جلسه 008 - حیات طیبه
شماره جلسه
8
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1403
ماه
5
روز
15
متن کامل (خام) ‌ جلسه 008 - حیات طیبه

حیات طیبه؛ جلسه هشتم 15/05/1403

بسم لله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین

سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و برکات الهی بر همه شما عزیزان.

هدیه به محض مقدس آقا امام رضا علیه السلام و آقا امام زمان علیه السلام صلوات بلند ختم بفرمائید.

در جلسه گذشته گفتیم اهل بیت، خدا هم البته همین طوری است، آن جوری که ما را خدا آفریده به ما نگاه می کنند. اهل بیت و خداوند به ما با قیمت انسانی و ابدی نگاه می کنند. به عنوان یک موجود جاودان. خداوند در قرآن نزدیک هشتاد بار به ما تذکر می دهد که شما جاودانه هستید، ابدی هستید و ما تا این نگاه را به خودمان نداشته باشیم، تصمیم هایمان، انتخاباتمان، ارتباطتاتمان، برداشت هایمان از زندگی و خودمان غلط در می آید. برای همین رفتار خداوند و رفتار اهل بیت با ما تابع نگاه شان به ماست. آنها بی نهایت ما را دوست دارند. اهل بیت ما را بچه های خودشان می دانند و جاودانه می دانند، لیاقت ما را شباهت به خودشان می دانند. کمااینکه خداوند می گوید شما را آفریدم برای همین مقام خلیفه الهی. بنابراین نگاه خدا و اهل بیت به ما یک نگاه باشگاهی است. یعنی خدا دنیا را باشگاه قرار داده، و مکانی برای تربیت و رشد ما. باشگاه است. ولی ما فکر می کنیم آمدیم اینجا که خوش بگذرانیم و زندگی کنیم. درحالیکه باشگاه نه. باشگاه جایی است که تو با مربی ات یعنی ربّت، الله و خلیفه ها که نماینده های آن رب هستند، داری زندگی می کنی و آنها دارند تربیتت می کند تا تو دائما اسم پیدا کنی، رشد پیدا کنی، قوی بشوی و از نظر شخصیتی به آنها نزدیک تر بشوی. به انسان کامل نزدیک بشوی. خوب دقت کنید. باز دارم تذکر می دهم. ما در باشگاه دنیا کاری جز شبیه شدن به انسان کامل نداریم. اصلا برای این به دنیا آمدیم. بعد ما می رویم به خدا شکایت می کنیم، از دست خدا شاکی می شویم، از دست اهل بیت شاکی می شویم، می گوییم چرا، این چه زندگی است، چرا این جوری است، امام رضا تو چرا من را درک نمی کنی، امام رضا چرا هر چی من دعا می کنم آن چیزی که می خواهی نمی شود. خواسته ها من را که دارید می گویید، خیلی وقتها من را یک خانم است یک آقاست، این من را یک گیاه است ولی در حالیکه آن منی که دوست دارد ببیند، یک انسان را دارد می بیند و با عنوان یک انسان با تو رفتار می کند. این خیلی مهم است. یقین یعنی اینکه تو بپذیری خدا و اهل بیت این جوری تو را نگاه می کنند، خودت هم تو این جوری نگاه کنی و بفهمی که رفتارهای آنها با تو همین جوری است.

دعای بیستم صحیفه و دعای کل صحیفه سجادیه برای یک انسان طراحی شده است. لذا وقتی انسان زبان انسانیت را یاد نگیرد، وقتی دارد می خواند به عنوان یک خانم و آقا می خواند که خیلی وقتها، حوصله اش نمی کشد بخواند. می گوید ول کن بابا خسته شدم ولش کن. والا اگر شما با همان زبانی که او تو را می بیند، آن زبان را یاد بگیری، آن منطق را بفهمی، وقتی می خوانی، می فهمی که این چقدر خوشمزه است، چقدر عالی است، غذایت است. مثل مثلا هیچ وقت تکراری هم نمی شود. تا به حال چای برایت تکراری شده! چلوکباب چلومرغ، قیمه، قورمه، کشک بادمجان، آش رشته، فسنجان، تکراری می شود برای کسی؟ تا آخر عمر تازه هستند اینها. آدم هیچ وقت نمی گوید: بابا چهل سال است داریم قیمه می خوریم. قورمه می خوریم. آش می خوریم. کباب می خوریم. همیشه خوشمزه است. می شود بگویی که صبح که چای خوردم الان دیگر چرا چای بخورم! نه. چرا؟ چون تو در بخش گیاهی خودش را باور کرده، در بخش جنسی و حیوانی هم همین طور است. نمی گوید اه من باید همه اش همسرم ببینم، بابام باید ببینم، نه. اتفاقا دلشان تنگ می شود، دوستشان دارد، لذت می برد از آنها، کیف می کند. دوستانشان، مردم جامعه، یک دانشمند هیچ وقت نمی گوید اه دوباره کتاب، دوباره علم، دوباره فرمول، دوباره آزمایشگاه، دوباره درس. نه. کیف می کند. هر روز که دارد کتاب می خواند، درس می خواند، کتاب می خواند، دانشگاه می رود، دارد می‌شنود، می فهمد دارد رشد می کند.

جانور فربه شود از راه نوش/ آدمی فربه شود از راه گوش

آدم وقتی دارد گوش می کنی، دارد غذا می خورد. برایش تکرار هم نیست. حتی وقتی تکرار هم هست برایش لذت بیشتری دارد. انگار یک چیز جدیدتر دارد یاد می گیرد. آدمی که آدم هست، و یقین می کند انسان است، و بعد این انسانی به یقین رسیده، یعنی باور کرده که آدم است دیگر زن و مرد نیست ،این وقتی حرم می رود، وقتی دارد دعا می کند وقتی دارد زیارت می کند هیچ وقت نمازش برایش تکراری نیست که بگوید ای بابا همه اش «ایاک نعبد و ایاک نستعین اهدنا الصراط المستقیم» «سبحان الله سبحان الله» یعنی چی این؟ تو چرا راجع به چای این حرف را نمی زنی ،چرا راجع به قیمه قورمه،کشک بادمجان این حرف را نمی زنی، چرا راجع به ماهی این حرف را نمی زنی، آن هم هر روز تکرارش می کنی. پس چرا خسته نمی شوی. یک کسی بگوید: نماز تکراری هست، خسته ام می کند، دعا تکراری هست، دعا توسل چیه، نماز چیه، زیارت چیه، این برای این هست که به عنوان یک خانم و آقا می خواند، لجش در می آید دیگر. چون عادت به آن ندارد. تناسبش با آن ندارد.

