جلسه 054 - خیر و برکت
شماره جلسه
54
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1402
ماه
9
روز
8
متن کامل (خام) ‌ جلسه 054 - خیر و برکت

خیر و برکت جلسه 54 08/09/1402

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.

سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه شما عزیزان. هدیه به محضر مقدس آقا امام زمان (علیه السلام) و حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) صلواتی بلند ختم بفرمائید.

کتاب درسی همین کتاب خیر و برکت است کار فوق العاده ی حضرت آیت الله ری شهری رحمه الله تعالی علیه؛ همانطور که می بینید آخر کتاب هستیم ما یعنی سه چهار تا موضوع محدود مانده، من می خواستم امروز یک بخشمان را اختصاص بدهیم به برکت یک بخش هم راجع به مسائل روز صحبت کنیم اما به نظرم آمد که ما بحث مان را تمام کنیم چون پیشنهاد های مختلفی برای دوره ی جدید هست که ان شاءالله زودتر این بحث را تمام کنیم برویم و بحث جدیدی را که نیاز هست برسیم بعد ان شاءالله راجع به مسائل روز ان شاءالله جلسه آینده صحبت خواهیم کرد.

بحث مان درباره ی موانع برکت هست که چه کارهایی و چه تصمیماتی ما می گیریم، چه روابطی برقرار می کنیم، چه قدر هایی را انتخاب می کنیم که قضای آن و نتیجه ی آن می شود بی برکتی در زندگی ما؛ برکت هم عرض کردم فقط برکت اقتصادی نیست. ما از پنج نوع برکت یک برکتش بخش جمادی و اقتصادی است، برکت های بدنی و گیاهی داریم، برکت های حیوانی داریم، برکت های عقلی و علمی داریم، برکت های معنوی داریم و این خیلی مهم است که توجه داشته باشیم که گاهی اوقات تصمیمات ما، ارتباطات غلط ما، رفتارهای ما، بعضی از اخلاق های ما می تواند ضد برکت باشد و می تواند تمام تلاش های ما را و زحمات ما را هدر بدهد در زندگی. یک تعدادی اش را خواندیم و امروز می خواهیم چند موضوع بخوانیم. اولین آن فروتنی کردن دربرابر صاحبان دنیا است؛ گاهی اوقات آدم ها تهماتی دارند و آن توهمات باعث می شود انتخاب های غلطی بکنند. چون ما در این چهارتا تمرین کردیم گفتیم وقتی می گوییم کمال جمادی، گیاهی و حیوانی و عقلی و فوق عقلی داریم، بخش انسانی را داریم معنایش این است در این چهارتا پایینی ما کمال انسانی نداریم اصلاً، یعنی کمال هستند اما درجات خودشان را دارند، جمادی هستند، گیاهی هستند، حیوانی هستند و عقلی اند، همه شان خوب اند، همه شان دوست داشتنی اند و همه شان نورانی اند، هیچ اشکالی هم ندارد، همه شان هم نورانی هستند اما درجات شان با درجه انسانی فرق می کند؛ یعنی شما -دست من را نگاه کنید- نمی توانیم بگوییم در بخش جمادی آنهایی که پولدارتر هستند آدم ترند. غلط است دیگر، در بخش گیاهی نمی توانیم بگوییم ورزشکاران که قوی تر هستند یا آنهایی که خوشگل اند یا آنهایی که خوشگلند، خوش اندام اند انسان تر اند، چون کمال انسانی نداریم، در بخش حیوانی نمی توانیم بگوییم کسی که رئیس جمهور است انسان تر از وزرا است یا مثلاً کسی که متأهل است و ازدواج کرده آدم تر از مجردهاست، چون کمال کمالِ حیوانی است و مقام مقامِ حیوانی است. در بخش فرشته ای هم نمی توانیم بگوییم مثلاً یک مجتهد انسان تر از سایر طلبه هاست. چون باز معلوم نمی شود. اجتهاد مربوط به بخش فرشته ای مااست. بخش انسانی ما هنوز وارد نشده است، بگوییم دکترها آدم تر از ارشد ها هستند، ارشدها آدم تر از کارشناس ها هستند. غلط در می آید. پس این چهارتا اساساً ملاک انسانی ندارد، اگر انسان آمد به اینها اصالت داد و آنها را به عنوان ارزش انسانی پذیرفت، آن موقع هست که برکت از او می رود. دقت کنید چه دارم می گوییم. اگر شما آمدید به چیزی که قیمت انسانی ندارد، قیمت انسانی دادی، یعنی گفتی من پولدارتر شدم الان پس قیمت من بالاتر رفته. ما شرکت داریم، کارخانه داریم، ویلا داریم پس من وقتی دارم در خیابان راه می روم خودم را آدم تر از بقیه می دانم. ماشین ما مثلاً ماشین ده میلیاردی است. پس ما آدم تر از بقیه هستیم، به محض اینکه این آمد در ذهنت، داری ضد برکت کار می کنی. چون دچار شکر شدی. انسان وقتی دچار شرک می شود اشتباهی مسیر را می رود. یعنی داری دور می شوی یا در بخش های پایینی اگر این چهارتا بخش را، احساس کردی از بقیه بالاتری انسان تری، شرافتت بیشتر است، قیمتت بیشتر است، دچار شرک شدی و بنابراین کلاً برکت از انسان می رود. خدا همان چهارتا را می کند عامل بلای تو، یعنی همان چیزی که بهش پز می دهی، همان چیزی که می گویی بهتر است، همان چیزی که می گویی من با آن آدم تر از بقیه هستم همان موفقیت را می کند بلای جان تو، همان موفقیت، همان دکتر یا مهندس بودن، روحانی بودن، مرجع تقلید بودن، رئیس جمهور بودن، همان می شود بلای انسان و آبروی انسان را هم در دنیا می برد و هم جهنمی می کند انسان را. پس بنابراین ما باید از این شرک دست برداریم که اینها می تواند به ما قیمت یا آدمیت بدهد، اینها ابزارند. اگر کسی به خاطر داشتن اینها احساس کند که از بقیه بهتر است این یک توهم است، بنده استاد هستم و الان چیزهایی را می دانم که شما نمی دانید، می آیم به شما درس می دهم، دانش یک کمال چیه؟ فرشته ای است، پس اگر من احساس کردم از شما بهترم یا آدم تر ام دچار شرک می شوم و همین سواد من می شود بلای جان من و من ذلیل می شوم و من ضعیف می شوم چرا؟ چون الان من دچار یک شرک هستم و فکر می کنم که این کمالات یا یکی از این کمالات باعث می شود من آدم تر از بقیه باشم یا بالاتر از بقیه باشم، این توهم می تواند کاملاً ما را نابود کند، گفتم گاهی وقتها بعضی از علمای ما آنقدر زیرک بودند که وقتی چشمشان به یک خانم بدکاره می افتاد، می گفتند خدایا به خاطر این خانم به ما رحم کن، به خاطر این از ما بگذر؛ یعنی خودش را از او بهتر نمی دانست. خودش را بهتر نمی دانست وقتی احساس بکنی از بقیه بهتری دچار توهمی. یک موقعی هستش که ممکن است راجع به خودت هم همچین فکری نکنی و راجع به دیگران همچین فکری کنی، آنجا هم باز بلا می آید سرت، یکی از کسانی که آدم فکر می کند اینها خیلی آدم حسابی اند و در مقابلشان ممکن است تواضع بیش از حد کند و دچار شرک شود پولدارها هستند، دنیاداران هستند، مقامات و روسا هستند، وزیر یا نماینده مجلس یا رئیس جمهور و... اگر در مقابل آنها تواضع دنیایی کردی – یک موقع هست آدم باید احترام بگذارد، درست است رئیس جمهور مملکت است یا وزیر مملکت است و قابل احترام است، نماینده مجلس است پس قابل احترام است و...- احترام این است که برای شایستگی آن مقام و اینکه شما مودب هستی احترام می گذاری اما خود را کوچک نمی کنی! ذلیل نکنی، خودت را خوار آن شخصیت نمی کنی، بنابراین آنجایی که تو داری فروتنی می کنی، تواضع داری در مقابل یک نفر به خاطر یکی از این چهارتا ارزشش داری فروتنی می کنی، آنجا انسان دچار بی برکتی می شود و مورد خشم خدا انسان قرار می گیرد، چرا؟ چون خدا می گوید چرا به چیزی که قیمت ندارد قیمت بیش از حد می دهی؟ به اندازه ی خودش قیمت برایش قائل باش. بیش از حد اگر قیمت قائل باشی اندازه ها و ریاضیات الهی را به هم می زنی. قدر های خدا را خراب می کنی، این چهارتا قدرند، اندازه هایشان مشخص است؛ قدر جمادی و قدر گیاهی و قد حیوانی و قدر فرشته ای. وقتی به اینها قدر انسانی دادی و خودت را از کسی که پولدار است یا رئیس است کوچکتر دیدی و در مقابل او هی تواضع می کنی، هی التماسش را می کنی، این نشان می دهد که تو اندازه ها را از دست دادی و داری برای چزی ارزش قائل می شوی که ارزشش آنقدری نیست که تو خودت را بفروشی یا ذلیل کنی یا التماس بکنی به کسی، این خیلی مهم است.

