جلسه 001 - انسان‌شناسی در آیینه‌ی صحیفه
شماره جلسه
1
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 001 - انسان‌شناسی در آیینه‌ی صحیفه

سلام علیکم و رحمة الله. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الان الی قیام یوم الدین.

سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه شما عزیزان.

قرار شد که ما یک بحث انسان شناسی در صحیفه سجادیه داشته باشیم خدمت شما. یک مقدماتی را امشب عرض می کنیم خدمتتان که خیلی خیلی مهم است. یکی این که خودِ انسان شناسی، انسان شناسی باب ورود به هر نوع معرفتی است. وقتی می گوییم: معرفت؛ یعنی نوعی از شناخت که با دانش فرق می کند، با علم فرق می کند. علم را امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «اَوَلُ دلیلٍ»؛ علم، اول راهنما، اولین راهنما هست برای ما، «والمعرفةُ اخرُ نهایَه»؛ اما معرفت پایان به دست می آید، در اوج به دست می آید. علم، که طلب آن بر همۀ مسلمانان واجب است، «فَریضَةٌ عَلی کُل مُسلم»، و این که فرمودند: «لِکُل شئٍ طریقٌ وَ طریقُ الجَنَة العلم»؛ برای هر چیزی راهی است، راه بهشت، دانش و علم است یا تهدید هایی که ائمه کردند که اگر ما یک جوان شیعه ای را ببینیم که تحصیل علم نمی کند، یعنی آن علمی که واجب است یاد بگیرد، حضرت فرمود: «لاجَةُ»؛ تنبیه اش می کنم، اما با دردناکی او را تنبیه می کنم. «لضربته»؛ می زنمش. این احساسهای یک پدر هست نسبت به فرزندش که از روح خودش به وجود آمده است و به او یک عشق ابدی دارد، اهل بیت ما را جاودانه دوست دارند، همان جوری که آفریده شده ایم، دوستمان دارند. بنابراین مثل یک پدر و مادری که اگر بچه در یکی از مصالح دنیایی اش کوتاهی بکند و بخواهد آینده اش را به خطر بیندازد، پدر یا مادر با او برخورد می کنند، امام هم همین است. گاهی وقت ها ابراز انزجار همراه با تهدید می کند: «لَستُ احب اری الشاب مِنکُم الا غادیاً فی حالین: اِما عالماً اَو مُتَعَلما»؛ دوست ندارم، وقتی می گوید: دوست ندارم، این زبان، زبان چه کسی است؟ زبان کسی است که دوست داشتن و نداشتن امام برای او مهم است؛ یعنی در رابطه اش با امام به یک کشف رسیده و به یک فهمی از امام رسیده که برایش دردناک و سخت است که امام بگوید: من این کار را دوست ندارم و برای انسان سخت باشد که امام از او ناراحت بشود، وقتی که این معرفت نباشد، شخص وقتی هم خدا بگوید دوست ندارم یا امام بگوید که دوست ندارم برایش مهم نیست، اما اگر شوهرش بگوید، زنش بگوید، نامزدش بگوید، دوستش بگوید، ممکن است به او بربخورد و ناراحت بشود. با آن نگاهی که به ما دارند و روی آن احساسی که باید بین ما و امام باشد حساب کردند، روی آن احساس به ما می گوید: من دوست ندارم جوانی از شما شیعیان را ببینم مگر در یکی از این دو حالت، «اِما عالماً اَو مُتعلما»؛ یا این که عالم شده باشد؛ یعنی آن چیزی که واجب است یاد گرفته باشد از آن چه که به عنوان یک انسان باید بداند، یک انسانی که حرکت به سمت ابدیت دارد، «اَو مُتَعَلما»؛ یا این که باید، حالت دومش که می پسندم این است که در حال یادگیری باشد. بعد حضرت بعد از اعلام ناراحتی، هشدار می دهد، «فَأن لم یَفعل فرَّط»؛ اگر این کار را انجام ندهد؛ یعنی عالم نباشد، یا متعلم، کوتاهی کرده است، «فَأن فَرَّطَ ضَیِّعَ»؛ اگر کوتاهی بکند، خودش را ضایع کرده است، استعدادهایش را، ابدیتش را، دنیایش را، آخرتش را تباه کرده. «وَ اِن ضَیِّعَ اَثِم»؛ و اگر خودش را ضایع کند، گناه کرده. این معصیت است که انسان استعدادی که خداوند تبارک و تعالی به او داده، آن را ضایع بکند و تباه کند، «وَ اِن اَثِمُ سَکَن النار و الذی بَعَثَ مُحمد بِالحَق »؛ اگر گناه کند، ساکن جهنم و آتش خواهد بود، قسم به کسی که پیامبر را به حق مبعوث کرد. قسم هم اینجا خورد، پس یک ابراز انزجار، یک تهدید و بعد هم یک قسم، که شما باید دنبال علم باشید؛ یعنی دائماً باید مطالعه کنید، دائماً کلاس بروید، دائماً استاد ببینید، آن چیزهایی که برایش احتیاج دارید در حوزه های مختلف. این تأکید به علم، تهدید، تشویق، برای این است که از دل این علم یک چیزی به دست بیاید به نام معرفت، یعنی «والمعرفةُ آخرُ نهایَه»؛ علم، اولین دلیل است، اول است، یک آگهی اولیه به شما می دهد، اگر یواش یواش انسان پاک باشد، عقلش کار کند، عمل کند، این تبدیل به چی می شود؟ معرفت. معرفت، قیمت انسان است؛ یعنی قیمت انسان ها به اطلاعاتشان نیست، به علم‌شان نیست؛ یعنی ما نمی توانیم بگوییم: اگر یک کسی الان دکتر هست، مهندس هست، مجتهد و مرجع هست، آدم تر از بقیه آدم هاست، نه. این معلومات انسان را آدم تر نمی کند، اما مقدمه آدمیت است. معرفت، قیمت یک آدم است. معرفت با ابزارش که علم است، با عقل شروع می شود، با دانش شروع می شود، با ذکر شروع می شود؛ اما آن فهم عمیقی که منشأ اثر است و به آن معرفت می گویند، آن با قلب است، آن کار قلب است؛ دیگر کار عقل و مغز نیست، قلب باید به این شهود و معرفت برسد، وقتی که قلب به معرفت رسید، انسان به شهادت میرسد، آن چیزی که اسلام از ما خواسته است همه چیز آن شهودی است،. وقتی شهود نباشد، ماندگاری ندارد، با کوچک ترین حمله های شیطان، تغییر مکان، تغییر غذا، لقمه و شرایط دیگر، اشخاص کاملاً آن باورهای دینی شان را کنار می گذارند، فقط کسانی کنار نمی گذارند و همیشه ساکن، ثابت، خوب، قوی و مؤمن می مانند که آن چه را که آموخته اند، تبدیل به معرفت کرده باشند. معرفت؛ منشأ اثر است. علم، دانایی است و معرفت، دارایی است؛ و چون دارایی است در انسان ایجاد قدرت می کند و انسان می تواند از آن استفاده کند. این معرفت است و قیمت آدم ها به میزان معرفتشان است، میزان قرب هر کسی به میزان معرفت یک انسان است، پس وقتی می گوییم انسان شناسی، ما می خواهیم یک سلسله اطلاعات تخصصی در مورد انسان به دست بیاوریم که ان شاء الله در سایه توفیقات الهی و عنایات معصومین، عمل و تزکیه خودمان، دعای خودمان آن را به معرفت تبدیلش کنیم که به دردمان بخورد؛ یعنی برای ما کارایی داشته باشد، علم مثل این است که همه می دانند که مرده کاری ندارد، این علم است. معرفت آنجایی است که شما به مرده دست می زنی، می شوری، مثل مرده شور که قدرت دارد، مرده شور به دارایی رسیده؛ یعنی وقتی می گوییم این مرده با این میز فرقی ندارد، براش واقعا و قلبا این را فهمیده، برای همین مرده شور راحت است با مرده، برخورد قدرتمندانه می‌کند. آسیب نمی‌بیند در برخورد با حادثه، اگر کسی مرده، من چون این‌ها را بررسی می‌کنم و می‌روم می‌بینم از نزدیک، صبح مثلا می‌آید راحت چایی اش را می‌خورد، صبحانه اش را می‌خورد، بعد مرده اول را می‌شورد، بعد وسطش دوباره یک سیگار می‌کشد یا یک چایی می‌خورد، خیلی معمولی، مثل کسی که مثلا يک لباسی می‌شوید، ظرفی می‌شوید و دوباره مرده بعدی، مرده بعدی، وسطش تلفن می‌زند، حرف می‌زند، جواب می‌دهد، شوخی می‌کند، می‌گوید، می‌خندد، خاطره تعریف می‌کند، ظهر هم قشنگ همین میزی که دارد جلوی میزش، میز بزرگی که رویش جنازه گذاشتن، او همینجا می‌نشیند چلوکبابش را می‌خورد. به ما بگویند بغل یک مرده مثلا یک چایی بخور، حالا ولو آن مرده نزدیکترین کس ما هم باشد، کنار جنازه‌اش مثلا حالا شب هست و مرده تا صبح باید صبر کنی تا بیایند ببرند، مثلا بگویند بیا چایی بخور یا مثلا دست به مرده بزن، ممکن است نتوانیم اینکار را بکنیم، علم ما به درد ما نمی‌خورد که این دیگر هیچ چیزی نیست، با چوب فرقی نمی‌کند. ولی او نه، ظهر قشنگ چلوکبابش را می‌خورد و خسته هم شود، اگر بخواهد بخوابد بعدازظهر سرش را روی پای یکی از مرده ها می‌گذارد، یک نیم ساعتی هم می‌خوابد، بعد بلند می‌شود تا غروب می‌نشیند، غروب هم می‌رود خانه، نه خوابی، نه رویایی، نه کابوسی، نه خاطره‌ای، نه ترسی، زندگی کاملا معمولی دارد. ولی اگر کسی معرفت نداشته باشد هرچند می‌داند که مرده کاری ندارد ولی او به یک مرده دست زده تا آخر عمر این کابوس می‌بیند، همه اش ناراحت است، همه اش ترس دارد، همه اش آن صحنه جلوی چشمش است و هم خاطره دارد که تعریف کند و هم ترس را دارد و آسیب می‌بیند سر هیچی؛ یعنی آسیبی که منشایی ندارد؛ یعنی حقیقت ندارد، خواب هایش با این تنظیم می‌شود؛ یعنی هر چند وقت یکبار خواب می‌بیند که مادربزرگش که مرده، آمده دنبالش که ببرد، نمی‌دانم کابوس می‌بیند، همیشه فکر می‌کند الان مثلا مرده، ما این‌ها را داشتیم ده سال، دوازده سال، پانزده سال شخص اضطراب شدید، افسردگی شدید، برای اینکه فکر می‌کند مثلا آن خوابی که دیده مثلا پدرش، مادرش، خواهرش بوسیده و به او گفته مثلا دلم برایت تنگ شده، این الان معنایش این است که من الان می‌خواهم بمیرم، می‌بینیم که زندگیش با شوهرش ول هست، به تباهی می‌کشاند، افسرده است با مادرش، با پدرش، با خودش، اصلا دیگر این آدم نیست، اصلا دیگر یک آدم نیست، یک آدم افسرده و ترسو هست سر هیچی.

