جلسه 012 - امتحان الهی
شماره جلسه
12
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1404
ماه
4
روز
19
متن کامل (خام) ‌ جلسه 012 - امتحان الهی

امتحانات الهی؛ جلسه 12 19/04/1404

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم/ بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدالله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الان الی قیام یوم الدین.

سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه شما عزیزان. هدیه محضر مقدس سیدالشهدا علیه السلام و همه شهدای کربلا و بازماندگان عاشورا علیهم السلام، هدیه محضر مقدس آقا امام زمان علیه السلام و هدیه به محضر مقدس شهدای اسلام و امام الشهدا صلوات بلند ختم بفرمایید. اللهم صل علی محمد و آل محمد.

در دهه اول ما یه بحث مهمی را شروع کردیم به نام مباحث مربوط به امتحانات الهی که بخش اولش مربوط به چرایی امتحان هست. اینکه خداوند تبارک و حالا چرا از بندگانش امتحان می گیرد و چون بحث کامل نشد در این چند جلسه ان شاالله این بحث را مربوط به مسائل روزمان هم هست به موضوع بحث پنجشنبه هامان هم بسیار بسیار مربوط هست، این بحث را ان شاالله تکمیل بکنیم. ان شاالله از این جلسه راجع به این می خواهیم صحبت بکنیم که ابزارها و وسایلی که خداوند ماها را باهاش امتحان می کند چیه؛ یعنی ما در کجاها امتحان می شویم. تا الان راجع به این صحبت کردیم چرا امتحان می شویم ولی الان می خواهیم ببینیم که در چه صحنه هایی در چه ارتباطاتی ما با چه ابزاری ما مورد آزمایش قرار می گیریم. یه صلوات ختم بفرمایید.

برای اینکه یه نظم فکری داشته باشیم یکی از آیات قرآن را که خود خداوند تبارک و تعالی به ترتیب برای ما ابزار امتحان را گفته، موضوع بحث قرار می دهیم و در موردش صحبت می کنیم.

آیه 155 سوره مبارکه بقره: «وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالثَّمَرَاتِ» موادی که ازش با خدا با ما امتحان می گیرد اینهاست. ما حتما حتما حتما شما را می آزماییم، از شما آزمایش می گیریم «بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ» چیزی از ترس.

ترس خب انواع و اقسام دارد: ترس های جمادی ترس های گیاهی ترس های حیوانی درس های علمی. دارایی های انسان این هاست. دلبستگی ها و معشوق های انسان همین هاست. گاهی وقتها خداوند آزمایش می گیرد به چیزی از ترس. این ترس وسیله چیه؟ وسیله آزمایش ماست. اما ترس چی؟ هر چی که تو دوستش داری. هر چی که تو بهش وابسته هستی. در این جنگ 12 روزه حالا می گویند جنگ، خود ما یه ذره خنده مان می گیرد . مثلا بعضی از عزیزان می گویند قبل جنگ بعد جنگ، بعد من هی ما چون خودمان هشت سال درگیر جنگ بودیم، اونم با آن عمق در منطقه جنگی بعد الان یه دفعه می گویند قبل جنگ بعد جنگ، ما همه اش ذهنمان می رود آن دفاع مقدس هشت ساله بعد می گویم که جنگ چی بود؟ کدام جنگ، همین چند روزه که اینجا یه ذره ترقه بازی بود بعد می گویم آه. این جنگ را دارید می گویید. حالا قبل از این جنگ دوازده روزه در این جریان خیلیها آزمایششان همین بود، ترس بود، ترس بود. نکنه خانه ام خراب شود نکند الان من مثلا سرمایه هم از بین برود. نکند نمی دونم بچه ام طوریش بشود، نکنه نمی دونم هر چی. از همین ترس های مختلف برای خیلی ها می آید نمی دونم کارگاه مان اینطوری بشود شرکتمان اینجوری بشود نمی دونم موسسمان موشک بخورد، بمب بخوریم میدونم فلانی بمیرد. خدا می گوید: من با انواع ترس شما را امتحان می کنم. خیلیها در همین جنگ دوازده روزه موجودی خودشان را شناختند یعنی خیلی هم به من مراجعه کردند گفتند ما اصلا فکر نمی کردیم این باشیم. این باشیم یعنی چی؟ خیلی ها وقتی بهشون می گفتیم ممکن هست اسرائیل حمله بکند، بزند، بکشد نمی دونم اینجوری بشود، موشک بخوره می گفتند وای اگر همچین چیزی بشود ما چی کار کنیم بعد که شد، خیلی عالی خودشان را نشان دادند. بلند شدند رفتن وسط خیابان زیر آتش شعار دادن، شجاعانه، همه اقشار هم بودند: مذهبی غیر مذهبی. برعکس خیلی ها بودند که وقتی بهشون می گفتیم ممکن هست عراق حمله بکند من که می خواهم شهید شوم. ما که الان چند ساله نمی دونم آرزوی شهادت می کنیم. می خواهم شهید بشود تا غرش آمد در شهر، فرار کردند در رفتند. همه جور آدمی هم در آنها بود. از مذهبی ها و نمی دونم نویسنده ها و اهل قلم و اهل فرهنگ و اهل شعر و آنها که کتاب ها داشتند. بعضی ها کتاب هایی نوشتند که شما می خوانی چقدر عالی این ها بودند بعد این نه، همان یه ذره ترقه ها که اتفاق افتاد، اینها اصلا در رفتن رفتند. آدمها خودشان را خوب شناختن در این مورد با این ترس با این اضطراب و ترس هست.

