مرحوم مطهری در کتاب جاذبه در واقعه علی ( ع) نمونه هایی از محبت مسلمین به پیامبر را ذکر می کند در مورد این که محبت وسیله ی نفس است این شعر مرحوم علامه را هم گفتیم « مهر خوبان دل و این از همه پروا برد رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد » شعر مولانا هم برایتان خواندم " شاد باش ای عشق خرش سواری ما ای طریق جان ملتهای ما " ایشان می فرماید " گاهی بزرگهایی را می بینیم که ارادتمندان آنان حتی در راه رفتن در لباس پوشیدن دربرخوردها و ژست گرفتن و سخن از آنها تقلید می کنند این تقلید اختیاری نیست ادا در آوردن هم نیست خود به خود و طبیعی است " نیروی محبت و ارادت است که در تمام ارکان هستی محبت اثر می گذارد و در همه حال آنها را رنگ محبت می کند " این است که هر انسانی باید برای اصلاح خویش دنبال اهل حقیقی بگردد و به او عشق بورزد تا راستی بتواند خویش را اصلاح کند یعنی اگر می خواهی خودت را اصلاح کنی بگرد یک معشوق پیدا کن یک کسی که دوستش داشته باشی و در جاذبه محبت او خودت را اصلاح کن چون محبوب اثر می گذارد سوی قوای محبت . دیگر لازم نیست برای اصلاح نشدن زور بزنی و دست و پنجه نرم کنی توی این میدان جاذبه محبوب قرار می گیری که آدم حسابی باشد و در میدان جاذبه باشد آدم اصلاح می شود یک نفر را باید دوست داشته باشی یک نفر که ارزش دوست داشتن را داشته باشد وقتی وارد میدان محبتی او می شوی خود به خود خیلی از چیز ها اصلاح می شود این قاعده عمومی است خیلی هم عمومی است یک وقت پدری می خواهد حرفی به بچه اش بزند نمی تواند چون رابطه اش خوب نیست به دوستش می گوید تو به او بگو وقتهای عادی اثر می گذارد او کار را تمام می کند بنابر این این خیلی مهم است که انسان کسی را پیدا کند که بتواند به او محبت کند و علاقه مند شود یک کاملی را پیدا کند و تحت تأثیر محبت او خود را اصلاح کند شهید مطهری می فرماید : برای اصلاح خویش دنبال اهل حقیقی بگردد و به او عشق بورزد تا راستی بتواند خویش را اصلاح کند خود ایشان می فرمایند : ما مجذوب امام بودیم امام امت ( قسمتی ازنوار نامفهوم ) گر در سرت هوای وصال است حافظا باید که خاکسار درگه اهل هنر شوی خوب دقت کنید « من أراد الله بدأبکم » یعنی هر کسی می خواهد شروع کند به خدا برسد اول باید از شما شروع کند هرکس اراده خدا پیدا کند باید از شما شروع کند یعنی عش بدون اهل بیت (ع) و بدون خاک درگه اینها شدن نمی شود راه به جایی برد ممکن نیست به خدا برسد باید از اینها شروع کرد « من أراد الله بدأبکم » خواجه را ببینید مقام بسیار علی دارد در فقه حرف دارد در فلسفه در کدام در ریاضیات در نجوم در هیأت یگانه زمان خود است یک آدم بی نظیر وقتی از دنیا می رود می گوید مرا پای قبر حضرت کاظم (ع) دفن کنید و روی سنگ قبرم بنویسید « و کلبهم باسطٌ ذراعیه » و سگ اینها دستش را راز کرد . آیه ای که در مورد اصحاب کهف داریم به عنوان سگ اهل بیت می گوید مرا کنار پای اهل بیت دفن کنید این طوری باید انسان خاک درگه اهل هنر بشود اینطوری انسان رشد می کند یعنی انسان احتیاج به الگو به یک نمونه ای که با آن بخورد داشته باشد که جلوی چشمش باشد این خیلی سازنده است برای انسان ارزش هم دارد اینکه خب حالا ما اینها را از کجا پیدا کنیم به شما یک جواب می دهم از کجا پیدا کنیم آیا هست ؟ حتماً هست چطور پیدا کنیم ؟ بگردید من به شما نمی گویم پیش کی بروید ولی بگردید اساساً بدون گشتن پیدا نمی کنید مفت پیدا نمی کنید اینها را ما بگوییم خوب حالا فلانی ما یک نفر را سراغ داریم نه اینطوری فایده ندارد ولی حس جستجوگری گشتن چون می خواهی معشوق پیدا کنی دوستش داشته باشی اینها زحمت دارد کار دارد سفر دارد باید این حس جستجوگر زحمت کشیدن کفش آهنین پوشیدن برای یک چنین کسی در ما باشد با تنبلی تا حالا خودش بیاد نه زحمت می خواهد یک زحمت در بیرون می خواهد که این حس جستجوگری ما یک زحمت هم در درون می خواهد که خودت را آماده کنی