در جلسه ی قبل حدیثی را از امام رضا (ع) به نقل از فضل بن شاذان خواندیم و در جلسه ی قبل از آن هم احادیث دیگری خوانده شد در این جلسه به بررسی محتوایی این روایات و توضیح شان می پردازیم و نتایجی که از این روایات حاصل می شود، اول در مورد حدیث جلسه ی قبل که نقل از حضرت رضا (ع) شده بود می پردازیم که حدیث مبسوطی که از امام رضا (ع) شنیدیم چند نتیجه داشت یکی این نتایج را من البته از کتاب ولایت فقیه آیت الله جوادی آملی صفحه 198 نقل می کنم.
ایشان احادیث را توضیح می دهند اولین نتیجه که از حدیث مفصل جلسه گذشته در واقع خلاصه ای از آن نتایجی که گرفته می شود هم ضرورت دارد که خداوند تبارک و تعالی پیامبری را مبعوث بکند و هم بر مردم واجب کرده که پیام آوران بشناسند به مردم امر کرده که پیام آوران و رهبرانی را که من معرفی می کنم بشناسید.
خودش هم آنها را فرستاده و مسلح شان کرده به چیزهایی که برای مردم یقین آور باشد و مردم مطمئن بشوند که این از طرف خداوند تبارک و تعالی حقیقتاً آمده و همه ی اینها این نکته را می رساند که دین خداوند تبارک و تعالی برای مردم لازم است و مردم ضرورتاً به دین با هدایت الهی احتیاج دارند نتیجه ی دومی که گرفته می شود اینکه نصب رهبر و ولی امر و زعیم امور اسلامی از شئون خداوند تبارک و تعالی است نه از شئون مردم.
انتخاب رهبر انتصاب رهبر از شئون خداوند است از جمله ی وظایف و شئون الهی است نه شئون مردم خداوند مردم را خلق کرده بر او هست که برای هدایت آنها رهبر برگزیند ولی امر و زعیم بر گزیند که هدایت امور مردم را بعهده بگیرند.
هیچ کس هم بهتر از خدا نمی داند که هدایت را به چه کسی بسپارد و بنابراین رهبری که از طرف خداوند تبارک و تعالی تعیین می شود به ولایت الهی ولایت بر مردم دارد وکالت نیست وکالت یعنی مردم خودشان بیایند و بگویند ما یک حقی داریم و این حق مان را توکیل می کنیم فلانی را وکیل می کنیم که کار ما را انجام بدهد حالا بحث مبسوطی داریم شاید ده جلسه ای بحث داشته باشیم در مورد ولایت و وکالت که آیا از طرف ولی فقیه وکالت است یا ولایت.
اما نتیجه ای که از حدیث فضل بن شاذان حدیث امام رضا (ع) به نقل از فضل بن شاذان گرفتیم این هست که زعیم مردم باید از طرف خداوند منصوب بشود و نصب زعیم و رهبر و امام از شئون خداست نه از شئون مردم، پس بنابراین رهبر ولایت دارد از ولایت الهی به مردم نه اینکه وکالت داشته باشد.
نکته ی بعد آن طور که امام (ع) شروع کردند و نتیجه گرفتند در مورد رهبری و لزوم رهبری بحث ولایت فقیه از کدام جنبه بررسی شد از جنبه ی کلامی یعنی امام (ع) بیشتر به مسئله ولایت و رهبری را که فرمودند، به اصطلاح این شأن خداست که رهبر را تعیین کند جنبه ی اعتقادی و کلامی دارد.
پس مفصل صحبت کردیم در مورد مسئله کلامی بودن ولایت فقهی بودن ولایت فقیه که هر دو جنبه را توضیح دادیم که مسئله کلامی بودنش یعنی بر خداست که رهبر تعیین بکند و از شئون خداوند تبارک و تعالی است که رهبر تعیین کند جنبه ی فقهی آن این است که مردم موظف هستند ولایت کسی را که خداوند منصوبش کرده بپذیرند و خود فقیه هم واجب است که تن به این ولایت بدهد.
