌کند و مداهنه با ما ندارد، خداست دیگر- ببین آقا، یک کاغذ بردار همین الان، ده تا از معشوق‌هایت و آرزوهایت را بنویس که حاضر باشی همه‌چیز را برایش بدهی؛ معشوق یعنی این دیگر. حاضر باشی همه‌چیزت را به خاطرش بدهی. اگر سه تای اول، الله، اهل بیت و جهاد هستند، تو آدمی؛ اگر نه، آدم نیستی. تمام شد. خیلی رک با تو حرف می‌زند، تعارف ندارد: «فَتَرَبَّصُوا حَتَّىٰ یَأْتِیَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ وَاللَّهُ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ» تمام. آیه ۲۴ سوره توبه.

ضرورت مهندسی قلب و رسیدن به قلب سلیم

می‌گوید: «أَحَبَّ إِلَیْکُمْ»؛ محبوب‌تر باشد. خب، حب مال قلب است، مال عقل نیست. مال چیه؟ قلب. لذا مهندسی قلب یا مهندسی آرزوها که ما بحثش را کردیم و کارگاهش را داریم، مهندسی معشوق است که مربوط به قلب است. انسانی که می‌خواهد پیشرفت‌های بزرگ بکند، در همه ابعاد زندگی‌اش به جای وقت تلف کردن در کارهای زیادی که دیگران، حتی عقلا به او پیشنهاد می‌دهند، اولین کاری که می‌کند این است که قلبش را مهندسی کند. ما این را، کسی به ما یاد نمی‌دهد. کسی این را به ما یاد نمی دهند و نمی گویند. می‌گویند برو درس بخوان، طلبه شو، آخوند شو، مجتهد شو، برو دکتر شو، مهندس شو، تاجر شو، نمی دونم برو ازدواج کن. بابا، من وسط این همه چیزهایی که شما دارید می‌گویید، این‌ها هیچ‌کدام من را آن‌ور نجات نمی‌دهد؛ نه آخوندی و درس و بحث و تبلیغ و منبر، این جور چیزها من را نجات نمی دهد. نه مرجعیت و ریاست‌جمهوری و وزیری و وکیلی و هیچ‌چیز دیگر. آن که به کار من می‌آید، می‌گوید یک قلب سالم باید بیاوری: «إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ» قلب سلیم هم یعنی چه؟ فرمود: «الَّذِی یَلْقَى رَبَّهُ وَ لَیْسَ فِیهِ أَحَدٌ سِوَاهُ»؛ خدا را ملاقات بکند در حالی که هیچ‌کس در آن نباشد غیر از خدا. یعنی سلطان قلبش الله باشد، نه بچه‌ام، شوهرم، دخترم، پسرم. دیدید بعضی ها تمام غم‌های زندگی‌شان همین است که دختر من الان این‌جوری است، پسر من این‌جوری است، شوهرم این‌جوری دارد می کند. همه‌اش یا خودش را زن می‌بیند یا خودش را مرد می‌بیند؛ دغدغه‌های زنانه دارد، دغدغه‌های مردانه دارد، دغدغه مادرانه دارد. بابا، تو یک آدمی، نه زنی، نه مردی، نه فرشته‌ای؛ حواست کجاست؟ دغدغه خودت کجاست؟ دغدغه‌های روح خودت کجاست؟ به عنوان یک انسان به عنوان روح‌اللهی که از خدا آمده‌ای و برمی‌گردی، چه کاره‌ای الان؟ معشوق‌هایت

چیست؟ آرزوهایت چیست؟ این مهم است. بنابراین دقت کنید، خداوند وقتی دارد با ما حرف می‌زند، شما تا آخر این چهار جلد کتاب که بروید، وقتی می‌خواهد بیاید روی قیمت و ارزش، با کجا حرف می‌زند؟

لذا می گوید وقتی شما می خواهید قلب سالم داشته باشید. گرسنگی را بکشید؛ گرسنگی خیلی اثرات دارد. گرسنگی مدیریت‌شده، نه گرسنگی احمقانه و افراطی؛ مثل خیلی‌ها که مثلاً برای اینکه لاغر شوند می‌روند رژیم افراطی احمقانه می‌گیرند و تمام معده و روده و بدنشان را داغون می‌کنند. نه، مدیریت‌شده، روی شکمت تسلط پیدا کن، اسیر مزه نباش. برای مزه، شخصیت و آبروی خودت را نریز. مسلط باش، سلطان باش؛ سلطان بطن. حضرت فرمود: «سُلْطَانُ الْبَطْنِ». لذا انسان باید تسلط روی شکمش داشته باشد. تمرین هم می‌خواهد؛ این‌جوری نیست که شما فکر کنید مثلاً من الان بگویم یا خودم بگویم و همین‌جور هم بشویم، نه. هی باید تمرین کنیم تا یواش‌یواش سوار شویم. مثل رانندگی هست، مثل موتور است که ما دفعه اول، مثل دوچرخه است، هی می‌خوریم زمین تا یواش‌یواش بتوانیم مسلط شویم به دوچرخه، یواش‌یواش روی موتور تسلط پیدا کنیم. این تمرین لازم دارد، تمرین می‌خواهد.

