اردوی فکر و ذکر ۴ جلسه سوم تاریخ 6/1/1400
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.
سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه شما عزیزان، و بینندگان عزیز شبکه الهی ولایت.
بحث امروز درواقع هسته مرکزی و پایهی همهی معرفتهاست. ما از طریق نفس جلو رفتیم و گفتیم که انسان یک بخش حسی دارد که فقط محسوسات را میخواهد. از اشیاء لذت میبرد. با محسوسات ارتباط می گیرد و اصلا قیمت، شرافت و ارزش خودش را به اشیائی میداند که خارج از وجودش هستند. این آدم این دعا را دریافت نکرده که خدایا اشیاء را آنگونه که هستند به من نشان بده.
امام صادق (علیهالسلام) فرمودند: «ولکن » از ما نیست که جمع مال و ثروت را دوست نداشته باشد. اما این جمع مال باید کجا برود و چه کار کرد؟ با این مال قرار هست چهکار کنیم. لباس هایمان را عوض کنیم، ماشین ها را عوض کنیم؟ و قرار هست ما را به کجا برساند؟ این خیلی مهم است.
خیلی از انسانها عزت و شرافتشان به همین است یعنی پولدار بودن، ثروتمند بودن، جمع کردن و کنزکردن هی زمین بخرند، آپارتمان بخریم، خانه، موبایل یا ماشین بخریم و... یک مرض وحشتناکی که می افتد و انسان از هدف خلقتش وا می ماند. خیلی از آدمها با همینها بدبخت شدند و به خاک سیاه نشستند؛ چون نمیفهمند و قیمت دستشان نیست. قیمت این است که هر چقدر مال بیشتری جذب کنم و پول بیشتری دربیاورم، آدمتر، باارزشتر و قیمتیتر هستم و فکر میکند که آرامشش هم در همین است. درحالیکه نمیداند مایه اضطرار و مادهّ الشهوات اش را ایجاد میکند. توجه کردید.
یک فیلم سینمایی نشان میداد که دانشمندی داشت میرفت کره ماه در یک سفینهای. لحظهی آخر دوستش آمد داخل سفینه را نگاه کند، شمارش معکوس شروع شد و در را بستند و این هم هوا رفت. هی داشت میگفت این چیه و اون چیه؟ این سفینه که داشت میرفت سمت ماه، به سمت خورشید رفت؛ یعنی جایی که دما زیاد می شود و ذوب می شود.
خیلی از آدمها فکر میکنند با این کار سطح آرامش شان را زیاد میکنند؛ در حالیکه سطح اضطرابشان را زیاد میکنند. درواقع با مادة الشهوات است و شهوت درست نقطه مقابل توحید است. با مادهّ الشهوات از الله دور میشود. هرچه خانهاش بزرگتر است، دورتر است. هر چی بچههایش بیشتر است، هرچه ابزار خانه و درآمدش بیشتر است، او غافلتر و دورتر است و نسبت به غیب و خانواده آسمانیاش کسلتر میشود. سرمایه و مال آنجایی به درد میخورد که اگر بیشتر شد، علاقه ات به خدا و انس ات با غیب و فرشتهها کمتر نشود. رفت و آمدت با غیب کم نشود. نمازت خراب نشود. به محض اینکه یهخورده انسات کم شد، بی حوصلگی آمد، درسته که از راه حلال جمع میکنی ولی آتش است.
اینها کمالات جمادی است. بعضی از آدم ها این جوری هستند. بعضی از افراد با کمالات گیاهی صفا میکنند. هیکل و اندام و خوشگلی و... آرایش کردن و... انقدر هم این کارها را انجام میدهند که آخر مثل این اجنه میشوند. این عمل و اون عمل، ورزش برم، باشگاه برم، طلا، المپیک، غذا و شکم و... شب تا صبح و صبح تا شب توی آشپزخانه است و با معده و شکم و... سروکار دارند.
کمالات حیوانی هم که جنس مخالف، عشق زمینی، فعالیت اجتماعی سیاسی، کار، تفریح، مسکن، خدمت به همنوع و غیرهمنوع، نورانیتر است.
کمالات جمادی نورانی هستند، کمالات گیاهی، نورانیتر و کمالات حیوانی کمالات برتر و نورانیتری هستند. و از آن نورانیتر کمالات عقلی است. چون از ماده فاصله میگیرد. ماده جسم است. ماده جسم است، هرچه بالاتر میروید از ماده فاصلهتان بیشتر میشود و میرسید به عقل، دنبال علم هستید. مطالعه و تحقیق و پژوهش و کشف و اختراع و جلسه و سمینار و کنگره وجلسه و ... یکسره این کشور سخنرانی کنیم، اون کشور سخنرانی کنیم و... بعد هم پُزش را بدهیم. آقای دکتر و آقای مهندس و... طلبهها و هملباسهای ما هم همینطور هستند. جلسه و استادبازیهای خودشان را دارند.
۴۰ـ۳۰ سال با لفظ سروکار دارد. ادبیات و شعر و لغت و واژه و... این ۴ مرحله. در مرحله پنجم انسان بینهایت طلب میشود. در مرحله فوق عقل، انسان کمالات را به شکل بینهایت دوست دارد. جنس فوق عقل اینجوری هست. علم، قدرت، لذت و شادی را بینهایت میخواهد.