این جنبه ی دوم به آن می گویند جنبه ی فقهی بودن ولایت، بعد آیت الله جوادی در مورد علت هایی که امام آورده بودند در مورد لزوم رهبر خیلی زیبا این نکته را می فرماید، می فرماید علت های مذکور در حدیث اگر چه در مرتبه ی نخست در مورد رهبران معصوم علیهم السلام جاری است لیکن هیچ اختصاصی به آن ذرات نوری ندارد.
یعنی این طوری نیست که دلایلی که امام آورده دلایل وجود و لزوم رهبر در جامعه هیچ اختصاصی به رهبر معصوم ندارد. مردم از آن جهت که مردم هستند همیشه احتیاج به راهنما و رهبر دارند و بلکه در عصر غیبت همه ی آن مصالح و اهداف ایجاب می کند که نزدیکترین انسان به امام معصوم که از طرف آنان برای بسیاری از سمت های والای دینی مانند مرجعیت، فتوا، کرسی قضاوت و داوری نصب شده ان به وظیفه ی ولاء و رهبر منصوب باشند.
یک برهان کاملاً دقیق و محکم هست پس مسئله امامت و رهبری هیچ اختصاصی به مسئله معصومین ندارد یعنی مردم اولاً ثابت می کنیم مردم، یعنی ثابت کردیم دلایلش را گفتیم که مردم در همه ی زمانها احتیاج به رهبر دارند بعد بخاطر وضعیت خاص خلقتی مردم و اینکه مصالح مردم یک مصالح خاصی است و مردم در یک شرایط خاصی خوشبخت می شوند گفتیم که این رهبر باید خصوصیات ویژه ای داشته باشد که خصوصیات ویژه ای داشته باشد.
خصوصیات ویژه اش را سه تا امر مرهم را در موردش توضیح دادیم یکی اجتهاد یکی عدالت در تقوا و یکی هم شایستگی سیاسی و مدیریت که باید داشته باشیم بعد ایشان می فرماید علت های مذکرو در حدیث مذبور عقلی و تجربی است دلایلی که امام (ع) آورده تجربی عقلی هست کاملاً همه جا قابل نقل و دفاع هست بعد توضیح می دهم در مورد این و بعد نتیجه می گیرند.
لذا خداوند حکیم دو کار را انجام داد یکی تعیین و نصب والیان ومتولیان امور دینی و عمومی و دیگری دستور اطاعت از رهبری آنان، یعنی جعل وظیفه ی ولایت از یک سو و جعل وظیفه تولی از سوی دیگر یعنی ولایت پذیری از یک طرف نصب ولی کرده از یک طرف دستور داده که مردم ولایت را بپذیرند که یکی کلامی است و دیگری فقهی است که در این باره توضیح خدمت تان دادم.
در توضیح این قضیه یک نکته ای آقای جوادی آملی دارند البته این قبل از ذکر احادیث هست در مورد اینکه تعیین رهبری یک امر دینی هست یک امر الهی هست و ربطی هم به مردم ندارد به دست مردم یعنی نیست ایشان می فرمایند که در زمان حضور ائمه به ترتیب وجود پیامبر و سپس وجود ائمه معصوم ضروری خواهد بود و چون عصمت رهبر شرط است و راهی برای شناخت و عصمت نیست لذا باید با معجزه و یا نصب و تعیین شخص رهبر معصوم قبلی رهبر و والی فعلی معلوم شود.
یعنی ائمه پیامبر که آمده بود باید برای مردم معجزه می آورد تا تثبیت کند که من از طرف خدا آمده ام ولی برای انکه بقیه ی رهبر ها معلوم شود احتیاج به اعجاز نبود رهبر بعدی را این رهبر می توانست تعیین کند. چون ما وقتی فهمیدیم این رهبر اگر از طرف خدا آمده پس معلوم است معصوم هست و دروغی در کار نیست مصالح مردم را در نظر می گیرد.
بنابراین تعیین می کند که بعد از من کی ها جانشین من هستند و اینها معصوم هستند و جانشین من هستند البته خود ائمه به نوبه ی خودشان معجزاتی نشان می دهند این در زمان اختیار هست اختیار یعنی زمان خود معصوم اما در زمان اضطرار یعنی ما مضطر هستیم یعنی امام حاضر ما به اصطلاح پناه هست نه اینکه حضور ندارد حضور دارد اما پناه هست این غائب بودن یک موقع هایی بد معنا می شود. غائب بودن مثل حضور و غیاب مثلاً آقای مصطفوی در کلاس غائب است الان یعنی نیست.