و پوچ، معرفت، قدرت است؛ یعنی اگر کسی چیزی را فهمید و به او گفتند، و آن را دریافت کرد و معرفت پیدا کرد، او قدرت دارد، ما اگر درباره خودمان به معرفت نرسیم، دیگر توانایی نداریم، به خواصی که برای ایمان، دین هست، نمی رسیم و در عمل هم شکست می خوریم؛ و با وجود علممان شکست می خوریم، شاخصه ها را خیلی نمی گوییم، چون در طول بحث به آن می رسیم، ما سه شاخص اصلی داریم، برای کسی که معرفت دارد؛ یعنی توانسته است که شنیده ها و دانایی هایش را به دارایی تبدیل کند، اولین شاخص رحمانیت و رحیمیت است که به شکل ریاضی قابل اندازه گیری است؛ یعنی دقیقاً اگر کسی رحمان و رحیم نشود و این افزایش رحمت، چه رحمانیت و چه رحیمیت در زندگی او وجود نداشته باشد، این شخص به هر درجه ای از علم هم که برسد، در آخر سر از رحمت در می آورد، رحمانیت و رحیمیت، یک اندازه است؛ یعنی شما وقتی که می خواهید بدانید چقدر رشد کرده اید، ببینید که از سال گذشته مهربان تر شده اید یا نه، رحمان تر و رحیم تر، این یک شاخص است، پیامبر صلی الله و علیه و آله فرمود: «اگر علاقه کسی نسبت به همسرش بیشتر شده باشد، ایمان او هم افزایش پیدا کرده است». اگر علاقه او به همسرش بیشتر نشده است، ایمان او هم حتماً افزایش پیدا نکرده است، ولو این که نماز شب هم خوانده باشد، روزه هم گرفته باشد، خیلی کارهای دیگر انجام داده باشد، حج رفته باشد، زیارت رفته باشد، قرآن خوانده باشد، قرآن حفظ کرده باشد، ولی این اصلاً به درد نمی خورد، این شخص رشد انسانی ندارد، وقتی مهربان تر نیست، رحمان تر و رحیم تر نیست، حالا همسر را هم که پیامبر فرمودند، یک مصداق است، در رحمانیت همۀ مردم جهان، ائم از مؤمن و کافر، انسان باید این ها را دوست داشته باشد، که حالا در بحث های کاربردی این ها را توضیح خواهم داد و مؤمنین را هم باید دوست داشته باشد، چقدر دوست داشته باشد؟ فرمود: «المؤمنُ اَعظم حرمة مِن الکَعبَه»؛ بیش از کعبه برای مومن حرمت قائل باشد، آدم هایی که با آن ها سر و کار دارد، اعم از: پدر و مادر، همسر، همسایه، همشهری و ... حرمتی که به شخص می گذارد باید بیش از کعبه باشد، اگر مردم به همین یک دستور عمل کنند که: «المؤمنُ اَعظم حرمة مِن الکَعبَه»؛ حرمت مؤمن از کعبه هم بالاتر است، جامعه ما خیلی پیشرفت خواهد کرد، دیگر ما طلاق، دعوا، درگیری نداریم، اختلاف نداریم، دزدی نداریم، اختلاس نداریم، دیگر رئیس جمهور و وزرا و نماینده مجلس به مردم خیانت نمی کنند، به مردم دروغ نمی گویند، در مکان های دیگر، ادارات، مغازه ها، خرید و فروش ها اگر حرمت نگه دارند، همین مقداری که گفته شد، همه چیز روی روال خواهد بود، اما این نیست، چون معرفت نیست.

پس رحمانیت و رحیمیت خیلی مهم است، یک شاخص کاملاً ریاضی و دقیق است که پیامبر فرمود، حالا چرای آن را در اردو بیشتر توضیح خواهم داد، این که چرا رحمانیت مبنای تشخیص رشد یک آدم است؟ آیا ایمان او رشد کرده است یا نه؟ این نماز شب خواندن ها اثر گذاشته است، یا نه؟ حوزه رفتن ها، زیارت رفتن، کربلا رفتن، حج رفتن، کلاس رفتن، استاد دیدن، ذکر گفتن اثری داشته است یا نداشته؟ این شاخص خیلی مهم است، این که انسان بتواند به دیگران عشق بورزد، بدون این که گدایی عاطفی کند، این شرط خیلی مهم است؛ یعنی عشق ورزی وابسته نه، مهرورزی مریضی نه، که مریض گونه باشد، من به کسی محبت کنم تا او هم متقابلاً من را دوست داشته باشد و به من محبت کند، این طور نباشد، مهروزی که من از او مقابله نخواهم، بتوانم به میلیون ها آدم بدهم، اما نیازی به دریافت متقابل هم نداشته باشم، ناراحت نباشم، کینه نداشته باشم، درباره کسی گذشته یادم نیاید، حتی در مورد خودم، این بسیار بسیار مهم است، 2. آرامش؛ اگر کسی آرامش ندارد، یعنی اضطراب دائما دارد، خواب های بد می بیند، زود رنج هست، حساس است، همه چیز هی بهش برمی خورد، از هر کس می خورد، از باباش می خورد، از مادرش می خورد، از داداش می خورد، از همسرش می خورد، از استادش می خورد، از شاگردش می خورد، در اجتماع از یک راننده تاکسی می خورد؛ کسی که دائماً در حال این هست که عصبانی است، دیگران راحت می توانند به حریم او بروند و او را به هم بریزند، دائماً این از دیگران دلخوری دارد؛ یعنی این سبک است، دائماً آسیب می بیند. زودرنج، عصبانی، حسود، دائماً در حال مسابقه زندگی اش با دیگران است، دائماً در حال رقابت با دیگران است، این آدمی که دائما درگیر مقایسه و مسابقه هست، این ساقط است، از نظر انسانی ساقط است و نجات هم پیدا نمی کند. هر چند از نظر ظاهری مثلا بگویند که او آیت الله، مجتهد،آ دم خوبی است، انقدر نماز شب می خواند، فایده ای ندارد. وقتی به پیامبر رحمت گفتند: فلان خانم شبها تا صبح عبادت می کند و روز هم روزه است، - شما چند تا آدم پیدا می کنید، یعنی ما در مقدس ترین شهر و نورانی ترین بخش کره زمین داریم زندگی می کنیم، ما از قم نورانی تر و مقدس تر نداریم، شما چند تا آدم می شناسید که بگویید که این آدم همیشه روزه است، همیشه هم نماز می خواند؟ شبها تا صبح عبادت می کند؟ اگر ما همچین آدمی را پیدا کنیم، می گوییم چیه؟ می گوییم از اولیای خداست، آدمی که این جوری هست. به پیغمبر این خانم را معرفی کردند، ولی گفتند این خانم یک خورده زبانش تند است، یه کمی تند هست نه زیاد. گاهی وقت ها به همسایه هایش نیش می زند. این پیامبر رحمت است، شاخص ریاضی دستش هست، اندازه های دنیا و آخرت دستش هان است، حکم دست این هست، پیامبر با ما خیلی فرق می کنند. پیامبر وقتی حرف می زند، از قَدَرها و قضاهای جهان دارد حرف می زند. همه چیز، تمام نظام خلقت و روابط بین همۀ اشیاء را این شخص دارد. کلامش با کلام یک عالم یا دانشمند فرق می کند. او از متن حقیقت به ما خبر می دهد. معصوم وقتی حرف می زند، از متن حقیقت با اندازه های ریاضی اشیاء برای ما بیان می کند؛ یعنی قَدَرها و قضاها را دقیق به ما می گوید.