که اگر یک کسی را پیدا کردی تو را بپذیرد و در محدوده ی خودش راه دهد آماده شده باشی به عشق یافتن او خود را تمیز تر بکنی انسان وقتی تزکیه می کند خودش را این قاعده را من به شما می گویم انسانی که خود را تزکیه می کند خودش را ذهنش را فکرش را اعمالش را پاک می کند خود به خود روحش با ارواح طیبه دیگر سنخیت پیدا می کند ممکن است این روح طیبه در این سر دنیا باشد و یک نفر آن سر دنیا باشد ولی ارواح بعد مکان برایشان اصلاً مهم نیست سریع یکدیگر را جذب می کنند سریع همدیگر را جذب می کنند دور نبینید که شما تزکیه کنید خودتان را و راه پیدا کنید به محضر بزرگان ان شاء الله به محضر امام زمان (ع) شما فقط کافیست که هم سخنی ایجاد کنید جذبه وصال انجام می شود ما تلاشی نمی کنیم زحمتی نمی کشیم کاری نمی کنیم اینجوری فایده ندارد ممکن نیست خداوند ما را معطل بگذارد اساساً خداوند با بنده اش همیشه مقد معامله می کند نسیه معامله نمی کند شما بها بپردازید جنس می آید ولی ما بها نمی خواهیم بپردازیم زحمت نکشیم هیچ کاری نکنیم جنس هم جور باشد جنسمون بیاد نمی شود اصلاً « لیس للانسان الاّ ما سعی » تلاش می خواهد انسان اگر خودش را شریف بکند بسازد خودش را واقعاً و شریف بکند خودش را حتماً جذب می شود یعنی هم سنخ بکنید یک میدان جاذبه قوی معنوی وجود دارد که عبارت است از خود خداوند تبارک و تعالی یک میدان جاذبه قوی وجود دارد در روی در روی کره زمین به نام امام زمان (ع) اینها اگر یک ذره ای نه در زمین بلکه در تمام جهان به این عظمت شبیهشان شود جذبش می کند قوه ی جاذبه حضرت عالم وجود را فراگرفته قوه ی جاذبه خداوند تبارک و تعالی همه جا هست ما کافی است که فقط شباهت ایجاد کنیم یعنی مثل یک آهنربای بسیار قوی که بردش چقدر است بردش به اندازه ی کره زمین است مثال عرض می کنم حالا در جایی که در کره زمین آهنی وجود داشته باشد جذب می کند مگر اینکه آهنی باشد که نا خالصی آن زیاد باشد جذب نمی شود اما اگر مدام ناخالصی کم شود وبه آهن بودن برود یک دفعه جذب آن آهنربای قوی می گردد و جذب می شود ممکن نیست ما زحمت بکشیم تلاش بکنیم و راه را به ما نشان ندهند و حتماً خداوند وعده کرده « من جاهد فینا لَنَهدینَّم سبلاً » هرکسی تلاش بکند در راه ما جهاد کند حقیقتاً جهاد کند حتماً راه خودمان را به او نشان می دهیم خدا معطل نمی گذارد هیچ کس را لنگ نمی گذارد ولی تلاش می خواهد تلاش از روی صدق می خواهد برای همین جستجوگری این خواهش این تمنا باید در ما ایجاد شود در ما ایجاد نمی شود متاسفانه چون ما اینقدر ناخالصی داریم و زیاد است و ضعیف عمل می کنیم که اگر بود کیف می کنیم صفایی می کنیم اگر نبود خیلی دنبالش نمی رویم خیلی دنبالش نمی گردیم این فرمول ها خیلی مهم است که مرحوم مطهری می فرماید " گر در سرت هوای وصال است حافظا باید که خاک در گه اهل هنر شوی ) انسانی که قبلاً گر چه تصمیم می گرفت عبادت یا عمل خیری انجام دهد باز سستی در ارکان هستی اش راه می یافت وقتی که محبت و ارادت آمد آن سستی و رخوت می رود و عزمش راسخ و همتش نیرومند می گردد عشق می کند ( مهر خوبان دل ودین ازهمه بی پروا برد رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد " 0" تو مپندار که مجنون سر خود مجنون شد از سمک تا به سماکش کشش لیلی بود ) ( من به سرچشمه ی خورشید نه خود بردم راه ذره ای بودم و عشق تو مرا بالا برد " " خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود تا در این بزم بگردید و دل شیدا برد " یعنی دل باید شیدا شود زیبایی هست طلب که بیاید جذب صورت می گیرد چقدر در ادعیه داریم همین مناجات خمسه عشره را شما بخوانید « اللهم ارزقنی حبک و حب من یحبک » خدایا محبت خودت را روزی ما کن این یک قاعده است پس برای تأثیرگذاری باید عشق ایجاد کرد برای تأثیرگذاری برای اینکه شخص یک رویه ی باطلی را کنار بگذارد و یک رویه ی حقی را استفاده کند رشد بخواهد بکند باید از محبت استفاده