چون این اما غائب یعنی غائب از دیده است غائب از حضور است، حضور دارد امام حاضر است شاهد و ناظر اعمال ماست ارتباط با ما دارد رتق و فتق کارها را می کند اما فقط پنهان هست یعنی ما نمی بینیم او را. در زمان اضطرار که به ولایت فقیه بسنده می شود برای آن است که فقاهت شناسی و عدالت یابی مقدور بشر است چرا به ولایت فقیه بسنده شده یعنی نگفته اند امام معصوم بیاید هر بار یک ولی فقیه را بگوید ظاهر بشود امام زمان بیاید در دیده ها و بگوید آی مردم لانی رهبر هست خدا حافظ شما. دو باره تا یک دوره ی دیگر این طوری نه.
چرا به ولایت فقیه بسنده کردند یعنی یک احکام کلی دادند و به قول آقای آقایی نصب مقام کردند گفتند بله این مقام امامت و جانشنی ما با فقهایی هست که این شرایط را دارند می فرماید: که زیرا فقاهت شناسی و عدالت خواهی مقدور بشر است و بشر به این درجه از رشد رسیده که بتواند تشخیص بدهد که فقیه جانشین معصوم چه خصوصیاتی دارد و چه کسی می تواند باشد.
لذا می توان آن اوصاف را از راه خبرگان شناخت می سپارد به بشر دیگر به خود معصوم کاری نداریم می سپاریم دست خبرگان و خبرگان انسانهای غیر معصوم هستند خبره هستند می شناسند لیکن قدرت شناخت تنها تاثیری که دارد این هست که نیاز به اعجاز و مانند آن را بر طرف می کند اینکه مردم توانایی دارند رهبران شان را بشناسند و ولی فقیه را بشناسند. فقط به اصطلاح نیاز مردم را به معجزه و نص امام را برطرف می کند. نه آنکه زمام تعیین رهبر را به دست جمهور و مردم بسپارد، نگفته که مردم حق دارند خودشان رهبر تعیین کنند.
یا برای خودشان ولی فقیه بگیرند هنوز هم مسئله نصب رهبر باز بعهده ی باز شرایطش را و خصوصیاتش را خداوند تبارک و تعالی تعیین می کند معصوم تعیین کرده این طور نیست که حالا بگوییم امام زمان نیست خوب نیست بنشینیم یک فکری برای خودمان بکنیم یک کسی را رهبر کنیم نه، امام زمان راضی نیست. که شما این ابتدایی ترین تفکرات هم این را قبول نمی کند که حالا امام زمان خودش غایب است.
مردم از هر کس بعنوان رهبر تبعیت بکنند امام زمان اساساً راضی نیست شما خانه ی خودت یک موقع می خواهی بروی بیرون چند روز مسافرت می خواهید بروید هر کسی را نمی گذارید سر پرست بچه های تان باشد می دانید خدای نکرده می خواهی دو ماه دیگر از دنیا بروی این کار را نمی کنی یک وصیت نامه می خواهی بنویسی داری می روی جبهه یک ماموریت به هر کس این وکالت را نمی دهی که آقا حالا من نیستم زن و بچه ام را دست هر کس بدهم نمی شود.
من نبودم شما هر کاری خودتان خواستید کنید. نمی شود اصلا یک خانه کسی این کار را انجام نمی دهد در یک اداره کسی این کار را انجام نمی دهد مدیر یک موسس مدیر یک اداره برود بیرون بیاید بگوید بچه ها ما رفتیم از میان خودتان آقایان یک کسی را انتخاب کنند شما همه آدمهای فهمیده و عاقلی هستید یکی را شما انتخاب کنید که مسئولیت اینجا را داشته باشد نه هیچ کس همچو کاری نمی کند هیچ عقلی نمی پذیرد.
