جلسه 087 - انسان‌شناسی (تهران)
شماره جلسه
87
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1385
ماه
9
روز
20
متن کامل (خام) ‌ جلسه 087 - انسان‌شناسی (تهران)

جلسه گذشته دربارۀ نقش یاد خدا در زندگی انسان بحث کردیم که انسان، میزان انسانیتش به یاد خداست، یعنی قوا را که رسم کردیم، به این شکل قوا را رسم کردیم که ما، در وجودمان، قوای نفس، پنج تا است، حس، خیال، وهم، عقل و فوق عقل، گفتیم که به واسطه این سه بخش ما حیوان هستیم و به واسطۀ این بخش هم فرشته هستیم یا انسان. فرشته هستیم، در این بخش هم انسان هستیم، این پنج تا بخش، پنج تا بخش زنده هستند، یعنی واقعاً حیات دارند، نفس، روح، هر پنج بخش را زنده نگاه می دارد، الان شما نگاه کنید یک کسی که بمیرد، پوستش به مرور زمان چه می شود، از بین می رود و فاسد می شود، یواش یواش قوای بدنی حس ها از کار می افتد، چرا، چون روح با او ارتباط ندارد، خیال همین طور، وهم همین طور، عقل همین طور، فوق عقل همین طور، خوب، پس این ها پنج تا قوۀ حیات دار هستند. خیلی موجود زنده هستند، پنج تا موجود زنده اینطوری شما در نظر بگیرید، که هر کدام تغذیه و حیات مخصوص به خودش را دارد، اگر دقت کرده باشید در بخش حس، که ما با حیوان در این سه قسمت مشترک هستیم، در بخش حس، بچه که به دنیا می آید، حسش خیلی ضعیف است، یعنی حتی چشمش هم نمی بیند آن موقع که به دنیا می آید، چند روز بعد یواش یواش چشمش کار می کند، اولین چیزی که در بچه کار می افتد چه است، گوش است، گوش می شنود، بعد یواش یواش چند روز که به دنیا می آید، در اثر تابش نور و تمرین آن چشم، چشم یواش یواش با چیزی به نام طول موج و رنگ ها ارتباط برقرار می کند نزدیک ترین رنگ و اولین رنگ چیست، قرمز، قرمز را پیدا می کند یواش یواش، بعد یواش یواش تقویت می شود فاصله بین قرمز تا بنفش را می تواند چه کار کند، تشخیص بدهد، یعنی این یواش یواش می آید از فاصله بین رنگ ها از این جا شروع می شود تا می آید به آخرین رنگ که به اصطلاح بنفش است، این در اثر تمرین است، چون هی چشم نور بهش می خورد، هی نورهای مختلف به آن می خورد، یواش یواش، این تابش نورها باعث می شود که چشم فعال شود، گوش هم همین طور، صداها را می شنود، صدای مادر، صدای پدر، صدای اطرافیان، آن چیزی که درک نمی کند، فقط یک صدا می شنود، ولی به مرور زمان، در اثر شنیدن، می تواند چه کار کند می تواند تشخیص بدهد صدای مادر را از صدای پدر، از صدای مثلاً پدر را از برادر، یواش یواش صداها را قشنگ می تواند تشخیص بدهد، و تا ذهن هم که ندارد چیزی به اسم خیال نمی تواند داشته باشد، این ها را ندارد، البته وهمش چرا فعال است. چون حس به مادر دارد تا یواش یواش این حس توجه به مادرش در او فعال تر می شود، وهی میل و علاقه شان هم به همدیگر بیشتر می شود، خیال هم همینطور، چون ذهن ندارد، در اثر استفاده از حواس، تقویت می شود حس، بعد چه تقویت می شود خیال تقویت می شود خوب این ها در اثر هر کدام در اثر ارتباط با جفت خودشان تقویت شدند، یعنی حس در اثر ارتباط بیشتر با چه تقویت می شود، با محسوسات، خیال با چه، مخیلات، وهم با چه، با موهومات، عقل با چه، با معقولات، که دیرترین قسمتی که به کار می افتد همین بخش است، بخش عقل، فوق عقل هم آخر، یعنی بعد از عقل پیدا می شود، یعنی کشش به بی نهایت که همان در واقع خداوند تبارک و تعالی است. خوب این ها به ترتیب می کشند بالا، این را خوب دقت کنید، نظمشان یک نظم منطقی است، به ترتیب اول کجا تقویت می شود، حس، بعد کجا؟ خیال، بعد کجا؟ وهم، بعد عقل بعد چه؟ فوق عقل.خوب اول وقت البته مهم ترین بخش این است که به اصطلاح بخش انسانی ما است، آن وقت این دو تا، یعنی هر کدام این بخش، بخش حیوانی و بخش فوق عقلی ما دو طرف را تشکیل می دهند، بخش حیوانی چه را تشکیل می دهد، حس های طبیعی ها را یعنی کشش های طبیعی را، بخش فوق عقلی چه را، فطرت را، آن وقت شخصیت ها، بسته به نوع تغذیه ای که دارند، یا طبیعت گرا هستند یا چه، فطرت گرا، خوب الان بیشتر آدم هایی که در دنیا هستند طبیعی اند یا فطری، طبیعی هستند چرا، چون این آخرین مرحله را هم دیر جواب می دهد، خوب، غذا، کم است در این جهت، غذا و استاد و مربی و امکاناتی که فوق عقل افراد را فعال کند، یعنی بخش انسانی را فعال کند در جوامع چیست کم است ولی غذای فطری ثورت فطری ثروت فطری زیاد است، در اکثر جوامع دنیا که شما نگاه کنید اکثر کشورها و جاها، چه چیزی از همه بیشتر است، غذاهای چه، غذاهای طبیعی بیشتر است، غذاهای فطری خیلی کم است، لذا بخش فطری یا بخش انسانی کمتر فعال می شود، خوب، خوش به حال آن هایی که از بین چند میلیارد جمعیتی که روی زمین است، فعالیت های چه دارند، فعالیت های فطری دارند و غذا می خورند، غذای فطری می خورند، و انسان باطن انسان پیدا می کنند، حالا این ترتیب ریاضی این ها را در نظر بگیرید که به ترتیب تغذیه می شوند، حال این ترتیب ریاضی این ها را در نظر بگیرید حالا دقیقاً سیستم تغذیه ای بخش فوق عقلانی برای این که بتواند بخش انسانی را بسازد و انسان یواش یواش به مرور زمان باطن انسانی پیدا کند، مثل همان سیستم های قبلی هست، سیستم های قبلی، حس چطوری تغذیه شد، در ارتباط با محسوسات، یعنی هر چه ارتباطش را محسوسات بیشتر باشد، قوای حسی چه شدند، قوی تر شدند دیگر، خیال چه، مخیل، یعنی هر چه حس بیشتر جذب کرد، خیال از طریق حس گرفت، یواش یواش ذهن تشکیل می دهد و حافظه تشکیل می دهد، وهم هم همینطور، عقل هم هر چقدر اطلاعات، یعنی هر کسی هر چقدر بیشتر درس بخواند، عقلش چه می شود، عقل نظری اش، ذهنش چه می شود، فعال تر و با نشاط تر و گیراتر می شود، خوب بخش فوق عقلانی، دقیقاً مثل چیست، مثل همین بخش است، یعنی همه این ها. به همین ترتیبی که غذا می خورند، این هم همینطور است لذا اگر کسی بخواهد بخش انسانی اش فعال شود، گفتیم نشاط و آرامش به کدام بخش مربوط است به بخش عقل ما است، این که می گوید مؤمن نشاط دارد، چون مؤمن است، نشاط دارد، چون مؤمن است شاد است، چون مؤمن است آرامش دارد، این بخش ها هر چه فعال شوند، در آن نشاط و آرامش