او فرمود: «لا خَیرَ فیها» ببینید هیچ خیری در این زن نیست. «هیَ مِن اَهل نار»؛ او جهنمی است. پس وقتی تو می توانی با اخلاقت بقیه را آزار بدهی، با زبانت، می توانی بار باشی، روی مخ کسی باشی، کار تمام است؛ یعنی جهنمی هستی. حالا برو هر کاری دلت می خواهد، بکن. ولی فایده ای ندارد، شهید هم بشوی، باز به جهنم می روی. از این بالاتر! شهیدی که فرمود: «یُغفِر لِشَهید کُل الذَنبٍ»؛ برای شهید همۀ گناهانش آمرزیده می شود، ولی یک قید هم دارد، چی؟ «الا الدین»؛ مگر حق الناسش. شما در داستان سعد که شهید است، در رکاب پیغمبر است، اول جانباز است، مجروح می شود بعد هم که بعد از سه روز به شهادت می رسد، پیامبر نماز و کفن و دفن و همه کارها را پیامبر انجام داد، خود پیغمبر مستجاب الدعوه است: «اَللهمَ اَغفِر لِهذا المَیت»؛ این بخشی از نماز میت است، خدایا میت را ببخش، بعد خود پیغمبر می گوید جبرئیل و میکائیل اینقدر محبوبند پیش خدا که با هفتاد هزار فرشته آمدند به تشیع جنازه اش، ولی این محبوبیت به خاطر شهادتش هست، اما یک بدهکاری هم دارد، فرمود: الان سعد فشار قبر دارد، گفتند برای چه؟ فرمودند: «اِنَهُ کانَ فی خُلقه مَع اَهلِ سوء ا»؛ او در خانه بد اخلاق بود.

این چندتا شد؟ دوتا. 1. رحمانیت و رحیمیت، که رحیمیت زیر شاخه رحمانیت است، 2. آرامش و 3. شادی، اگر کسی شاد نیست، مریض است. حضرت فرمود: «الغَمُّ مرضٌ النَفس». پیش یک کارشناسی بروید که می تواند این ریشه را از وجودتان دربیاورد. چون اگر این جوری ادامه پیدا کند، هر یک بار غم خوردن -در مباحث تخصصی این را توضیح دادیم در مباحث انسان شناسی یا در کارگاه تخصصی اینها را توضیح دادی- شما هر یکباری که غم می خورید، فشار قبر ذخیره می کنید. چون غم یعنی فشار به نفس توست و در مباحث انسان شناسی، نفس، معادل با قبر شماست و قبر شما همان نفس شماست. هر یک باری که شما در دنیا به آن فشار می دهید، فشار قبر را ذخیره نگه می دارید، وقتی وارد برزخ شدیم، مثل فشارهایی هست که یک مادر در دوران بارداری به بچه وارد می کند، وقتی این فشار را به بچه وارد می کنیم، درست است که این بچه در رحم مادر زنده است، ولی این برایش ذخیره می شود. وقتی به دنیا می آید، می بینی که تا صبح این گریه می کند، اعصاب همه را خرد می کند، بچه سختی می شود، چون مادر سختش کرده، پدر سختش کرده، فضای خانه، یک فضای سختی است که این بچه دائماً در وجودش ذخیره کرده این فشارهای مادر را، حسادت های مادرش را، زود رنجی های مادرش را، بابایش را، اذیت ها، اذیت هایی که پدر در دوران بارداری روی مادر پیاده کرده، دائما روی مخ این رفته، اذیتش کرده، تحقیرش کرده یا هر چیز دیگری. این ذخیره می شود حالا وقتی به دنیا می آید این خودش را نشان می دهد.

ما هم در برزخ همین طوری هستیم، آن چیزی که در دنیا ذخیره کرده ایم، با خودمان می بریم. پس این قاعده یادمان نرود، نفس ما چی؟ قبر ماست؛ یعنی شما همین الان هر کاری کنید، همه این ها ذخیره می شود: دیدنی هات، شنیدنی هات، خوردنی هات، خیالاتت، افکارت، حب و بغضهات، همه، رقابت، مسابقه و هر چیزی، اینها می رود در نفس ذخیره می شود و بعد با این شکل انسان وارد برزخ می شود. اگر غم داریم باید آن را برطرف کنیم، پیامبر فرمود: «مَن بَکی عَلی الدُنیا دَخَلَ النار»؛ هر کس برای دنیا غصه می خورد جهنم می رود. به آتش وارد می شود. این را هم همه تان بلدید! یکبار دیگر بگویید ببینم. یاد گرفتید! بلند بگویید: «مَن بَکی عَلی الدُنیا دَخَلَ النار»؛ هر کس برای دنیا غصه بخورد، گریه بکند، جهنم می رود. این قَدَرها را چه کسی برای ما مشخص می کند؟ یک موقع هست که من می آییم این حرفها را می زنم، می گویید ممکن است اشتباه بگوید. این برداشت توست، اشتباه توست. ولی یکبار معصوم دارد صحبت می کند، معصوم؛ یعنی کسی که کل علم و کل معرفت دستش هست، هیچ چیزی خارج از علم او وجود ندارد، خارج از دایره وجودی معصوم علیه السلام هیچ چیزی وجود ندارد، هیچ چیزی که معصوم نداند، وجود ندارد، چه در عوالم بالا؛ یعنی از ماسوالله همه چیز دست این هست، همه چیز دست معصوم هست. «کُلَ شَئ اَحصَیناهُ فی امام مُبین»؛ کل شئ؛ محاصبات ریاضی اش، قَدَرها و قضاها در امام ذخیره است. اصلا وجود دارد. «احصیناهُ»؛ یعنی محاسباتش در امام انجام می شود، برای همین ما شب قدر داریم، شب قدر، تقدیرات کل شئ ماسوالله است ، ولی کجا نازل می شود؟ چه کسی تنظیم می کند، چه کسی آن را امضا می کند؟ یک نفر به نام امام زمان. خیلی مهم است. دقت کنید، امام شوخی نیست، وقتی داریم درباره امام صحبت می کنیم. او دارد می گوید که اگر غصه بخورید به جهنم می روی. حالا اگر غصه نخوریم، چه کار کنیم؟ بالاخره انسان غصه اش می گیرد، می گوید: اگر به معرفت هایی که لازم است برسید، آن معرفت ها تو را از آسیب دیدن نجات می دهد، مرده شور را چه چیزی نجات می دهد از این از مرده نترسد؟ دست بزند، بشورد، پیشش بخوابد، اصلا سرش روی پایش بخوابد. بعد هم در خانه هم نه خوابش را ببیند، نه بترسد. این چه چیزیه که مرده شور اینقدر قدرت دارد؟ قدرتش از کجا آمده؟ از معرفت. می داند و خیالش راحت است. ما چرا از مرده می ترسیم و از مرده شور؟ ما فقط علم داریم، می گوییم: بله مرده واقعا کاری ندارد، اما این علم به دردمان نمی خورد. چون به کمک ما نمی آید، عقل ما با ما نمی آید، عقل ما دچار توهمات است، اسیر شده به تعبیر علی علیه السلام؛ عقل اسیر است و توهمات روی آن غلبه دارد، هر چقدر هم می گوییم بابا این جوری هست، می گوید: خودم هم می دانم ولی فایده ای ندارد. پس معرفت چیه؟ معرفت، آن چیزی است که این سه تا را در ما ایجاد می کند، دانش، مقدمه است، واجب هم هست باید هم سراغش برویم، اگر نروید هم گناه کردید. باید دانش را یاد گرفت، اما کی به دردمان می خورد؟ یعنی تبدیل به چی شود؟ به دارایی تبدیل شود؛ یعنی من بتوانم به شاخصه های سعادت و انسانیت که این سه اصل هستند، چی بود؟ بگویید: 1. رحمانیت 2. آرامش 3. شادی برسم. ما الان بحث اینها را نداریم. چون قبلا کارگاه برقرار کردیم برایش، مراجعه کنید. کارگاه غم، هفتاد ساعت و کارگاه شادی مان 200 ساعت است، کنترل فکرمان 40 ساعت است، بخش های دیگر را همه توضیح دادیم، همه این کارگاه ها تولید شده. الان راجع به آن نمی خواهیم توضیح بدهیم.