در ترس، ترس وابستگی هست. شما وقتی که وابستگی به ابزار دارید و به نعمت به جای صاحب نعمت، این ترس همیشه هست ولی اگر نه وابستگی ات به حقیقت خودت باشد، به مالک خودت باشد، بچه ها را دیدی در هیچ حالتی اضطراب ندارند. یعنی پدر و مادر قدرتمند بالا سرشان هست. آنها اصلا نه غصه روزی می خورند نه لباس نه نمی دونم غذا نه چیزی. دیدید بچه ها چه جوری اند. چون می دانند پدر و مادر هستند تهیه می کنند. ما اگر توحید را از بچه ها یاد بگیریم خوبه. خدا فرمود هر وقت خبر مرگ من را شنیدید اضطراب داشته باشید ناراحت باشید. تا وقتی من هستم غصه نخورید. پیغمبر دلیل اینکه می گوید نترس چیه به همراهش در سفر؟ آن همراهش خیلی ترس برش داشت. چون تعقیبشان کرده بودند بکشندشان. در غار که رفتند، آن همراهش خیلی می ترسید. پیامبر دلیل اینکه نباید بترسد چی بود؟ «لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا» خدا ماست. این معیت اگر آدم درک بکند خوبه. ببین بچه وقتی در بغل مادرش هست پدرش هست خیلی آرامش دارد؛ حتی وقتی هم مثلا شما حالت عادی بگذاریش در ارتفاع دو متری بگویی بپر، ترس می کند ولی وقتی بابام می گوید بپر به بغلم، از آن بالا خودش را پرت می کند پایین، هیچ ترسی ندارد. چون آغوش را دارد می بیند. ماها اگر بصیرت پیدا بکنیم یعنی پرده از جلوی چشم ما برود کنار ماها سفت در آغوش خداییم، سفت در آغوش چهارده معصوم هستیم. سفت. همیشه آنها ما را دارند. «إنّا غَيْرُ مُهْمِلينَ لِمُراعاتِكُمْ، وَ لاناسينَ لِذِكْرِكُمْ» آقا امام زمان علیه السلام فرمود: ما اهمال در کار شما نمی کنیم. مراعات شما ما اهمال نداریم و یاد شما هیچ وقت فراموش نمی شود؛ یعنی ما آن به آن، لحظه به لحظه یاد شما هستیم. اینجوری نیست که یک توهم شیطانی بیاد بگوید آقا خدا ما را فراموش کرده اهل بیت به ما فکر نمی کنند ما را فراموش کردند. نه. ما در محضرشان هستیم. این را دقت کنید. ما در محضرشان هستیم. دائم در آغوششان هستیم. یه کسی که اینجوری هست اگر ببیند و اگر بفهمد این را ایمان بیاورد، آرامش دارد. برای همین در غم ها و مصائب هر چی که باشد که حالا داریم می خوانیم، می گوید اهل صبر چی می گویند: «الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ» بچه چی می گوید؟ بچه می گوید: من مال پدر ومادرم هستم. مواظب من هستند. مال پدر مادرم هستم. صاحب دارم. مامانم را صدا می کنم بابام را صدا می کنم. می دانم که آنها همه وجودشان از من حمایت می کند. ما باید همین حس و بی نهایت قوی تر با خداوند و غیب داشته باشیم. اگر یه جاهایی ما آسیب می بینیم صدمه می بینیم مال این است که خودمان دستمان را قطع کردیم. خودمان دستمان کشیدیم. این آسیب مال این هست؛ ولی اگر تو حواست به اصل و نصبت باشد و خانواده ات، هیچ وقت آسیب نمی بینی. هیچ وقت. مگر اینکه خدا اراده کند یه نفر خب قبلا هم خواندیم آنهایی که از ترس از ترس در جنگ فرار می کردند، خدا گفت اگر من در رختخوابم اگر قرار باشد من برایت نوشته باشم من، در رختخواب هم سراغت می آید ولی ننوشته باشم نه. خب ما چند میلیون رزمنده بودیم. دویست هزار تا را خدا انتخاب کرد. بقیه همه هم در آتیش بودیم وسط آتیش بودیم. وقتی خدا نخواهد نمی خواهد دیگر. پس ترس چی داری شما؟ اگر قرار باشد می شود، اگر قرار نباشد، نمی شد. تو بخواهی فرارم بکنی در ماشینت تصادف می کنی نمی دونم در دره آدم سقوط می کند نمی دونم یه مار آدم را می زند، یک پشه آدم را می زند، یه سکته می کند. پس ضرورتی ندارد ترس بیاید سراغش.