کرد از طریق محبت " تاریخ بزرگان را سراغ دارد که عشق و ارادت به کمملین لا اقل در پندار ارادتمندان انقلابی در روحشان بوجود آورده است " کمملین یعنی کسانی که کامل بوده اند"مولای رومی یکی از آنان است او از اول این چنین سوخته و پرهیجان نبود مردی دانشمند بود اما سرد و خاموش در گوشه ی شهرش مشغول تدریس بود از روزی که با شمس تبریزی برخورد کرد ارادت به او دل و جانش را فرا گرفت دیگر گونش ساخت آتش در درونش افروخت او خود ظاهراً مردی است اشعری مسلک ولی مثنوی او بی شک یکی از بزرگترین اشعار جهان است اشعار او همه موج است و حرکت دیوان شمس را به یاد مراد و محبوب خویش سروده است در مثنوی نیز زیاد از او یاد می کند " شما اگر اشعار مثنوی را خوانده باشید اینکه مثنوی یک ظهور عقلانی و فلسفی و علمی است از مرحوم مولانا بحثهایش اینطور است اما شما بیایید توی شمس در دیوان شمس وقتی نگاه می کنید اسم دیوان شمس را به عشق شمس تبریزی کرد. و اسمش را به خاطر او شمس گذاشته است . دیوان شمس مال مولاست ببینید شوریدگی آنجا چه خبر است تمام اشعارش تند و عاشقانه است ظهور عرفانی دارد ظهور عقلانی و فلسفی دیگر مثل مثنوی در آن نیست شعرهای خیلی معروفی دارد " آب زنید راه را این که نگار می رسد مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد " یا چیزهای دیگری که دارد خیلی زیاد است اشعر بسیار زیادی دارد آنجا همه شوریده خیلی شدید مراجعه کنید توی حالتهای اشعارش در شمس حالتهای شعف و هیجان حالتی که انگار شخص دارد می رقصد و به رقص آمده و دارد اینها را می خواند در مثنوی ملای رومی را می بینیم که به دنبال مقصودی است اما همین که به یاد شمس می افتد طوفان سخت در روحش پدید می آید و امواج خروشان در وی بوجود می آید می گویند ( این نقص جان دامنم بر تافته است بوی پیراهن یوسف یافته است ) " کز برای حق محبت سالها باز می گویم رمزی از آن خوشحالها "" تا زمین و آسمان خندان شود عقل و روح و دیده صد چندان شود ” گفتم ای دور افتاده از حبیب همچو بیماری که دور است از طبیب " " من چه گویم یک رگم هوشیار نیست شرح آن یاری که او را یار نیست " " شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر " " فتنه و آشوب و خون ریزی مجوی بیش از این از شمس تبریزی مگوی " و این مصداق راستین گفته ی حافظ است " بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود این همه قول و غزل تعبیه در منقارش " به اینجا که می آید آدم شور و شعف برش می دارد خود شما نگاه کنید وقتی وارد حرم حضرت رضا (ع) می شوید ببینید حال و روزتان چطور می شود اصلاً زمین تا آسمان فرق می کند این شعف و هیجان و اثر محیط و حالت قهاریت معشوقی امام رضا (ع) چه به روز انسان می آورد چقدر ذهن انسان کنترل شده است چنان کنترل شده است چقدر انکسار دارد وقتی وارد می شوید سایر مشاهد مشرفه هم همینطور است از اینجا می توانیم استفاده کنیم که کوشش و کشش یا فعالیت و انجزار باید همراه باشد از کوشش بدون جذبه کما اینکه کوشش بدون کشش به جایی نمی رسد " هر دو یعنی اینکه مدام داد بزنی و جیغ بکشی و بخواهب بشود ولی تلاش نکنی برایش « مَن تسأَل الله التوفیق و لًم یجتهد فقد استحظر لتمسه » حضرت رضا (ع) کسی که از خداوند می خواهد ولی تلاش نمی کند خودش را مسخره کرد . حتماً صرف خواستن فایده ندارد صرف هیجان فایده ندارد و تلاش می خواهد برنامه ریزی می خواهد وقت گذاری می خواهد « فََأَستزغ ایامی فیما خلفتنی له » در دعای مکارم می خوانیم خدایا اوقات مرا برای آن اهدافی که مرا برایش خلق کرده ای فراقت ببخش پس کوشش باید باشد هم باید باشد جذبه محبت باید باشد که این هر دو انسان را ببرند جلو تلاش و محبت هر دو بعضی که عقب می مانند همین است مثلاً طلبه هایی را می شناسیم که کار عملی زیاد انجام می دهند موفق هم هستند شاگرد ممتازند اما هیجان ندارد گرما در وجودشان نیست شوریدگی ندارند آدمهای خشک و سردی هستند آدمهای