سؤال این است که چرا ما موضوع را در صحیفه قرار دادیم؟ صحیفه سجادیه چه هست که ما این را مبنا قرار دادیم؟ چون یک معصوم این معارف را به ما منتقل می کند، انسان اگر از غیر معصوم هم دریافت کند، کاملاً جاهلانه است، ما فقط اطلاعات تخصصی حقیقی را از دو منبأ بیشتر نمی توانیم بگیریم، یا از خود «الله»، یا از متخصص معصوم، از هر جای دیگری شما بگیرید، غلط در می آید، جاهلانه است، تخمین است. قرآن می فرماید: «قُل اِنما العِلمُ عِندَ الله»؛ همۀ علم دست خداست، اگر شما از غیر از طریق «الله» یا معصوم بخواهید به دانش یا معرفت برسید، قرآن می فرماید: دچار تخمین و توهم می شوید. «یَخرسون»؛ یعنی شما اگر خدا که سازنده و خالق است، حرف نزند، متخصص معصومی که حامل این معرفت است و همه چیز از وجود خود او آفریده شده، این اگر برای ما نگوید، بقیه وقتی حرف می زنند، ظن و گمان های خودشان را می گویند، تخمین های خودشان را می گویند، بعد از مدتی هم می فهمند که اشتباه بوده. الان من یک چیزی را می گویم بعد از چند سال دیگر متوجه می شوم که اشتباه فهمیدم، مثل علوم انسانی است که در دنیا رایج است، مبنای علوم انسانی در دنیا بر جهالت انسان است و مبناش بر تخمین و ظن و گمان است. شما دانشگاه می روید و روانشناسی می خوانید، ولی بیشترین جایی که بیماران روانی وجود دارد همان کشورهایی هستند که به مردم لیسانس و ارشد و دکتری می دهند، شما می روید اقتصاد، روانشناسی، جامعه شناسی، مدیریت می خوانید اما منشأ ای آن دانش که دارد آنجا به شما مدرک می دهد، در دنیا، خیلی هم پزشان این هست که بروند مدرک از آنجا بگیرند، خود آن ها بیشترین مشکلات را در همان رشته دارند، بیشترین مشکلات را دارند.

پس ما باید با معصوم جلو برویم. وقتی می خواهیم به معرفت برسیم، باید با کسی که همه چیز در دستش هست، همه قَدرها و قضاها را دارد و می تواند ما را راهنمایی کند.

2. در بخش های وجود انسان، وقتی معصوم با «الله» روبه رو می شود، طبیعی ترین و دقیق ترین حالتی است که انسان دارد، طبیعی ترین و دقیق ترین حالت است. می خواهم امشب راجع به این یک مقدار بیشتر صحبت کنم که این جایگاه دعا را بفهمیم.

«الله» کیست؟ بی نهایت؛ یعنی هر جا پای وجود و هستی است، «الله» آن جا حضور دارد، «محیطٌ بکل شئ»، هر جا که شما چیزی پیدا کردید که توانستید به آن بگویید: چیز، یا به عربی به آن می گوییم چی؟: «شئ»، آن جا احاطه «الله» است، «الله» محیط بر آن است، اول باید آن را خوب تصور کنیم، تا یک مقدار انشالله به آن معرفت پیدا کنیم تا ارتباط برقرار شود. وقتی به امام صادق گفتند: یکی آمد گفت: «الله اکبر» حضرت فرمود: یعنی چه؟ گفت: یعنی خدا بزرگ تر از هر چیزی هست، حضرت فرمود: مگر غیر از «الله» چیزی هم وجود دارد که «خدا» از او بزرگ تر باشد؟ اصلاً چیزی غیر از «الله» وجود ندارد که خدا مقایسه شود با آن، بعد بگوییم: خدا بزرگ تر است، به قول لره: خدا از سلطان محمود گپ تره؛ یعنی خدا از سلطان محمود بزرگ تر است. چیزی نیست، ما یک هستی بیشتر نداریم در عالم، یک وجود داریم که آن هم بی نهایت است. «الله» توهمی، آن چیزی است که امام صادق علیه السلام فرمود: مردمی که با توهم «الله» را می شناسند، «الله» هایی را می شناسند که مخلوق خودشان است، «مَخلوقٌ لَکُم، مَردودٌ الَیکُم»؛ الله یی است که خودتان آن را خلق کردید، به خودتان هم بر می گردد. توده مردم، «الله» شان مخلوق خودشان است، «الله» حقیقی نیست، چون «الله» حقیقی، مثل این بلندگو که الان این جاست و روشن است، باید صدای من را به شما برساند؛ مثل این آب است، چون هستی است دیگر، وقتی من این آب را می خورم، باید تشنگی ام را برطرف کند. «الله»، یک هستی بی نهایت کمال است، هر جا هست، آثارش با خودش هست، من نمی توانم بگویم که من یک «الله» دارم، تازه معشوم هم هست، تازه بارش خیلی سنگین است، خودت می گویی: «اشهد ان لا اله الا الله»؛ من شهادت می دهم که معشوقی غیر از «الله» ندارم، آن هم «وَحدهُ لا شریک له»؛ یعنی یگانه ای است که شریک هم ندارد؛ یعنی هیچ کس در دل من غیر از او حاکم نیست، او بر دل من حاکم است. پس اگر این هست، چرا این معشوق عرضه ندارد تو را رحمانت بکند، نمی خواهی به او شبیه شویی. چرا عرضه ندارد تو را رحیمت بکند، چرا با وجود این و کنار «الله» اینقدر تو ترس و اضطراب دارید؟ آرام نیستی؟ چرا کنار این «الله» شاد نیستی؟ خداوند می فرماید: با من شاد باش. اگر من را داری، کنار من شاد باش، کنار من آرام باش. چرا ما این جوری نیستیم؟ چون «الله» هایمان قلابی است.

به درد نمی خورد، که حالا باید بحث تخصصی آن را دنبال کنید، کارگاه هایی که برقرار کردیم؛ مثل نسیم حیات 1تا 3 و کتاب های درسی آن ها، به آن ها مراجعه کنید.