این را امام زمان بولایت هر کسی به جانشین خودش راضی نیست برای همین دخالت مسقتیم می کند آن احادیث را فرمودند آن شرایط را گذاشتند مهم هست برای ما تعیین تکلیف کردن، زیرا رهبر اسلامی متولی دین خدا و رهبر الهی است یعنی از طرف کی مسئولیت دارد از طرف خدا مسئولیت دارد.
آمده وظیفه اش این است که دین خدا را هدایت بکند در طول زمان جلو ببرد دین الهی و مکتب خدا حق جمهور نیست که زمام آنرا به دست شخص معین هر چند فقیه عادل باشند بسپارند حالا ما بگوییم آقا مردم آزادند مردم اتفاقی آمدند به یک فقیه عادلی هم سپردند مرضی امام زمان است نه. ما باید حتماً بدانیم که امام زمان با چه کسی راضی هست.
شرایط فقیه چه شرایطی هست تا ما بتوانیم با او بیعت بکنیم نه اینکه بگوییم مردم را آزاد بگذاریم مثل رئیس جمهوری الان در ایران، آلان رئیس جمهور آزاد است روحانی باشد یا غیر روحانی هم باشد یکبار ما دو تا رئیس جمهور داشتیم که شخص بودند روحانی نبودند سه تا هم تا الان رئیس جمهور داشتیم که روحانی بودند مردم حالا خواسته اند به اینها رای بدهند این طوری نیست که رهبری که هر کس رهبر شد، شد حالا یک کسی از آن شخصیت ها، که ی تواند رهبر باشد فقیه عادل است نه، فقط فقیه عادل است هیچ راه دیگری نداریم.
گفتند فقیه عادل، فقیه باشد و عادل هم باشد باید عرضه ی کار سیاسی هم داشته باشد عرضه ی مدیریت هم داشته باشد بنابراین می خواهد بگوید که حق جمهور نیست بعد این نکته ی ظریف را می فرماید که ازش خیلی غفلت می شود زیرا خود جمهور مورد حق هست نه مصدر حق یعنی چی مورد حق است.
یعنی کل مردم به خداوند بدهکارند همه شان مملوک خدا هستند عبد خدا هستند (انتم الفقرا الی الله) هستند این طوری نیست که طلبکار باشند از خدا که، بگویند خدایا برو کنار ما هر کاری دلمان می خواهد، نمی توانید شما مورد حق هستید نه مصدر حق، مصدر حق خداوند تبارک و تعالی است ولی معصوم هست و به اصطلاح مبداء قابلی اجرای حدود احکام و عقاید و اخلاق الهی است نه مبداء فاعلی آن مردم مبداء قابلی هستند یعنی باید قبول کنند بپذیرند.
اجرای حدود را احکام عقاید و اخلاق الهی را نه مبداء فاعلی آن مهمترین رذالت و جنایت همین است که به اسم طرفداری از مردم، مردم را از مورد حق بودن در بیاوری و مصدر حق بکنی بگوییم حق با مردم است نه، اسلام این را قبول ندارد حق با مردم است مردم حق دارند حقوقی دارند که آن حقوق از طرف کسی اعمال بشود برای اینکه واقعاً به حق و مصلحت شان برسند با توجه به آن ابعاد ابدی وجود شان از طرف خداوند تبارک و تعالی.
اما مبداء حق نیستند مردم همیشه حق با مردم نیست، ممکن است مردم اشتباه کنند خطا کنند نه مبداء فاعل و لذا زمام حمایت و دفاع و تبلیغ و هدایت و دعوت و بالاخره اجرای آن باید از طرف صاحب دین و مکتب و به اصطلاح مبداء فاعلی قانون سماوی اعمال شود زیرا مکتب الهی قانون مدون بشری نبوده و عصاره ی اندیشه ی اندیشوران جامعه نخواهد بود.
لذا هیچ یک از شئون یاد شده ی آن در اختیار مردم نیست چون اصلاً مردم نمی توانند از نظر علمی جامعه بشری در طول تاریخ تا الان به این اندازه از رشد نرسیده که بتواند یک قانونی را مدون بکند که این قانون بتواند تمام جهات خوشبختی مردم را چه در دنیا چه در آخرت لحاظ بکند یک همچو چیزی احتیاج به اطلاعات خیلی زیادی دارد که در دست مردم نیست اصلاً بیخود باد نکنیم.