حکمت؛ مایه حیات و روشنایی قلب

خب شما نگاه کنید در گرسنگی هم همین‌طور است، ولی خدا می‌گوید چه؟ اثرش این است که حکمت می‌آید روی قلبت. حکمت وقتی آمد روی قلب، قلب تسلط پیدا می‌کند، قوت پیدا می‌کند. قلب ضعیف به درد نمی‌خورد. ببینید قرآن راجع به جهنمی‌ها چه می‌گوید: «قُلُوبُهُمْ خَاوِیَةٌ»؛ هیچی، قلبشان پوچ است، هیچی ندارد. یک چیزهای مزخرف توهمی در آن است، اصلاً حقیقت ندارد. می گفت: فلانی رفته بود در برزخ، برزخش را که دیدم، دیدم آنجا داد می‌زند: خیار تازه دارم! اصلا حواسش نبوده مرده است، آن طرف در ذهنش این هست. پس این دردناک می‌کند مردن را ؛ کنده شدن را خیلی سخت می‌کند.

پس خوب دقت کنید عزیزان من، هر جا آدم می‌خواهد برود، پیش هر مربی، استادی، پیش پیغمبر، به جای من پیغمبر باشد، امام زمان هم که بیاید اینجا، ته قضیه همین یک فرمول را به شما می‌دهد: شما تا به مدیریت قلب نرسیدی، گرفتاری. باید این قلب را آدم پاکش بکند؛ جز خدا، اهل بیت یعنی خانواده آسمانی‌اش و جهاد، این سه تا، چیزی در آن نباشد. حالا الان شوهرم با من این‌جوری کرده، زنم این‌جوری شد، بچه‌ام اون‌جوری شد، حالا با ننه ام ختلاف داریم، ذهن ها به این سمت هست، مادر شوهرم این‌جوری کرد، جاری ام این‌جوری کرد، همسایه آن‌جوری گفته؛ قلبت را نگه دار. و خدا هم امتحانت می‌کند، هی بالا و پایینت می‌کند تا تو بلد باشی تسلطت را روی قلب نگه داری.

الان مربی‌ها وقتی که می‌خواهند یک موتورسوار را قوی بکنند، چه کار می‌کنند؟ می گویند برو جاده آسفالت سوار شو برو؟ نه. به دوچرخه‌سوار چه جوری بهشون یاد می‌دهند؟ شما پیست‌های موتورسواری رفته‌اید؟ پیست‌های اتومبیل رفته‌اید؟ پیست‌های دوچرخه‌سواری؟ اول بهش یاد می دهد در زمین صاف برو بگرد، قشنگ تسلط پیدا کن، ترمز کن، برو سرعت بگیر، ویراژ بده این‌ور و آن‌ور، اینها؛ بعد دیگر می‌آوردش در خاکی. می‌گوید حالا با دوچرخه از روی این تپه برو، با موتور بپر. باید تسلط پیدا کنی؛ چون می‌خواهد کار بکند. برای کار کردن باید تمرین کنی، باید بروی روی تپه با موتور، باید بروی در چاله، باید بپری، چون مسیرت این است. باید کنترل کنی بروی هی این‌ور و آن‌ور. خدا هم هی تپه می‌گذارد سر راهت. فکر می‌کنی قلبت خیلی خوب است، یک‌دفعه یک معشوق می‌گذارد سر راهت؛ یک معشوق جمادی، یک معشوق گیاهی، یک معشوق حیوانی، یک معشوق عقلی. ببیند تو حاضری بفروشی خودت را یا نه؟ یک دفعه پیشنهاد می‌دهند بیا خارج، در آمریکا از تو پذیرش می‌کنیم، دکترا بخوان. بدوم برم پس. یک دفعه می بینی اصلا یک آدم دیگری می‌شوند. مراقب قلبش نیست دیگر، اصلا مراقب قلبش نیست. هوس علمی دارد، شهوت علمی دارد که می خواهد دکترا بگیرد، پزش بدهد که فلان جا مدرک گرفتم، بعد بیاید فخرفروشی بکند، بعد بیاید پول دربیاورد. همه‌اش شهوتهاش همین‌هاست؛ فخرفروشی و پول و نمی دونم این‌ها. یک‌دفعه آدم خوبی هم هست‌ها، اما این هوس را می‌کند، پا می‌شود می‌رود آنجا و دیگر چیزی از او آنجا نمی‌ماند از این آدم آنجا. خدا می‌گوید: بیا دیدی؟ یک دانه پیشنهاد دکترا به تو دادند، آن هم خارج، قلبت را فروختی. دیگر تو می توانی آنجا نماز اول وقت بخوانی؟ می‌توانی توسل داشته باشی آنجا؟ می‌توانی اوج بگیری به راحتی؟ نه، نمی گویم نمی‌شود اصلاً، ولی به راحتی نمی‌شود. تغییر محیط و نمی دونم خیلی خدا هوس‌های مختلف و شغل‌های مختلف پیشنهاد برای آدم می‌آورد.

تفاوت حکمت با دانش و سواد ظاهری

حکمت وقتی آمد، حکمت، می بینی طناب را محکم ببند؛ حکم. حکم چیست؟ می‌گوییم قاضی، حاکم. یا قاضی حکم داد؟ حکم چیست؟ «ح-ک-م» یعنی تمام می‌کند کار را؛ استحکام، محکم. حکمت یعنی برای تو قدرت می‌آورد. یک بصیرتی است که نگهت می‌دارد. با دانش و سواد و حفظیات خیلی فرق دارد. یک مادر شهید، یک پدر شهید، سواد هم ندارند، اما پر از حکمت هستند؛ پر از حکمت. حکمت دارد، یک عالم این معرفت در وجودش ریخته است.