«الله»؛ یعنی هستی و وجود مطلق، این گونه نیست که بگوید، این جا کره زمین است و این هم من هستم و آن طرف هم منظومه شمسی است و بعد هم کهکشان راه شیری است و بعد هم کیهان است و این ها که می شود عالم ماده که هیچ، بعد هم عوالم دیگر هست، ملکوت است و بعد هم جبروت است، می گویید: «الله» کجاست؟ می گوید: آن طرف است، خیلی دور، مثل مجریان نادانی که در تلوزیون می گویند: «به نام خدایی که همین نزدیکی است»، اما «الله» می گوید: «بِکُلِ شئٍ مُحیط»، من در یک اتم، یک الکترون، یک نترون، یک پروتون حضور دارم، من با همۀ اسماء و صفاتم همه جا هستم، «اَینما تولوا فَثَمَ وَجهه الله»؛ شما به هر چیزی که نگاه کنید، به «الله» و جلوه های او نگاه می کنید، پس ما چه کسی هستیم؟ «الله» کیست؛ یعنی می گوییم: از یک مقطعی ما هستیم و خدا نیست، از یک جایی به بعد «الله» است، این طور نیست، این «الله» توهمی است، این «اللهی» است که محدود است که یک قسمت آن مخلوقات هستند و بعد می رسیم به «الله»، برای این که ما سر نماز می گوییم: «لَم یَلد»؛ نمی زاید، که این ها تعابیر مسخره ای است، خب خیلی چیزها نمی زایند، این که هنر نیست که برای خدا آن را به کار ببریم، «لَم یَلد»؛ یعنی چه؟ قبل آن حرفش را زده است: «قُل هو الله» که احد است؛ یعنی دویی در مقابل او وجود ندارد، بگو او هستی بی نهایتی است که یکتاست، «دو» ندارد و اصلاً «دو» پذیر نیست، نه این که بگوییم: یک جایی خداست، از آن جا به بعد ماده است، از آن جا به بعد بهشت یا جهنم است، آن «الله» به درد بخوری نیست، فایده ای ندارد، لَم یَلدِ الله خارج از خودش چیزی را به وجود نمی آورد، چون اصلاً خارج ندارد، شما برای بی نهایت، خارج سراغ دارید؟ بی نهایت نمی تواند خارج داشته باشد، خارج از بی نهایت چیست؟ چون می گوییم: وجود مطلق، خارج از وجود چیست؟ فقط یک احتمال وجود دارد، آن چیست؟ عدم است، که عدم هم؛ یعنی نیستی و نیستی هم که نیست، اگر بود می شد: هستی، پس ما چیزی به نام عدم و نیستی نداریم، این که بگوییم: یک جایی هست که اسم آن عدم است، یک جایی است که اسم آن نیستی است، اصلاً چنین چیزی نداریم، این هم یک هستی است که همه جا هست، همه چیز هم پر کرده است، «وَ بِاسمائک التی مَلَأت ارکانَ کُل شئ»؛ همه جا پر از «الله» است، استثناء هم ندارد، همه چیز پر از «الله» است، به تعبیر حضرت علی علیه السلام: «داخِلُ فی الاشیاء ؟»؛ داخل هر چیزی که شما فکر کنید، «الله» آن جا هست، اما با آن قاطی نمی شود، «وَ خارجٌ عنها لا ؟»؛ خارج از همه اشیاء است، اما فاصله زمانی و مکانی ندارد، مثلاً بگوید: از این جا تا این جا کره زمین است، کهکشان است، این قسمت ملکوت است، این قسمت جبروت است، از این جا به بعد «الله» است، خدا با هیچ چیز فاصله ای ندارد و شما در معرفت نفس این را درک می کنید؛ مثل رابطه شما با نفستان، الان ما در بدن هستیم یا بیرون از بدن؟ هیچکدام، پس رابطه ما با بدنمان چیست؟ ما در بدنمان هستیم؟ نه، اگر در بدن باشیم، مثلاً اگر من دو تا دست و پایم قطع شود، منم کم می شود؟ نصف می شوم؟ نه، بیرون هم نیستیم؛ یعنی اینطور نیست که ما از بیرون به بدنمان نگاه کنیم و آن را کنترل کنیم، رابطه «الله» با اشیاء هم همین طور است؛ یعنی جلوه و ظهور «الله» است، «کُل شئ» ؟ چقدر قشنگ بوده است، وجه، غیر از ذات است.

می گوید: هر چیزی را که نگاه کنید، چهره و ظهور است؛ یعنی یک جور نمود است، خودش را این گونه نشان می دهد، با آن شکل خودش را نشان می دهد، ذات نیست، مثلاً این که شما بگویید: این زمین، این هم «الله» است؛ یعنی ما هم «الله» هستیم، حیوانات و گیاهان هم «الله» هستند؟ وقتی می گویید: همه چیز ظهور است، نه این که این «الله» است، مثل من که شما الان می بینید که من حرف می زنم، اما یک ظاهری دارم، من با آن ظاهرم با شما ارتباط می گیرم، شما که با باطن من ارتباط ندارید، رابطه من با شما از طریق ماده ای است به نام صدا، صوت، همین، تمام شد، قیافه و ظاهر من را می بینید، ولی با باطن و خود حقیقی من ارتباطی ندارید، من خودم این جا ظهور می کنم برای شما، اما شما به آن دسترسی ندارید، دسترسی به جلوه دارید، حالا مثلاً من یک مسافرت یکی دو ماهه خارج از کشور در پیش دارم، وقتی آن جا رفتم، مو می کارم، گونه ام را عمل می کنم، چشمانم را عمل می کنم، صورتم را عمل می کنم، وقتی این جا بیایم، شما مرا می شناسید؟ نه، می پرسید این چه کسی است؟ می گویم: من، خودم هستم، خودم هستم؛ یعن چه؟ یعنی من شجاعی هستم. شما می گویید: ایشان که اینطوری نبود، پس شما درگیر صورت هستید، الان مُد شده است که همه تغییر جنسیت می دهند، یکدفعه می بینید که شش ماه دیگر یک خانم به جای من آمد این جا، شما چه می گویید؟ می خواهید سر کلاس ایشان ننشینید؟ نه، ذات من سر جای خودش است، چه چیز من عوض شده است؟ وجهم عوض شده است، خدا دائماً با وجه با ما ارتباط می گیرد، همه چیز وجه الله است، «اَینما تولوا فَثَمَ وَجهه الله»، معصوم وجه الله است، بهشت وجه الله است، جهنم وجه الله است، زمین وجه است، ملکوت وجه الله است، جبروت وجه الله است، یک هستی بی نهایت است که با بی نهایت جلوه برای ما ظهور می کند، محدود هم نیست. شاعر در تنگنای قافیه می فرماید:

با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

ولی ما دائماً با بی نهایت جلوه از یک ذاتی که بی نهایت است رو به رو هستیم. اگر این را فهمیدید، آن وقت یواش یواش به معرفت می رسید، اگر این را باور کردید، این به شما در ارتباط خیلی کمک می کند، پس الان رابطه ما با «الله» چیه؟ فقط «وجه» است، جلوه ای است، که هستی آن برای ما نیست، من و هیچ کس دیگری هستی اش برای خودش نیست، هستی ما چیه؟ وجود ما؟ از خودمان نیست. عاریه ای است از هستی خدا، امام باقر علیه السلام فرمودند: «وَ هُوَ حیاةُ کُل شئ»؛ هر چیزی که زنده است (ما هیچ چیز مرده ای نداریم، هیچ چیز مرده ای در عالم وجود ندارد، هر چه هست، زنده است، حیات دارد، شعور دارد، حرکت و نظم دارد، قاعده و فرمول دارد. پس من هر چیزی را که نگاه می کنیم، نه هستی، نه حیات و نه هیچ کدام از صفات او برای خودش نیست، چه کسی داده است؟ «الله»، پس ما چی هستیم؟ ما عین ربط هستیم، عین وجهی هستیم که ربط به هستی داریم، به ذات داریم، عین ربط، وقتی می گوید: «اَنتُم الفقراءُ الی الله»؛ یعنی همه چیزت فقر است، نه این که فقیر هستی، وقتی می گوییم: فقیر؛ یعنی مثلاً آدمی است که فقیر است، حالا باید کمکی به او بکنید، اما وقتی می گوید که شما فقیر به ذات و بی نهایت هستید، «اَنتُم الفقراءُ» به چه کسی؟ «الی الله»؛ یعنی شما عین فقر هستید، نه این که شما کسی هستید که فقیر هم هستید، نه، ما اصلاً کسی نیستیم. به قول امام سجاد علیه السلام: «مَن اَنَ حتی ؟ علیهم»؛ من چه کسی هستم که اصلاً تو بخواهی به من غضب کنی؟ من کسی نیستم، ما عین ربط هستیم با هستی مطلق، با «الله»، شما الان گنبد حرم حضرت معصومه سلام الله علیها را تصور کنید، حالا به آن فکر نکنید، به گنبد آقا امام رضا فکر کنید و آن را تصور کنید، حالا آن را رها کنید، به حرم امام حسین علیه السلام فکر کنید و آن را تصور کنید.