از نظر ریاضی گفتیم طلب مجهول مطلق و طلب معدوم مطلق محال است. پس اگر تو بینهایت را میطلبی، طبق قواعد طلب بینهایت:
۱ ـ اگر بینهایت را میطلبیم، بینهایت وجود دارد. چون طلب معدوم مطلق محال است.
۲ ـ اگر بینهایت را میطلبیم، با بینهایت سنخیت داریم.
۳ ـ اگر بینهایت را میطلبیم، ظرفیت بینهایت را داری که می طلبی.
4 ـ اگر بینهایت را میطلبیم، به بینهایت سنخیت و شباهت داریم.
5 ـ اگر بینهایت را میطلبیم، پس قبلا با بینهایت بودیم و بهره برداری کردیم.
استاد ما حضرت آیتالله ممدوحی«رحمهالله علیه»: یکنفر رفت ماست خرید، رفت مغازه بعدی گوشت بخره، ماست را جا گذاشت... رفت سبزی بخره، گوشت را جا گذاشت، رفت بنشن بخره، سبزی را جا گذاشت، بنشن را برداشت رفت منزل، بعد گفت من خیلی خرید کردم ولی چرا یک چیز دستم هست؟
حالا شما توی هر اردو میآیید ولی جا میگذارید و میآیید.
اردوها باید ۲۰ـ۱۰ مرتبه گوش داده شود. اساتید هم همین کار را میکنند و میگویند مباحث شما را ۲۰ـ۱۰ بار گوش میدهیم. در این اردو چی آوردیم؟
پس این بینهایت وجود دارد. ما در بخش فوقعقلانی بینهایت طلب هستیم. حالا دنبال این هستیم که اگر وجود دارد پس یک هستی بینهایت هست که ما عاشقش هستیم و آن را میطلبیم. حقیقتا در بخش انسانی ما آن را میطلبیم. برای همین گفتیم یک بحث پایهای فلسفی بگوییم که دینی نیست. بحث عقلی هست و کاری به آیات و روایات ندارد. در کشورهای دیگر هم که میروم همین بحث را انجام میدهم. قوای ما این جوری است. من الان از نظر تحریکی صحبت کردم. از نظر کشش و جذب صحبت کردم که این بخشهای ما این کششها را دارد.
از نظر ادراکی هم همینطور هستیم. حس ما فقط با محسوسات ارتباط دارد یعنی محدودیت دارد. حس فقط ادراک اشیاء را انجام میدهد.
ما فقط پنج حس داریم: لامسه، شامه، شنوایی، ... حس های ما هستند. غیر از این حس نمیتواند کار دیگری بکند. حس ادراک اشیا را می کند. ادراکشان می کند. همین. فقط با محسوسات. حس ما وجودهای مادی یا محسوسات را ادراک میکند.
خیال ما بخش دوم است. خیال صورتهای بدون ماده را ادراک میکند. مثلا الان بگوییم حرم امام رضا «علیهالسلام» را تصور کنید، میپرسید: کدام صحن را درموردش فکر کنم و به یاد بیاورم. این صورت دارد، شکل دارد، اما ماده ندارد. آدرس منزل، پدرت، مادرت، شهرت، این تصوری که میکنید هستی و وجود است اگر نباشد، شما میخواهید از در اردوگاه بیرون بروید، اگر آدرس خیالی و وجود خیالی نداشته باشید، نمیتوانید بروید. یادتان باشد هستی و وجود از اثر آن تشخیص داده میشود. اگر چیزی اثر دارد، پس هست. چون معدوم منشأ هیچ چیز نیست. پس ما خیالمان این جور چیزها را درک میکند. شکل دارد، صورت، دارد، ماده ندارد. در حس، شکل دارد، صورت دارد، ماده هم هست. یعنی وقتی به خیال میرویم یک درجه مجرد شده. دیگه ماده نیست، اما مجرد محض نیست، مجرد خیالی است اصطلاحا میگویند مجرد برزخی. یعنی میانه است، ماده را ندارد، اما یک چیزهایی از ماده را دارد و آن هم شکل و صورت است. مخیلات را درک میکند. اینها هم هستیاند. اگر اینها را از کسی بگیریند نمی تواند زندگی کند. شما اگر تصویر پدر، مادر، آدرس منزلتون، تصور هویتیتان را از شما بگیرند، کجا میخواهید بروید؟ اصلا شما کی هستی؟ اگر کسی مخیلات را نداشته باشد، زندگیاش کاملا مختل میشود. ما با مخیلات زندگی می کنیم و زنده هستیم.
بخش واهمه یا وهم اموری را ادراک میکنند که جزئیاند یعنی وابسته به یک شخص خاص هستند، اما شکل، صورت، وزن، ماده و صورت ندارند. مثل عشقهای زمینی که وجود دارند، چون منشأ اثرند. بخاطر این ازدواج میکند و حاضر است جانش را برای خانوادهاش بدهد. مریض بشوند، غصهدار شوند، خوشحال شوند، خیلی مهم است. انقدر ارزش دارد. خدا هم به آن احترام میگذارد. شفقت پدری، مادری، حبّ وطن، آدم حاضر است هزار بار بمیرد و حق هم است. احساسهای تنفرآمیز. از کسی چیزی، جایی، مرامی، آدمها، از سبک زندگی بعضیها متنفریم، خیلی جاها به داد آدم می رسد و انسان را نجات می دهد.