خدا رحمت کند علامه را، بهش گفتند: شب می آیم دنبالت از اینکه برای کلاس جلسه بود خودش سخنرانی داشت. می گفتند هفته بعد خانه آقای فلانی، آنجا کوچه شان چراغ ندارد. تاریک هست. خیلی هم بالاو پایین دارد، سخته برای سن شما، من می آیم خدمتتان کمکتان می کنم چراغ می آورم که ببینید. بعد علامه چی جواب داد. ببینید خب مگر من روزها با نور خورشید حرکت می کنم که شب وقتی خورشید نیست نبینم. ماییم که مشرکیم، نیاز به نور خورشید داریم. خدا برای ما می آورد. استاد ما می فرمود علامه، علامه حسن زاده شبها که می خواهد مطالعه کند چراغ روشن نمی کند. همین چشم خودش نور می اندازد مطالعه می کند. هر وقت هم بخواهد خاموشش می کند. خدا اینجوری پای بنده است. ما در جبهه در آن عملیات ها اینجوری خدا پایمان بود اینجوری هم با خدا رابطه داشتیم. اگر خدا بخواهد خب هر چی. خدا همیشه بهترین را می خواهد. پس ما چه ترسی داریم! چه اضطرابی داریم. وقتی آقا امام عسکری می فرماید: خداوند هیچ وقت سختی و بلایی برای کسی نمی فرستد مگر اینکه در حاله ای از نعمت. وقتی که اونی که امور در دستش هست، ما را بیشتر از خودمان دوست دارد بی نهایت بیشتر از خودمان دوستمان دارد، ما چرا باید احساس تنهایی بی پناهی ترس بهمون درس بده؟ یا اینکه ابزار از بین بروند. آدمها بروند. خدا می گوید: من همیشه کنارتم، هستم. این را باید آدم بفهمد. «ان الله معنا» وقت این را فهمیدی که «ان الله معنا» من همیشه کنارتم، ترسها می رود کنار، اضطرابها می رود کنار. انسان اگر این را ببیند، می بینی پدرش مرده مادرش مرده خواهر وبرادرهایش همه مردند، خداوند آدمهایی سر راهش می گذاره در زندگی که صد برابر پدر و مادر، خواهر برادر، کنارش اند. دوستش اند، حمایتش می کنند و نمی گذارند تنها بماند؛ ولی آن ترس یعنی من تو را نمی بینم که می ترسم. شما هم پدر و مادر را دیدید بچه هایشان را می آورند مشاوره، می گویند که این بچه ما پیشش هستی، شب در کنار ما خوابیده ولی همه اش می ترسد. پدرها می گویند: من ناراحتیم، می گویم عزیزم ما اینجایم، من اینجام باباجون، من اینجا پیشتم، مامان می گوید من اینجایم. این بچه وقتی می ترسد، پدر و مادر ناراحت می شوند. می گویند خب چرا با وجود ما این انقدر ترس و اضطراب دارد دائم. ما که همه چیر امن و امان هست. خدا هم همین را می گوید ولی وقتی خدا را نمی بینی و انکارش می کنی یا شک می کنی توش، رهایی. حالا پدر و مادر و خواهر و برادر و پول و امکانات و وسط امنیت هم باشید، اضطراب دارید و ترس دارید. چون اصلا در ارتباطت با کانون آرامش قطع است. ما در جبهه بچه ها وسط آتیش وسط آتیش واقعا شدیدترین آتیش ها، آرام شاد شوخی خنده. اصلا تنها چیزی که یادشان نمی آمد و بهش فکر نمی کردند، کشته شدن بود. فرمانده هایمان همین طور. در عملیات ها در سخت ترین لحظات چون به هیچ فکر نمی کردند. آنها همیشه خدا و اهل بیت را کنارشان داشتند یعنی همه این شهود را آنجا در آن منطقه داشتن که بابا یه قدرت غیبی حواسش به ما هست. هر وقت هم می خواستن این اتصال برقرار می شد؛ یعنی هر چی کم داشتی می گفتی. همیشه باهات بود. در هیچ صحنه ای رهایت نمی کرد، در هیچ زمینه ای تنهات نمی گذاشت. پس ترس ما عاملش این هستش که ما در درون رابطه مان با مالک مان قطع است. این بچه ای که دائما فکر می کند الان باباش می میرد مادرش می میرد، باباش تنهاش میزاره، مامانش الان می رود بیرون چی می شود، باباش می رود بیرون، این همه اش اضطراب دارد کنار پدر و مادر دائم می ترسد. ما هم همینطوریم. اما اگر آرامش داشتی که آقا ما کنار هم ایم، با هم ایم، همیشه هم با هم ایم، من همیشه کنارتان هستم دیگر اضطراب چیه، چه معنایی دارد. پس در واقع اگر ما یه رزق ترس را جذب می کنیم چون خودمان داریم این را جذب می کنیم یعنی وجودمان را انقدر غیر متعادل و ضعیف کردیم که هی جذب اضطراب و ترس می کند. حالا نه فقط آن موقع جنگ و موشک باران و این ها نه. در زندگی پر از اضطراب است این آدم. پر از اضطراب هست و این نه خودش می تواند از زندگیش لذت ببرد، نه اجازه می دهد بقیه لذت ببرند. آن وقت می شود روی مخ. آدم هایی که دیگر اطراف این هستند، دائما ازش آسیب می بینند و آزار می بینند. چون دارد همه را اذیت می کند. شل و ول این ترس این اضطراب این نق زدن این غر زدن این، بی حالی این سستی این، شل بودن این، بی اراده بودنش همه را اذیت می کند. چون خودش ذاتا ارتباطش قطع است و تا این اتصال برقرار نشود و ما به این یقین به این آرامش نرسیم صد تا عامل بخواهند بیایند به ما کمک کنند، نمی توانند کمک کنند. چون قطعی از طرف خودت هست. قطعی از طرف خودت هست. این اتصال باید برقرار بشود بعد می بینی که همه چی سر جای خودش هست. اگر همه چیز سر جای خودش نیست برای اینکه تو سر جای خودت نیستی و تو ارتباطت با همه چیز خوب نیست. همه چیز کیه؟ الله تبارک و تعالی. تو باید با این اول درستش بکنی مسئله را. لذا علی علیه السلام فرمود: «مَنْ أَصْلَحَ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللَّهِ أَصْلَحَ اللَّهُ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ النَّاسِ» هر وقت آدم آنچه که بین خودش و خداست درستش می کند خدا بین آن و همه چیز را درست می کند و این اشتباه بزرگ زندگی ماست که ما وقتی که با مشکل برمی خوریم می خواهیم برویم مشکلاتمان را با بقیه حل کنیم. در حالی که تو هر چی تلاش می کنی با بقیه حل کنی، می بینی نمی شود. می گویی بگذار با شوهرم حل کنم با زنم حل کنم با بچه ام حل کنم با پدر و مادرم حل کنم و نمی شود. شما مسبب الاسباب آن را باید ببینی با آن باید رابطه شخصی ات خوب باشد. ببین چقدر قشنگ می گوید. اینها چون رابطه شان فوق العاده خوبه تا مصیبت ببینند می گویند چی؟ «إِنَّا لِلَّهِ» رابطه درسته. یعنی خودش را مملوک خدا می داند و خدا را مالک خودش می داند «و انا الیه راجعون». «إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» یعنی چی؟ یعنی من مسافرم. وسط این مسافرت بله هر حادثه ای پیش می آید یعنی من اینجا نه خانه ام هست، نه قراره اینجا زندگی کنیم در دراز مدت. من از پیش خدا از خارج از کره زمین آمدم اینجا بعد از یه مدت هم از زمین خارج می شوم. از دنیا می روم به جای دیگر. اصلا قرار نیست که ما اینجا بمانیم که. اینجا یک استراحتگاه قهوه خانه ای بین راه است دیگر یا نهایتا یه دوران رحمی هست. ببینید چند وقتی در این رحم هستیم. برای همین آن شخصی که این را می فهمد خیلی آرام است. می گوید یه جایی دیگرم، خانه ام یه جای دیگر است، کس و کارم یه کسی دیگر هست، خانواده آسمانی ام کسانی دیگری هستند بعد هم برمی گردم آنجا. اصلا قرار نیست اینجا باشم. من نیستم برمی گردم.