بچه‌هایمان را ببینید که در شب‌ها شعار می‌دهند؛ ببینید این بچه چقدر در سینه‌اش حکمت ریخته. جوانمان، بچه ۵ ساله‌مان، ۱۰ ساله‌مان؛ مثل بچه‌های غزه، یادتان هست سخنرانی می‌کردند؟ بچه‌ یمنی ها دیدید چه جوری سخنرانی می کردند، ۵ ساله‌شان اندازه یک عالمِ درس‌خوانده سخنرانی می‌کند، به آن هم عمل می‌کند و پایش می‌ایستد. حکمت این است.

معاویه می‌خواست که آدم‌ها را بخرد؛ شیرینی پخش می‌کرد بین بچه‌ها تا بچه‌ها عاشقش بشوند. در یک منطقه‌ای که از مؤمنین بودند، رفته بودند درِ خانه شیرینی داده بودند سربازهای معاویه. ولی بچه کوچولو خیلی خوشحال شد که شیرینی بخورد. یک بچه کوچولوی دیگری آنجا بود، یک ذره بزرگ‌تر بود، از دستشان گرفت و پرت کرد. گفت: نخورید، محبت معاویه

می‌رود در وجودتان. بچه است اما فهم غیرت دارد، دارد، حکمت دارد.

پیغمبر به یک نوجوانی -نوجوانی بود، خیلی بزرگ نبود- این همیشه عاشقانه به پیغمبر نگاه می‌کرد، هر وقت پیغمبر می آمد خیلی شیفته می ایستاد و نگاه می کرد. پیغمبر جلوی اصحاب صدایش کرد و گفت: بیا اینجا ببینم. گفت خب بگو ببینم من را بیشتر دوست داری یا بابایت را؟ گفت: شما را. حکمت این است که خیلی از ماها نداریم. ما برای پدر و مادر ممکن است معصیت کنیم، گناه بکنیم. گفت نه یا رسول الله تو را بیشتر دوست دارم. گفت: من را بیشتر دوست داری یا مادرت را؟ گفت: یا رسول الله شما را بیشتر از مادرم دوست دارم. بعد رسول خدا فرمود: من را بیشتر دوست داری یا خودت را؟ گفت: شما. پیامبر گفت: من را دوست داری یا خدا را؟ گفت: نه یا رسول الله، این دیگر حد تو نیست؛ «لیس لک» اینجا قلب من دیگر مال تو نیست، من تو را به خاطر خدا دوست دارم. ترمز پیغمبر را می کشد ترمز خودش را هم می کشد. پیغمبر می خندد و می گوید: آفرین، به بقیه می گوید این‌جوری باشید، می گوید نه، حبیب قلب من مال خداست، من تو را به خاطر خدا دوست دارم. بچه است، ولی حکیم است؛ همان چیزی که یک عالم مجتهد ممکن است نداشته باشد.

امام می‌گفت رفتیم بالای سر یکی از علما -این تجربه مشترک امام و آیت‌الله گلپایگانی (رحمت الله علیه) هم بود- می گفت: هر کاری کردیم بگوید «لا اله الا الله»، نگفت. از دست خدا عصبانی بود، بغض داشت؛ می‌گفت خدا چرا می‌خواهد حالا من را بکشد؟ من تازه صاحب‌خانه شدم، خانه ساختم، می‌خواهد من را از زن و بچه ام جدا بکند. این هم عالمش! درس‌خوانده حوزه است، اما حکیم نیست. حکمت در وجودش نیست. پس حکمت خیلی مهم است، دقت کنید.

می‌گوید که خدا: «إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنِینَ مَطْوِیَّةً» پیچیده و تاریک، «مُبْهَمَةً عَلَى الْإِیمَانِ»؛ بر اساس ایمان. «فَإِذَا أَرَادَ اسْتِنَارَةَ مَا فِیهَا»؛ حالا وقتی بخواهد روشنش کند -این قلب مؤمن را خدا می‌خواهد روشنش بکند، چه کار می‌کند؟- «نَزَحَهَا بِالْحِکْمَةِ»؛ می‌آید با حکمت آبیاری‌اش می‌کند. آبیاری؛ آب مایه چیست؟ مایه حیات. چون زمین را اول باید آبیاری کرد، بعد کاشت دیگر، درست است؟ آبیاری اش کرد. مثل برنج را دیدید اول می گذارند بعد آبیاری اش می کنند تا جون داشته باشد، زنده باشد.

«وَ زَرَعَهَا بِالْعِلْمِ»؛ با علم خدا می‌کارد در آن. «وَ زَارِعُهَا وَ الْقَیِّمُ عَلَیْهَا رَبُّ الْعَالَمِینَ». چقدر زیب.ا می‌فرماید زارعش، زارع این قلب (جلسه گذشته عرض کردم) زارع این قلب و سرپرستش، ولی‌اش کیست؟ رب العالمین است.