یک آدمی بود خیلی مهربان بود. خیلی مهربان بود. این به هر حیوانی می رسید که مثلا نیاز داشت مشکل داشت مریض بود از بزرگان و علما بود، این به آن رسیدگی می کرد. یکبار دید بچه ها لک لکی گرفتند دارند در کوچه می زنند. رفت این لک لک از زیر دست بچه ها نجات داد، آورد خانه یک ذره تیمارش کرد، یک ذره به آن رسید ، بعد گندم می گذاشت جلو که این بخورد مثلا پرنده است گندم. دید این نمی خورد. ضعیف هم دارد هی می شود. خودش می گفت شب خواب لک لک دیدم. به من گفت که تو چرا نمی رسی، مگر من را نیاوردی به من برسی. گفتم: مگر من نیاوردمت، مگر من نمی رسمت؟ گفت: آخه این چیه به من می دهی؟ مگر من غذایم این هست. غذایم این نیست. تو نمی دانی من نوکم چقدر دراز هست. مگر من می توانم با آن گندم را بردارم؟ گفت: حالا باید به تو چی بدهم. گفت باید به من گوشت بدهی، غذای دیگری بدهی تا من بخورم. در خواب می آید به او می گوید. باید این جوری نگاه کنی. باید من را بشناس و درست رفتار کن. درست بشناس و با من درست رفتار کن. ما اهل بیت به عنوان آدم نگاه می کنند . نماز روزه حجاب، حج، زیارت، هیئت اینها غذای بخش انسانی است. کسی خودش را اصلا انسان نمی داند بعد از یک مدت خسته می شود. می گوید حالا دین ما این را می گوید، باشدمی رویم. ولی خب یعنی چی که هیئت بروم، یعنی چی بعد از این همه مدت هیئت بروم، حسینیه چیه، نماز جماعت چیه، جلسه علمی چیه، جلسه معنوی چیه، معرفت چیه. چون این را نمی فهمد. تو باید یقین کردی که آدم هستی، غذاهایت آدمی می شود. آن وقت دیگر می فهمی که به عنوان یک انسان ذکر می گویی. می فهمی الان که وقتی داری ذکر می گویی داری می خوری. وقتی داری نماز می خوانی، داری حال می آیی، داری کیف میکنی، داری بال در می آوری. همان لذتی که انسان موقع لذتهای حیوانی یا لذت های جمادی می برد یا لذت های گیاهی می برد بی نهایت بیشترش را موقعی می برد که با خدا خلوت می کند، نماز شب دارد میخواند. سجده می کند. ولی تو باید بفهمی که آدم هستی. یعنی وقتی امام صادق می فرماید سجده سر گذاشتن روی پای خداست، شما بروید این تمرین را بکنید در خانه، لازم هم نیست که نماز خوان باشی، وضو بگیری. نه . همین که نشستی در خانه یک مهر بگذار. مهر هم نگذار اصلا. هر چی. برو به سجده ولی به این نیت که امام صادق می گوید سرم را روی پای خدا می خواهم بگذارم. بگذار ببین چقدر مزه داشت. همین سجده. سجده نماز را از این به بعد با این نیت انجام بدید ببینید چقدر کیف دارد. سرت را روی پای خدا می گذاری. اصلا آدم دوست ندارد سرش را بردارد به این راحتی. وقتی هم که می خواهد سرش را روی پای خدا بگذارد خیلی حرف دارد. حالا سرنماز شما ذکرهای مخصوص دارید. در نماز مستحبی آدم دست و بالش بازتر است. نه. اصلا نمی خواهد. نه نماز واجب نه نماز مستحبی. همین جوری یک سجده. ما سجده دارم. ائمه علیهم السلام یک موقع نشسته بود داشت حرف می زد، یک دفعه روی سجده می رفت . در حرم نشستی نمی خواهد دعا یا نماز بخوانی. نشستی دیگر. سرم بگذارم روی پای خدا یک ذره حرف بزنم. تمام. آن وقت ببین چقدر کیف دارد. غذا خوردی. غذا خوردی. فارسی هم حرف بزن. دنبال عربی نگردید. زیارت نامه هایتان را فارسی بخوانید. این که آقا می گوید زیارت نامه هایتان را فارسی بخوانید برای اینکه به تو مزه بدهد، بفهمی داری چی می خوانی. این که عربی می خوانی کسی بخواند که عربی بلد باشد. برای کسی عربی بلد باشد. ولی ما فارسی زبان، فارسی بخوانید. فارسی با خدا حرف بزن. اینکه فقها اجازه می دهند در قنوت فارسی دعایتان را بخوانید، الان می خواهم با خدا حرف بزنم، دنبال چه جمله ای بگردم که عربی بگویم، نه آقا. درخواست است، دستم رو به خدا یک چیزی بگویم وبا معشوقم حرف بزنم ، بیا فارسی بگو. لذا وقتی دعا می خوانید این دعا غذای شماست. بدان امام حکیم است. امام، نماینده خداست، خلیفه الله است، بیهوده حتی یک کلمه از دهانش در نمی آید. اینکه قرآن می گوید «ینطق عن الهوی، ان هو الا » پیامبر هرگز روی هوای نفسش یک کلمه از دهانش بیرون نیامده. هر چی می گوید، ائمه هم همین طور است. زیارت جامعه کبیره می خوانید. «کلامکم نور» بخوانید. همه اش نور است. آنها با ما این جوری حرف می زنند. لذا امام وقتی دارد این کلمات را می گوید، درواقع تو را یک جور دیگری نگاه می کند، و این کلمات را تو بگو. او با یک عشق ابدی با تو حرف می زند، اینها را تنظیم کرده برای تویی که قرار است شبیه خود این امام بشوی. پس در زیارت عاشورا چی می گویی؟ «اسئله ان یبلغنی المقام المحمود لکم عندلله» همان مقامی که شما دارید را من می خواهم. همان مقام را میخواهم. امام می گوید شما اگر می خواهید به مقام من برسید، اینها را برایت تنظیم می کنم، این غذاها را بخور، این کارها را بکن، یعنی در برخورد با نامحرم تو باید این جوری برخورد کنی. هر جوری دلت بخواهد نمی توانی. در برخورد با شوهرت، زنت، بچه هایت، خانواده همسرت، همسایه هایت، مردم، دیدنی ها، شنیدنی ها، خوردنی هایت، لقمه ات اینها را تنظیم کن تا مثل من شوی. تربیت شوی. اما من هر جور دلم خواست رفتار کنم، آزاد باشم هر کاری دلم بخواهد بکنم. مثل اینکه یک کسی در باشگاه مربی هر چه به او بگوید، او بگوید: من دوست دارم سه مرتبه انجام بدهم. می گوید: دستت را بالا ببر، می گوید: نه، من می خواهم این وری دستم را ببرم. نمی شود. اصلا هیچی در نمی آید. مسخره بازی است، اگر کسی فهمید آدم هست و انسان هست، می فهمد که ربّ احتیاج دارد. یعنی مربی می خواهد. هر چی مربی می گوید گوش می کند. خدا می گوید: چی؟ «عبدی اطعنی حتی اجعلک مثلی» گوش کن مثل خودم قرار می دهم. حرفهایم را گوش کن، من مربی ات هستم. هر چی می گویم، بگو تا تو هم شبیه من شوی. ما برای این آفریده شدیم. به این بزرگی. بهشتی ها که به بهشت می روند، یعنی سالم مسیر را طی کردند. آنکه به بهشت می رود، چرا به مقام پادشاهی بزرگ می رسد؟ بهشت یعنی چی؟ بهشت سه تا خصوصیت دارد. این یادتان نرود. بهشت یعنی مکان نامحدود، زمان نامحدود، نعمت نامحدود. این سه تا را جمع کنی، بهشت می شود. تازه بهشت یک چیزهای دیگری هم دارد. بالاتر از این هم دارد. غیر از این که اینها را گفتم چیزی بیشتر از این هم بهشت دارد. یعنی از زمان نامحدود، مکان نامحدود، نعمت نامحدود یک چیزی هم بالاتر خدا گذاشته که حالا من در آن کتاب انسان شناسی که انشالله بزودی در می آید، من کیستم، توضیح دادم. چندتا نعمت داریم که از خود بهشت بالاتر است. این مال کسی هست که در دنیا سر درس مربی حرفها را گوش کرده رسیده آنجا. حالا که رسیده آنجا قرآن چی می گوید: « لهم ما یشاون» هر چی اینجا می خواهید هست. «هی ما تشتهه فیها اشتهت انفس..» هر چی اشتها کنی هر چی لذت می بری ،هر چی خوشت می آید، هر چی دوست داری ببینی اینجا هست. نامحدود «لامقطوع و لاممنوعه» هر چی فکرش را بکنی اینجا هست. هر چی. هر چی که دوست داری اینجا هست. آن هم جاودانه و همیشگی. خوب دقت کنید که بهشت یعنی چی. بهشت مال کسی هست که در دنیا شاگرد خوبی هست در باشگاه خدا. غر نمی زند، نق نمی زند، از خودش فتوا نمی دهد، می گوید: خدایا هر چی تو بگویی، چشم. به اهل بیت می گوید: هر چی تو بگویی، می گوید چشم. هی تحلیل های آبگوشتی نمی کند. تحلیل های من درآوردی و به درد نخور،بنشیند با عقل ناقص خودش که هیچی هم نمی فهمد، هی بنشیند حرف مفت بزند. مربی است دیگر. هر چی خدا گفت. اگر انسان این را یقین کرد خیلی چیز خوبی می شود و میفهمد وقتی امام و معصوم دارد با او حرف می زند، به چه عشقی دارد با تو حرف می زند. امام تو را چه جوری نگاه می کند که دارد با تو این جوری حرف می زند و این مقامات را می خواهد. یعنی خدا انقدر ما را دوست دارد می گوید وقتی با امام حسین حرف می زنی بگو من مقامی کمتر از تو نمی خواهم. همان مقام را می خواهم. پائین تر نه. همان مقام. چقدر به ما نگاه قشنگی دارد. چقدر قیمت ما بالاست پیش خدا و پیش اهل بیت چقدر ما قیمت داریم. ولی یقین کجا. این مربی هست هر چی می گوید باید گوش کنی. از خودت هی حرف نزن. قبلا این را گفتم. ما الان بشر بیش از هشت هزار سال دارد بدن را مطالعه می کند، من این را به پزشکان گفتم. یک جلسه در همین مشهد برای اساتید دانشگاه در رشته پزشکی، به آنها گفتم. گفتم هشت هزار سال بشر دارد روی بدن مطالعه می کند. هشت هزار سال بشر در پزشکی دارد از داخل بدن چی در می آورد؟ علم دارد درمی آورد. گفتم بعد از هشت هزار سال که دارد علم در می آورد الان یک عضو بدن را بشناسد؟ گفتند: نه. گفتم: یک قطره خون را شناخته؟ گفتند: نه. بشر اتم را شناخته کامل؟ نه. بشر یک مگس شناخته کامل؟ نه. بشر یک سوسک شناخته؟ یک گل را شناخته؟ نه. بشر هنوز در مقابل علم خدا یا در مقابل علم موضوع دانش خود در دانشگاه ها خیلی به لب دریا هم نرسیده، چه برسد که می خواهد داخلش برود. حالا این بشر نادان که هی ادعا می کند، بعد می خواهد بیاید می گوید آقا سگ حرام است نجس است. می گوید: من این را قبول ندارم. کی گفته سگ نجس است؟ خدا گفته. همان خدایی که تو را آفریده ، سگ را هم آفریده گفته سگ نجس است. تمام شد دیگر، حرف نزن. تو چی می دانی در مقابل خدا. طلا برای مرد حرام است. زن و مرد باید اختلاط نداشته باشند. حجاب باید داشته باشند. عروسی هایتان باید این جوری باشد، مراسم تان باید این جوری باشد. لقمه هایتان باید این جوری باشد. چشم دیگر. تو در مقابل خدا چی می دانی؟ قبلا گفتم خدا وقتی دارد با ما حرف می زند هفت دسته اطلاعات تخصص هست که یک دانه هم بشر ندارد. با آن هفت دسته اطلاعات حرف می زند. خدا وقتی قرآن را می فرستد می فرماید: «انزل علی علم الله» قرآن با علم الله نازل شده نه با علم شما. علم الله کجا علم انسان کجا. خدا رفته یک خاک آفریده بشر هزاران سال دارد خاک را مطالعه می کند، هنوز نتوانسته بشناسدش. می گوید ببین من این هستم. هشت هزار سال بدن را در دانشگاه مطالعه کنید. هیچ وقت به ته اش نمی رسید. من خدا این هستم. انقدر هی نیاید جلوی من بگویی: من دکترم، من مهندسم، من پروفسورم. این حرفها زشت است. بی ادبی است آدم برود جلوی خداعلمش را بکشد. نه علم ما این جوری می گوید. دانش ما این جوری می گوید. علم این را ثابت نکرده. از علم چی می دانی. علم کجاست با علم خداوند مقایسه شود؟ آدم باید این غرورش را کنار بگذارد. بنابراین وقتی داریم با معصوم روبرو می شویم این دعا را داریم می خوانیم باید دقت کنیم او دارد با علم بی نهایت با هفت دسته اطلاعات تخصصی تو را دوست دارد، عاشقت هست، نگاهت می کند و تو را هم برای اینجا می خواهد. حالا دارد با تو حرف می زند. ببینید علی علیه السلام با همین نگاه خطاب به مردم می گوید. مردم کی امیرالمؤمنین هستند؟ بچه هایش هستند. چون خدا وقتی می گوید من از روح خودم در انسان دمیدم، این روح خدا همان نور محمد و آل محمد است. آلان شما هفته ای دیگر اربعین بیایید، ببینید آنجا ما چون خودمان موکب بین المللی داریم برای همه مذاهب و ادیان، آنجا پذیرایی می کنیم. ما الان موکب عیسی بن مریم داریم. مسیحیان آنجا می آیند. یهویان می آیند. سیک ها می آیند. هندوها می آیند. بودایی ها می آیند. اینها چه جوری می آیند عاشق امام حسین می شوند. برای اینکه اینها اصلشان و نصب شان ائمه هستند. همه شان با ما در روح الهی و انسانی اشتراک دارند. ائمه پدر ومادر آسمانی همه انسان هستند. اینها همه شان بچه های امام زمان هستند. همه بچه های اهل بیت هستند. حالا امام وقتی دارد می گوید: ایها الناس. قرآن می گوید: هدی للناس. این قرآن را برای همه مردم دنیا فرستادم. پیغمبر می گوید برای چی؟ برای همه مردم دنیا. اسلام برای همه مردم جهان است. ببینید چقدر قشنگ حرف می زند. آدم دلش می سوزد. امیرالمؤمنین این جور نگاه به آدم ها دارد. آدم ها انقدر ناسپاس و کفور و کر برخورد می کنند با متخصص معصوم.