برمی گردم. این کلمه "برمی گردم" خیلی قشنگ است. «إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» إِلَيْهِ رَاجِعُونَ. من موقتا آمدم اینجا. برمی گردم. من یه استقراری دارم یه خانه ای دارم یه زندگی دارم برمی گردم و این خیلی قشنگ است. چون من بی کس و کار نیستم. بی ریشه نیستم. برمی گردم. ما برمی گردیم خانه مان. اینجا نیست. کره زمین نیست؛ ولی وقتی ما اینجا را جدی گرفتیم محل برگشتمان و اصل و نسب و ریشه مان را فراموش کردیم حالا دیگر اضطراب می ریزد سرمان. چون همه چیز همین موقت است. همینجاست. همه چیز را همین جا می بینیم دیگر حالا دلشوره ها هستش. آن که اصلا می داند مال اینجا نیست، اینجا هم نمی ماند و برمی گردد، خب دیگر اصلا ترس ندارد اضطراب واقعا ندارد. یه مدتی هست. مثل سربازی می آیند خوش می گذرانند. بعضی وقتها سرباز داشتیم که نمی فهمید حواسش نبود که سربازی هست دیگر. تمام می شود. یه زمانی همه اش رد می شود. طاقت نداشتند. گفت: چی دو سال سربازی. گاهی وقتها فرار می کردند از سربازی، می ترسیدند این دو سال را بگذرانند. فکر می کرد همیشگی هست. گاهی وقتها نه اصلا خودکشی می کردند. سرباز خودکشی می کرد. من چه جوری شش ماه بایستم اینجا، نه ما بایستم اینجا. بعضیها نه. بابا دو ساله، بجنبی تمام شده. من یه موقعی بهشون می گفتم: بچه ها خوش بگذرانید می گذرد، بد بگذرانید می گذرد. خوش بگذرانید. دو سال را خوش بگذرانید. فضاتان را فضای خوش کنید. از دارایی هایتان، از اونی که هست را لذت هست. علی علیه السلام می فرماید: «إذا لَم يَكُنْ ما تُرِيدُ فَأرِدْ ما يَكونُ» اگر اوضاع اونی که تو می خواهی نیست، اونی که هست را بخواه. همانی که هست. الان موجودیهات چیه، از همانها لذت ببر. با همانها خوش باش و آن هم کم نیست. خدا می گوید من انقدر دادم بهتون که نمی توانید بشمارید. اونی که هست خود خدا می گوید بی نهایت است. اونی که هست، بی نهایت است. خوش باش باهاش. اگر نمی توانی با این خوش باشی، خب پس دیگر تو اصلا بهشت هم نمی توانی خوش بگذرانی. خودت را محروم می کنی. لذا جزع کردن در روایت داریم جزع، بی تابی، بی قراری نق و غر زدن باعث می شود تو فقط جذب بلا بکنی. جذب دردسر بکنی. دائما با این بی تابی با این لوس بازیها با این نمی دونم ضعف شخصیتت، با این غر و نق کردنت که همه چیز را هی تاریک و سیاه و بزرگ می بینی، این باعث می شود فقط همانها جذبت بشوند؛ اما یه کسی که خوش می بیند خوش است آرام است لذتش را می برد «ان لله»اش را می گوید این خیرات را جذب می کند. چیزهای مثبت را جذب می کند. پس برای جذب تو باید با چیزی که دوستش داری سنخیت پیدا کنی. این قانون است. یادتان نرود. در ذهنتان در دلتان در کتابتان روی موبایلتان هر جا هست یادداشت کنید. برای جذب چیزی که دوستش داری باید باهاش سنخیت داشته باشی. باید باهاش انس داشته باشی. باید دوستش داشته باشی تا جذب کنی؛ اما اگر شر و شیطان و بدی و نمی دونم سحر و جادو و نمی دونم بدبختی و اینها را همه اش یه سره می بینی و عرضه نداری چیزهای بالاتر را ببینی، جذبت خوب نیست. رزقت این نیست. لذا در روایت داریم کسی که هی جزع و فزع می کند، بی تابی می کند مشکلاتش هی بیشتر می شود. حتما گره ها بیشتر می شود. مثل باتلاق است که تو بیخود سعی می کنی به جای اینکه آرام باشی و تلاش نکنی بیخود از توش در بیاری چون هی پایین میروی، باید بایستی یه کسی بیاید دستت را بگیرد و آن خداست، آرام باش، بیشتر میروی. هر شما هر چقدر غصه نق و غر عصبانیت سرزنش ترس اضطرابت بیشتر بشود اونی که جذب می کنی همانی هست که ازش فرار می کنی ولی وقتی قشنگی ها را می بینی، زیبایی ها را می بینی، خوبی هایی ها را می بینی، آن چیزهایی که خدا بهت داده خیلی ها ندارند. حالا همین شخص نق نقو، غرغرو، لوس نمی دونم بی اراده که همه چیز را سیاه می بیند، یکی از دارایی های بی نظیرش را خدا ازش بگیرد، آن موقع تازه می گوید خدایا غلط کردم. چشمش را بگیرد، خدا، گوشش را بگیرد، فلج شود، دستگاه تنفسش مشکل پیدا بکند و میلیون ها نعمت که بقیه حاضرند میلیاردها بدهند تا آن که این دارد را داشته باشند. آن موقع تازه می فهمید من چی داشتم و قدرش را نمی دانستم.

