جلسه 057 - عوامل و موانع ورود به بهشت
شماره جلسه
57
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 057 - عوامل و موانع ورود به بهشت

عوامل و موانع ورود به بهشت

سلام علیکم و رحمة الله.

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین. اللهم صل علی محمد و آل محمد و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الان الی قیام یوم الدین.

سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه شما عزیزان و بینندگان عزیز شبکه الهی ولایت.

خب ما از بحثی که درباره بهشت و جهنم داریم هر هفته، این هفته که نوبت بحث درباره بهشت هست و آخرین بحث از مباحث توصیف بهشت است. از هفته آینده به سراغ بحث بسیار مهم درباره عوامل ورود به بهشت میرویم. این هفته هم بحثمان فوق العاده مهم هست. چون یک مبحث انسان شناسی بسیار دقیق و عمیقی دارد. برای اینکه بتوانیم این بحث را مباحثش را یعنی آیاتش را و روایاتش را شروع بکنیم، یک مقدمه لازم هست.

خداوند تبارک و تعالی انسان را از روح خودش آفریده. این روح که قرآن فرمود: «نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» حقیقت ماست و جنس ماست. بارها این نکته را توضیح دادیم که فرمودند: رحمت خدا شامل حال کسی است که خودش را در سه مرحله بشناسد. انسانی که نداند از کجا آمده، نه می تواند در دنیا درست زندگی کند؛ یعنی به آن شاخصه‌های سعادت برسد، به هدف خلقتش برسد، نه می تواند بفهمد کجا می‌خواهد برود و حیات ابدیش چگونه خواهد بود. تمام کلید سعادت در فهم این مسئله است که من کجا قبلاً بودم. بعد بفهمد الان کجا هستم و قراره کجا بروم. این همه رحمت هست. کاری که هر انسانی مهم‌ترین وظیفه هر انسانی، فهم این سه مسئله است. پدرها مادرها و مربیان، معلمان، اساتید، وظیفه‌شان در برخورد با انسان‌ها، فرزندانشان شاگردانشان این هست که این حقیقت را به آنها منتقل بکنند که تو کی هستی. اصلا جنس تو چیه، قبل از اینکه بیایی به دنیا، کی بودی، الان کی هستی و قرار است در آینده کجا برویم. این نکته را ما بارها عرض کردیم که انسان موجودیست ابدی. حالا چرا ابدی هست، باید ببینیم جنسش چیه؟ یعنی از چی آفریده شده که این فناپذیر نیست. یک موجود فناناپذیر است، جاودانه است و خالق او نزدیک به ۸۰ بار در قرآن تذکر میدهد که تو حواست باشد جاودانه هستی. عمرت به اندازه عمر من است. انتها و پایانی برای تو وجود ندارد. این فهم خیلی مهم است. خب اینکه ما بیایم این حرفها را بزنیم به شما یا بگوییم که خب اینجوری هست، انسان جاودانه است، این اطلاعات هست؛ اما زمانی منشا سعادت می شود و منشا اثر می شود که قلب یک کس باور کند که جاودانه است؛ یعنی به معرفت تبدیل بشود و وقتی که این معرفت حاصل می شود و قلب انسان باور می‌کند که جاودانه هست، آن حب ذاتی که در همه انسان‌ها وجود دارد؛ یعنی عشق به خودشان، آن عشق به بلندای این گستره عمل می‌کند. چون همه انسان‌ها عاشق خودشان هستند و به طور ذاتی با عشق به خودشان حب ذات به دنیا می آیند. بسته به اینکه در محیط تربیتی و خانوادگی چه وراثتی چه تربیتی چه مفهومی از خودشان را باور کنند، چه گستره‌ای از خودشان را باور کنند، گستره دنیایی که فقط بگویند ما یه تولد داریم و یه مرگ یا نه، یک گستره ابدی را باور کنند در مورد خودشان. آن عشق اثر میگذارد. پس در واقع انسان کلیه افکار، انتخاب‌هایش، ارتباط‌هایش، رفتارهایش، عشق‌هایش، بغض‌هایش، کینه‌هایش، خوشی‌هایش شادی‌هایش، احساس عزت‌ها احساس ذلت‌ها همه چیزش تابع این دو تا چیز است: عشق و نگاه. این دوتا عشق ثابت در همه آدمها هست. همه آدمها عاشق خودشان هستند اما اینکه من با این عشق چیکار می‌کنم. خب کسانی که ائمه را می کشتند عاشق خودشان بودند. کسانی که انبیا را میکشتند عشق به خودشان داشتن و به عشق خودشان این کار را کردند. یعنی ائمه را مزاحم خودشان می‌دانستند و خب به خاطر اینکه ائمه را مزاحم خودشان می‌دانستند انبیا را مزاحم خودشان می‌دانستند آن‌ها را کشتند؛ اما آن‌ها چه تعریفی از خودشان داشتند که به عشق خودشان ائمه را کشتند؟ آنها تعریف غلط از خودشان داشتند. اگر آنها هم جاودانگی را باور کرده بودند اینگونه عمل نمی‌کردند. خب پس عشق همیشه ثابت است. آن که تغییر میکند و آن عشق را شکل میدهد، چیه؟ نگاه. چه جوری من خودم را چه جوری نگاه می‌کنم؟ دنیایی یا ابدی و بعد این که از این پنج تا من کدام من را قبول کردم. این را خیلی خوب دقت بکنید. انسان گاهی وقتها باورها را دارد که این من‌ها را دارد؛ اما یه من فقط سلطان قلبش است. خوب توجه کنید خیلی مهم است. عمر سعد اینجوریست که قیامت قبول ندارد قبول دارد. خودش هم می گوید. می گوید من میدانم در کشتن حسین جهنم است. می‌داند که جهنم در انتظارش هست؛ اما چرا نمی تواند غلبه کند بر خودش؟ دقت کنید خیلی مهم است. چون یک خودی غلبه دارد بر او که نمی‌گذارد که آن خود ابدیش را دوست داشته باشد. خوب دقت کنید. هی دارم تاکید می‌کنم دفعه چندم هست که این جمله. آن خودی که فرمانرواست همیشه حرف آخر را میزند. اینکه تو خودت را جاودانه ببینی. یه داستان است. اینکه کدام خود بر تو حکومت میکند یه داستان دیگر است. یه موقع هست تو خودت را جاودانه می بینی اما خودی که غلبه دارد بر تو، خود جاودانه تو نیست. خود دنیایی توست. بنابراین با وجود اینکه تو باور داری، ابدیتی هم هست، برای ابدیتت کار نمی‌کنی. با وجود اینکه می‌دانی این کار تو را جهنمی می‌کند، گناه، معصیت، خیانت، ظلم هست، جهنم دارد نمی‌توانی حریف خودت بشوی. چرا؟ نمیتوانی حریف خودت بشوی؟ چون فکر تو برای فرمانروایی تو نیست. آنی که فرمانرواست من حاکم توست. من حاکم توست. یه موقع من هست جمادی در حاکم هست، تو با اینکه می‌دانی. اگر خمس ندهی، زکات ندهی، جهنم میروی. خمس و زکات هم نمیدهی. با اینکه می‌دانی این پول مال حرام هست. این حق برادرت هست، حق کسی دیگر است اگر بخوریش جهنم میروی. می‌خوریش. چرا زورت به خودت نمی‌رسد؟ چون حاکم کسی دیگرست. فرمانروا چیه؟ کس دیگر است. می گوید منی حاکم است که آن من نمیگذارد که تو عشق ابدی به خودت داشته باشی. نگاه ابدیت را قبول دارد. عشق ابدی را نمیگذارد تو پیاده بکنی. لذا با وجود اینکه می‌دانی این کار دارد تو را میبرد به سمت جهنم، تو را از مقامات آخرتی، ابدی از غیب از آسمان محروم می‌کند، زورت بهش نمیرسد. چرا؟ چون آن من حیوانی حاکم است. حکومت دارد می‌کند بر تو، آن من جهنم. پس خوب دقت کنید. این شبهه پیش نیاید که خب حالا اگر نگاه و گستره و محبت درواقع محبت و نگاه و گستره اثرگذار هستند، همیشه دقیق عمل می شود. نه. عشق به خودمان داریم نگاهمان هم ابدی هست اما ابدی رفتار نمی‌کنیم و ابدی تصمیم نمی‌گیریم. با یقین به جهنم در جهنم میریم. ایمان داریم که جهنم هست باز جهنم را انتخاب می‌کنیم. پس چرا این عشق اثر نمیگذارد پس؟ چون منی که عاشقشی که با این بهشت سازگاری دارد نیست. منی که عاشقش هستی تو یه من حاکم هست که ان الان تاثیرش اینجوری هست. لذا با وجود که می‌داند اگر امام حسین را بکشد میرود جهنم، تصمیم می‌گیرد امام حسین را بکشد. زن امام هست، همسر امام هست، زن پیغمبر هست، می‌داند زن یک ولی خداست، می‌داند که اگر این کار را بکند جهنمی هست، ولی خب «فخانت» قرآن می گوید خیانت می‌کنند به شوهرانشان. با اینکه پیغمبر خداست. مطمئن هستند که پیغمبر خداست حق هم دارد ولی به آن خیانت می‌کند. امام را می‌کشد، امام معصوم را میکشد با یقین به اینکه جهنم میرود. پس چرا عشق به خودش مزاحمش نمی شود؟ چرا عشق به خودش مزاحمش نمی شود و نمی آید یقه اش را بگیرد که تو داری امام را می‌کشی میروی جهنم حداقل این است که از خود این امام محروم میشوی. داری شوهرت را می‌کشی از بودن کنار این امام به بلندای ابدیت محروم می شوی. باز این کار را می‌کند. انسان اینجوری تصمیم می‌گیرد. چرا؟ چون قالب و فرمانروا کس دیگر‌ی هست. پس این نکته انسان شناسی یادتان باشد. انسان همیشه در همه ابعاد وجودیش: انتخاب‌ها ارتباطات رفتارها چینش‌های فکری، حب و بغضها، غم و شادی‌ها تابع کدام من هست؟ کدام من؟ من حاکم، من حاکم. آنکه دارد حکومت می‌کند؛ یعنی آن که قدرت باهاش هست دارد تصمیم می گیرد. توجه کنید. نه آن که تو باورش داری. تعارض عذاب وجدان افسردگی پژمردگی اینجا ایجاد می شود که من در درونم میدانم دارم گناه می‌کنم، می‌دانم دارم اشتباه میروم ولی خوب مثلا نماز نمیخوانم، روزه نمیگیرم. شخص خانم میداند که اگر حجاب را رعایت نکند دارد عذاب برای خودش می‌خرد، می‌داند جهنم میرود. شوخی هم نیست عذاب بی‌حجابی و بدحجابی عذاب بسیار دردناکی هست. بخوانید داستان گزارش پیغمبر از معراج که در جهنم زن‌های بی‌حجاب و بدحجاب را چه جوری می بیند. این را دارد می‌بیند که این خانم مثلاً بابت هر تار موش چه جوری می شود، چنین می شود. بله عذاب دارد. جهنم دارد زورش به خودش نمیرسد. تعارض هم از اینجا پیدا می شود. افسردگی هم از همینجا می آید سراغ آدم که آدم میفهمد برخلاف فطرتش، برخلاف باطنش دارد عمل می‌کند. خودش می‌فهمد دارد ظلم می‌کند به طرف مقابل ولی این کار را می‌کند و این جنایت را مرتکب می شود. خب این دارد به من حقیقی خودش جنایت می‌کند. بنابراین قطعاً شوهرش هم نابود می‌کند؛ یعنی آن من اصلیش را دارد نابود میکند. پس اینکه شوهرش امام باشد یا پیغمبر باشد، دیگر فرقی بله فرقی نمی‌کند؛ ولی الله هست، می‌داند شوهرش ولی خداست، می‌داند شوهرش اتصال به غیب دارد، می‌داند شوهرش محبوبه خداست ولی به این شوهر ظلم میکند جنایت میکند اذیت میکند و میکشدش در نهایت. خب این مقدمه را بیایم بیرون ازش. چون بحثمان بهشت هست. الان می‌خواهیم راجع به این صحبت کنیم.

انسان تا نفهمد کیست، این اشتباهات دائماً تکرار می شود و اگر باور کرد که من کی ام، یعنی این جنس را پذیرفت. شروع همه درست عمل کردن‌، سعادت‌ها، آن سه تا شاخصی که گفتم: مهربانی، آرامش، شادی که علامت مومن هست، یواش یواش شروع این از آنجا که شخص یقین میکند که باور می‌کند که من آن روحم. روح خدا هستم. این چهار تا من غریبه است. این چهار تا من غریبه است. اینها من اصلی من نیستند. من اینها نیستم. وقتی فهمیدی که روحی، پس می‌فهمی که تو، دقت کنید تو یعنی همان حقیقت یه اتصال و همرنگی و هم سنخیتتی با خودش شخص خدا داری: «نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» از روح خدا. اول جنس خودم را باور کنم کی ام. خب چون بحث های بهشت را می‌خواهیم بخوانیم. اگر نخوانیم اینها اصلا ما نمی فهمیم بهشت یعنی چی. به خصوص این بحث که دیگر عالی‌ترین بحث بهشت همینی است که امروز می‌خواهم برایتان بکنیم. اگر برسیم. اینکه من اول قبول کنم که من روح خدا هستم، این را باور کنم. پس من آن هستم. من همیشه دقت کنید من همیشه در ذاتم یک اتصال به الله دارم، یه اتصال دارم به الله، یه ارتباط مستقیم غیر قابل تغییر. چون ذاتم قابل تغییر نیست. مثل اینکه بگویی مثلاً من یه آب دارم خیس نیست. می شود همچین چیزی؟ اگر آب هست همیشه چیه؟ همیشه خیس هست. آب مایع بودن خودش را دارد. ذاتی هست، تغییر پذیر نیست. پس این اگر من فهمیدم که یک سمت من که حقیقت من هست، روح هست، آن هم روح خداست. این روح وقتی که در تصویر قبلا نشان دادم سر همین کلاس برایتان، این روح وقتی که می آید از عوالم جبروت و ملکوت رد می شود، در ناسوت می آید به رحم مادر به بچه تعلق میگیرد به این بدن تعلق میگیرد، اصطلاحا بهش نفس میگویند. کلمه چی تشکیل می شود؟ بله نفس، نفس. یعنی ذات، یعنی خود. یه خود تشکیل می شود، یه خودی از آن جنس. از جنس چی؟ یه شخص تشکیل می شود از جنس آن روح. خب حالا اینجا داده‌های پدرو مادر خیلی مهم هست، داده‌های قبلی پدرو مادر در آن پنج تا دسته که قبلا گفتم: «سلامت و زیبایی، هوش، عقل، اخلاق، معنویت» آن روح آمده که از جنس خداست. حالا آمده رسیده به این نطفه. این نطفه خودش یه اطلاعاتی دارد دیگر، ذخیره دارد. از چی؟ ذخیره دارد؟ از داده های پدر و مادر در این پنج جنبه «سلامت و زیبایی، هوش، عقل، اخلاق» و چی؟ «معنویت». حالا الان چی تشکیل می شود؟ یه نفس تشکیل می شود. دیگر از این به بعد بهش میگویند چی؟ نفس. چون تعلق گرفته به یه بدنی که دیگر داده دارد. دیگر بدنی که مشخص هست وضعیتش. ژن‌هایی دارد از پنج تا، ترکیبی از پنج تا ژن پدر مادر را دارد، جمع جبری می شود دیگر، می شود داده های پدر ومادر می آید، یه ترکیبی تشکیل می شود به نام چی؟ به نام نفس. نفس می شود. شخص پیدا می شود .قبلا شخص نیست یه روح هست. فقط روح خداست. دقت کنید. قبلا یه امر کاملا واحد است. روح خدا، درسته. مثل استاد است. استاد فقط یه روح القا می‌کند. استاد یه نفر است. استاد از مقام خودش پایین می آید، از مقام فوق عقلی خودش وقتی دارد تدریس فوق عقلی می‌کند، استاد از مقام فوق عقلی خودش می آید در مقام عقلی خودش تعقل می‌کند که می‌خواهم چی بگویم امروز. بعد تخیل می‌کند، تصور می‌کند که خب حالا چه واژه‌هایی را من باید به کار بگیرم بعد آن واژه‌ها را که آن چیزی که خیال کرده، مجرد هست، باید تبدیلش بکند به ماده، ماده سازی بکند یعنی امر مجرد را استاد تبدیل می‌کند به چی؟ امر مادی. آن ماده چیه؟ صوت است که در قالب صداها واژه‌ها آن نواها آنها در می آید. خب می شود مثلاً مخرج ف الف قاف که تبدیل به چی می شود؟ تبدیل به کلمه می شود. صوت کافی، کافی نمی شود. مثلا اااااااا نمی شود. باید تبدیلش کنم به چی؟ به کلماتی که مفهوم هست و شما آن را می‌فهمید. حتماً شما چیه؟ آن را می‌فهمید با آن سنخیت دارید. استاد یه نفر است، یه حرف است، یه واحد است، یه شخصیت هست. یک حقیقت را دارد تنزل میدهد. یک کلام را دارد می گوید؛ اما وقتی می‌خورد به شاگردهای مختلف آن علمی که استاد دارد در اختیار همه قرار میدهد، رنگ خود آن شخص را پیدا میکند. درست شد؟ حالا اگر این شخص، شخص هر کدام من هایش غلبه داشته باشد، از آن اطلاعات آن فکرها را می‌کند، آن برداشت‌ها را می‌کند. می‌دانید چی میگویم؟ یکی می آید سر درس یه استاد، نورانی می شود. یکی می آید سر درس استاد، فاسد می شود. یه کسی قرآن بهش میخورد نورانی می شود. یکی قرآن بهش می‌خورد، چی می شود؟ خبیث می شود. چرا؟ چون این قرآن دارد می آید میرسد به یه شخص دارد میرسد، به یه شخصی که آن شخص در حالی که دارد گوش می‌کند، یه من خبیثش قالب هست. میدانید. لذا قرآن را میشنود، عالم هم دارد می شود، دارد طلبه می شود، دارد عالم می شود، دارد مجتهد می شود؛ ولی من خبیثش دارد درس‌ها را یاد می‌گیرد. درسته؟ بعد می شود مثلاً یه مداح مثلاً ضد انقلاب فاجره فاسده نمی‌دانم خودفروخته. اینکه آمریکایی ها میگویند ما باید برای نابودی جمهوری اسلامی چون قدرتش را از امام حسین و امام زمان میگیرد، از دو تا پیام میگیرد: پیام سرخ و دوتا بال دارد سرخ و سبز ،سرخش حسینیه سبزش مهدوی هست و مداحها هستند که دارند این قدرت‌ها را ایجاد می‌کنند، مداح ها، آدم‌های بسیار نورانی قوی قدرتمند موثر هستند دیگر بعد از علما، ما هیچکس را به اندازه مداحها نداریم که بتواند روح را منتقل بکند. در انتقال روح خیلی وقت‌ها از علما هم چی هستند تازه ؟ موفق‌تر هستند. حالا مداح آنجاست که سازمان سیاه می گوید –من آوردم دیگر- ما باید از مداح‌های سودجو و شهرت طلب استفاده کنیم. این محتوای حسینی را که دارد منتقل میکند، نابودش کنیم. در ان یه عالمه زهرماری و خرافات و چیزهای دیگر بگذاریم که این بیاید چیزهای دروغ بگوید یه عالم دروغ ببندد به ائمه و اینها تا بتواندآن فرهنگ را نابود بکند. مثل اینکه همان مداح، یک مداح می گیرد مثل پیغمبر می شود، نقش پیغمبری دارد مداح، میلیون‌ها انسان از دم این احیا میشوند، زنده میشوند، اوج میگیرند. یک مداح در قالب همه این آدمهایی که دارند اوج می‌گیرند، خودش هم دارد چی می شود؟ خودش هم دارد شخصیت سازی میکند، دارد اوج میگیرد، خودش میرود. وقتی محشور می شود روز قیامت دیگر مداح یه نفر نیست. این روحانی این عالم دیگر یه نفر نیست. این معلم و استاد دیگر یه نفر نیست. چون دم گرفته، دم الهی گرفته، حالا همین دم الهی را تکثیر دارد می کند. یه موقع یک کسی می‌شنود که آن شخص من فاسدش دارد می‌شنود؛ یعنی من احمقانه اش من فاسقانه اش من زنانه اش دارد می‌شنود. این کسی که دارد می‌شنود. شخص فاسقی هست. شخصی نیست که تعادل داشته باشد دارد می‌شنود و بعد همان معارف را دارد یاد میگیرد؛ ولی من فاسق هست. برای هرچی می‌شنود، به جای اینکه نزدیک‌تر بشود چیه؟ بله؟ دورتر می شود. می گوید: استاد من آمدم الان این بحث غضب شما را شنیدم، حلم شما را شنیدم، مهرورزی را شنیدم، دشمن شناسی را شنیدم؛ اما هنوز نمیتوانم فکرم را کنترل کنم، هنوز عصبانیم هنوز وسواسم حل نشده، هنوز غمگینم. خب این کدام منش دارد می‌شنود؟ یه من نامتعادل.

گوش خر بفروش و دیگر گوش خر

به قول مولانا، می گوید گوش خریت را بفروش و یک گوش آدمی بساز. موقعی که دارید میشنوید آدم باید بشنود. وقتی آدم بشنود نورانی می شود. آدم برود حرم، آدم برود پای منبر بنشیند، آدم کتاب بخواند. این باید بشود. ما اگر بخواهیم بشویم، حالا الان آدم نیستم الان من گوشم گوش خری هست. خب چیکار کنم؟ می گوید برو انقدر بشنو تا این آدم شود.

