استغاثه؛ جلسه 11 11/12/1402
سلام علیکم و رحمة الله.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم* بسم الله الرحمن الرحیم* الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الان الی قیام یوم الدین.
سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه شما عزیزان. هدیه محضر مقدس آقا امام زمان علیه السلام و حضرات اولیا الهی که در جوارشان هستیم، شهدا، علما، اولیای الهی صلوات بلند ختم بفرمایید.
انسان قیمتش قلبش هست. قرآن کریم و ادعیه و روایات معصومین علیهم السلام بسیار این نکته را به ما تذکر دادند که قلب انسان همه حقیقت انسان هست. «لایاخذکم الله باللغو فی ایمانکم ولکن یخذکم بما کسبت قلوبکم» تمام دل انسان حقیقت انسان هست، خواستهها، آرزوها، تپشهای قلب انسان، گریهها، شوقها، تنفرها، شادیها، غمهای یک انسان که همه شان جاشون در قلب انسان است آن نوعش تعیین کننده انسان هست. از هر چیزی که متنفری یا شوق میورزی بهش، همانی. از هر چیزی که بدت می آید غمگین می شوی یا شاد می شوی قیمتت همان هست و تو همه پروازها هستی. افق پرواز قلب تو، اگر کمالات جمادی هست، همانی؛ گیاهی ست، همانی؛ حیوانی هست، همانی؛ عقلی هست همانی؛ یا فوق عقل هست. آن هستیم . اینکه صبح از خواب بلند می شوی تا شب، تپش قلب تو، آرزوهایت آرمانها چی هست، این نشان دهنده افق پرواز تو و قیمت توست.
انسان وقتی که میفهمد برای خلیفة اللهی آفریده شده؛ یعنی این قیمت انسان هست؛ یعنی میفهمد که معرفت پیدا میکند قلبش، دانستن به دادمان نمیرسد بلکه باید قلب این را شهادت بدهد و باور بکند که فرشته نیست حیوان نیست و گیاه هم نیست. اگر انسان این را قلبش فهمید و فهمید که انسان و در مقام انسانی فقط یک مربی دارد که او، الله تبارک و تعالی است.
ربکم، ربکم، این کم ضمیرش به چی برمیگردد؟ پروردگار شما. خداوند میفرماید من شما را نیافریدم مگر برای عبودیت خودم، بندگی. بندگی یعنی تو باید کاملا اراده خودت را در مقابل مربی به صفر برسانیم وقتی که متربی در هر رشتهای فرق نمیکند میخواهد جمادی باشد گیاهی باشد حیوانی باشد یا عقلی، مقاومت خودش را در مقابل مربی خودش به صفر میرساند، به سرعت می رود به سمت مربی شدن؛ این خودش یک کسی مثل مربی می شود. ما برای همین آمدیم به دنیا، برای همین به دنیا آمدیم.
خداوند وقتی می گوید من شما را برای عبودیت خلق کردم یعنی مربی شما هستم و شما قراره شبیه من بشوید. این باطن آن گنجی هست که امام صادق علیه السلام در اختیار ما میگذارد و آن این هست که «العبودیه جوهره کنهه ربوبیه» بندگی گوهریست گنجی است که باطنش مربی شدن هست. هرچی چشم میگوی،د همانطور که در هر رشتهای هر چقدر چشم میگویی به همان اندازه مربیت نزدیک و شبیه می شوی، در بخش انسانی، انسان هر چقدر چشم می گوید و اطاعت میکند، دقت میکند که همه چیز را درست انجام بدهد، به همان اندازه این به مربی خودش یعنی الله تبارک و تعالی شبیهتر و نزدیکتر می شود. انسان برای این به دنیا آمده.
وقتی که مربی انسان تنها مربی انسان الله است، الگوی انسان هم میشوند ۱۴ معصوم. چون باید خلیفه الله باشد. مربی ما را شبیه خودش میخواهد تربیت بکند که ما میخواهیم بشویم خلیفه خدا. برای رسیدن به این به الگوی احتیاج داریم که کمتر از خلیفه نمیتواند باشد. اینجاست که انسان میفهمد که باید خلیفه بالا سرش باشد و او تحت تربیت مستقیم خلیفه قرار بگیرد تا به خلافت برسد. این چیزیست که برایش آفریده شدیم.