روایت از امام صادق علیه السلام است: «من خَضَعَ لِصاحِبِ سُلطانٍ أو مَن يُخالِفُهُ على دِينِهِ طلَبا لِما في يَدَيهِ أخمَلَهُ اللّهُ و مَقَتَهُ علَيهِ و وَكَلَهُ إلَيهِ ، فإن هُو غَلَبَ على شيءٍ مِن دُنياهُ و صارَ في يَدِهِ مِنهُ شيءٌ نَزَعَ اللّه ُ البَرَكَةَ مِنهُ، خیلی خطرناک است! دقت کنید؛ امام صادق علیه السلام می گوید اگر یک کسی در برابر یک آدم قدرتمند، مقام یا ریاست یا آدم خیلی پولداری است یا تاجر است و خیلی پولدار است و ده تا هتل داردو.. آدم های دنیادار، قدرتمند در دنیا، حالا یا مقام یا ریاست، هر چیزی، در مقابل او یا با هر آدم قدرتمندی و یا یک کسی که در دین با تو مخالف است ولی دنیادار است، آدمی است که عقاید تو را قبول ندارد و کاملا فحش می دهد و مسخره می کند دین تو را و تو بروی در مقابل او تواضعی کنی بلکه یک مقدار از دنیای او به تو برسد، به طمع دنیایی که او دارد یک چیزی هم به تو برسد، خودت را کوچک کنیف خودت را ذلیل کنی درخواستی داشته باشی از چنین آدمی که در دینت هم با تو مخالف است، ولی دنیادار است، چه اتفاقی می افتد؟ اگر تواضعی کنی که بخواهی دنیایش را بگیری؟ می فرماید که «أخمَلَهُ اللّه» خدا این شخص را خوار می کند، پست می کند، یعنی می اندازتت زیر دست همان آدم و پست می شوی، می شوی نوکرش، با چشم حقارت دیگر به تو نگاه می کند، او اهل دین نیست، اهل دنیاست ولی تو که اهل دین هستی را با پستی به تو نگاه می کند و زیر دستش خودت را ذلیل می کنی. و دیگر چی؟ «و مَقَتَهُ علَيهِ» و دشمنش می شود خدا، خدا اگر دشمن یک کسی بشود ببین چقدر گرفتاری پیش می آید برای فرد در هر پنج مرحله آدم محروم می شود، در هر پنج تا مرحله انسان آسیب می بیند، مواظب باشیم؛ در مقابل یک دنیازده و دنیادار کوچکی نکنید، حقارت نداشته باشید، تواضع الکی نداشته باشید، به طمع اینکه این دنیا دارد و من یک ذره خودم را کوچک کنم یک چیزی هم به ما بماسد، حالا آن حرفهای بی دینی و حرفهای ضد دینی ام می زند، تو هم مجبوری لال شوی و هیچی نگویی. چون می گویی اگر من بگویم رزقم قطع می شود و به من چیزی نمی رسد، ممکن است به من جایی ندهد، مقام ندهد، کار ندهد، شغل ندهد، پول ندهد، کمک هم نکند پس اگر حرف مفتی هم زد و مسخره کرد من و دینم و خدایم و عقایدم را سکوت کنم، آنجاست که خدا نسبت به تو خشم می گیرد و خوارت می کند.