دیگری هم داریم که اینطور نیستند در برخورد با اهل بیت در برخورد با امام زمان (عج) درنماز در مناجات وقتی می بیند که آن دلدادگی را ندارد و در دلدادگی با امام معصوم هم می بینی که با عقلانیت می خواهد برخورد کند و هر چیزی را می خواهند با این طریق جلو بروند نمی شود لذا می بینید که در زندگی نه فقط طلاب همه ی کسانی که اینطوری هستند زندگیهای سرد و بی رمق دچار سکاکیت گاهی وقتها افسردگی دلسردی هست شوریدگی یک چیز دیگر است شوریدگی عشق و دلداگی خیلی کمک می کند به انسان . مرحوم مطهری (ره) را نگاه کنید یک فیلسوف بزرگ کم نظیر یا جامعه شناس یک آدم با آن قدرت اما وقتی اسم ائمه (ع) می آید آنطوری گریه می کند و در شیراز در رژیم گذشته می برند از او تجلیل کنند و دکترای افتخاری به او بدهند آن کسی که او را معرفی می کند میگوید اگر هر کسی افتخار کند به لباس روحانیت آقای مطهری افتخار لباس روحانیت است " ایشان خیلی ناراحت می شوند می رود بالای آن تریبون و می گوید این چه حرفی است که شما می گویید من که هستم من که باشم همه ی ما افتخار می کنیم به این لباس و افتخار می کنیم که این لباس تنمان باشد " الان شاید کار راحتی باشد اما ببین یک عده فوکلی وکرواتی بی حجاب اینطوری حرف زدند کار راحتی نیست دارند به او دکترا می دهند توی آن مجلس می گوید من افتخارم این است که روضه خوان امام حسین (ع) هستم این موضع گیری خواص اینجا مهم است من افتخارم این است که روضه خوان امام حسین (ع) هستم این حرف مرحوم علامه در یک مجلسی نشسته بود درسی می گفت روضه برقرار شد رفتند پای روضه هر وقت روضه بود درس و کتاب را می بست و روضه گوش می کرد گریه های شدید می کرد بعد یکی از این جلسه ها مرحوم علامه هم حسابی گریه کرده بود یکی از این طلبه ها گفت آقا این مدخلها که می نویسند راست است با آن لهجه ترکی می فرمایند : ما نمی دانیم آقا ما کاری نداریم ما فقط عاشقیم ما آمدیم اینجا اسمی بیاورند و گریه کنیم به دنبال بهانه است دیگر اسمی بیاورند از محبوبهایش گریه کند برخورد اینطوری نمی کند این برخوردها جلوی دلداگی را می گیرد انسان بخواهد دو دو تا چهار تا بکند برای هر چیزی دلش سرد می شود افسرده می شود آن آتش دلش می خواهد اینرا ما احتیاج داریم این چیزی نیست که بگوییم از دست داده ایم بعضی ممکن است ریشه ی خانوادگی داشته باشد بر اثر ریشه ی خانوادگی عشق ورزی عاطفه ورزی در آنها ضعیف باشد یا ریشه ی روانی داشته باشد یا دلایل دیگری اما انسان انسان است انسان را خداوند با قوه ی بینهایت خلق کرده هیچ چیز انسان را محدود نمی کند نه وراثت نه گذشته و نه چیزهای دیگر انسان می تواند در خودش ایجاد کند تلاش فقط باید انسان تلاش بکند تا این حالت را در خودش ایجاد کند این حالت ایجاد بشود این دلداگیها این اشک ریختنها بعضی ها هستند سالها می گذرد یکبار نمی توانند گریه کنند می خواهند تلاش هم می کنند اما نمی توانند چون ضعف دارند باید خودش را تقویت کنند عقل هم به کمک عشق می آید یعنی اساساً عشقی پایدار است که پشتوانه ی معرفتی داشته باشد عقل می آید به کمک گریه به کمک عاطفه خیلی می تواند کمک کند انسان معرفتش را زیاد کند عقل می آید از عقل کمک بگیرد تا گریه بیاید کمک بگیرد از معرفت نه اینکه عقلانیت را در مقابل عاطفع قرار دهد نه برای همین « انما یخش الله من عبادِهِ العلماء » فقط بندگان عالم خدا از خدا می ترسند خشیت خشوع . گریه و بعد عشق همه اینها مال معرفت است زاییده ی معرفت است معرفت که آمد محبت هم می آید خوب مرحوم مطهری نمونه هایی را ذکر می کند از صدر اسلام در مورد عشق ورزی به پیامبر ما به این نمونه ها در بحث ولایت احتیاج داریم " در تاریخ اسلام از علاقه ی شدید مسلمین به شخص پیامبر نمونه هایی بی سابقه و برجسته می بینیم اساساً یک فرق بین مکتب انبیاء و مکتب فلاسفه همین است که شاگردان فلاسفه فقط متعلم هستند استاد است یک فیلسوف خیلی بزرگ است اما یک شاگرد تربیت کرده