در روایتی داریم در یک فرمایشی از بزرگان داریم که علم چیزی نیست که از آسمان بر شما نازل بشود یا از زمین بروید و به شما برسد «تخلقوا باخلاق الله یذهر لکم» خیلی عجیب است تکان دهنده است. شما اخلاق خدا را داشته باشید شبیه خدا بشوید خودتان، تخلقوا یعنی هر چقدر صفات الهی از شما آن صفات داشته باشید. علم در شما ظاهر می شود. البته این روایت را من یه تیکه اش را بریدم و آن هست که علم در قلوب خود شماست. در باطن خود شما نهفته است. معرفت، علم و همه کمالات در خود شماست ولی باید پرورش پیدا بکند که ظهور کند. عین پرورش اندام. قهرمانا پرورش اندام آن عضلات کجای بدنشان هست؟ بله؟ از بیرون کسی عضله میدهد به اینها از جایی که عضله دریافت نمیکنند بروند مثلاً پیش مربی، مربی دو سانت عضله میدهم بهت. نه. آن عضله در خود آدم هست. در آدم لاغر مردنی هم هست . همان عضلات در وجود آن هست. این برای اینکه آن عضلات ظهور کند باید چیکار کند؟ باید پرورش بدهد خودش را یعنی باید برود زیر نظر یه مربی، هرچی مربی بگوید، بگوید چشم تا یواش یواش آن قدرت و آن کمالات از وجود خود همین آدم ظهور میکند. وقتی که انسان می رود به سمت شبیه شدن به الله، می رود به سمت تخلق به اخلاق الهی، آن حقیقت ربوبیت مربی شدن قدرتها در نهاد خود انسان هست می آید بالا یواش یواش و بیچاره کسانی هستند که میمیرند و هیچ کدام از آن چیزهایی که در درونشان هست ظهور نمیدهند اصلاً؛ یعنی اصلاً عمرشان سبک زندگیشان به گونهای هست که این همه اسم از خدا در وجود اینهاست این همه کمال در وجود اینهاست؛ ولی هیچ چیز ظهور نمیکند. چون سبک زندگیش غلط هست.
یکی از فجایعی که یعنی بزرگترین فاجعه زندگی انسان و جامعه انسانی، نداشتن مربی هست. شما فکر کن یه کسی خودش هست استعدادی را پیدا میکند، میداند که اگر کار بکند روش، مربی بالا سرش باشد، این رشد میکند؛ مثلاً نقاشی خطاطی مثلا رشته های دیگر بعد هیچ جا در شهرش در روستاش در شهرش کشورش یه چنین مربی و رشتهای و استادی وجود ندارد. این چیکار میکند به عشق آن رشته چیکار میکند؟ یا می گوید باید هجرت کنم بروم یه جایی در دنیا بروم یه همچین مربی را گیر بیاورم، زیر نظر یه همچین مربی پرورش پیدا بکنم. من میخواهم این استعدادم را شکوفا بکنم. فرق بین علم به اینکه ما خلیفه الله هستیم، با معرفت به اینکه خلیفه الله هستیم در کجا ظهور پیدا میکند؟ از کجا بفهمیم یه نفر میداند که خلیفة الله است یا نه؟ معرفت دارد که خلیفه الله است؟ این خیلی مهم هست یه ذره روش فکر کنید. این خیلی مهم هست. یه بار دیگر سوال را تکرار کنم کاملا سوال در خودتان بروید در بحر سوال. از کجا بفهمیم یه نفر یه نفر میداند که خلیفة الله است یا یه نفر معرفت دارد که خلیفه الله هست؟ دانستن کار عقل هست. مثل همین چیزی که الان من به شما میگویم. معرفت کار چیه؟ کار قلب هست. این قلب به این شهود میرسد. در ایمان که قرآن می گوید همه آدمها دچار خسران هستند خوب توجه کنید «والعصر» خیلی تکان دهنده است این آیه ما. چون بهش عادت کردیم عظمتش را اصلا متوجه نمی شویم. این بعد از ظهور یا قیامت یا موقع مردن یا در قبر معلوم می شود این سوره چقدر عظمت داشته. «والعصر» یه قسم خداست. خدا قسم دارد میخورد که این را باید بفهمی، خدا دارد به بندش قسم میخوره تا بفهمد این بنده. «والعصر/ ان الانسان لفی خسر» قسم قسم که همه آدمها دارند سرمایهشان را از دست میدهند. اصل سرمایهشان را دارند. سرمایه چیه که همه دارند از دست میدهند؟ همان توان خلیفة اللهی، توان انسان بودن، همان اسماء الهی که در وجود انسان هست، همان قوای الهی که در وجود انسان هست. همه دارند مفت از دست میدهند. واو قسم، ان تاکید میکند حتماً همین قسم حتماً لفی لام تاکید، سه تا. یعنی چی؟ یعنی قسم میخورم حتماً حتماً آدمها دارند خسران میبینند. اصل سرمایهشان دارد از بین می رود. شوخی نیست سرمایه جاودانی، سرمایه ابدی. دارند از دست میدهند آدمها، آدمها دارند از دست میروند، دارند همینجوری میروند، دارند همینجوری میمیرند. یه جملهای داریم علی علیه السلام میفرماید که در نهج البلاغه چند بار تکرار شده. «لو لکم تقتل تموت» اگر کشته نشوید شهید نشوید میمیرید. اگر شهید نشوید چی؟ میمیرید. شما میگویی من مثلاً چند هزار تا گوسفند داشتم یه مریضی آمد مردند، چند میلیون ماهی مرد، در دریاچه همه مردن، تلف شدند، همه تلف شدند. خدا دارد می گوید آدمها تلف دارند میشوند. آدمها انسان تلف می شود «الا الذین آمنوا» مگر کسی که به ایمان برسد.