جلسه گذشته عرض کردم بعضی از چیزها دیگر مربی لازم ندارد، خود خدا مربی‌اش می‌شود. حالا جلوتر هم برویم می‌رسیم؛ خدا می گوید تو نمی خواهی استاد و شاگرد و حوزه. خودم بهت می‌دهم، مستقیم. این همه شهدای بزرگوار ما؛ شهید برونسی را شما نگاه کنید پنج کلاس سواد دارد، ولی آن اتکال و اتصال و ارتباط و استمداد را از حضرت زهرا دارد. این همه شهدای ما که به قول امام، ره صد ساله را یک‌شبه طی کردند؛ یک‌شبه ره صد ساله را طی کردند. چقدر اینها. اصلاً کدام ادبیات را در دنیا داریم که راجع به آدم این‌جوری حرف بزند؟ شما بروید کتاب‌های روانشناسی را بخوانید، جامعه‌شناسی را بخوانید؛ هرچه در این دنیا دارید می‌خوانید، یک آدم کوچولو است که از تولد تا مرگ، خواسته‌هایش یا جمادی است، یا گیاهی است، یا حیوانی. از اینها حرفها. ارزشهایش را نگاه کنید. این نوع ادبیات را شما هیچ جای کره زمین شما پیدا نمی‌کنید، در هیچ دانشگاهی پیدا نمی‌کنید؛ این نوع ادبیات که راجع به انسان دارد با چی حرف می‌زند. حکمت خدا وقتی مؤمن را بخواهد: «إِذَا أَرَادَ اسْتِنَارَتَهُ نَزَحَهَا بِالْحِکْمَةِ». آن موقع که خدا اراده می‌کند که این قلب را روشنش بکند، با حکمت آبیاری‌اش می‌کند.

منبر و مجالس اهل بیت؛ کانون‌های انتقال حکمت

خدا رحمت کند مرد حکیم را، همه‌تان هم می‌شناسید و ازش استفاده کرده‌اید در این فضاهای مجازی؛ الحمدلله زیاد، شکر خدا، ازش بهره بردیم. مرحوم استاد ما بود، خدا رحمت کند، روحش شاد، شیخ احمد آقای مجتهدی. این چقدر حرف‌هایش حکیمانه است، حدیث‌هایش چقدر شیرین است.

من یادم است ظهرها و غروب‌ها، خب ما طلبه رسمی بودیم، ولی بازاری‌ها همه می‌آمدند می‌نشستند فقط حکمت بشنوند، یاد بگیرند. حرف. منبر ما معجزه است. اسلام یک سیستمی قرار داده، یک روشی قرار داده که مردم ما، نوعاً باسواد و بی‌سواد، حکیم هستند. این حرف مزخرفی است که الان می‌گویند سرانه مطالعه مردم ایران خیلی پایین است و فلان؛ بابا، مردم ایران منبر می‌نشینند گوش می‌کنند، آن‌ها علم حقیقی گوش می‌کنند. حالا اصلاً اگر مثلاً فرضی چهار تا کتاب‌های عجق‌وجق خواندند، خیلی خوب است مثلاً؟ خیلی فرهنگشان بالا می‌رود؟ آدم من می‌شناسم، خدا شاهد است، دو هزار جلد کتاب خوانده، سردرگم، افسرده، پژمرده و گنگ است. مردم ما پای منبر می‌روند، چه یاد می‌گیرند؟ حکمت قرآن یاد می‌گیرند، روایت یاد می‌گیرند، حفظ می‌کنند. مردم ما خیلی دانششان و فهمشان بیشتر است. آن وقت جالب است آن‌هایی که از بیرون می‌آیند این مردم را می‌بینند، می‌گویند بابا این مردم ایران خیلی شیفته شان می شوند. چقدر فهمشان، قدرتشان، معرفتشان، اخلاقشان و مرامشان. بعد خودی‌های غرب‌گدا و غرب‌گرای خاک‌برسرِ سکولار می‌گویند نه، مردم بی‌سوادند، مردم ما مطالعه ندارند.

بابا، مطالعه یعنی چه؟ یعنی می‌خواهم مطالعه کنم چه کار کنم الان؟ می‌خواهند حکمت یاد بگیرند. طرف بیست سال در مجلس امام حسین پای منبر نشسته، حکمت اآن عشقی است که آن روضه‌خوان و مداح می‌ریزد از تو وجود این، از عشق به اهل بیت، که یک جایی پا می‌شود دست به شمشیر می‌شود و می‌رود.

قوی‌ترین آدم‌ها، اولیاء الهی، پای منبر، پای روضه‌خوانی امام حسین، مجلس امام حسین بزرگ می‌شوند. اشک، حکمت می‌آورد برای آدم، اشک قلب را پاک می‌کند، قدرت می‌دهد به آدم. آن که گریه ندارد، مصیبت است برایش؛ آن که گریه ندارد، قلبش کاملاً زمین‌گیر و مریض است آنکه اشک ندارد. این‌ها می‌آیند این چیزها را یاد می‌گیرند؛ حکمت یاد می‌گیرند، منبر یاد می‌گیرند، روایت یاد می‌گیرند، آیه یاد می‌گیرند، سینه های اینها پر از مطالب درست است. علم حقیقی است که مبتنی بر آن هفت تخصص است. حالا مثلاً فرض بفرمایید من رفتم دانشگاه در رشته علوم انسانی دکترا گرفته‌ام، خیلی آدم تحصیل‌کرده‌ای هستم، آدم باسوادی هستم؟ نه. رفتم علومی یاد گرفتم که حقیقت ندارد. یک تعریف غلط از انسان دارد، از تولد تا مرگ. رفته‌اند راجع به انسانی که وجود خارجی ندارد، اصلاً حقیقت خارجی ندارد، یک مشت اطلاعات ریخته‌ام در ذهنم، مثلا من خیلی باسوادم. به من بگویند آقای دکتر. الان باسوادم. برای همین اسمش را گذاشته‌اند سواد. یعنی چه؟ سواد یعنی سیاهی. حکمت. بعد خدا این کار را می‌کند با آدم.