وجود ندارد، اگر کسی واقعاً به معنای حقیقی نشاط و آرامش می خواهد باید بخشی که تأمین کننده نشاط و آرامش است تقویت کند، بخشی که مربوط به نشاط و آرامش در وجود ما است تقویت بکند، اگر بخواهد این را تقویت کند، تغذیه راهش هست یعنی باید تغذیه بکند، تغذیه، خوب حالا حس با چه بیشتر تغذیه شد، با جذب محسوسات، خیال با مخیلات، وهم با موهومات، عقل با معقولات. فوق عقل هم با یاد معشوقش، یعنی با خداوند تبارک و تعالی و یاد معشوقش ارتباط برقرار می کند این یادتان نرود، یاد، یاد خدا، غیر از یاد هر شیء دیگری است، مثلاً شما وقتی یاد امام رضا را می کنید، معذرت می خواهم، ائمه هم همین طور هستند راجع به ائمه نگویم، شما وقتی یاد پدرتان می افتید یاد یک لذت را می کنید، هر کدام از معشوق های این بخش را، یاد می کنید غیر از خودش است، اما در یاد خدا، یاد خدا، مساوی است با خدا، یعنی یاد با معشوق چه هستند، یکی هستند، یاد با معشوق یکی هستند، در جلسه قبل توضیح دادیم که خداوند در ما حضور دارد، با ما رابطه مستقیم مکانی و زمانی ندارد، چون رابطۀ مکانی و زمانی ندارد، شما به محض این که خدا همیشه با تو است، چشم در چشم شما است، ما همیشه در محضر خدائیم، ما کافی است فقط توجه کنیم که این خدا است، توجه کنیم که می خواهیم با خدا حرف بزنیم به محض این که شما توجه می کنید، و حضور می گیرید، با خدا ارتباط دارید، پس وقتی که می گوییم یاد اینطوری نیست که بگوییم یاد خدا بعداً انسان را به خدا می رساند، نه، شما به محض اینکه یاد می کنید، در آغوش خدا هستی، همان موقع هم داریم لذت می بریم، غیر از یاد غذاست، شما یاد غذا بکنید، غذا نمی شود برای شما، بعداً باید غذا را پیدا کنید بخورید، ولی یاد خدا اینطوری نیست، یاد خدا خودش غذا است، برای همین فرمود چه، فرمود الذِّکر قوت الارواح، ذکر غذای روح ها است، قوت الارواح، قوت یعنی چه؟ غذا دیگر، قُوته، یعنی شما بخور، بخور، پس بنابراین علامت این که چه کسی انسان تر است، چه کسی انسان است، کسی که فوق عقلی بیشتر است، کسی چاق تر می شود از نظر انسانی فربه می شودغذای بیشتری بخورد یعنی چه، یاد بیشتری کند، یاد به معنای حقیقی اش، با همان فرمول هایی که گفتم، حالا شما دو تا سی دی آن سی دی مباحث معنوی را توضیح داده ام حتماً آن هایی که گوش نکرده اند، گوش کنند، مباحث معنوی، یکی این، یکی مراقبات ماه مبارک، یک سی دی هم جدیداً داده ایم، البته آن هنوز بیرون نیامده است، ولی این را پیگیری کنید که به زودی به دستتان برسد، اسمش یاد خدا است، ولی این را پیگیری کنید که به زودی به دستتان برسد، اسمش یاد خدا است، اصلاً اسمش یاد خدا است، اسم این سی دی، در همین ماه مبارک، بحث کردیم ده دوازده جلسه، که این ها را باید تمرین کنید که ما اصلاً مثل غذا خوردن است، که شما اگر غذای حسی بخورید، فقط حس ات قوی نمی شود، ممکن است غذای حسی بخوری، حس چه شود اتفاقاً ضعیف شود، چون غذای چیست، آلوده است، درست نمی خوریم، سازگاری ندارد، پس ما اگر می خواهیم حس مان قوی شود که حس را چه کار کند واقعاً پاک باشد و قوی بکند، در یاد خدا هم همینطور، یعنی شما باید با یک سیستم خاصی یاد خدا بکنید که این یاد خدا، مؤثر باشد و فعالیت کند، یاد خدا را، مهم ترین شرطش طهارت است، برای همین از نظر جسمی غسل می کنید، تیمم می کنید، وضو می گیرید غسل و تیمم و وضو، روی چه، روی حس، این جا را باید پاک کنید. بعد مراحل بعد از حس هم باید پاک بشود، توجه کردید، مراحل بعد از حس هم باید طهارت داشته باشد، لذا خیلی مهم است که افراد خیال هایشان را هم پاک کنند، اوهامشان را پاک باشد، عقلشان هم اطلاعات درست داشته باشد، گاهی وقت ها افراد هستند می افتند در عرفان، ولی اطلاعاتشان غلط است، مثلاً رفته اند اطلاعات کلامی یا اطلاعات فلسفی غلط گرفته اند از این طرف و آن طرف، با اطلاعات فلسفی و کلامی غلط، مثل درویش ها، تمام گروه های درویش ها که در مسیر عرفان می افتند، هیچ کدامشان راه به جایی نمی برند، چرا، چون آن ها اطلاعات عقلانی شان غلط از کار درمی آید، یعنی وقتی در مقام استدلال می نشینی با آن ها بحث می کنی علمشان طهارت ندارد، صوفی ها، درویش ها، خانقاهی ها، هیچکدام راه به جایی نمی برند، یعنی به آن هدف اصلی هیچ وقت نخواهند رسید، بله، هدفشان خداوند است، ولی اگر بخواهد این انجام بشود، باید مراحل قبلی طهارت داشته باشد، و تغذیه شود، این بتواند فعال شود، اگر اطلاعات غلط داشته باشند، یعنی یک خدای غلطی که منطبق با خدای خارجی نیست، بپذیرند، به خدا نمی رسند، باید حتماً دقیق ببینند این را، خوب، پس تا این مرحله این جا رسیدیم که هر که یاد کند، یاد صحیح ، با یاد صحیح گفتیم یعنی چه، یعنی با طهارت قوای قبلی، هر چه یاد صحیح بکند، عرض کنم خدمتتان که، تغذیه بیشتری می شود، خوب حالا نگاه کنید شما، قبل از عقل چه، قبل از عقل چییست، وهم است، وهم گفتیم یکی از مصادیقش حب جاه است دیگر، این که من بخواهم در دل دیگران چه پیدا بکنم، محبوبیت پیدا کنم، این وهم است، یادتان است قوای وهم را که گفتیم، گفتیم این ها همسر دارد، همسرش مثل چه بود، حب جاه، مقام، شهرت، محبوبیت، علو، از دیگران برتر بودن، درست است، حالا، این قبل از فوق عقل است یا بعد از فوق عقل، قبل از فوق عقل است حالا من این جا می خواهم فوق عقلم را فعال کنم، خوب دقت کنید. می خواهم فوق عقلم را فعال کنم، فعالیتش به چیست، به ذکر دیگر، درست است، ولی چون طهارت پیدا نکرده است وهمم، وهم من طهارت پیدا نکرده است من می آیم ذکر می گویم، ذکر می گویم اما، نه برای این که یاد معشوق بکنم، برای این که واهمه ام را ارضاء بکنم، در دل دیگران جا بکنم، خوب مثلاً بلند می شوم نماز شب می خوانم ولی برای این که بقیه بگویند که این چیست، این مثلاً نماز شب می خواند، پس من نماز شب را نمی خوانم که با خدا خلوت کنم، معشوق من در نماز شب خود خدا نیست، معشوق من چیست، لذا عبادت دارد انجام می شود اما طهارت ندارد، آلوده ات به یک غَرضه دیگری، غیر از چه کسی، غیر از خدا، بنابراین با این که عبادت دارد انجام می شود، مکه داری می