آدمی فربه شود از راه گوش

برو بشنو تا من خریت عوض بشود . یواش یواش این خر ایمان بیاورد. یه من حقیقی می آید حاکم می شود. آن حکومت خر از بین چیه؟ می رود. آدم تصمیم می‌گیرد خر را پایین بکشد، قیام کند علیه آن خر، در وجودش علیه آن طاغوتی که احمق هست، خر هست، نشسته آنجا دارد حکومت میکند در وجود تو. تو را تا جهنم می بردت. این را پایین بکش، این خانم را پایین بیاور، این آقا را پایین بیاور. زن و مرد حاکم نباید باشند در وجود یه شخص. اگر من زنانه من مردانه حاکم باشد، شخص قطعاً میبرد کجا؟ جهنم میبرد. فقط یک من هست که وقتی حاکم می شود تو را هم در دنیا به سعادت می‌رساند هم در آخرت. آن من چیه؟ من انسانیت هست. این را بیار بالا حاکم کن. برای همین هم قرآن می گوید انسان فقط با عشق با غلبه و حاکمیت سه عشق انسان هست؛ والا فاسق است. «الله اهل بیت و جهاد در راه خدا» این من حاکم شد، من حقیقی می شود. این الان حاکم هست، حالا این تو را هر جا شما بروی کلاس، هرجا بروی این آدم هست. هرچی بشنوی. خب حالا این روح مثل نت می ماند. نت وقتی می آید الان این نت نورانی هست. خب الان خنثی است این نت. وقتی دارد می آید. روح که بیاید نورانی دارد می آید. عین نور هست. حقیقت هست. شما نت وقتی دارد می آید این نت چی هست؟ یک انرژی هست، یک توان هست. این نفس ندارد الان. معنا ندارد، این نت هست. ر گوشی هر کس برود، رنگ آن گوشی را پیدا می‌کند. مثال که می‌خواهم بزنم. وقتی می آید در گوشی تو تازه شخصیت پیدا می‌کند. گوشی هرکس حاکی از چیه؟ محتوای گوشی هرکس حاکی از نفس آن شخص هست. چی جستجو می‌کند، چی جمع می‌کند در اینج، این الان محتوای گوشی وقتی بیرون بیاورند معلوم می شود این آدم شخصیتش کیه. نفسش کیه، نفس ما هم همینجوری هست؛ یعنی وقتی آن روح می آید، روح پاک هست، روح روح خداست. با ظرفیت‌های بی‌نهایت. حالا این روح با ظرفیت‌های بی‌نهایت وقتی می آید میرسد به نفس، می‌رسد به شخص، میرسد به این نطفه، یواش یواش شخص پیدا می‌کند . حالا تعلیم و تربیت پدرومادر، دوران بارداری، محیط وراثت همه اینها روی این نفس دارد چیکار می‌کند؟ دارد روی آن ذات شخصیت هست، دیگر از این به بعد بهش میگویند چی؟ فطرت. روی این فطرت چی دارد می‌کند؟ اثر می‌گذارد. یا قوی‌تر می شود یا چی؟ ضعیف‌تر می شود . حالا این را خوب دقت کنید. پس فرق نفس و روح را بدانید. نفس و روح فرقش چیه. روح چیه، نفس چیه، این را دقت بکنید. خب روح وقتی می آید با چه ظرفیتی پایین می آید؟ چون از الله دارد می آید، با ظرفیت بی‌نهایت پایین می آید؛ یعنی هر نفسی ظرفیت چی پیدا می‌کند؟ بی‌نهایت پیدا می‌کند. چون روح که آمده، مال خداست و شبیه‌ترین موجود به خدا و نزدیک‌ترین موجود به خداوند است. واضح هست دیگر. پس هر انسانی وقتی به دنیا می آید، با ظرفیتی می آید که می تواند شبیه‌ترین موجود به خدا و نزدیک‌ترین موجود به خدا بشود. این مقام شبیه‌ترین موجود به خدا و نزدیکترین موجود به خدا را میگویند خلیفه اللهی. مقام چی؟ خلیفه اللهی.

خب حالا این با ظرفیت خلیفه اللهی آمده، هر یه انسان می تواند چی باشد؟ می تواند چی باشد؟ خلیفه الله باشد. خب این چه جوری می تواند خلیفة الله باشد؟ این الان که هست، بالقوه است دیگر، درسته، الان قوه‌ش را دارد فقط. توانش را دارد، با ظرفیت بی‌نهایت و ظرفیت خلیفه اللهی آمده. خب حالا با ظرفیت بی نهایت و خلیفه اللهی که آمده. این الان فقط قوه است. چه جوری می تواند بالفعل واقعاً حقیقتاً هم خلیفة الله بشود؟ تربیت. احتیاج به چی دارد؟ اینجاست که ما احتیاج به چی داریم؟ رب پیدا می‌کنیم. چی می‌خواهیم؟ رب می‌خواهیم. یه رب می‌خواهیم. لذا مادری که از اول قبل از بارداری، خودش را تحت تربیت قرار میدهد، خودش تربیت می‌کند قبل از انعقاد نطفه، نطفه را حتی تربیت میکند، در دوران بارداری تحت نطفه اش را تربیت می‌کند، بچه‌اش را تربیت میکند یا پدر هم تاثیرگذار هست در همان ۹ ماه بارداری زنش دارد در ربوبیت این شرکت می‌کند. رب است دیگر. پدر هم رب است، مادر هم رب است «ربهم کما کما ربیانی صغیرا» پدرو مادرم رب اند دیگر؛ یعنی مربی‌اند. تاثیرگذار در پرورش، تاثیر دارد. هر چیزی که در پرورش تاثیر دارد، بهش میگویند چی؟ رب، در پرورش مربی هست دیگر. پرورش میکند ما را. این پدر ومادر و محیط، اساطیر، اولیای خدا، علما اینها همه تأثیرگذار هستند. آن کسی که می تواند این جنین را این بچه‌ای که الان به دنیا آورده تا خلیفة اللهی برساند، نه پدر نه مادر است، نه استاد است. اینها نیست. اینها چون خودشان خلیفه الله نیستند، هنوز نیستند. مربی کیه؟ متخصص معصوم؛ یعنی باید این بچه تحویل کی بشود؟ یه خلیفه الله بشود. خلیفه الله تربیت بکند. شما الان می خواهید یک کسی پزشک بشود، می توانید تحت تربیت مهندس بشود، پزشک کند یا نه؟ باید کی تحویل بگیرد دانشجویتان را؟ در دانشگاه تحویل کی بدهید؟ تحویل پزشک بدید تا آن پزشک عمومیش بکند. اگر بخواهید متخصص بشود، می گوید حالا متخصص چی؟ قلب مغز چی؟ آن هم باید خودش تخصص داشته باشد که متخصص کند. اگر بخواهد فوق تخصص بکند، چه کسی می تواند فوق تخصص بکند؟ کسی که خودش فوق تخصص را داشته باشد. پس بحث نبوت از اینجا می آید. ولایت از اینجا می آید. امامت ما از اینجا احتیاج پیدا می‌کنیم به متخصص معصوم. ما چرا نبی احتیاج داریم.؟ چرا پیغمبر معصوم میخواهیم؟ چرا خلیفه الله میخواهیم؟ چرا احتیاج به امام داریم در نبود پیغمبر؟ چرا امام؟ امام یعنی یک کسی که رهبری می‌کند، رهبری به کجا؟ این بچه را باید تحویل بگیرد، تبدیلش بکند به چی؟ به خلیفه الله. کاری که آقا امام زمان علیه السلام وقتی بیاید، همه ماها را راحت همه مردم این کار را می تواند انجام بدهد. الان حکومت دست امام زمان نیست. آقا بیاید این کار را می‌کند وقتی حاکم بشود. آدمهای زمان حکومت امام زمان چقدر فرق دارند با ماها، خیلی با ماها فرق می‌کند. یه بچه فسقلیش با ماها خیلی فرق دارد. امام وقتی بیاید اینجوری هست دیگر. چون رحم وجودیست امام، این دیگر در رحم وجودی امام می‌خواهد تربیت بشود. بچه فسقلی اش هم ولی الله است. امام کار را می کند. خب حالا این متخصص معصوم انسان را می‌خواهد چی تبدیل بکند؟ به خلیفه الله. این هست که شما وقتی که روبرو میشوی با خلیفه الله، میگوید کمتر از خلیفة الله حرف نزن با خلیفة الله «وَ اَسَئلهُ اَن يُبَلغَنيَ المَقامَ الَمحمودَ لَكُمُ عِنْدَ اللهِ» من از خدا می‌خواهم که من را برساند به آن مقامی که شما نزد خدا دارید. این اوج فهم و معرفت یه کسی است که زیارت عاشورا می خواند. حالا کسی زیارت عاشوراخوان هست، می خواهم دکتر مهندس شوم، کنکور قبول شوم، می‌خواهم شوهر کنم، زن بگیرم. می‌خواهم نماینده مجلس شوم رأی بیاورم، می‌خواهم نمی‌دانم بچه‌دار شوم در بخش گیاهی، غذا و خوراک و اینها، شفا می‌خواهم، شفا می‌خواهم در بخش گیاهی یا می‌خواهم پولدار شوم. این چیزهای کوچکی هست وقتی تو با خلیفة الله روبرو میشوی، اینها را می‌خواهی؛ اما خدا چون تو را به شکل چی نگاه می کند؟ تو از روح خودش تو را آفریده، تو را به چه شکلی نگاه می کند خدا؟ چه‌جوری دوست دارد؟ خلیفة الله. ون برای همین هم آفریده دیگر. چون برای این آفریده، تو را با آن قیمت خدا نگاه می کند، با همان قیمت هم باهات رفتار می کند خدا. ما خداهایمان شبیه خودمان هست؛ یعنی ما می‌خواهیم به خدا بگوییم خدایا من... چند روز پیش یه خانمی دیدم داشت خدا را انکار می‌کرد می‌گفتم خب برای چی خدا را انکار می‌کنی؟ می‌گفتش که چرا برای دختر من خواستگار نیامده، برای دختر خواهرم خواستگار آمده، برای این زودتر آمده. واقعاً زده بود زیرش، گفتش که چه خدایی آخه، این چه خدایی پدرم مرد، چه خدایی مادرم مرد، چه خدای من الان سرطان گرفتم، این خدایشان چیه؟ یا جمادی هست یا گیاهی یا حیوانی هست. این خدایشان همان قدر هم هست. خدا آنجا که ما را می‌بیند دوست دارد، همان جوری هم رفتار می کند. چون می‌خواهد ما خلیفه الله بشویم، چیکار می کند؟ رفتار خلیفه اللهی دارد. لذا وقتی می گوید زیارت امام میروی از امام کمتر از مقام امام را چیه؟ نخواه. به امام بگو «وَ اَسَئلهُ اَن يُبَلغَنيَ المَقامَ الَمحمودَ لَكُمُ عِنْدَ اللهِ» من می‌خواهم همان مقام شما را بخواهم برسم. چون تو اصل منی، حقیقت منی، بابای منی. من می‌خواهم بابا بشوم مثل تو. چون اگر به بابات نرسی، خیلی وحشتناک است. انسان اگر به پدرش نرسد، به خانواده‌اش ملحق نشود، خیلی وحشتناک است. پس ما برای این به دنیا آمدیم. چون ما این ظرفیت خلیفه اللهی را داریم، اگر کسی درست تربیت بشود، در بازگشت -دقت کنید- در بازگشت می‌رسد به همان مقامی که قبلاً چیه؟ ازش آمده یعنی مقام چی؟ خلیفه اللهی. لذا مومن اگر تربیت بشود، اگر مومن تربیت بشود، به آن مقام می رسد. حالا این مومن الان رفته تربیت هم شده، دیگر کاری با این وسطها نداریم، کلی حرفها را من می‌خورم، بی‌خیالش. الان آنجا رسید، رسید به مقام چی؟ خلیفة اللهی، این الان رسیده آنجا، وقتی میرود آنجا ، دیگر رفتار خدا باهاش چیه؟ مظهر خدا شده دیگر. لذا رفتارش همین جوری هست. این دیگر رفته آن رسیده به شبیه‌ترین درجه، نزدیک‌ترین درجه به خداوند. حالا اینجا آن خطابی که در بهشت گفتم برایش می آید «من الحی القیوم الذی لایموت» از زنده پایداری که هرگز نمی‌میرد؛ یعنی خدا به زنده پایداری که هرگز نمی‌میرد. تا تو این را نفهمی، نمیفهمی بهشت یعنی چی. کجا قراره بروی. دقت کنید. بهشت یعنی چی؟ یعنی جایی که تو رسیدی آنجایی که خودت شبیه‌ترین موجود و نزدیک‌ترین موجود به کی هستی؟ به مربیت شدی دیگر. درسته. پس آدمها بسته به اینکه چقدر شبیه مربی شان هستند، از قدرت مربی چیه؟ برخوردارند. از قدرت مربی. الان این مربی دان ۱۰ درسته در ورزش رزمی، یه شاگرد می آید زیر نظر مربی درس می‌خواند مثلاً کمربند زرد می شود، به مربی شبیه شده یا نه؟ آره دیگر به اندازه چقدر؟ کمربند زرد، یکی می شود قهوه‌ای ، کمربند قهوه‌ای می‌گیرد، یکی کمربند قرمز می‌گیرد، یکی کمربند سیاه می‌گیرد ولی سیاه هم که می‌گیرد ، می شود دانه چند؟ تازه دانه یک هست. شبیه مربی شده یا نه؟ شبیه مربی شده، از قدرت مربی برخوردار هست. توان رزمی دارد، هنر رزمی دارد اما چقدر توان رزمی دارد؟ دانه چند؟ دانه ۱. مربی چنده؟ دان 10 هست. این حالا حالاها باید برود کار کند تا چند دانه؟ ۲ . دوباره باید برود کار بکند بشود دانه ۳؛ ولی اگر باشگاه بیرون آمد. فارغ التحصیلیش چقدره؟ میگویند ایشان، مربی ورزش رزمی دان چند؟ دان ۱ دان ۲ دان 3. مربی هم هست، می‌تواند برود تدریس کند، قدرت دارد، می‌تواند تدریس هم بکند ؛ ولی با دان چند می‌تواند تدریس کند؟ با دان 3. پزشک هست الان، بهش نظام پزشکی اجازه می دهد ولی با مجوز چی؟ پزشک مجوز دارد پزشک چی؟ متخصص. مجوز دارد، فوق تخصص. بسته به اینکه این چقدر توانسته خودش را برساند. از شب اول قبر تا قیامت، تو کجا میرسی؟ کجا میرسی؟ شما بعد از مرگ هم ادامه دارد رشدمان دیگر، بسته به آثاری که از خودمان گذاشتیم در دنیا، ادامه پیدا می‌کنیم .انسان که عمل که فقط نیست. «نحن نکتب ما قدموا و آثارهم» شما هر عملی کردید با خودت می‌بری در برزخ. بقیه کار را کی ها انجام میدهند؟ آثار تو. هرچی از تو مانده در دنیا ، مانده دارد کار می کند بچه‌ات هست، علمی که گذاشتی، تاثیر گذاری که داشتی، این همینجوری می آید دیگر. آثار تو همینجوری دارد می آید، برایت یکسره می آید تا قیامت تو را به کجا برساند. حالا با همه این آثاری که تا قیامت دائماً دارد برایتان می آید، تو الان رسیدی به بهشت، به هر حال یه درجه‌ای از شباهت به حق تعالی را چیه؟ در بهشتی الان. بله. داری دیگر. درسته! این که کدام درجه بهشت باشی، اصلا عذاب، اصلا بهشتی نیست، جهنم است، مثلاً رسیده الان طرف، جهنم هم رسیده، درجه جهنم: طبقه اول هست، طبقه دوم هست، طبقه سوم هست، نه طبقه اول جهنم نیست، از طبقه اول بیرون آمد، به بهشت وارد شد، خب از طبقه اول جهنم در آمده، عالی‌ترین درجات بهشت نمیرود. کجا میرود؟ وارد بهشت می شود اما کجا؟ درجه اول بهشت. بهشت همین جوری می رود تا. می گوید بعضی از بهشتی ها می خواهند به هم نگاه کنند انگار از اینجا دارد به یک ستاره خیلی دور نگاه می کند؛ مثلاً چند میلیون سال نوری باهاش فاصله دارد. آن آنجاست. این هم در بهشت هست، آن هم در بهشت هست. خب حالا این رسیده در بهشت، جای خوب هم رفت «من الحی القیوم الذی لایموت الی الحی القیوم الذی لایموت» رسیده جایی که خودش قدرت دارد. امام باقر علیه السلام فرمودند که در بهشت، بهشت تابع سفارش مومن نیست. بهشت تابع اراده مومن است آنجا. یعنی مومن سفارش نمی دهد این را می‌خواهم آن را می‌خواهم این را می‌خواهم آن را می‌خواهم برایش بردارند بیاورند. خب خودش اراده می کند و خلق می کند هرچی بخواهد. خوب دقت کنید کلمه را، هرچی بخواهد. تازه می خواهیم سراغ بهشت برویم که بهشت چه جور جایی هست، بهشت جایی که تو هرچی می‌خواهی اراده می‌کنی، آنجا چی می شود برایت؟ ایجاد می شود. یک صلوات ختم بفرمایید.