خیلی قشنگ است، اصلا آدم می تواند ترانه با این بسازد، بخواندش، زمزمه کند: «نَزَحَهَا بِالْحِکْمَةِ وَ زرع بالعلم». حالا «زَارِعُهَا وَ الْقَیِّمُ عَلَیْهَا» مدیر و ولی‌اش کیست؟ رب العالمین. آدم باید خیلی زحمت بکشد تا همین یک کلمه را بفهمد قلبش. معرفت پیدا کند؛ دانستن به درد نمی‌خوردها، قلب باید بفهمد. چی؟ همین یک کلمه: رب العالمین. مربی و پرورنده همه مخلوقات؛ جمادات، گیاهان، حیوانات، بی‌نهایت موجود. مالک و مدبر و مسلط به آن‌ها، رب العالمین کلمه‌اش ساده است، آدم می‌شنود، ولی واقعاً اگر یک کسی بخواهد شناگر قوی‌ای باشد، در دنیا که نه، باید برود در برزخ، در برزخ تا قیامت، در قیامت برود تا یواش‌یواش این را بفهمد که رب العالمین یعنی چه، مربی یعنی چه، پرورنده یعنی چه؛ بی‌نهایت موجود تسلط و آفریده و بر آن‌ها تسلط دارد و مدیریتشان می‌کند، بی‌نهایت. رب العالمین.

حکمت؛ گمشده مؤمن

روایت بعدی از امام صادق (علیه السلام) است -روایت قبلی از امام کاظم بود، یک صلوات به محضر مقدسشان بفرستیم: اللهم صلی علی محمد و آل محمد-: «الْحِکْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمِنِ فَحَیْثُمَا وَجَدَ أَحَدُکُمْ ضَالَّتَهُ فَلْیَأْخُذْهَا» حکمت گمشده مؤمن است؛ هرکدام از شما گم‌شده‌تان را پیدا کردید، زود بگیریدش. قلب، غذایش حکمت است، زود هم می‌فهمد خودش؛ یعنی می‌فهمی شعر و ور و دری‌وری است نمی دونم یا حرف بیخودی است، اما وقتی که رنگ حکمت دارد، حکمت هست، قلب می‌گیردش و می‌خواباندش. خدا رحمت کند آیت‌الله سید مجتبی موسوی لاری را که خیلی مرد بزرگی بود، روحشان شاد باشد، این‌ها چقدر عظمت داشتند. یک موقع از ایشان سؤال کردم، گفتم که شما چند نفر را تا حالا در دنیا مسلمان و شیعه کرده‌اید؟ گفت: شمارش دقیق ندارم، اما حدوداً ده میلیون آدم. یک آدم این جوری.. چقدر وسعت روح! ساکت، بی‌ادعا، خاموش. شما در قم به هرکس بگویی موسوی لاری، نمی شناسد؛ سید مجتبی را به ندرت آدم پیدا می‌شود بشناسدش. شما برو در آمریکا، در اروپا؛ بگو آقا سیدمجتبی، همه می شناسنش. به مسلمانان بگویید، می گویند کتابهایش را خواندیم بابا.

رئیس یک دانشگاه می‌گفت – این خودش تعریف می کرد. خودش می گفت به یک رئیس دانشگاه گفتم- شما چطور شیعه شدی؟ گفت: من یک نهج‌البلاغه انگلیسی به من هدیه داده بودند، همین‌جوری یک‌دفعه لایش را این‌جوری باز کردم، نمی‌خواستم بخوانم، لاش را باز کردم، یک کلمه اش را دیدم، شیعه شدم. حکمت این‌جوری است.

فهمیدم که این حرف مال آدم معمولی نیست، فهمیدم. می گوید قلب مؤمن، شخصیت مؤمن، دنبال حکمت است. پزِ سوادداری و مسابقه با این بدهم و مسابقه با آن بدهم، خودم را مقایسه کنم، اصلا دنبال این حرف‌ها نیست؛ او می‌خواهد این قلب را آبیاری کند، بزرگش کند، بهش برسد و آبادش کند برای ابدیتش. معشوق‌هایش را بنشاند در آن، دنبال این است. «ضَالَّةُ الْمُؤْمِنِ»؛ گمشده مؤمن. هرکدام از شما گم‌شده‌اش را پیدا کرد، «فلیاخذها» برود دنبالش و بگیردش که از دست نرود حکمت را. می‌گوید شده حتی اگر در دست منافق هم باشد، بگیرید از او. منافق، حکمت برایش گمراه‌کننده است، چون قلبش منافق است. چرا حکمت رویش اثر نمی‌گذارد؟ چون انحراف چی دارد؟ قلبی دارد. معشوق حقیقی نیست در دلش که آن حکمت بیاید با این معشوق هماهنگی داشته باشد و بسازد. می‌دانید، آدمی که عوضی است و معشوقش عوضی است، این وقتی می‌رود حوزه علمیه هم که می‌رود، عوضی است؛ می‌شود مرجع سکولار، مرجع به قول آقا انگلیسی، مرجع اسرائیلی، آخوند عوضی، آخوند غرب‌گرا، آخوند سکولار. دیدیم دیگر در این جریان الاقصی و حمله آمریکایی‌ها به ایران، بیانیه به نفع اسرائیل دادند. سواد دارد، می‌گوید ما محقق و مدرسیم‌، مجتهدیم، ولی به درد نمی‌خورد. وقتی که تو معشوقت را چینش نکرده باشی، مجتهد هم که باشی، می‌روی جهنم. منافقی، به درد نمی‌خورد. این باید چینش شده باشد. منافق چون مهندسی قلب ندارد، قلبش انحراف دارد. این حکمت را هم که یاد می‌گیرد، پای درس پیغمبر هم که می‌نشیند، کتاب می‌نویسد، می‌شود چنین و چنان. عالم می‌شود؛ چهار هزار تا شاگرد امام صادق دارد، اما حضرت فرمود به اندازه گوسفندهایم یار ندارم -هفده تا گوسفند بود گفت من شمردم- پاکار من نیستند. ولی همه بروند حکمت یاد می‌گیرند از حضرت، در کتاب‌هایشان و چیزهایشان حکمت زیاد دارند، اما خودشان استفاده نمی‌کنند. استفاده نمی کنند ولی در کتابخانه‌هایشان چیزهای خیلی عالی وجود دارد.