ایمان امام رضا چی میفرماید؟ خوب دقت کنید یه دونه گنج و فرمول و قاعده را از امام رضا «الایمان معرفة بالقلب» ایمان معرفت هست که با قلب صورت میگیرد «و عمل بالارکان» عمل هست که انسان باید با بدنش درگیر آن معرفتش بشود. برود عمل کند زودتر شروع کند. بیاید در باشگاه. این که تو میدانی استعداد داری کافی نیست. مهم این هست که بروی در باشگاه ثبت نام کنی و شروع کنی به کار کردن، تمرین کردن، بروی زیر نظر مربی. برنامه زندگی داشته باشی، از صبح که از خواب بلند می شوی تا شب برنامه زندگی داشته باشی «و اقرار بالسان» اینکه این استعدادت را، این کمالاتت را و این باوری که با قلب کردی را به زبان بیاوری؛ یعنی شما باید بلند شوید با صدای بلند صبح بگویید «اشهد ان لا اله الا الله» شهادت میدهم که من معشوقی جز الله ندارم. بیار به زبان باید بگویی این را، خودت هم بشنوی. هی باید این را بگوی و هی بشنوی. هی باید خودت این را به خورد خودت بدهی. این را باید گوشت از خودت بشنود و باید بقیه از تو بشنوند این را. من مسلمانم من ایمان دارم من انسانم «اشهدوا» فریاد بزن، بلند بگو .کسانی که مشکلات حادی در زندگیشان هست، اولیا الهی میگویند در خانه بلند اذان بگویید یا راههای مجرب برای برطرف شدن مشکلات انسان همین است که موقع اذان در خانه بلند با صدای بلند اذان بگوید. «اقرار بالسان» پس ببینید تو کی از تلف شدن بیرون می آیی؟ موقعی که به ایمان برسی. او معرفت به قلب، عمل به ارکان یعنی مربی داشتن، یعنی برنامه داشتن، مربی داشتن، اصل داشتن، فرمول داشتن، قاعده داشتن، برای رشد. الان ما زیر نظر کی داریم پرورش پیدا میکنیم؟ الان برنامه زندگی ما چه جوریه؟ الان مربی داریم کسی بالا سرمان هست به ما برنامه میدهد. ما الان داریم واقعا زیر نظر یه مربی بخشهای اقتصادی، جمادی گیاهی حیوانی عقلی و فوق عقلیمان را زیر نظر یه کسی تنظیم میکنیم؟ مرتب میکنیم تا اینها منجر به آن عضلات انسانی بشود> تا آن پرورش قوای انسانی بشود؟ چند نفر واقعا مربی دارند.
«و اقرار بالسان» این اقرار به لسان شوخی نیست. کسی که خجالت میکشد حجاب داشته باشد، خجالت میکشد یه جا نماز بخواند، خجالت میکشد ظاهر اسلامی داشته باشد، خجالت میکشد به یه جایی بگوید من مومنم، من مسلمانم، فریاد نمیتواند بزند در خانه خودش خفه است در اجتماع خفه است و یه جایی که می رود آدمهای بیایمان هستند میخواهد بگوید من شبیه شماها هستم، انقدر اعتماد به نفس ندارد که اظهار کند من انسانم، من با شما فرق میکنم، اگر شما نمیخواهید انسان باشید، اگر شما در باشگاه نمیخواهید بروید، اگر شما مربی نمیخواهید داشته باشید، من انسانم و مربی دارم، استاد دارم، مربی دارم برنامه دارم. مثل شما بی برنامه نیستم. شوخی نیست اقرار به زبان یعنی باید ظاهرت ظهور بکند. ظاهرت لباست حرف زدنت همه چیزت باید نشان بدهد این را. چیزی که تو باید بهش ایمان بیاوری، اولین چیزی که تو باید بهش ایمان بیاوری، همین که می گوید «اشهد ان لا اله الا الله» او معشوق من هست، باید پای ایمانت بایستی؛ یعنی او مربی من هست. من باید نظر مربی تربیت شوم و برای اینکه به این برسم احتیاج به چی دارم؟ احتیاج به مربی دارم. الگو میخواهم. به سیدالشهدا گفتند معرفت الله یعنی چی؟ چون معرفت باید باشد اصل دیگر، معرفت بالقلب، فرمود: یعنی معرفت الامام. از کجا بفهمیم آنهایی که میگویند ما عاشق خدا هستیم، دنبال خدا هستیم، میخواهیم به عرفان برسیم، راست میگویند یا درست دارند مسیر را می روند، کلاس عرفان و تفسیر و اینجا زیاده در کشور خود ما، زیاد هست کلاس تفسیر کلاس عرفان کلاس اینها. از کجا بفهمیم مسیر درست هست؟ اگر زیر مجموعه آن استاد آن کلاس آن مربی این شد که شخص به مربی رسید، به الگوی رسید، یعنی مسیر درست شد؛ یعنی به امام زمان. اگر در خواندن قرآن و تفسیر و تجوید و نمیدانم مسائل دیگر و این چیزها علم و نمیدانم درس خواندن و این چیزها ماندن و اساساً این شخص در چادر امام ظهور نکرد ، مسیر کاملا غلط بوده. سیدالشهدا می گوید معرفت الله یعنی معرفت الامام، یعنی تو با همه قلبت امام زمانت را بشناسی و بفهمی به این شخص نیاز داری.