حسادت حقیقت دارد یا ندارد؟ آدم بهخاطر حسادت هم خودش را نابود میکند و هم خانوادهاش را و هم آن کسی را که محسود هست را حاضر است نابود کند. حسادت انقدر قدرت دارد. عالم تخیل فوقالعاده قدرتمند است. انقدر این تنفر زیاد میشود که روزبهروز میبیند رنگ پوستش خراب میشود، معده و اثنیعشرش خراب میشود با دیگران بداخلاقی میکند. برای هر یکبار عصبانیت چندسال فشار قبر برای خودش میخرد. آخر سر هم نمیتواند تحمل کند یا از همسرش متارکه میکند یا با بچههایش قهر میکند. حوصله بچههایش را ندارد بچههایش هم... آخر سر میرود و طرف را میکشد ولی باز هم آرام نمیشود. میرود یک قتل انجام میدهد، بخاطر حسادت، نان یک نفر را میبرد، آبروی کسی را میبرد ولی میبیند که نه... انقدر اثر دارد. خیال انقدر مهم است که مریم را به پیامبر اولوالعزمی مثل عیسی باردار میکند. «فارسلنا الینا روحنا فتمثل بشرا سویا»: تمثل کرد جلوی مریم. مریم یکدفعه یک شکلی را میبیند. جبرئیل که سر جای خودش است و از همانجا تمثل میکند. یعنی خودش را توی زمین به کسی نشان میدهد بعضیها فکر میکنند جبرئیل بال میزند و میآید. نه تمثل کرد... من آمدم مریم «لاهب» به تو ببخشم یک بچه را که پیامبر خداست. با تمثل مریم باردار شد. هیچ تماسی، ارتباطی، مردی، هیچ... یک دمش است. با یک دمش قدیسهای بنام مریم«سلامالله علیها» به پیامبری به نام عیسی«علیهالسلام» باردار شد.
شما وقتی که روح مقابله، روح رقابت به جانت میافتد حقیقی است. نابودت میکند، پیرت میکند، کورت میکند. هزاران نعمت کنارت هست ولی خدا را نمیبینی، اهلبیت را نمیبینی، غیب را نمیبینی، هیچ چیز را کنار اینها نمیبینی. وقتی میافتی توی چشم و همچشمی اصلا دنیا جلوی چشمت تیره و تار است. اصلا داشتههایت را نمیبینی. کور میشوی. قدر نمیدانی، دیگه نه شوهرت را میبینی. نه زنت را میبینی، زنت را نابود میکنی برای همین چشم و همچشمی. شوهرت را نابود میکنی برای همین چشم و همچشمی. دیگر از وجود اینها نمیتوانی لذت ببری. خانمت یک سفره به این خوبی انداخته، غذای به این پاکی و طیبی درست کرده، به این خوشمزگی، این آدم وقتی دارد این غذا را میخورد انگار دارد کاه میخورد. چون ذهنش و روحش کجاست؟ روحش توی حسادت و غضب و انتقام و مسابقه است. بعد خانمش میگوید غذا چهطور بود؟ اصلا نمیفهمد چی خورده؟ البته گاهی وقتها آدم توی بهشت است و نمیفهمد چی خورده. مشغول است با روح القدس اندر سخن. یه جایی دیگه است روحش با امام زمان (علیهالسلام) و فرشتهها مشغول هست، توی خانه نشسته، پای تلویزیون است ولی یک جای دیگر است. عیبی ندارد آن هم یک جور پرواز است. ولی اینجوری است خیال همین هست. با خیال جبرئیل و فرشتهها و امام زمان (علیهالسلام) مشغول است. دارد خیالسازی میکند. خود اصل رابطه را نمیگویم که رابطهی فوق عقلی است. خیالسازی اش را میگویم. این هنوز مست خواب دیشب است که بغل امام رضا بود. مست خواب دیشب بود که با فاطمهزهرا سخن میگفت. مست در آغوش امام زمان بود، همهش آن تصویر یادش میافتد. اون نوازش امام زمان (علیهالسلام) را دارد یادش میافتد. تصویر است، خیال است ولی از جنس نور است.