پس اگر کسی گفت آقا شما که خلیفه الله میشویم اینکه «من الحی القیوم الذی لایموت الی الحی القیوم» سندش کجاست؟ خب سند که دارد. سندش کسی مثل امام امت که در کتاب نماز خودش آورده، روایت نبوی را اما آیات قرآن را می‌خواهم بگویم که آقا آیات قرآن سند این داستان هست که قرآن دارد این آیات را می گوید. برسیم به مقامات بهشتی ها که بهشتیها چه جور جایی هست. جایگاه مومن. اولین آیه را برایتان بخوانم سوره زخرف آیه 69 « الَّذِينَ آمَنُوا بِآيَاتِنَا وَكَانُوا مُسْلِمِينَ» آنهایی که ایمان آوردند یعنی قلبشان باور کرد آیات ما را، نشانه‌های ما را قبول کردند «وَكَانُوا مُسْلِمِينَ» تسلیم بودند یعنی پوست کلفت و مقاوم نبودند. تسلیم بودن. چشم، دین این هست، چشم؛ نماز ، روزه حجاب زکات خمس جهاد چی هرچی می گویی، چشم. شوهرداری اینجوری، زن داری اینجوری، بچه داری اینجوری، چشم. تسلیم بودند. چون خدا می گوید تسلیم باش تا شبیه کی بشوی؟ مربی همین را می گوید . هر مربی به شاگردش می گوید تسلیم باش تا شبیه کی بشوی؟ شاگرد به میزانی که که پوست کلفتی می کند، از شباهت به مربی چی می شود؟ محروم می شود. فاصله می‌گیرد. فقط میزانی که حرف گوش می کند، شبیه می شود. اجرا می کند دستور را، شبیه می شود. آنجایی که می گوید: من یه چیز دیگر می‌خواهم، یه چیزی را تشخیص میدهم، آن من حقیقی نیست. یک من دروغین هست که به مربی می گوید برو بابا، من خودم تشخیص اینجوری میدهم. آنهایی که راجع به خدا هی سؤال می‌کنند یا از خود من، خدا جات بودم یه جوری دیگر، یا خدایا چرا، این من چیه؟ من حقیقی نیست. من مومن، منی که هیچ وقت از خدا سوال نمی کند. هیچ وقت سوال نمی کند. اصلا سوال ندارد از خدا. جای خدا بودم این کار را، خدا چرا این کار را کرد، اصلاً ندارد. هیچ وقت از خدا سوال نمی کند. یه چیز به شما بگویم آن این هست، تمام کمال، قدرت و سرعت یک کسی که زیر نظر یه مربی هست،- همه حواسشان هست -همه قدرت و سرعت یک کسی که زیر نظر یه مربی دارد کار می کند، به چیه؟ به اینکه سوال نکند. من تا فلسفه‌اش را ندانم قبول نمی کنم، من تا دلیلش را ندارم قبول نمی‌کنم. این دیگر به درد نمی‌خورد. بله یه آدم کافر هم که دلیلش را بداند آن دارد عمل می کند دیگر. کافر هم می‌داند، این همه ما کافر داریم کافر گردن کلفت، مشروب نمی‌خورد. می گوید ضرر دارد نمی‌خورم. حرام کرده به خودش دیگر. ما چقدر کافر داریم، تلویزیون نگاه نمی‌کنند. من سراغ دارم. دین ندارد، ولی می گوید این چیه، کلی وقت من را تلف می کند. اصلا می گوید من در خانه ام تلویزیون نمیگذارم نگاه کنم. ضرر دارد برای من. این گوشت خوک را نمی‌خورم ضرر دارد برایم. پس تو هنر نکردی وقتی خدا بهت می گوید فلان کار را کن، فهمیدی چرا، بعد بروی عمل بکنی به آن. هنر تو این هست که وقتی خدا بهت گفت این کار را نکن، بگویی: چشم. هرچی خدا بگوید؛ اما اینکه می‌نشینی برایش هی بخواهی فلسفه بافی بکنی؛ تا ذهنم قانع نشود، تا من نفهمم عمل نمی‌کنم ، من تا ندانم طلا چرا برای مرد حرام هست، نمی‌دانم چرا زن باید اینجوری شوهرداری کند، چرا مرد باید آنجوری زن داری بکند، چرا من باید حقوق پدر و مادر، این دیگر به درد نمی خورد. اطاعت هست. اطاعت هم بکنی ارزش دارد؛ ولی این کجا تا آنی که وقتی بهت میگویند چی؟ بهت میگویند انجام بده، بگویی چی؟ بگویی چشم. خدا گفته همین هست. من دیگر کاری ندارم. همین، هرچی خدا گفته، درست گفته. خدا گفته. مربی دارد می گوید. بابا خداست «أَلَا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ» خودش خلق کرده. خودش هم حکیم هست. پس لازم نیست ذهن من چی بشود؟ قانع بشود. مضاف اینکه عقل ما به خیلی از چیزها قد نمی دهد اصلاً. عقل ما نمی‌فهمد. شما یه مهندس بهت می گوید آقا این را باید اینجوری کنی، میفهمی مگر این چی دارد بهت می گوید؟ نه. من چند روز پیش که هر روز که می روم منزل والدین، باید داروهایی این پدرو مادر را تنظیم کنم. این بار که –همیشه این مسئله را داریم ما- باید بنشینم مثلاً برای دو هفته‌شان دو هفته شان را تنظیم کنم داروهایشان را، یه دفعه رفتم داروهایشان را تنظیم کنم دیدم یه دونه قرص داده انقدر نوشته سه تا در روز بخورید بعد یه قرص داده من به زور در دستم جا می‌گیرد؛ یعنی نمی‌توانستم نگه اش دارم انقدر این ریز بود. بعد نوشته بود نصف. گفتم خوش انصاف من چه جوری این را نصفش کنم. من الان این را چه جوری نصف کنم، نوشته بود نصف در روز بخور، مانده بودم این را چیکار بکنم. همین جوری مانده بودم. باور کنید انقدر سختم بود می‌خواستم چاقو بگذارم خورد میشد، نوشته بود نصف. حالا نمی توانم به دکتر بگویم آخه دکتر نادان، آن قرص به آن بزرگی را می گویی سه تا، این را که من اصلا نمی توانم نصفش کنم، تو گفتی نصفش، حالا با عقل من جور در می آید یا نه! ولی کار دکتر عقلانی هست یا نیست؟ عقلانی هست. عقل من نمی‌فهمد. قرار نیست عقل ماها بفهمد. عقلانی نیست. من عقلم قبول نمی کند این حجاب چیه، نماز چیه روزه چیه خمس چیه، عقل تو آخه چی میفهمد. عقل تو بهت می گوید آن متخصص کارش درسته. پس اطاعت کن .