خب پس این یادمان نرود که خدا می گوید من حتما شما را با انواع ترس ها آزمایش می کنم. یکی از صحنه هایی که خدا می گوید صحنه جنگ احزاب هست. جنگ احزاب حالا سوره اش را یادداشت کنید خود سوره احزاب آیه ده و یازده. خب همه آمدند محاصره کردند مدینه را دیگر. اینها به پیشنهاد سلمان سلام الله علیه خندق کندند. دور شهر، شهر اینجا بود. حالا همه احزاب و گروه ها و هر چی عوضی بود، هرچی خر و خرس ریخته بودند پیغمبر را نابود کنند. مثل الان ما که دیگر ابرقدرتها همه با هم هم‌حزب شدند: اسرائیل و آمریکا و اروپا و ارتجاع منطقه و اینها. قبلا سر ما این کار را کردند. هشت سال دفاع مقدس کل کره زمین ریخت سر ما. همه شون شکست خوردند. ما قبلا این را آزمایش کردی. اتفاقی که در تاریخ بشر تا به حال سابقه نداشته در هیچ جای کره زمین در ایران اتفاق افتاده. همه ی قدرت های جهانی ریختند سر یه کشور فقیر ضعیف که هیچ امکانات مادی ندارد، ذخیره ارزی ندارد اسلحه ندارد، رزمنده کافی ندارد، نیروی تجربه دار جنگی ندارد، فقط در سال شصتش همان تیر ماه تیر شهریور تمام مسئولینش را یه دور همه را کشتند. یعنی رئیس جمهور نخست وزیر رئیس شورای عالی قضایی نمی دونم قوه قضائیه نماینده های مجلس گفت همه شان را یه دور کشتند و هیچ اتفاقی نیفتاد. بابا اینها کی اند دیگر؟ چه جوری آمریکا شوروی با تمام امکانات نظامی و پولی، تمام کشورهای منطقه، آمریکای لاتین نمی دونم شیلی اسپانیا آلمان اروپا همه ریختن این کشور نابود کنند، هیچ کدام نتوانستند. ما این را دیدیم با چشم خودمان دیگر، ریختن این کشور نابود کنند. اتفاقی نیفتاد. چون اینهایی که داشتند، اقلیتی که داشتن می جنگیدند کی را داشتند؟ امام مهدی را داشتند. «إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا» «إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا» ما بارها ما هزاران، انقدر من از این صحنه ها دیدیم اگر بخواهیم برایتان تعریف بکنیم تمامی ندارد. چون اهل بیت همه آنجا بودند حضور داشتند. کمک همه بودند. اصلا کسی ترسی نداشت.

من یادم هست یه موقعی قرار شد یه عملیاتی انجام بدهیم، در عملیات خیبر، تاریک؛ یعنی چشم چشم را نمی دید. به زور ما همدیگر را در این تاریکی می توانستیم، به صف چسبیدیم که اصلا در صف جدا نشویم. من در ستون بودم. دیدم هی صدا می کنند. آن اطلاعات عملیات می دانست من تخریب چی هستم. گفته بود بگویید شجاعی بیاید. می گفت شجاعی شجاعی. نفر بعدی گفت شجاعی.گفت بگو بیا. رفتیم و گفتم چیه؟ گفت: برادر شجاعی -این اطلاعات عملیات بود. اطلاعات عملیات یعنی باید بدانی چی کجاست؛ یعنی میدان مین کجاست، شیار کجاست ارتفاع کجاست. همه چیز را باید شناسایی کند- گفت من تا اینجا فهمیدم که می دانم اینجاها میدان مین است ولی خداوکیلی دیگر الان نمی دونم کجاست. اصلا نمی توانم میدان را پیدا کنم. برای همین ستون را نشاندم. الان گیر کردم. چیکار کنم. گفتم حالا تو بنشین من برم. اضطرار، اینجا خدا می آید. خدا می گوید وقتی به اضطرار می رسی من کنارتم. من را صدا کن من هستم. گفت: خدایا خودت کمک کن. بسم الله الرحمن الرحمن، من شروع کردم زمین را اصطلاحا می گفتند سرنیزه زدن. شما با یه زاویه مثلا حاده خیلی ضعیف، کم شروع می کنی زمین را سرنیزه می زنی که اگر میدانی، چیزی باشد، به چیزی بخورد، معلوم هست میدان مین هست اینجا. یه ذره زدم یه ذره زدم یه ذره زدم، رفتم جلو، طوری که دیگر واقعا از ستون فاصله گرفتم. دیگر هیچی را نمی دیدم. هیچ کس را. بعد دیدم یکی می گوید: آقای شجاعی آقای شجاعی برادر شجاعی. این کیه من را در تاریکی میشناسد؟ برادر شجاعی بیا بیا جلو بیا جلو. اگر من باید انقدر بروم جلو در این تاریکی چطور من را می بیند و می داند من شجاعی هستم. بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا آقا چقدر بریم؟ می گفت از اینجا تا دم در حسینیه رفتم. اصلا این از کجا می دانست من کی ام؟ چی ام؟ دوربین هم نداشت. هیچی. سلام چطوری؟ خوبی؟ بغل و بوس و همه هم آرام و شاد. دو تا جوان نورانی آنجا ایستاده بودند. گفت میدان اینجاست. بیا این جا میدان را برایت باز کردیم. برو بقیه را بردار بیار. آقا اصلا چی. ما حالا مثلا من یه نوجوان مثلا آن موقع هفده هیجده سالم بود، هیجده سالم بود. شاید همین حدودها. بعد یه دفعه من گفتند اینها کی بودند خدایا؟ گفتم شما کی هستید؟ از کجا آمدید؟ گفت: ناراحت نباش. برو برو بچه ها را صدا کن بیایند. ما از قرارگاه کربلا آمدیم. یه چیزی پراند ذهن ما را مشغول کند. من رفتم در آن تاریکی بچه ها را برداشتم آوردم رساندم. دیدم چه میدان مینی، باز کردن، خوشگل همه چیز تمیز، دیدم هیچ کس آنجا نیست. هیچکس نیست آنجا. بچه ها را رد کردیم رفت. وقتی که در اینها را داری، ترس چیه؟ اضطرابت چیه؟ ما در جهان ول ، رها بی رحم و نمی دونم اینجوری نیستیم. ما یه جایی هستیم جلو چشم «علی عینی» قرآن می گوید. می گوید جلوی چشم من اید. خودم حواسم بهتون هست. من حفاظتت می کنم «و الله خیر حافظا» حرزت را بخوان، صدقه ات را بده، دعایت را بکن، دیگر ترس نداشته باش. اگر تو رفتی به اصل و نصبت، اهل بیت خدا گفتی ترسم را بگیر، طوری ام نشود، آن هم، خدا یکی از اسم های خدا این هست که رفیق هست. رفیق هست یعنی هر چی بگویی می گوید باشد. رفیق سازگار است خدا. هرچی بگویی، می گوید: باشه باشه. خدا اینجوری هست. اینقدر رفیق هست.