«و وَكَلَهُ إلَيهِ» این از همه بدتر است! می گوید حالا که اینطوری است آن فرد را می کنم صاحب خودت، تو را واگذار می کنم به آن فرد! خیلی وحشتناک است خدا به تو بگوید دیگر کاری ندارم واگذارت کردم به همان مدیر، به همان وزیر، به همان رئیس جمهور، به همان نماینده مجلس، به همان پولدار و.. خدا می گوید سپردمت به او من دیگر کاری ندارم، اگر خدا به آدم بگوید من دیگر کاری با تو ندارم و تو را به آن آدم واگذار کند شروع خواری و بدبختی یک آدم است؛ امام صادق می فرمایند: خدا سرنوشت زندگی آن فرد را می سپرد به همان آدم دنیادار. حالا چه می شود؟ می گوید اگر آن دنیادار چیزی هم به این بدهد، یک امکاناتی، یک کمکی یک پولی، یک موقعیتی، یک ریاستی یک مقامی چیزی هم به این برسد می فرماید چی؟ « نَزَعَ اللّه ُ البَرَكَةَ مِنهُ» خدا برکت را از آن چیزی که از طرف آن آدم به تو رسیده برمی دارد، یعنی فکرش و خیالش را می کردی که بروی پیش این آدم خودت را ضایع کنی، به خصوص آدمی که با دین تو مخالفت دارد، بری پیش او خودت را کوچک کنی و ضایع کنی به یک چیزی می رسی، دقیقاً خدا همان آدم را می کند دشمن تو، اگر هم چیزی به تو برسد دیگر در آن کار برکتی نیست. بعداً می فهمی که ای بابا من آبرو و شخصیت گذاشتم ولی چیزی گیرم نیامد، آسیب دیدم، این خیلی وحشتناک است!

برویم سراغ موضوع بعدی. یکی از چیزهایی که برکت را از زندگی انسان می برد و باعث می شود خدا انسان را رها کند، به او محل نگذارد این است که انسان با دانشمندان الهی رابطه اش قطع باشد، در زندگی اش استاد و دانشمند الهی نداشته باشد، دعای ابوحمزه ثمالی در ماه رمضان می خوانیم؛ خدایا چه شده است که من هروقت فکر می کنم حالم خوب است و می آیم با تو ارتباط می گیرم، تو یک خستگی یا یک کسالت یا یک خوابی را بر من غلبه می دهی که من اصلاً حوصله عبادت تو را و حرف زدن با تو را ندارم. خدا رحمت کند یکی از خادمان حرم حضرت معصومه سلام الله علیه مدافع حرم بود و بعدش شهید شد، این خادم، ایشان یک مکاشفه ای داشت، می گفت یک موقع در حرم دیدم که بعضی ها تا دم در حرم هم آمده اند ولی حضرت معصومه اینطوری می کند با دست، می گفت همانجا یک کسی به او زنگ می زد، یک اتفاقی می افتاد پشیمان می شد در حرم نمی آمد، می گفت: دیدم مثلاً یک خانمی در خانه نشسته و دارد آشپزی می کند، دارد مهمانداری می کند یا یک کار دیگری می کند و حضرت معصومه همینجوری نگاهش می کند، او در خانه اش است و حضرت معصومه به او اینجوری می کند؛ یکدفعه آن خانم در دلش می افتد و می رود حرم، مثل امام رضا دیدید که گاهی اوقات در زندگی ما چطور می شود؟ یک موقع می گویی پاشم بروم حرم، آن موقعی که می گویی پاشم بروم حرم آقا دلش تنگ شده می گوید بیا، حالا یا تو اجابت می کنی یا نمی کنی آن یک بحث دیگر است ولی اینکه می گویی پاشم بروم حرم، پاشم بروم دو رکعت نماز بخوانم، بروم حسینیه، بروم مسجد، برم هیئت و.. آن موقع است که معصومین صدایت کرده اند. امام سجاد می فرمایند: گاهی وقتها من خودم می آیم بروم سر سجاده و می گویم بروم الان یک عبادتی کنم ولی یک دفعه می بینی حالم خراب می شود، کسل می شوم، خوابم می گیرد، یک جایی ام درد می گرد، یک طوری ام می شود که دیگر اصلاً بین من و تو فاصله می افتد، بعد شروع می کند حضرت علت ها را بیان می کند. «لَعَلَّکَ لَعَلَّکَ لَعَلَّک ....» اوایل دعای ابوحمزه را نگاه کنید آن لَعَلَّکَ ها یعنی شاید تو شاید تو شاید تو.... شاید تو من را اینجوری دیدی که دوست نداشتی بیایم پیشت. بنابراین ردم کردی، یک چرت انداختی که من دیگر نتوانم بلند شوم بیایم حرم، دلم قفل کرد دیگر حرم نمی آیم، حرم هم می آیم زبانم بسته است، نمی توانم ارتباط برقرار کنم، نمی توانم خواسته ام را بگویم، یکی از آن دلایل این است که «اَوْ لَعَلَّكَ فَقَدْتَني مِنْ مَجالِسِ الْعُلَمآءِ» شاید خدایا تو دیدی که من در مجلس علما نیستم، من را در مجلس علما پیدا نکردی. آدمی که اهل منبر، داشتن عالم دینی، ارتباط با علما نیست و در زندگی اش عالم دینی نقش ندارد یعنی آدم ول است و واگذار شده است به خودش، بدون تخصص دارد زندگی می کند، بدون آگاهی دارد رشد می کند، انسان در زندگی اش نیاز به عالم ربانی دارد، نیاز به دانشمند الهی دارد که کمکش کند و دستش را بگیرد. چون متخصص است، کما اینکه ما در بخش جمادی به کی احتیاج داریم؟ عالمی که تخصص اقتصادی داشته باشد، در بخش بدنی به کی احتیاج داریم؟ به مربی های تربیت بدنی و پزشکان نیاز داریم که بتوانند با بدن ما کار کنند، در بخش حیوانی به کی احتیاج داریم؟ به افرادی که تخصص های مدیریتی دارند، می توانند مدیریت خانواده و مدیریت اجتماع را به ما یاد بدهند، در بخش علمی به اساتید دانشگاه نیاز داریم دربخش فرشته ای، در بخش الهی و انسانی هم انسان احتیاج به متخصص و دانشمند دارد؛ دانشمندان الهی در زندگی انسان باشند که به انسان فرمول بدهند، قاعده بدهند، آموزش بدهند، کمکش کنند. لذا امام سجاد به خدا عرض می کند خدایا شاید تو من را در مجالس علما ندیدی «فَقَدْتَني مِنْ مَجالِسِ الْعُلَمآءِ» من را پیدا نکردی آنجا و آنجا من را ندیدی. پس من را رها کردی و من را پس زدی، خدا می گوید تو برای هرکاری می روی پیش متخصص، چطور برای بخش انسانی ات عالم نداری، استاد نداری، مربی نداری و می خواهی رشد کنی، مگر خیال پرواز و رشد از کجا می خواهی قاعده ها را یاد بگیری؟ تو برای اینکه بفهمی من خدا چی گفتم، متخصصین معصوم چه گفتند، احتیاج به یک علمایی داری که بلد باشند آن یافته ها و صحبت های تخصصی آن ها را به تو منتقل کنند، حرف های آنها را به شما منتقل کنند، پس تو چرا در مجلس علما نیستی؟ چرا با یک عالم ارتباط نداری؟ اگر یک کسی اینجوری است یعنی برایش بخش انسانی مهم نیست. لذا بخش انسانی اش را رها می کند و تا شما این بخش پنجم را رها کنید بی برکتی می آید سراغ اینجا؛ دست من را نگاه کنید باز دارم می گویم شما به محض اینکه من اصلی تان را فراموش کنید خدا این چهار تا من را می کند دشمن شما، یعنی به جای اینکه برکت بیاید برکت از زندگی تان می رود، یعنی اگر پولدار پولدار پولدار هم بشوید باز از آن پول ها آسیب می بینید و آن پول ها می شود بلای جانت. اگر علامه دهر هم بشوی آن علمت فاجعه و آسیب برایت درست می کند، موفقیت هایت هم شکست می شود. پس مواظب باشید منِ اصلی آنی است که خدا جهان هستی را برای آن خلق کرده، شما را برای آن آفریده. بنابراین اگر شما به من درواقع به خدا توجه نکردی، به خلقت خدا توجه نکردی؛ شما انسانید این را یادتان نرود! شما جاودانه هستید، شما این بخش انسانی و روح خدا هستید. بنابراین او عزیز شما باید باشد.