روی، کربلا، مکه داری می روی به تو می گویند حاج خانم، خوب چون مثلاً جاری ات رفته است خواهرت رفته، همسایه ات رفته، بعد تو می بینی کم آوردی، آن ها می نشینند در جلسه می گویند ما این قدر مکه بودیم این قدر کجا بودیم، ما برویم به ما هم بگویند حاج خانم، مثلاً یا این که لااقل بدانیم یک مکه هم ما رفتیم، یا حاج آقا بشویم مثلاً، بده ما حاج آقا نشویم، هان زیاد من سراغ دارم آدم هایی که پول خرج می کنند پول کلان می روند مکه، مدینه و کربلا و این ها، که فقط جا بیفتد که این ها اینجاها چیه رفته اند، این جا رفتند، همان طوری هم برمی گردد، همین طوری، یعنی شما باور کنید در فرودگاه این دفعه که خودمان که رفته بودیم، همین طوری بود در فرودگاه یک عده خانم هایی که با ما بودند، همان در فرودگاه جده رفتند آرایش کردند قشنگ آرایش کردند، فُکل هایشان را بیرون گذاشتن، قشنگ لباس مبتذل پوشیدند، آمدند، یعنی هیچ تحولی هیچ خوراکی اصلاً در مدتی که این ها در مکه و مدینه بودند، نخوردند، اصلاً بخش انسانی فعال نشده است، چون اگر فعال بود، تجلیاتش باید ظهور پیدا کند، پس وقتی که من عبادت می کنم، عرض کنم خدمتتان، یا کارهای عقلانی می کنم، کارهای عقلانی مثلاً می روم دانشگاه، برای درس خواندن، اما درس نمی خوانم که علمم مناسب شود برای حرکت به سمت ابدیت، درس را می خوانم که به حب برسم، مثلاً بگویند مثلاً لیسانس دارد، کم نیاورم ا زکسی دگیر، فوق لیسانس دارد، دکتر است، رئیس است، مدیر کل است، خوب چون غرض درس خواندن من این است، غرض درس خواندن من این است دیگر این طهارت ندارد، بنابراین هم به نتیجه نمی رسد، لذا می بینی که با این که ما داریم یاد خدا می کنیم کربلا می رویم مکه و مدینه می رویم ولی هیچ فایده ای ندارد، آن اثری که باید بگذارد نمی گذارد، بلکه برعکس گاهی وقت ها هدف من وقتی طهارت نداشته باشم، در این بخش ها طهارت نداشته باشم، و شهوت چیزهای دیگر به من غلبه کرده باشد، در یاد خدا، شهوت های دیگر به من غلبه دارد، آن وقت وقتی یاد خدا می کنم این یاد خدا به جای این که رشد بدهد، چه کار می کند، بله، دورتر می کند انسان را، یعنی شما هر چقدر می روی در مجلس روضه می نشینی، مکه می روی، کربلا می روی، چون داری غذا را با نیت دیگری جذب می کنی، نه برای یاد خدا، در ذهنت دچار شهوت های دیگر، آلودگی های دیگر است، این یواش یواش تو را دور می کند، برای همین پیغمبر فرمود که هر کسی نماز بخواند و نمازش او را از فحشاء و منکرات باز ندارد، با نماز از خدا چه می شود، دورتر می شود، خوب مثلاً کسانی که می خواستند ائمه را بکشند کسانی بودند که بیشترین غذاهای فوق عقلی را خوردند، ولی ائمه را کشتند، مثلاً شما در لشکر عمر سعد، کسانی را می بینی که 50 بار حج رفته اند، پنج بار حج، معلم قرآن، شمر معلم قرآن، استاد قرآن و حدیث است، بعد، خیلی کسان دیگری هستند در آن جا، آدم های کمی نیستند از لحاظ سابقه مذهبی، اما چون این ها خوراک هایی که خورده بودند، صورتش مذهبی بوده است صورت فوق عقلانی بوده ولی در استخدام چه بوده، در استخدام وهمشان بوده است، این را داشتند انجام می دادند. که بتوانند سری در سرها داشته باشند، موقعیتشان را حفظ کنند، بتوانند پیش پیغمبر جایی باز کنند، نزدیک کنند، جزء اصحاب پیغمبر شناخته شوند، بگویند ببین ما این کارها را هم کردیم، ولی واقعاً تسلیم نبودند از اولش ، با این که غذای فوق عقلانی خوردند، دقت کنید، با این که غذای فوق عقلانی جذب شده ولی در واقع خوراک بخش چه شده است، طبیعی شده، نه خوراک بخش چه، فطری، به فطرت نرسیده است به چه رسیده به طبیعت رسیده، خوب یک صلوات ختم بفرمایید، خوب حالا از کجا بفهمیم که اگر یک نفر فوق عقلش فعال شده است غذا خورده، غذایش جذب فطرت شده است، جذب طبیعت نشده است، از کجا بفهمیم که غذایش دزدی صورت نگرفته، آره، دیگر چه، واضح تر می توانید بگویید، درست می فرمایید شما، آفرین، آرامش و شادی اش، هان، یعنی هر چقدر سطح شادی واقعی اش و آرامشش، خوش، رو اخلاقش خیلی به خصوص، اخلاقش، زودرنجی هایش کم شود، حساسیت هایش کم شود، حسادت نداشته باشد در وجودش، عرض کنم خدمتتان که تکبر نداشته باشد، شیرین تر شود، دیگران وقتی با او زندگی می کنند این شیرینی را در وجودش چه کار کنند، حس کنند، بله، این مقاوم تر و قوی تر هم می شود، خوب، بنابراین دقت کنید که ما فقط باید این قسمت را تغذیه صحیحش بکنیم، خوب علیک بذکر الله فاِنّه نور القلب، بر تو باشد، این حدیث را قبلاً هم برایتان خواندیم، از امیرالمؤمنین علیه السلام، بر تو باشد، بر تو واجب است، یعنی همان کودک عزیز روان، پس اگر می خواهی نورانی شوی، دچار سردرگمی نباشی، انبساط داشته باشی، تکلیفت را بدانی، عرض کنم خدمتتان که، به افسردگی و پژمردگی دچار نشوی، باید چه را قوی کنی، باید فوق عقلت را قوی کنی، یعنی از ذکر خدا بیشتر بگویی، برنامۀ ذکر به معنای حقیقی اش بیشتر داشته باشی تا نور داشته باشی، چون سه هزار سال صراطی که در جهنم است، شما باید سه هزار سال راه مسیر دارد انسان طی بکند، صراط سه هزار ساله نور می خواهد، نور هم از قلب خودتان می تابد، قرآن می گوید هر کسی نورش از خودش است یَسعی نورهم بین ایدیهم، نور باید از قلب خودت بتابد، یعنی نورانیت قلب خودت باید جایت را روشن کند، اگر خودت نور نداشته باشی آن جا خبری از نور نیست، می گوید به مؤمنین و مؤمنات که نورانی هستند می گویند که اُنظرونا نقتَبِس مِن نورِکُم، می گویند شما به ما یک توجهی کنید ما از نور شما بگیریم، ما با نور شما برویم، شما به سمت ما هم نگاه کنید یک طوری که ما از نور شما استفاده کنیم بتوانیم برویم، قیل ارجعوا ورائکم، آن ها چه می گویند، برگردید دنیا با خودتان، فلتمسوا نورا، از دنیا با خودتان نور بیاورید، آن جا امکان برگشتن به دنیا وجود ندارد، پس شما خودتان اگر قلبتان نورانی شد، یعنی فوق عقل غذایش را خورد، بخش انسانی فعال سات و نورانی است، اگر نخورد ما بقیه جهات انسان راه به جایی نمی برد نه به آرامش می رسد و نه به شادی می رسد، این ها، همان طوری حساسیتش، تکبرش، زودرنجی اش، حسادتش، چشم و هم