خب حالا میخواهم سؤال را یه جور دیگر بهتون جواب بدهم. این خیلی خیلی مهم هست. فرق بین اینکه یه کسی می گوید من میدانم آدمم ، میدانم «اشهد ان لا اله الا الله »،همه را میدانم با کسی که معرفت دارد که انسان است قرار هست خلیفة الله بشود کجا ظهور میکند؟ کجا ظهور میکند؟ در یک چیز. در استغاثه؛ یعنی آدم نسبت به چیزی که معرفت دارد استغاثه میکند، والا آنهایی که میدانند امام زمان هست آواره است طردشده است، تنهاست مضطر هست غریب هست، علم داشتن هیچکدام به استغاثه نرسیدند. هیچکدام نرفتن زیر چادر حضرت. یعنی شما صد بار از این کلاسها بیایید هی راجع به امام زمان بشنوید؛ ولی به استغاثه نرسد قلبتان، به استغاثه نرسد، دروغ دارید میگوید. من طرف آمده می گوید من الان چند ساله موفق نشدم ازدواج کنم، بهش میگویم که خب بیا من الان یه دعای ازدواج بدهم، ذکر بدهم بهت، بیا برو صحیفه. می گوید استاد اینها را ول کن. اینها اینها اصلاً راجع به دعا و اینها ۱۰ سال پیش ۱۰۰ تا استاد رفتم، انقدر ذکر گفتم دعا کردم استغاثه کردم نماز شب خواندم تا زن بگیرم تا شوهر کنم، نشده دیگر یعنی قدر این دعاها خواندم خسته شدم. یه آدمی که می رود استغاثه میکند، دعا میکند نمیدانم حرم می رود می گوید انقدر نماز جعفر طیار خواندم انقدر حرم رفتم انقدر ذکر گفتم انقدر نذر و نیاز کردم تا یه همسر پیدا کنم. این آدم رسیده به چه مرحلهای؟ رسیده به مرحله باور قلبی و بلوغ به اینکه همسر لازم دارد. الان شده نیازش. الان شده نیازش. جدی دارد می شود. هیچی آرامش نمیکند؛ یعنی دیگر می گوید من اصلاً حوصله هیچی ندارم. اول ازدواج کنم. اول ازدواج کنم. این در بخش حیوانیش به بلوغ رسیده به معرفت رسیده. فهمیده که مهمترین نیازش داشتن یه همسر هست. حالا می رود دنبالش. فهمیده مهمترین نیازش بخش فرشتهایش هست، باید برود دانشگاه برود حوزه برود عالم بشود برود بشود مربی، همه زندگیش را میفروشد که برود یه جایی خودش را به یه دانشگاهی به یه مربی به یه استادی برساند. این آدم وقتی رسید به این معرفت، غیر از کسی است که با عقلش رفته سراغ استاد، سراغ مربی. ما وقتی کسی با قلبش رسید به اینکه امام لازم دارد یا مربی لازم دارد، به استغاثه افتاد. این حتی اگر به خود امام هم نرسد رشدش را میکند. آن عشق این را میسازد. همان عشق، همان دور، همان فراق این را میسازد. دیدی آدمهایی که میخواهند بروند بازیگر بشوند، آرزویشان یه بار این هست که مثلاً در یکی از این فیلمها بازی کنم با فلان هنرپیشه بازی کنند. این بچگی هم هنوز عشق آن آدم را دارد. در نوجوانی و جوانی اش و این عشق آنقدر زیاد هست که این آدم هنوز نرسیده به دانشکده هنر، یه عالم استعداد بازیگری در خودش وجود دارد، یه عالم شبیه شده، کلی عشق آن آدم و استاد و بازیگر را در خودش پرورش داده شبیه آن بشود. خودش دارد ساخته می شود اصلاً. این اصلاً وقتی میرسد به امام، نصف مسیر را طی کرده. انقدر عشق ساخته این را، انقدر عشق این را شکل داده به این که نگو. غیر از کسی هست که با عقلش رفته سر کلاس، و معرفت نداشتد. وقتی انسان به دل نمیافتد حتی اگر زن پیغمبر بشود، زن امام بشود زن اولیا الهی بشود، کنار آنها می رود جهنم. یاران پیغمبر کنار پیغمبر جهنمی میشوند. چون چی ندارند؟ ایمان و معرفت ندارند. شما اگر همسر ولی خدا هم باشی، هیچ تکانی نمیخوری آنجا. یه کسی بچه امام هست فاسد می شود، یه کسی زن پیغمبر هست، زن امام فاسد می شود و حتی توطئه قتلش را میکند. این بر این هست که اصلاً نفهمیده عالم هست. انسان تا به درد نیفتد تا به استغاثه نیفتد، نشان میدهد که معرفت ندارد. آن سوزش قلب، آن اینکه من آدمم، من انسانم، من زن نیستم، من مرد نیستم، من فرشته نیستم، من امام لازم دارم، من اگر اینجوری بمیرم، تلف شدم. من اگر اینجوری از دنیا بروم مردم. ببینید امام باقر فرمود: «من طلب شهادته بصدق النیه مات شهیدا و لو کانوا علی فراشه» اگر یک کسی از آن حاق قلبش صدق نیت داشته باشد یعنی افتاده باشد به اینکه من باید فدای خدا بشوم فدای امام زمان بشوم من باید فدایی این دین بشوم من حیف بمیرم من باید بالاخره یه زمانی بشود کسی خون من را در این راه بریزد، من شهید بشوم، فرقی نمیکند خانم باشد یا آقا. گاهی وقتها بعضی از خانمها می آیند میبینم که -دیگر ما عادت کردیم الان خیلی وقتها افراد می آیند می نشینند اینجا، وقتی دارند با ما حرف میزنند سریع هفتاد، راجع به مسائل خانوادگی و شوهر و زن و بچه و اینها حرف بزنند. یه موقع یه کسی یه دغدغه دیگر دارد برای ما جذابیت دارد. یه موقع کسی می آید می نشیند گریهاش این هست. که من میخواهم شهید شوم به شهادت برسم. این شهید شده. تمام است. فرمود: «مات شهیدا ولو کان علی فراشه» چون به قلب افتاده. افتاده به اینکه خدایا من را نصیبم کن. خدا رحمت کند حاج قاسم عزیزمان را چی فرمودند؟ شرط شهید شدن شهید بودن است؛ یعنی انسان باید این به جانش بیفتد که من میخواهم خونم ریخته بشود در این راه. نمیخواهم تلف شوم. علی علیه السلام فرمود: تلف می شوید اگر شهید نشوید. مردید «ان لم تقتل تموتو» شهید نشوید مردید. لذا یه آدم، یه آدم صرف هرچی می شود قیمتش هم همان هست. لیاقت تو این هست که تو صرف چی می شوی، صرف چه کاری داری می شود. عمرت دستم را نگاه کنید: بخشهای جمادی گیاهی حیوانی عقلی و فوق عقلی شما دارد کجا در طول روز صرف می شود.
استغاثه خیلی سریع دارم میگویم وقتی یک کسی به استغاثه نیفتد این دستش را نبرد بالا بگوید: «ام من یجیب المضطر اذا» مضطر یعنی آدم بیچاره، آدمی که گرفتار هست. وقتی کسی برای امام زمانش استغاثه ندارد دلتنگ نیست شور ندارد بی تاب نیست چه برای دیدنش چه برای مقامش چه برای رسیدن به شاگردی او، رسیدن زیر چادر او، خدمت به او، وقف او شدن، هزار تا آرزو و هوسهای دیگر دارد، اصلا امام زمان در زندگی اش مطرح نیست در زندگی، وقتی هم میشنود همین فقط می نشیند، عقلی سرش را تکان میده، می گوید درست هست ولی من معشوقم کسی دیگری هست. خدایا میدانم دوستم داری ولی من نامزد دارم. داستان ما با خدا این هست؛ یعنی این به دغدغه من نیست، مسئله من نیست، انسان به محض اینکه بیفتد به استغاثه، تمام کارش. رسیده دیگر. تمام شده دیگر. اگر به صدق نیت شهادت را بخواهید فرمود شهید شدید دیگر. دیگر مهم نیست با کرونا بمیرید با تصادف با سکته خدا آن را با صورت خدا کار ندارد. خدا با چی کار دارد؟ «ینظر الی قلوبکم» خدا به دلت دارد نگاه میکند .اگر در دلت شهید شدی تمام هست دیگر. حالا فردا تصادفم مردی اصلاً برای خدا مهم نیست. خدا نمی آید بگوید نه، تو باید میرفتی جبهه، باید یه تیر می آمد میخورد بهت، من شهید قبولت میکردم نه. اینجوری نیست.
