جلسه 098 - انسان‌شناسی (تهران)
شماره جلسه
98
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1386
ماه
2
روز
17
متن کامل (خام) ‌ جلسه 098 - انسان‌شناسی (تهران)

بحث شاه طوطی را تمام کردیم. بعضی از ابیات خیلی شیرین هست در کتاب طاقدیس که می توانیم بعنوان مباحث تکمیلی درباره ی خودشناسی و وظایف خودمان از آن استفاده کنیم. کتاب طاقدیس کتابی است که رجبعلی خیاط به آن علاقه داشته کتاب خیلی خوبی هست که انسان همراهش باشد در سفر و اوقاتی که دارد انسان می تواند از آن استفاده کند بسیار آموزنده است. حاوی آیات و روایات بسیار زیاد در باره ی مسائل اخلاقی و عقیدتی و عرفانی خوب و زیادی هست. قسمتی را انتخاب کردم درباره ی درس قبل می خوانم و توضیح می دهم.

یک بحثی ایشان دارند در باره ی حدیث «موتوا قبل ان تموتوا» که فرمودند بمیرید قبل از اینکه شما را بمیرانند. قبلاً هم درباره ی مرگ صحبت کرده بودیم. که ما چند نوع مرگ داریم مرگ سفید، مرگ سبز، مرگ سرخ، مرگ سیاه، پشت سر هر مرگ حیات جدیدی است. یعنی انسان اگر بخواهد به حیات جدید برسد باید اهل این مرگها باشد. بدون مردن حیات و کسب درجه عالی حیات امکان پذیر نیست. کسی می تواند زنده تر بشود که از آن مرحله ای که درش قرار دارد بمیرد. تا به مرحله بالاتر برسد. انسان چون حامل روح خداست. جاودانه هست چون از وجه خودش خداوند در ما دمیده. وجه خدا هم نابود نمی شود.

خداوند از وجه خودش (وجه یعنی جلوه چهره خدا) وقتی که خداوند قبل از این می خواست اولین تجلی را بکند. یعنی در مقام ذات بود. مقام ذات یعنی مقام غیبی که اصلاً هیچ ظهوری مثلاً نداشت. به او می گویند ذات غیب الغیوب مثل اینکه الان من آمدم برای شما مثلاً اولین جلسه هست که آمدم برای شما با ظاهر من و قیافه ی من کاری ندارید شما آمدید از یک چیز غیر مادی استفاده کنید. آن چیز غیر مادی چی است؟ اندیشه. شما برای اندیشه آمدید اینجا. حالا اگر من بیایم اینجا هیچ حرفی نزنم با شما همینطوری بایستم اینجا. پس در مرحله ی غیب هستم. دو ساعت هم اینجا بنشینم می گویند دو ساعت هم رفتیم آن جا نشستیم یک کلمه هم حرف نزد. یعنی ظهور نکرد. تجلی نکرد این مرحله را می گویند ذات یا غیب الغیوب یک اسم دیگر هم دارد به نام هاهوت. که با کملات بحث مان هست مقام چی؟ هاهوت.

بعد که تجلی می کند خوب من مثلاً شروع می کنم حرف می زنم وقتی می خواهم حرف بزنم از کجا شروع می کنم حرف بزنم از مقام علمی و معنوی خودم می خواهم برای شما بگویم. یعنی باید از اینجا تجلی کنم آن وقت که می خواهم تجلی کنم قوس صعود و نزول یادتان هست. قوس صعود و نزول استاد و شاگرد. که استاد اول درکجا تجلی می کند اول در مقام جبروت خودش درمقام اندیشه خودش یعنی اول در نظر می گیرد که چی هست. به دل خودش نگاه می کند بعد آن مقام را چی کار می کند؟ مقام فوق عقل توجه داشته باشید. مقام فوق عقل بعد آن حقیقت خود استاد هست بعد آن چیزی را که می خواهد بگوید. تو کجا می آورد؟ در عقل خودش می آورد ببینید چی می خواهد بگوید. قانون مندش می کند برای شما. مثل الان که من برای شما فرمول می نویسم. استاد تصورش می کند در عالم وهم و خیال خودش. بعد از اینکه تصورش کرد تبدیلش می کند چی؟ تبدیلش می کند به حس یعنی به ماده. یعنی تبدیل می کند به صوت پس یک حقیقتی در دورن استاد وجود دارد که مادی نیست. شما به خاطر ماده نیامده اید اینجا یعنی نیامدید اینجا دو سه ساعت ده سال اینجا بیاید کسی نمی تواند بگوید که شما ده سال رفتید کلاس. چرا 250 گرم به وزن تان اضافه نشد. چون آن چیزی را که می خواهید جذب کنید مادی نیست. آنی که شما می خواهید جذب کنید یک امر غیر مادی و یک امر غیر مجرد هست. وجود هست تأثیرگذار هست. اما ماده نیست. استاد برای اینکه بتواند آن امر غیر مادی را به شما منتقل کند نمی تواند همین طوری منتقل کند. استاد البته برای بعضی از شاگردان می تواند این کار را بکند. بعضی از شاگردان یک سنخیتهایی با استاد دارند که استاد می تواند از طریق عقل به عقل یا خیال به خیال منتقل کند. ولی اکثراً این کار امکان پذیر برای عموم نیست. چون اینطور نیست برای عموم استاد می آید مراحل را طی می کند تا می آید به حس می رساند وقتی صوتش کرد. آن حقیقت را تبدیل می کند به صوت این صوت به چی می رسد؟ به گوش شاگرد می رسد. پس از ماده به ماده وقتی از گوش گرفت صدا را شاگرد عکس را انجام می دهد. از ماده می آورد در خیال و وهم بعد تعقلش می کند آن قانون را درک می کند بعد تبدیل می شود.