چشمی اش، این شهوت های مختلفی که گفتم در آن چیست، در آن فعال است. شما نگاه کنید، هر کدام از این ها چقدر در انسان اضطراب ایجاد می کند، این که من می خواهم محبوب باشم این که می خواهم زیر سؤال نروم، این که می خواهم قبول شوم، این که می خواهم دوستم داشته باشند، آن که می خواهم از بقیه افراد رودست بقیه بلند شوم، روی دست بقیه بتوانم بلند شوم، ببین چقدر فشار انسان باید تحمل کند، خوب، تا بتواند به این ها برسد، خوب این ها فشار می آورد دیگر، وقتی این ها معشوق تو نشدند، تو اصلاً از بزرگ ترین عامل اضطراب، خوب بزرگ ترین عامل اضطراب یعنی مقایسۀ خودت با مردم و این که بخواهی دیگران تأییدت کنند، چه می شود، نجات پیدا می کنی، تو فقط می خواهی خدا از تو راضی باشد او راضی باشد، حالا بقیه بودند یا نبودند، درجه بعدی است، خوب، آن وقت حیات، حیات مال بخش انسانی است، بخش های دیگر اگر حیات داشته باشند فایده ندارد، انسان، حیات انسانی ندارد، لذا مرده است، وقتی هم می خواهد بمیرد، چون در رحم دنیا باید حیات انسانی متناسب با شرایط آخرت پیدا کند، این چون اصلاً خوراک بخش انسانی نشده است، منطبق با شرایط بهشت بار نیامده است، خوب این وقتی متولد می شود ناقص متولد می شود، یا مرده متولد می شود، کسی که ناقص یا مرده متولد می شود دیگر چه ندارد، حیاتی ندارد امکان بهره برداری ندارد، ما کدام بچه ها را سالم می دانیم بچه هایی که وقتی در رحم مادرشان هستند، دقیقاً متناسب با کجا بار می آیند، متناسب با دنیا بار می آیند، این وقتی در رحم است، این جا دنیا است دیگر، دنیا یک سلسله شرایط زیستی دارد، این جنین اگر بخواهد فقط رحم را ببیند، متناسب با رحم تربیت شود، می شود، ما الان جنین هایی داریم کته دقیقاً تا لحظه زایمان چیز هستند، زنده هستند اما وقتی متولد می شوند این جا، تحت کدام تولد قرار می گیرد، بله ناقص، یعنی زنده است اما چیست ناقص است تولد وقتی درست است که ضمن این که این جا زنده است یعنی حیات رحمی دارد، بتواند متناسب با شرایط حیات دنیا، چه به دنیا بیاید، چه طوری سالم، خوب در رحم دوم ما که دنیا است، این جا رحم دوم، در رحم دوم که دنیا است، مهم این نیست که ما زنده باشیم، مثلاً ازدواج کنیم بچه دار شویم، پول دار شویم، رئیس جمهور شویم، نمی دانم حیات داشته باشیم، مهم این است که اگر داریم زندگی می کنیم لحظه زایمان ما و وفات ما، موقعی که ما خارج می شویم از پردۀ دنیا، می رویم در بخش آخرت، در آخرت چه باشیم، سالم، سالم یعنی چه، منطبق با بهشت، منطبق با چه، با بهشت، خوب منطبق با بهشت، این جا جسم متولد می شود یا روح، روح، یعنی روح منطبق با چه باشد، با شرایط بهشت باشد، برای همین هم ما اگر خصوصیات بهشتی اینجا نداشته باشیم، این طرف شما نمی توانید در بهشت زندگی کنید اصلاً از بهشت بدت می آید، متنفر می شوی چرا چون تجهیزات لازم برای زندگی در بهشت را با خودت نبرده ای، بهشت روح سالم می خواهد و تو روح سالم نبردی، غذا نخورده است، هان خوب تو نمی توانی از بهشت لذت ببری، اذیت می شوی مثلاً در مورد بهشتی ها می گوید، می گوید بهشتی ها اخلاقشان این است که در سورۀ واقعه، در سورۀ یاسین، لغو و گناه نیستند، یعنی در دنیا شخص باید اینطوری باشد شخص باید در دنیا اهل حرف های لغو و گناه نباشد، یعنی حرف های بد نزند، حرف های گناه آلود نزند، تهمت نزند، غیبت نباشد، سخن چین نباشد، وقتی حرف هایش بوی جهنم دارد این نمی تواند با کسی که زبانش و حرف هایش بوی جهنم دارد، وارد بهشت شود، چرا، چون آلوده است، اخلاقش بهشتی نیست، مثلاً وقتی یک مادرشوهر می شود، عروسش از او لذت نمی برد، چون خلق مادرشوهری وحشتناکی دارد، بعضی مادرشوهرها هستند که عروس هایشان عاشقشان هستند، چرا، چون خلق چه دارد، خلق بهشتی، نیش نمی زند، تحقیر نمی کند، توقع ندارد، اذیت نمی کند هر کدام این ها یک جهنم است، ولی وقتی که به اصطلاح عروسش از دستش نیش می خورد، اذیت می شود و له می شود، دامادش له می شود، باجناقش له می شود، جاری اش له می شود، نمی دانم خواهر و برادرش مادرش از دست این له می شوند، تحملش سخت است برای دیگران، وقتی می خواهد با دیگران باشد، دیگران ترجیح می دهند با این نباشند، خوب این جهنم است الان، اخلاقش و روحش جهنم است، هفته قبل گفتیم، گفتیم قبر انسان مساوی با چه است، نفس انسان، شما نفس هایتان الان قبرهایتان است، اگر الان از نفس خودتان لذت می برید بهشت خوبی هم دارید، قبر خوبی هم دارید، خوب ببین خودت الان از نفس خودت لذت می بری یا نه، یعنی نفس خودت به تو می تواند در مقابل دنیا آرامش و شادی بدهد یا نه، اما اگر نفست این قدر ضعیف است که الان در مقابل حوادث دنیا، شاد نیستی، آرام نیستی، داغونی و یکسره در هیجانات جهنمی هستی، قبر خوبی هم نداری، پس خودت مساوی هستی با قبرت، یادت نرود، خوب، حالا حیات همین است، اگر شما غذای انسانی بخوری، حیات داری، اگر نداشته باشی، زنده هستی، اما حیات نداری، حیات انسانی نداری، یعنی متناسب با بهشت نیستی، حالا دقت کنید پس اگر تا این جا رسیدیم در داستان شاه و طوطی پس اگر در دل نداری یاد دوست، مرده باشد سینه ات کی جای اوست، مرده را از خانه بیرون می برند، کسی در او

«قسمت A نوار تمام شده»