که مثل خودش عالم است و فلاسفه نفوذی بالاتر از یک معلم ندارد اما انبیاء نفوذشان از قبیل نفوذ یک محبوب است " خوب دقت کنید که این از لطافتهای مهم آیه است خداوند چطور تعبیه کرده این قضیه را یعنی یک نظام وقتی بخواهد جلو برود خوب جلو برود باید این جوری جلو برود رابطه ی استادی و شاگردی نیست رابطه ی محب و محبوب است . رابطه ی انسانها و انبیاء فقط استادی و شاگردی نبود . معلم بودند آنها « یُعَلِّمهم الکتاب والحکمة » اما مردم اینطور نگاه نمی کردند مردم به اینها عشق می ورزیدند . این رمز بقای ادیان است که ادیان می مانند در طول تاریخ . شما نگاه کنید موسی امروز از او حرف هست عیسی از او حرف هست پیامبر از او حرف هست هزاران سال از آنها گذشته بیشترین متدینین مربوط به انبیاء است که از آسمان مبعوث شده اند بیشتر این 6 میلیاردی که روی زمین زندگی می کنند کسانی هستند که متدین به دین انبیاء هستند این نکته خیلی مهم است و باید روی آن کار شود الهی بودن این قضیه مهم است ماوراءالطبیعه بودن این قضیه خیلی مهم است " این تا اعماق روح محب راه یافته است و پنجه افکنده است و تمام رشته های حیاتی را در دست گرفته است از جمله افراد دلباخته به رسول اکرم ابوذر غفاری است پیغمبر برای حرکت به تبوک که در صد فرسخی شمال مدینه مجاور مرزهای سوریه است فرمان داد تا حرکت کند به سمت تبوک برای جنگ تبوک عده ای تعلل ورزیدند منافقین کارشکنی می کردند بالاخره لشگری نیرومند حرکت کرد از تجهیزات نظامی بی بهره اند و ازنظر آذوقه درتنگنا و قحطی قرار گرفتند گاهی چند نفر با خرمایی روزگار می گذراندند اما همه با نشاط و سرزنده اند عشق نیرومندشان ساخته و جذبه ی رسول اکرم (ص) قدرتشان بخشیده است ابوذر نیز دراین لشگر به سوی تبوک حرکت کرده است در بین راه سه نفر یکی پس از دیگری عقب کشیدند هرکدام تا عقب می کشیدند نه به پیامبر اطلاع داده می شد در هر نوبت و پیامبر می فرمود اگر در وی خیری هست خداوند او را بر می گرداند و اگر خیری نبود بهتر که رفت « صلی الله علیک یا رسول الله » شتر لاغر و ضعیف ابوذر از رفتن باز ماند دیدند ابوذر نیز عقب کشیده یا رسول الله ابوذر نیز رفت حضرت باز جمله را تکرار کرد اگر در وی خیری هست خداوند او را باز می گرداند و اگر خیری در او نیست بهتر که رفت لشگر همچنان به سیر خویش ادامه می دهد و ابوذر جا مانده است ولی تخلفی نیست حیوانش از رفتار مانده هر چه کرد حرکت نکرد چند میلی را عقب مانده است شترها را رها کرده بارش را به دوش گرفت و در هوای گرم روی ریگهای گدازنده به راه افتاد " من یک چیزی می گویم شما یک چیزی می شنوید ریگهای گرم ، بیابان رفتید یا نه من رفته ام روی زمین داغ که پا را می سوزاند 2-3 عملیات به تور ما خورده تا ران آدم فرو می رود می سوزد خیلی شدید " تشنگی داشت هلاکش می کرد به سخره ای در سایه کوهی برخورد کرد در میانش آب باران جمع شده بود چشید آن را بسیار سرد و خوشگوار یافت گفت هرگز نمی آشامم تا دوستم رسول خدا بیاشامد می گفت حبیبی حبیم مشکش را پر کرد و آن را نیز به دوش گرفت و راه افتاد به سوی مسلمین شتافت شبهی را دیدند یا رسول الله شبهی به سوی ما می آید فرمود باید ابوذر باشد نزدیکتر آمد آری ابوذر است اما خستگی و تشنگی و پیری سخت او را از پای درآورده است تا رسید افتاد پیامبر فرمودند زود به او آب برسانید با صدای خیلی ضعیفی گفت آب همراه دارم پیامبر فرمود آب داشتی و از تشنگی نزدیک به هلاکتی آری یا رسول الله وقتی آب را چشیدم دریغم آمد که قبل از دوستم رسول خدا از آن بنوشم راستی در کدام مکتب از مکتبهای جهان این چنین شیفتگی ها و بی قراریها از خود گذشتگیها می بینیم " حالا شما می آیید در عاشورا می بینید چطور هست سیدالشهدا می فرماید : من بیعتم را برداشتم هر کس می خواهد برود برود اینها با من کار دارند اولین کسی که صدایش در می آید و ناراحت می شود ابوالفضل است آن حرفهای آتشین بقیه هم همینطور بهشان خیلی