واهمه حب و بغضها، عشقها و تنفرها و کمالات زمینی است. به این قوهی واهمه میگویند. مقامات دنیایی، ریاست، من برنده شوم و... اینهایی که میروند فوتبال و مردمی که میروند استادیوم تحت قوه واهمه میروند. تسلط واهمه. برد و باخت توهمی است. عالم ورزش که همه دنیا و کره زمین و جام جهانی میگذارند سرکار، با توهم برای مردم جذابیت دارد. میبینید پیرشده یک عمر پای تلویزیونه... بهقول یکی از کارشناسان میگفت من اگر یک روز فوتبال نبینم میمیرم. این آدم با توهم سرپا و زنده است. این بچه بوده پای تلویزیون داشته مراد برقی و بعد تلخ و شیرین میدیده، الان ۶۰ سالش است و هنوز دارد سریالهای عشق و عاشقی میبیند. اصلا خود فیلم افسانه است ولی برایش جذابیت دارد. برایش مهم نیست، مثلا 120 ساعت سریال را نگاه میکند تا ببیند این دو نفر به هم میرسند یا نه. اصلا چنین ماجرایی واقعیت نداشته ولی این شخص با توهمش خوش است. همینطور نشسته و لذت توهمی خودش را میخواهد ببرد گاهی وقتها برایش کافی نیست و میرود و از مغازههای سیدی فروشی ۱۰ تا سیدی هم میخرد. اینهمه سریالهای تلویزیون کافی نیست میرود و میخرد و چند دور هم مینشیند و نگاه میکند تا این لذت را ببرد. چون برایش جذابیت دارد. صحنه دعوا و جنگش برایش جذابیت دارد. صحنه لذتش و عشق و عاشقیهایش برای من جذابیت دارد. تازه کمش میاد میگه میخوام یک قصه عشقی بنویسم. اگر هنر شعر یا نقاشی داشته باشد هم همینطور. اگر عکس هم بخواهد بگیرد همینطور است. اگر هم یک وقتی خدای ناکرده برق هم برود و شمع روشن کنند با چند نفر مینشینند و صحبت میکنند که حالا مثلا شهین خانم دخترش اینجوری و... مسائل توهمی.
قدیمها همیشه برق که نبود، تلویزیون هم نبود. امیرارسلان نامدار میخوندند. شاهنامه، گلستان، سعدی و...
بعضیها استفاده خوب میکنند، تجربه میکنند. بعضیها نه فقط توهم برایشان بس است. ترانهها... تمام ترانههایی که میبینید بر اساس توهم نوشته شده. این معشوق توهم است. بعضیها تا آخر عمر بر اساس همین توهم زندگی میکنند. یعنی بعضیها یک چیزی که برایش زندگی میکنند، ته قضیه چیز مشت پر کنی نیست که بردارد و ببرد توی برزخ. با چه چیزی سروکار داشتی و با چه چیزی محشور بودی؟ با صورت و تصویر و...
بخش بعدی عقل است. عقل هم علم و دانش است که وجود دارد. چون ما داریم با آن اختراع میکنیم. این را، رنگ و مدلش را عقل ساخته. دوربینها، صدا، تلفن همراه و هر چیزی که شما دارید میبینید. همه بر اساس عقل ساخته شده. در همین اتاق باید دهها ساعت وقت بگذاریم و بنویسیم ببینیم که چه چیزهایی محصول تولید علم است. لباسی که تن شماست، عینکت شیشه است یا تلق؟ شیشه یک علم دارد و تلق یک علم دیگر است. ساعت به ساعت علم دارد تولید میکند. چیزهای زیادی دارند توسط بشر خلق میشوند. پس ما چند تا وجود داشتیم؟ وجود حسی، خیالی، وهمی. همهشان وجودند و وجه مشترکشان هستی است. جنسشان فرق میکند. در ماده جنسش مادی است و در خیال، جنسش خیالی است ولی هست و در خارج وجود دارد. اژدها، غول و... وجود ندارند پس چرا از آنها میترسیم؟ چون وجود وهمی و خیالی دارند. ما بهش وجود دادیم. هی مینشینند و تصورات مادی به آن میدهند، خودشان خلق میکنند و از مخلوق خودشان میترسند.
زیر پتو است و توی خونه، مملکت آروم و... چون یک فیلم سینمایی دیده فکر میکند اگر الان در را باز کند یک اژدها میپرد روی او. آن روح و آن جن و آدم بده... یکدفعه میبینید یک عمر این بچه، این نوجوان دارد میترسد. هرلحظه برای خودش صحنه مرگ و تصادف درست میکند. همسرش میخواهد بیاید منزل، میبینید که او در خیالش ده بار با همسرش دعوا میکند. یا این آقا یک زن خانم و نجیب دارد، یکسره به همسرش بدبینی دارد و صحنههای تلخ را تصور میکند. یک دعوا و تصادف. بچه یکبار از خانه بیرون رفته، تصادف کرده و دستش شکسته... همینکه بچه از خانه بیرون میرود همهش میترسد که نکند برایش اتفاقی بیفتد. با تصویرهایی که خودش در آشپزخانه وجودش خلق کرده، دارد خودش را اذیت میکند.
مثل یک بچهای که در رحم مادر دست اضافه پا اضافه درست می کند.
ما خیلی وقتها رعایت میکنیم و عکسها را نشان نمیدهیم. ولی هست. یک نفر میبینید ۵ تا دست آورده، دم آورده، ۶ـ۵ تا دست آورده. این دارد توی رحم مادر دائما این شکلها را برای خودش درست میکند. با این توهماتی که برای خودش درست کرده میبینید موقع مردن یک اژدهای هزار سری از توی قبرش درمیآید، آدم میترسد. پس اینها وجود دارند. غول وجود مادی ندارد ولی وجود ذهنی دارد. خانمت زن خوبی است ولی تو داری یک عالم عیب به او میبندی و تنفر پیدا میکنی. تو دائما داری ضعفهای آنها را به هم میبافی و از آنها متنفر میشوی.
