انسان شناسی در آئینه صحیفه سجادیه
جلسة هفتم (7) به تاریخ: 05/09/1402
استاد گرانقدر:
استاد محمد شجاعی
تعداد جلسات: ادامه دارد
سلام علیکم و رحمة الله. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنت الله علی اعدام اجمعین من الان الی قیام یوم الدین. سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه شما عزیزان.
ما قبلاً شش تا دعا را شرح کرده ایم، عزیزانی که می خواهند بحث کامل شود آن شش تا دعا را خودشان بحث شرح صحیفه ی سجادیه بگیرند از موسسه روی سایت هم می توانید آن ها را برداشت بکنید؛ از این جلسه ان شاءالله مباحث انسان شناسی مان را از دعای هفتم شروع می کنیم؛ دعای هفتم همان دعایی هستش که مقام معظم رهبری حفظه الله در جریان کرونا گفتند همه ی مردم بخوانند، دعای فرج قدرتمندی است و خواندنش برای دفع مشکلات و توانمند کردن انسان خیلی خوب است. من فعلاً با یک شیب ملایمی که برسیم به بعضی از مباحث انسان شناسی شروع می کنم، یکسری مباحث فلسفی هم دارد این دعا که ان شاءالله به موقع خودش آن را هم خدمت عزیزان عرض خواهم کرد.
"یَا مَنْ تُحَلُّ بِهِ عُقَدُ الْمَکَارِهِ" ای کسی که باز می شود به وسیله ی او گره های چیزهایی که ما دوستشان نداریم، ناپسند می داریم آنها را، مکاره. یعنی چیزی که من خوشم نمی آید ازش، دوستش ندارم و حالا این یک گره هایی ایجاد می شود می آید سراغ من، من هم دوستشان ندام و این گره ها، گره های چیزهایی که من بدم می آید ازشان در زندگی ام، به دست تو باز می شود. تو می توانی آن گره ها و آن چیزهایی که ناخوشایند است را باز کنی. " یَا مَنْ یُفْثَأُ بِهِ حَدُّ الشَّدَائِدِ" ای کسی که شدت سختی ها آن تیزی، حد، تندی شدائد سختی ها، به وسیله ی او شکسته می شود. پس ما با چی ها رو به رو هستیم در زندگی مان؟ به طور طبیعی در زندگی ما مکاره وجود دارد، چیزهایی که خوشمان نمی آید که در بحث دشمن شناسی و جلسه ی گذشته این نکته را در بحث دشمن ها عرض کردیم که ما چند تا دشمن داریم؟ پنج تا دشمن داریم؛ پیامبر(ص) فرمود: "اَلمُؤمِنُ بَینَ خَمسَ شَدائِد" مومن پنج تا شدت به طور طبیعی نیاز دارد، وقتی می گوید " بَینَ خَمسَ شَدائِد" یعنی قضا و قدر الهی این را قرار داده برای ما، مومنین حسود، شیطان، منافقین، کفار و نفس خودمان. این در زندگی هست. اینجور چیزها را بهش می گویند "قضا" یعنی در قضا آن امری که خداوند تبارک و تعالی قرار داده چون نظام خلقت براساس قدر ها و قضاهاست، یک ذره بحث های فلسفی اش هم اینجا بگویم برایتان. چون همه چیز گفتیم در نظام خلقت ریاضی است " قَدۡ جَعَلَ ٱللَّهُ لِكُلِّ شَيۡءٖ قَدۡرٗا" خدا برای هرچیزی قدر قرار داده، اندازه گذاشته " أحْصى كُلَّ شَيْءٍ عَدَداً" به هرچیزی عدد گذاشته، شما در یک عالمی بینهایت ریاضی دارید به سر می برید، ریاضیاتش بینهایت دقیق است، یعنی در سه مرحله حیات انسان اینکه قبلاً از کجا آمده آن عالم یک عالم کاملاً ریاضی است، خیلی پیچیده است ریاضیات و قدر های آن عالم همانجایی که ما آمدیم " إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ" خرائن همه چیز دست ماست و ما آن را نازل نمی کنیم مگر به اندازه ی معین، پس قبل از اینکه این عالم دنیا باشد ما یک عالم ملکوت داریم، یک عالم جبروت داریم، از آن بالا که دارد می آید آن خزائن اصلی کل شیء که می آید متناسب با عالم جبروت، شکل ریاضی خودش را متناسب با عالم جبروت دارد از عالم جبروت و ملکوت از ملکوت هم که می آید به دنیا باز شکل ریاضی مناسب با عالم ناسوت یا دنیا همه چیز نازل می شود، یعنی امر کاملاً دقیق فوق عقلانی تا عالم ماده این مرحله به مرحله ساختار می گیرد، یک ساختار مناسب با آن عالم را می گیرد و پیدا می کند. در مورد انسان گفتیم انسان چند تا شأن دارد؟ پنج تا شأن : جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی و فوق عقلی؛ این شئونش است. در ادراکات انسان، ادراکات انسان هم قوای ادراکی انسان هم پنج تاست، باز ما با عدد سر و کار داریم، می خواهم آن نزول را خوب مثال بزنم، نزول را خوب متوجه شوید؛ ما یک موقع هست چیز هایی را با حس می فهمیم، حواس پنجگانه که این ماده است، یک موقع هم هست که نه یک چیزی را جسمانی هست اما مادی نیست، خوب دقت کنید بین جسمان با مادی بودن تفاوت وجود دارد، مادی یعنی همین ثقل را دارد، وزن دارد، طول دارد، حجم دارد، ارتفاع دارد همین که ما با آن سر و کار داریم، اما یک موقع هست که نه از ماده جسمانیتش را دارد اما خود ماده را ندارد، مثل اینکه من بیایم بگویم مثلاً حرم حضرت معصومه (س) را تصور کنید، شکل دارد یا ندارد؟شکل دارد، اندازه دارد، صورت دارد پس جسمانیت را دارد اما چه چیزی را ندارد؟ ماده اش را ندارد، شما الان حرم حضرت معصومه را با چه چیزی تصور می کنید؟ یا آدرس خانه تان را، الان شما از اینجا بروید بیرون بلدید بروید خانه تان یا نه؟ یک چیزی از خانه دارید در ذهنتان، مسیر خانه دارید، خانه تان را می شناسید، بابایتان را می شناسید، خانواده تان را می شناسید، اینها که دیگر الان ماده ندارند هیچکدام. می گوید این آن است، این همسر من است، این پدر من است، این دوست من است، این بچه من است، این آدرس خانه مان است، این را با چی می فهمد انسان؟ با قوه ی دومش که به آن می گویند خیال، خیال چی را می فهمد؟ خیال امور جسمانی را بدون ماده، صورت بدون ماده،یعنی صورت دارد، شکل دارد، اندازه ها را می فهمد ولی ماده ندارد. پس الان وقتی می گوییم حرم حضرت معصومه را تصور کردید می گوییم شکل دارد می گویید آره، می گوییم رنگ دارد می گویید آره، می گوییم اندازه دارد می گویید آره، گنبدش را یادم است، حرم را یادم است همه چیز را یادم است، می گوییم همه اینها شکل دارد و اندازه دارد ولی ماده ندارد دیگر، سنگینی آن را در ذهنتان ندارید شما، پس این با چی فهمیده می شود؟ با قوه ی دیگری به نام خیال، با تصویر شما سر و کار دارید. حالا این خیالات چند قسم است خودش که من دیگر در کتاب انسان شناسی ان شاءالله به زودی آمد بیرون فکر کنم تا ماه دیگر اینجوری که گفتند می آید بیرون، آنجا دیگر ما انواع و اقسام خیالات چند تا هستند و... دیگر شما شناسایی می کنید و چه استفاده هایی می شود از خیال کرد، خیال چه کارکرد هایی دارد. امور سوم که می فهمیدش چیست؟ مثلاً من الان این قرآن را برمی دارم، می بوسمش، شما دارید من را نگاه می کنید، این الان بوسیدم، شما الان از این چی فهمیدید؟ یک حقیقتی را دارید می فهمید، یک چیز حقیقی را دارید می فهمید ولی این از من دارید می فهمید دارید می گویید استاد نسبت به قرآن علاقه دارد، محبت دارد، احترام قائل است، تقدس برایش قائل است، پس اینها را دارید می فهمید دیگر درست است؟ بعد یا می روید خانه مثلاً پدر و مادرتان را می بوسید، پدر مادرتان می آید دست می کشد بر سر شما، همسرتان، بچه هایتان، چی می فهمید از این؟ محبت عاطفه و.. اینها را می فهمید. این واقعیت دارد یا ندارد؟ حقیقت دارد یا ندارد؟ چرا! ما حاضریم برای عشق پدر، مادر، همسر، برادر، خواهر، کشورمان، وطنمان جانمان را هم بدهیم، الان مثلاً اینجا پرچم ایران را زده اند می روم می بوسمش می گذارمش روی قلبم، حاضرم جانم را هم برای این پرچم بدهم، پس حقیقت دارد دیگر. اما اینکه الان مثلاً مادر به دخترش علاقه دارد به پسرش علاقه دارد یا ندارد؟ دارد! چقدر ارزش دارد برایش؟ مادر جانش را می دهد برای بچه یا نمی دهد؟ چرا! پولش را می دهد؟ چرا! پس آن خیلی حقیقی تر، جدی تر و موثرتر از ماده است، پس ما یک چیزی داریم که از ماده خیلی قوی تر و محترم تر و بهتر است. عشق، عشق های زمینی یا مثلاً می گویی برای کشورم ارزش قائل هستم، پس هست؛ حالا می پرسند شما مادرت را دوست داری؟ می گویی آره! می گوید چند متر؟ می گویی نه متری نیست، چند کیلو؟ می گویی کیلویی نیست ولی من حقیقتی است دوستش دارم. اینجور امور با چی درک می شود؟ دیگر با خیال درک نمی شود، چون خیال فقط چی را درک می کند؟ صورت ها را، باید یک چیز صورت داشته باشد، شکل داشته باشد، مثل حس که فقط محسوسات را می فهمد، خیال هم فقط چی ها را می فهمد؟ چیزهایی که شکل و صورت دارد، اندازه دارد ولی در وهم، این را بهش می گویند ما با وهم می فهمیم، قوه ی سوم ماست، قوه ی واهمه یا وهم، این را ما با وهم می فهمیم، مثلاً این به من علاقه دارد، من به این علاقه دارم، این من را دوست دارد، من این را دوست دارم، پدرم، مادرم، کشورم، عشق های زمینی، تنفر دارم از فلانی، خجالت کشیدم از فلانی، فلان جا احساس بدی بهم دست داد، فلان جا احساس عزت و افتخار کردم، چیزهای اینجوری عزت، افتخار و... اینجور مسائل، خجالت، خشم، خیلی از دستش عصبانی هستم، این حس هایی که به ما دست می دهد، مثبت یا منفی با چی درک می شود؟ با قوه ی وهم. قوه ی وهم فقط اموری را می فهمد که شخصی هست، شکل و اندازه و صورت هم ندارد، یعنی مربوط به یک شخص است، حالا یا مال خودم است یا مال کس دیگری را می فهمم، پای یک نفر وسط است همیشه. این چند تا شد قوای ما فعلاً؟ سه تا: حس مان، خیال مان، وهم مان. یک سلسله امور را می فهمیم که دیگر شخصی نیست، اما وجود دارند، منشأ اثرند، بسیار مهم اند، بهشان می گویند کلیات یا علوم، دانش، می گوییم مثلاً دو دو تا چهارتا، مجموع زوایای داخلی مثلث صد و هشتاد درجه است، آب در دمای صد درجه به جوش می آید و.. قوانین علوم، هرچه در علوم رشته های مختلف هست ما می فهمیم ولی نه دیگر با حس می فهمیم، نه با خیال و نه با وهم، با چی می فهمد انسان؟ با عقل! عقل کلیات را می فهمد، امور کلی، کلی یعنی فرمول دارد، قابل صدق بر بی شمار افراد است. الان من مثلاً بابام را دوست دارم، این مربوط به خود من است، مادرم را دوست دارم، کشورم را دوست دارم، یک امر شخصی است، از فلان کس بدم می آید، از فلان چیز خجالت می کشم، فلان جا احساس عزت می کنم، فلان جا احساس ذلت می کنم، یک چیز شخصی است، اما این امور کلی هستند، فرمول کلی اند، هرچیزی که شخصی نباشد، مربوط به یک نفر آدم نباشد، مربوط به یک گروه یا یک قبیله یا یک کشور، عمومی است یعنی قانون خلقت است در خلقت هست، آن را ما با عقل می فهمیم؛ دو دو تا چهار تا، سه سه تا نه تا. علوم منشأ اثر هستند، الان ما میکروفن ساخته ایم، با آن آب درست می کنیم، قرآن درست می کنیم، ساختمان می سازیم، نور درست می کنیم، تلفن همراه درست می کنیم، اختراع صندلی و... علم منشأ اثر است، علم یک امر حقیقی و وجودی است، اما وجودی اش قوی تر از سه تای قبلی است، پس ما هرچی از ماده فاصله می گیریم آن موجود قوی تر می شود، آن موجود قدرتمند تر می شود و خیلی می تواند کار بکند. پس تا اینجا چند تا مادی بود؟ یکی، همان ماده محسوسات، چند تا جسمی بود؟ دو تا هم آنها که مادی هستند هم آنها که خیالی اند، دیگر می آییم در وهمی پای ماده وسط نیست، پای شخص وسط هست، می آییم به مجرد می رسیم دیگر کلاً هیچ شکل فردی هم دیگر ندارد. یک قوه ی دیگری هم داریم ما که به آن می گویند "فوق عقل". عقل قانون دارد، می گوییم دو دو تا چهار تا، تا یک میلیارد سال هم این دو دو تا چهارتاست، مجموع زوایای داخلی صد و هشتاد درجه است تا همیشه، ولی این بخش پنجم چیزهایی که ما درکش می کنیم می رویم سمتش دیگر کادر ندارد و شکسته می شود، آن بخش را "ادراکات فوق عقلی" می گویند، یعنی از عقل هم بالاتر است، اصطلاحاً به آن فوق تجرد هم می گویند، یعنی از مجرد هم بالاتر است، عقل مجرد است آن که ما می فهمیم ماده ندارد دیگر. علم مجرد است، نه شکل دارد نه خصوصیت دارد، نه اندازه دارد، نه صورت دارد، یک حقیقت کلی است اما این فوق تحرد است و فوق عقل است یعنی کادر ها را می شکند و شما به سمت بینهایت می روید، مثلاً می گویید عمر جادوان، کادر ندارد، من این را دوست دارم، دوست دارم جاودانگی را، وقتی به جاودانگی فکر می کنی ادراکاتت فوق عقلی است، ابدیت، علم بینهایت، قدرت بینهایت، لذت بینهایت، دوست داشتن بینهایت اینها همه می شوند ادراکات فوق عقلی یا فوق تجرد. تا اینجا شد پنج تا. الله هستی بینهیات است، وجود بینهایت، ابدیت، اینها می شوند ادراکات فوق عقلی و درکشان می کنیم. حالا من الان می خواهم راجع به یک امر الهی صحبت کنم؛ مثلا می خواهم راجع به خدا و دعا با شما صحبت کنم، پس آن چیزی که من می خواهم با شما صحبت کنم فوق عقل است که پنجمی است، پس من وقتی می خواهم راجع به بخش پنجم صحبت کنم باید اول بروم در بخش فوق عقلی خودم ببینم می خواهم چه چیزی را راجع به بخش فوق عقلی خودم بگویم، پس خود من به عنوان استاد کجا قرار دارم سرکلاس می خواهم حرف بزنم؟ در مقام فوق عقلی قرار دارم، می خواهم یک چیز معنوی را به شما یاد بدهم، حالا من ارتباطم با شما چیست؟ اگر من می خواهم به شما یاد بدهم چجوری می خواهم شما را ببرم به آن مرحله، نمی توانم همینجوری شما را ببرم که، پس باید چه کاری را انجام بدم؟ نازل بشوم خودم، یعنی باید نزول کنم بیایم پایین، اول در مرحله عقلی خودم نازل می شوم، می گویم مخاطبین من چقدر فهم دارند، چقدر آگاهی دارند پس من باید به حرفهایم قانون بدهم، فرمول بگویم که اینها بفهمند، پس از مرحله فوق عقل باید بیایم به عقل خودم، بعد می بینم که آها باید به اینها این قوانین را بگویم این یک، دو باید بیایم در مرحله توهم خودم، بگویم اینها برای من عزیزاند، شاگردان من اند، دوست داشتنی اند، بچه های اهل بیت اند، حالا من می خواهم به اینها این را یاد بدهم باید بیایم تو حس، بعد بگویم حالا چی باید بگویم برای اینها؟ قانونش راگرفتم آوردم در مرحله عقلی خودم، می آیم در مرحله وهمی خودم بعد می آیم در مرحله خیالی، می گویم حالا تصور کنم چه کلماتی را باید به کار ببرم، از چه واژه ای باید استفاده بکنم، کاملاً تصورش می کنم، همه اش را درک می کنید شما که من دارم می آیم پایین، ولی آن چیزی که به شما می رسد و باعث می شود شما بتوانید رشد بکنید، یک امر مادی است، یعنی من باید بتوانم آن دانش فوق عقلی را بیاورم به عقلی، عقلی را بیاورم به وهم، بعد بیاورم به خیالم بعد تصور کنم که مثلاً فارسی باید صحبت کنم، واژه های فارسی باید استفاده کنم، اگر می خواهم با عرب ها صحبت کنم واژه های عربی انتخاب کنم پس باید بیایم در خیال تصور کنم چه کلماتی را باید بگویم، الان فارسی چی می خواهم بگویم، این را تصور می کنم ولی وقتی می خواهم با شما ارتباط بگیرم، اگر همه ی این مراحل را داشته باشم با شما اگر فوق عقلی است شما آمده اید فوق عقلی یاد بگیرید، من الان می آیم اینجا تصور می کنم، تعقل می کنم، توهم می کنم، خیال می کنم ولی حرف نمی زنم، یک ساعت همینجوری همدیگر را نگاه می کنیم، چیزی گیر شما نمی آید، شما همینطوری نشسته اید من را نگاه می کنید می گویید آقا هیچی نشد وقتمان تلف شد رفتیم نشستیم آنجا هیچ اتفاقی نیفتاد، تا من به مرحله ی چی برسم؟ مادی، یعنی ماده (صوت) تولید کنم برای شما، صوت ماده است. حالا شما برعکس من انجام می دهید، مال من نزول است مال شما صعود است، شما صوت را اول می گیرید، الان من اگر اسپانیایی صحبت کنم به درد شما می خورد؟ نه! الان فرانسوی صحبت کنم، نه! حالا الان شما بروید در کانال های ما من در بعضی کانال ها دارم اسپانیایی صحبت می کنم، یک جایی دارم فرانسوی صحبت می کنم، دوستان با هوش مصنوعی ما را زبان دان کردند؛ حالا من دارم سخنرانی می کنم اسپانیایی، فرانسوی صحبت می کنم چیزی نمی فهمید شما، الان من دارم فارسی صحبت می کنم، شما ماده را درک می کنید، ماده دارد می آید به گوش شما، اگر شما الان ناشنوا باشید صحبت های من به درد شما می خورد یا نه؟ می خورد، من الان شاگرد های ناشنوا دارم آنها لبخوانی بلدند می آیند جلو می نشینند می گویند فاصله دهنت با میکروفن فاصله داشته باشد، ولی او لبخوانی بلد است ولی شما بلد نیستید وگرنه اصلاً نمی فهمیدید هرچقدر هم ناشنوا باشد. پس شما ماده تان باید پاک باشد یعنی گوشتان سالم باشد بشنود، پس ماده باز است می گیرد، صوت را می گیرد و می فهمد آن را با آن سنخیت دارد، فارسی بلد است، می گوید خب حالا چی دارد می گوید استاد؟ تخیل و تصورش می کنید، چون ماده است دیگر اینی که من دارم می گویم شما کنار هم می چینید می گویید آها این دارد این جملات را می گوید و این جملات هم این معانی را می دهد، این کلمات را می گوید، تند تند شما همین که من بدون زمان دارم نازل می شوم شما هم بدون زمان صاعد می شوید، معجزه ی خداست، ببینید خدا چیکار کرده! شما تخیل می کنید می گویید این دارد فارسی اینها را می گوید من فهمیدم دارد چه می گوید، الان در بین شما کسانی هستند که ایرانی نیستند و اینجا نشسته اند و شاگرد های عزیزمان که از کشور های مختلف آمده اند، اینها ایرانی نیستند ولی فارسی را بلدند چون بلدند تصور هم می کنند. بعد چه کار می کنند؟ بعد از تخیل می گویند آها اینها را می گوید، بعد توهم می کنید یعنی می گیردش می گویید آها استاد دارد با ما کلاس می دهد، درس می دهد، هایی که سر کلاس اند، اما اینها تا مرحله ی حس فقط می آیند، بعد دیگر فارسی هم بلدند اما چون بی سواد اند و همه شان پیرزن و پیرمرد اند مثل شما جوان نیستند اینها درک نمی کنند که من دارم چه می گویم. این می آید تعقل می کند می گوید آها این را گفت ما هم فهمیدیم چه گفت، اگر عقلتان کار نکند چه؟ یک دفعه مثلاً یک کسی زنگ می زند عه من حواسم نبود پرید آن چیز، استاد صحبت می کرد من ذهنم رفت یک جای دیگر اصلاً نفهمیدم چهه گفت، این داشت حرف هم می زد ها به گوش من هم می خورد اما من نمی فهمیدم چه می گفت، به گوش خورده و ارتباط برقرار شده اما ادراک نشده، پس تمرکز خیلی مهم است، نفس باید حضور داشته باشد و الا اگر حضور نداشته باشد آن اتفاق نمی افتد، علمی تولید نمی شود. حالا شما می آیید این را درکش می کنید می گویید آها این هارا گفت، ما رفتیم سر کلاس این هارا یاد گرفتیم، اگر ان شاءالله مرحله ی بعدی تان هم باز باشد به آن می گویند مرحله معنوی و فوق عقلتان باز باشد، قبل ا کلاس استغفار کرده باشید، صدقه داده باشید، خیال گناه آلود نداشته باشید، ان شاءالله این حرفها تبدیل می شود؛ وقتی شما می روید بیرون از کلاس کدام بخشتان فعال شده، بارور شده؟ بخش فوق عقلتان، می گویید ما رفتیم یک چیز فوق عقلی یاد گرفتیم به یک کمال رسیدیم، اگر نه فقط به کمال علمی می رسید شما، فرشته ای است فقط، یعنی در حد کمال عقلی می مانید، رفتیم یک چیزهایی را یاد گرفتیم اما الان توانمند هم شدید یا نه که مثلاً الان شما این حس خوبی بهتان دست داده باشد مربوط به این ات که آن بخش فوق عقل شما باز باشد، اگر باز باشد شما همینکه می شنوید می شوید، همینکه می شنوی آن اتفاق می افتد و شما وقتی از کلاس می روی بیرون یا با بار چی می روید بیرون؟ بار عقلی می روید بیرون که یک چیزی یاد گرفتیم، یا با بار فوق عقلی می روید بیرون که نه من آها به یک قدرت رسیدم، به یک توان رسیدم، روحم شاد شد از امام چیزی یاد گرفتم، امام روحش را به من منتقل کرد، امام قدرتش را، معرفتش را به من منتقل کرد من الان سردرس امام سجاد علیه السلام چیزی فهمیدم، غیر از فهمیدن ها، وقتی می فهمی با عقلت می فهمی ولی وقتی فوق عقلی ات کار می کند به معرفت هم می رسی، آن معرفت هم می گوید آها! الان من توانا شدم، ان قدرت است، می گویی وقتی الان میروم خانه تأثیر داره روی رفتارم، تأثیر دارد روی توانایی هایم، من نورانی تر شدم، من قوی تر شدم، من شادتر شدم، من آرام تر شدم، من رحمان تر شدم، من رحیم شدم، این بخش پنجمتان است. حالا وقتی خدا هم که می خواهد نازل کند مثل ما، یعنی درواقع خدا ما را اینجوری آفریده، خدا خودش در چه مقامی است؟ فوق عقل است، پس می آید عالم جبروت را که عالم عل است ایجاد می کند، از آنجا ان حقیقت فوق عقلی می آید در عالم ملکوت شکل بهش می دهد، اندازه بهش می دهد ولی ماده ندارد هنوز، حالا مثال بیرونی به آن می گویند، حالا مثال یا ملکوت فقط شکل و اندازه ها در عالم ملکوت مشخص می شود، اندازه ها، تقدیرات و اندازه ها در آنجا شکل می گیرد "إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ" خزائن یک چیزی نزد ماست، اما "وَمَا نُنَزِّلُهُ" نازلش نمی کنیم "إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ" مگر به اندازه ی معلوم. حالا وقتی می آید در عالم ماده آن چیزی که فوق عقل خزائن است آهن می شود، آب می شود، فسفر می شود، کلسیم می شود، الماس می شود، پتاسیم می شود، روی می شود، آهن می شود بعد خاک می شود، بعد گیاه می شود، می آید اینجا از هم تفکیک می شوند، یک چیز میاد اما وقتی می آید اینجا این تفکیکات را هم دارد، این را خوب بفهمید که من چه می گویم، یک چیز می آید اینجا تفکیک می شود. در بحث فلسفی اش بیشتر نروم جلو خسته می شوید دیگر، گشنه تان می شود، انرژی زیاد می برد، همین یک مقدار را داشته باشید و بخوانید تا جلسه بعد دوباره یک مقدار بحثث های فلسفی اش دقیق تر می شود چون می خواهم راجع به اسباب صحبت کنیم، اینجا حضرت دارد درباره ی قضا و قدر صحبت می کند، اندازه ها، قدر ها، اسباب و چیز های دیگری که می آید. "یَا مَنْ تُحَلُّ بِهِ عُقَدُ الْمَکَارِه" با این توضیحی که دادیم می فهمیم چرا گره ها دست کیست؟ دست خودش است، از بالا همه چیز دست او است، او همه چیز را دارد نازل می کند، همه چیز دست خودش است، گفتیم همه ی موجوداتی که پایین هستند با خدا رابطه شان عین ربط است، عین فقر است؛ "یَا مَنْ تُحَلُّ بِهِ عُقَدُ الْمَکَارِه" گره های چیزهایی که ما دوستش نداریم، خوشمان نمی آید. "وَ یَا مَنْ یُفْثَأُ بِهِ حَدُّ الشَّدَائِدِ" ای کسی که شکسته می شود به وسیله او تیزی شدت ها، پس خدا وقتی که می خواهد ما را بفرستد زمین، در ساختار ما "مَکارِه" چیزهایی که خوشمان نمی آید، از آن بالاتر "شدائد" را آفریده است، این اندازه ها یادتان باشد، چیز هایی که یکذره تندتر هم هست شدید است با انسان دارد می آید پایین، یعنی انسان نیاز دارد که می آید، چون خداوند حکیم است، چیز عبس و بیهوده ای نمی آفریند، بی نیاز هم هست نمی خواهد اذیت کند آدم ها را آزار دهد، رحمان و رحیم هم هست از روی عشق دارد این کار را انجام می دهد، پس وقتی که مکاره و شدائد را می فرستد آن مکاره و شدائد به عشق ما و برای ما می فرستد، مثل یک مربی مهربان؛ مربی مهربان وقتی یک کسی را خیلی دوستش دارد اول اینکه تمرین به او می دهد و می گوید من قبول می کنم تو بیایی و من تربیتت کنم، اگر یک مربی بگوید نه من دوست ندارم تو تربیت شوی، رحمان و رحیم نیست! اگر یک مربی رحمان است پس باید بخواهد مهارت های خودش را به بقیه یاد بدهد واگر رحیم است باید شاگرد هایی را که بهتر اند و بیشتر بلد هستند را بیشتر تحویل بگیرد با اینکه اطاعت می کنند. پس مربی ها باید چه باشند؟ رحمان و رحیم باشند، یعنی اول به شکل عادی همه ی شاگرد ها برایش مساوی باشد بعد حالا بعد از یک مدت که شاگرد ها بعضی هایشان قوی تر می شوند، عمل می کنند شبیه تر می شوند، برای آنها مربی سرمایه گذاری بیشتری می کند. اما اگر مربی بگوید نه من می خواهم همه ی کمالات را برای خودم نگه دارم به هیچکس هم نمی خواهم بدهم نه رحمان است و نه رحیم. پس خدا که قدرت مطق، کمال مطلق، علم مطلق، حیات مطلق و بینهایت است وقتی داریم می گوییم رحمان است و رحیم است بفهم یعنی چیکار می کند؟ معنای نماز را بفهمید تا گفتی بسم الله الرحمان الرحیم یعنی الله و فهمیدی اول چیست، آن کمال مطلق و بی نیاز است، تا می گویی رحمان رحیم است یعنی نزول دارد، نمی شود نزول نداشته باشد، نمی شود خدا همه ی کمالات را برای خودش نگه دارد. تا گفتی رحمان و رحیم است یعنی می خواهد افرادی را مثل خودش درست کند. رحمان و رحیم است دیگر، رحمت برای غیر لازم دارد، یعنی باید یک غیری وجود داشته باشد که او رحمت کند بهش، یک غیری وجود داشته باشد که او رحیم باشد برای او، پس خوب دقت کنید وقتی نماز می خوانید می گویید بسم الله الرحمان الرحیم یعنی الله چون رحمان است خورجی دارد و چون رحیم است یک عده را ویژه تر تحویل می گیرد. تا گفتی الله از تویش در می آید این دیگر، اگر کسی الله را تصور کند اسامی زیرش را می تواند تصور کند دیگر، الله نمی تواند رحمان نباشد و رحیم هم نباشد، نمی شود نباشد، مثل این می ماند بگوییم آب نمی تواند خیس نباشد چون ذاتی اش است، چربی نمی تواند چرب نباشد، نور نمی تواند روشن نباشد. شما تا می گویی الله تا وقتی که کسی الله را درست تصور کرده باشد – که هفته ی بعد باز بیشتر تصور می کنیم- می فهمد که رحمانیت دارد و در آن رحیمیت نیز هست، الله نمی شود رحمان و رحیم نباشد، اصلاً الله یعنی چه؟ رحمان و رحیم، مثل اینکه می گوییم پدر مادر، پدر و مادر یعنی چی؟ یعنی رحمانیت، یعنی مهربانی، این مادر است. می گوید من نمی توانم بیخیال باشم چون من مادر هستم، شما الان می بینید در غزه مثلاً مادر بچه اش سرش ، دستش بریده شده تکه تکه شده مادر دارد گریه می کند، همه تا می فهمند این مادرش است دنیا می فهمد مادر یعنی گریه، یعنی عاطفه ذاتی اش است. پدر، انسان، همه ی آدم های دنیا الان حتی یهودی ها هم دارند غصه می خورند، یهودی ها هم عصبانی اند از دست اسرائیل، مسیحی ها، سیک ها، هندو ها و... عصبانی اند چون انسان اند! انسان رحمان و رحیم است، آن کسی که رحمان و رحیم نیست دیگر از انسانیت خارج شده است، دیگر اصلاً چیز انسانی دیگر ندارد. پس تا گفتید الله متوجه می شویم رحمان و رحیم، پس خداوند چون الله است و رحمان و رحیم است و می خواهد به ما بدهد در این دادن می خواهد ما را رشد بدهد، پس کدام اسم الله بیرون می آید؟ ربّ، رب یعنی مربی است. مربی یعنی می خواهد تو را شبیه خودش بکند، تو را برای این آفریده، پس اگر گفت "ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ" یعنی من جن و انس را آفریدم که عبودیت من را کنند، عبادت یک بخشی اش است، عبودیت من را کنند، بندگی کنند، بندگی یعنی حرفم را گوش کنند. بندگی کی ایجاد می شود؟ زمانی که شخص مربی باشد، فقط مربی می تواند بگوید به حرف های من گوش کن تا شبیه به من شوی، الان کلاس خیاطی، گلدوزی، کاراته، تکواندو، کنگ فو، خط، نقاشی و... اگر گفت باشگاه زدیم یعنی گفت عبد لازم دارم، یعنی کسی که حرف منرا گوش کند تا شبیه به من شود، پس اگر تو در معرفت نفس فهمیدی که تو آمدی برای عبودیت، ماهیت خودت را فهمیدی که تو عبد هستی، حالا می فهمی که چون عبد هستی و او مربی است احتیاج به چی داری؟ ذات تو احتیاج دارد. مثل اینکه بگویی من الان یک بخش جنسی و حیوانی دارم، کمال حیوانی داری یعنی چی؟ یعنی من زن هستم یا مرد هستم، جنس مذکرم یا مونث ام، تا گفتی زن یا مرد مذکر یا مونث یعنی به چی احتیاج دارد؟ یعنی به جنس مخالف، ازدواج، تشکیل خانواده، بابا شدن، مامان شدن و... همه اش در آن هست تا گفتی زن یا مرد ام؛ در بخش فرشته ای تا گفتی عقل ام یعنی به چی احتیاج داری؟ به دانش لازم داری، بدون دانش عقل از کار می افتد، اصلاً عقل فعال نمی شود، دانش لازم داری. تا گفتی گیاه ام یعنی چه می خواهی؟ غذا لازم داری، تغذیه، رشد، تولید مثل، آب، غذا، قدرت بدنی، پس شئونات خودش در ذات خودش است. تا گفتی نور چه می آید؟ روشنایی می آید. این ذاتی است، پس وقت می گوییم من انسان هستم و این را می فهمم که عاشق بینهایت هستم و بینهایت طلبم یعنی ظرفیت بینهایت دارم، اگر ظرفیت بینهایت را دارم باید بینهایت را جذب کنم پس احتیاج دارم که بینهایت به من فیض برساند، من مربی لازم دارم دیگر، ربّ لازم دارم. پس وقتی قرآن هزار بار می گوید من ربّ ام یعنی حواست باشد اینجا باشگاه است، عالم چیست؟ عالم باشگاه است، اگر این را نفهمی تا آخر عمر کر و کوری و لالی یعنی اصلاً چیزی را متوجه نمی شوی. یک بنده خدایی را می خواستند اعدام کنند گفتند کاری وصیتی نداری؟ گفت نه، طناب را از گردنش کشیدند از آن بالا دست تکان داد آوردنش پایین گفت بابا داشتید خفه ام می کردید! یعنی اصلاً نمی فهمد که اعدام یعنی چی، بابا اعدام یعنی می خواهیم بکشیمت، یعنی قرار است خفه ات کنیم دیگر، اما وقتی فهمیدی انسانی آمده ای اینجا یعنی مکاره لازم داری، باشگاه این است دیگر. باشگاه داریم مربی بگوید خب خیلی خوش آمدید پول ریختید به حساب؟ بله پول ریختیم به حساب، وقت هم می گذارید در باشگاه؟ بله وقت می گذاریم، تشریف بیاورید اینجا کافی شاپ قلیون هم گذاشتیم بروید حال کنید باهم گپ بزنید و... شما چنین باشگاهی می روید یا نه؟ نه! اگر می خواستیم عشق و حال کنیم و قلیون بکشیم چرا آمدیم باشگاه ثبت نام کنیم؟ مستقیم می رفتیم قهوه خانه، می رفتیم پارک، می رفتیم کافی شاپ و... باشگاه برای چه آمده ایم؟ باشگاه از اسمش معلوم است، باشگاه یعنی قرار است من پول بدهم بروم مربی را انتخاب کنم و قرار است بروم زیر نظر این مربی آموزش بیینم، حرفهایش را گوش کنم، تمرین کنم، محدود کنم خودم را، سختی هایش را بکشم، تمرین هایش را انجام بدهم تا شبیه مربی شوم، من عاشق کمال آن مربی ام می خواهم شبیه او شوم. چون من بینهایت طلب ام پس عاشق چه کسی می شوم؟ الله که بینهایت است، من یک مربی به این بزرگی بیشتر نمی توانم پیدا کنم، اسمش چیست؟ فقط همان الله را هم می توانم پیدا کنم، بنابراین لا اله الا بینهایت، لا اله الا کمال مطلق یا در عربی می گوییم لا اله الا الله پس اله من همان بینهایت است من عاشق او هستم، عشقم آن است. پس وقتی داری رو به رو می شوی با مربی ای رو به رو هستی که تمام شدائد و مکاره او فرستاده "یَا مَنْ تُحَلُّ بِهِ عُقَدُ الْمَکَارِه" همه چیز دست مربی است، دست رب است، دست الله است، پس مقصد انسان شناسی مان در این دعا این است "انسان نیاز به مکاره و نیاز به شدائد دارد" یعنی نیاز ذاتی اش است، مثل یک دانش آموز یا هنرجویی که می رود سر کلاس تا ورزش رزمی یاد بگیرد احتیاج به اول نرمش، یک ساعت نرمش بعد تازه تمرین های ورزشی شروع می شود، حالا مشت بزن، بالا کن، پایین کن، ضربه بزن و.. اول یک ساعتی فقط بدن گرم می شود عرقت در می آید حسابی تازه می گوید بیا ضربه زدن را یاد بگیر، هی شدید تر می شود، بعد امروز یک تمرین فردا یک تمرین بالاتر، دو تا سه تا چهارتا هی می رود بالاتر. پس تو هم به چیزهایی که خوشت نمی آید احتیاج داری، چیزهای تلخ برای ما نیاز است، خوشمان نمی آید. شما وقتی می روید باشگاه کدام بخشتان ناراحت است؟ آن بخش نفسانی که می گوید زود باش تمام کن برود، بعضی ها آنقدر خنگ اند می روند باشگاه می بینند استاد نیست خوشحال می شوند، پول هم داده است! کلی هم مسیر طی کرده و کرایه ماشین داده و رفته تا برسد به باشگاه می بیند تعطیل است می گوید آخجون خوشحال می شود! انقدر خنگ است! بابا تو اصلاً پول دادی بیایی اینجا کمال کسب کنی، بعد می گویی خب تعطیل شد خوشحال می شوی؟ مثلاً دانشگاه تعطیل شد خوشحال می شود... حالا من خوشحالتان کنم چند هفته نیستم از الان ذوق کنید. پس کسی که با الله رو به رو است برخورد منطقی و معرفتی دارد با مکاره و شدائد. تیزی ها را می فهمد، یعنی وقتی می گویی مکاره یعنی در نفس من یک چیز هایی هست که نمی خواهد زیر بار مربی برود، خوشش نمی آید. الان ما می رویم سر کلاس یک چیزهایی استاد می گوید اگر تمرین ندهد می گوییم خدا خیرش بدهد، استاد مشق نداد تمرین نداد چه استاد خوبی! یک قسمتی از ما می گوید استاد تمرین بده، سخت بگیر، من می خواهم رشد کنم، من دو هفته سه هفته است دارم می آیم باشگاه شما فقط می گویی ببین اینجا نگاه کن، کی من بروم توی گود؟ من می خواهم سختی بکشم، بگو من لباس بپوشم بروم سختی بکشم، بروم تمرین کنم. الان دیدید در فوتبال یا والیبال مربی وقتی می خواهد یکی را تنبیه کند می گوید روی نیمکت نشین، نیا، امروز تمرین حق نداری بیایی، تهدید است! مربی وقتی می خواهد گوش یکی را بگیرد می گوید باشگاه نمی توانی بیایی، اصلاً ثبت نامت نمی کنم، آمدی دو هفته محرومی، دیگر نمی توانی بیایی بازی کنی با بقیه. می گویند این بازیگر یا این بازیکن به دلیل بی اخلاقی ای که کرده سه هفته از همراهی تیمش محروم است و نمی تواند تمرین کند، تمرین تهدید است، یک بخشی خوشش می آید تمرین کند و سختی بکشد، یک بخشی هم خوشش نمی آید و ما همیشه این دو تا را داریم. آن قسمتی که خوشش نمی آید به آن می گویند طبع، ما یک بخش طبع داریم، یعنی مزه، خوشمزگی، راحتی، لم دادن، طبع انسان اینگونه است، آسایش می خواهد غذای خوشمزه می خواهد، چایی داغ می خواهد، قهوه لازم دارد، میوه می خواهد، طبیعتش اینطوری است. راحت طلب و آسایش هم هست به راحتی زیر بار نمی رود، به خاطر همین وقتی به بچه می گویی برو باشگاه بهانه می گیرد، چون بچه در مقام طبع است، او دوست دارد بخوابد، الان وقتی برای مدرسه صدایش می کنی تن نمی دهد برود مدرسه و بعضی اوقات که طبع غلبه می کند می گوید مامان دل درد دارم، بچه ها دل درد های مصلحتی دارند، می گوید مامان بخدا به قرآن الان دل درد دارم و مادر هم می گوید آخ الهی قربانت بروم امروز مدرسه نرو، بچه با طبعش پدر و مادرش را گول می زند، یکبار اینطوری می شود مادر می گوید باشه اما بچه ها یاد می گیرند اینطوری و هچند وقت یکبار دل درد مصلحتی می گیرند، چون طبع است و نمی خواهد زیر بار برود می گوید معلم چیست، درس چیست. بعضی ها هم می آیند اما تا سیکل می آیند، دیگر نمی کشد می گوید بابا درس چیست، می روم کار می کنم، بعضی ها تا دیپلم می آیند و.. بالاخره داستان اسنطوری است و طبع نمی گذارد؛ اما کیست که جلوی طبع در می آید؟ می گوید یالا برو مدرسه، یالا برو تمارین را حل کن، درسها را حل کن، یک بخش بالاتر ما درایم که می گوید نه برو! پس در انسان یک قسمت هایی هست که خوشش نمی آید، کراهت دارد، مکروه است برایش و یک قسمت هایی هست که کار برایش شدید است ولی یک بخشی هست از کراهت ها خیلی خوشش می آید، از شدید ها هم بیشتر خوشش می آید یعنی اگر کراهت به او ندهند ناراحت می شود، اگر کاری با میلش باشد ناراحت می شود که این من را بدبخت می کند، بیچاره می کند، زنجیر پایم است، خوشم نمی آید اسیرم می کند، اگر شدید نباشد خوشش نمی آد. می گوید من الان لیسانس هستم رفتم و استاد سوالات دیپلمه را به من داده است، بدش می آید! می گوید باید به من تمارین و سوالات سخت تر می داد، من الان خودم انقدر ورزش بدنی کردم استاد باید یک ورزشی به من بدهد که من صد کیلو را دارم می زنم باید به من تمرین صد وبیست یا صد و سی بدهد وزن بالاتر بدهد، این شدت را دوست دارد، خیلی فرق می کند یک آدم وقتی با کراهت رو به رو می شود کراهت را بگیرد و بخوردش شدید هم بگیرد و بخوردش چون می فهمد که آن کراهت و شدید چیست، می خورد و با آن اوج می گیرد، حالا می فهمید کربلا چجوری بود داستان؟ كُلَّمَا اشتَدَّ الأَمرُ إحمَرّاً لَونُه هرچه کار سخت تر می شد برای اهل بیت، اینها شادتر می شدند، آدمی که قرار است رشد بکند چیزی که خوشش می آید را خیلی دوست ندارد، می رود جایی که چیزی باشد که خوشش نیاید و بتواند رشد کند. این انقدر قوی است که چیزهایی که خوشش نمی آید به او شادی می دهد كُلَّمَا اشتَدَّ الأَمرُ إحمَرّاً لَونُه شاد تر می شود. ما زمان جنگ اینگونه بود، طرف وظیفه اش نبود برود جنگ، می گفت نه من باید بروم، بعد می رفت و تیر می خورد وقتی تیر می خوری دیگر وظیفه ات نیست باز هم می رفت، بعد هم دوباره یک تیر یا ترکش می خورد دوباره می رفت، بعد دفعه سوم می رفت پایش قطع می شد دوباره می رفت، بعد این دفعه این یکی پایش قطع می شد دوباره می رفت، آقا چه خبر است آنجا؟ آنجا چه به تو می دهند که بدون تکلیف شرعی می روی؟ چجوری است که یک مادر بچه اش را فرستاده شهید شده بچه، مادر به دومی می گوید معطل نشوی ها! برو. دومی می رود به سومی می گوید، سومی می رود به چهارمی می گوید، چهارمی می رود پنجمی را می فرستد، مادر شوخی نیست! چجوری ایستاده این مادر؟ مادراست و طبع مادری نمی پذیرد این بچه هایش برود شهید شود، نه برو! نه تا! عجب مادری و عجب آدمی است این! می گفت وقتی چهارمی رفت این پنجمی هی جلوی چشم من راه می رفت گفتم برو انقدر جلوی چشم من رژه نرو برو تا من جلوی حضرت زینب شرمنده نشوم، چه مادری است! پس تو وقتی می فهمی آدمی می فهمی به چه نیاز داری؟ به مکاره نیاز داری وبالاتر از مکاره به شدائد احتیاج داری ولی یک جایی هم دعا می کنی خدایا برش دار، الان دعا می خواهیم بخوانیم که آن را بر دارد. حالا این مکاره و شدائد چی هست ک تو می خواهی بگویی ورش دار؟ این هم یک داستان است دیگر، من چی را می خواهم بردارد؟من به خدا بگویم چی را بردار از روی من؟ پس باید فکر کنیم یک مقدار معنی مکاره و شدائد را بفهمیم، ماجرا چیست؟ مثل اینکه به مربی بگویی آقای مربی مشق نده، تمرین نده، تمرین سخت نده، من الان دکتری دارم ولی تو در حد دیپلم سوال بده، کسی این کار را می کند؟ نه! پس ما به خدا می گوییم چی را بردار که در دعای فرج می خوانیم خداای موانع را بردار، چی را بردارد خدا؟ یعنی ما داریم به مربی می گوییم که سخت نگیر؟ سوال سخت نده، تمرین سخت نده من نمی خواهم شبیه به تو شوم، مثل خیلی از ما که به امام حسین می گوییم وَ اَسَئلهُ اَن يُبَلغَنيَ المَقامَ الَمحمودَ لَكُمُ عِنْدَ اللهِ من می خواهم به همان مقام محمودی که تو نیز خدا داری برسم اما جدی هم نیستم، نمی خواهم برسم. الان اکثر افراد که به آنها می گویی ببین تو که داری می گویی وَ اَسَئلهُ اَن يُبَلغَنيَ المَقامَ الَمحمودَ لَكُمُ عِنْدَ اللهِ می فهمی داری چی می گویی؟ یعنی داری به معصوم می گویی من همان مقامی که تو نزد خدا داری را می خواهم، می فهمی چه گفتی؟ می گوید آره فهمیدم، حالا می خواهی به آن برسی یا نه؟ اینجا تو باید جواب بدهی، اگر می گویی می خواهم برسم باید راست بگویی، حالا راست می گویی یا دروغ می گویی؟ اگر راست می گویی قرار است به مقام امام حسین برسی پس باید دعای بعدی اش را هم بخوانی اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْیاىَ مَحْیا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ یعنی آن را باید بپسندی و آن سبک زندگی را داشته باشی تا بتوانی به آن مقام برسی، زیارت عاشورا با ما نصفه حرف نمی زند، کامل حرف می زند، یعنی دقیقاً چینش ریاضی و منطقی دارد زیارت عاشورا، تو باید ممات و محیایت را با ممات و محیای اهل بیت تنظیم کنی تا برسی به مقام آنها، مثل یک نفر که باید ممات و محیایش را با مربی اش تنظیم کند، محیا یعنی سبک زندگی و باید آن را با مربی اش تنظیم کند، مربی می گوید از فردا این غذا ها را نخور، این ورزش ها را بکن، این کار را بکن و او باید خودش را با مربی تنظیم کند، هرچه که او می گووید. الان همین قهرمان ورزشی ما که برگشت که رفت آنجا نائب قهرمان هم شد وقتی رسید گفت من سه ماه است بچه ام را ندیدم، یعنی من سه ماه در باشگاه بودم، تمرین و اردو. سبک زندگی یک کسی که می خواهد قهرمان ورزشی جهان شود این است که سه ماه همسرش و فرزندش را نبیند. مثل آن خانمی که گریه می کرد و شکست خورده بود می گفت ده ماه است همسرم را ندیده ام، بچه ام را ندیده ام و شکست هم خورده ام؛ ده ماه است بچه ام را ندیدم و همه را در اردو بودم، این می شود یک سبک زندگی. مربی می گوید ده ماه نمی توانی این کار ها را بکنی، تو می خواهی قهرمان جهان شوی من کاری ندارم تو شوهر داری نداری، مجردی متأهلی، من می گویم باشگاه این ها را لازم دارد، این اردو ها را باید بیایید، مسائل شخصی را قاطی نکنید، من مربی ام و می خواهم تو را به قهرمان جهانی برسانم کاری ندارم تو بابا داری، مامان داری، شوهر داری، بچه داری این ها دیگر به من ربطی ندارد من می خواهم آن قوه را در شما تکمیل کنم بقیه را نیا با من قاطی کن، اگر قرار است به شوهر و بچه ات هم برسی دیگر قهرمان جهان نخواه بشو، همان در حد محلی خوب است، در شهرتان قهرمان بمان، اما اگر می خواهی قهرمان استانی یا کشوری یا جهانی شوی المپیک بیایی داستانش فرق دارد و آنجا چیز دیگری می خواهند. در کربلا ببینید خدا اصلاً با امام حسین کاری ندارد دیدی چی ها را از او گرفت؟ مادر ما فاطمه زهرا سلام الله علیها در پروشش باید یکجایی بایستد پای امام زمانش، خدا با ناموسش هم شوخی ندارد، ناموس خداست خیلی عزیز است إنَّ اللّه َ يَغضَبُ لِغَضَبِ فاطِمَةَ و يَرضى لِرِضاها، حضرت زهرا عشق خداست، ناموسش است، ولی خدا با حضرت زهرا هم شوخی ندارد اصلاً چون حضرت زهرا مقام عرشی اش را می خواهد، حضرت زهرا در آن مقام باید بخش های پایینی را فدا کند، یعنی انجایی که قرار است برای آن مقام بالا کار بکند اول می گوید برو از امام زمانت دفاع کن، علی امام زمانت است و در خطر است، آمدن علی را ببرند... آمدنن طناب بیانداند گردنش، آمدند دستهای امامت را، دستهای خلافت را، دستهای ولایت را ببندند، آمدند بینهایت انسان روی کره ی زمین را از متخصص معصوم محروم کنند، آمدند بینهایت انسان را یتیم کنند و تو مادر حسنین و زینبین نیستی مادر بشریت هستی! مادر همه ی آدمهای روی زمینی، حالا فکر کن بابا را آمدند ببرند مادر هم هست، تمام بشریت به خطر افتاد، تمام انسانیت دارد به خطر می افتد. امیرالمومنین عشقش به ما بینهایت بیشتر از عشق پدر و مادرمان است، آن لحظه ای که آمدند سراغ امیرالمومنین یعنی همه ی ما را داشته می دیده با عشق که ای بابا این بچه های من اگر من بروم اینها امام ندارند، بابا ندارند، متخصص معصوم ندارند، اینها چجوری تربیت شوند بدون متخصص معصوم، این رحمت الهی ست، رحمانیت اش هم شدید است، خیلی صحنه صحنه ی وحشتناکی است برای بشریت و برای انسانیت، ببین چه گذشته به امیرالمومنین... چی گذشته به مادر ما فاطمه ی زهرا، حضرت زهرا می فهمد که آمدند امیرالمومنین را ببرند یعنی تا قیامت بچه هایش در خطر اند، همه ی ما ها را داشته می دیده و می گفته بچه های من نمی توانند رشد بکنند، فکر کن با چه عاطفه ای حضرت زهرا رفته پشت در، با چه عشقی به ما رفته پشت در که نگذارد این اتفاق بی افتد، یعنی صحنه ماجرای بشریت است. فاطمه خلیفه ی خلفای الهی است، امام الائمه است انقدر عظمت دارد که وقتی علی زنده است فرشته ی وحی به فاطمه نازل می شده، امیرالمومنین فقط نویسنده است، فرشته به حضرت زهرا نازل می شود، حضرت زهرا یک رسالتی اندازه ی پیامبر دارد، امام فرمود اگر حضرت زهرا مرد بود جای پیامبر بود، حالا تو فکر کن یک آدمی که رسالتی به بزرگی رسالت پیغمبر روی دوشش است چی کشید مادرمان... او می فهمد که چه اتفاقی دارد برای کل بشریت روی کره ی زمین می افتد، تمام بچه های عرب، عجم، ایرانی ها، چینی ها، ژاپنی ها، هندی ها، مصری ها و... همه بچه هایش مد نظرش اند، مادر با این عاطفه و با این همه بچه فکر کن.. چقدر عظمت دارد این مادر، حالا یک دفعه خطر تهدیدش کرده پاشده آمده پشت در، پس آنها که می خواهند غصب کنند این مقام را ببین چقدر قساوت دارند، آتش آوردند آنجا، با لگد می زنند به در این بانو می افتد زیر دست و پا عجب سنگدلی ست... صلی الله علیک یا أماه یا فاطمه الزهرا. آدم تا خودش را نشناسد مصائب اهل بیت را فقط عاطفی می فهمد، اما وقتی فهمیدی تو کی هستی می فهمی مادرت چی کشیده برای تو، چه خون دلی خورده، طاقت ندارم بگویم برایتان... خدا رحمت کند امام را سلام الله علیه، این مرد بعد از ظهور و بعد از قیامت فهمیده می شود کیست، مقامش همانطور که آقا فرمود فقط در حد انبیاء قابل شناسایی است، از بسیاری از انبیاء هم بزرگتر است. می گفت آن چه که حضرت زهرا را آرام می کرد، چون مصیبت مصیبتِ بشریت است مصیبت فردی نیست، جبرئیل این هفتاد و پنج روز می آمد این را آرامش می کرد و تسلی می داد به اینف هفتاد و پنج روز آمد پیش حضرت زهرا چون مصیبت عظیم است، مصیبت تاریخ است، مصیبت بشریت است، جبرئیل هم باید یک چیزی به این بگوید که این آرام شود. روی این یک ذره فکر کنیم، آن چیزی که آرام می کرد حضرت زهرا را وجود مقدس آقا امام زمان بود یعنی راست است که وقتی بین در و دیوار بود گفت یا مهدی...