در جبهه هر کس هر سفارشی می داد برای شهادت، همان اتفاق می افتاد. می گفت این جوری شهید شون، همان جوری شهید می شد و هر چیز دیگری. خدا رفیق هست. کنارت هست. یکی آمد به امام علیه السلام گفتش که آقا این فک و فامیله ما دونه دونه دارند می میرند. من ترس برم داشته. چیکار کنم؟ حضرت فرمود چی می ترسی بمیری؟ گفت: آره. گفت: این دعا را بخوان. این دعا در مفاتیح هم هست. برای خودتان همه کس می خواهید بخوانید. آقا این خواند دعا را خوند. امام سال ها بعد شهید شد. امام بعدی آمد سال ها بعد رفت آن هم شهید شد رفت. امام بعدی آمد، آن هم رفت. این چهارمین امام را دید. دیگر پیر پیر و دروداغون، خیلی. آمد به امام گفت: آقا من همه کسم مردند، من زنده ام تنها ماندم دیگر. دیگر از این ور ترس برم داشته. از تنهایی دیگر اینجا هیچ کس نمانده. چیکار کنم؟ چهارمین امام بهش گفتش که دعا را قطع کن. چقدر می خواهی زنده باشی اینجا. برو آن طرف یه استراحت کنی. بس است اینجا، چه خبر اینجا باشی، اینجا. برو دیگر راحت آنجا بهشت منتظرت هست. چی می خواهی اینجا ایستادی اینجا. دعایش را قطع کرد به رحمت خدا رفت. رفت. تمام شد. خدا اینجوری هست. می گوید چیه. شما وسط آتیش هم باشی، خدا اجازه نده خبری نیست. من در جبهه خدا را شاهد می گیرم والله قسم اگر یه ذره مبالغه کنم، تیرهای دشمن را می دیدم که هر وقت به بچه ها نزدیک می شد، مسیرش عوض می شد اینور اون ور می رفت. یه بار یه رفیق خیلی اهل حالی داشتیم. بهش گفتم: علی تو هم دیدی اینها را. گفت: بابا عراقی من را گرفت همچین زد زمین، انداختم روی زمین در خاکریز یه دونه خشاب در صورتم خالی کرد. سی تا گلوله. به من می گفت: گلوله ها اینجوری می شدند. یه دونه اش هم بهم نخورد. گفت: من همینجوری هاج واج نگاه می کردم این لوله در صورت من هست، سی تا گلوله. گفت یه خشاب را خال کرد در صورتم. نمی شود.

من رفیق داشتم عراقی ها گرفتنش، یه تیر خلاص به او زدند. تیر خلاص می دانید یعنی چی؟ یعنی این باید بمیرد. دو تا از رفیقهام اینجوری بودند. یکی به مخش زدند، همینجا. خب باید بزنند این باید بمیرد دیگر. کلت هم بزنی، می میرد. یکی هم در گلویش زدند. هر دوشون هم زنده اند الان.

امتحانتان می کنید با ترس، بمباران، موشک بارون، نمی دونم جنگ زمینی هست نمی دونم مسائل دیگر است. اینها. امتحانتان می کنیم. حیوان هست نمی دونم تاریکی هست. هر چی.