حتی در خواب میبیند که فلانی فلان کار را کرده. وقتی بیدار میشود از دست آن طرف اعصابش خرد است و ناراحت است. نمیتواند بگوید. میداند که احمقانه است ولی از او ناراحت است و تا شب حرص و جوش میخورد و میگوید حتما یک چیزی هست که این خواب را دیدم. این توهمات تولیدی تو است و این خواب را دیدی، آن بنده خدا چه تقصیری دارد؟
پس خواب ظهور و جلوهی توست. راههای انسانشناسی و خودشناسی این است که انسان خوابهایش را نگاه کند چه شکلی است؟ «الظاهر عنوان الباطن»؛ خواب ظهور تو است. پس باطن ات چه خبر است که در ظاهر اینچنین نشان میدهد؟
یک نفر هم خوابهای خوب میبیند. یک نورانیتی هست که داری خوابهای به این خوبی میبینی؟ ظهورات خودت است ولی حقیقت دارد.
در بعد مادی هستی تمامی ندارد. شما برو برو یک جایی این هستی تمام شود، بگوییم اینجا آخر هستی است و از این به بعد هیچی نیست. هیچی یعنی نیستی. فوق عقل ما وجود بینهایت را ادراک میکند و فقط یک مصداق حقیقی دارد و آن هم حضرت وجود یا الله است. یعنی ما یک وجود بینهایت داریم و آن هم الله است. دقت کنید هستی جاری در همهی اشیاء «الله» است.
این اتاق و سالن پر از هستی است. یکسری شکلها داریم که شکلهایشان فرق میکند. الله عینک نیست. این عینک جدای از اینکه عینک است، چی دارد؟ وجه شراکتش با این شیء وجود داشتن است. وجود جاری در همه جا آنکه همه چیز و همه جا را پر میکند هستی مطلق و مطلق هستی است. با شکلش کاری نداریم. آن چیزی که همه جا هست و همه جا را پر میکند وجود مطلق یا هستی مطلق. با شکلش کاری نداریم. ولی آنچه همه جا هست و همه جا را پر کرده هستی مطلی یا الله تبارک و تعالی می گویند.
امر مشترک در همه وجودهای پنجگانه همان وجود داشتن و بودن است. همه شان هستند و وجود دارند. هستی امری بدیهی است و نیازی به اثبات ندارد. کسی نیست که بگوید من به هستی شک دارم. ما غرق در هستی هستیم. به خودت، بدنت؟ یا آدمهایی که اطرافت هستند؟ داشتیم آدمهایی که اینطور بودند. ابنسینا میگوید: این شخص را ببند به درخت و کتکش بزن، اگر جیغ زد و داد زد بگو داری خیال میکنی که کسی دارد می زند. شهید بهشتی «رحمهالله علیه» میفرمودند: این شخص را ببرید سمت آتش و دستش را بگذارید روی بخاری بسوزد، اگر گفت آخ سوختم بگو نه تو خیال میکنی که داری میسوزی. آنجا میفهمد که واقعا دارد یک چیزی او را میسوزاند. یک آتش هست یک بخاری هست یک آدمهایی هستند. پس هستی قابلانکار نیست. شما از مریضهای روانی که در تاریخ پیدایشان شده بگذریم که الله را قبول ندارند. کسی هم که حتی از نظر فلسفی انکار میکند و میگوید خیال است، اگر دستشویی داشت، او را توی جمع محترمی نگه دارید و اجازه ندهید دستشویی برود. هرچه گفت که بد است و زشت است، بگو نه خیال میکنی. از نظر عملی این آدم سوفیست نیست، از نظر چی حرف مفت می زند؟ بحث نظری لاف فلسفی میزند. و الا اگر این شخص گرسنهاش بشود، غذا نمیخورد؟
هیچکس بهمعنای واقعی سوفیست نیست. لاف فلسفی میزنند که زیر بار مسئولیت و دین و... نروند، همیشه بوده و هست. عملاً که اینطور نیست. دو ساعت بعد یک سیلی در گوش او بزن یا فحش بده و تحقیرش کنید. بزن توی گوشش بگو من نیستم تو خیال میکنی من میزنم. یک مار یا شیر بگذار جلوی او. او را جلوی قفس شیر ببرید و بگویید نه شیر نیست و... .
اصلا هستی ذاتا قابلانکار نیست. محال است کسی بتواند هستی را انکار کند. این امر بدیهی است و قابل انکار نیست. مفهوم مقابل هستی، نیستی است که نیستی فقط یک مفهوم است و وجود نیست. این مفهوم عدم را از کجا گرفتیم؟ این به طفیل هستی آمده. گفتیم حالا که هستی هست، پس مقابل آن نیستی است.
چون ما هستی را داشتیم بعد گفتیم اگر نباشد چه میشود؟ مثلا گفتیم این عدم کلاس است، عدم کاغذ است، عدم دستمال... ولی این را از وجود گرفتیم. نبودش را مفهومسازی کردیم که از هستی گرفته میشود. نقیض آن است. نقیض غیر از ضد است. نقیض هر چیزی عدم آن است؛ مثلاً این زرد است و صورتی است. ضدها میتوانند نباشند. نه زرد نه صورتی. ولی نقیض اینطور نیست مثلاً نمیتوانید بگویید یک شیء نه باشد نه نباشد. یک چیزی میتواند سیاه نباشد. ضدها با هم جمع نمیشوند، اما رفع میشوند. میتوانند نباشند. یک چیزی نمیتواند هم زرد باشد هم سبز. اما میتواند نه زرد باشد نه سبز. ضد هم هستند. نقیض اینطور نیست. نمیشود بگوییم یک چیزی نه هست نه نیست. یا هم هست و هم نیست. نمیشود. بالاخره یا هست یا نیست. نقیض هستی، کارنیستی است. نیستی یعنی چیزی که نباید باشد. محال است باشد. اگر باشد هستی میشود. نیستی وجود ندارد. اگر وجود داشته باشد پس هست. اصلا چیزی به نام عدم و نیستی نداریم. وادی به نام عدم و نیستی نداریم. پس دنیا نابود میشود کجا میرود؟
اگر این لیوان را بشکنم میگویم نابود شد. یعنی دیگر لیوان نیست ولی جنسش سر جایش هست.