و بعد از آن اگر گناه و معصیت و آلودگی در فکر و خیالش نباشد. تمرکز داشته باشد. کم کم بعد از یک مدتی که شاگردی کرد. هی این مسیر را می رود هی شاگرد تجلی می کند هی شاگرد از این طرف می رود بالا. استاد قوس نزول دارد شاگرد قوس صعود دارد. بعد از یک مدت کم کم تبدیل می شود به کی؟ به استاد. این مسیر همین طور دائماً ادامه دارد. خداوند هم همینطور هست این سیر را در خداوند هم داریم. در نظام خلقت هم همین مراتب هست. یعنی همینطوری این قوس نزول از خدا انجام می شود. اولین جلوه ای که خداوند می کند در خودش جلوه می کند و تجلی می کند. خودش را در نظر می گیرد می شود وجه الله یا همان روح یا عقل یا نور محمد خیلی اسم دارد. اگر بخواهیم بگوییم مختلف هست. چند تایش را گفتیم برایتان «دُرَ البیضاء، روح، عقل، قلم و لوح مثل اعلا» اینها اسامی هستند اسم اعظم، و اسماء دیگری که دارد. خوب عین همان قوس که ذکر کردیم. استاد قوس نزولی انجام می دهد و شاگرد قوس صعودی استاد از فوق عقل می آید در عقل بعد می آید در خیال و وهمش آن چرا که در نظر گفته در وهمش تبدیل می کند به صوت. صوت به صورت اطلاعات در اختیار کی قرار می گیرد؟ شاگرد، شاگردی که از نظر ماده و خیال با استاد سنخیت دارد. یعنی اگر مثلاً حتماً ماده تان با ماده ی من سنخیت داشته باشد یعنی چی؟ یعنی من می خواهم با زبان فارسی صحبت کنم، شما باید زبان فارسی را بدانید. و الا ممکن است استاد تجلی حسی بکند به زبان صحبت کند و تبدیل بصوت کند اما شاگرد چی کار کند؟ شاگرد در مقام حس با استاد سنخیت نداشته باشد مثلاً انگلیسی می فهمد یا ترکی، یا عربی، اینجا دیگر مشکل پیش می آید و نمی شود آن سیر انجام شود.

برای همین نقش زبان فوق العاده مهم هست زبان و تحصیلات خیلی مهم هست که شاگرد چقدر تحصیلات دارد چه زبانی بلد هست چه سیری بلد است چقدر عقلانتی دارد چقدر از دست خیال نجات پیدا کرده چقدر تمرکز دارد سر کلاس حواسش پرت نمی شود. طهارت چقدر دارد اینها همه مهم است. عین این همین طوری می شود. خداوند می آید وجه خودش را خلقمی کند این وجه عوالم مختلف از آن خلق می شود که عالم عقل هست. یا جبروت. عالم برزخ یا همان ملکوت و ناسوت که همان فراموش خانه یا دنیا یا طبیعت این وجه وقتی می آید از طریق نطفه قوس نزول را انجام می دهد به مع تعلق می گیرد. آن موقعی که این وجه می آید اینجا تعلق می گیرد. این وجه آنجا بدن که ندارد استاد وقتی صحبت می کند و علومی را یا معارفی را به شما یاد می دهد آن معارف و اطلاعاتی که دارد به شما منتقل می کند.

به قلب شما می آید رنگ که ندارد و زن ندارد حجم ندارد بو ندارد بدن ندارد و هیچ چیز ندارد درست است برای همین هم شما بعد از ده سال درس خواندن بر وزن شما اضافه نمی شود. آنی که به شما منتقل می کند حقیقتی یا آن حقیقت ماده نیست خوب این وجه وقتی می اید اینجا به نطفه ها که تعلق می گیرد. بدن دار می شود بعضی از بدنها مذکر بعضی مؤنث می شوند. وجه یک حقیقت ثابت است که نه زن است نه مرد است. اینجا هست که ما زن و مرد می شویم. جنس پیدا می کنیم. بعضی زن می شویم بعضی مرد. اینجا که مدتی در دنیا هستیم بعد از اینکه در دنیا قرار گرفتیم ادامه ی قوس را باید طی کنیم. باید از دنیا خارج شویم. حالا از دنیا که می خواهیم خارج شویم یعنی می میریم.

می خواهم حدیث را معنی کنم برایتان، می خواهیم بمیریم، از این مرحله می خواهیم در بیاییم برویم مرحله ی بعد اینجا که ما می میریم. وجه که آمده که نمیرد. چی می میرد بدن می میرد جنبه ی مادی ما می میرد. خودمان که همان وجه هستیم که قبل از اینکه بیاییم اینجا نه زن و نه مرد بوده. با یک بدن جدید که همان بدن برزخی هست که شبها شما دارید درخواب با آن این طرف و آن طرف می روید. بدن مثالی شما با آن بدن مسیر را تا ملکوت که عالم مثال هست ادامه می دهد. خوب اینجا که خواستید بمیرید چند مرحله طی کردید. اول که می خواست این نفس بیاید وجه صورت بگیرد. وجه آمد به چی صورت گرفت به نطفه صورت گرفت. درست است. نطفه چی بود؟ جماد بود.