آخرش آن فرمول را می دهد که چی؟ «وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ* الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» در این جنگ احزاب همه محاصره کرده بودند دیگر، یعنی اصلا نفس در سینه افراد حبس بود. نفس حبس بود. یک غول بیابانی هم مثل عمر بن عبدود پرید با اسب، از خندق پرید، رجزخونی، کی می آید با من بجنگد؟ یه غولی بود. پیغمبر به هر کسی گفت، گفتند: یا رسول الله ما، ما معذوریم، ببخش ما نه. ما اگر برویم یعنی تمام کار. اگر برویم تمام است. امیرالمومنین فرستاد. رفت سرش را برید آمد. حالا داستانش که چه جوری امیرالمومنین را زد زمین و چیکارش کرد و اینها بماند. امیرالمومنین، قد امیرالمومنین خیلی کوچک بودند. امیرالمؤمنین خیلی بزرگ هم نبود. رفت زد کشتش، آمد. خدا ببین چی می گوید؟ می فرماید که « زَاغَتِ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ » قلبم آمد توی. دهنم دیدید! قرآن می گوید شما چشمایتان داشت از حدقه در می آمد، قلبتان توی دهنتان بود از ترس شماها. خب بعدش چی؟ «هُنَالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ» اینجوری مومنین امتحان می شوند. امتحانتان می کنیم، ببینیم چی می گوید. اصحاب پیغمبر، پیغمبر وسط شان هست، کربلا خب آن محاصره کربلا را هم شما ببینید داستان کربلا یعنی هشتاد و چهار تا زن و بچه، هفتاد تا مرد، بی آب، چند روز تشنگی و بی آبی و محاصره سی هزار آدم خب داستان چیه؟ شب عاشورا همه دارند شوخی می کنند. شب عاشورا شب شوخی شان است. اینجا خدا آزمایش می گیرد. اینجا خدا آزمایش می گیرد. ترس، ذکرت را بگو، دعایت را بخوان، حرزت را بخوان، خیالت هم راحت. اگر خدا تقدیر کرد تمام اجلت. او می خواهد ببردت پیش خودش. هرکس را برد مال خودش هست. ما مال خداییم، نه زن مان مال ماست، نه بچه مان، نه مال اینها هستیم. ما مال خدایم. مالکیت ما با خداست. اینهایی که ما در زمین می بینیم اینها ملکیت اعتباری هست. ملکیت حقیقی که نیستش که. بچه ام شوهرم زنم نمی دونم دوستم خواهرم برادرم اینها ملکیت های اعتباری هست. آنها مال بخش حیوانی و زمینی هست. تو حقیقتا مال خدای. خودت. تمام شد. من مال خدا هستم. همه، زنمم مال خداست بچه ام مال خداست. ما که دیگر اختیار همه چی را نداریم. امانتی دست هم هست. امانتی پیش همه هستیم. ولی همه مان مال خدایم و این آرامش خیلی خوبی می دهد که ما بی صاحب نیستیم بی مولا نیستیم بی کس نیستیم بی پناه نیستیم بی حامی نیستیم. در حالی که ما یه زمانی در دوران دفاع مقدس بدترین وضعیتی که در تاریخ بشریت برای کسی نوشته شده، ما داشتیم. سال پنجاه و هفت تاریخ را بخوانید یه جایی یه همچین چیزی وجود داشته یا نه! که یه کشور ضعیف بی پول فقیری که صنعت ندارد امکانات ندارد هیچی دست خالی، فقط یه نفر را دارد، آن هم خداست اهل بیت را دارد. چون امامش و رهبرش ولیّ الله بود. ولیّ الله بود. یه همچون شخصیت کم نظیری که از بسیاری از انبیا بزرگ تر بود آن ولیّ ما بود. مثل الان که رهبرمان هم یه ولیّ الله بسیار باعظمت و بی نظیر هست. بی نظیر که تمام توطئه ها فتنه ها بلاهایی که ما اصلا خبر نداریم ازش، این یه نفر همه را برطرف می کند. دیدید که تمام این وحشی ها می گویند ایشان نقشه های چند ساله ما را با یه سخنرانی نابود می کند برنامه های سال. برای همین جریانی که دوازده سه روزه قرار بوده کشور در این دوازده روز نابود بشود، تجزیه بشود، ده سال روش کار کردن برنامه ریزی کردن که این را درست طراحی کنند. اجرا کردن چی شد؟ کی از ما محافظت کرد؟ ما همه خواب بودیم. فرمانده هایمان اصلی ها و همه را هم زدند کشتن. خب کی آمد وسط از ما دفاع کرد؟ کی دشمن را نابودش کرد؟ له اش کرد؟ ما خدا را داریم. لذا قرآن حالا بعدا هفته های بعد توضیح می دهم قرآن می گوید شما تا وقتی که من را دارید التجاأ، دعا رل دارید نترسید. دعا «الدُّعاءُ سِلاحُ الأنبِياءِ» اسلحه انبیاست. پیامبر فرمود: می خواهید به یه چیزی بگویم که دشمنانتان را نابود کنید رزقتان زیاد شود دشمنانتان را نابود کنید رزقتان زیاد بشود. فرمود: «علیکم بالدعا» «علیکم بالدعا» دعا. ما نداریم این را. ما هی چاره اندیشی های مسخره ای می کنیم بیرونی؛ ولی اینجوری نیست که بنشینیم گریه بکنیم ذکرمان را بخوانیم حرزمان را بخوانیم دعا بکنیم. نه. ولیّ الله نه. ولی الله ارتباط با غیبت دارد. پیغمبر ارتباط با غیب دارد. اولیا الهی ارتباط با غیب دارد. انبیا یه نفره دو نفره با دعا ابرقدرت ها را نابود کردند. فرعون را نابود کردند با دعا. نمرود را نابود کردند با دعا. هشت سال، چهل و شش سال ما کل ابرقدرت ها را فلج شان کردیم با همین محرم و صفر و ماه رمضان مان و گریه هایمان و عزاداری هایمان و دعاهایمان. قدرت داشتیم در مقابل آنها؟ ما ثروت داریم قدرت داریم در مقابل آنها؟ بگذریم.