خُب حرم حضرت معصومه را که در ذهن ایجاد کردید؛ یعنی به آن فکر کردید و آن را در ذهنتان ایجاد کردید، بعد آن را رها کردید، الان کجاست؟ در خود شما فانی شده است، اما اگر الان من به شما بگویم که آن را به یاد دارید، می گویید: بله، یادم هست و شما دوباره می توانید آن را احیا کنید، هم چنین حرم امام رضا علیه السلام و حرم امام حسین علیه السلام، پس شما هستید که خلق می کنید، این وجه خودتان را، عنایت دارید آن را نگه می دارید، هر موقع هم که نمی خواهید، آن را در خودتان رها می کنید، اما در خودتان هست، دیگر هم نابود نمی شود، رابطه خدا با ما، مثل رابطه ما با وجود ذهنی مان است؛ یعنی خدا ما را دائماً نگه می دارد با عنایت خودش، مکانیکی نیست که بگوید: من این را آفریدم، خلقش کردم، اختراع کردم، اگر هم بمیرم این هست، نه این طور نیست، خداوند دائماً به ما هستی می دهد. آن به آن به ما هستی و حیات می دهد، ما آن به آن وابسته به عنایت «الله»، هستی «الله»، حیات «الله»، هستیم، اینقدر محتاج هستیم؛ یعنی فقر مطلق، از این جا یک اسم حقیقی به وجود می آید که خدا نسبت به اشیاء مالک است، به آن می گویند: ملکیت حقیقی، ما یک ملکیت اعتباری داریم، که مثلاً می گوییم: فلان چیز مال من است، بعد وقتی کسی آن را دزدید، می شود برای او، یا این که کسی آن را می خرد و بعد می شود برای او، یا آن را به کسی هدیه می دهند، این ملکیت اعتباری است، اما ملکیت حقیقی؛ یعنی این که آن موجود همه چیزش آن به آن وابسته به شماست و شما مالک آن هستید، این مالک حقیقی است، پس «الله» که مالک کل شئ است؛ یعنی حقیقت همه چیز برای خداست، «انا لله»؛ ما برای خدا هستیم. ما از خدا نیستیم، داستان این که ما از خدا هستیم، چیز دیگری است. ما مال خدا هستیم، ملکیت حقیقی است. همه چیز ما برای خداست، حیاتمان، صفاتمان، قدرتمان، همه چیزمان برای خداست، پس ما عین ربط هستیم، ما یک موجودی نیستیم که بگوییم: خودم قدرت دارم، حیات دارم، اراده دارم، یک خدایی هم من را آفریده است، آن را قبول دارم، خدای خوبی است، ولی من خودم مستقل هستم، این می شود: شرک، این دیگر توهم است که شما می گویید: من مستقل هستم، من یک چیزی هستم، خدایی هم وجود دارد، نه ما عین ربط به «الله» هستیم، شما وقتی عین فقر هستید، هیچ چیزتان هم مال خودتان نیست، کمالاتتان هم برای خودتان نیست، مثل هوش، من هوشم برای خودم نیست، خدا آن را به من داده است، یا مثلاً: صورتم، چهره ام، قدرتم، علمم، ثروتم، همه برای خداست، حتی همسرم، او برای خداست، من هم برای خدا هستم، فرزندانم، همه برای خداست، ما از خودمان چیزی نداریم، پس وقتی من از خودم چیزی ندارم، عین ربط هستم، می گوییم: «الحمدلله»؛ حمد؛ یعنی این که شما ستایش کنید؛ مثلاً بگویید: این گل چقدر زیباست، این کبوتر چقدر زیباست، حالا این گل ها زیبایی شان را خودشان به خودشان داده اند؟ یا حیات و قدرتشان را؟ از خودشان چیزی دارند؟ نه، درختها، حیوانات، آدم ها، کهکشان، هستی، ملکوت، ملائکه، ائمه، هیچ کس از خودش چیزی ندارد، پس اگر ما از دیدن چیزی به وجد می آییم و می گوییم: خیلی زیباست، چه قدرتی، چه توانی، چه ذهنی، چه هوشی، چه حافظه ای؟ او هیچ چیزش برای خودش نیست. «الحمدلله»؛ او هیچ چیزش برای خودش نیست، اگر شما می خواهید تعریف کنید، تعریف فقط برای خداست.

اگر این را یاد گرفتید، قوی می شوید، اگر این را متوجه شدید، به معرفت می رسید. شما وقتی می گویید: «الحمدلله» دیگر حسادت معنایی ندارد، حسادت برای آدم احمقی است که فکر می کند، طرف مقابل یک شخصی است، خودش هم یک شخصی است، با خودش می گوید: چرا او یک چیزهایی دارد، من ندارم؟ او هر چیزی که دارد، خدا به او داده است، اگر هم خدا به او داده است، حتماً حکمتی داشته است، به من ارتباطی ندارد، وقتی معنی «الحمدلله» را فهمیدید، دیگر لوس نمی شوید و اگر کسی به شما گفت: که شما چنین و چنان هستید، دیگر مغرور نمی شوید، خدا رحمت کند استاد ما: حضرت آیت الله مجتهدی را، می فرمودند: پسری در حال نماز خواندن بود، پدر او هم دائماً از او تعریف می کرد، پسر، نمازش را شکست و گفت: تازه روزه هم هستم، این حکایت ماست، ما هم این گونه هستیم. ما باید باور کنیم کسی نیستیم، «الحمدلله» که ما برای این یک کارگاه یک ساله داریم، به کارگاه آن مراجعه کنید. وقتی گفتید: «الحمدلله»، دیگر با کسی دعوا ندارید، نمی گویید: فلانی به من توهین کرد، یا به من برخورد، یا بگویید: الان او به من این گونه گفت، من دیگر بی آبرو شدم، شوهرم یا خانمم حرمت من را نگه نداشت، باجناقم به من چنین و چنان گفت، امیر المؤمنین علیه السلام فرمودند: من از کوچه می گذشتم، دیدم فحش می دهند، گفتم با من نیستند، با علی دیگری هستند، اما اگر «الحمدلله» را باور نکردید، خیلی «من» دارید، من شما خیلی بزرگ است، بنابراین نمی توانید به آرامش برسید هر کجا هستید، هر کسی می تواند اعصاب شما را خرد کند از فرزندتان گرفته تا همسرتان، همسایه و ... همه می توانند شما را راحت به هم بریزند، مدام هم باید مراقب باشید که در چشم دیگران کم نباشید، این جاست که به شرک می افتید، می گویید: همه باید من را دوست داشته باشند، همه باید من را بپسندند، همه باید از من تعریف کنند، من باید دیده شوم.

فضای مجازی الان این گونه است، هر کسی برای خودش کانال دارد، برای این که می خواهند دیده شوند، می گوید: من می خواهم دیده شوم، توانم، هنرم، توانایی هایم، بعد مدام به دنبال این هستند که بازدید کننده داشته باشند، لایک شوم، پسندیده شوم، «الحمدلله»، پس این مالکیت، همه برای خداست، ما برای خدا هستیم، پس اگر این گونه است من با این وجودم، از این جا یک چیزی در می آید، این که من عین ضعف و عین فقر هستم، «خُلِقَ الانسانُ مِن ؟؛ جنس شما فقر است، مثل تصاویر حرم هایی که تصور کردید، این ها هم وابسته به شما بودند، چون شما هر موقع که آن ها را تصور می کنید، آن ها را دارید، هر موقع هم که آن را نخواستید آن را رها می کنید، یک چیز دیگری را تصور می کنید، در قرآن هم می فرماید: من هر موقع که اراده کنم، شما را رها می کنم (جمع می کنم) و چیز دیگری می آفرینم. جمع می کنم؛ مثل همان کاری که شما کردید، تصویر اول را جمع کردید، و تصویر دیگری را تصور کردید، دوباره می توانید آن را جمع کنید و یکی دیگر را تصور کنید. «اِن یشأ یُذهِبکُم وَ یأتِ بِخَلقٍ الجدید»؛ یعنی همین که اراده کنم، در لحظه و در آن شما را جمع می کنم و یک چیز دیگری خلق می کنم، شما عین عنایت حق هستید، عین توجه حق هستید، اگر او نخواهد شما را رها می کند و می گوید: نمی خواهم، این «الله» کیست؟ پس من عین ربط و عین فقر هستم، این جا هست که چون به من اختیار داده است، از یک طرف به من می گوید: شما مختار هستید، از یک طرف می گوید که شما محتاج من هستید، از طرف دیگر می گوید: شما مختار هستید که با من مخالفت کنید، حرف مرا قبول نکنید، انبیاء را بکشید، به شما اختیار داده ام، ولی با عنایت خودم، هر موقع هم که بخواهم می توانم اختیار را از شما بگیرم، هر موقع که بخواهم شما را می کشم و فانی می کنم، ولی اراده کردم که مدتی زنده باشید با عنایت من، فوق اراده خودت، اگر کسی این را فهمید؛ یعنی این که عین ربط است و هیچ چیزش برای خودش نیست، پس کارهایی که من الان دارم می کنم، مثل این که دارم آب می خورم، دارم سخنرانی می کنم، دارم به شما دانش می دهم، من خودم، کیستم؟ عین ربط هستم، پس آن کسی که تولید علم و دانش می کند کیست؟ «الله» است.