یه موقعی من خواب دیدم در بهشت شهدا را، جمعی بود از شهدا، بساطی از شراب اینها، دوستان خودم بودند، رفقای خودم بودند اینها. از همان شرابی که قرآن می گوید که انسان را از غیر خدا پاک میکند وقتی انسان میخورد، شراب طهور؛ یعنی وقتی میخوریش همه از یادت می رود، همه چیز غیر از معشوق. اینها هه شان داشتند شراب میخوردند و میخندیدند .یه بزم عجیبی بود آن چیزی که من دیدم. یه مهمانی بهشتی بود. همه آدم حسابیها بزرگان اولیا خدا شهدا همه جمع بودند آنجا بعد اینها همینطور این شراب را میخوردند و بعد قهقه میزدند. یاد این فرمایش امام افتادم: شهدا در شادی وصولشان و قهقهه مستانهشان- کی میفهمد این حرف را- عند ربهم یرزقون هستند یعنی پیش خدا دارند این کارها را میکنند، پیش خود خدا خدا. خیلی عجیبه هست. الان ما نشستیم اینجا ولی یه جایی پیش خود خدا آن طرف بهشت عدهای شادی وصول دارند تمام شده دیگر. رسیدند، هیچ غمی تهدیدشان نمی کند، تمام شده دیگر، و حالا قهقه مستانه دارند. خب بعد در وسط آنها میدیدم بعضی از دوستان همسایهها خانما حتی پیرزنان محله مان که میشناختمشان یا همین پیرزنان مثلاً مادر شهید مبارز مادران جبههایها همه مرگ عادی میدانستم اینها به آن مرگ عادی شهید نشدند، ولی در جمع شهدا هستند. اینها در آن مهمانی هستند، اصلاً مهم نیست شما فکر میکنید مادر شهید کمتر از خود شهیده یا همسر شهیده که راضی به این فعل یا فرزند شهید یا پدرش شهید، آنها کمتر از خود شهید نیستند. آن چیزی که باید اتفاق بیفتد در درون ماست. استغاثه مقام برای انسان. الان من انقدر جا ما بیچارهایم که یه کسی مثل من، خیلی سال پیش ۲۰ سال پیش که یه داستانی را راه انداختم که نهضت دعای مضطرانه برای حضرت؛ یعنی استغاثه، هر جا بردم نمیفهمیدم من دارم به اینها چی میگویم. می گفتند استغاثه چیه دیگر. بعداً هم که رفقای دیگر آمدند و جریان درست شد و یه دفعه همه قرار گذاشتیم که مثلاً یه جمعه یا مثلاً توسط چه کسانی سرکوب شد این حرکت و از بین رفت؟ دوباره رفت. توسط هم لباس های خود ماها. توسط هم لباسهای خود ما، حالا آنهایی که یا نفهم و بیمعرفت بودند یا حسود بودند.
استغاثه چیه، این حرفها چیه، این من درآوردی، اصلاً ما اصلاً کجا داریم استغاثه، کو حدیثش، کو سندش، کو. استغاثه مقام انسان هست. دعا مقام انسان است. شما برای هر چیزی استغاثه دارید. بخش جمادی گفتن دعا کنید، استغاثه کنید. بخشهای گیاهی برای بخشهای حیوانی برای بخشهای عقلی برای بخش فوق عقلی اصل توست، اصل یه انسان هست. انسان برای آن استغاثه نداشته باشد. فریادهای ائمه زینب کبری اصحاب عاشورا گریههای فاطمه زهرا گریههای ام البنین گریههای بزرگان در فراق امام یا از دست دادن امام، دعای ندبه دعاهای امام رضا، انقدر اینها استغاثه و دعا داشتند. اینها هیچی نیست از نظر این آقایان. چون دغدغه خودش نیست، خودش بی معرفت هست. همه را هم فکر میکند بی معرفت است. می خواهند همه را بی معرفت نگه دارد. استغاثه شرط آدمیت هست. تو اگر برای امام زمان دلتنگ نیستی، موضوعت نیست دغدغت نیست مشکلت نیست نبودنش، نرسیدن به چادرش برایت دغدغه نیست، به خدمتش در آمدن دغدغه ات نیست، پذیرفته شدن در زیر چادرش در باشگاهش دغدغه ات نیست، تلف می شوی. آن پیرزنی که می رود خواستگاری یوسف، در مقابل آن همه خوشگل، مهم نیست اصلاً داستانش مهم این هستش که او این دلش این یوسف را میخواهد. فرمود این دل مهم است که تو چی را میخواهی. همه دل حقیقت یه آدم آن دلتنگی ای هست، آن گریش هست، آن غصه اش هست، آن بیتابی اش هست، آن اضطرارش هست، آن مقام دعاش هست. ببینید یه بار دیگر با هم درس را مرور کنیم.