خدا رحمت کند مرحوم الهی قمشه ای را، بارها این شعرش را برایتان خوانده ام. از بس شیرین است آدم دوست دارد تکرار کند.

ترسم که این تن -تن این چهارتاست- که حائل است به جانم -جان یعنی آن بخش انسانی،

سقط کند کودک عزیز روانم

گاهی اوقات انسان ها آنقدر به منِ جمادی، گیاهی، حیوانی، علمی اهمیت می دهند که منِ اصلی شان سقط می شود و اصلاً به او غذا نمی رسد، اصلاً رشد نمی کند؛ هروقت می گویی می گوید من کار دارم، من درس دارم، خانه زندگی دارم، مهمانی دارم، بچه دارم، شوهر دارم، شغل دارم، الان پست دارم، الان طرح دارم، الان پایان نامه دارم، الان فلان... هیچ وقت به منِ اصلی اش نمی رسد. خدا هم می گوید حالا که به منِ اصلی ات که از جنس من است توجه نمی کنی من هم با تو دیگر کاری ندارم، یک دفعه خدا انسان را رها می کند. تو باید یادت باشد که یک من از جنس خدا داری در وجودت، منِ الهی ات که مرحوم الهی قمشه ای به او می گوید کودک عزیز روان، همه ما یک کودک از خدا داریم که موظفیم درست تربیتش کنیم و بزرگش کنیم. مگر خدا نمی گوید از روح خودم در شما دمیده ام؟ آن نطفه ی خدا است در وجود ما، آن همان کودک عزیز روان است که خدا به ما امانت داده می گوید. حالا این را داده ام به شما، این را در وجود خودتان خوب پرورشش دهید یک آدم تربیت کنید، برای این مادری کنید، ما فقط برای بچه های جمادی و گیاهی مان مادری می کنیم ولی برای بخش انسانی مان مادری و پدری نمی کنیم. وقتی می گوییم این بچه ای که از جنس خداست در وجودت است به او بی محلی کنی، آن روحی که خدا از خودش در تو دمیده است، به آن بی اهمیتی کنی و محلی نگذاری و ضایعش کنی خدا می گوید فلسفه ی زندگی ندارد من که این را برای این چهارتا نیافریده ام که! اینجاست که خدا توجهش را از این چهارتا بر می دارد، می بینی که در مسائل اقتصادی و زندگی ات دائماً مشکل داری، در بدنت دائماً مشکل داری، در روابط خانوادگی و فامیلی و اجتماعی دائماً به مشکل بر می خوری، علمت هم به دردت نمی خورد، درس خواندی دکتری گرفتی، ولی از آن خیری نمی بینی؛ می گوید من الان دانشجوی دکتری هستم یا الان دکتر شدم، شغل گیرم نمی آید، کار گیرم نمی آید، نمی توانم الان بروم از آن استفاده کنم، برای اینکه تو یک جایی به آن منِ اصلی ات که از خداست بی محلی کرده ای. بعد یک نفر می بینی مثل این دکتری نیست لیسانس دارد ولی همه چی اش هم خوب است، شغل اش خوب است، زندگی اش خوب است برکت هم دارد و همه چیزش خوب است چون به منِ اصلی اش اهمیت می دهد، خدا یک برکتی به لیسانس این می دهد که هزار تا دکتری هم دیگر آن برکت را ندارند؛ خدا به کار کم اقتصادی این یک برکتی می دهد که صدتا تاجر هم نصف پای این نمی رسند. این طلبه است، طلبه ی مثلاً سال سوم یا چهارم طلبگی اش است ولی انقدر این آدم موفق و باصفا است و علمش هم به درد می خورد، بعد می بینی که یک آدم مجتهد اصلاً مرده است و هیچ کاری در مقابل این طلبه نمی تواند انجام دهد، این طلبه خیلی بهتر از این مجتهد می تواند موفق باشد. آدم وقتی دچار خودفراموشی می شود یعنی خدا را فراموش می کند، وقتی تو فراموشش می کنی، قرآن هم می گوید که کسی که خدا را فراموش می کند ما هم فراموشش می کنیم! برای همین وقتی انسان وارد صحنه ی قیامت می شود کور می رود، اینجور آدمها که خودشان را نمی بینند، خودِاصلی شان را نمی بینند و همیشه کور اند نسبت به خود اصلی شان، آن خودی که خدا از خودش در آنها دمیده و محلش نمی گذارند و نسبت به آن بی محلی می کنند و کورند نمی بینند، خداوند روز قیامت اینها را کور محشور می‌کند می گوید قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرتَنِي أَعمَى وَقَد كُنتُ بَصِيرا! من چشم داشتم در دنیا الان چرا کور محشور شده ام؟ می فرماید كَذَلِكَ درست است، أَتَتكَ ءَايَتُنَا ما آیات خودمان را و نشانه های خودمان را برایت فرستادیم، فَنَسِيتَهَا فراموشش کردی، «وَكَذَلِكَ ٱليَومَ تُنسَى» امروز هم ما به تو محل نمی گذاریم. حالا که ما را فراموش کردی در دنیا در آخرت ما تو را فراموش می کنیم. پس این یادتان نرود هرکس منِ اصلی اش را، منی که از جنس خداست در دنیا فراموش کند، خدا هم او را فراموش می کند و ولش می کند، بعد هی در زندگی ات می گویی، پس این خدا کجاست؟ پس این امام رضا چرا به حرف های من گوش نمی کند؟ این همه دعا کردم، این همه راز و نیاز کردم، این همه، چرا درست نشد؟ می گوید تو دعاها و راز و نیاز هایت برای این چهارتا بخش ات بوده است، یا برای مسائل جمادی می آیی حرم، یا برای شفا و مسائل بدنی می آیی، یا برای مسائل حیوانی می آیی و یا برای مسائل درسی می آیی؛ مثلاً کنکور قبول شوم نهایتاً، نمی گوید نیا حرم به خاطر این؛ ولی می گوید حرم امام رضا خاصیتش این نیست که، امام رضا بابات است، تو باید بیایی با پدرت رابطه شخصی برقرار کنی، عواطفت را برقرار کن، زشت است یک پدر هروقت می بیند بچه اش می آید می گوید بابا سلام الهی قربانت بروم کمی پول بده من می خواهم بروم فلان کار را کنم، خب پدر می فهمد آن الهی قربانت بروم هم دروغ است فقط می خواهد پول بگیرد، نمی رود خانه ی پدر بعد که می رود خانه ی بابا سر می زند می گوید بابا اول دلم برایت خیلی تنگ شده بود آمدم بهت سر بزنم دروغ! آمدم اول برای زیارت شما و ملاقات با شما دلتنگ شما بوده ام، دوم می خواستم بگویم که... نه حرف تو همان دومی درست است، اول غلط است، همان طمع دومی تو را آورده اینجا؛ وقتی یک پدر و مادر می بینند یک بچه هیچ وقت به فکرشان نیست همیشه طمع مال پدر و مادر را دارند و هر وقت گرفتار می شوند می آیند سراغ پدر و مادر، دلشان می شکند و بچه عاق می شود و روزی به آنها پشت می کند، همه ی روزی ها پشت می کند به آدم، آدم شکست می خورد پشت سر هم، در ازدواجش، در تربیت بچه اش، در شغلش، در کار درسی اش، در کار معنوی اش همه اش شکست می خورد. چون این پشت کرده به خودش این آدم. پس این فرمول یادتان نرود هروقت خودتان را فراموش می کنید خدا هم شما را فراموش می کند، منظور از خودتان چیست؟ آنی که خدا می گوید از خودم دمیده ام در تو، وقتی روح انسانی ات را فراموش می کنی خدا هم می گوید من دیگر کاری به تو ندارم، واگذات کردم به همان چهارتا، برو. اما وقتی حواست هست که آن امانتی ای که خدا از خودش در تو گذاشته حرمت دارد، تو را کرده مادر خودت و گفته من از تو در تو دمیده ام آن چیزی که از خودم امانت گذاشته ام در وجود تو یک روحی شبیه به خودم است، این را حرمت بگذار و خوب تربیتش کن، به این برس. تا وقتی می بیند خدا جدی هستی در پرورش روح خودت، در بخش های دیگر خدا می گوید من کمکت هستم، برو جلو من کمکت هستم و آن پایینی ها را نگران نباش، تو فقط جدیتت روی من اصلی باشد؛ همانی که من از خودم گذاشتم درون تو، هرچقدر به خدا احترام بگذاری دنیا تابع توست، هرچقدر خدا و غیب و معنویت پیش تو بی ارزش شود تو هم پیش دنیا بی ارزش می شوی، تو هم ذلیل می شوی؛ پس آدمها چقدر قیمت دارند؟ چقدر بزرگ اند؟ چقدر محبوبیت پیدا می کنند؟ چقدر عزت پیدا می کنند؟ به اندازه ای که خدا در دلشان محبوب و عزیز است و منِ حقیقی و منِ انسانی شان می گوید وای خدا یک چیزی از خودش در من گذاشته، من باید این را حفظش کنم! این یک امانت است! مثل یک مادر که تا می فهمد باردار است، می گوید دیگر من نمی توانم من الان یک امانت دارم، من الان باردارم، یک موجود زنده ای که به اندازه ی همه ی انسان های روی کرده زمین ارزش دارد، در من است، من الان باید غذاهایم را، خیالاتم را، افکارم را همه چیز را رعایت کنم. این بچه دارد شکل می گیرد در آنجا، من باید حرمت این را داشته باشم؛ حالا خدا می گوید من از خودم یک بچه در تو گذاشته ام. تو بارداری همیشه به یک کسی مثل من، شبیه من خدا باردارتان کردم مرد و زن، همان کودک عزیز روان. این بچه ای که امانت سپردم به شما از جنس خودم آن را محترم بشمارید، آن را عزیز بشماریدش، حالا یکبار دیگر شعر را باهم بخوانیم مال مرحوم الهی قمشه ای را؛

ترسم که این تن که حائل است به جانم سقط کند کودک عزیز روانم

آدم وقتی کودک عزیز روانش را سقط کند، ... برای همین ما احتیاج داریم به یک استاد و مربی و دانشمند که به ما کمک کند این بچه را بزرگ کنیم بچه ای که از جنس خداست! کمکمان کند که ما چطوری مادری کنیم. خدا رحمت کند سقراط را، سقراط می گفت کار من مامایی است، مادرم ماما بود و من هم کار مادرم را دارم، مادرم بچه ها را به دنیا می آورد کار من این است که روح ها را به دنیا بیاورم. ما باید مامایی یاد بگیریم برای بچه ای که از خدا در وجودمان هست، برای روحی که خدا امانت سپرده به ما از خودش. کی به ما مامایی یاد می دهد؟ علما، دانشمندان.نگاه کنید. دعایش را برایتان خواندم حالا روایتش را هم بخوانیم؛ از نبی اکرم صلی الله علیه و اله و سلم «سَیَأتی زَمانٌ عَلَی النّاسِ یَفِرّونَ مِنَ العُلَماءِ کَما یَفِرُّ الغَنَمُ عَنِ الذِّئبِ» می گوید یک زمانی می آید مردم از علما فرار می کنند همانطور که گوسفند ها از گرگ فرار می کنند. اصلاً دوست ندارد، عالم می بیند کهیر می زند، دوست ندارد مجلس علما برود، تلویزیون که می زند و یک روحانی دارد صحبت می کند می گوید بزن یک کانال دیگر، اصلاً خوشش نمی آید بشنود، دیدن عالم، شنیدن عالم، بحث های علما و... هیئت می رود، ولی وقتی عالم دارد صحبت می کند می رود بیرون سیگار می کشد و چایی می خورد بعد که مداحی هست می آید داخل، اصلاً انگار این آدم با علم و فهم مشکل دارد، حاضر است چندساعت سینه بزند ولی نیم ساعت سخنرانی گوش نکند، هیئتی هم هست ولی همین هیئتی هم آخرش بی برکت می شود در زندگی اش، همین هم در زندگی اش شکست می خورد، آن چیزی که در هیئت مهم است عزاداری نیست آن سخنرانی است! یعنی فهم دین، علم دین. حضرت فرمود: اگر من یک جوانی از جوانان شیعه را ببینم که علم دین یاد نمی گیرد با شمشیر می زنمش یا با شلاق تنبیهش می کنم، انقدر مهم است، یعنی تو اگر نخواهی علم دین را یاد بگیری می روی جهنم. لِکُلِّ شَیءٍ طَریقٌ وَ طَریقُ الجَنَّه العِلمٌ برای هرچیزی راهی است و راه بهشت علم است، علم دین منظور است، پس تو احتیاج به این داری که با عالم ربانی و عالم دینی ارتباط داشته باشی تا تو را راهنمایی کند، باید علما در زندگی ات باشند، باید اهل نشستن و منبر باشی؛