حالا الان ما خیلی چیزها را داریم دیگر از آنها برتره تا جنبه های مادی. رو هم نکردیم ولی الانش هم ما فقط خدا را می بینیم. اینها هیچی. الان خدا را می بینیم. آقا می گوید: من رزق کشورم را از فاطمیه می روم می گیرم. هر وقت مشکلات کشور به من غلبه می کند زیاد می شود بلند می شوم با بچه های دفتر می روم جمکران مشکل را حل می کنم برمی گردم. خب ما چرا همچین عرضه ای نداریم؟ همه اش ناامیدی همه اش غصه همه اش افکار منفی. حتی ما که داریم دعا می کنیم امید نداریم؛ یعنی می گوییم نمی شود. خدا می گوید: خب اگر نمی شود پس هیچی. موسی در آن وضعیت می گوید می شود و می شود. اصلا ما هم شرایطی نداریم الان. ما کی شرایط بنی اسرائیل را داشتیم؟ کی شرایط آن موقع هشت سال دفاع مقدس و اول انقلاب را داریم؟ ولی آن موقع همه می گفتن می شود و می شد. امام گفت: آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند و هیچ غلطی هم نتوانست بکند. این امام مان هم همین را می گوید. آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند. ملت ایران می دانم ببینید این می دانم را فقط ولیّ الله می تواند بگوید. کسی اصلا هر حرفی بزند از دهنش گنده است اصلا به دهنمان. می گوید می دانم خدا اراده کرده که این ملت را به عالی ترین درجات برساند و می رساند خدا. کمااینکه الان رسانده. در دنیا ببینید پرچم شما کدام تا حالا در سابقه تاریخ بشریت دارید پرچم یه کشور را همه دنیا بگیرند بالا سرشان؟ رهبرش را همه عاشقش بشوند اینجوری؟ کجا شما دارید؟ اینها را خدا دارد به شما نشان می دهد. دارد می گید ببیند اینها را ببین، بفهم، درک کن تا وقتی بخواهی هستم. تا وقتی بخواهی من هستم.

علامه همانی که می گوید من روزها با نور خورشید حرکت نمی کنم که شب نیاز به چراغ داشته باشم، المیزان نوشته چیزی برای ترسیدن وجود ندارد. چیزی برای ترسیدن وجود ندارد. ماییم که خودمان ضعیفیم، می ترسیم از خیلی چیزها، از خیلی چیزها. حالا شما می گویید علامه، خب آن علامه بوده، آن ولیّ خدا بوده. اینها. من بارها قصه اش را تعریف کردم برایتان.

یه فامیلی داشتیم راننده شرکت واحد بود. رحمت الله تعالی. یه راننده معمولی. سوادی هم نداشت که حالا مثلا خیلی تحصیلکرده بود باسواد بود، ولی خدا را داشت، واقعا خدا داشت. خدادار بود. می گفت داشتم مسافرهای امام رضا را می بردم از جاده شمال یه دفعه ماشین، همه آب تمام کرد. تشنه شان بود. گفتم بذار بزنم بغل، برم آب بیاورم برای مسافران. می گفت یه جایی ترمز زدم و از دره رفتم پایین. رفتم پایین. گفتم اینجا شمال بالاخره چشمه ای جایی هست آب باشد. گفت رسیدم دم چشمه، دیدم یه پلنگه نشسته که نمی شد برگردم. گفت: پلنگ من را دید من هم پلنگ را دیدم. گفت منم دبه دستم. گفت: یه پلنگ یه جور بلند شد آماده حمله بهش گفتم: گربه مرتضی علی بنشین آمدم برای زائران امام رضا آب ببرم. گربه آن پلنگ هم نشست. به خدا بگویی می نشیند. گفت: پلنگ نشست. منم همان جلوی پلنگه دوتا دبه ها را آب کردم و بستم و خداحافظی هم کردم باهاش. هیچی آمدیم.

موضوع این هست که تو باید همه چی اینجاست. همه چی اینجاست. ما فقط بحثمان این است. ما اگر مشکل ترس و اضطراب داریم باید با کانون آرامش قدرت پیدا کنی. قلبت را به آن پیوند بده تمام است. اگر مشکلات دیگر داری با همان اسم، صاحب همان اسم قلبت را پیوند بده بعد می بینی که حل هست.

مسئله محجوب بودن ماست که نمی توانیم از اسما الهی و الله و اسمائش استفاده کنیم. این مشکل همه مان است. مشکل بی تابی ها و گریه ها و نمی دونم ناراحتی ها و ترس ها مال خودمان هست.

آزمایشتان می کنم با ترس، دلبستگی هایتان را ببرید سمت خدا، نه شوهرتان و بچه تان و خانه تان و اموالتان را نمی دونم اگر بردی آنجا ترسهایتان همه از بین می رود. همه از بین می رود. تا وقتی که ترس داری خدا ازت می گیرد. می گوید می خواهی چیکار کنی با اینی که الان زدن با موشک رفت به خانه تان، می ایستی. چون یه هنرمند ما یه سلبریتی ما که اصلا اهل این ظواهری که ما داریم نیست، ولی باطن دارد این. نوازنده هم هست، یعنی سلبریتی نوازنده آمده می گوید چی؟ می گوید بیاید مردم ببینید خانه مان اسرائیل زد، فدای کشورم ایران، آدمی هم داریم خیلی ادعای مذهبی بودن معنوی بودن نمی دونم توکل، از این حرفها زیاد می زند، نه. ترس دارم اضطراب می آید سراغش. علی علیه السلام فرمود: هر چی را ترسیدید بروید سمتش بگیریدش. بروید در آغوشش، خودش را از دست می دهد. هیبتش می ریزد. آن هیمنه اش می ریزد. با من بروید به سراغ، با یه خدا با خدا برو تو سراغ دشمن. برو سراغ همان که می ترسی ازش. به جای ترس از این همه عوامل الکی، از یه نفر تو بترس که مبادا رابطه ام باهاش خراب شود. مبادا در عشقش ببازم. مبادا در امتحان عشق شکست بخورم. آن الله است «مَن خافَ اللّه َ» هر که از خدا بترسد «خافَ مِنهُ كُلُّ شَيءٍ» خدا همه چیز را از آن می ترساندد. همه چیز حواسشان به تو هست. ما فقط از یه نفر باید بترسیم مبادا رابطه ما با او خراب شود. در همه تصمیم ها همین است. مبادا مولایمان عشقمان معشوقمان خدایمان اله مان مالک مان از ما رنجیده بشود. این را حواست باشد. خدا حواسش به همه چی تو هستش. حواست به یه نفر باشد.

و الحمدالله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.