ایها الناس دارد خطاب به همه ماست. «سَلُوا اللّهَ اليَقينَ» یقین از خدا بخواهید. از خدا بخواهید خدا قلبتان را آرام کند. چشم دلتان باز شود. اشیا را امور را آن جوری که هستند ببینید. نه آن جوری که خودت فکر می کنی. باطن اشیا و اشیا را آن جوری هستند که ببینی. یقین یعنی این.

الان شما وقتی می روید در حرم هزاران انسان می بینید که این آقا را می شناسند و با او پیوند قلبی و یقینی دارند. از همه جای کره زمین بلند می شوند اینجا پیش این آقا می آیند. آن قلب است که به او می گوید بیا اینجا. آن باور می گوید اینجا بیا. این خیلی مهم است. از خدا این را بخواهید. هی نروید چیزهایی بخواهید از خدا که دورتان کند. هی نعمت هایی را جذب نکنید که بیشتر از خدا غافلتان کند و از خانواده آسمانی تان از وطن تان از اصلتان از نصبتان جدایتان کند. از هدفی که برایش خلق شدی جدا بشوی. بگو: خدایا دنیا هر جوری هست می گذرد یک کاری کن من به تو برسم. یک کاری کن که تو از من خوشت بیاید. ببین چقدر قشنگ امیرالمؤمنین می فرماید. -خدایا - کاشکی ما بتوانیم چنین مناجاتی بکنیم . خوش به حال کسی که بتواند یک بار این مناجات را بخواند. الهی، الهی چقدر قشنگ است.- الهی- جیگر می خواهد یقین می خواهد یک کسی برسد به این که خدا معشوق اصلی اش است و آن وقت به عنوان الهی صدایش کند. نه بگوید یا الله مثلا یا رب. نه. الهی. الهی یعنی معشوق من. باید معشوقت شده باشد. بایددلبرت شده باشد. اله یعنی دلبر. تو بتوانی به خدا یک بار بگویی دلبرم. معشوقم. «إِلهِی کفی بِی عِزّاً أَنْ أَکونَ لَک عَبْداً» خدایا برای من همین عزت بس است که من بنده تو هستم. بنده هیچ کس دیگری نیستم. من از هیچ کس فرمول نمی گیرم. من مربی ام به بزرگی توست. تویی که مربی من هستی. من لیاقتم کمتر از تو نیست خدایا. تو باید به من بگویی که من چکار کنم. چرا فرمول از دیگران که هیچی نمی دانند. هیچ کدام از اطلاعات تخصصی را ندارند و بروم آنها را مربی خودم بکنم. دکتر فلانی، فیلسوف فلانی مهندس فلانی شاعر فلان، اینها کی هستند که بیایند زندگی ما که برای ما سبک زندگی تعیین کنند. چرا ما باید انقدر بدبخت و بیچاره باشیم که برویم اینها را بکنیم مربی خودمان در زندگی مان. از اینها الگو بگیریم. خدایا عزت من، همین بس که من یک مربی مثل تو دارم. من عبد تو هستم. و چقدر قشنگ است سر نماز شما می گوییم. حیف که ما نمی دانیم چی می گوییم. «ایاک نعبد». چقدر قشنگ است. اینها را آدم حسابی می توانند بگویند.خدا می گوید شما بگویید هی، تا شما هم آدم حسابی بشوید، بزرگ شوید، جدی شوید در زندگی تان. خدایا من فقط دستورات تو را اجرا می کنم. اصلا کمتر از تو لایق نیست با من حرف بزند، بخواهد برای من تعیین تکلیف کند. بخواهد به من فرمول زندگی بدهد. ایاک نعبد. اینها اولیا خدا ست، نماز برای آدم حسابی ها طراحی شده است دیگر. بیا بایست جلوی خدا بگو خدایا من قیمتم، لیاقتم، شخصیتم، اجازه نمی دهد کمتر از تو از کسی دستور بگیرم. اصلا شخصیتم، شأنم اجازه نمی دهد از غیر تو کمک بگیرم.