جانور فربه شود از راه نوش آدمی فربه شود از راه گوش

گوشت باید پای درس علما باشد! لذا حضرت می فرماید یک زمانی می آید که مردم از علما فرار می کنند همانطوری که گوسفندان از گرگ فرار می کنند. چه اتفاقی می افتد؟ آن قدرش بود، حالا می خواهیم قضایش را بخوانیم. مباحث را خواندید و آشنایی دارید، قدر شد فرار از عالم، حالا قضا یا نتیجه اش چه می شود؟ فَإِذا کانَ کَذلِکَ اگر اینطوری شود ابتَلاهُمُ اللّهُ تَعالی بِثَلاثَهِ أشیاءَ خدا به سه چیز آدم را دچار می کند، نتیجه سه تایی است، یک الأَوَّلُ : یَرفَعُ البَرَکَهَ مِن أموالِهِم خدا برکت را از اموال شخص بر می دارد، می گوید بابا وقت ندارم سی دی گوش کنم و کتاب بخوانم، وقت ندارم مجلس بروم و هیئت بروم، به خانمش هم می گوید شما نروید، مثلاً خانمش می خواهد برود می گوید نه من الان حوصله ندارم، کار دارم فردا می خواهم بروم مغازه فلانی شما هم نروید، هیچی، هم خودش نمی رود هم خانواده اش، برای چی؟ برای اینکه می خواهد برود مغازه و برکت و کار، خدا همان را از او بر می دارد، برکت را بر می دارد. برای یکی را یم بینی نه، حرمت دارد می گوید من روحم احتیاج به غذا دارد جنایت نمی کنم غذای روحم را ندهم. غذای کودک عزیز روانم را ندهم باید به این غذا بدهم. کسی که عالم در زندگی اش نیست یعنی این آدم خیلی وحشی و بی برکت است، خیلی خشن است. چون این دارد به کودک عزیز روانش خیانت می کند و غذا نمی دهد؛ مثل اینکه یک بچه ای را به شما بسپرند و شما غذا ندهید به او و بمیرد، جنایت است دیگر! اگر اهل ارتباط با عالم، تنبل هستید در برخورد با او و گوش دادن به حرف های او، در اجرای دستورالعمل هایش یعنی تو آدم خشنی هستی، تو یک آدم بی رحمی هستی که داری دائماً بهانه می گیری به بهانه ی چهارگانه های پایینی می گویی نرسیدم! کار و کاسبی داشتم، مغازه داشتم، گرفتار بودم، تجارت می کردم، مسافرت می رفتم، زن و بچه داشتم، درس داشتم، دانشگاه داشتم و.. همه اش دروغ است! وقتی که به خودت عزیزت و خود اصلی ات نمی رسی، داری جنایت می کنی و الان تو یک استاد دانشگاهی ولی تو یک خائنی! الان یک روحانی هستی اما جنایتکاری! آدم باید دائماً با علما ارتباط داشته باشد، باید بشنود، حتی اگر خودش استاد باشد! دقت کنید، حتی اگر خودش استاد باشد ولی شنیدن بلد نباشد. بگوید من خودم دیگر استادم! آدمی که خودش روحیه ی شنیدن ندارد ضعیف می شود، غذا نمی خورد، مگر آدم چقدر می تواند دوام بیاورد؟ هی غذا نخور نخور نخور کودک عزیز روان می میرد در وجودت... ما معصومین که معصوم هستند یک موقع به شاگردانشان می گفتند شما بیایید با ما حرف بزنید، بیایید ما را موعظه کنید، یک چیزی بگویید ما هم بشنویم، امام است! می گوید تو بیا و بگو من حرف تو را به عنوان یک غذا بخورم، برایم قرآن بخوان! برایم یک چیزی بگو من بشنوم، من را موعظه کن! انسان به موعظه احتیاج دارد؛ حتی معصوم هم که هستی می گوید آقا شما که همه ی اینها را می دانید، حضرت می گوید فایده ای که در شنیدن هست در دانستن نیست، آدم باید غذا را بخورد، آدم احتیاج دارد، برای همین می گوید نماز را تکرار کنید و بلند بخوانید، چون شما وقتی نماز را بلند می خوانید دارید برای خودت آموزش می دهید به خودتان؛ بسم الله الرحمان الرحیم... الحمدلله رب العالمین گزارش علمی تخصصی است دیگر! الرحمان الرحیم... همه اش داری برای خودت درس می دهی، نفس دارد تکرار می کند می گوید این را بلند بگو، حتی موقع ظهر و عصر هم که نماز را آهسته می خوانی می گوید باید یک طوری بگویی که خودت بشنوی! جانت باید بخورد، جانت باید بخورد. اگر نخورد مریض می شوی و کم می آوری، دیگر شبیه به بهشت نمی شوی، شبیه به خدا نمی شوی، می میری، دلت می میرد، باید بشنوی، باید بخوری. اول اینکه برکت را می برد، دوم چی؟ وَالثّانی: سَلَّطَ اللّهُ عَلَیهِم سُلطانا جائِرا خدا یک سلطان، یک مدیر جائر زورگو بهشان غلبه می دهد، الان دنیا را نگاه کنید سلاطینی که غلبه هستند؛ اگر مردم اهل اطاعت علما بودند که این پادشاه ها و عوضی ها نمی شدند رئیس جمهورشان و فرمانروایشان که! پیغمبر فرمود خلائق هرچه لایق، این حدیث پیغمبر است! پیغمبر می گوید شخصیت آدم ها مدیران آدم را مشخص می کند، الان رهبر شما کیست؟ نائب امام زمان است، چون لیاقتش را دارید، خودتان انتخابش کردید، یک فقیه جامع الشرائی هست شبیه ترین آدم به امام تان است، این لیاقت شماست، ولی یک موقع هست شاه می شود یک آدم عوضی، یک آدم بی عدالت، یک آدم فاسد، یک آدم ظالم، آنجا هم پیغمبر می گوید لیاقتت همان است، اگر مردم ما الان ولی فقیه را دارند چون لیاقتشان را دارند، چون زحمتش را برایش کشیدند، خون داده اند تا به آن رسیدند و اگر یک کسی مثل رئیس جمهور آمریکا یا صدام و.. رئیس جمهورش است چون لیاقتش همان است، چون حرف گوش نمی کنند، اگر افراد حرف گوش می کردند خداوند می گوید خدا سلطان خوب بهتان می دهد، پادشاه عادل به شما می دهد، اگر پای درس علما حرف گوش کنید پادشاه تان پادشاه الهی و عادلی خواهد شد. سه) «یَخرُجونَ مِنَ الدُّنیا بِلا إیمانٍ» این خیلی وحشتناک است؛ موقع مردن دین شان را از دست می دهند و بدون ایمان از دنیا می روند، کسی که اهل ارتباط با علما نیست، اهل یادگیری از علما نیست، عالمی در زندگی اش وجود ندارد، ارتباط با یک عالم درست، عالم ربانی هر عالمی هم نه! ارتباط ندارد، این وقتی از دنیا می رود فرمود بدون ایمان از دنیا می رود. چون هیچ آموزشی ندیده این، همه ی آموزش هایش، کارهایش غلط است به درد نخور است و چیزهای ضعیف است، خیلی وحشتناک است! پس این قدر را انتخاب نکنیم، قدر چی؟ قدر قطع ارتباط با علما، غیر از اینکه برکت را می برد آن دو تا کار را هم می کن.د آن ها هم بی برکتی است خودش.