بر می خورد این حرفهای سیدالشهدا جگر آنها را می سوزاند فکر این نیستند که قرار است کشته شوند اینها کسی نیستند که فکر کنند قرار است از زن و بچه جدا شوند اینها فقط ناراحت این هستند که از سیدالشهدا جدا نشوند همه چشمهاشون به خود سیدالشهدا است شب عاشورا روز عاشورا همه منتظر این هستند که هیچ کس زنده نماند هیچکس دوست ندارد بعداز سیدالشهدا زنده بماند همه می خواهند جلوتر بروند و کشته شوند تازه فقط به سیدالشهدا نیست آنقدر به خاندان و خود سیدالشهدا احترام می گذارند که اصحاب دیگر که جزء اهل بیت نیستند اجازه نمی دهند که هیچ کدام از اصحاب وکسانیکه که جزء خاندان او هستند فرزندان و ... جلوتر بروند اول از حر شروع می شود از غریبه ها تا بعد به آشناها می رسد هیچ جا سخن همچین چیزی را نمی توانید پیدا کنید در جبهه فراوان بود از این عشق ورزیها بعضی هایی که تا مرز امام معصوم جلو رفته بودند نسبت به امام است و اگر این عشق به امام نبود نمی توانستیم بر توطئه های جهانی غلبه کنیم عشق به رهبر و امام است که انسان را اینطوری قوی می کند طرف 4 تا 5 تا پسرش را داه می دیدیم پدر چند شهید است که توی همین هفته دفاع مقدس آمده بودند کسانی که پدر چند شهید مادر چند شهید بودند می گفتند ای کاش خودمان هم در راه امام شهید می شدیم عشق است در کربلای 5 جاده ای که فقط جاده بود دو طرفش آب و بعد خاکریز پشت پر بود از آب و گل ما توی گل نشسته بودیم خاکریزی که گلی بود در واقع خط را داشتیم هنوز عملیات بود و تثبیت نشده بود شلمچه بود پشت که آب است گرا گرفتن برای یک خطی که فقط در آب هست کار خیلی سختی نیست یک خاکریزی که توی تیررس هست و همه می بینندش می دانند چطور بزنند این خاکریز را که فقط همین یک خاکریز است پشت آب جلو هم که پر از دشمن است شخم می زدند سانت به سانت توپ و خمپاره بود که می آمد روی این خاکریز از همان سر خاکریز شروع می کردند می زدند دوباره بر می گشتند خود جاده هم همینطور یک مسیر خیلی محدود پشت که آب هست کاری نمی توانستیم بکنیم جلو هم که دشمن بود باید می ماندیم توی خاکریز و مقابله می کردیم غروب بود و بعداز ظهر دیگر خیلی ها مانده بودند آنجا شما فکر کنید جایی که در تیر رس هست از صبح آتش بریزید چه می ماند از خاکریز دیگر کسی زنده نمانده بود یا مجروح بودند و بیهوش یا شهید شده بودند من بعداً که خودم رفتم بچه ها را جمع کنم دیدم همه در سنگرها بودند در جا شهید شده بودند نشسته ظاهراً ، اما رفته بود خیلی وقت است که رفته یعنی اینجوری عکس انداخته بود هیچ کاری نمی توانستی بکنی تکان نمی توانستی بخوری نشسته ای که ببینی نوبت تو کی می رسد خمپاره که می آید بخورد توی سرت توی این موقعیت یک پسر بچه مثلاً 13-14 ساله که ریشی هم به صورت نداشت یکدفعه گفت آخ یک آهی کشید من فکر کردم ترسیده یا بریده گفتم چیه گفت یاد امام افتادم امام الان دارد چه کار می کند ببینید توی آن موقعیت یاد امام است بعد چند روز گفت برادر ، گفتم چیه گفت بیا عکسم را بگیر دوربین را برداشت که ما یک عکس یادگاری از او بگیریم اصلاً مرگ با این چه کار می تواند بکند مسخره کردن مردن مسخره کردن دشمن زیر آتش می خواهند بکشنش می گوید یک عکس یادگاری از ما بگیر عشق امام یاد امام اینطوری بودند وقتی فهمیدند که امام فرموده که مهران باید آزاد شود گفته باید حصر آبادان شکسته بشود چه کار می کردند بچه ها دیگر چه کسی می تواند جلوی اینها را بگیرد وقتی نامه و فرمان امام آمد توی خط هیچ کس دیگر بند نمی شد هیچ کس البته آدم باید می رفت از نزدیک باید ببینی عشق به امام به رهبر یعنی چه وقتی آقا اینطور فرمودند این خیلی مهم است بچه هایی که زیر شکنجه دشمن بودند که فحاشی به امام بکنند هرگز غذایشان را نگه می داشتند رنگ درست می کردند با آنها عکس امام می کشیدند روی لباسشان می مالیدند روی لباسشان پلاکارد درست می کردند می دانستند با این کار شکنجه می شوند ولی عکس امام را درست می