می گوید: خودم به شما گفتم: این کار را انجام دهید، خودم به شما توان می دهم، شما همه جا و همیشه محتاج من هستید، همه چیز شما برای من است، حتی در اختیار کلامتان هم محتاج من هستید، شما عین ربط هستید، «وَ ما رَمیتَ اذ رَمیت»؛ زمانی که شما می زنید، این شما نیستید که می زنید، «وَ لکِنَّ الله رمی»، این حرف مسخره است که کسی بگوید: من مستقلاً اراده کردم که تیر بزنم، می گوید: من به شما اختیار می دهم که تیر بزنید، اما زمانی که این تیر را می زنید این قدرت را از چه کسی می گیرید؟ از من، «لا حَول وَ لا قُوةَ الا بِالله العلی العظیم»، حالا که من این را فهمیدم که این هستم، از این طرف هم مستقل هستم؛ یعنی اراده دارم، از این طرف اختیار دارم، می گوید: من به شما اختیار دادم، آدمی که این درک را از خودش دارد که عین ربط است، مثل بچه ای که می فهمد عین ربط است، بچه ها شهود دارند و عین ربط به مادر هستند، برای همین تا یک چیزی را می خواهند به مادرشان می گویند: این را به من بده، یا این که می گویند: مامان من را بغل کن، پس چرا بچه ها نمی گویند که اگر این را دادید که دادید، اگر ندادید خودم می روم از مغازه می خرم؟ به مادر یا پدر می گویند: تو باید این را به من بدهی، تو باید من را بغل کنی، تو باید غذا بدهی، همه چیز او پدر و مادرش هستند، اصلاً بچه وقتی به دنیا می آید به این شهود می رسد و با این معرفت به دنیا می آید، این شهود و معرفت حقیقی است؛ یعنی می داند که عین وابستگی و ربط است، حالا اگر کسی این را فهمید که هیچ چیز من برای خودم نیست، دائیه استقلال کند، می شود: شرک، دائیه بی نیازی هم دروغ است، مثلاً من بگویم: من نیاز ندارم، من خودم پول دارم، خودم تخصص دارم، خودم علم و مدیریت دارم، تا گفتید: خودم، این دروغ است.

اصلش دروغ است، شرک است، شما در مقابل حق به یک وجود مستقلی اعتقاد پیدا می کنید که این دروغ است، بنابراین کسی که این گونه فکر می کند، او تا آخر عمر دچار توهم و دروغ و شرک است، می گویید: خودم. معصوم چون اوج معرفت است این را بیشتر می فهمد و چون بیشتر می فهمد ابراز وابستگی و نیاز او بیشتر از بقیه است، نسبت به کسانی که نمی فهمند، بقیه توهم استقلال دارند، اما معصوم شهود فقر دارد، عین ربط بودن را می فهمد و چون عین ربط بودن را می فهمد، در هر لحظه ای استعانت خود را مثل یک کودک از خدا می گیرد. فرمود: موسی نمک غذا و علف گوسفندانت را هم از من بخواه، شما به محض این که گفتید: خودم، دچار دوبینی و شرک شده اید، لذا در مباحث معرفتی فرمود: اگر می خواهید بدانید کسی اهل معرفت هست یا نیست، (اهل علم زیاد داریم، اما اهل معرفت، با توضیحی که دادیم) ببینید چقدر دعا می کند، چقدر دست او بالاست، چقدر گریه دارد، چقدر سحر دارد، چقدر ناله دارد، چقدر یا «الله» دارد، برای هر چیزی؟ موسی چون شهود دارد، می فرماید: «رَبِّ اِنی لِما اَنزَلتَ اِلَیَّ مِن خیرٍ فقیر»؛ خدایا گرسنه هستم، هر چه که الان تو بفرستی من نیاز دارم، اما ما این گونه نیستیم، اگر گرسنه باشیم، می گوییم: برویم از یک جایی نان تهیه کنیم، دعا نمی کنیم، می رویم در خانه دوست و آشنا، اما به ذهنمان نمی رسد که وقتی نیازی داریم بگوییم: یا «الله»، تا به حال شده که خسته باشید؟ شبی را نخوابیده باشید؟ بی رمق و کلافه هستید، می گویید: ای کاش یک جایی را پیدا کنم، بخوابم، بعد وقتی به رختخواب می روید، می بینید که خوابتان نمی رود، بعد با خودتان می گویید: من که دیشب تا صبح بیدار بودم، سر کلاس و سر نماز هم چرت می زدم، به زور نماز خواندم، حالا چرا در رختخواب خوابم نمی برد؟ ولی مادر ما فاطمه زهرا سلام الله علیها که امام ائمه هستند، وقتی می خواهند شب بخوابند می گویند: خدایا به چشمان من کمک کند بخوابد، مناجات ایشان را بخوانید، ما هیچ وقت از این دعاها نداریم، می گوییم: خودم می خوابم، اصلاً نمی فهمیم که مقوله خواب یعنی چه؟ در واقع خداست که می خواباند و بیدار می کند، بیداری را می فهمیم که اگر می خواست بیدار هم نمی کرد، قرآن هم می فرماید: «اللهُ یَتَوَفِّی الا نفسَ حینَ موتِها وَ الِّتی لَم تَمُت فی مَنامها»؛ می فرماید: شما در خواب مرده اید، من هستم که جانتان را برمی گردانم، اراده می کنم که شما زنده باشید، برای همین وقتی ما خواب هستیم، بدن رفته است، وقتی خواب می بینید با بدن طبیعی تان نیستید، با بدن برزخی تان هستید، اگر به بدن طبیعی تان تیر هم بخورد، شما دیگر نیستید، ولی در حالتی که می خواهید بخوابید، می گویید: حالا می خواهم بخوابم، می روم می خوابم، اما مادر ما حضرت زهرا سلام الله علیها هست که می فهمد عین ربط است، به دعا توجه کنید، یک کسی بگوید: این دعا؛ یعنی چه؟ چرا حضرت زهرا این گونه فرموده اند؟

یک موقع هست که شما توالت می روید اما می بینید که نتوانستید تخلیه کنید، خدا می گوید: حواستان باشد، شما کاره ای نیستید، درست آن جایی که فکر می کنید، می توانید، دقیقاً همان جا نمی توانید. «عرفة الله بِفسق العزائم»؛ خدا به فسق عزیمت ها، نقص همت ها، تصمیم می گیرند کاری را انجام دهند، اما نمی توانند، یک چیزی فکر می کردند و چیز دیگری می شود، برنامه ریزی می کنند برای کاری اما به چیز دیگری می رسند، اصلاً فکرش را هم نمی کردند که این گونه شود، دعا از این جا سرچشمه می گیرد، پس آن جایی که ما تصمیم می گیریم که صحیفه بخوانیم، خواندن صحیفه، خواندن کتاب کسی است که همه دانش الهی را دارد، همه معرفت را دارد و از جمله چیزهایی که می فهمد این است که شهود می کند، نه این که می داند، مثل این است که الان من به شما چیزی می گویم، شما می گویید که استاد این را گفت و ما هم فهمیدیم، فهمیدن با شهود کردن فرق می کند، اگر انسان بتواند شهود کند، خیلی قدرت به سراغ او می آید، مثل بچه ها، دیده اید که بچه ها چقدر قشنگ سلطنت می کنند، چه کسی بچه را بزرگ می کند؟ واقعاً بچه ها چگونه بزرگ می شوند؟ ما همه جان و وقت و انرژیمان را برای آن ها می گذاریم، این بچه چیزی را اظهار می کند که می تواند ما را استخدام کند؟ اصلاً شاید بچه خودمان هم نباشد، مثلاً در زمستان بچه ای را جلوی در گذاشتند و رفتند، حالا این بچه ای را که شما به خانه می آورید چگونه روی شما تسلط پیدا می کند که شما می توانید او را بغل کنید و ببوسید و کلی برای او هزینه کنید و از او پرستاری کنید؟ آن شهودی است که او دارد، فقر، ضعف و عجزی است که او اظهار می کند و شما می فهمید که اگر نباشید او می میرد، حالا بعداً که بزرگ می شود ممکن است که گردنکشی کند و بگوید مگر پدرم برای من چه کار کرده است؟ مادرم برای من چه کار کرده است؟ من خودم به هر جا که می خواستم رسیدم، او نمی فهمد که همه هستی او از پدر و مادرش است. شخصی به پیغمبر عرض کرد: پدر من پول دار است، اما پول های من را هم از من می گیرد، پیامبر صلی الله و علیه و آله فرمود: «اَنتَ و مالُکَ لِابیک»؛ خودت و مالت هر دو متعلق به پدرت هستید.