ما، در دست خداست یک همچو اطلاعاتی گفتم که مجموعه ی اطلاعات چه اطلاعاتی باشد در اختیار جمهور مردم نیست که زمام حق خود را به دیگری واگذار کنند مردم می گویند آقا ما رأی می دهیم به شما، شما وکیل ما هستی بدو رهبر شو و او را وکیل خویش قرار دهند که اینکه شخصیت حقیقی فقیه عادل هیچ سهمی در امور مذبور ندارد.
اصلاً شخص آیت الله خامنه ای ایشان هم خودشان همین طوری هست مثل بقیه مردم هستند همچین حقی ندارد شخصیت حقیقی شان را می گوییم نه شخصیت حقوقی، شخصیت حقوقی اش رهبری نظام هست اما از نظر اینکه سید علی خامنه ای هست روح الله موسوی الخمینی هست مثل بقیه مردم یکی هستند هیچ فرقی ندارند بلکه چونان شهروندان دیگر پذیرای ولایت فقاهت و عدالت هست.
بدون اینکه تافته ای جدا بافته از جمهور مردم باشد یعنی به خودشان هم واجب است ولایت را بپذیرند و خودشان به مقتضای آن عمل بکنند این نکته ی مهم در توضیحات آیت الله جوادی در باره حدیث شریف حضرت رضا (ع) حدیث بعدی حدیث بسیار زیبا و پر مغز العلماء و رشته الانبیاء هست که عالم دین وارثان انبیاء هستند در این باره ی ایشان توضیحات بسیار زیبایی دارند.
می فرمایند: که علومی که در ضمن احادیث ماثور به عالمان دین می رسد وظیفه ی علما را مشخص می کند یعنی وقتی ما می گوییم فلان عالم وارث فلان پیغمبر است باید ببینیم از طرف پیغمبر چه علمی را گرفته که وارث آن باشد مثلاً فرض بفرمایید می گویند فلانی پدر فیزیک ایران است مثلاً فلانی هم وارث این علم هست وارث این علم هست یعنی همه ی آن علوم را دریافت کرده و الان مثل او که صاحب نظر و حرف آخر را در فیزیک می زد چی هست تعیین کننده است.
این می شود وراثت، می گویند فلانی مرد فلان کس وارثش است یعنی رفته جای مالک نشسته جای مورث نشسته وقتی نشسته جای مورث و مالک می تواند هر تصرفی مثل او بکند، این طوری نیست که بگویم من وصیت می کنم در این مقدار مال به همسرم فرزندم برسد به شرط اینکه این طوری خرج کنند این وراثت نیست وراثت یعنی تو دیگر بعد از این قضیه می روی کار نفر بعدی می آید حاکم بر این مال می شود هر کاری که دلش خواست می کند وقتی می گوییم علما وارثان انبیا هستند یعنی وقتی انبیاء وجود فیزیکی شان نبود علما درست در جای انبیا هستند و همه ی وظیفه ای که نبی داشته غیر از جنبه ی مقامات معنوی و مکاشفات همیشه لزوم ندارد یک همچو چیزی در اجتماع و گرداندن جامعه شرط نیست.
وظیفه ی مدیریتی دارم عرض می کنم اجرای احکام الهی آن دقیقاً جای معصوم است هیچ فرقی نمی کند کما اینکه قبلاً هم عرض کردم که در زمان خود ائمه هم و در زمان انبیاء سابق هم توضیح دادیم که همین طوری بود وقتی یک نفر را می گذاشتند جای خودشان این همه کاری می توانست بکنند در جای او، یعنی علومی که در باره ی تزکیه و تهذیب نفوس به علمای اخلاق منتقل می شود.
وظیفه ی آنها را در تزکیه نفوس و تربیت نفوس دیگران معین می نماید. سپس اگر گفتیم یک نفر وارث علم انبیاء است یعنی اگر در مسئله اخلاقیات باشد وظیفه اش این است که مثل پیغمبر به تهذیب نفوس مردم و هدایت اینها بپردازد.