عقل تا اینجا مقدس هست. اینکه عقل باید حرفش را گوش کرد، تقدس دارد همین هست که عقل تشخیص می دهد بابا آن خالق است، حکیم است، می‌فهمد دارد به تو چی می گوید. پس هی ننشین به خدا گیر بده که خدایا برای چی اینجوری شد. برای چی من مریض شدم. برای چی این بچه اینجوری شد. برای چی آن اینجوری شد. برای چی این مُرد، برای چی الان باران نمی آید، برای چی زلزله آمد، برای چی سیل آمد، هی گیر نده به خدا. اگر گیر میدهی کار احمقانه داری می‌کنی. مثل اینکه تو به پزشک داری می گویی الان برای چی داری ۱۸ متر سیم می‌کنی بخ بدن من. فقط کی می‌فهمد این را؟ پزشک میفهمد. متخصص. ما همه جا میگویم چشم. الان متخصص مهندس دارد این کار را می کند. چشم. اصلا عقل ما هم به کار مهندس قطع نمی دهد. ما اصلا نمی فهمیم چرا مهندس دارد این را می گوید. چرا باید آنقدر مصالح باشد، ولی خب مهندس است، درسش را خوانده. ما این را قبول داریم به خدا گیر میدهیم. خدایا الان من باید چرا باید با شوهرم اینجوری رفتار کنم، چرا باید با زنم اینجوری رفتار کنم، چرا باید حجاب داشته باشم، چرا در برخورد با نامحرم باید اینجوری کنم، چرا خدا اینجوری گفتی، چرا خدا آنجوری گفتی، چرا اینجوری گفتی، وقتی چرا گفتی یعنی چی؟ یعنی تو شعورت را از دست دادی. وقتی چرا میگویی یعنی عقلت را از دست دادی؛ یعنی تو عقل نداری که می گویی: من تا عقلم قانع نشود عمل نمی‌کنم. عقل این را تایید نمی کند. حرفت عقلان نیست. حرفت عقلانی نیست. داری زور میگویی به خدا، قرار نیست تو بفهمی. مگر قرار هست تو در هر تخصص، آن تخصص را داشته باشی تا عمل کنی. مگر شما به هر متخصصی به هر مهندسی به هر کارشناسی می گویی ما تا ندانیم، نه، ما هیچ وقت از این حرفها نمی زنیم. چرا تا نوبت خدا می شود انقدر ادا درمیاریم؟ این بندگان خدا که کاری می‌کنند ما جرات نداریم به آنها بگوییم چرا این حرف را زدی، حرف احمقانه است این حرف را بزنی. حالا به خدایی که خالق کل شی هست، رب العالمین هست تو هی گیر میدهی. خدایا الان چرا اینجوری گفتی، چرا زن می‌تواند طلا داشته باشد، مرد نمی‌تواند طلا داشته باشد. چرا زن مثلاً شاغل نباید باشد، مرد باید حتماً هزینه‌ها را بدهد. چرا اگر زن شاغل بود حقوقش مال خودش هست، مرد حق ندارد به زن بگوید که پولت را بده به من، کارت یارانت را بده به من. آقا خداست دیگر. حکیمانه است حرفش. حتماً دلیل دارد. ولو من دلیلش را الان نمی‌فهمم. شاید الان نمی‌فهمم. چرا زن باید نصف مرد ارث ببرد؟ چرا اینجوری چرا اینجوری، اصلا هرچی. روزه چیه نماز چیه، چرا این سه رکعت هست، آن دو رکعت هست، چرا نماز صبح را بلند بخوانم، نماز عصر آهسته باید بخوانم، دیگر مسخره بازی در نیار. حرف نزن. تو با کی روبرویی؟ با خالق علیم حکیم روبرو هستی که دوست هم دارد بیشتر از تو هم دوست دارد. پس دهنت را ببند. حرف نزن، مودب باش، ادب عبودیت داشته باش. هی من من چیه نشستی انقدر بازی در می آوری، بی ادبی هستی جلوی خدا. این باعث می شود از خدا چی بشوی؟ از خدا دور بشوی. این کارهای خدا، این دستورات خدا اینها هیچ کدام با عقل جور در نمی آید. بفهم. عقل حریم خودش را می‌فهمد. این که تو میگویی عقل نیست. این که تو میگویی نفسانیت است. حرفهای یک من شیطانی هست که در قالب چی دارد می‌زند؟ در قالب عقلانی دارد می زند. خب « الَّذِينَ آمَنُوا بِآيَاتِنَا وَكَانُوا مُسْلِمِينَ» تسلیم بودند. حالا چی؟ وقتمان هم دارد تمام می شود گذشت دیگر وقتمان. «ادْخُلُوا الْجَنَّةَ أَنْتُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ تُحْبَرُونَ» بفرمایید داخل بهشت شما و همسرانتان، بیایید بفرمایید. همسرانتان را مرحوم علامه می‌فرماید که منظور حوریای بهشتی و مردان بهشتی که برای خانم‌ها هستند نیست. چون آنها هیچ وقت از بهشت خارج نمی شوند. اصلا از بهشت بیرون نمی آیند که بخواهند داخل بهشت بشوند. اصلا آنها در آنجا زاییده شدند، به دنیا آمدند. دنیا که نیست آنجا، زاییده هم نشدند. چی هستند؟ به وجود آمدند آنجا. همانجا آفریده شدند. اصلا جنسشان بهشتی هست. آنها نه. اینکه می گوید داخل بهشتید با همسرانتان، منظور همسران کی؟ دنیایی تان هست. بفرمایید بفرمایید وارد بهشت بشوید « تُحْبَرُونَ » به به داستان از اینجا شروع می شود. این را بگوییم نگویید یک ساعت مخ ما را خوردی، هیچی از بهشت نگفتی، هی نشستیم گول زدی ما را ، هیچی هم نگفتی. « تُحْبَرُونَ » وقتی می گوید، وقتی وارد می شوید، آن حالتی است که حالت شادی پسندیده‌ای هست که شادی الکی نیست. شادی جهنمی نیست. الکی خوشی نیست. یه شادی مبنا دار پسندیده‌ای هست که انسان دارد؛ اما این یه شادی خیلی خاص و ویژه است. خیلی خاص و ویژه است. « تُحْبَرُونَ » آن شادی هست که در چهره می آید بیرون؛ یعنی شادی پنهان هم نیست. یه شادی هست که می‌فهمی که «تَعرِفُ» قرآن یک جور دیگر معنا کرده. « تَعرِفُ فِي وُجُوهِهِم نَضرَةَ ٱلنَّعِيمِ» وقتی چشمش می‌خورد به بهشت، می‌خواهد وارد بهشت بشود، وای چه خبر هست. این می‌ارزد یه