پاشیده می شود و بوی گندش همه را اذیت می کند چرا روح با او نیست، بنابراین وقتی روح انسانی با تو نیست تو بخش انسانی ات می گندد، و بوی تعفن داری، بوی تعفن داری، در حالی که بخش های دیگرت فعال و بانشاط است، ولی بخش انسانی ات گندیده است، برای همین هم می گوید غذایشان در جهنم چیست، خونابه و چرک، چرک و خونابه است، چرا چون بعد می گوید جَزائٌ وفاقا، سورۀ چه، نبأ، در سورۀ نبأ لا یَذَقونَ فیها برداً و لا شرابا، خوب آن جا خنکی نمی بینند غذایی نمی خورند، الا حمیماً و غساقا، درست آب جوش و چرک آبه و خون، بعد می گوید، جزاءً وفاقا، جزایی متناسب با ساختار خودشان، درست شد، پس اگر آن جا یک عده ای مجبورند چرک و خونابه و آب جوش و این چیزها بخورند، برای این که روحشان گندیده، متناسب هر چیزی هم غذای متناسب خودش را می خورد آن جا، هر کسی جزای متناسب با خودش را می خورد، حالا مرحوم ملا احمدی می گوید که، گرنه با خود مرده داری ای پسر، پس چرا گندیده ای پا تا به سر، حالا گندها را دانه دانه می گوید، گند حرص و گند کبر و گند آز، گند کینه، گند امید دراز، این ها همه اش گند است، آدم هایی که گرفتار حرص و کینه و این چیزها هستند، هان، یکسره آرزو دارند یکسره تمنا دارند، آرزوهایشان تمام نمی شود، آرزوهای دنیایی این همین که تا سنش هم بالا می رود، این همان طوری ضمن این که سنش بالا می رود، آرزوهای دنیایی اش هم بخش های طبیعی اش بخش های وهمی اش، حسی اش، خیالی اش هم باز چیز دارد، آرزو دارد، هیچ وقت آرزوهایش به پایان نمی رسد، که بگوید خوب حالا، نوبت عاشقی است، چند روزی، بس است دیگر هان، سعدیا آهندلی باید کرد، نوبت عاشقی است چند روزی، بسه ما هر کاری کردیم، کردیم دیگر، حالا یک چند وقتی هم در این دنیا را ببندیم، فتیله اش را پایین بکشیم، به چه بپردازیم، به عاشقی بپردازیم، عاشق شو ورنه روزی، کار جهان سرآید، ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی، عاشق کی می شود، این را دقت کنید، عاشق کسی می شود که بلوغ داشته باشد یادتان باشد، بلوغ شرط عاشقی است، شما الان یک بچه پنج ساله می خواهی راجع به عشق با او صحبت کنی، می فهمد چیست، نمی فهمد، اصلاً شما بگو عشق، عاشقی، فلان ، نمی فهمد یعنی چه، ولی وقتی یک دختر، یک پسر، به بلوغ می رسند، به بلوغ عاطفی می رسند، آن وقت می شود راجع به این مسائل با آن ها صحبت کرد، اصلاً خودش در آن حس قرار می گیرد، مثلاً شما یک بچه پنج ساله به او بگو، بلوغ جنسی، به او بگو احتلام، به او بگو جنابت، نمی فهمد، یعنی شما هر کاری بکنی نمی توانی جنابت را به او بفهمانی چیست، تا خودش چه نشود، بالغ نشود، بلوغ جنسی، عاشق شدن، عاشق جنس مخالف شدن، عشق های زمینی، عشق های وهمی دیگر، اصلاً بچه الان به او بگو مقام، مقام برایش مهم نیست، او برایش یک کاکائو شکلات، اسباب بازی کافی است، اصلاً دغدغه این طوری ندارد، اصلاً شهوت های این طوری ندارد، چرا، چون در آن مقام قرار نگرفته است، هر چه تغذیه های بخش ها قوی تر می شود، معشوق هایشان هم چه می شود، معشوق هایشان هم قوی تر می شود و بیشتر می شود، شما نگاه کنید بچه وقتی که تغذیه حسی اش ضعیف است، غذاهای خیلی عالی دوست ندارد بخورد، مثلاً وقتی شیر می خواهد بخورد، هوس شکلات و کاکائو به سرش نمی زند. کمی شکلات و کاکائو می خواهد، زمانی که شیر مادر را دو سال خوب بخورد بعد یواش یواش بیسکویت و این ها بخورد، پوره بخورد، که ذائقه اش محکم شود، بعد یواش یواش هوس میوه هم می کند، هوس شکلات هم می کند، هوس های دیگر یکسره، یکسره می بینی افتاد به خوردن، همین طوری یکسره می خواهد بخورد، چون قوی شده است، میوه می خورد، شکلات می خورد، بستنی می خورد ترشی می خواهد آلبالو می خواهد چه و چه، همه چیز هم می خواهد، چرا چون این قوی شده است، تغذیه کم شده، شهوت ها هم به وزانش چه شده است به وزانم می رود بالا، خیال هم همینطور است خیال وقیت ضعیف است، خیلی انسان خیال پردازی نمی کند، زمانی انسان خیال پردازی می کند که قوۀ خیالش را خیلی خوب تغذیه کرده باشد، تا بتواند کارهای خیالی مهمی کند، درست است، کارهای خیالی مهمی کند، هی باید این خیال را مثلاً کسانی که فیلم کمدی می سازند، فیلم های کمدی، یا کارتون می سازند، چون مثلاً این کارتون هایی که نگاه می کنی، ارام خنده اش می گیرد خوب اصلاً فکر نمی کنی که این صحنه قرار است اتفاق بیفتد همه اش صحنه های عجیب و غریب اتفاق می افتد، و در این فیلم های کمدی و کارتون ها چه کار می کنی، می خندی، اگر شما قرار بود فیلم نامه را بنویسی، یک آدمی که خیالش ضعیف است می تواند فیلم نامۀ کمدی بنویسد، نه یک کسی که خیال پردازی اش قوی باشد، یعنی بتواند مثلاً صد تا صحنه اعجاب انگیز درست کند، تا مثلاً یک کسی را بتواند بخنداند، آن هایی که جوک می گویند، لطیفه می گویند هر چه جوک بیشتر بشنوند، هر چه لطیفه بیشتر بشنوند و بگویند، قدرت فهم لطیفه شان و لطیفه گویی شان بیشتر می شود، چون خیالشان قوی تر است، هر چه را بیشتر تغذیه کنیم، معشوق های وسیع تر و عمیق تر می خواهد، درست شد بنابراین شما وقتی می آیی بخش حیوانیت را تغذیه بیشتر می کنی، می گویی نه، من فقط همین یک دور، یک دور فرش هایم را عوض کنم، از دستی بکنم ماشینی مبل هایم را عوض کنم کریستال هایم را عوض کنم ماشینمان را عوض کنم، یک چهار تا سفر خارجی بروم، یک چند سرویس طلا بخرم، چند دست لباس داشته باشم، بس است دیگر، بقیه اش را می گذارم برای آخرتم، دیدید بعضی ها اینطوری فکر می کنند هان، بعد که می خرند، تغذیه بیشتر می شود، فکر می کند می تواند بگذارد برای آخرتش، بعد می بیند، نه تنوع طلبی بیشتر می شود، خوب، کسی که نداشت و کمتر مصرف کرده بود، میلش هم کمتر است، ولی کسی که بیشتر دارد و هی بیشتر می خرد، بیشتر می خرد، این وقتی سن بالاتر می رود خوب حالت نشاطش در بازار است می دانی چه می گویم اگر این افسرده باشد پژمرده باشد، برداری ببری در بازار، حتی پول هم نداشته باشد بخرد، هر چند بعداض اعصابش خرد می شود از این که نتوانسته بخرد، ولی این نشاطش با این است، می دانی چه دارم می گویم کسانی که در رقص و ترانه های مبتذل و فساد و مسائل چیز می افتند. این ها اینطوری نیستند که اگر مثلاً فرض بفرمایید چند سال خوراک بخورند، بعد بگویند خوب حالا سیر شدیم برویم سراغ خدا، این حس ها قوی تر می شود، می بینی پیر هم شده دست از فساد برنمی دارد، یعنی هر چه پیرتر می شود صفت چه در او پیدا می شود، جوان تر می شود این فرمول را از پیغمبر داشته باشید، یادداشت کنید روایت از نبی اکرماست یَشیبُ بن ادم و تشبُّ معه خصلتان، الحرص و طول الامل، داستانش را هم برایتان گفتم دیگر، هارون الرشید می گوید من دوست دارم یک کسی را ببینم که خودش شخصاً پیغمبر را دیده باشد، بعد می گویند آقا پیامبر کجا، هارون الرشید کجا زمان کدام امام بود، امام هفتم، می گوید من می خواهم کسی را که خودش پیغمبر را دیده باشد ببینم، از او یک حدیث بشنوم که خودش از، خلاصه آن