(هوالذی بعث فی الامیین رسولاً منهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم، و یعلمهم الکتاب و الحکمه) یکی از رسالت های انبیاء تزکیه ی مردم بوده پس علمای اخلاق دار شان انبیا هستند در تزکیه مردم وارث پیغمبر هست. اما در تزکیه ی مردم، و علومی که در باره ی وجوب و حرمت حلال و حرام، قصاص در حدود و تعزیرات و جهاد دفاع و مانند آن به فقهاء منتقل می شود رسالت آنان را در عمل خوب دقت کنید و اعمال و در قبول و اجرای آن احکام معلوم می کند یعنی مثل پیغمبران که مجری بودند اینها فقیه مجری است.
نه اینکه این سواد را دارد به چه درد می خورد خوب داشته باشد به درد عامه ی مردم می خورد که من الان علم امیرالمومنین (ع) به من اعطاء شود من الان داشته باشم چه فایده ای دارد این، جز برای خودم، اینکه ورثه الانبیاء یعنی مثل امیرالمومنین است این اطلاعات برای رهبری مردم استفاده کنم باید خیرش به مردم برسد زیرا ارث چنین احکام اجرایی بدون اعمال و اجرا آنها معنا نخواهد داشت.
ما بیاییم بگوییم ما فقیه ورث انبیاء هست آن علوم انبیاء را در حدود و دفاع وجهاد و قضاوت و سیاست و چی و چی به ارث برده اما مثل آنها وظیفه ی اجرا نداشته باشد همچین مطلبی نیست و همانگونه که پیغمبر (ص) آن احکام را از طریق وحی به منظور اجرا دریافت کرد عالم دین آنها را از طریق ارث حدیث برای عملی ساختن فرا می گیرند و گر نه آنچه که به عالمان دین می رسد صرف آیات، احکام قرائت احادیث، جهاد دفاع، حدود تعزیرات و نظائر آن خواهد بود و هیچ یک از این امور مزبور را ارث نمی گویند.
به این نمی گویند ارث، ارث زمانی است که وارث بتواند مبسوط الیه داشته باشد و عملی بتواند آنها را عمل کند و به مرحله تصرف در ا جتماع برساند بعد ایشان می فرماید در ارث همواره یک نوع خلاقت و جانشینی و ارث نسبت به مورث مطرح است.
بنابراین احکام فقهی که در زمان انبیاء علیهم السلام به منظور عمل و اعمال تلقی می شد اکنون که آن ذوات نورانی رحلت فرموده اند و عالمان دینی به وراثت آنها قیام کرده اند باید همانند مورث شان اقدام کنند تا احکام دینی در بوته ی ذهن و موطن کتاب و مأحد و قلمرو زبان محصور نگردد بلکه از علم به عین آیت یعنی از نظر علم بیاید علم شود به آن. عینیت پیدا کند و از گوش به آغوش آنچه از حدیث معروف علما ورثة الانبیا بر می آید همانا جعل وراثت یعنی ایجاد می کند.
این وراثت را و دستور جانشینی و فرمان وارث بودن علمای دین نسبت به احکام الهی است و جعل وراثت و انشاء جانشینی غیر از نصب فقیهان دین شناس چیز دیگری نخواهد بود یعنی در واقع وقتی حضرت فرمود: (العماء ورثة الانبیا) نخواست یک خبری به ما بدهد این طوری می خواست بگوید جانشین من جانشین انبیاء در زمان نبودن خود انبیاء علما هستند.
متن آن هم از امیرالمومنین (ع) حدیث طولانی آنرا خواندیم که خداوند اگر از علما بیعت نگرفته بود که بر سیری ظالم و گرسنگی مظلوم صبر نکنند و احادیث دیگری را هم من برایتان خواندم که خداوند تبارک و تعالی یا در آیات قرآن که مبنا را برده روی علماء و علم، یک شبهه ی دیگری هم مطرح شده و خیلی هم ظریف است این شبهه این را هم خدمت تان عرض کنم می فرماید: ممکن است یک کسی بگوید مگر شما نمی گویید علما وارثان انبیاء هستند انبیاء که همه شان که مجری قانون ورهبر و زعیم و ولی نبودند. که شما می گویید که علما وارث انبیا هستند.