یکی دیگر از کارها این است که انسان به خاطر خودنمایی برود علم آموزی کند، به خاطر دنیا برود علم آموزی کند؛ یک موقع یکی از این بچه های عوضی محل را دیدم من، از این آدم های فاسد، دیدم که این لباس طلبگی پوشیده! یا حضرت عباس! چیشده؟ توبه کرده؟ یک بابای کلاه بردار حرفه ای این هم خودش از آن مشنگ هایی که هر غلطی دلش می خواست می کند گفتم خدایا این لباس طلبگی پوشیده بعد رفتم گفتم که ببینم تو این بلباس اینجا چجوری و اینها گفت راستش را بگویم؟ گفتم آره! گفت راستش من که از این چیزها خوشم نمی آید بابام گفته برو حوزه قضاوت یاد بگیر قاضی شوی پرونده های مالیاتی مان را و مشکلات مان را تو قاضی شوی حل می کنی، یعنی برای دنیا! خدا رحمت کند امام را می گفت طلبه گفته بود بگذار لمعتین را تمام کنم می دانم با کدخدا چیکار کنم، بخوانم بروم نماینده مجلس شوم، بخوانم بروم یک جا مدیر شوم، درس بخوانم بروم یکجا دنیاداری کنم، اگر برای خودنمایی کسی برود سراغ علم، سراغ دین یا باجناقم دکتری اش را گرفته من هم نگیرم خیلی ضایع می شوم! من هم باید دکتری بگیرم جلوی باجناق کم نیاورم! جاری ام رفته دانشگاه من هم باید بروم دانشگاه، خواهرم لیسانس گرفته من هم باید لیسانس بگیرم، فلان کس مهندس شده من هم باید مهندس شوم، دیدید چشم و هم چشمی است دیگر سر درس، درس برای خدا نیست؛ به جای اینکه بگوید من این درس را می خوانم که عبودیت خدا را انجام دهم، بتوانم در بندگی خدا قوی باشم، با کسی چی کار داری ما رقابت؟ کلا این دو تا شرک اگر یک کسی آمد در زندگی یک نفر ساقط می شود.

یادتان نرود بارها گفته ام: مقایسه، مسابقه، مقایسه زندگی ات با هرکسی خوار و ذلیل ات می کند با هیچکس زندگی ات را مقایسه نکن، هیچ وقت اجازه نده در هیچ موردی شیطان بیاید و بگوید که فلانی اینجوری تو اینجوریف تو اینجوری و فلانی آنطوری، خیلی خطرناک است؛ دو) مسابقه نگذارید، من باید حتماً برنده شوم! من باید بالاتر از همه باشم، ماشین من باید حتماً یک مدل از جاری ام یا باجناقم بزرگتر باشد بهتر باشد، خانه ی ما باید حتماً چند متر بالاتر باشد، بالاشهر تر باشد یا بزرگتر باشد، تلفن همراه من باید یک مدل از تلفن همراه بقیه بالاتر باشد، اگر مثلاً طرف چادر می خرد یک میلیون تومان، من باید یک چادر بخرم دو میلیون تومان! اگر آن کس تسبیحش فلان چیز دارد تسبیح من باید شاه مقصود باشد، اگر او بهترین عقیق دستش است من باید بروم عقیق مشهد بگذارم دستم، عقیق یمن بکنم دستم، اگر او دو بار رفته کربلا من باید سه بار بروم کربلا روی دست او باشم، اگر او رفته حاج آقا شده من شده با قرض هم بگیرم یا دزدی کنم باید بروم حج عمره یا حج تمتع بروم که به من هم بگویند حاج آقا، الان دارند به او می گویند حاج فلانی برای من خیلی اُف دارد من چون حج نرفته ام من باید حاجی شوم و در بازار من را حاجی صدا کنند و... هرچیز دیگری تا مقایسه و مسابقه سراغت آمد بدان داری سمت جهنم می روی ، مسیر عوض شده و قطعاً می افتی در جهنم. علم هم اینطوری است.