کردند جشن می گرفتند و می گفتند که باید عکس امام باشد بچه ها تعریف می کردند که توی همین پادگان توحید اوایل جنگ بود زمان منافقین هم بود که حمله می کردند به این طرف و آن طرف می گفت این کارگرها را جمع کرده بودیم توی پادگان بعد نصف شب به آنها حمله می کردیم به اسم اینکه منافقین حمله کرده اند خشم شبانه ، آهای منافقین حمله کرده اند بروید فرار کنید ما لباس شخصی پوشیدیم به اسم منافق به آنها حمله کردیم می گفت یکی از آنها را گیر انداخته بودیم می گفت که تو رو خدا من و نکش التماس می کرد خیلی هم گریه می کرد بعد گفتم اگر می خواهی که تو را نکشم به امام فحش بده این را که شنید زمین را گشت یک چیزی پیدا کرد افتاد به جان من ، من هم که قرار نبود آنها را بزنیم آنقدر ما را زد و گفت فلان فلان شده و هر چه به زبانش آمد گفت به امام فحش بدهم یک کتک مفصلی خوردیم تا بیاییم ثابت کنیم که من دروغ گفته ام من پاسدارم می گفت که دیگر چیزی از ما نمانده بود عشق به رهبر به عشق به امام این کارها را می کند شیدایی و دلدادگی خودش اثر خودش را می گذارد من چند وقت پیش با یکی از این آقایان صحبت می کردم توی کار بوتیک و تولیدی دارد ریشش کوتاه و خیلی همچین شسته رفته بود در زمان درگیری کوی دانشگاه بود می گفت خیلی از این همکارهای بوتیکی من فکر می کردند و دوست داشتند بدانند ما چه می گوییم چنین دیدی نسبت به ما نداشتند می دانستند ما یک نمازی می خوانیم و مسجدی هم می رویم گفت به آنها گفتم که مرا چطور می بینید گفتند حالا هر چی گفت به آنها گفتم اگر این آقا ( مقام معظم رهبری ) دستور بدهد از بابا و منزلم و خانواده ام عزیزتر ها را می کشم تا شما ها را طرف اصلاً برید دید می خواهد با این آقا بحث کند برید اصلاً گفت این خره نمی شود با او حرف زد ابله است . امام صادق می فرماید مؤمنین آخرالزمان را ابلح می دانند و قال : « اذا رأیتهم قالو انَّ هؤلاء ِلضالون » وقتی می بینیدشان می گویند اینها گمراه هستند یعنی نمی فهمند حالا این در افرادی که آدم ظاهراً فکر می کند تابع نیستند این عشق وجود دارد یکی از رفقا تعریف می کرد که امام فوت کرد شما می دانید زمانیکه امام رحمة الله فوت کرد چه کسانی می آمدند در مصلا گریه می کردند اگر می دیدید می فهمیدید عشق یعنی چه می گفت من در تاکسی نشسته بودم دو سه روزی بود که امام را توی یخچالها گذاشته بودند توی تاکسی عقب نشسته بودم خانمی بسیار بد حجاب کنار من یک خانم بد حججاب ناجور هم جلو کنار راننده و خود راننده 4 نفر بودیم من پشت سر راننده بودم یک مسیری رد شدیم بدن مطهر امام پیدا بود این زن بد حجاب جلویی برگشت گفت اَه این آکواریم را هنوز برنداشته اند و توهین کرد می گفت این زن بد حجاب که خیلی هم ناجور بود روسری اش را در آورد و انداخت گردن او وکشید داشت خفه اش می کرد جیغ می زد می کشمت به امام فحش می دهی می کشمت راننده وساطت کرد وقتی او را به زور نجاتش دادند طرف بدنش از ماشین افتاد بیرون اینطوری علاقمند هستند حالا رعایت نمی کند ولی جایش باشد از خیلی چیزها می گذرد زمان جنگ هم من دیدم صحنه هایی که تکان دهنده بود برای انسان خانمهای بد حجابی بودند توی مانور ها جلوی بچه ها اسفند می گرداندند نقل می دادند گاهی فکر می کردند ما اینها را نجس و آلوده می دانیم می گفتند اجازه هست ما یک ذره نقل به بچه ها بدهیم و بچه ها بخورند می گفتیم چه اشکالی دارد بدهید نمونه دیگر از دلباختگان بی قرار بلال حبشی است قریش در مکه در زیر شکنجه طاقت فرسا قرارش می داد می افتاد بر آفتاب سوزان سنگ گداخته روی بدنش می آزردندش و از او می خواستند که نام بتها را ببرد و ایمانش را به بتها بگوید و به محمد (ص) تبری و بیزاری بجوید . مولانا در جلد ششم مثنوی داستان تحذیب او را آورده و انصافاً مولوی هم شاهکار کرده است می گوید که ابوبکر او را اندرز می دهد که عقیده ات را پنهان کن اما او تاب کتمان نداشت می گفت اینقدر نگو من محمد را دوست