بعد وقتی می خواست از نطفه شروع کند به رشد، باید چی کارش می کرد، باید از جماد بودن در می آورد آن را، تبدیلش می کرد به نبات. پس مرگ جمادی به آن داد. از حالت جماد بودن خارج شد جماد بودن را ترک کرد آمد سراغ نبات شدن حالت رشد پیدا کرد تا آمد بدنیا. کم کم حس های حیوانی پیدا کرد. پس این نباتی هم مرد شدف حیوان حیوان همینطوری رشد می کند می آید بالا. یعنی همان کودک، تا ذهن تشکیل می دهد حس های دیگر بدست می آورد تا کم کم بعد از ذهن عقل پیدا می کند و بعد از آن فوق عقل پیدا می کند پس وقتی حقیقتهای عقلانی پیدا می کند.

حقیقت حیوانی اش را رها میکند به فرشته ای می رسد یعنی یک جنبه ی فرشته ای پیدا می کند که عقلانیت دارد. بعد از اینکه عاشق شدی حس های بی نهایتی می آید سراغت. بینهایت طلبی حقیقی. یعنی یادش می آید کجا بوده و باید به کجا برگردد چی فعال می شود ؟ فوق عقل. پس از این حالت می میرد. می رسد به این حالت این حالت را اصطلاحاً مرگ می گویند. پس ما موقعی که می خواهیم، بمیریم بدن را که مظهر طبیعت، ناسوت، دنیا هست رهایش می کنیم. می رویم در مرحله ی بهتر مثل خواب دیگر شما شبها می خوابید. شما روز که می خواهید کاری بکنید محدود هستید خیلی جاها نمی توانید بروید. اگر می خواهید قدرت بیشتری پیدا کنید و یک حیات بالاتر شب که می خوابید از این حالت می میرید.

قرآن می فرماید: «الله یتوّفی الانفس حین موتها». شما می میرید شب در خواب بعد با بدن جدید تان می روید خواب می بینید. می روید این طرف و آن طرف می بینید خیلی آزادید در خواب یک لحظه کربلا، مکه، حضرت عبدالعظیم، یک لحظه خانه تان هستی آن مرگ به نفعت شد. آن مرگ به تو قدرت داد. کمال داد این مرگ، مرگ قشنگی بود مرگ مبارکی بود پس به انبساط بیشتری رسیدی. دقت کنید به اصطلاحاتی که گفته می شود یعنی شما با این مردن به انبساط می رسید. به قدرت می رسید به صحه می رسید. صحه ی وجودی پیدا می کنید یک رشد پیدا می کنید این به نفع تان هست.

لذا خیلی وقتها در طبیعت به خیلی از آرزوهایتان نرسیدید، اما در خواب به آن می رسی. می گوید چقدر خوب بود. صبح که بلند شوی می گویی کاش این خواب حقیقی بود کاش ادامه پیدا می کرد. این وضعیتی بوده که تو در آنجا به انبساط و قدرت و خیلی چیزهای دیگر رسیدی مثلاً فرض بفرمایید در خواب خیلی راحت پرواز می کنی. هر وقت اراده می کنید مثلاً میلیونها کیلومتر فضا می گیری می روید این طرف و آن طرف، حتی گاهی وقتها شما شاید آسمان اول را طی کنید آسمان دوم را طی کنید آسمان سوم را طی کنید آسمانهای دیگر بروید. فرشته ها را ببینید. فضاهای بهشتی را ببینید. بهشت را ملاحظه کنید و جهنم را ببینید. خوی این خیلی لذت دارد که انبساط پیدا کند. یعنی از آن محدودیتی که داشته که مثلاً الان اگر می خواست برود خانه اش سر خیابان بایستد ماشین سوارش بکند یا نه. بعضی وقتها هم آدم پشیمان می شود. می گوید اصلاً پیاده می روم. ولی در خواب هر جا دلت می خواهد می روی بوسیله چه چیزی توانستی این خواب را ببینید با مردن. یعنی اگر نمی مردی و نمی خوابیدی دست از بدنت بر نمی داشتی به آن بدن نمی رسیدی شما زمانی می توانی با بدن برزخی ات این طرف و آن طرف بروی که دست از این بدنت برداری. برای دست برداشتن از این بدنت باید رهایش کنی یا بخوابی و یا یکی با ماشین یا چیزی به سرت بزند تو بی هوش شوی و به کما بروی. یا یک بی هوشی به تو بدهند تا رها کنی این بدن را وقتی رها کردی می بینی آزاد شدی می بینی مسیر را خیلی با سرعت وقدرت طی می کنی. اینها را مرگهای طبیعی می گویند. بعضی ها هستند اختیاری مرگ برای خودشان ایجاد می کنند مثل خواب، خوابهای مغناطیسی، هیپنوتیزم و چیزهای دیگر از این قبیل. و شخصی را از این بدنش یک مدت راحت می کنند. که بعد راحت می تواند برود و این طرف و آن طرف گذشته و آینده را سیر کند. پس این معنای مرگ را یاد بگیریم. که این مرگ خیلی قشنگ است حالا می خواهیم درباره فرمایش حضرت می فرمایند: «موتوا قبل ان تموتوا» یک مقدار کار کنیم. که این مرگ چی هست. اگر فرصت کردم مرگهای سفید و سبز و سرخ و سیاه را یک مقدار توضیح می دهم تا شناخت بیشتری از خودمان پیدا کنیم.