از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم: «مَن تَعَلَّمَ العِلمَ رِیاءً وسُمعَهً یُریدُ بِهِ الدُّنیا» هرکس دنبال علم برود برای اینکه به بقیه نشان بدهد، بقیه ببینند که ببین من دکتر شدم، ببین من مهندس شدم، ببین من عالم شدم، ببین من استاد شدم، ببین من روحانی شدم، ببین من مجتهد شدم، یا سُمعتاً، سُمعتاً یعنی چی؟ پر آوازه بشود، می خواهد همه راجع به او حرف بزنند هی همه بشنوند راجع به او، بگویند، خوشحال می شود راجع به این به گوش مردم رساندن است؛ مگر کسی به این نیت برود دنبال کار علم نَزَعَ اللّهُ بَرَکَتَهُ خدا برکتش را از زندگی این آدم بر می دارد، زندگی اش را خراب می کند. وضَیَّقَ عَلَیهِ مَعیشَتَهُ زندگی اش را سخت می گیرد بر او، یعنی دائماً گره می افتد در زندگی اش، دکترا گرفته ولی برکت ندارد، ارشد گرفته می خواهد برود برای کار ولی کار گیرش نمی آید و یکسره مشکل دارد، می گوید نگاه کن رفقای من را فلان شرکت گرفته ما را نمی گیرد، نمی دانم من چرا رد شدم در گزینش، چرا کار من گره خورد، خدا می گوید تو رفتی دنبال علم و علم را آلوده کردی به دنیایت، به خاطر دنیا طلبی ات رفتی سراغ علم، به خاطر اینکه دیگران هی راجع به تو تعریف و تمجید کنند یا اینکه هی به دیگران علمت را نشان بدهی و خودنمایی کنی. ووَکَلَهُ اللّهُ إلی نَفسِهِ، این خیلی وحشتناک است! خدا به خودش واگذارش می کند و می گوید من اصلاً کاری با تو ندارم برو هرکاری دلت می خواهد بکن، تو اصلاً به من ربطی نداری، من دیگر مربی تو نیستم، من ولی تو نیستم، وای از آن روزی که خدا به یک کسی بگوید نمی خواهمت. من ولی تو نیستم برو پیش هرکسی که می خواهی برای تصمیم بگیرد تا برایت تصمیم بگیرد، من دیگر مربی تو نیستم از باشگاه بیانداز بیرون ما را، اگر خدا ی روزی انسان را از باشگاه بیرون بیاندازد بگوید من دیگر رب تو نیستم و نمی خواهم ولی تو باشم، مربی تو باشم و برو برای خودت یک مربی انتخاب کن، راجع به کفار همین را می گوید، می گوید ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا خدا ولی مومنین است وَ أَنَّ الْكَافِرِينَ لَا مَوْلَى لَهُمْ کافرین مولا ندارند، کافرین بی مولا هستند، خیلی وحشتناک می شود در این دنیا کسی صاحب نداشته باشد، بی صاحب باشد رها است، یک کاری نکنیم خدا بگوید من دیگر صاحب تو نیستم ولی تو نیستم. الان شما نگاه کنید غزه ای ها در غزه آب ندارند، برق ندارند، گاز ندارند، خانه هایشان خراب ات در همین چندروز که آتش بس دادند آمدند در خانه های خراب شان نشسته اند با شیرینی بدون هیچ امکاناتی، نه خانه دارند، نه آب دارند، نه برق دارند در این سرما دارند دور هم شاد زندگی می کنند، این روحیه هایشان را دیدید چقد قوی است؟چقدر قدرت گرفتند؟ بعد دشمنانشان چون مولا ندارند این فیلم هایی که ازشان ضبط شده گریه می کنند فیلم هایش هست دیگر، ما با ارواح می جنگیم! اینجا نمی توانیم، من نمی توانم اینجا بجنگم، اینها روح اند، نمی دانم از کجا یک دفعه پیدایشان می شود می آیند ما را... همه ترس، همه مشکلات عصبی وحشتناک موجب فرار از کشور شده چون مولا ندارند، آدم وقتی خدا نیست در زندگی اش خیلی وحشتناک است زندگی اش، چون خدا ولش می کند به حال خودش، آدم وقتی پناهگاهی ندارد، امام ندارد، ولی ندارد، مولا ندارد بی صاحب می شود. خیلی وحشتناک است! این کجاست که من اگر در زندگی مالی ام شکست خوردم، اگر بدنم ضعیف شد، سرطان گرفتم، اگر شوهرم به مشکل و طلاق کشید، اگر با زنم به مشکل و طلاق رو به رو شدم مولا دارم عوضش! الله دارم، مولا دارم، زندگی دارم، صاحب دارم، اصلاً این آدم فرو نمی ریزد ولی ان کجا که انسان همه ی اینهارا دارد ولی مولا ندارد می بینی اضطراب دارد، خودش است و خودش دیگر، وقتی خدا آدم را رها می کند به خود آدم، آدم به شدت آسیب می بیند، خیلی آیه اش عجیب است، چقدر شیرین است این آیه، چقدر کیف می دهد به آدم، عشق می دهد به آدم، ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا خدا مولای کسانی هست که مومن هستند، وَأَنَّ الْكَافِرِينَ لَا مَوْلَى لَهُمْ کافرین مولا ندارند، آدمی که مولا ندارد، صاحب ندارد در زندگی اش، سید در زندگی اش نیست، سرور در زندگی اش نیست بی صاحب است، ول است، نمی داند چیکار کند، در مشکلات زندگی اش بی پناه است، ما چقدر سعادت داریم که چهارده تا امام داریم از پدر و مادر و زن و بچه مان به ما مهربانتر، چقدر ما ها سعادت داریم! کی در دنیا اینها را دارد؟ چهارده تا فرشته ها را داریم! به به! اگر عرضه داشته باشیم از آنها استفاده کنیم، فرشته ها خیلی رفقای خوبی اند و زود با ما رفیق می شوند، شهدا، آقا فرمود ذخایر عالم بقا هستند، امامزادگان عشق اند، ما چقدر آدم حسابی داریم که می توانیم از آنها استفاده کنیم، اصلاً آدم کیف می کند در دنیا که زندگی می کند می بیند یک عالمه آدم و مولا و یک عالمه موجود مواظبش هستند و حواسشان به انسان هست، آدم خیلی کیف می کند، خیلی آرامش دارد اینطوری. خیلی وحشتناک است می گوید یک کسی که به خاطر دنیا برود به سراغ علم خدا واگذارش می کند به خودش ووَکَلَهُ اللّهُ إلی نَفسِهِ یعنی بی پناه می شود، بی پشتیبان می شود، «ومَن وَکَلَهُ اللّهُ إلی نَفسِهِ فَقَد هَلَکَ» هرکس خدا به خودش واگذارش کند هلاک می شود... مواظب باشیم بدانیم روابط زندگی مان را چگونه تنظیم کنیم.