دارم توی دل خودت نگه دار تو مجبوری که اینطور بگویی بیایند بزنندت " عشق از اول سرکش و خونی بود " یک مصرعی را آورده که بعداً در موردش کامل می خوانیم " تن فدای خار می کرد آن بلال خواجه اش می زد برای گوشمال " " که چرا تو یاد احمد می کنی بنده ی بد منکر دین منی " " می زدند در آفتابش بر نوار اواحد می گفت از بهر افتخار " " تا که صدیقی ( ابوبکر ) آن طرف بر می گذشت آناحد گفتن ز گوش او برفت " " بعد از آن خلوت بدیدش پند داد کز جهودان خفی می دار آن ارتباط " خفی می دار یعنی مخفی کن " عالم اسرار است پنهان دار کام گفت کردم توبه پیشت ای همام " " توبه کردن زین نمد بسیار شد عاقبت زین توبه کردن بیزار شد " " فاش کرد بسپرد تن را در بلا کای محمد ای عدو توبه ها " به پیامبر می گوید تو دشمن توبه ها هستی که می تواند عشق تو رادر سینه داشته باشد و توبه کند و چیزی نگوید مگر چنین چیزی می شود " ای تن من وی رگ من پر ز تو توبه را کن این کجا باشد در او " " توبه را زین پس زدن بیرون کنم از حیات خود توبه چون کنم " " عشق قهار است ومن مقهور عشق چون قمر روشن شوم مناز نور عشق " " برگ کاهم در کفت ای تند باد " یعنی من مثل برگ کاه درکف تو هستم ای تند باد به عشق می گوید " من چه دانم تا کجا خواهم فتاد " " گر هلالم گر بلالم می دهم مقتدی بر آفتابت می شدم " " ماه را با زخمی و زاری چه کار در پس خورشید پوید سایه وار" " عاشقان در مسیر تند افتاده اند در قضای عشق دل بنهاده ام " " همچو سنگ آسیاب اندر مدار سوز و شب گردان و نالان بیقرار " " این است کار عشق که با انسان این کار را می کند شما بچه هایی را که می رفتند جنگ چه کسی می خواست اینها را نصیحت کند گفتند تو مادرت تنهاست تنها پسر هستی اصلاً که این حرفها را گوش می کند هرچه استدلال می کردی چه کسی استدلال می فهمید می گفتی سه نفر از داداشهایت شهید شده اند تو یکی مانده ای مادرت تنهاست بعد از تودیگر دق می کند قبول داشت عقلانی قبول داشت اما عشق اجازه نمی داد پدر و پسر باهم رقابت می کردند که کدام زودتر به جبهه بروند اصلاً این معادلات باهم جور در نمی امامامد توجهی به آن نمی شد با معادلات عقلی جور در نمی آمد حالا مثلاً زدند چشمت کور شده بشین سر جایت برو دست را بخوان چشمت را عوض کردند و مصنوعی گذاشتی برو .از بیمارستان در نیامده یا فرار می کند دوران نقاهت فرار می کرد من بچه هایی را می شناسم که با ملافه از پنجره ها آویزان می شدند می بستند به تخت و فرار می کردند لباس می دزدیدند از بیمارستان و فرار می کردند چه کسی می خواست جلوی اینها را بگیرد این عشق است عملش می کنند بیهوش است زیر عمل زیارت عاشورا را کامل می خواند اینها را که می تواند جلویشان را بگیرد یکی از دوستان تعریف می کرد برایم یکی از بچه های جهاد داشتند سنگر می زدند خاکریز زدن هم انصافاً کار بسختی است یعنی باید بنشینی سینه جلوی دشمن بالای آن بلدوزر جلوی چشم است و سنگر ندارد سنگر سازان بی سنگر یعنی همین اینجا خاکریز می زدند تک تیر اندازان عراقی نشانه می گرفتند یکدفعه می زدشان همانجا پشت ماشین شهید می شد بعد نفر بعدی او را پایین می آورد و خودش می نشست 15 نفر را فقط من دیدم می رفت مشغول می شد تیر می زدند شهید می شد دوباره نفر بعدی می دانست که برود بالا شهید است اما توی صف ایستاده بودند کسی نوبتشان را نگیرد کسی جلو نیفتد ما یک چیزی می گوییم بروی بایستی توی نوبت که الان پنج دقیقه بعد می خواهند بزنندت مسابقه می گذاشتند که خودشان را در میدان مین بیاندازند عشق این کار را با آدم می کند یکی دو نمونه شهید مطهری (ره) مطرح می کند بعد بحثی داریم در باره ی حب علی و اهل سنت و بحث مهمی داریم در باره ی ولای محبت که مسئله ی راز این حب در کجاست و این حب به چه چیزی بستگی دارد که شهید مطهری بسیار زیبا این رمز را در می آورد که الان در واقع اوج درس ماست توی این بحث ولای محبت در اینجا به اصطلاح شکسته خواهد شد.
والسلام