فرق بین کسی که میداند انسان هست، امام لازم دارد، خلیفه لازم دارد، دوری از امام نمیگذارد رشد بکند با کسی که معرفت دارد در دعا و نوع دعایش ظاهر می شود. آن که عاقل هست، با عقلش فهمیده ممکن است در جلسه استغاثه هم شرکت بکند، ممکن است یه جایی هم باشد رفته باشد، همه هم بگویند خب با هم همگی دعای فرج بخوانیم برای آقا امام زمان، آن میخواند، می گوید کار خوبی هست، لازم هست که بخوانیم دیگر، باید بخوانیم ولی آن که معرفت دارد داستانش چیز دیگری هست. داستانش چیز دیگری هست. یه موقع هست یه مسلمانی یه مشکلی دارد خب همه برایش دعا کنیم چون اصلاً نمیدانیم مشکل آن چیه سوز آن چیه؛ ولی خود آنی که براش دعا میکنی، آن مشکلش این هستش که بچهاش را گروگان گرفتند، دقت کنید. همسرش را گروگان گرفتند، ممکن هست بکشند. آن چه جوری دعا میکند؟ آن کسی که همسرش را گروگان گرفتند، بچهاش را گروگان گرفتند آن شب و روز درگیر این مسئله است اصلاً به چیز دیگر فکر نمیتواند بکند که. الان شما بعضی از مادرای شهدا را نگاه کنید که بچههاشان مفقود شدند، یک موقع هست مادر بچه شهید شده خب جنازش را رفتند آوردن رفته تمام شده دیگر. مادر میداند بچه اش شهید شده قبرش هم فلان ولی شما بروید حال و هوای مادرهایی که بچه هایشان ۲۰ سال طول کشیده تا جنازه را آوردند. همین الان هم هستند. بروید ببینید زندگی حال و هوای مادر چه جوری هست که مادری که هر لحظه چشمش به در هست یا منتظر یه خبرهست. این اصلاً فرق میکند ماجراش.
من یه مادری را میشناسم خیلی سال هست دکتر گفته کارت تمام هست. این با ۱۰ درصد قلبش زنده است این مادر. یه پسری داشت پسر مومنی داشت جوان مرگ شد. تودر همان دورانی که این مادر در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ بود، ۹۰ درصد قلبش از کار افتاده . یه خبر بهش رسید. یه خبر بهش رسید. خبر چیه؟ اینکه آن پسر مومنش که از دنیا رفته بود. پسر نورانیش که از دنیا رفته بود آمد به خواب یکی از این اقوام، گفت به مامان بگو آقا دارد می آید، نگران نباشد. من هم با آقا برمیگردم جزو آنهایی هستم که رجعت میکنم می آیم. آن مادر با ۱۰ درصد قلب شده یه دختر جوان؛ یعنی شب و روز این مادر خیلی با نشاط قدرتمند دعا ذکر نماز شب زنده است با آن خبر هست. با خبر دیدن بچهاش زنده است. خیلی فرق بین آدمی که در قلب به استغاثه میفتد و در عمل در سبک زندگیش اساساً طراحی شده، خود زندگیش را طراحی میکند برای هزینه شدن در آن مقام. این بسیار متفاوت هست. این آدمها هر وقت ببینیش صبح ظهر شب مغرب عشا سحر جمعه تعطیلات نوروز محرم سفر فرقی نمیکند همان نگاش بکنی این را قائم میبینی تو، سر پاست. همین سرپاست؛ یعنی معلوم هست که همه اش در جنگ هست؛ مثل حاج قاسم خودمان هرکس میبیند حاج قاسم میفهمی چیه این؟ شب تا صبح صبح تا شب همیشه در حال جهاد و قیام هست، خوابیده، بیخیال، بی فکر اصلاً تو نمیتوانی بکنی. این آدم همه اش سر پاست. آدمی که قلبش میرسد به استغاثه، به جهاد میرسد، به قیام میرسد، این آدم جنازش هم کار میکند، یعنی اگر بگویند فردا این آدم مریض هست، سرما خورده کرونا گرفته سرطان دارد. بدن سرطانی آن از ۱۰۰ تا جوان از ۱۰۰ تا آدمی که در حال دویدن هستند سر پا تر هست. کار بیشتر میکند. این آدم اگر بیفتد به بسترم، باز وقتی نگاهش میکنیم قائم میبینی. خوابیده این قائم هست. بعضیها نه قیامشان هم خوابیده است؛ یعنی همین که در روز که فعالیت دارند میکنند در دنیا مرده است. یه آدم خیلی برو بیا دارد در دنیا، دوندگی دارد اما مرده است. خیلی وقته مرده این آدم. تلف شده. ما حتی اگر اینجوری نیستیم حتی اگر اینجوری نیستیم که به خدا می گوید خدایا من را اینجوری بکن خب. من را به این معرفت برسان. خب نیستم خدایا. اینجوری نیستم من این شوق را ندارم این عشق را ندارم، این دلدادگی را ندارم، این قیام را ندارم.