وقت میگردند ممکلت هارون الرشید آن موقع ایران خیلی بزرگ بوده است، بالاخره یک نفر را پیدا می کنند که از زمان پیغمبر زنده بوده است یک پیرمرده خیلی فرتوت که لای پنبه هم پیچیده بودن به قول معروف در جای خیلی چیزی از او نگهداری می کردند خلاصه این را در یک سبدی، سرش را گرفتند خودش که نمی توانست راه برود، از بس پیر بوده، می آورند دربار هارون، بعد هارون می گوید تو خودت پیغمبر را دیدی می گوید آره، می گوید کی دیدی، می گوید من بچه بودم پدرم من را یک روز پیش پیغمبر، گفت پیغمبر فرمایش هم گفت آن جا، حدیثی چیزی گفت، گفت بله، پیغمبر این را فرمود: این را خودش می گوید، می خواند برای هارون، که آدم حالا ببینید چقدر لطیف بوده که می دانسته این آقا زنده است، پیش چه کسی می رود، پیش هارون می رود، این حدیث را پیغمبر آن جا به او فرموده که بشر پیر می شود، ولی دو صفت در او جوان می شود، یکی حرص و یکی آرزوی زیاد، چون خود این خواستن این که یک نفر این طوری باشد از ناحیه هارون هم، یک نوع چیست، یک نوع آرزو، که من می خواهم یک نفر را ببینم که مثلاً زمان پیغمبر بوده است، بعد هارون الرشید تشکر کرد و یک کیسه پول به این پیرمرد می دهد، می گوید خیلی ممنون بفرمایید بروید، پیرمرد می رود بیرون و شروع به دادو فریاد کردن می کند باید من را برگردانید پیش هارون، خلاصه به زور برمی گردانند پیش هارون، هارون می گوید چه کار داری، می گوید هارون این کیسه پولی که به من دادی مال امسال است یا سال های بعد هم می دهی، بعد هارون خنده اش می گیرد می گوید صَدَقَ رسول الله، راست گفت پیغمبر که انسان هر چه پیر می شود چه می شود این دو صفت در او جوان می شود چرا حالا، بحث تجرد نفس و غیر عادی بودن روح از این جا ثابت می شود چرا چون اگر روح با بدن یکی بود، هر چه بدن فرتوت و پیر می شود باید خواسته ها هم چه می شد، کم می شد، در حالی که روح خلاف بدن انجام می شود، روح بدن هر چه می گذرد چون بدن وسیله تقویت روح است، بدن هر چه پیرتر می شود روح جوان تر می شود برای همین، چون روح ماده نیست اصلاً روح چیست، روح مجرده که هر چه زمان به او بگذرد و ارتباطات مادی اش بیشتر باشد چه می شود تقویت بیشتر می شود برای همین کسانی که در گناه کار می کنند، هر چه سن بالاتر می رود دیرتر می توانند توبه کنند، این که می گویند کسی چهل سالش گذشت، چهل سال گذشت و در معصیت بود امکان این که بتواند آشتی بکند خیلی ضعیف و کم است، برای این است که دیگر این چهل سال تصمیم گرفته مخالفت خدا را بکند خلاف رفته است، حالا دیگر خیلی سخت است برگردد چون صفتش خیلی چیست، صفت حرصش، آروزها و آمالش خیلی قوی تر است، خیلی تمناهای دنیایی اش چیست، خوب عمر سعد سنی از او گذشته است، ولی به شهوت شهرری و ملک ری و این دنیا و مقام، امام حسین را می کشد، برای همین نزدیک ترین آدم ها برای فلاح و رستگاری، کسی است که در جوانی عاشق می شود یا پیرهایی که از جوانی عاشق بودند، پیرهایی که از جوانی شوق خدا و اهل بیت را داشتند، هر چه سنشان بالاتر می رود و پیرتر می شوند، شوقشان چه می شود، بیشتر می شود، چون روح غذای بیشتری می خورد، روح چیست، غذای بیشتری می خورد، حالا می گوید اگر شما این حرص و گندها را می گوید این طوری است، گرنه با خود مرده داری ای پسر، پس چرا گندیده ای پا تا به سر، گند حصر و گند آز و گند کینه، گند امید دراز، هان این ها چیست، این جا ما را حریص تر می کند و ما را گند می زند و دیگر نمی گذارد بخش انسانی فعال شود، و انسان نشاط الهی پیدا کند، نشاط عاشقانه در ارتباط با خدا پیدا کند، روی همین حساب وقتی ماه مبارک می آید این به جای این که شاد شود از این که یک ماه ضیافت الهی دارد، غصه دار می شود چرا چون بخش انسانی به نشاط نرسیده است بالغ نشده کودک هنوز، مهمانی های بزرگ را سردر نمی اورد، از مهمانی های بزرگان لذت نمی برد، بچه است، درست است شصت سالش است، اما بچه است شصت سال که می گوییم، آقا طرف شصت سالش است. شما می گویید شصت سالش است، بزرگش نکن، یک بچه بزرگ و قوی ای است، ولی آدم بزرگی نیست، این شصت سالش شده ولی کودک مانده است، هان کودک مانده، بعد می بینی یک جوان پانزده ساله است، این همان پانزده سالگی بخش انسانی اش را کنترل کرده، شروع کرده غذا خوردن، در بیست سالگی از مادر و پدر هفتاد ساله اش با نشاط تر است قدرتش بیشتر است، چون پنج سال غذای حیوانی خورده است لذاقیمت آدم ها به این نیست که چقدر سن گذرانده اند، چقدر سنشان است، به این است که کِی عاشق شده اند، کِی عاشق خدا شدند، چقدر هم غذای عاشقانه خوردند، غذای الهی خوردند، این قیمت آدم ها این است، در یکی از شهرها که اسکندر مقدونی رفته بود فتح کرد دیده بود که روی سنگ قبرها نوشته اند، دو سال، سه سال، چهار سال، پنج سال اینطوری نوشتند اصلاٌ سن بالا ندارند، هر چه ارسطو معاونش وزرای دیگر می آیند فکر می کنند که چرا سنگ قبرهای این شهر اینطوری است نمی فهمند، خلاصه یک نفر را پیدا می کنند او هم خیلی آدم رک و شجاعی بوده می گوید من به تو می گویم اسکندر، چرا سنگ قبرهای این شهر سن هایش کم است، ما سن واقعی را زمانی می دانیم که یک نفر به صورت انسان زندگی کرده است، یعنی حیات انسانی داشته تولد جدید انسانی داشته برای همین هر کسی عمر مفیدش را روی سنگ قبرش است، ممکن است شصت سال عمر کرده باشد اما می نویسیم طول عمرش چند سال است، پنج ساله، سه ساله، این سه سال آدم زندگی کرده است یعنی سه سال غذای چه را شروع کرده خورده، فوق عقلانی اش را خورده است این آدم تا عاشق نشوی آدم نیستی این را بدان، تا وقتی که معشوقت کسی دیگر و چیز دیگر و چیزهای دیگر است تو آدم نیستی زمانی می شود انسان، که معشوق خداوند تبارک و تعالی باشد، یعنی بی نهایت و جفت خودش را بخواهد، فوق عقلانی اش عاشق جفت خودش بشود، بالغ شود عاشق شود اگر حس شما غذا نخواهد، می گوییم این حس مرده شده است حس مریض است، وقتی غذا نخواهی تو می گویند مریض است ، آقا این بچه ات شیر نمی خورد، غذا نمی خورد، می بری کجا، می بری دکتر می گویید آقای دکتر این باید غذا بخورد به طور طبیعی ولی