این آب را میخورم ولی کجا هست؟ در بدنم هست. تبدیل به سلول میشود. شکلش عوض میشود ولی وجودش از بین نمیرود. ما اصلا چیزی به اسم نابود شدن، نیست شدن و عدم نداریم. نه وجود میتواند به عدم برود چون عدم چیزی نیست و نه وجود از عدم میتواند به وجود بیاید. هیچ چیز از عدم بهوجود نیامده. باید یک منشأ هستی داشته باشد. هیچ چیزی نبوده، از هیچی که چیزی به وجود نمیآید. من میتوانم بگویم این کلاسور من قبلا وجود نداشته و تولید نشده ولی مادهاش که بوده. آن مادهای که قبلا بوده الان شده این کلاسور. نفت بوده یا درخت بوده شده کاغذ.
حضرت زهرا«سلامالله علیها« در خطبهی معروفشان میفرمایند: «ابتدع الاشیاء لا من شیء» خداوند اشیاء را ابداع کرد اما «لا من شیء»، «من لا شیء» نه. از هیچی نیست. خداوند از هیچی چیزی را بهوجود نمیآورد.
«ابتدع» یعنی خدا اینطور نیست که حالا که میخواهد کیهان و کهکشان را خلق کند، بگوید حالا من یک مشت خاک لازم دارم... ابداع میکند یعنی ماده را بهوجود میآورد و ماده را ظهور میدهد.
اولین خصوصیت ذاتی در هستی، بینهایت بودنش است.
هستی را فهمیدیم، هستی در هیچیک از اشکالش حد ندارد. فقط مادی نه، برزخی، خیالی، مثالی، عقلی.
خارج از ما علم یک جایی وجود دارد. یک منشأیی دارد. این که هست به آن میگویند هستی.
اولین نکتهای که از هستی میفهمیم خصوصیت ذاتی دارد، بینهایت بودن آن است. البته چیزهای مهمی هم داریم. ولی چیزهایی که عمده است بینهایت بودن آن است. تنها چیزی که میتواند هستی را محدود کند، نیستی است. نیستی نداریم پس محال است هستی محدود باشد. یک جایی بگوییم هستی تمام شده و از این به بعد نیستی و عدم است. نیستی وجود ندارد. پس هیچ چیز نمیتواند محدود باشد.
الان این محدود هست یا نه؟ با چه چیزی محدود شده؟ شما یک جا در هستی ندارید که بگویید اینجا سوراخ است و هستی ندارد و عدم است و خلأ است. تا گفتی اینجا یعنی هست.
پس اولین نتیجه اینکه هستی بینهایت است. زیرا تنها چیزی که میتواند وجود را محدود کند، نیستی است که وجود ندارد. هستی بینهایت خارج ندارد. از هستی می شود خارج شد؟ نمیشود خارج شد. هستی چون بینهایت است چیزی به اسم خارج ندارد. این قواعد را یاد بگیرید. اینها در اصول دین به دردتان میخورد. خارج از بینهایت بیمعناست. اگر از بینهایت یک چیز خارج شود کجا میرود؟ بینهایت آنجا را پر میکند. اگر خارج از بینهایت برود که دیگر بینهایت، بینهایت نیست، محدود است. یعنی یک جایی هست که بینهایت آنجا حضور ندارد پس میتواند از آن خارج شود. بینهایت معنا ندارد. مثلا نمیتوانیم بگوییم آب خشک. ذات آب این است که خیس باشد، تناقض دارد.
دومین خصوصیت یگانگی است. به آن احدیت میگویند. هستی یکی بیشتر نمیتواند باشد. سوراخ و برش ندارد. دوتا نمیتواند باشد. یک چیز یک تکه و بسیط است جزء ندارد. مثلا بگوییم از این و این و این تشکیل شده. یکی بیشتر نیست. یکتاست و ۲ درمقابلش معنا ندارد. چون اگر ۲ باشد میشود بینهایت و دوتا. پس هردوتا محدودند. پس فاصلهشان را چه چیزی پر میکند؟ این دوتا هستی محدود... وسطشان چه چیزی هست؟ اگر هستی هست پس سهتایشان یکی است شکلهایشان و ظهوراتشان فرق میکند. یگانه است و یکتاست. محال است دوتا باشد. دو بردار نیست.