من زمان شاه بچه بودم، فکر کنم مثلاً هشت نه سالم بود، رفته بودم خانه یک بنده خدایی که به شدت اهل دنیا و فسق و فجور بود، ولی در خانه‌اش من یک کتاب پیدا کردم. همان کتاب زندگی من را کاملاً عوض کرد؛ من هرچه دارم از آن کتاب دارم. به او هم گفتم این را بده به من، گفت نه. گفتم ببین، چند برابر قیمت روز از تو می‌خرم. به پول آن موقع خیلی بود، پول آن موقع پنجاه تومان. پول توجیبی‌ها یک ریال بود. همه عیدی‌هایم را دادم به او و دو تا کتاب از او گرفتم. گفت معامله خوبی هست، باشد، این بچه را سرش کلاه بگذاریم و بهش بدهیم. ولی آن کتاب من را زنده کرد: دو جلد کتاب گناهان کبیره شهید دستغیب. زندگی من کاملاً عوض شد، اصلا مسیر زندگی‌ام با آن دو کتاب پیدا کردم، پر از حکمت بود. رحمت الله تعالی علیه؛ مهذب نفوس ، امام فرمود مهذب نفوس. کتابش هم همان جوری.

ضرورت نشاط‌بخشی به قلب با حکمت‌های لطیف

آخریش را هم بخوانم برایتان، دیگر از جلسه بعد می‌شویم بخش ۲۶ که حفظ قلب است، اگر ان‌شاءالله زنده بودیم. خیلی

قشنگ است، خیلی قشنگ است: «إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ تَمَلُّ کَمَا تَمَلُّ الْأَبْدَانُ فَابْتَغُوا لَهَا طَرَائِفَ الْحِکْمَةِ» این قلب‌ها -قلب یعنی همه تو، همه شخصیتت، همه وجودت- ملول می‌شوند، خسته می‌شوند، بی‌حال می‌شوند، کسل می‌شوند، یک موقعی ناامید می‌شوند، یک موقع تاریک می‌شوند، می‌آید سراغش. قلب این‌جوری است، مثل بدن است دیگر؛ چطور بدن یک موقعی خسته است، یک موقعی بی‌حال است، یک موقعی خواب‌آلود است، یک موقعی مریض است، همیشه که سرحال نیست. فرمود شش تا حالت بدن دارد، روحتان هم همین‌جوری است، یعنی قلبتان: مرگ، زندگی، بیماری، سلامت، خواب، بیداری. این شش تا حالت که در بدن هست، روحتان هم همین شش تا حالت را دارد. آدم همیشه در نظر بگیرد که روحش در چه مرحله‌ای است؛ الان من سالمم، بیمارم، خوابم، بیدارم، یا مرده است اصلاً. اصلا مرده است: «صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لَایَعْقِلُونَ». دیگر نمی‌شود کاری‌اش کرد، تمام است: «إِنَّکَ لَا تُسْمِعُ الْمَوْتَى». خود پیغمبر می‌گوید تو نمی‌توانی مرده‌ها را، مرده چیزی نمی شود، تلاش نکن؛ این آدم ها مرده است قلب‌هایشان، قلب مرده است، کاری‌اش نمی‌شود کرد. مثل همین منافقین، مثل کودتاگرها، مثل اغتشاشگرهایی که می‌آیند در خیابان آدم می‌کشند، سر می‌برند، پرچم آتش می‌زنند، قرآن می‌سوزانند؛ این قلب مرده است دیگر. می‌گوید مواظب باشید این قلبها «إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ کَمَا تَمَلُّ الْأَبْدَانُ»؛ باز هم مثال می‌زند، مثل بدن، همانطور که بدن‌هایتان کسل می‌شوند، بدن‌هایتان بی‌حال می‌شوند، کسل می‌شوند. چه کار کنید؟