اصلاً میل به غذا ندارد، اصلاً اشتها ندارد، مریض است، وقتی کسی اشتها به غذا نداشته باشد مریض است وقتی کسی اشتها به معشوق خودش را نداشت مریض است کسی عاشق خدا نیست انس با خدا ندارد، اصلاً رغبت ، اتفاقاً بعضی ها هستند نه تنها عاشق نیستند و انس ندارند و رغبت ندارند، بلکه وقتی اسم خدا را می شنوند چه پیدا می کنند، اشمئزاز ، قرآن کلمه اشمئزاز را به کار برده است، اشمئزت قلوب الذین لا یؤمنون، حالش بد می شود، بحث مذهبی، بحث معنوی، بحث خدا، بحث معاد، بحث دین، حوصله اش را خیلی سر می برد، اصلاً می گوید که چه کسی حوصله دارد برود این چیزها را بخواند، برای این که خوب بله در آن بخش مرده است، واقعاً نمی تواند این غذا را جذب کند، از این غذا خوشش نمی اید چون مرده است حیات ندارد، برای همین هم خوب نمی تواند از این استفاده کند، گند گفتار بدو، من دیگر این ها را توضیح نمی دهم یک مقدار توضیح داده ام برایتان، پس این ها اگر گرفتار حرص و کینه هستند گرفتار آرزوهای زیادی هستند که نمی گذارد به مشعوق خودت برسی و گرفتار کینه هستی گند گفتار بدو دشنام تو، این را هم که توضیح دادم گفتیم شرایط بهشت این است که دنیا با هر کسی که در دنیا است، اهل گفتار بد، بله نباشد کلماتش با محبت باشد، باعاطفه باشد، شیرین باشد، تند نباشد، تحقیر کننده نباشد، متلک در آن نباشد، تمسخر نباشد، طعنه و کنایه و گوشه نداشته باشد، چون این ها همه اش مار و عقرب هستند هر کدامشان، هر یک باری که یک نفر از حرف های تو دچار فشار قرار می گیرد به قول خودت حالش را می گیری در واقع داری حال چه کسی را می گیری حال خودت را می گیری، به وزان آخرتی اش دچار فشار روح می شوی، در آن جا، فشار قبر و عذاب قبر، هر یک بار که یک نفر از تو می رنجد، این را باید به آن توجه کنی، گند گفتار بدو دشنام تو، گند آن کردار نافرجام تو، جمله این ها، خوب دقت کنید جمله این ها بوی گفتار دل است، وای آن کس کزدل خود غافل است، حال دقت کردید می گوید دل هم گفتار دارد همان طور که گفتار زبان هم گفتار دارد، درست است زبان که گفتار دارد، گاهی وقت ها حرف هایی می زند که وقتی انسان می نشیند این حرف ها را می شنود، می بیند این حرف ها چقدر قشنگ و شیرین و آرام بخش است زبان گفتارش قشنگ است، مرد با زنش، زن با مردش، پدر و مادر با بچه ها، بچه ها با پدر و مادر، خواهر با برادر، برادر با خواهر، باجناق با باجناق، جاری با جاری، همسایه با همسایه، وقتی حرف می زنند از مصاحبت با همدیگر لذت می بنرد، چون در حرف هایشان خبری از طبیعت و حیوانیت و دنیا نیست، همه اش حرف های بهشتی است با محبت حرف می زنند، قربان صدقۀ هم رفتن، وفاداری به همدیگر داشتن، کمک به هم کردن، کمک زبانی به هم کردن، کمک عاطفی به هم کردن، این ها همه اش کملات قشنگ است. پس می گوییم این زبان گفتارش قشنگ است، ولی گاهی وقت ها زبان است که گفتارش چیست. گفتارش بد است یعنی هر چه می گویی یکی از دانشمندان حساب کرده چند صد گناه برای زبان حساب کرده است، که یک زبان می تواند چند صد گناه بکند، بعضی ها گفته اند پنجاه تا، بعضی ها گفتند هفتاد تا، من بالای صد تا هم شنیدم گناه، دانشمندان حساب کردند، که می تواند گناه بکند، برای همین در روایت داریم شرترین عضو انسان، زبانش است. شرترین عضو، بدترین عضو، می گوید در روایت داریم صبح که بلند می شود زبان به همۀ اعضاء می گوید حالتان چطور است اعضاء می گویند اگر تو بگذاری حالمان خوب است، حالمان خوب است اگر تو بگذاری امروز، یک ذره آلوده نکنی ما را، ما خوبیم، زبان بقیه جاها را هم آلوده می کند این را باید توجه داشت، خوب دل هم حرف می زند، گفتار دل چیست، گاهی وقت ها گفتار دل مثل مهرورزی می ماند مثل لبخند می ماند، دلی که آرام است، خوب می تواند لبخند بزند، سخت ترین کار این را شما بدانید سخت ترین کار که اولین مرحله است که انسان چهره اش عوض می شود، و از حالت حیوانی درمی آید چهرۀ انسانی پیدا می کند، شروعش با این است، که انسان توانایی پیدا می کند که بتواند لبخند بزند به دیگران بتواند شاد باشد یک چهرۀ آرام و شاد این اولین مرحله است، شجاعت، هر کسی هم این قدرت را ندارد، یک کسی که بتواند راحت در چهرۀ دیگران لبخند بزند این اولین مرحله است که انسان از چه درمی آید، از حیوانیت خارج می شود، والا بعضی ها هستند تا کوچک ترین درگیری کنند اخم می گیردشان، عبوس می شوند، اخم می گیرد خوب نمی تواند به دیگران نگاه کند، نمی توانند حرف بزنند، کلمات خراب می شود، قیافه خراب می شود، این باطن را می ریزد به هم، باطن را به هم می ریزد، خوب، گفتار دل هم مثل گفتار زبان است هم خوش است هم بد، وقتی دل خوش می شود یعنی سالم می شود می بیند این روی زبان روی کارها، همان طور که خواهرمان فرمودند روی کارها روی رفتارهاف تأثیر می گذارد می بینی کارها، همه قشنگ است، رفتارها، قشنگ است، انتخاب ها قشنگ است، ارتباط ها قشنگ است، همه چیز قشنگ است، اصلاً آدم خوشبو می شود، آدم یک پارچه نور می شود، آدم یکچارچه معطر می شود، این که در روایت داریم مؤمن مثل عسل شیرین است، برای این که گفتار دلش چیست، گفتار دلش شیرین است، گفتار دلش گفتار سالمی است، مریض نیست، آلوده نیست خوب پس کبر و حرص و آز و کینه و امید و این ها چه است جمله این ها برای گفتار دل است، پس از شخصیت یک نفر، از خروجی هایش می توانیم بفهمیم که دلش خوش بو است یا چه، بدبو است، هان، نشان می دهد دیگر، حدیث چه خواندیم، اگر کسی حدیثش را گفت، افرین دخترم، بارک اللهف الظاهرُ عنوان الباطن، آن چه که از یک شخص ظهور می کند، عنوان چیست، باطنش است، خیلی ها سعی می کنند خودشان را آرام، مذهبی و با خدا با ذکر نشان بدهند، ولی وقتی نگاه می کنی به خروجی هایشان، می بینی خروجی هایشان چیست، خروجی اش رنج است، زود می رنجد، حساس، عصبی است، پژمرده است، نه قدر نعمت هایی که خدا به او داده می داند نه از خدا شاکر است، نه راضی است یکسره در نارضایتی است، یک سره در غرغر زدن و یکسره در بدبینی، توی حسادت، بدبرداشت کردن و در جنگ است، حتی اگر نتواند جنگ کند در خیالش می جنگد، در خوابش می جنگد