سومین خصوصیت هستی این است که بینیاز مطلق است. یعنی صمدیت دارد. هرچه کمالات هست در دل هستی است. خارج از هستی که خبری نیست. اصلا هستی خارج ندارد. نیاز یعنی من خودم ندارم یک چیزی بیرون از من هست که من به آن نیاز پیدا میکنم. آنجاست که من آن را میطلبم. غیر از من است. کدامیک از شما میروید کلاس نهضت سوادآموزی ثبتنام کنید. سواد دارید پس نیاز ندارید. ما دنبال چیزی میرویم که آن را نداریم. بیرون از ماست و نیاز داریم.
سه دلیل:
مستجمع همه کمالات است. یعنی هر کمالی که بگویید در دل هستی است. خارج از هستی نیست. پس دیگر خارجی ندارد. شریک ندارد، چون یکتاست. خارج هم ندارد به کسی نیاز پیدا کند. پس صمدیت دارد. صمدیت یعنی توپر بودن، سوراخ نداشتن و خلأ نداشتن است. یعنی نمیشود نفوذ کند. شما الان این آب را نگه میدارید، چرا آب نمیریزد، ظرفی که هست سوراخ ندارد حالا اگر یک سوراخ ایجاد شود. پر است و بسته است. سوراخ و خلأیی ندارد. پس این صمدیت است.
چهارمین خصوصیت، ازلیت است. وجود را کسی بهوجود نیاورده. خالق ندارد. کسی نمیتواند هستی را بهوجود بیاورد. محال است هستی خالق داشته باشد، اول داشته باشد. حالا که کسی آن را بهوجود نیاورده، اول هم ندارد. هستی آغاز ندارد و کسی نمیتواند آن را بهوجود بیاورد.
پنجمین خصوصیت، ابدی است و پایان ندارد. پایان داشتن یعنی به عدم برود. ما که عدم نداریم. هستی تمام نمیشود. آخر و مرگی هم ندارد. نابود نمیشود. این خصوصیتها را ما از کجا درآوردیم؟ قابل تردید و یا قابل شک هم نیست.
توی یکی از کشورهای اروپایی برای یکسری از اساتیدی که اعتقادی به خدا هم نداشتند بحث میکردیم گفتم یکسال به شما فرصت میدهم که بتوانید خلاف اینها را پیدا کنید. همانجا گفتند ما میفهمیم صدسال هم بگذرد نمیشود خلاف اینها را گفت. هرکسی میتواند اینها را رد کند، بیاید بگوید و یکی از آنها را رد کند.
قابل ردکردن نیست. اینها شهودی است. ما اینها را شهود میکنیم. چون در ذات ما اینها هست. نتایجی هست که توی ذات ما هست. خودتان هم بلد بودید. من فقط یادآوری کردم به شما. این امور بدیهی که الان ما ادراکشان کردیم. این هستی با این شکل که مطلق است، بینهایت است، یکتاست، صمدیت دارد، بینیاز مطلق است، آغاز ندارد، پایان هم ندارد. به این میگویند «الله تبارک و تعالی»
پس اگر قرآن میفرماید: «أفی الله شک فاطر السموات و الارض» میشود توی خدا شک کرد؟ محال است کسی بتواند در خدا شک کند؟ محال است کسی بتواند در خدا شک کند. چون هستی خودش دارد شهادت میدهد به این که هست. «شهد الله انه لا اله الا هو» خود خدا دارد شهادت میدهد. بعضیها میگویند یعنی چه که خود خدا شهادت میدهد. ما روی خودش هم شک داریم. حالا شهادتش را قبول کنیم؟ او که میگویی خداست و روی آن شک داری، توهم توست.
الان آتئیستها که میگویند ما خدا را قبول نداریم، خدا کجاست؟ پرت و پلا دارند میگویند. این را بگذار جلویشان و بگو میتوانید انکار کنید؟ به این خدا میگویند... این خداست. خدا یعنی هستی مطلق و جاری در همهی اشیاء. مادی، خیالی، وهمی، عقلی و فوق عقلی که خودش هست یعنی هستی مطلق و بینهایت. فوق عقل است. چون عقل محدودیت دارد. بالاخره شما میگویید 4=2*2 تا... محدود است. دو دوتا 5 تا نمیشود، حد دارد. این حدش است. این شد هستی. این پایهی تمام معارف الهی، دینی و غیردینی است. این را کاملا باید تمرین کنید تا ملکه ذهنتان شود. این ها که گفتیم از خودمان استخراج کردیم. حالا همین را بازخوانی دینی میکنیم. بازخوانی دینی میشود آن بینهایتی که شما میپسندید و میگویید من عاشق علم مطلق، قدرت مطلق، لذت مطلق، حیات مطلق هستم. جاودانگی و خوبیهای مطلق را دوست دارم، او اسمش «الله» است. «قل هو الله» بگو او که شما دوستش دارید الله است. درواقع شما عاشق هستی بینهایت هستید. برای همین بعد از یک مدت از موقتهایش متنفر میشوید. میگویید دلم را زد و... چون جنس شما بینهایت است. چون خداوند از خودش در تو دمیده تو هم همجنس خودش شدی. «قل هو احد» لفظ احد را دقت کنید چقدر قشنگ است و آدم را مست میکند. سوره توحید قشنگترین ترانهی خداست. برای همین ثلث قرآن است. سه بار بخوانید، یک ختم قرآن برایت مینویسند. باید برایش آهنگ بسازیم و با آن برقصیم و مست کنیم. «قل هو الله احد» اگر کسی سر نماز بفهمد چی دارد میخواند؟ «الله الصمد»/ «لم یلد» یعنی از این خدا چیزی درنمیآید و چیزی خارج نمیشود. اینطور بعضیها توهمی تصور میکنند، نیست. یک خدایی آن بالا نشسته و یک عالمی خلق کرده و ولش کرده و کاری هم با آن ندارد.