«ایاک نعبد و ایاک نسعین» این کار آدم حسابی است. اگر کسی خودش را نشاسد می گوید وای دوباره نماز. دوباره باید جمع شویم کلمات تکراری را بگوییم. این جملکران می رود می گویند نماز امام زمان بخوان.. صد متربه بگو ایاک نعبد و ایاک نستعین، چقدر این جمله قشنگ است. می گوید ای وای صد بار باید بگویم. چون نمی فهمد اما اگر کسی به افتخار انسانی رسیده باشد یقین کرده باشد می گوید آخ جون چه کلمه ای برایم گذاشتند که من بگویم. چه افتخاری به من دادند که من سر نماز بگویم: ایاک نعبد. فقط تو. کمتر از تو نه. غیر تو نه. برای همین شما وقتی حرم می آیید به امام رضا می گویید چی؟ ما چون کمتر از خدا مربی مان نیست شما را انتخاب کردیم. چون خلیفه خداست. خدا باید ظهور انسانی داشته باشد تا ما با او ارتباط بگیریم. این خلیفه الله می شود. «من ارادالله بدا بکم» جامعه کبیره را نگاه کنید. هر کس اراده الله را داشته باشد می رود سراغ شما. با چهارده معصوم. اصلا نمی شود غیر از این. چقدر این جمله قشنگ است. آدم کیف می کند. چون در آن شخصیت خوابیده، چه شرابی دارد. «فمعکم معکم لامع غیرکم» من فقط با شما با کمتر از شما نه. با غیر شما نه. اصلا نمی خواهم نه دنیا نه آخرت با غیر شما باشم. یکی از مقاماتی که خدا گذاشته برای شما چیست؟ می گوید این مقام تان را دائما در زیارت عاشورا بگویید: «اسئله الله اَنْ یَجْعَلَنی مَعَکُمْ فِی الدُّنْیا وَالاْخِرَةِ» خوش به حال کسی که آخر وقتی برمی گردد گذشته اش را نگاه می کند، می گوید: خدارشوکر که این چهل سال را با اهل بیت گذراندم. با هیچ کس نگذراندم. خداروشکر یک عمر با امام زمان گذراندم. جایی دیگر نرفتم وقتم را تلف کنم. هیچ جا لیاقت من را نداشت. هیچ کس ارزش این را نداشت که من بخواهم عمرم را برای آن بگذرانم. بعد خدا می آیید برایت چکار می کند؟ برایت قیمت می دهد. می گوید: «قل» همه این را تکرار کنید. «قل» یعنی بگویی. قائل باشید. «قُلْ إِنَّ صَلَاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيَايَ وَ مَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ» نماز، عبادتم، زندگی ام، مرگم، فقط مال خداست. من اصلا به کمترین از این نمی فروشم. به هیچ کس نمی دهم عمرم را . برای هیچ کس کار نمی کنم. یک دقیقه ام را پای هیچ کس نمی ریزم. خدا می گوید همه اش را خودم می خرم. بیا به من بفروش. من همه را خودم می خرم. اگر یک موقعی پای شیطان فروختی، گناه کردی، بیا آشتی کن. من آن را هم جبران می کنم. بیابا هم آشتی کنیم. من همه را گذشته ات را جبران می کنم. غفور این است دیگر. غفور یعنی یک جوری با تو رفتار می کنند که انگار در گذشته ات هیچی نبوده. انگار اصلا کار بدی نکردی. قشنگی استغفرالله این است. غیر از العفو است. استغفرالله یعنی خدایا یک جوری رفتار کن که شتر دیدی ،ندیدی. ببین آهای مردم، از خدا یقین بخواهید. قیمت تو این است. لذا می گوید ما اصلا در بین مردم خدا هیچ نعمتی را کمتر از یقین قرار نداده. الان در کره زمین بگردید سنگ زیاد است. عقیق زیاد است. الماس کم. اورانیوم کم. در نعمت های خدا ما نعمتی را نایاب تر از یقین نداشتیم. آدم ها باید بگردند این را پیدا کنند. اکسیر عظیم است. همه کار با او می شود کرد. این یقین آمد شادی می ریزد رد زندگی ، آرامش می ریزد. بلاهای زندگی ات شادت می کند. وقتی مردم فحش به تو می دهند، فحش هایی که به تو می رسد آرامش می شود. همه چیز زندگی ات خوب می شود. آی مردم از خدا یقین بخواهید «و ارغَبوا إلَيهِ في العافِيَةِ» به خدا بگویید خدا به ما عافیت بده. عافیت دنیا و آخرت. عافیت یعنی چی؟ یعنی سلامتی جسمی و روحی. دقت کنید. عافیت، سلامتی نیست. عافیت یعنی در امان بودن از بلاهایی که ما را جهنم می برد. گاهی وقتها مریضی برای یک نفر نعمت و خوب است. او در عافیت است وقتی مریض است. یعنی دینش حفظ شده. روحش حفظ شده. به خدا بگویید خدایا به ما عافیت بده. خدای نکرده دچار بلایی نشوم که از تو دور شوم. حالا که سلامتی دارد، پول هم دارد، ثروت هم دارد ولی عافیت ندارد. یعنی چی ندارد؟ یعنی در امان نیست. این دارد سمت شیطان می رود. داردسمت جهنم می رود. عافیت ندارد این. می گوید از خدا عافیت بخواهید. درامان بودن جسمی و روحی. چقدر خوب است. امام مان است. به ما عشق دارد و این جوری با ما حرف می زند. بچه هایش هستیم. بچه هایش بی نهایت دوست دارد. بابا و مامان ها دوست دارند بچه هایشان با خودشان باشند، با مقامات خودشان باشند. چقدر هم ناراحت می شوند بچه هایشان عقب بمانند. ببینید چه جوری حرف می زند. «فإنّ أجَلَّ النِّعمَةِ العافِيَةُ» بالاترین نعمت، بهترین چیزی که شما می توانید بخواهید بزرگترین نعمت عافیت است. فرمود: «و خَيرُ ما دامَ في القَلبِ اليَقينُ» بهترین چیزی که در قلب آدم می ماند، و باید بماند، آن یقین است. یقین می دانید چیست؟ یقین مثل اینکه شما در شب تاریک یک جایی وحشتناکی دارید حرکت می کنید ،تاریک تاریک. چی شما را نجات می دهد؟ نور ماشین تان. روشن می کنید جلویت را می بینی، ماشین خوب هم داری می روی. اگر چراغ ها خاموش بشود چی؟ بهترنی ماشین دنیا را داشته باشی، می توانی حرکت کنی؟ نه. ولی اگر یک ماشین خیلی قراضه هم داشته باشی ولی نورش هم کار کند، آن تو را نجات می دهد. یقین نور قلب است. یقین نور است. این را باید انسان همیشه داشته باشد. آدم هایی که هی دچار شک، تردید، وسواس، وسوسه می شنود عمرشان تلف می شود. برای همین آدم ها باید بیشترین عمرشان را بگذارند اول کار به خصوص در جوانی، هر وقتی از عمرت، فرقی نمی کند، اولین کاری که باید بکنی، هی نگو بروم چی بخوانم حاج آقا، چه ذکری بخوانم، چه دعایی بخوانم در حرم، ول کن این حرفها را. اولین کاری که می کنید برو شک هایت را برطرف کن. برو یک نفر را پیدا کن که بیاید هر چی شک و وسواس و وسوسه داری این را از تو بگیرد. چون با اینها بمیری فایده ندارد. تو هی حرم برو وقتی با شک هستی که به درد نمی خورد. لذا می گوید در شب قدر مهمترین کار این نیست که تو هی جوشن کبیر صغیر و دعا بخوانی. می گوید مهمترین کار در شب قدر این است که بروی یک عالم پیدا کنی چهار چیز به تو بگوید تا دلت قرص بشود تا ایمانت زیاد بشود. ما الان ماهانه تهران احیا داریم. هر ماه یک احیا داریم. احیا ماه رمضان هم همین طور است. بیشتر به جای اینکه هی دعا کنیم، عبادت کنیم، ذکر بگوییم، اینها... همه می آیند می نشینند ولی بیشتر می نشینند با هم گپ می زنند. احیا دانشجویی مان همین طور است. دانشجویان می نشینند یک استاد می آید، یک مربی می آید، تا صبح با هم حرف می زنند فقط. سوالاتشان را می گویند. شک هایشان را می گویند، تردیدهایشان را میگویند، وسوسه هایشان را می گویند، این قشنگ است. لذا ما هیچ کاری مهمتر از کار علمی نداریم. پیغمبر به امیرالمؤمنین می گویند: وقتی می بینی مردم خیلی دارند عبادت می کنند، تو مثل مردم هی نمی خواهد عبادت کنی،« علیک بکثره العقل» تو برو یک جایی عقلت را زیاد کن. تعقل کن یک جا. آدم هایی که بیشتر می روند یاد می گیرند فکر می کنند مطالعه می کنند، سوال می کنند، عالم می بینند، عالم دارند، برنامه دارند، اینها بیست سال سی سال چهل سال یک دفعه جلو می افتند. چرا؟ چون تردید ها ، شک ها، وسوسه ها تزلزهایشان برطرف می کنند. از این به بعد نوردار می شوند. با نورشان با سرعت می توانند بروند. شما وقتی نورت روشن بشود در شب، در تاریکی چقدر می توانی بروی؟ 140 تا 150 تا می توانی بروی. دیدی در جاده آدم وقتی گازش را می گیرد می رود، 120، 130، 140 ولی اگر چراغ نداشته باشی، چی؟ توقف.