مواد مخدر هم همین طور است. انسان را از بدنش در می آورد و رها می کند و این رها کردن بدن باعث آن حالت می شود ولی آن به مرور زمان روح را خواب می کند و یک امر خیالی است. مثل خواب نیست. حالا حضرت می فرمایند: قبل از این که بمیرید و ملک الموت جان شما را بگیرد یعنی خودت را از بدنت جدا کن و دیگر بمیری و بدن را رها کنی. پس مردن چیز سختی نیست و بد هم نیست ما این تجربه را هر شب در خواب داریم. می رویم و بر می گردیم بعضی ها در بیداری هم این حس به آنها دست می دهد. می گویند ما خوابیدیم می بینیم از بدن مان فاصله گرفتیم بدن را گذاشته ایم زمین و از بالا داریم نگاه می کنیم. خیلی ها می ترسند، نترسید اگر نترسید خوب است و رها کنید این بدن را شاید که جاهای خوبی هم ببرد شما را و سیر کنید.

این معنای مرگ هست. یعنی دل از تعلق به جماد و نبات و مسائل حیوانی در بیاید. یعنی از کمالات حسی و خیالی وهمی حتی از کمالات عقلی بیرون بیا. و کنده شو. شما مثلاً گاهی وقتها می خواهید بروید مشهد و یا کسی به شما می گوید برویم کربلان یا عمره بعد می گویی درس دارم.

بعد تعلق به درس این هست که می گویی با چند نفر رقابت دارم می خواهم یک نمره 20 بگیرم. بعد یک دفعه می بینی دلت نمی آید. نروی کربلا. مکه بعد می گویی به جهنم 17بگیرم. همین که کنده شوی. از کدام کمال کنده شوی؟ از تعلق می کنی از معشوق عقلانی. یعنی اطلاعات، علم، تحصیلات یا یک معشوقی وهمی. که مثلاً من 20 بگیرم به من می گویند شاگرد اول. شاگرد ممتاز این بزرگ شدن و به به و چه چه دیگران دارد. می گویی من از این کنده می شوم وقتی از این تعلق کنده شدی یک کمال وهمی کنده می شوی. بعد می روی زیارت می بینی بزرگ شدی. یعنی یک حیات جدید پیدا می کنی در زیارت آن را رها کردی می آیی در یک حیات جدید ولی یک موقعی هست می گویی نه زیارت نمی خواهم بروم با اینکه خیلی دوست دارم دلم برای امام رضا تنگ شده دلم برای مکه تنگ شده برای کربلا تنگ شده برای آن کسی که می خواهم زیارت کنم دلم تنگ شده نمی روی می نشینی درست را می خوانی نتیجه هم می گیری ولی محصولش بزرگ شدن نیست.

شما چون به حیات جدید نمی رسی بعد از یک مدت احساس می کنی در زندان هستی. حبس شدی دلمرده شدی. چون نمردی حیات جدید هم پیدا نمی کنی. چون از یک شهوت عقلی دست برنداشتی به یک معشوق فوق عقلی راه پیدا نکردی با اینکه می بینی شاگرد اول هستی شاگرد ممتاز هستی ولی به خودت نگاه می کنی می بینی هیچ وقت شاد نیستی از خودت لذتی نمی بری چون تو احتیاج داری دائماً به حیات بالاتر. یا مثلاً در داستان پوریای ولی، پهلوان وقتی وارد مسجد می شود پیرزنی به او میگوید که تو دعا کن که پسر من به فلانی غلبه کند می گوید کی می گوید پوریای ولی مسابقه دارد. اگر برنده نشود چنین می شود و چنان. حالا پوریای ولی باید بین مرگ و حیات جدید و حیات الان یکی را انتخاب کند خوب اگر بخواهد به یک حیات بالاتر و فوق وهمی برسد یعنی یک حقیقتی گیرش بیاید باید دست از مشهوت برنده شدن و قهرمانی بردارد. خوب این هم سخت است چرا؟ چون مرگ هست. مثل مرگ و جان کندن است مثل مرگ فشار دارد ولی به کجا فشار می آید به طبیعت فشار می آید نه فطرت. پوریا حیات انسانی را انتخاب می کند. مثل حرّ. به محض اینکه آن را انتخاب می کند تا می خورد زمین، می زند خودش را زمین، یک دفعه چشمهایش باز می شود و مکاشفات شروع می شود. حقیقتی گیرش می آید که دیگران متوجه آن حقیقت نیستند.

یک دانش آموز لوس که حتماً باید در مدرسه غیر انتفاعی درس بخواند و با چند نفر رقابت کند همه اش با هم 19 و20 بازی دارند مثلاً موقع امتحان، اگر پدر یا مادر مریض شوند یا برای خواهرش اتفاقی بیافتد بگوید بیا کمکم کن می گوید من نمی توانم امتحان دارم کلاً عاطفه اش را از دست می دهد. چون تعلق به شهوت علمی دارد. بعضی ها همینطوری شاگرد اول هستند شاگرد اولی که دیگران را له می کنند حتی لباس خودش را نمی شوید اتو نمی کشد. همه را باید مادر انجام دهد. می گوید من شاگرد اول هستم دانشجو یا دکتر و مهندس هستم. نمی داند که این دکتر و مهندس اگر قرار بود درست به وظیفه اش عمل کند شاید این را به دست نمی آورد. حالا هم که بدست آورده قیمتی ندارد. ولی یک موقعی می بینی می گذرد از این، می گوید حالا اگر این دفعه رد شدم آخر ترم جبران می کنم می روم کمک مادرم به محض اینکه مرگ را تحمل می کند. این مردن است برای او ولی می رود سراغ مادر و خواهر. رها که می کند می بینی که فردا که می رود سر جلسه ی امتحان بهتر از بقیه امتحان می دهد.

اینکه من عرض می کنم قبل از مطالعه 67 بار یا سلطان بگویید. 67 یا سلطان یعنی مردن یعنی شما تمرکز می گیری از طبیعت خارج می شوی به خداوند میگویی که من هیچی بلد نیستم. خودم از خودم هیچ توانی ندارم حول و قه مال کی است؟ مال تو وقتی به خدا می گویی تو به من سلطنت بده می روی سر جلسه امتحان می بینی که چقدر قشنگ مطالب یادت است وقتی سر جلسه 18 یا حی می گویی تمام مطالب زنده می شود. این مردن و حیاتها مراتب دارد پس بستگی به این هست که چقدر حاضری مرگ تحمل کنی هر چقدر قادر به تحمل مرگ باشی حیات جدید پیدا می کنی حیاتهای جدید ما الان مثلاً پیرمرد و یا پیرزن داریم که سوادی زیادی ندارند ولی وقتی با تو حرف می زنند تو فکر می کنی یک دانشمند دارد با تو حرف می زند.

علامه طباطبائی «ره» می فرمایند: من یک مطلب مهم علمی داشتم که در این مطلب مهم علمی مانده بودم خیلی می خواستم این مطلب را بفهمم توسل کردم بعد رفتم حمام یک دلاکی بود در حین کیسه کشیدن حرف می زد با ما. بعد دیدم این دارد همان چیزهایی که جواب سوال من هست جواب می دهد علامه می گفت: خدا قربانت بروم از زبان چه کسی جواب سوالات ما را می دهی. می بینی این آدم که اینطوری درک می کند. وقتی با تو حرف می زند می بینی تعداد مرگ بیشتری را تحمل کرده روزه مستحبی گرفته روزه مرگ سفید هست بعد به نفس هی هر بار که دلش خواسته نخورده.

پشت سر هر مرگی هم حیات هست. یک حیات یا اطلاعاتی. یک فهمی، یک زیبایی، یک معنویتی، یک روشنایی گیرش می آید. برای همین دقت کردید ماه رمضان که روزه می گیرد حین افطار یک نشاطی و انبساط و شادی دارید که از نوع شادی های دنیایی نیست نگاهش می کنی حتی اینقدر لذت بخش هست که گاهی وقتها عزا می گیری می دانی که من الان اگر سر سفره بنشینم افطارم را باز کنم این صفا از بین می رود. دوست داری ادامه اش بدهی برای همین بعضی ها بعد از عید فطر هم چند روزی را روزه می گیرند. از طریق این مرگ دارد جذب می کند. یک رفیقی داریم پنجم ابتدایی است اگر دعوتش کنم یک روز بیاید برای شما صحبت کند فکر می کنید این یک آیت الله و یا پروفسور هست بقدری عقلانیتش قوی هست که نگو. یعنی اگر بخواهد یک جایی سخنرانی کند خیلی وقتها ما با هم می رویم این طرف و آن طرف هیچ کس نمی فهمد که این بنا هست.

بنایی کار سختی هست خیلی وقتها من می روم سر زمین به او سر می زنم بعد می گویم من الان از قم آمده ام ناهار داری لو می رود که روزه هست. ناهار می آورد ولی خودش روزه هست. مثلاً مقید هست دوشنبه چهارشنبه روزه بگیرد. برای همین هم می خواهد حرف بزند یا فکر کند چیزهایی می فهمد که صدتا استاد دانشگاه و پروفسور هم نمی فهمند.

دل از این دیوار خاکی کن جدا نصب کن بر طاق جان مجتبی

این قاعده ی مرگ است. یعنی به محض اینکه دل از جان خاکی کنده می شود دل می چسبد به کجا؟ به محض اینکه مرد قدرت و انبساط و سرعت می گیرد به کجا نصب می شود به طاق جان مجتبی.

چیست کندن، دل از این دیوار و خاک کردنش ز آلایش تن صاف و پاک

حالا شاید بگویید کی دل از آلایش پاک می شود؟

آدمی چون مُرد و جسمش خاک شد چونکه مردی دل ز تن مهجور گشت

آیینه ی دل از ره تن دور گشت

این کدام مرگ هست؟ مرگ طبیعی.

تن شود کی خاک ای مرد سلیم چون نماند بهر تن امید و بیم

قرآن می فرماید: «کلّ شی هالک» یعنی می میرد. به مفهوم مرگ که گفتم توجه کنید. الا چی؟ وجه. وجه نمی میرد. آنی که با تو آمده و در تو هست. با تو همراه هست روح خدا یا نفخه ی الهی یا همان جان آسمانی تو مرگ ندارد. یادت باشد تو مرگ نداری. جاودانه هستی. مرگ را ما به کجا می گوییم؟ مرگ را به جنبه ی ناسوتی خودمان وارد می کنیم. یعنی تعلقاتی که غیر از تعلق فوق عقلی هست تعلقات عقلی، وهمی، خیالی. تعلقات ملکوتی یا تعلقات جسمی و حسی هر چی به اینها مردن بدهی آنجان افزون می شود. حالا مطلب می رسد به یک جای زیبا دقت کنید.

مردن آن نبود که تن بی جان شود چار سوی این بدن ویران شود

دارد می گوید این مردنی هست که ما در این دنیا انتخابش می کنیم هر روز هر لحظه ساعت انتخاب می کنیم.

خاک گشتن آن نباشد ای پسر کُاُفتد از اعضایت جدا از یکدیگر

که اعضای بدنت بیفتد و بگوییم خاک شد. این مردن، مردن طبیعی هست. جبری. به سراغ همه می آید. مردن چی؟ مردن این هست. می خواهد توضیح دهد قواعد مردن را:

آن بود کین جسم محنت کش تو بی بها باشد چو خاکی پیش تو

این می شود مردن. یعنی تعلقات این چنینی بی بها شود. بدن و تعلقات بدنی بی بها شود. اگر بی بها شود انسان چقدر زنده می شود. برایتان توضیح می دهم. درحال حاضر من که یک مشاور هستم در جامعه ی ما دارد اتفاق می افتد 95 درصد طلاقهای ما وهمی و خیالی هستند. یعنی منشأ، عقلی ندارند طلاقهایی که الان اتفاق می افتد با این رشد وحشتناک در مقابل 16 درصد ازدواج و 40 درصد طلاق، رشد طلاق را می گویم با چنین شدتی وقتی از جلو نگاه می کنی به زندگی ایشان همه اش وهمی و خیالی هست. من، تو. من این را گفتم تو این را گفتی. این کار را کرد همه اش وهمی هست یعنی جنبه ی عقلانی ندارد. یعنی یک مشاور تأیید کند که طلاق باید گرفت ما صد نفر مراجعه کننده داریم به ندرت می توانیم بگوییم برو طلاق بگیر چون همه ی آن فکرهایی که دارد می کند که من بخاطرش باید طلاق بگیرم وهمی هست.

یک خانمی رفته به شوهرش گفته من تحمل ندارم جلوی خواهرهایم، جاری ام ماشین مان پراید باشد آبروی مان می رود. همه ماکسیما و پژو دارند ما هم عوض کنیم. شوهر می گوید من ندارم گرفتارم نمی شود خانم می گوید برو عوضش کن. خانم درخواست طلاق داده. شما به محض اینکه بخاطر این تعلقات غصه می خوری له می شوی در واقع می میری و خودت را می کشی کدام خودت را؟ نفخه را دفنش میکنی دیگر از لذت می افتی. می گویند مؤمن دائماً شاد است برای این هست که مؤمن تعلقش کم هست.

سر کارت دعوت، به من کارت دعوت ندادند، در عروسی، از من عکس نینداختند از من فیلم برداری نکردند. یا رفته برای من یک النگو خریده مثل حلبی. یا این دهاتی است وقتی تو دلت گیر اینهاست داری اعصاب و روانت در گیر این طور مسائل می کنی داری حیات پیدا می کنی مرگ و حیات دوطرفه است شما هر بار نفخه ی الهی را می کشی به یک حیات جدید می رسی. هر کدام از این دو تا را بکشی پشتش حیات جدیدی پیدا میکنی. قاعده مردن پشتش حیات هست. وقتی نفخه ی الهی را می کشی حیات حیوانی پیدا می کنی. یعنی در جهنم بودن قوی تر می شوی. حیات جهنمی بیشتری پیدا میکنی. برای همین حضرت زهرا «سلام الله علیها» می فرمایند: بعضی از شما ها 300 هزار سال طول می کشد تا مورد شفاعت ما قرار بگیرید. خوب یعنی تو سیصد هزار سال حیات جهنمی ساختی برای خودت باید نوبت حیات جهنمی ات بگذرد. بعد شفاعت می شوی. این دوران حیات را خودت برای خودت ساختی. این فرمول یادتان نرود این قاعده دو طرفه است وقتی تعلق داری غصه می خوری و ناراحتی، اعصابت خورد می شود خلاصه احساس کوچکی می کنی مثلاً شدی 18 دیگری بیست شده آن کنکور قبول شده تو نشدی آن یک ماشین مدل بالا خریده تو نمی توانی بخری. آن لباس قشنگ دارد تو نداری خود حقیقی دارد می میرد.

آن بود کین جسم محنت کش تو بی بها باشد چو خاکی پیش تو

دیده پوشی از زیان و سود آن نَو بَدَت باک از نبود و بود آن

یعنی سود و زیانش برایت مهم نباشد علی «علیه السلام» یکی به ایشان گفت گدا هستم. حضرت فرمود: به او صد تا بدهید. خادم فرمود صد تا چی بدهم طلا یا نقره. حضرت فرمود: دو تا پیش من سنگ هستند می خواهی دره بده می خواهی دینار بده. او تعلق به این چیزها ندارد. این کجا تا مثلاً یک آقایی می خواسته رانندگی یاد بدهد به خانمش. خانم هم زده گلگیر ماشین را له کرده مرد دیگر می ریزد به هم دیگر یادش می رود زنش یک موجود ابدی هست یک الهیتی دارد عشق ابدی کیلو چند است، این حرفها کدام است شروع می کند به داد و بیداد کردن من به زن و شوهر ها می گویم. وقتی می خواهید داد بزنید سر هم شما باید یاد بگیرید بیشتر از دنیا همدیگر را دوست داشته باشید وقتی بیشتر از دنیا همسرش را دوست دارد دیگر در دنیا چیزی ندارد که سرش داد بزند. چون به محض اینکه می خواهی داد بزنی سر همسرت آن لحظه شوهرت را داری از آن چیز کوچکتر می کنی. ببین ارزش دارد یک انسان که حرمتش از کعبه بالاتر هست را بخاطر یک گلگیر ماشین داد بزنی. یا سر بچه ات داد بزنی چرا پارچ را شکستی این یادگار مادرم بود. یا هر چی. یا سی سال است این گلدان خانه ما بوده، بوده که بوده. امتحان همین است. باید بکنی از دلت چون جنبه الهی ندارد. در بحث انسانیت قیمتی ندارد. کنده باید شوی. گاهی وقتها باید از ماده به ماده برویم. این مرگ است دقت کنید. این مرگ همیشه عمودی نیست ما یک مرگی داریم افقی هست از یک ماده به یک ماده قشنگتر باید برویم. آن چی است؟ من الان ماشین دارم مثلاً پیکان هست می خواهم شهرستان بروم ماشین بهتر و امن تری می خواهم ولی دلبسته این پیکان هستم این یادگار برادرم هست و چنین و چنان. شما باید این ماشین را بفروشی و یک ماشین بهتر بخری.

امام صادق «علیه السلام» رفت منزل یکی دید خانه خیلی خراب هست، و سقفش دارد می ریزد حضرت فرمود تو که وضعیت خوبی داری چرا خانه ات را عوض نمی کنی تا خانواده ات در آن راحت تر باشند و بزرگتر و امنیت داشته باشند مرد گفت: یادگاری پدر هست حضرت فرمود: پدرت نادان بود در این خانه زندگی می کرد. تو چرا نادانی کردی. گاهی اوقات انسان تعلقش اینطوری باید بمیرد از این تعلق حالا قدیمی و عتیقه هست. اصلاً من با این انس گرفتم. من آدم می شناسم غیر از بنز سوار نمی شود. بنز یک معنای دیگری دارد حالا مدل قدیمی هست باشد بنز باشد بنز باز به اینطور آدمها می گویند. طرف می گوید من از این ماشین جدید ها خوشم نمی آید اینها سوسول بازی هست. گاهی تعلقات اینطوری هست. مثلاً می گویند این حسینیه دارد خراب می شود باید بگویی دوباره بسازی می گویند نه در و دیوارش اینطوری و غیره.... با این فرش را بفروشد یک فرش جدید بخرد. از بین دارد می رود. قبول نمی کند. امام فرمود تعلق بیک تسبیح یا کتاب هم بد هست. گاهی وقتها لباس مقدس پیدا می کند تعلق. مثلاً بعضی علماء میکروفن آمده بود از آن استفاده نمی کردند. می گفتند این اجنبی نباید استفاده کرد.

یعنی حواست باید باشد که ما خیلی وقتها باید کنده شویم از این چیزها کاملاً باید به هیچ چیز عادت نکنیم و وابسته نشویم. گاهی وقتها مرگ به ترک بودن هست گاهی وقتها می گوییم ما ترکها اگر این کار را کنیم به ترک بودن مان لطمه می خورد یا ما لرها به غیرت مان بر می خورد غرور مان قبول نمی کند. پا رو غرورم می خواهم بگذارم. این چه تعلقی هست پا رو غرورت بگذار. تعلق کار را خراب می کند یک دختری آمده بود مشاوره می گفت من به یک پسری علاقه دارم نمی دانم به آن چه بگویم آن هم نمی داند دوستش دارم. و از این که آن نمی داند من دوستش دارم غرورم لکه دار شده گفتم این غرور نیست لکه دار هم شده که شده برو جلو و این کارها را انجام بده گفت: نه. اگر زن گرفت چه کار می کنی؟

باید به آن بفهمانی که دوستش داری بعد به پسر می گویی آن دختر علاقه به تو دارد پسر می گوید اگر می دانستم که او به من علاقه دارد با او ازدواج می کردم. من اصلاً فکر نمی کردم او علاقه ای به من داشته باشد. اینها بد هست. انسان هیچ نوع تعلقی خوب نیست نگه دارد. من مثال متنوع می زنم تا آزاد شویم از این قضایا.

اگر صد جلسه من این یک بیت را توضیح دهم جا دارد. یعنی من می توانم صد جلسه بدون تکراری بودن تازه تازه صحبت کنم با مثالهای کاربردی.

دیده پوشی از زیان و سود آن نَبوَدت باک از نبود و بود آن

حضرت رضا «علیه السلام» می فرمایند: پستی کسی است که چیزی دارد که او را از خدا غافل کند عزیزم هر چیزی که نمی گذارد تو با خدا رفیق شوی و انس بگیری و لو مقدس ترین چیزها پستی.

دیده ی دل را نیندازی بر آن آینه ی را نپردازی از آن

چشم دلت را به آن نندازی. آدمهای حیات دار خوب می فهمند. من یک باجناقی دارم یک برادرش شهید شد. بعد داداش دومش عقد کرد در عملیات والفجر هشت شیمیایی شد. آورده بودنش بیمارستان باجناق ما رفته بود بیمارستان سر بزند به آقا مهدی که شیمیایی شده بود مادرش یک پیرزن فوق العاده دوست داشتنی و نورانی هست.

خانم من گفت من نشسته بودم کنار مادر. تلفن زنگ زد. و گفتند مهدی شهید شد. مادر گفت آخ مهدی هم شهید شد بعد مادر بلافاصله گفت استغفرالله خدایا من را ببخش. مادر داریم چهار بچه اش شهید شده و به بچه پنجم می گوید تو هم برو من نمی توانم فردای قیامت جواب زهرا «سلام الله علیها» و زینب «سلام الله علیها» را بدهم اصل عشق شان حق تعالی هست. آزاد و بزرگ هستند. حالا اگر ما برای همسر و یا فرزند مان اتفاقی بیافتد. روی نماز مان و روزه مان اثر می گذارد. این پستی هست. تو تعلقی داری که نمی گذارد با معشوق اصلی ات ارتباط برقرار کنی. خانمها این را خوب می فهمند. وقتی همسرتان به یک چیزی که قیمت ندارد ارزش ندارد توجه می کند شما را فراموش می کند شما می گویی این ارزشش بیشتر است یا من. این اصلاً فدای سرت. آدمهای این را می فهمند. وقتی یکی سرت داد می زند. برای چی داد می زند سرت؟ آن چیز را دقت کن بعد نگاه کن بگو حالا این داد زدن برای چی هست؟ ما منطقاً می فهمیم. آمدی خانه به بچه گفتی دست به تلویزیون نزنی. بعد رفته دست زده خراب شده. بعد از تو پنهان می کند بعد تو سر در می آوری بچه ترس دارد که تو داد می زنی سرش. ولی تو این کار را نمی کنی و از قول می گیری که دیگر این کار را نکند. ولی می بیند قیمتی که برای بچه قائل هستی بیش از این وسیله هست. بچه برایش شیرین و جذب هست این کار، کار قشنگی است.

مادر وهب وقتی سر بچه اش را می برند. خیلی حرف هست که سر بچه را ببرند. جلوی مادر بیاندازند و او سر را پرت کند آن طرف و بگوید من چیزی را که در راه خدا دادم پس نمی گیرم. البته عاطفه را نشان می دهد سر را بر می دارد می بوسد. حضرت زینب «سلام الله علیها» را نگاه کنید ببین چه هدیه های خوبی داده و بعد می فرماید اینها را از من بپذیر. آدم زشت است وقتی هدیه می دهد به کسی چشمش دنبالش باشد.

اگر خدا یک دفعه یک چیزی را از تو گرفت، می فرماید چیزی را که من خودم بتو دادم به من برگردان برای اینکه عاشق شوی ببینم چیزی که خودم به تو دادم می دهی؟ مثل مادر و پدر که پول به بچه می دهند و بچه جمع می کند روز پدر و مادر هدیه می خرد. پولش را از کجا آورده از خود پدر و مادر گرفته.

می فرماید من خودم این بچه را بتو دادم. تو که بیشتر از من آن را دوست نداری که اعصابت خرد شده که چرا بچه مُرد. عاطفه را هم خودم به تو دادم عاطفه همه مادر و پدرهای دنیا را هم خودم به دادم. بعد اگر گرفته شد غرغر نکن. نگاه نکن رسول خدا «صلی الله علیه و آله» می فرماید: به امت من چیزی داده شده که به امتهای قبل داده شده آن چیز چی است؟ وقتی دچار مصیبت می شوند فقط معشوق شان را یاد می کنند. «انا لله و انا الیه راجعون» آدم دیگر یک حیات جدید پیدا می کند وقتی چیزی را از شما می گیرند مریض شدی، پایت شکست شکر خدا ماشین تصادف کرد بلافاصله از آن برای عشقت استفاده کن. نه برای له شدن اعصابت و مردن.

حیات بگیر. وقتی آدم می تواند حیات بگیرد از حادثه چرا مرگ بگیرد و بمیرد. حیف نیست بمیرم. خوب زنده می شویم. از آن حیات می گیریم. حالا که گرفتنش خیلی جالب است اگر مصیبتی برایت آمد اگر صبر کردی به اجر می رسی و اگر صبر نکردی ذلیل می شوی. و گناه هم کردی بخاطر همین بی صبری معصیت هست. بی ادبی به خدا کردی خوب آدم دیوانه هست اینرا انتخاب کند. همان را انتخاب می کند که از تو گرفتن. ما برایت پس انداز می کنیم. برای حیات ابدی به تو می دهیم. میلیارد برابر تو حیات ابدی که دستت خالی است به تو بر می گردانیم. اگر کسی پولی را از آن کم می کنند تو اداره برای پس انداز و بازنشستگی دردش می آید؟ نه. یادتان باشد تمام حادثه های شما پس انداز بازنشستگی است. حیات ابدی شماست برای همین سعی کنیم ما هیچ حادثه ای غصه دارمان نکند. اتفاق می افتد اعصابمان را خورد نکند. نریزد به هم اخلاق مان را تند نکند. ما بیشترین ضرر را خودمان می کنیم. فراموش نکنیم.

دیده ی دل را نیندازی بر آن آینه ی دل را نپردازی از آن

پشت این آینه سوی تن کنی روی آن بر وادی ایمن کنی

یعنی پشت آینه دل تو به بدن و تن کنی. وریش بسمت کجا باشد؟ روی آن بر وادی ایمن کنی. اما اگر روی دل بسمت اینها باشد تا شکست بخوری می افتی در آینه نشان می دهد و می ریزی به هم.