«فَابْتَغُوا لَهَا طَرَائِفَ الْحِکْمَةِ»؛ بدوید دنبال زیرکها و ظرافت‌های حکمت‌های لطیف، طرائف، حکمت‌های تازه و لطیف باشید، قلبتان سرحال می‌آید، قلبتان سرحال می‌آید. لذا اصلاً دستگاه اینکه جامعه اسلامی یک جامعه پیشرو است، زنده است، این است که مردم صبح می‌روند مسجد، حالشان خوب می‌شود. در در و دیوار این مسجد حکمت پر است. حاج آقا را می‌بینند آنجا، یک روحانی می‌بینند آنجا، پنج دقیقه صحبت می‌کند، دل زنده می‌شود. مؤمنین را می‌بینند، یک چیزی به هم می‌گویند، مومنین دلهای همدیگر را پشتیبانی می‌کنند: «وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ». مراقب هم هستند مؤمنین، حواسشان به سلامت همدیگر هست، عاشق هم هستند، یک چیزی می‌گویند. یک کتاب آدم می‌خواند، یک آیه قرآن می‌خواند، دعا می‌خواند؛ اینکه فرمود پنجاه آیه در روز واجب است بخوانید، حضرت فرمود این است که حکمت در آن است دیگر، دلت را زنده می‌کند. حالا مواظب باش گول نخوری یک موقعی، مثلا نیاز ندارم. این نیاز ندارم؛ مثل یک کسی بگوید صبحانه نخورم، ناهار نخورم، شام نخورم، چی می‌شود اگر نخوری؟ چطور ما موقع غذا خوردن شک نمی‌کنیم که الان شام باید بخوریم، حتی اشتها هم نداریم ولی می‌رویم می‌خوریم؟ سفره‌هایی که انداخته‌اند، طرف غروب اندازه سه پرس هم خورده ولی شام که می‌اندازند باز هم می رود می‌خورد. مردم ایران در شکم خیلی مسرفند؛ این ۹۰ میلیون آدم، به اندازه یک میلیارد آدم غذا می‌خورند. مصرفشان وحشتناک است، مصرف خوراکی‌شان، دورریزشان زیاد است، مصرفشان زیاد است. ولی وقتی می گوییم روحت گرسنه است؛ (می گوید) وقت ندارم، حال ندارم، حوصله ندارم، نرسیدم این کتاب‌ها را بخوانم، نرسیدم این صوت‌ها را گوش بکنم، نرسیدم این‌ها را. نرسیدی؟ خب چه کار کردی؟ ناهار فراموشت شد؟ صبحانه، ناهار، شام چطور آن‌ها فراموشت نشد؟ چطور آنها را می گویی لازم و ضروری است این‌ها. قلب، مواظب باشید نمیرد. قلب سالم مثل بدن سالم است که غذا لازم دارد. شما اگر ظهر خورده باشید، الان می‌روید خانه، بدن یک مقدار نیاز به نیرو دارد، شام مختصر اقلاً یک چیزی بخورم. چطور حضرت فرمود: «تَرْکُ الْعِشَاءِ خَرَابُ الْبَدَنِ»؛ ترک شام موجب خرابی بدن است، هر که شام نخورد رگ عشا لعنتش می‌کند که چرا به من غذا نرساندی. روح هم همین‌طور است، روح هم کودک عزیز روان است، غذا می‌خواهد. باید کتاب بخوانیم، باید کلاس برویم، استاد ببینیم، جلسات علمی برویم، مسجد برویم. پای سخنرانی، خدا شاهد است، من خدا را شاهد می‌گیرم در محضر خداوند، من با عشق وقتی می‌روم مسجد، می‌گویند مثلاً حاج آقا می‌خواهد یک ربع بیست دقیقه صحبت کند -شاگردای خودم هستند اصلاً- انقدر برایم لذت دارد که بنشینم یاد بگیرم. ولو شاگرد خودم است دارد حرف می‌زند، چون آن چیزی که او دارد می‌گوید، حدیث و آیه و حکمت است. «انْظُرْ إِلَی مَا قَالَ»؛ چی دارد می‌گوید؟ دارد حکمت بهت می‌دهد، هرکه باشد. نه بابا، من الان افت دارد بنشینم پای درس؛ این تکبر مسخره را خیلی از ماها داریم. الان من خودم استادم، چند هزار شاگرد دارم، بروم مثلاً بنشینم پای منبر جوجه‌طلبه‌ها؟ مداح‌هایمان هم این‌جوری هستند، این نخوت را دارند، نمی‌نشینند پای منبر. چون می گوید من مداحم، این فکر می کند اگر مداح هست حتماً استاد هم هست، حکیم هم هست، همه کار می‌کند، پای منبر نمی‌نشیند زانو بزند قشنگ یاد بگیرد، تحول پیدا کند، رشد پیدا کند. هی از این منبر به آن منبر، از این منبر به آن منبر، خودش هم وقت نمی‌گذارد بخواند. خیلی، همه را نمی‌گویم‌، خیلی این‌جوری هستند. آدمی که قلبش زنده است، رادیو دارد حرف می‌زند گوش می‌کند، بگذار ببینم چی می گوید شاید چیزی گیرم بیاید. یک شعر دارد می‌خواند، یک دکلمه دارد می‌خواند، تلویزیون دارد حرف می‌زند، قلب زنده این است، جذب می‌کند .چون ما بی‌نهایتیم، اشتها باید بی‌نهایت باشد. داشت می‌مرد، رفت بالای سرش گفتش: فلان سؤال را دارم. گفت داری می میری. گفت بگو جواب بده این مسئله را من بدانم بمیرم بهتر است یا ندانم؟ بگو دیگر به من. می بینید. اگر بداند و برود در برزخ کامل‌تر می‌رود تا نداند؛ چون قلب بارور می‌شود در برزخ دیگر. مثل جنینی است که انرژی بیشتری قبل از زایمان دریافت کرده، وقتی می‌آید به دنیا بهتر است.