عزیزان من اولین کاری می کنید، یک جایی یک کسی یک چیزی را پیدا کنید، شک و تردیدهایتان، وسوسه هایتان، قسمت تاریک ذهنتان را برایتان روشن کن. راجع به خدا راجع به اهل بیت، در این شبکه های مجازی دشمن دائما دارد وسوسه و شک ایجاد می کند برای جوان های ما. دائما شک و سوالات و شبهات مسخره . جوانها هم بنده خدا نمی دانند، میگویند راست می گوید. پس ولش کن. در این فتنها ها نگاه کنید ما چقدر آدم های خوب و مومن نمازشان را کنار گذاشتند. چقدر دختران پاک ، خوب حجابشان را کنار گذاشتند. چقدر آدم ها قهر کردند با خدا و اهل بیت. چرا؟ چون همه اش دشمن روی چی کار می کند؟ می آید تردیدها را زیاد میکند. شک ها را. وسوسه می اندازد ، طرف شک می کند دیگر نمی تواند به سمت الله حرکت کند. وقتی به سمت الله حرکت نکند خوراکی کی می شود؟ خوراک شیطان است.

لذا حضرت می فرماید که ببینید چقدر قشنگ می گوید: «خَيرُ ما دامَ في القَلبِ اليَقينُ» بهترین چیزی که در قلب آدم دوام می آورد، باید دوام بیاورد این است که انسان باید چراغش همیشه روشن باشد. تا یک لحظه چراغت خاموش بشود. افسرده می شوی. می گویی آره من چقدر نماز خوان بودم، حجابم خوب بود، مومن بودم، حرم می رفتم یک دفعه هم را کنار گذاشتم. چرا یک دفعه آدم همه را کنار می گذارد؟ یواش یواش کنار می گذارد؟ چون دارد نورش کم می شود کم می شود کم می شود. هی سرعت کم می شود. کم می شود. بعد خاموش می شود بعد متوقف می شود. اگر کسی جلو را ببیند با سرعت می رود و دیگر تردید ندارد. خدا چی می فرماید در قرآن؟ می فرماید: سارعوا. من انقدر منتظر شما هستم. انقدر دوست دارم زودتر شماها را ببینم. خیلی معطل نشوید در دنیا. سارعوا با سرعت پیش خودم بیاید. وَسَارِعُوا إِلَى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ. اول بیاید همه گناهانتان را خودم پاک می کنم. با سرعت بیایید پیش خودم بازسازی تان می کنم، گناهانتان را پاک میکنم. گذشته تان را جبران میکنم همه را. «وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ» یک بهشت به شما می دهم به اندازه همه آسمان ها و زمین. ولی با عجله بیایید و خیلی معطل نکنید. دستور خداست. فس فس یک روز این ، یک روز آن. یک روز خوب باشی، یک روز مطالعه کنم، یک روز سر کلاس این استاد بروم، یک روز نروم، یک روز درس بخوانم، یک روز نخوانم. همه اش شک و تردید و وسوسه باعث می شود دنیا و آخرت انسان نابود شود. لذا خوش به حال آدم هایی که یقین دارند. ببینید آدم نصف عمرش هم بگذارد تا شک هایش را برطرف کند به یقین برسد می ارزد. چون نصف دیگرش را با نور با سرعت جبران می کند. ولی آدم هایی که یک عمر همه اش شک و تردید و سوال و وسوسه دارند، نمی روند یک جا مسائلشان را برطرف کنند وقت نمی گذارند، جایی برویند این مشکلات شان را حل کنند، این کرم، این مریض این آلودگی نگه می دارد. بعضی ها می گویند گناه دارد، خیلی خجالت آور است. بروم به کی بگوییم مثلا که الان به خدا شک دارم، به خدا شک دارم. هی در خودش نگه می دارد، شیطان هم می گوید نگو. خجالت بکش. چرا می روی این حرفها را می زنی. بیچاره نگه می دارد سرطان می گیرد. مریضی است. می ماند می ماند، سرطان می شود. نه آقا. آدم تا مریض می شود باید دکتر برود. «مَن كَتَمَ الأطِبّاءَ مَرَضَهُ خانَ بَدَنَهُ» علی علیه السلام فرمود: هر کس مریضی اش از پزشک مخفی کند به بدنش خیانت کرده. از آن خائن تر کسی است که روحش مریض می شود پیش طبیب نمی رود درمان کند. نه آقا با شجاعت برو بگو من الان این مشکلات را داردم. این چیزهارا دارم، این شک و تردیدها را دارم. چه جوری باید اینها را برطرف کنم؟ پیش مربی قوی و کارشناس. نه هر کس. یک مربی قوی و کارشناس که این کاره است. رشته اش این است. نه هر کسی که عمامه دور سرش پیچده. یقیه اش را بگیری: حاج آقا. او شاید تخصصش این نیست. روحانیون مثل پزشک ها می مانند. تو نمی توانی مریضی ات را پیش هر پزشکی ببری. باید ببینی این تخصصش با تو می خورد یا نه. ممکن است حاج آقا باشد ولی حاج آقایی باشد که تخصصش تاریخ اسلام باشد، تخصصش احکام است، تخصصش مثلا تفسیر است. یک چیز دیگر است. ادبیات است. این دیگر به تو ربطی ندارد. اگر از این سوال کنی حاج آقا نمی تواند جوابت را بدهد. برو پیش عالمی که آن عالم سوال تو را جواب بده. چه کار خوبی در حرم ها کردند. یک بخشی گذاشتند پاسخ به سوالات شرعی و رساله ای. یک جا هم گذاشتند پاسخ به سوالات اعتقادی. آن کارشناس که آنجا نشسته با آن کس برای سوالات شرعی هست، فرق می کند. آن نشسته برای اینکه اگر سوال اعتقادی داری، شک داری، بیا به من بگو. توانست، توانست. نتوانست یک استاد و مربی دیگر. خدا هیچ کس را لنگ نمی گذارد. ولی یقین، یقین. «وَ اجْعَلْ يَقِينِي أَفْضَلَ الْيَقِينِ» خدایا من را نمی گوید به من یقین بده. می گوید به من یقین بالاترین نورانیت، بالاترین بینش، بالاترین یقین را به من بده. خدا همیشه ما را برای بهترین ها بخواهید. ببینید «و المَغبونُ مَن غُبِنَ دِينَهُ» مغبون یعنی یک کسی که باخته. زیان کرده. می گوید: آدم باخته می دانید کیست. آدم باخته کسی نیست که سرمایه اش از دست داده، تجارتش الان خراب شده. دو میلیارد سه میلیارد پنج میلیارد بدهی آورده. آدم باخته کسی است که در دینش باخته. در خودشناسی باخته. در جهان بینی اش باخته. اصلا نمی داند برای چی به این دنیا آمده آفریده شده. نه ربش را می شناسد، نه مربی هایش را می شناسد. نه استادیش را می شناسد، نه حواسش به مسیرش است، نه برزخ را می شناسد که به زودی می خواهد وارد برزخ شود، نمی داند برزخ چه چیزهایی لازم است. نه پنجاه تا سوال روز قیامت را می داند که من باید اصلا چه جوری خودم را برای پنجاه سوال آماده کنم. نه از حیات ابدی می داند. برای همین پیامبر می گوید خدا خیلی بدش می آید از یک کسی در دنیا دانشمند است، عالم است اما آخرت را نمی شناسد. نمی داند ما الان که می خواهم بروم آنجا چی لازم دارم. اصلا نمی داند. اصلا به آن فکر نمی کند. الان من به شما می گوییم همه خواهران و برادران هفته دیگر می خواهم اردو برویم. شما اولین سوالتان چیست؟ کجا؟ کجا؟ طبیعی ترین سوال این است. ما داریم برزخ می رویم به زودی. به وفات به برزخ می رویم. به آنجا متولد می شویم. می دانید برزخ یعنی چی؟ برزخ یعنی جایی بی نهایت زیباتر، کاملتر، جذاب تر بزرگ تر باشکوه تر از اینجا. ولی وحشتناک است آماده نباشی خیلی جهنمش تند می شود. خیلی وحشتناک می شود. باید برایش آماده باشی. پنجاه سوال قیامت همین است. باید بدانی اینها را. انسان نمی داند قرار است کجا برود. هی می گوییم معاد. ولی یکبار نشسته بگوید من بروم پیش عالم یک دانشمند چهارتا کتاب بخوانم که من بعد از وفات قرار است کجا بروم تا خودم را آماده کنم برایش. بیایم شوهرداریم را یک جوری کنم که آنجا آباد بشود. با این شوهرداری، با این بچه داری، با این غذاخوردن، با این غذا درست کردن، با این شغلی که دارم. این شغلم را کاری کنم که بتوانم آنجا روشن کند. همه کارها آنجا را روشن می کند. این مادرشوهرداری،پدرشوهرداری ،این خانواده همسر، این خانواده خودم، این مردم داری آنجا نور بشود.

لذا می گوید باخته کسی است که در دینش باخته. اما چی؟ «و المَغبوطُ» مغبوط می دانید یعنی چی؟ یعنی همه بگویند خوش به حالش. غلبطه به او می خورند. حسادت نه. حسادت بد است. اما غبطه خوب است. در حسادت آدم می خواهد طرف نعمت نداشته باشد. آن نعمت از طرف مقابل گرفته بشود. اما در غبطه به نعمتی که آن دارد تو غبطه می خوری ای کاش من هم مثل آن باشم. از آن خوشت می آید. نمی خواهی که آن داشته باشی. ولی می گویی به به کاشکی من هم مثل این باشم. غبطه می شود. آدم های سالم، آدم هایی که میفهمند آدم هستند، غبطه چه کسی را می خورند؟ غبطه کسانی را می خورند که ایمانشان قوی است.

ببینید «و المَغبوطُ مَن غُبِطَ يَقينَهُ» همه می گویند وای کاشکی ما مثل این نگاه می کردم. کاشکی یقین ما مثل این بود. کاشکی ما مثل این دید و چراغی که این دارد ما داشتیم. آدم مغبوط این است. آدمی که می گویند: خوش به حالش است، این است. خوش به حال این.