آقا امام رضا این دعا را برای همه ما کرده. می گوید خدایا ما را اینجوری بکن. لااقل ما قوامین، قائم بشویم ما. همین جمعهها هم وارد شده دیگر «اللهم اعطف ولیک و خلیفتک و حجتک و لسانک معبر عنک» هر جمعه وارد شد این از امام رضا، روزهای دیگر هم بخوانید ما مثلاً حالا فرق نمیکند هر وقت خانه این طرف آن طرف، جایی لازم نیست در خانه خودتان هم بخوانید شنبه بخوان یکشنبه بخوان هر وقت نصف شب هر وقت دوست داشتی این را بخوان. ببین امام می گوید ما را قرار بده، الان نیستم، الان یار نیستم، الان کمک نیستم، الان در لشکر نیستم، شما هر شب ماه رمضان که هر شبش هم شب قدر هست واقعاً، قیمتی هست هر شب ماه رمضان بگوید «اللهم جعلنی من تننتصروا به لدینک ولا تستبل بی غیری» خدایا نیستم ولی تو من را این کار را بکن. قبولم کن در میزند آدم، تا التماس میکند استاد در روش باز کند. بعضیها که عقلی استاد گیریشان آمده مفت مفت کنار بهترین استادها تلف میشوند و قسیالقلب میشوند و فاسد میشوند و میمیرند. کنار بهترین و قویترین مربیها میمیرند. کنار پیغمبر کنار امام کنار بهترین استادها اینها پژمرده افسرده بی حال بی رمق میمیرند. چون به آن مقام نرسیدند. استاد ما میفرمود: من یه موقع رفتم پیش استادم ازش درس میخواستم میدانستم خانه است، در می زدم یکی می گفت بفرمایید. می گفتم که آمدم آقای فلانی. می گفت: نیست. گفت نیست. گفت میرفتم دوباره می آمدم در میزدم فردا. بفرمایید آمدم فعلاً آقای فلانی. تشریف ندارند. گفت ۱۶ بار من رفتم در زدم. ۱۶ روز من رفتم در زدم. گفتم بگویید فلانی آمده. نیست گفت بعد از ۱۶ بار در را باز کردند، گفتند بیا تو. ما اصلا این را نداریم. ما در زدن بلد نیستیم. چون درخواستمان نیست که خدایا من دعا کردم نشد دیگر. بعضیها دیدید چه جوری هستند. خدایا ما آمدیم و این حرفها را زدیم نشد. حالا من میرم پس با اجازه تان من بروم دنبال معشوقهای دیگرم. آمدیم خب اگر میخواستی ما را انتخاب میکرد، انتخاب نکردی، نطلبیدند. دیدید مثل اینهایی که حرم نمی روند، عشق ندارد بعد می گوید نطلبیده. کلمه نطلبیدگی دروغترین حرف در زندگی ماست. نطلبیده. اصلا چنین حرفی غلط است. نطلبیده ما نداریم. طلب از طرف خدا و معصومین دائمی هست. شوق نداری، عشق نداری،
مسیحا دم است و مشفق
ولیکن چون درد نبیند که را دوا کند
درد در وجود ما نیست. ما هنوز به درد نیفتادیم به استغاثه نیفتادیم به گریه نیفتادیم. این استغاثه ما به چه دردی میخورد اگر حقیقی نباشد ؟ قشنگیش این هست که خدا میبیند امام زمان میبیند یه عدهای جمعهها یا یه روزی در هفته جمع میشوند دور هم گریه میکنند استغاثه میکنند یا حالا در مقام عقلند یا در مقام قلبند. آنی که میسوزد میسوزد. آنی هم که نمسوزد خدا میبیند که آمده اینجا که آتیش بگیرد. آمده بایستد کنار آنهایی که آتش دارند آتش بگیرد. آن هم خیلی قیمتی هست.
یه مدتی که آدم
ولیکن مدتی با گل نشستم کمال همنشین در من اثر کرد
این یواش یواش می آید کنار این آتش ها قرار میگیرد و یواش یواش آتش میگیرد. مثل زغالی که کنار آتش قرار میگیرد. زغال شما بهش آتش نمیزنید. به یه زغال آتش میزندی ولی بقیه زغالها از این میگیرند و آن اتفاقه میفتد. بنابراین این خیلی قشنگ هست انسان استمرار داشته باشد در اینکه استغاثه را برپا کند حتی اگر آن مقام استغاثه را ندارد. آن گریه را ندارد آن شوق را ندارد. همین که خودش را در اینها نگه می دارد.
در روایت داریم عالم نجات پیدا میکند دوستدار عالم هم نجات پیدا میکند. آن عشق خیلی کمک میکند آن دلدادگی آن ارادت آن ادب کمک میکند به آدم. بسیاری از افراد که از اولیا خدا شدند سالهای سال گاهی وقتها ۴۰ سال ۵۰ سال اهل این کارها نبودند ولی در باطنشان یه ارادتی داشتند. آن ارادت یه جا بالا می آید و تبدیل می شود به انفجار. ببینید حر را ببینید این طیب را ببینید رابعه ادبیه را ببینید خیلی از اولیای دیگر ببینید یه موقعی پیش می آید. یه موقع میبینی یه خانمی ۴۰ سال اهل بدن فروشی دارد میکند ولی در این ۴۰ سال که دارد فحشا مرتکب می شود، یه سوزشی در قلبش نگه داشته. یه ادبی یه احترامی و خدا روی آن یه مقدار کار می کند. ولی یه موقع هست یک کسی زن پیغمبر هست، بچه امام هست، زن امام هست، کنار یه ولی خداست اما در قلبش هیچی نیست. هیچ عشقی، ارادتی، سوزشی نیست، آن تلف می شود و می میرد.
و الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین