عوامل و موانع ورود به بهشت 30/09/1402
بحثمان درباره ی نعمت هایی بود که از خود بهشت بالاتر هست؛ درواقع چیزهایی که مقام انسانی را می رساند، معرف شخصیت انسان و مقام انسان در آخرت هست. برای بار چندم این نکته را باید تذکر بدهیم که وقتی راجع به بهشت صحبت می کنیم، همانطور که وقتی که راجع به جهنم صحبت می کنیم منظور این است که در دنیا ما باید یک سبک زندگی ای را در پیش بگیریم که جهنمی نشویم و آفت شناسی در حرکت به سمت ابدیت داشته باشیم در مورد بهشت هم همینطور است. وقتی داریم صحبت می کنیم یعنی که ما باید سبک زندگی دنیایی مان را اینگونه قرار دهیم که لایق این مقامات باشیم و به آنچه که برایش آفریده شده ایم برسیم. روایت هایی را عرض کردیم در این باره، آیات را و روایات را، یک چند تا روایت ماند در همین بخش که بخش لقاء الله است ملاقات با خداوند، اینها را ان شاءالله امروز تمام کنیم.
چند تا آیه از قران با تفاسیرش خدمت عزیزان عرض کردیم، آخرین آیه سوره یونس آیه بیست و شش بود الان برویم به سراغ آیه ی بیست و دو و بیست و سه قیامت و روایتی که درباره ی این آیه هست، فوق العاده زیباست، در قرآن کریم خداوند این فرمایش را برای ما انتخاب کرده "وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَاضِرَةٌ" قبلش درمورد جهنمی ها هست که چهره هایشان غمگین، گرفته "غَبَرَه" یعنی مثل غبار آلود چون حسرت قیامت یک حسرتی هستش که آدم نمی تواند با هیچ چیز مقایسه اش بکند، محشور شده است انسان جلویش یک جهنم است و چیز دیگری نیست، آنهایی که اهل جهنم هستند حسرت و غم و غصه دارند نسبت به کوتاهی هایی که در دنیا کردند، معلوم است که چقدر وحشتناک است این چهره، چقدر غم زده است، چقدر داغون است این صورتی که آنجا هست، حالا الان دارد راجع به چی صحبت می کند؟ راجع به بهشتی ها صحبت می کند، "وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَاضِرَةٌ" نَاضِرَةٌ یعنی نضره، نضره شما شنیده اید یعنی سبزی، خرمی، سبزه علامت چیست؟ سبزی هرجا هست علامت حیات است، نشاط است، رویش است، خرمی است، زمستان که می رود و بهار که می آید می بینید که همه جا خرم و با نشاط و شکوفه ها زده می شود، اینها چیزهایی هست که علامت شادی است، آن علامت سرسبزی را آورده است خداوند در چهره دارد بیان می کند، این هم خودش درواقع از شیرین کاری ها و زیبایی های ادبی قرآن است که می فرماید که در قیامت چهره هایی هستند که سرسبز اند، خرم اند، وقتی نگاه می کنی می بینی چهره آباد است، این چهره آباد است، چون اول تازه زندگی آخرتی اش است، یعنی این در برزخ هم که بوده، برزخ مدت کمی نیست! برزخ از دنیاست تا قیامت ولی این الان می خواهد محشور شود برود در بهشت جاودان، دیگر از آنجا هم بیرون نمی آید یعنی تا خدا خدایی می کند قرار نیست از این بهشت بیرون بیاید، ببینید چقدر چهره ی آدمی که پشت سرش غم نیست، مریضی نیست، درد نیست، غصه نیست، حسرت نیست، پیش رویش هم هیچکدام از اینها نیست، مالان در دنیایی که هستیم، هر نعمتی که داریم پیش رویمان مشخص است. دنیا می گوید شما به هرنعمتی می رسید خودتان را برای از دست دادنش ماده کنید، سلامتی است، زیبایی است، پول است، فرزند است، همسر است، موقعیت اجتماعی است هرچه هست دنیا اصلا باطنش از دست دادن است، باطن دنیا فنا همه چیز هست " کُلُّ مَنْ عَلَیْها فان" خودت هم فان هستی، اما این لحظه لحظه ی عجیبی است، صحنه ی قیامت انسان با چیزی رو به رو است که نه غمی دارد، نه غصه ای دارد، نه دغدغه ای دارد، نه ترسی دارد، نه مریضی ای دارد هیچی ندارد، پر از آرامش و اکرام و شادی و احترام می خواهد آنجا برود. تازه بعضی از نعمت ها هستند که در بهشت آدم باید در روایات و آیات دقت کند ما فکر می کنیم مثلا الان می رویم بهشت ما غم نداریم، غصه نداریم همه چیز که دلمان می خواهد آنجا هست، هرچه که بخواهیم آنجا وجود دارد، محدودیت زمانی و مکانی و نعمت وجود ندارد، خیلی عظمت دارد، اما آن چیزی که در بهشت بالاتر از اینهاست ما الان چند جلسه است داریم آنها را می خوانیم. یکی از چیزهایی که در بهشت بالاتر از همه ی اینها هست این است که آنجا عشق، عشق دیدن، معشوق بودن خیلی زیاد است، عاشق بودن سرجای خودش است، انسان با عشق های خانواده ی آسمانی اش و خداوند و کسان دیگر هست آنجا، معشوقان آدم هستند آنجا ولی خوبی بهشت اینجوری است که خدا یجوری طراحی اش کرده که تو در بهشت دائما احترام می بینی، خودت محبوبی، خودت معشوقی، خودت عزت می بینی در بهشت، درعین حالی که همه چیز را داری، همه ی نعمت ها را داری، عزیزی و این اکرام را انسان آنجا دریافت می کند، آن احترام و دریافت می کند. چرا؟ چون مقام انسان در بهشت مقام چیست؟ خداوند در قرآن گفت " وَإِذَا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيمًا وَمُلْكًا كَبِيرًا" مقام مقامِ پادشاهی است، مقام مهمان بودن نیست آنجا، وقتی ما مثلا می گوییم شما در بهشت مهمان هستید بیایید آنجا تاقیامت تا بینهایت از شما پذیرایی می کنیم، تا ابدیت، نه اینطوری نیست که شما بروید آنجا و یک عده از شما پذیرایی کنند، مقام پادشاهی است، تو آنجا پادشاهی، این را خوب دقت کن! تو پادشاهی آنجا، تو فرمانروایی آنجا... خیلی بلند است این مقام " وَإِذَا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيمًا وَمُلْكًا كَبِيرًا" پادشاهی کبیر است، توجه بفرمایید چه می گوید خداوند، این پادشاهی را برای چه می گوید؟ برای اینکه انسان بتواند این چهار جهت را پادشاهی کند، خوب دقت کنید این رمز را؛ شما باید در دنیا بتواند مالک و فرمانروای این چهاربخش خودتان باشید، بخشهای جمادی تحت فرمانروایی شما باید اینها به شما سوار نشوند، پول و مادیات و ابزار و اشیاء اتومبیل خانه سوارت نشوند، بخش های گیاهی را کنترل رویش داشته باشی، سوارش باشی، پادشاهش باشی، مزه و خوراک و بچه و دختر و پسر و کمالات گیاهی بهت غلبه نکند، سه به بخش های حیوانی تسلط داشته باشی پادشاه باشی، چهار به بخش های علمی تسلط داشته باشی، شهوت های علمی هم خیلی خطرناک است، شهوت های علمی خیلی وقت ها انسان ها را از خدا دور کرده. وقتی آنجا پادشاهی معنایش چیست؟ معنایش این است که اینجا پادشاه بودی، انسان باید بتواند تمرین عبودیت یعنی همین، تمرین زندگی دینی یعنی زندگی ای که انسان تمرین می کند حاکمیت داشته باشد بر این چهاربخش خودش و پادشاهی کند. حالا آنجا که شما می روی عزت و پادشاهی احترام و ادب و همه ی اینها را ادراک می کنیم، یعنی فقط یک نعمت مستمر بی نهایت در زمان بینهایت در مکان بینهات نیست، این را خوب توجه کنید، آنجا یک مهمان هم می تواند این را داشته باشد، نعمت بینهایت، لذت بنهایت، مکان بینهایت، مثل بعضی ها در روایت هم داریم، کسانی که می توانستند بروند کربلا و نرفتند، در حدیث داریم کسی که بتواند برود کربلا و نرود دربهشت فرمانروا نیست، مالک نیست، در بهشت هم می رود ولی مستأجر است! مهمان این و آن است در بهشت، ببینید چقدر مهم است کربلایی بودن، حسینی بودن، امام حسینی بودن، روح حسینی داشتن چقدر مهم است! می گوید به خاطر کارهای دیگری که انجام داده است مستحق بهشت هم باشد ولی در بهشت مالکیت ندارد دیگر، مستأجر است، مهمان است، این هم در بهشت اس و دارد لذتش را می برد تا آخر عمر و تا ابدیت هم دارد آنجاست، اما مالکیت نداد و مهمان است، مهمان خان بهشتیان است، هرچه هم بخواهد هست. آنجا، ولی مهمان است. نه مومنی که آنجا می رود " وَإِذَا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيمًا وَمُلْكًا كَبِيرًا" پادشاهی هست آنجا، این کلمه را خواهش می کنم خیلی رویش دقت کنید؛ این رمز بسیار بزرگی است، هم در سبک زندگی ما در اینجا که شما باید برای پادشاهی تربیت شوی، آمدی که برا پادشاهی تربیت شوی، آمدی برای فرمانروایی تربیت شوی پس به وزان شخصیت خودت زندگی کن، کثیف و ضعیف و ذلیل و هرزه و بی شخصیت زندگی نکن، اینها برای تو نیست، تو آمده ای برای پادشاهی؛ بزرگ شوی برای پادشاهی. تو را ز کنگره ی عرش می زنند صفیر ندانمت که در این دامگه چه افتادست پس با شخصیت زندگی کن، بزرگ زندگی کن، ذلیل و خوار و غمزده و نا آرام نباش، اینکه آن سه تا خصوصیتی که من همیشه تأکید می کنم خصوصیت ها و شاخصه های زندگی بهشتی است رحمانیت و رحیمیت و آرامش و شادی، آدم های ذلیل و حقیر و نا آرام و عصبی و پرخاشگر به درد پادشاهی نمی خورند، همانطور که در پادشاهی های دنیا در مدیریت های دنیا می گوید "الحِلمُ رأسُ الرِّئاسَةِ" آرامش و متانت آلت و وسیله ی مدیریت و فرمانروایی و ریاست است، بهشت هم همینطور است. آدم های پرخاشگر و عصبی و زودرنجی که سر هرچیزی جیغ می زنند و داد می زنند، به درد پادشاهی نمی خورند. قرآن می گوید کسانی هستند که ادعای ایمان می کنند اما تا یکذره اذیت می شوند در دنیا، بلای دنیایی می آید سرشان، می گوید چنان ناله می کنند، چنان داد و بیداد راه می اندازد، چنان جزع و فزع می کنند انگار که در جهنم هستند، آیه قرآن است این! قرآن می فرماید تحمل اذیت دیگران ندارند، اذیت پدر و مادر و خواهر و برادر و همسر و مادر و فرزند، همه اش عصبی است این آدم، بالاخره انسان در دنیا آمده برای تربیت شدن، برای پادشاهی دیگر پادشاهی این چیزها را هم دارد، پادشاه یک عالم رعیت دارد که برای هرکدامشان هم یک داستانی دارد. اگر تو اینجا تحمل نمی توانی بکنی به درد آن طرف هم نمی خوری! این است که آدم های ناآرام، لوس، آدم های زودرنج، آدم های حسود، آدم های بدبین، آدم هایی که دائما زندگی شان را با بقیه مقایسه می کنند، آدم هایی که دائما در تلاطم مسابقه گذاشتن با دیگران هستند، با دیگران رقابت دارند، این اصلا به درد بهشت نمی خورد، قرآن می گوید اینها اصلا به بهشت راه نمی دهیم، خیلی صریح است فرمایش خدا می گوید ما اینها را به بهشت راه نمی دهیم، آدم کینه ای، آدمی که گذشته یادش می افتد. قرآن خیلی صریح می گوید من این را به بهشت یاد نمی دهم، پس خوب گوش دهید ما برای چه داریم تربیت می شویم آمدیم برای کجا تربیت شویم؟ می گوید: نه، تو برای فرمانروایی آمدی، کوچک نگیر خودت را، فکر نکن قرار است بروی آنجا یک نعمت بینهایت و زمان بینهایت و مکان بینهیات و امکانات بینهایت، نه، تو فرمانروای اینها هستی! و در واقع آنجا شما بر شئون خودتان فرمانروایی می کنید. پس اینها بخشی از وجود خودت اند و همین الان بسازشان! پس الان در بهشت زندگی کن، بهشتی زندگی کن، اگر جهنم باهات باشد می سوزی. از الان بهشتی زندگی کن، نمی شود که اینجا جهنمی زندگی کنی بعد بروی در بهشت که! پس الان شخصیتت را هم همینطوری بساز. حالا شما نگاه کنید کسی که الان قرار است برود در این مقام قرار بگیرد، مقام فرمانروایی، اکرام شدید از زمانی که این محشور می شود و در صحنه قیامت می آید و اکرام دارد، بزرگی داردف عظمت دارد، یک چنین آدمی می گوید: "وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ" چهره هایشان سرسبز و خرم و خندان و بشاشت پر است از وجود اینها. بردن دیگر، یک رقابت شدیدی وجود داشته و اینها برنده شدند، حالا الان برنده شده و آمده بالا می خواهد برود در جایگاه پادشاهی خودش قرار بگیرد. می خواهد ببرد خودش عالیجناب را می خواهند ببرندش در تخت پادشاهی آنجا بشانندش، فرمانروا است! خوب دقت کنید خدا با چه ادبیاتی با شما حرف می زند؛ «وَمُلْكًا كَبِيرًا» «نعیماً» بینهایت، اما فقط نعیم نیست، وَمُلْكًا كَبِيرًا پادشاهی است! پس بزرگ زندگی کنید، زودرنج و عصبی و حساس و لوس و فقیرو ذلیل و گدای عاطفه این و آن بودن و احساس حقارت و کوچکی کردن و غم، عمگین زندگی کردن اینها شایسته ی یک پادشاه نیست، که پیغمبر شما از اینطرف می گوید هرکس غصه ی دنیا را بخورد می رود به جهنم برای این است که تو برای مقام بزرگی تربیت شده ای، برای این است که تو در دنیا یک عالم شادی داری و باید عرضه کنی از این شادی هایت استفاده کنی، دنیا جای غمگینی هست، دنیا مشکلات و مصائب و سختی ها دارد؛ اما نقاط شادش خیلی بیشتر از غم هایش است. نقاط شاد دنیا، فقط کی این لذت و شادی ها را درک می کند؟ کسی که به یک بلوغ انسانی برسد. شما الان به یک بچه ای که شیر می خورد بگو لذت کله پاچه، لذت آجیل، لذت آناناس، لذت نارگیل، لذت موز، لذت چلوکباب نمی فهمد چه می گویی تو! او یک بلوغی می خواهد در بخش گیاهی که بعد بفهمد این لذت یعنی چه، باید بلوغ پیدا کند. شما الان بنشین بگو الماس، دلار، طلا، جواهر، اتومبییل، بچه اصلا برایش مهم نیست این چیزها، لذتی هم نمی برد ازش؛ بچه یک عروسکی داشته باشد، تفنگی داشته باشد، اسباب بازی ای داشته باشد، یک خوراکی ای داشته باشد، کیفش اینهاست... این اوج لذت اوست. برای دریافت این نوع لذات هرکدامش چه لذات جمادی، چه لذات گیاهی، چه لذات حیوانی چه لذات عقلی و چه لذات فوق عقلی بلوغ می خواهد! پس پیغمبر ما به عنوان مومن و انسان از ما توقع دارد که ما با کسی رقابت نداشته باشیم، مسابقه نگذاریم، مقایسه نکنیم، غم نداشته باشیم، ناآرام نباشیم، شاد باشیم، آرام باشیم و مهربان باشیم برای این است که ما را انسان نگاه می کند، این است که امام تو در کربلا، ان زینب کبری است ما رَأیتُ إلّا جَمیلاً اصلا غصه ندارد این آدم و هرچی هم که مصیبت هایش بیشتر می شود شادتر است، پس این چقدر شادی دارد که مصیبت ها برایش شادی می آورد، این آدم کیست؟ این آدم کیست که غصه های زندگی که برای دیگران خودکشی، طلاق، افسردگی، حقارت، ضعف شخصیتی می آورد برای این شادی می آورد. این چه جوری است؟ این چه دارد که فحش های دیگران، بی محلی های دیگران، تنهایی ها، نداشتن ها، دردها برایش شادی می آورد و از شادی هایش هم شادی می آورد، اصلاً دو سویی اش سوی دو سویی هست. این چه جور آدمی است؟ یعنی این به چه بلوغی رسیده؟ به چه چیزهایی از شادی رسیده و لذت که آنها همیشه این را سرپا نگه می دارد، مسئله است دیگر! بالاخره به یک بلوغی رسیده است بقیه که به این بلوغ نرسیده اند می گویند تو دیوانه ای! می گوید نه من در همین صحنه ی کربلا شادم، من موقعی که داشتند بچه هایم را تکه تکه می کردند، برادرزاده هایم را و سر داداشم را می بریدند. ما بچه های پدر مادرهایی مثل حضرت زهرا و امیرالمؤمنین هستیم، برای فهم آن درجه از لذت و شادی که پیغمبر و خدا برای ما در این دنیا گذاشته، لذت بی پایانی است، انقدر این لذت بزرگ است، این شادی بزرگ است خدا رحمت کند شهید دستغیب از اولیا خدا بود به قول امام مهذب نفوس بود، او گفت مومن حقیقی در این دنیا لذتی می برد که بهشتی ها در بهشت نمی برند، در همین دنیا! چه جوری است که بهشتی ها حسرت این را می خورند و می گویند خدایا پنج دقیقه از وقت این آدم به ما بده یا می گویند پنج دقیقه اجازه بده ما برویم پایین، پنج دقیقه برویم دنیا، الان همین حرمی که ما می رویم که شاید درکی ازش نداشته باشیم، آن شادی ای که باید بکنیم نمی توانیم بکنیم، می گوییم یک زیارت است دیگر می رویم ضریح را می بوسیم و می آییم، آن کسی که بالغ است وقتی که پایش را می گذارد در حرم، بالغ شده و بلوغ انسانی پیدا کرده، یا وقتی که پایش را روی سجاده می گذارد، پایش را می گذارد در حسینیه، پایش را می گذارد در مسجد، می رود کعبه، نماز جماعت می رود، او خیلی فرق می کند داستان این با آدم ها، مثل این است که شما با یک نوزاد شیرخواره دستش را بگیری بروی در رستورانی که صدها نوع غذا دارد، آن آدمی که اشتهای همه ی اینها را دارد کجاست آن بچه ی شیرخواره چی، آن بچه ی شیرخواره اصلا بلوغ ندارد نمی فهمد چیست او فقط می فهمد شیر است! یا یک آدمی که بلوغ عقلی دارد و عاشق علم و دانستن و فهمیدن و معرفت است عاشق یک همچین چیزی است یک دفعه قبول شود حوزه علمیه، قبول شود دانشگاه این می رود حوزه را می خورد، می رود اساتید را می چلاند، از بس یک نهنگ است، این وقتی وارد آنجا می شود می رود دانشگاه انقدر کیف دارد قبول شدم دانشگاه این می شود استاد برجسته ی بزرگ و جهانی هم می شود. چون رفته بخورد. ولی یک کسی می رود دانشگاه و همه اش می خواهد تقلب کند، قبول شده ولی نمی رود برای درس خواندن می خواهد برود مدرکش را بگیرد، پایان نامه را می دهد یکی دیگر بنویسد، تحقیق را می دهد یکی دیگر بنویسد، کلاس ها را هم تا می تواند نمی رود و غیبت می شود و آن موقع هم که سرکلاس می رود همه اش با موبایلش مشغول می کند، درس نمی خواهد بخواند این! چون کمال عقلی ندارد، درست است دانشگاه درس می خواند اما کمال عقلی ندارد و دانشگاه برایش زجر است، دانشگاه برایش کشنده است و می گوید چه کار کنم مجبورم بیایم دیگر! این کجا و آن کسی که چشمش می خورد به استاد، چشمش می خورد به مربی، چشمش می خورد به درس و کتاب و پژوهش ای دائما عقلش دارد لذت می برد که انگار یک آدم شکمو خورده به یک عالم غذای خوشمزه، آن کسی که اهل پژوهش است اینجوری است. حالا آن کسی که بلوغ عقلی دارد، بلوغ فوق عقلی دارد وقتی می خورد به نماز یا می خورد به نماز جماعت، می خورد به جمع مومنین، می خورد به حسینیه و می خورد به حرم می رسد به قرآن می رسد به مجالس ذکر، می رسد به عزاداری می رسد به مجالس عزا این اصلا چون بالغ است و بلوغ دارد می فهمد آنجا چه خبر است.
همین جلسه ای که ما داشتیم، جلسه ی آخری که برای حضرت زهرا داشتیم در موزه ی دفاع مقدس. ما سه شب آنجا بودیم دوستان مثلا می آمدند حالت هایشان را بیان می کردند، بعضی ها خواب هایی که دیده بودند، بعضی ها چیزهایی که دیده بودند تعریف می کردند حاج آقا ما آنجا چیزهایی دیدیم، یک کسی اصلا همچین بلوغی ندارد که این را آنجا درک کند ولی یک موقعی هم هست که بچه سیزده چهارده ساله آمده بعد از جلسه می گوید همه پذیرفته شده اند انگار! اصلا بچه سیزده ساله از کجا فهمیده این را؟ می گفت انگار همه بالغ شدند، همه رسیدند، همه پذیرفته شدند، همه شسته شدند، یک بچه سیزده ساله است، اما این را می فهمد چون بلوغ دارد این بچه سیزده ساله! آره من آمدم در مجلس آخر مجلس به خصوص آنجا که شهدای گمنام بودند وتشیع جنازه و مردم آمده بودند شهدا را تشییع کردند و اینها، چی می بیند در مجلس تشییع جنازه؟ حالا شما تصور کنید "وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ" خدا چه کار کرده! می گوید چهره ها خرم، خندان، آباد در بهشت اینطوری است آن کسی که درست عمل کرده و سبک زندگی اش را در دنیا تنظیم کرده وقتی وارد آنجا می شود سرسبز است حالا چی؟ آن بخش دوم، اینجا جالب است "اِلى رَبِّها ناظِرَةٌ" به مربی اش نگاه می کند، به رب خودش نگاه می کند. حالا در مورد این آیه پیامبر , برای اینکه کسی اشتباه نکند که "اِلى رَبِّها ناظِرَةٌ" آنجا خدا یک شکلی دارد و به شکل یک آدمی فرشته ای چیزی هست پیامبر زود اصلاح می کند "یَنظُرونَ إلی رَبِّهِم" نگاه می کنند به مربی شان، رب شان را می بینند اما "بِلا كَيفِيّةٍ و لا حد محُدودٍ وَ لا صِفَةٍ مَعلومَةٍ" کیفیت ندارد، حالا من دیدمش این شکلی بود یا مثلااین مقدار بود، یک حد محدود ندارد، "وَ لا صِفَةٍ مَعلومَةٍ" مثلا بدون صفت، این را چه کی میتواند بفهمد؟ این را بخش فوق عقل که بینهایت گرا است می فهمد، شما این را به عقل بگویی عقل درک نمی کند، عقل چون فرمول می فهمد، قاعده می فهمد، قانون را درک می کند. مثل وهم که صورت های بدون ماده و شکل را می پذیرد. مثل خیال که بدون صورت را می پذیرد. مثل حس که فقط ماده را درک می کند، آن چهار بخش را که یادتان هست؟ حس و خیال و عقل و وهم و فوق عقل ادراکش هم فوق عقلی است؛ یَنظُرونَ با کدام چشم؟ با چشم آدم! با چشم انسان!
باز روایت داریم از نبی اکرم ,: «بَیْنَا أَهْلُ الْجَنَّةِ فِی نَعِیمِهِمْ إِذْ سَطَعَ لَهُمْ نُورٌ، فَرَفَعُوا رُءُوسَهُمْ فَإِذَا الرَّبُّ جَلَّ جَلَالهُ قَدْ أَشْرَفَ عَلَیْهِمْ مِنْ فَوْقِهِمْ فَقَالَ: السَّلَامُ عَلَیْکُمْ یَا أَهْلَ الْجَنَّةِ! قَالَ: وَهُوَ قَوْلُه عَزَّ وَجَلَّ: سَلَم قَولا مِّن رَّبّ رَّحِیم» الله اکبر! هر یک آیه اش مست کننده است، می گوید اینها در بهشت که در حال لذت بردن و شادی و کیف هستند در نعمت هایشان "إِذْ سَطَعَ لَهُمْ نُورٌ" ناگهان نوری به اینها می درخشد که اینها حواسشان می رود به آن، چی بوده آن نور و آن درخشش؟ سرهایشان را بلند می کنند و پروردگار را می بینند که از فرازشان بر آنها مشرف شده، پروردگار را می بینند یعنی چی؟ اینکه چه می بینند را ما نمی بینیم آنجا، به قول شهید دستغیب باید رفت و دید، حالت های ما نسبت به چیزی که داریم توصیه می کنیم مثل جنینی است که در رحم مادر بهش می گویند: می روی دنیا آنجا انقدر بزرگ است و بینهایت بزرگتر از رحم مادر است و بهش بگویی بیشتر از اینجاست، غذاهایش، خوردنی هایش، صدا دارد، صوت دارد، موسیقی دارد، کلاس دارد، دانشگاه دارد، حوزه دارد، مهمانی دارد، ازدواج دارد و.. چه می فهمد اینها را بچه الان چه می گویند، عالمش فقط در رحم مادر است. ما هم الان همینطوری هستیم نسبت به برزخ، بعد وفات نمی فهمیم چه خبر است آنجا! ولی آن کسی که سازنده است یا آن کسی که متخصص معصوم است و آگاهی دارد، به ما خبر می دهد که آنجا اینطوری است، آنجا انقدر عظمت دارد! حالا می فرماید که پروردگار اشراف پیدا می کند به آنها. حالا این نور چه نوری است می گوییم حالا مثلا ما الان داریم زندگی می کنیم در خیابان می بینیم مثلا رعد و برق می زند که یک نور است یا مثلا یک چراغی روشن می شود یا یک چیزی منفجر می شود در آسمان یک نوری می آید، این نور یک نوری هست که وقتی می آید، خود این نور خیلی خصوصیت ها دارد وقتی درخشیدن می کند، درخشیدند توأم با زیبایی و لذت و آرامش و شادی و رحمت است، یعنی چنین درخشش اصلا هول کننده و ترسان کننده و به هم زننده حال و اینها نیست، یک اشراق ویژه ای است، حالا چی این نور بالا سرشان می آیند، حالا این نور صدا دارد، چی از تو این نور می آید بیرون؟ "السَّلَامُ عَلَیْکُمْ یَا أَهْلَ الْجَنَّةِ!" خدا سلام می کند. دقت کنید، اون به شما سلام می کند، اصلا شنیدن این صدا از همه بهشت بالاتر است، چطور بود حضرت ابراهیم یکدفعه شنید "سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلَائِکَةِ وَ الرُّوحِ" وقتی این صدا را یکبار حضرت ابراهیم در بیابان شنید گفت اگر یکبار دیگر این صدابیاید من نصف گوسفندانم را در راه خدا می دهم، انقدر برایش لذت دارد! "سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلَائِکَةِ وَ الرُّوحِ" کی فهمد این کلمات را؟ به شرط اینکه تو یک بخشی داشته باشی که با این سبوح و قدوس این فعال شده باشد، مثل این موبایلتان است، مثلا می گویی من آقا این QR code می گویی من ندارم برنامه ای که این را بخواند، وقتی ندارد پس باز هم نمی کند دیگر! شما باید دستگاهش را داشته باشی وقتی باز کند بتواند مثلا هزار صفحه ده هزار صفحه یک میلیون صفحه اطلاعات داشته باشد، این آن را نمی خواند که بتواند بازش کند برایت و تو بتوانی از این هزاران صفحه استفاده کنی. یا فلان نرم افزار را نداری، می گوید تو نصبش کن بعد برایت باز می شود، نصب کن اول، وارد یک دنیا می شوی، خودش یک دنیا است وقتی این یک اپلیکیشن به قول امروزی ها، یک توان را یک کاربرد را نصب می کنی. چند دقیقه است؟ یک دقیقه نصبش می کنی بعد مثلا می گوید یک میلیون جلد کتاب است، یک میلیون جلد کتاب آن هم در گوشی من! با موضوع بندی، می گوید هزار جلد تفسیر قرآن یک دفعه می آید در گوشی ات، می گوید آن را نصب کن می آید در گوشی ات. یک چیزی روی این سینه باید نصب باشد که وقتی پیام می آید "سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلَائِکَةِ وَ الرُّوحِ" بگیرد، صدا می آید می گوید بخشیدم نصف گوسفندانم را، می گوید اگر یکبار دیگر بگویی همه را می بخشم تا آن صدا را بشنود، این چیست در وجود ابراهیم؟ آدم تا بالغ نشود اینجور چیزها را نمی فهمد و فقط می شنود، همین فقط می شنود، باید بالغ شود، تا یک چیزی گیرش بیاید! یک موقعی رفتم خانه مان یک سر بزنم به والدین تلویزیون روشن بود داشت برنامه پخش می کرد با پدر و مادرم سلام علیک کردم و نشستم خدمت پدرم بعد یک دفعه صحنه جبهه را داشت نشان می داد، دیدم بابام زد زیر گریه اصلا حالش خراب شد، خیلی بغض کرد گفت در یکی از این عملیات ها زیر آتش دشمن من که مجبور بودیم تند تند نماز بخوانیم یک حالی به من دست داد آنجا ده ها سال است دنبال آن حال هستم که می شود من یکبار دیگر نماز اینطوری بخوانم! این درخشش است، ان درعرفان باصطلاح حال است، حال لحظه ای است یعنی می آید و می رود، یا اصطلاح دیگر می گویند برق، الان رعد و برق دیدید؟ یک لحظه است می زند ولی دیگر تمام است، حال! حالا بعضی ها انقدر حال می کنند، این حال آنقدر تکرار می شود که باصطلاح به آن می گویند مقام، می ماند دیگر در آن، یعنی در آن استقرار پیدا می کند آنجا می ماند این حالت. لذا اینجا این دستگاه را دارد با خودش، حالا اسم تسبیح و روضه و مسجد که می آید می بینی این فعال است و می گیرد این را. خدا سلام می کند! شنیدن سلام خدا از صدای خدا یعنی چی؟ اینها می دانی مثل چی می ماند؟ مثل یک آدم عاشق عاشق عاشق است که ساعتها منتظر است که محبوبش به او زنگ بزند و صدایش را بشنود، همین! آرامشش آن صدا است، آن تن صدا خیلی برایش مهم است، تا آن صدا به او نخورد کسل است ولی تا گوشی زنگ می خورد و آن شخص زنگ می زند به آدم صدا را تشخیص می دهد، لذت می گیرد، نشاط می گیرد و آرام است، اینها در بهشت اینطوری اند، با اینکه در بهشت اند و در اوج اند، ولی آن صدا برایشان لازم است، خدا کار غیرحکیمانه نمی کند، خدا می داند این بهشت به شنیدن این صدا احتیاج دارد. به سلام خدا احتیاج دارد. سلام می کند به آنها تا نمیرند، با اینکه در بهشت اند، ولی شوق دارند آن صدا را بشنوند، دلتنگ خود خدا هستند، کاشکی ما هم اینطوری باشیم... صدا اذان الان یکی از آن صداهایی است که فوق العاده آدم را شاد می کند، آدم را آرام می کند اذان، انقدر این قشنگ است و انقدر این مقدس است و انقدر این مهم است که حضرت فرمود موقع اذان نه قرآن بخوانید و نه ذکر خدا را بگویید فقط خود اذان! این دوتایش اشکال دارد حتی قرآن خواندنش هم اشکال دارد و ذکر خدا را هم نگویید همین! این کلمات خیلی مهم است ولی به شرط اینکه آدم یک گوشی داشته باشد برای شنیدنش، خدا یک گوش بدهد ما بفهمیم، از خدا بخواهیم که به ما بدهد این گوش را. صدای خدا است : «السَّلَامُ عَلَیْکُمْ یَا أَهْلَ الْجَنَّةِ" بهشتی ها ناگهان می بینند خدا به آنها می گوید ای بهشتی ها سلام بر شما! سلام خدا هم می دانید که شوخی نیست، سلام خدا سلامتی می آورد، سلام خدا ایمنی می آورد. حالا نگاه کنید پیامبر می گوید همه ی اینها را که گفتم می دانید چی بود؟ پیغمبر می گوید، می فرماید وَ ذلِکَ قَول این همان آیه ی قرآن است؛ آیه ی قرآن چیست؟ همه تان هم بلدید سوره یس آیه پنجاه و هشت "سَلَم قَولا مِّن رَّبّ رَّحِيم"مربی بینهایت مهربان، مربی بینهایت مهربان! یک سلامی هست که گفتار یک مربی بینهایت مهربان است، اگر در بهشت اینها به این صدا احتیاج نداشتد نصیبشان نمی شد، ولی اینها به آن صدا خیلی احتیاج دارند، حتی به آن دیدن، به آن دیدن هم احتیاج دارند! راجع به این دیدن هم صحبت خواهیم کرد. "قالَ: فَیَنظُرُ إلَیهِم وَ یَنظُرُ إلَیه" اینها نگاه می کنند، او نگاه می کند، او اشراق آن نور همین طوری همه مست هم هستند، بهشتی ها مست این صداند و همینطوری دارند نگاه می کنند "فَلا یَلتَفِتونَ شَیءٍ مِنَ النَّعیم مادامَ یَنظُرونَ لَه" دیگر از بهشت غافل می شوند، هیچی دیگر نمی بینند، اصلا بهشت برایشان ناپیدا می شود، یعنی چنان غرق این صدا و نور می شوند و این دیدن می شوند که از کل بهشت غافل می شوند. "حَتّی یَحتَجِبَ عَنهُم وَ یَبغَی نورُهُم و بَرَکاتُهُم عَلَیهِم فی دیارِهِم" اصلا کی یک چنین پیغمبری دارد؟ کی همچین حرفی می تواند بزند؟ پیغمبر را با چه ادبیاتی با تو حرف می زند!
من بارها در کشورهای خارجی که کافر بودند اصلا، یک روایت پیغمبر را خواندم، یک روایت! طرف گفته کی این حرف را زده؟ پیامبر اسلام است، من می خواهم مسلمان شوم! یک کلمه. خداشاهده یک دعا، یک کلمه یا یک جمله از دعاها گفتند این را کی گفته؟ کی اینجوری حرف زده؟ این را پیغمبر گفته این را امام گفته، کدام امام؟ داستان چیست؟ اصلا شما نحوة ادبیات پیغمبرتان را نگاه کنید چه جوری با شما حرف می زند! با چه قیمتی و چه سطحی با شما حرف می زند! کجا برده شما را! دارد راجع به چی با شما حرف می زند! در آن زمان جاهلیت عرب جاهلیت پیامبر ببینید سبک حرف زدنش چطوری است! آدمها قدر بالا رفتند زیر نظر این مربی که پیامبر در آنجا یک چنین کلاسی گذاشته و یک چنین درسهایی می دهد! چقدر افتخارآمیز است این پیامبر! و سایر ائمه امام سجاد با مناجاتش، امیرالمومنین، مادرمان حضت زهرا با آن سبک و سطح از فرمایشاتش واقعا آدم را مست می کنند، در آن زمان با این سطح حرف زدن یک چنین دانشگاهی را گذاشتند، الان در دانشگاه الانش هم کسی با کسی اینطوری حرف نمی زند! دیدیم رفتیم دیدم درس خواندیم و درس دادیم، اصلا خبری از این حرفها نیستش، چیکار کرده دارد با کی حرف می زند پیغمبر؟ می گوید تا وقتی که آن حجاب آن چهره و آن نور برود اینها همین جوری مشغول اند، بعد می گوید آن نور می رود اما «وَ یَبغَی نورُهُم و بَرَکاتُهُم عَلَیهِم فی دیارِهِم» می گوید پادشاهی هر کس، در مملکت هرکس برکات و نور آن باقی می ماند، یعنی جلوه یک جلوه ای نیست که بیاید و برود مثل برق وقتی می آید و یک سلامی می گوید خدا یک آثاری این سلامت دارد، یک نور و برکتی این سلامت دارد نسبت به آن بهشت.
حالا اینکه گفتم به آن نگاهت احتیاج دارم و به این تکرار احتیاج دارند، در روایت بعدی هست. از نبی اکرم , «إنَّ أفضَلَهُم مَنزِلَةً لَمَن يَنظُرُ فى وَجهِ اللّهِ تَعالى كُلَّ يَومٍ مَرَّتَينِ» آنهایی که دیگر خیلی مقامشان بالاست، بهشتی ها با بهشت هم حال می کنند جلسه قبل هم گفتم خیلی ها با همان بهشت سرحال اند ولی یک عده بهشت مست شان نمی کند، در بهشت کیف می کند و لذت می برد ولی آن تماس خصوصی است. چون این اله اش بهشت نبوده. اله اش خدا بوده، یک عمر گفته: «اشهد ان لا اله الا الله» من شهادت می دهم که معشوقی غیر از الله ندارم، راست هم می گفته بنده خدا! ما خیلی ها می گوییم ولی راست که نمی گوییم، وظیفه مان است بگوییم دین مان گفته بگوییم، ولی خیلی ها هستند راست می گویند وقتی می گویند اشهد ان لا اله الا الله، این راست گفته. اله اش بهشت نیست که سیر شود آنجا، این منتظر آن ارتباط خصوصی و دیدار خصوصی تماس است، آن صدا است، این او را سرپا نگه می دارد، آن زنگ که باید بخورد. می فرماید که با منزلت ترین بهشتیان روزی دو بار نگاه نکند می میرد، روزی دوبار چهره خداوند تعالی نگاه می کنند؛ چهره وجه است وجه غیر از ذات است، ذات نیست دقت کنید یک موقع کسی اشتباه یا قاطی نکند، ذات غیر از وجه است، وجه آن ظهور است، چهره است، مثل هم هی ما یک چهره داریم اما به ذات ما کسی دسترسی پیدا نمی کند. چهره هم قابل تغییر است، مثل این است که الان خداوند با این چهره می آید و ما می بینیمش و یک موقعی با گل می آید، یک موقع با یک گل دیگر، بینهایت چهره خدا دارد دیگر. همه ی مخلوقات جلوه ها هستند، قرآن می فرماید "أَینَما تُوَلُّوْا فَثَمَّ وَجْهُ اللّه" به هرچه نگاه می کنی چهره ی خداست، یعنی ظهور خداست، ظهور حضرت وجود است و تو داری او را نگاه می کنی، می گوید بهشتی ها -آن بزرگانشان- آنقدر اشتها دارند و دلتنگی دارند که روزی دو بر باید به این چهره نگاه کنند، یعنی خدا با یک جلوه ای به اینها نگاه می کند که اینها آرام شوند، کیف کنند، پر شوند، دیدار است و ملاقات است، می گوید آقا خیلی دلم تنگ شده بود برایش رفتم دیدمش دلم آرام شد، ملاقات است! اینها با چه ادبیاتی است واقعا! «ان ارفع اهل من ینظر الی وجه ربه غدوا و عشیا» باز نگاه کنید راجع به مقام است، بلندپایه ترین اهل جنت کسی است که هر صبح و شام به روی پروردگارش نظر می کند. حالا شما این رمزی که من می گویم را رویش فکر کنید و بارها هم گفته ام، به روی ربّش! مربی اش! مربی ای که تو باید اینجا دنبال دیدنش باشی، پیدا کردنش و دیدنش، اینجا، همینجا بگرد مربی ات را پیدا کن و ببینش.
باز از نبی اکرم ,: «إِنَّ أَدنى أَهلِ الجَنَّةِ مَنزِلَةً لَمَن يَنظُرُ إِلى جِنانِهِ وَأَزواجِهِ وَنَعِيمِهِ وَخَدَمِهِ وَسُرُرِه مَسِيرَةَ أَلفِ سَنَةٍ» خوب دقت کنید اول از کجا شروع می کند پیغمبر، می گوید گداترین آدم در بهشت -آدم ها درجه بندی اند در بهشت- آن کسی که در بهشت از همه پایین تر است، این هم یک داستانی دارد برای خودش. گداترین آدم در بهشت این پنجاه هزار قیامت را در بدبختی گذرانده یعنی پنجاه هزار سال همه رفتند در بهشت و این همانجا لنگ بوده انقدر وضعش خراب بوده، آخرین نفری است که می رود در بهشت آن هم با دروغ می رود، عجب داستان است این داستان آخرین نفر! وقت نداریم و الا در درسهای قبل شاید گفتم برایتان، خلاصه می رود دیگر خدا می گوید گمشو برو تو! اینجوری مثلا دیگر، تعبیر من است البته. چشمم را بستم تا باز نکردم برو. اینطوری مثلا! این رفته آنجا این که آخرین آدم آخرین نفری است که می برندش داخل باید به او مقام و ریاست و بهشت بدهند و سهمیه دارد. این آدم چنان است انقدر عظمت دارد این آدم، در یک روایت دیگری داریم، می گویند این آدم انقدر عظمت دارد که اگر بخواهد همه بهشتی ها را در بهشت خودش پذیرایی کند می تواند پذیرایی کند. یک چنین بهشتی دارد این آدم که گداترین آدم آنجاست، ببین خدا چگونه رفتار می کند کرامت یعنی چی، بزرگواری یعنی چی! می فرماید که این آدم چنان است که باغ های خودش را، یک باغ و یک بهشت هم ندارد جنان، بهشت هایش را، همسرهاش را، خدمهایش را، خدمتکارانش را، تخت های بهشتی اش را از فاصله ی هزار سال می بیند یعنی چی! الان شما ستاره ها را که نگاه می کنید می گویید من دیدمش، می گویی مثلا اینی که تو داری با چشم می بینی این هزار سال با ما فاصله دارد، خورشید صد و پنجاه میلیون کیلومتر چند دقیقه با ما فاصله دارد؟ هشت دقیقه نوری با ما فاصله دارد، می گوید این هزار سال که می بیند یک جوری می بیند که تخت هایش را هم می بیند و همسرانش را هم می شناسد، خدمتکارانش را هم می شناسد از فاصله ی هزار سال، ببینید یعنی چی، خمار بمانید در موردش فکر کنید، یعنی چی این می تواند با فاصله ی هزار سال ببیند، می گوید این مال پایین ترین درجه ی بهشت است. حالا "وَأَكرَمَهُم عَلَى اللّهِ" آنهاییکه ادنی نیستند خیلی پیش خدا قیمتی هستند داستان اینها فرق می کند، "وَأَكرَمَهُم عَلَى اللّهِ مَن يَنظُرُ إِلى وَجهِه" می گوید اینها کسانی هستند که نگاهشان در چهره خداست، خدا با یک صورتی به اینها ظاهر می شود "مَن يَنظُرُ إِلى وَجهِهِ غُدوَةً وَعَشِيّةً" صبح و شب نگاه می کنند، پروردگارشان را دلتنگ اند! «ثُمَّ قَرَأَ رَسُولُ اللّهِ ,» حالا آیه را می خواند،"وُجُوهٌ يَوْمَـئِذٍ نَّاضِرَةٌ، چهره هایشان خرم و آباد و سرسبز، «إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ» آیه است شوخی نیست! خود خدا می گوید به من نگاه می کند آنجا، من را می بیند. حالا یکی از اصحاب امام صادق می آید خدمت امام صادق اسمش معاویه است. معاویه ابن وهب؛ «لَمّا سَألَهُ مُعاوِيةُ بنُ وَهَبٍ عَنِ الخَبرِ الّذي رُوِيَ أنَّ رَسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله رَأى رَبَّهُ عَلى أيِّ صورَةٍ رَآهُ ؟ و أنَّ المُؤمِنينَ يَرَونَ رَبَّهُم في الجَنَّةِ عَلى أيِّ صورَةٍ يَرَونَهُ ؟» این میاد پیش امام صادق عرض می کند که یا رسول الله, من شنیده ام که نظرت در مورد این حدیث چیست که پیامبر پروردگارش را دید! در چه صورتی او را دیده است؟ و نیز درباره ی حدیثی که می گوید مومنان پروردگار خودشان را در بهشت می بینند، او را در چه صورتی می بینند؟ سوال می کند از امام؛ اخلاق امام را نگاه کنید، «فتَبَسَّمَ و أجابَ» امام می خندد، «یا مُعاوِیه ما اَقْبَحَ بِالرَّجُلِ یَأْتی عَلَیْهِ سَبْعُونَ سَنَهً اَوْ ثَمانُونَ سَنَهً یَعِیشُ فِی مِلْکِ اللهِ وَ یَأْکُلُ مِنْ نِعَمِه ثُمَّ لا یَعْرِفُ اللهَ حَقَّ مَعْرِفَتِه»، می گوید معاویه چقدر زشت است آدم هفتاد هشتاد سالش بشود و در ملک خدا زندگی کند در مملکت خدا و نعمت های خدا را بخورد اما خدایش را نشناسد، خیلی بد است آدم اینطوری زندگی کند، نفست که مال خداست، وجودت که مال خداست، هستی ات مال خداست، قدرتت مال خداست، همه چیزت مال خداست، نعمتت مال خداست، هرچه که داری مال خداست، با اذن خدا زندگی می کنی با حیات خدا زنده ای، با اراده خدا زنده ای هروقت هم بخواهد می گیرد ولی زنده ای فعلا زنده ای! خیلی بد است کسی که در همه جنبه ها تو به او تکیه داری فقر محض و ربط محضی نشناسی اش، خیلی بد است! «ثُمَّ قالَ عليه السلام: يا مُعاوِيَةُ إِنَّ مُحَمَّدا , لَم يَرَ رَبَّهُ تَبارَكَ وَتَعالى بِمُشاهَدَةِ العِيانِ» با چشم که نمی بیند پروردگارش را با این چشم ببیند، «وَإِنّ الرُّؤيَةَ عَلَى وَجهَينِ» نگاه دو جور است: «رُؤيَةُ القَلبِ وَرُؤيَةُ البَصَرِ» دیدن با قلب، قلب چشم دارد و دیدن بصر، با چشم سر، «فَمَن عَنى بِرُؤيَةِ القَلبِ فَهُوَ مُصِيبٌ» هر کس می فهمد معنی اش را میفهمد این درک را دارد دیدن را با دیدن دل بداند او درست فهمیده است، دیدنش دلی است و کسی که بگوید مقصود از دیدن با چشم سر است، به خدا و آیات او کافر شده، خدا یک چیز محدودی نیست که بتوان آن را دید. خدا یعنی هستی نامحدود، یعنی وجود نامحدود. چه جوری می خواهی با چشم سر ببینی نامحدود را؟ نمی توانی ببینی اش، ولی چرا جلوه و ظهور اینها خوب است، بعد می فرماید که «لِقَولِ رَسُولِ اللّهِ ,: مَن شَبَّهَ اللّهَ بِخَلقِهِ فَقَد كَفَرَ» هر کس خدا را به مخلوقش تشبیه کند کافر شده است. البته جنبه ظاهری را می گوید جنبه مادی و ظاهری اش را می گوید که نمی شود تشبیهش کرد. چون بینهایت است، ولی از نظر معنایی چرا تشبیه می شود خداوند به مخلوقاتش ولی از جهت ظاهری نه، از جهت رویتی و دیدنی و مادی نباید تشبیه شود خداوند پس رویت یک رویتِ قلبی است.
خدا رحمت کند شهید عزیزمان را که ناشناخته بود و هنوز هم ناشناخته است شهید آیت الله بهشتی، محافظش که با من بود کنار هم بودیم که شهید شد، کنار من شهید شد. گفت: شهید بهشتی آن لحظه آخر که آمد در سالن، سالنِ حزب جمهوری اسلامی. آن شبی که قرار بود به شهادت برسند. بعد گفت: وقتی آمد حالش خیلی حال عجیبی بود، بعد به یک دو سه نفر گفت که شما اینجا امام زمان را می بینید؟ گفتند نه، گفت: فرشته ها را چی؟ گفتند نه، فرمود: پس شما امشب شهید نمی شوید. چند نفر زنده ماندند دیگر، مجروح شدند، پس شما امشب شهید نمی شوید. وقتی آمده داخل خیلی چیزها را دیده است، در صحنه ای که قرار است به شهادت برسد آنجا.