خدا اصلا مرا میبیند و صدای مرا میشنود؟ راست میگویی اینکه تو میگویی اصلا وجود ندارد و ما هم قبولش نداریم. از خدا هیچ چیز خارج نمیشود فقط یک وجود مطلق بسیط داریم اسمش «الله» است.
امام «رحمهالله علیه» میفرماید: از عالیترین عوالم از مادی و ناسوت هیچ است. فقط و فقط یک نفر است آن هم «الله» است. او ذات و حقیقت دارد. همه جلوهها و ظهورات خودش هستند، چه ظهور مادی و چه ظهور معنوی، یک نفر است که دارد جلوه میکند.
با صدهزار جلوه برون آمدی که من/ با صدهزار دیده تماشا کنم تو را
یک نفر، یک وجود و یک هستی است. شما از خودتان هستی دارید؟ چه کسی هستی به خودش داده؟ این گیاهان، این درختان، این گلها، ستارهها، کیهان، کهکشان، جبرئیل، پیغمبر، کدامشان هستیشان برای خودشان است؟
یک نفر هست. برای همین دانشمندان میگویند به اینها بگویید «هستی»، ولی به خدا بگویید «هست».
«هست» یکی است.
شما بروید و بگردید اگر جایی تفسیری بهتر از این راجع به «لم یلد» دیدید بیایید و عنوان کنید.
«لم یلد» یعنی «الله»، ذات هستی یگانهی بینهایتی است که چون بینهایت است خارج ندارد و چون خارج ندارد تولید و ظهور خارج از خودش نیست. هرچه هست، خودش است و ما هم ظهور او هستیم.
اگر این را بفهمید، میفهمید که تکلیفتان با خودتان چیست؟ و تکلیف خودتان با این «الله» چیست؟ آنوقت تازه میتوانید نماز بخوانید. تازه میتوانید ذکر بگویید. این ذکرهایی که میبینید ما میگوییم باد هواست. اما بادش هم خوب است و اثر دارد. اما تا اینهایی که ما داریم میگوییم را نفهمید نمیدانید کی هستید؟ وقتی میخواهید سر نماز حرف بزنید نمیدانید با چه کسی میخواهید حرف بزنید. تا آخرش هم گنگ هستید و گیج میزنید. میگفت رفتم مدینه پیغمبر که مرده بود، مکه هم رفتیم خدا هم خانه نبود. این هم محصول حج آقا بود. تا شما اینها را نفهمید و در جانتان نریزد نماز نمیتوانید بخوانید.
این که امام صادق«علیهالسلام» میفرماید: اگر پنجاه سال شصت سال نماز بخوانید یک رکعتش هم پذیرفته نمیشود، همین است. اصلا با چه کسی دارید حرف میزنید؟ «الله» کی هست؟ من کیستم؟ نسبتش با من چی هست؟ چون من همهش به خودم نسبت میدهم و میگویم «ربی». اگر این را نفهمی نمیتوانی بفهمی که فرق رکوع با سجده چیست؟ چرا توی رکوع «الله»، «عظیم» است و در سجده «اعلی» است؟ اصلا فرق اذان با اقامه چیست؟ قیام، نیت، تشهد، قنوت و... چیست؟ قرائت چیست؟ سوره حمد چی هست؟ این کلمات چی هستند؟ چرا همین کلمات را ادا کنیم؟ ماه رمضان و ماه شعبان چی هست؟ چرا ماه رمضان میآید و میترسیم و وقتی میرود خوشحال میشویم؟
این چیزها را درست میبینیم؟ از یک چیز دوستداشتنی میترسیم وقتی میآید وحشت داریم و وقتی میرود خوشحالیم.
چرا امام سجاد میفرمایند: اگر کسی ماه رمضان میآید ناراحت است وقتی میرود خوشحال است. چون مجرم است و به خودش ظلم کرده که اینطور شده.
ما چون اشیاء را درست ندیدیم، این درس پایه درست دیدن اشیاء است. مبنای علمیاش است. مبنای فلسفی و عقلی، قرآنی، درست دیدن اشیاء است. این را خوب تمرین کنید. هر مسئلهای بعدا بخواهید انجام بدهید هرکاری در نظام علمی و چه در نظام عملی به این درس احتیاج دارد. و الا دین تو از این دینهای تقلیدی که مامانم اینا گفتن و خالهم اینا گفتن هست، تقلیدی است. شهود نیست دیگه تو نمیتوانی بگویی «اشهد ان لا اله الا الله» کما اینکه اگر این را شما درک نکنید، نمیتوانید به رسالت و امامت و ولایت شهادت بدهید. آن شهادتها همه تقلیدی است. گفتند بگویید ما هم میگوییم. البته خدا آن را هم قبول میکند. مرجع گفته ولی تو دیگر لذتی نمیبری. شهود، اشهد یعنی خودم میبینم که «لا اله الا الله» است، افعل است. خودم دارم میبینم که «الله» ... «اشهد» شهادت میدهم.