پس باید قوه ی مجریه و رهبری بدست علما باشد خود انبیاء این طوری نبودند شما پس چطوری می گویید علما جانشینان آنها هستند نکته ی مهم هست، بعد ایشان خیلی زیبا این مطلب را بیان می کند.
می فرماید با ولایت برخی از انبیاء اگر پیامبر دیگری معاصر آن پیغمبر زعیم و ولی امور امت بوده لازم نیست که دارای سمت سرپرستی باشد اگر شما انبیائی را در تاریخ سراغ دارید که اینها وظیفه ی رهبری و سرپرستی نداشتند و صرفاً تبلیغ می کردند به خاطر این بود که در زمان آنها یک پیغمبری که مسئولیت سرپرستی و رهبری را داشته وجود داشته دیگر ضرورتی نداشته که اینها رهبری کنند پیغمبری وجود داشته آن موقع نظیر لوت در معیت ابراهیم (ع) حضرت لوت هست حضرت ابراهیم هم هست هر دوی شان هم زمان هستند اما لوت تابع حضرت ابراهیم (ع) آست.
چون حضرت ابراهیم امامت را بعهده دارد و رهبری را بعهده دارد و مانند هارون در معیت موسی (ع)، هارون پیغمبر هست موسی هم پیغمبر است هر دوی شان پیغمبر هستند اما هارون وظیفه ی رهبری ندارد وظیفه ی زعامت ندارد صرفاً تبلیغ کننده است وظیفه ی رهبری ندارد برای همین وقتی موسی می رود کوه طور هارون رهبر می شود. وقتی موسی هست نیازی نیست اینکه ما می بینیم یک تعدادی از انبیاء وظیفه ی ولایت و سرپرستی نداشتند به خاطر این بود که همزمان با آنها پیغمبری وجود داشته که وظیفه ی سرپرستی را بعهده داشته از طرف خداوند تبارک و تعالی.
نه اینکه در یک عصر و مثل و نسل، مثل یعنی مکان شهر، و در یک نسل اصلاً سرپرستی امت و زعامت مومنین از طرف خداوند به دست هیچ کس نباشد، می فرماید هیچ وقت ما آیات قرآن هم داریم هیچ وقت ما نداشتیم که خداوند مردم را در طول تاریخ از اول خلقت تا زمان پیغمبر بدون رهبر گذاشته باشد همیشه برایشان یک رهبری را تعیین کرده یک کسی باید جانشین باشد یا رهبر باشد یا جانشینش.
و آنها به حال خود رها شدند، بعد یک دلیل دیگری ایشان می آورند می گویند حالا فرض بگیریم شما می گویید علما وارثان انبیا هستند یعنی که چون انبیاء گذشته خیلی های شان رهبری نداشتند علمای ما هم رهبری ندارند می فرمایند نه قدر متقین آن این است که علمای هر دین وارث پیامبر همان دین هستند پیامبر ما وظیفه ی رهبری و سرپرستی داشته علمای دین ما وارث ائمه خودمان هستند.
وارث پیغمبر خودمان و ائمه خودمان اینها وظیفه ی زعامت داشتند و بعضی برای شان شرایط فراهم نبوده عالم دینی و فقیه واجد شرایط اگر برایش شرایط آماده باشد موظف هست رهبری را بعهده بگیرد دست خودش نیست اختیاری هم نیست اگر به محض اینکه شرایط خدا هم بشود موظف هست حکومت را تشکیل بدهد امام هم برای همین در بهشت زهرا فرمود من بواسطه ی اینکه ملت پشتوانه ی من است دولت تعیین می کنم تمام شد.
بنابر این در عصر همه ی ائمه، مردماگر می آمدند سراغ ائمه و بیعت می کردند ائمه وظیفه داشتند بپذیرند. عی (ع) خودش می فرماید: من اصلاً رغبیتی به این خلافت نداشتم از آب بینی بز برای من بدتر هست بی ارزش تر هست ولی چون لو لا حضور لحاضر اگر مردم نیامده بودند و یا قیام الحجه بوجود الناصر و اتمام حجت شد بر من که من یاری کننده ای دارم من مجبور هستم این خلافت را بپذیرم از طرف خداوند مجبور هستم خداوند وظیفه ام کرده که بپذیرم.
همه ی ائمه همین طور بودند بدون استثناء فقهاء هم در جانشینی آنها همین طور هستند که اگر مردم با آنها بیعت بکنند موظف هستند که ولایت امری را بپذیرند، خوب در همین رابطه ایشان می فرماید که چون دین خدا پسند بیش از اسلام نیست ما از اول حضرت آدم تا خاتم علیهم السلام یک دین که بیشتر نداشتیم یک دین توحیدی بوده که یکتایی اش با هم مشترک است فروعاتش با هم نسبت به زمانهای مختلف و مکانهای مختلف فرق می کرده.
تنها دینی که در لسان تمام پیامبران الهی مرضی خداوند است همان اسلام می باشد گر چه منهاج یعنی راههای جزئی و شریعت های جزئی در عصر هر پیغمبری ممکن است متعدد باشد لذا خطوط کمی آن همراه ثابت و یکسان است جریان رهبری جامعه و تدبیر امور مردم و تشکیل حکومت بر مبنای اسلام از خطوط کمی و ثابت و مشترک همه ی منابع شرایط الهی است یعنی همه ی انبیاء نقطه ی مشترک شان این بود که باید تشکیل حکومت می دادند وظیفه شان این بوده رهبری را بعهده بگیرند.
اگر کسی خواست مبسوط این را مطالعه کند ج 6، 7و 8 تفسیر موضوعی قرآن کریم را از خود ایشان را مطالعه بفرمایید که مبسوط در این سه جلد ایشان بحث های خیلی زیبایی در مورد سیره ی مشترک انبیاء کردند بعد سیره های تک تک انبیاء را هم ذکر کردند از حضرت آدم شروع کرده و نوح و لوط و یوسف همین طوری همه را گفته که سیره های شخصی اینها چی بوده.
یعنی ویژگی های زمانی اینها چگونه بوده که اینها باید رهبری می کردند ولی سیره ی مشترک همه شان را هم کامل ذکر کردند بعنوان نمونه آنچه علی (ع) در مورد بحثی است که قبلاً توضیح دادم آنچه علی (ع) به آن پرداخت رشد و قبول رهبری امت اسلامی را به آن تبیین کرد جریان لزوم تعدیل اقتصاد و توزیع عادلانه ی درآمد سرانه و کار و اشتغال و نیز نحوه ی تقسیم اموال ملی و همچنین تسهیم اموال دولتی با سهام معین و مبسوط است.
تا ستمگر در اثر پرخوری مبتلا به سنگینی نشود و ستم دیده در ا ثر کم خوری و سوء تغذیه به تبعات تلخ آن گرفتار نگردد لذا حضرت علی (ع) فرمود: (و ما اخذ الله علی العلما) خدا اخذ کرده از علما پیمان گرفته سکوت نکنند به پرخوری ظالم و به گرسنگی مظلوم این افسار خلافت را می انداختم روی خودش می گفتم برود.
مطالب فراوانی از این کلام نورانی استفاده می شود که اولاً مدار گفتار آن حضرت جریان حکومت است یعنی اگر خداوند از علما بیعت نگرفته بود که صبر نکنند بر سیری ظالم و گرسنگی مظلوم یعنی چی، یعنی علما وظیفه شان است که جلوی یک همچو کاری را بگیرند عمل هست مبارزه هست تشکیل حکومت است نه اینکه آنها بگویند ما صبر نمی کنیم آهای ظالم ها زیاد سیر نخورید آی مظلوم ها صبر کنید کی همچین حرف بوده. نه.
صرف امر به معروف و نهی از منکر و ارشاد جاه و تبییر غافل و مانند آن ثانیاً مسئول تشکیل چنین حکومتی عالمان دین می باشد و اختصاص به معصومین علیهم السلام ندارد گر چه آنان مطاع و متبوع هستند و دیگر عالمان مطیع و تابع باشند و هرگز نمی توان عنوان علما را منحصر در آن ذوات نورانی دانست هر چند آنها مصادیق کامل آن می باشند این هم از این.
والحمدلله رب العالمین.