برای همین در زیارت عاشورا خدا می گوید هی بیاید مقامات اهل بیت را برای خودتان هم بخواهید . بچه های آنهایید. مثل اینها باشید. می خواهیم مثل اینها باشیم. لذا سر نماز می گوید چی هست؟ سر نماز یک بخشی از غبطه به این قشنگی است. ما بلد نیستیم نمازمان را. «اهدنا الصراط المستقیم» صراط مستقیم یعنی کوتاه ترین راه به خدا. «صراط الذین » چهار گروه که همه غبطه می خورند را اسم می آورد. «صراط الذین انعمت علیهم» راه کسانی که به آنها نعمت دادی. اینها چه کسانی بودند؟ در آل عمران گفت. انبیاء، صدیقین، شهدا، صالحین. آقا غلبطه اینها را بخورید. بخواهید با این ها محشور شوید. بخواهید سبک زندگی تا با این ها باشید. نه کمتر از اینها. غبطه این آدم ها را بخورید. لذا قرآن می فرماید: وقتی که منافقین مومنین را در بهشت می بینند در قیامت می گویند: «انظرنا نقبس من نورکم» یک نگاهی هم به ما بکنید ما یک ذره نور شمارا بگیریم. مومنین چی می گویند؟ «قیل ارجعوا ورائکم فالتمسورا نورا» بگردید دنیا از دنیا نور را بگیرید. ما نور را از آنجا آوردیم. اینجا کسی به کسی نور نمی دهد. برگردید دنیا نور بیاورید. آنجا هم نمی توانند برگردند. برگشت. پس نور را باید از اینجا با خودمان ببریم. مغبوط کسی است که خوش به حالش است. بقیه می گویند کاشکی ما هم نور این را داشتیم. پس برویم به سمت بالاترین ثروت، یک سبک زندگی را انتخاب کنیم که دائما شک هایمان برطرف شود، اطلاعاتمان زیادتر بشود ، معرفت مان زیادتر بشود.

خدا رحمت کند علامه را. روحش شاد علامه طباطبائی. استادید بزرگ، عرفای بزرگ، مجتهدین بزرگ، اینها می آمدند هر هفته یک شب یک مهمانی راه می انداختند در خانه هر کدامشان. علامه را دعوت می کردند. علامه می آمد می نشست دو ساعت سه ساعت اینها هی سوالاتشان را می کردند. تازه اینها همه خودشان رسیده بودند. برای مقامات بالاتر سوال می کردند. لذا این مجالس را می گویند مجالس بهشتی. بوستان های بهشتی. پیامبر فرمود مجالس علم بوستانهای بهشتی است. «الكُتُبُ بَساتِينُ العُلَماءِ» کتاب ها بوستان های علما هستند. آدم می نشیند کتاب باز می کند می خواند دانشش زیاد می شود، معرفتش زیاد می شود.

یکی از بهترین کارهای که من دیدم یک تعداد از خواهران دیدم از پارسال شروع کردند که از ما برنامه گرفتند، کار خیلی خوبی هم هست، بعضی از آقایان هم شنیدم این کار را می کنند، دور هم هفته ای یک جلسه جمع می شوند، دو جلسه، آن بحثهایی که خواندند با هم بحث و مباحثه می کنند. امام حسین فرمود وقتی شماها می نشینید با هم حرف می زنید خدایک سلسله دانش هایی جدید در این حرف زدنهای شما به تو می دهد. «دِراسةُ العِلمِ لِقاحُ المَعرِفَةِ» یک معرفت های جدیدی نطفه اش در ذهنتان بسته می شود. بنشینید دو نفر سه نفر تنهایی کار نکنید. همسایه تان، دوستان جمع شوید رفقایتان را پیدا کنید. جمع شوید دو نفر، سه نفر، پنج نفر بنشینید آن چیزی که خواندید یا بگذارید بخوانید، گوش کنید بعد با هم صحبت کنید در موردش. در مورد دانش تان. خدا می گوید من تضمین می کنم شما اینجا معرفت تان بالا می رود. علما در حوزه ای علمیه از قدیم هم همین بود. یک چیزی دارند که واجب است، ترک هم نمی شود. امام فرمود: علوم و دانش اسلامی، بدون مباحثه به جایی نمی رسد. بنشینید با هم بحث کنید. دو نفری، سه نفری، هی راجع به آن درسی که با هم خواندید را به هم بگویید؛ یکبار آن بگوید یکبار شما بگویی تا در وجودتان نهادینه شود. ما صرف و نحو، ادبیات، لغت همه چیز رامی نشستیم با هم بحث می کردیم. مباحثه باید همیشه باشد.

در جبهه من یادم هست ما دوستانی که در طلبگی با هم بودیم با هم جبهه رفتیم. بعد حالا در خط مقدم یک موقع هایی که نشسته بودیم-حالا جنگ که همیشه نبود. دو ماه سه ماه جنگ نبود ولی آتش بود. یعنی هی این طرف و آن طرف می زدند- ما می نشستیم مثلا من یک سوره حفظ کرده بودم من می خواندم او گوش می کرد و اصلاح می کرد. او یک سوره حفظ می کرد. درس هایی اصولمان را می خواندیم، فقه مان را می خواندیم. یک موقع هایی قشنگ من یادم هست. نشسته بودیم یک دفعه مثلا یک توپ می آمد به خاکریز ما می خورد، ما تا اینجا زیر خاک می رفتیم با کتابهایمان. بعد بلند می شدیم خودمان را می تکاندیم، ادامه می دادیم. اصلا انگار نه انگار گلوله ای زدند، توپی زدند، همان در خط، زیر آتش، که پر از خمپاره می آمد، توپ می آمد، آرپیچی می آمد، ما اصلا بی توجه به این جور چیزها با طلبه هایی دیگر درس هایمان را می خواندیم. تازه ما شب عملیات هم یک کتاب همیشه زیر فانوس هایمان داشتیم. همیشه. می گفتیم الان برویم آنجا، خط گرفتیم، خط تثبیت شد، دیگر بعدش درگیری نداریم، چرا بیکار باشیم و عمرمان تلف بشود. نمی شود که 24 ساعت بنشینیم در سنگر، چکار کنیم؟ درس می خوانیم. ما خیلی از درس هایمان ، دعاهایمان را زیر آتش خواندیم. حالا مردم اینجا حرم دارند به این خنکی و خوبی، خانه دارند، کتابخانه دارند، عافیت، کولر خنک، زمستان گرما، نمی توانیم. حوصله نداریم. این کفران نعمت است. برویم به سمت برطرف کردن شک هایمان و بالابردن چی؟ یقین مان. یقین با مذاکره علمی و عبادت با ذکر با عمل بالا می رود.

والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.