شما نمی توانید برای پدرتان قیافه بگیرید، شما نه برای پدرتان استاد هستید، نه سردار هستید، نه دکتر، مهندس و رئیس جمهور هستید، شما در مقابل پدر و مادر هیچ چیز نیستید، اگر یک موقع حواستان نبود و ادعای چیزی کردید خدا به شما تودهنی می زند، اگر انسان به پدر و مادرش چیزی بگوید، خدا تو دهنی شدیدی به او می زند، شما هیچ چیز نیستید، همه چیز شما را پدر و مادرتان به شما داده اند، اگر کسی این را اظهار کرد، خدا او را دوست دارد و می گوید چون خودتان این را فهمیدید حالا بیایید از من درخواست کنید، به این می گویند: استعانت و دعا، فقط کسی که شاهد است می تواند بگوید: «ایاکَ نعبدُ»؛ من اصلاً کسی را غیر تو ندارم که او را عبادت کنم و بندگی او را کنم، کسی وجود ندارد که او را بندگی کنم، همه جاهل هستند، هیچ کس هم که چیزی از خودش ندارد، چیزی هم ندارند که به من بدهند، «ایاک» خیلی بزرگ است، خیلی هم عاشقانه و صمیمی است، چون شما به خدا می گویید: «تو»، «ایاک» خیلی زیباست، «تو»، فقط «تو»، بعد هم می گویید: «ایاکَ نستعین»، لذا کسانی که در زندگی شان، دعا و توسل ندارند، دائماً به در و دیوار می خورند، در ازدواج شکست دارند، در بچه داری، کارهای اقتصادی، هر رشد و موفقیتی هم کنند در آخر همان رشد به آن ها آسیب می زند، اما اگر کسی این شهود را داشته باشد، می گوید: «لا اَملِکُ عبداً مسکیناً ...»، این را می فهمد و می گوید، نمی گوید چون این دعا این گونه آمده است من هم این را می خوانم، ولی آن را نمی فهمد، شاهد آن هم نیست، اعتراف هم ندارد ولی می خواند، می گوید، نه، وقتی می گوید: «عبداً مسکیناً»؛ یعنی هیچ چیز ندارم، هیچم، «عبداً مسکیناً مستکیناً»، می گوید: «لا اَملکُ لنفسهی»؛ هیچ چیز از خودش ندارد، «نفعاً ولا ضراً ولا موتاً و لا حیاتاً و لا نشورا»؛ هیچ چیز از خودم ندارم، معصوم می فرماید: با حقیقت خودت حرف بزن، ادعا نکن، پس چرا می گوید صحیفه؟ چون صحیفه مبتنی است بر یک معرفت کاملاً دقیق و درست، مبتنی است بر یک حقیقت، آن هم یک متخصص معصوم که رو به رو شده است با یک هستی مطلق و بی نهایت؛ یعنی «الله»، حالا از رابطه خودش با او حرف می زند، من این ها را می خواهم، تو این کارها را انجام بده، که همگی درست است، شما در آیینه دعا، به خصوص در صحیفه سجادیه، چون حضرت بیش از بقیه معصومین علیهم السلام صحیفه دارند، حضرت حدود هفت صحیفه دارند، که حالا شش تای آن را خدا رحمت کند مرحوم آیت الله موحد چاپ کرده اند، در این صحیفه جامعه که من هر بار تأکید می کنم که همه بخوانند، غیر از صحیفه کامله است که پنجاه و چهار دعایی است و در خانه همه پیدا می شود، نه، صحیفه جامعه، امام معصوم است فرصت زمانی و مکانی و اقتضائات ایشان این گونه بوده است که بیشتر از بقیه تولید کرده اند در این بخش، حضرت زهرا سلام الله علیها هم صحیفه دارند، پیغمبر صل الله و علیه و آله هم صحیفه دارند، همه چهارده معصوم صحیفه دارند، کم و زیاد، ولی صحیفه سجادیه یک چیز دیگری است، حالا در آیینه آن، همه حقایق عالم را می شناسیم، «الله»ی که او به شما معرفی می کند، نفسی که او از خود شما به شما معرفی می کند و حقایق عالم را که معرفی می کند، همه عین معرفت است؛ یعنی همه این ها یک معرفت ناب و خالص است، خدا رحمت کند استاد ما آیت الله ممدوحی را که ما سی سال خدمت ایشان درس خواندیم، ایشان شرح صحیفه سجادیه دارند، به نام شناخت و شهود، بهترین شرح از نهج البلاغه، ؟که صحیفه را هم شرح کرده اند ایشان، 1:17:40 ، هیچ کدام از حوزه های ما به این بلوغ نرسیده اند که صحیفه یک کتاب درسی شود، ما هنوز خیلی عقب هستیم، شاید وقتی ان شاء الله امام زمان علیه السلام بیایند، یک دانشگاه یا حوزه علمیه ای تأسیس شود که مردم آن جا معرفت یاد بگیرند، صحیفه یاد بگیرند، حالا ما از دور نشسته ایم و گفته ایم که نهج البلاغه اخت القرآن است، نهج البلاغه خواهر قرآن است، این هم برای این است که ما نمی فهمیم، آن را گفته ایم برادر، این را هم گفته ایم خواهر، حالا کی نهج البلاغه برسد به پای صحیفه؟ نهج البلاغه صحبت های امیر المؤمنین علیه السلام است، مثلاً گفته اند فلانی خبیث است، فلانی دزد است، فلانی قاتل است، یک قوانینی هم در آن ریخته است، اما صحیفه یک چیز دیگری است، همان امیر المؤمنین است که با «الله» رو به رو است، حالا معرفت ریخته است در آن، ما باید در سایه آن بفهمیم که چه کسی هستیم؟ اوست که به ما می گوید شما وقتی حرف می زنید، این حقیقت شماست، «عبداً مِسکیناً مستکیناً لا اَملکُ لنفسهی نفعاً و لا ضراً و لا موتاً و لا حیاتاً و لا نشورا»، اگر غیر از این می فهمید همه شرک و دروغ است، همه توهم است، شما با یک مَنِ توهمی رو به رو هستید، معرفت نفس؛ یعنی این که من بفهمم که چه کسی هستم، اوست که در سایه دعا به من می فهماند که من چه کسی هستم، حالا وقتی من این را فهمیدم به قدرت می رسم؛ مثل کودک، کودک چون این معرفت را دارد، می داند چطور باید رحمانیت و رحیمیت پدر و مادر را به استخدام بگیرد، حالا پدر و مادر به کنار، پدر بزرگ، مادربزرگ، خاله، عمه و ... را با حقیقت خودش، با شهود خودش، همه را در راه اهداف خودش به استخدام می گیرد، برای همین خودش را بالا می کشد، اگر فهمیدیم که چه کسی هستیم، خیلی خوب است، بحث ما در سایه صحیفه دعاهای معصومین علیه السلام بهترین دانشگاه برای کسب معرفت در هر چیزی است، آن جایی است که وقتی شما سر درس امام سجاد علیه السلام می نشینید، عین حقیقت و قوانین ریاضی خلقت را می فهمید و می رود در وجود شما، بارور می شوید و می روید و آن معرفت را با خودتان می برید، غیر از جاهای دیگر است که شما یاد می گیرید و از یادتان می رود، یادتان می رود و با خودتان هم آن را نمی برید، اما این درس چیزی است که از یادتان نمی رود و با خودتان می برید.

حالا متنی را که من انتخاب کردم، شش دعا را که شرح کردیم، الان دعای هفتم هستیم، اما نمی خواهم از دعای هفتم شروع کنم، از دعای بیستم شروع می کنیم، چون می خواهیم آن سه کمالی را که گفتیم؛ یعنی: رحمانیت، آرامش و شادی بحث های کاربردی داشته باشیم، بنابراین هیچ ظهوری از امام سجاد علیه السلام به این قدرت نداریم، اصلاً یک متنی است که در عالم بی نظیر است، پر از قاعده در انسان شناسی است. ما جای دیگر چیزی نداریم که این گونه ما را مصلح و قوی کند و بالا ببرد، این که می گوییم جای دیگری نیست؛ یعنی ائمه و معصومین دیگری هم تولید نکرده اند، این فقط کار امام سجاد علیه السلام است، بنابراین ان شاء الله از جلسه آینده با دعای بیستم شروع می کنیم، که معرکه است و یک شراب قوی است و تمام این خصوصیت ها را ان شاء الله می تواند در ما تولید کند. والحمدلله رب العالمین.