«فَابْتَغُوا» یعنی دنبالش باشید، دنبال این باشید که «لَهَا» برای قلب‌هایتان «طَرَائِفَ الْحِکْمَةِ». ما چهل سال، چهل سال، دوازده سالش را من اصلاً نه وسیله داشتم، نه وضع مالی‌ام خوب بود، نه تهران بودم؛ دوازده سال هر هفته آمدم قم، نشستم پای درس استاد، در خانه ایشان (رحمت الله علیه)، آیت‌الله ممدوحی (روحشان شاد)، دوازده سال. بقیه‌اش را هم که آمدیم قم، حساب کردم چهل سال ما هر هفته رفتیم نشستیم با حوصله با عشق، بدون اینکه احساس تکراری بودن و ملال بکنیم، نشستیم حرف گوش کردیم. توحید برایمان گفته، صحیفه برایمان گفته، نهج‌البلاغه برایمان گفته. والله قسم اگر من هزار سال دیگر عمر می‌کردم و ایشان بود، ما سیر نمی‌شدیم؛ همیشه همین بود.

«فَابْتَغُوا» یعنی دنبالش باشید، دنبالش باشید، «طَرَائِفَ الْحِکْمَةِ» بگردید پیدا بکنید. آدمش خیلی مهم نیست که بگویی یک جایی که بتواند قلبتان را زنده بکند، یک آبیاری بکند این قلب را، آدمش مهم نیست؛ نه اینکه آدم فاسق و بی‌تقوا و بی‌دین و سکولار و این‌ها باشد، نه، آن‌ها که عمل نمی‌کنند به حرف‌هایشان. نه. یک آدم سالم پیدا بکنید، به هر حال زیاد هم هست شکر خدا، الحمدلله. آدم بنشیند حرف گوش بکند، قلبش را پر کند: جانور فربه شود از راه نوش / آدمی فربه شود از راه گوش چاق کنید خودتان را، بزرگ بکنید خودتان را، فربه بکنیم خودمان را ان‌شاءالله. والحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

وظایف مؤمنان در ایام جهاد و تجمعات

سؤال فرمودند که در این ایام، به غیر از حضور در تجمعات، وظایفمان چیست؟ حضور در تجمعات، همان‌طور که مسئول استفتائات دفتر رهبر شهیدمان فرمود، واجب عینی است. نکند یک موقعی یک کسی بگوید زن و بچه ام می روند من نروم و دوستانم می‌روند، مردم می‌روند من نمی‌روم؛ نه، در خانه نباید کسی بماند. حالا یک موقعی زن خانه‌دار است، بچه‌اش مریض است، مهمان یک‌دفعه رسیده، بدنش مریض است، یک استثناست؛ کاری نداریم با استثنا. ولی واجب است، همه باید در اجتماع باشند. جهاد، میدان است؛ مثل رزمندگان ما که هشت سال چطور جبهه را نگه داشتند در آن سرمای سخت و گرمای ۵۰ درجه آنجا، و سرماهای زمستان‌های سخت کردستان و غرب، چطور این را نگه داشتند هشت سال. حالا هفتاد روز شده، هشتاد روز شده، ما باید میدان را سفت نگه داریم، کوتاهی نکنیم. خب، غیر از آن فرمودند وظیفه‌مان چیست؟ هر کاری که می‌توانید برای امام زمان بکنید؛ چون اجتماعات در مقدمه‌سازی ظهور آقا امام زمان و آماده کردن جهان برای منجی است،

این یادتان باشد. با غیر از امام زمان هم با هیچ‌کس معامله نکنید. از درِ خانه که داری می‌آیی بیرون: بگو یا امام زمان، من به خاطر تو دارم می‌آیم، به عشق تو دارم می‌آیم بیرون، فریاد می‌زنم به عشق تو.

خب، حالا محتوای این تجمعات چه چیزهایی باشد؟ مهم‌ترینشان استغاثه است که پنجاه درصد پیروزی، گریه، استغاثه و توسل است. پنجاه درصد هم مطالبات رهبری، مطالباتی که آقا فرمودند، آن ده تا شرط آقا که فرمودند که اگر قرار به مذاکره بشود این‌ها باشد. غیر از آن چی؟ انتقام؛ آقا فرمودند انتقام، انتقام خون شهدایمان، به خصوص رهبر شهیدمان. خون‌خواهی باید بکنیم، این یادمان نرود که خیلی خیلی مهم است. هرکدام از خانم‌ها و آقایان می‌توانند بسیج بروند، آموزش نظامی ببینند؛ این واجب است. بروند آموزش نظامی ببینند حتماً، آمادگی‌های نظامی ایجاد کنند در بدنشان، آمادگی جسمی، ورزش بروند بکنند. جهاد مالی و اقتصادی هم که هرکس هر توانی دارد برای امام زمانش هزینه بکند؛ برای همین اجتماعات، شور و شوق و پرمحتوا بودن این‌ها، یا فعالیت‌های دیگری که برای امام زمان در سراسر جهان انجام می‌شود، این‌ها هست که باید ایجاد بشود. و کار محتوایی و فرهنگی هم که آن‌هایی که اهلش هستند، بصیرت‌افزایی کنند؛ بحث جهاد تبیین، این‌ها خیلی خیلی مهم است. محتواهای موکب‌ها هم از همین‌ها معلوم می‌شود؛ در موکب‌گردان یا مداح، خودش چقدر می‌تواند تولید محتوا بکند.

و الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.