عمر زحمت کشیدن، به خدا قسم، یه عمر زحمت، سختی کشیدن می‌ارزد به این شادی، آن لحظه ای که بهت میگویند بفرمایید تو. تو داری وارد جایی میشوی که از آنجا خارج دیگر نمی آیی بیرون از آنجا. دیگر از آن بهشت بیرون نمی آیی. بفرمایید «ادْخُلُوا الْجَنَّةَ أَنْتُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ تُحْبَرُونَ» شما و همسرانتان. «تُحْبَرُونَ» خدا می گوید شاد باشید، شاد باشید. یه عمر حضرت می گوید: انسان نون خشک بخورد، نان جو بخورد، آب داغ بخورد، آب بد بخورد، آسان هست. می گوید این یه عمر زحمت کشیدن در دنیا، سختی کشیدن در «في طَلَبِ الفِرْدَوسِ يَسيرٌ» کار راحتی هست. ۸۰ سال تحمل کردن زندگی سخت، سخت، نه معمولی، زندگی چی> سخت سخت می‌ارزد ۸۰ سال. تو می‌خواهی بروی یک زندگی جاودانگی به دست بیاوری، جاودانگی شوخی نیست. ببینید فرمول چقدر قشنگ خدا می گوید «الَّذِينَ آمَنُوا» کاش یه قاری داشتیم اینها را برایمان می‌خواند «الَّذِينَ آمَنُوا بِآيَاتِنَا وَكَانُوا مُسْلِمِينَ»، «الَّذِينَ آمَنُوا بِآيَاتِنَا وَكَانُوا مُسْلِمِينَ» مسلمان شدند، اینها تسلیم شدند، هیچی، ببینید اصلاً بهشون میگویند، گفته می شود، هیچی ندارد. بلافاصله خدا می گوید، پیام دارد می دهد «ادْخُلُوا الْجَنَّةَ» بروید به بهشت شما و خانواده تان چی؟ در حالی که شادی. پس یه شادی فوق العاده بی‌نهایت پسندیده که حالت، حالت رضایت بخش است، منطقی است، درست است و چی؟ این شادی در چهره هست. شما فکر آن لحظه‌ای که انسان وارد صحنه می شود، لحظه فوق العاده‌ای هست، من چند بار این را در خواب تجربه کردم دم در بهشت بهم گفتند جهنمی هستی، آخ آخ آخ آخ آخ آخ آخ آخ خیلی سخته به آدم بگویند جهنمی هستی، شنگول و خوشحال سینه ام را داده بودم جلو، بهم گفتند برو بابا. تو جهنمی هستی. وحشتناک هست. خیلی وحشتناک هست به آدم بگویند جهنمی هستی. آن هم بگویند به خاطر کوتاهی در حق امام زمانت. آقا من جبهه بودم، جنگیدم، چند بار روی مین رفتم، قبل از انقلاب، بچه بودم مبارزه کردم، اعلامیه نوشتم، چکار کردم، طلبه بودم. برو بابا. آخ آخ آخ خیلی سخت هست؛ ولی مزه آن لحظه‌ای که بهت میگویند حالا شفاعت کردند یا میگویند بفرمایید تو. آن لحظه خیلی لحظه باشکوهی هست. به آدم میگویند بفرمایید تو. با احترام با ادب خیلی لحظه باشکوهی هست. تو یعنی می‌دانی الان این دو سه تا قدمی که داری برمی‌داری همین دو سه تا قدم هست. همین ۱ ۲ ۳ الان میروم تو. الان در باز می شود پایت را می‌گذاری تو، من اینها را همه را دیدم، در را برایت باز می‌کنند پاتو میگذاری تو، بعد آن صحنه‌ای که آنجا هست، استقبالی که آنجا تازه شروعش هست، استقبال که می آیند میکنند، چشم آدم بخورد به آخ آخ چشمت میخورد به امیرالمومنین. آقا کنار کوثر منتظرت هست، آقا داخل منتظرت ایستاده تا بهش برسی. وای چیه! این چند تا قدم از بیرون بهشت تا داخل بهشت چی می‌گذرد به آدم، این چند تا قدم را بردارد تا آه، تمام شد آمدم تو، دیگر بیرون نیستم. و حالا تشریفاتی که تو باید طی کنی بعد چشمت می‌خورد به آقا امیرالمومنین. وای امیرالمومنین علی علی علی علی بابا بابا آخه منتظرت هست، وای از این چند تا قدم تا برسی بهش، تا برسی به آغوش امیرالمومنین، این قدم‌هایی که باید برداری برسی به بغل امیرالمؤمنین، آقا بغلت کند دستان مبارکش «بِکَأْسِ جَدِّکُمْ مِنْ یَدِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ» آخ. کاس پیغمبر، آی قربون رسول الله بروم، جام پیغمبر در دست امیرالمومنین، آقا بگوید بخورانت بهت، وای به خدا می‌ارزد یه عمره صبر، یه عمر تحمل می ارزد. به خدا اگر آدم بفهمد چیه، دیگر اصلاً صبر لازم نیست بکند. همه چیزهایی که در این دنیا هست همه آن صبرها قشنگ هست همه آن صبرها قشنگ هست. به خدا ما در جبهه روزه در هوای جبهه تودر هوای ۵۰ درجه گرما، فکر کن نه کولری نه سرپناهی نه سقفی، روزه در آن فضا مست می‌کرد آدم را، جنگیدن، گرسنگی اش تشنگی اش، سرماش گرماش، ریخته شدن خونت، قطع شدن دست و پات، همه اش قشنگ هست. به خدا «ما رایت الا جمیلا» نمازش، حجابش، خمس دادنش، زکات دادنش، عبادتش بهشت هست. کجا باید صبر کرد. صبر مال بی معرفتهاست که میگویند صبر کنید. بر چیه؟ بهشت همین هست که در آن هستیم ما الان هستیم. بهشت همین چند دقیقه دیگر است که می‌خواهیم بایستیم نماز جماعت بخوانیم جلوی خدا، می‌خواهیم بایستیم جلوی معشوقمان بگویم الله اکبر. بهشت همین هست که ما را پذیرفتن اینجا، اجازه دادند وضو بگیریم، نماز بخوانیم، حرف بزنیم، یاد خدا را کنیم. بهشت این هست که ما می‌توانیم معرفت پیدا کنیم. این بهشت هست. این بهشت هست. خب وارد نشدیم هنوز جدی جدی، انشالله صبر کنید تا. چون این باید خوب فهمیده بشود. اگر فهمیده نشود ما اصلاً نمی‌دانیم این داستان معرفت، انسان چیه؟ خلیفه الله چیه؟ یه ذره باید. لازم بود من مقدمه طولانی را بگویم تا انشالله با آمادگی برویم در این، اصلاً آنجا فلسفه این کارها چیه آنجا!

و الحمدلله رب العالمین وصلی الله علی محمد و آله الطاهرین.