با دیگران، این معلوم است ممکن است خودش را مؤدب و مذهبی و باخدا نشان بدهد ولی وقتی خروجی دلش این است، باطنش را دارد نشان می دهد، الظاهر عنوانُ الباطِن، مثلاً می رود دکتر دکتر می گوید این شما حرص و جوشی هستی می گوید نه خانمش می گوید نه این اصلاً حرص و جوشی نیست خیلی آرام است، خوش اخلاق، خوش برخورد، این ها، خوب، دکتر وقتی نگاه می کند به وضع معده و روده و ترشحات بدنی این، به اثنی عشر می گوید این بدن مال کسی است که حرص جوش زیادی می خورد، وقتی به زنش می گویی به چه هایش می گویی می گویند خیلی هم آرام است خوب بله این آمده در خانه، در محیط کار رقابت می گذارد، نان دیگری را می برد، مواظب است که یک موقع پستش را از او نگیرند، تلاش و بدبختی و چاپلوسی و فشار اینطوری تحمل می کند که بتواند مدیریت فلان بخش را به او بدهند و نگاه دارند، یا اگر دارد از او چیه، از او نگیرند موقعیتی را از او نگیرند، بعد این دارد ولی این جا ظهور ندارد چون مربوط به داخل خانه نیست، در خانه خوب است ولی محیط کار جان می کند تا این پستش را حفظ کند، رأی نیاورد چه کارکند، بیچاره می کند خودش را که پول جمع کند برای رأی گرفتن، تبلیغ می کند، حالا کجا برو، خودت را بفروش، چاپلوسی کن که بقیه به تو رأی بدهند، بعد هم در رقابت می افتی حالا اگر رأی هم نیاورم، آبرویم برود، حالا فلان دیگر ببین دیگر چیزی برایش باقی نمی ماند، برای خدا اگر واقعاً برود یک پستی را بگیرد، خودش را کاندید می کند، به او رأی داده اند قبول می کند، رأی هم ندادند، خدا را شکر که رأی نیاوردم، هان، خدایا، من خودم را در معرض خدمت به بندگانت قرار دادم، موقعیت نشد الحمدالله، با خودت بیشتر حال می کنیم، مأنوس تر است، بهتر است تا آدم را ول کنند اصلاً کاری با آدم نداشته باشند این خیلی بهتر است، ولی کسی که شهوتش دنیا است، حال خدا را ندارد، ولی می گوید می خواهم به مردم چه کار کنم، به مردم بیشتر خدمت کنم، در حالی که حوصله خدا را ندارد، می خواهد یک تعقیبات نماز بخواند، می بیند بی حال است، می خواهد پنجاه آیه قرآن بخواند، می بیند وقت نمی کند، برای چه می گوید وقت نمی کند، می گوید مشغول خدمت به مردم بودم، این دروغگویی است، چون کسی که مشغول خدمت به مردم است، اتفاقاً وقت بیشتری برای خلوت با چه کسی را می گذارد، مثل پیغمبر، مثل ائمه، مثل امام امت، مثل مقام معظم رهبری، مثل کسان دیگر، مثل علما، مثل آدم های حسابی که بیشتر وقت می گذارند، سحرهایشان، شب هایشان، وقت های دیگر، خوب استفاده می کنند از وقت هایشان، از وقت هایشان خوب استفاده می کنند، تو اصلاً حال و حوصله این کار را نداری، پنجاه آیه هم نمی توانی بخوانی، پیغمبر سرش شلوغ تر بود یا تو، پیغمبر با آن همه جنگ و گرفتاری و مصیبت هایی که داشت حتماً سیزدهم، چهاردهم، پانزدهم هر ماه را اعتکاف می گرفت، اگر هم نمی رسید قضایش می کرد، ما چه، در طول سال یک ایام البیضه ماه رجب، آیا اعتکاف بکنیم یا نکنیم، یا چیزهای دیگر، این را خوب باید وقت بکنیم، این ها حرص و جوش می آورد، جمله این ها بوی گفتار دل است، وای، این وای را دقت کنید، این که می گوید وای، این وای مساوی است با همه جهنم، وای آن کس کز دل خود غافل است، خواهرهای من برادرهای من، دقت کنید، شما نه زن کسی هستید، نه شوهر کسی هستید، نه پسر کسی هستید، نه پدر کسی هستید، نه فرزند کسی هستید، این که زن و شوهر باشید و پدر و فرزند، مال بخش حیوانی شما است، مواظب بخش انسانی خودتان باشید، از بخش انسانی غفلت نکنید، نگویید من زن فلانی هستم، سرم شلوغ است، مادر فلانی هستم سرم شلوغ است، چهار تا بچه دارم سرم شلوغ است، مدیر کل فلان جا هستم نمی رسم به دلم، این ها را روز قیامت خداوند از شما نمی پذیرد، اگر بگویید سرم شلوغ است، می گوید این پیغمبر سرش شلوغ تر بود یا شما، پیغمبر نماز شب هم برایش واجب بود، هر کسی سرش شلوغ تر است ارتباط، احتیاج بیشتری به خلوت دارد، یادتان باشد، هر چقدر شئون دنیایی شما بیشتر باشد، احتیاج بیشتری به خلوت دارید، جلوی تغذیه بخش حیوانی شما چه بشود، بله، گرفته بشود، هر چقدر کثرت دارید، سرتان بیشتر شلوغ است باید خلوت به وزان آن ها هم بتواند خنثی کند آن کثرت ها را، داشته باشید تا آن کثرت ها را چه کار کند، چون امام خمینی را نگاه کنید یک صلوات به محضرشان ختم بفرمایید، ایشان ماه رجب که می شد با این که رئیس مملکت بود ماه رجب که می شد دیدارها را تعطیل می کد، به سران می گفت ملاقاتش نیایند، مگر موارد ضروری، فقط ماه رجب به عبادت، بعد شعبان که می شد بیشتر و رمضان که می شد که دیگر بیشتر، مقام معظم رهبری می گوید، قشنگ همه می فهمیدند که امام قبل از ماه مبارک رمضان با امام بعد از ماه مبارک چه بود، خیلی فرق می کند، ما نه این طوری نیستیم، ما ماه رمضان هم فرصت نداریم به احیاء بپردازیم، ماه رمضان هم به یک روزه خوب وقت نمی کنیم، نوع برنامه ریزی های ما طبیعت گرایانه است، برای همین در نماز وقت اذان و اقامه نداریم، چون نمی توانیم، این قدر سرمان را شلوغ کردیم، وقت تعقیبات نماز نداریم، نمی توانیم، وقت قرائت قرآن نداریم، برای این که گرفتار کثرات هستیم، وقت برای یادگیری دین و مسائل دینی نداریم، خوب، خوب، نمی شویم، عزیز من شما می آیی از من برنامه می گیری، من به تو می گویم آقا برو این سی دی ها را برو گوش کن حالت خوب می شود، این کتاب ها را برو بخوان بهتر می شوی، این غذایت است باید بخوری، می گوید درس داشتم، دانشگاه داشتم، سرم شلوغ بود نرسیدم، خوب هم نمی شود دیگر، خوب هم نمی شوی، تو یک ساعت می خواهی بروی غذا بخوری این یک ساعت می خواهی با کارهای دنیایی پر کنی نمی شود، یعنی همیشه آدم به خودش بگوید وقت ندارم، وقت ندارم که نمی شود، هیچ وقت دیگر، چیز نمی شود، رشد نمی کند، باید وقت بگذارد انسان برای خوردن غذا، جانور فربه شود از راه نوش آدمی فربه شود از راه گوش، یعنی باید وقت بگذاری، بنشینی، بشنوی، بخوری تا خوب شوی، این یادتان باشد، هیچ وقت به خدا و غذاهای انسانی تان نگویید وقت ندارم، یادتان باشد، به خدا، به معشوق.

تمام شد

«جمله ناقص ماند»