سم الله الر حمن الر حيم
بحث جلسه گذشته مان انتخاب يک متن بود از کتاب ارزنده و شيرين جاذبه و دافعه علي ( ع ) از اثار استاد شهيد مطهري درباره محبت و اثار محبت در مورد محبت در تشيع عرض کرديم از قول ايشان که زير بناي اصلي مکتب تشيع محبت است به اين مسئله خيلي شما بايد توجه کنيد اگر اين رمز را کسي خوب ادراک کند در کار تربيتي ، در رفاقت و دوستي و در بسياري از مسائل اجتماعي و فرهنگي قدرتمند خواهد شد اما اگر اين رمز کم شود ما مدتها ممکن است سرگرم باشيم ، سرمايه گذاري کنيم و به نتيجه مطلوب نرسيم .
يک داستان را ايشان ذکر کردند يک حديثي را از علي ( ع ) گفتند که من اگر با شمشير بيني مومن را بزنم که مرا دوست نداشته باشد اينجور نيست دوستم دارد مومن تو همه حالت مرا دوست دارد و اگر تمام دنيا را به منافق دهم که مرا دوست داشته باشد نمي تواند دوست داشته باشد به اين مبنا خيلي دقت کنيد بعدا انشاء الله مبسوط در اين موضوع خواهيم داشت ايشان فرمود : علي مقياس و ميزاني است براي سنجش فطرتها و سرشتها ( علي "ع " ) دقت کنيد محبت علي يک امر قراردادي نيست محبت علي ( ع ) به عنوان يک اينه تمام قد و خليفه خدا يک امر فطري است مبناست در زندگي . کساني که اين رمز را نفهمند بسياري از دانشمندان فعلي ما هم در دانشگاهها در علوم انساني که قلم مي زنند و سخنراني مي کنند من ديدم در صحبت هايشان درک درستي از اين قضيه ندارند . مثلا مي نويسند يعني جي شيعه خودش را لوس کرده برداشتم را عرض مي کنم خدمتتان ، که مثلا بله تو همه اين دنيا 5 ميليارد جمعيت همه منحرفند و فقط شيعه به حق است يا مثلا فرض بفرماييد به منکر علي بگو نماز خود قضا کند . اين که چي مثلا ما چقدر از خود راضي و خود پسند هستيم که فقط شيعه يعني چي . مثلا کسي اگر محبت علي نداشته باشد به بهشت وارد نمي شود يا بغض علي را داشته باشد به بهشت وارد نمي شود .
اين رمز تو دست نيست اين اشعار يا احاديث تو اين قضيه صرفا يک سري غلو بنظر مي ايد يک سري گنده گويي و حرفهاي گنده و خود پسندانه و خود محورانه .
اما اگر دقت کنيم که علي ( ع ) يعني خليفه خدا يعني تجلي خدا روي زمين . علي ( ع ) هيچ نيازي به محبت ما ندارد به ارادت ما ندارد محبت علي ( ع ) يک امر فطري است مبناست ، ميزان است احاديثي هم از پيامبر خواندم که ببينيد اين قضيه چقدر جدي است وقتي مي گويم احاديث از پيغمبر خواندم خوب دقت کنيد پيغمبر بزرگترين مخلوق خداست او وقتي گزارش مي دهد و يا خبري مي دهد در مورد محبت علي خيلي مسئله بزرگ است و خيلي حماقت است ، تکبراست که يک کسي بيايد مثلا وقتي حديثي عظيم را در مورد علي مي شنود بياد شروع کند اين را بگذارد تو بوته نقد و بعد هم بخواهد يک جوري از زيرش در برود .
با حديث پيغمبر که نمي شود شوخي کرد يکي دو تا ، ده تا ، صد تا نيست که يک امر متواتر است اين قابل انکار نيست . علي محور است ، علي مقياس است اينکه در قيامت افراد را با علي مي سنجند و در زيارتش مي گوييم : ( السلام عليک يا ميزان الاعمال ) اين که ميزان است يک امر حقي است .
من در جلد اول بحث نسبت اين را مفصل توضيح دادم بالاخره خداوند واجب است بر او که وقتي ما را در زمين خلق کرد و به ما مي گويد شما يک حرکتي به سمت بي نهايت داريد براي ما مبنا و ميزان بگذارد ما بايد بدانيم بالاخره خودمان را به چه کسي شبيه کنيم چه کسي حرف اخر را تو اينجا مي زند ما بايد خودمان را به چه کسي بسپاريم .
ان بحثهايي که در مورد وجود امام ، راهبر و الگو هست بعد هم گفته قيامت شما را بر اساس حق محاکمه خواهم کرد . ( و الوزن يومئذ الحق ) ان حقي که قرار است قيامت ما را با ان بسنجند نبايد يک مصداق عيني در خارج داشته باشد الگو و اسوه اي وجود نداشته باشد من به چه کسي خودم را نزديک کنم من دستم را به چه کسي بسپارم من خودم را شبيه چه کسي کنم بعد فرمود براي اينکه بفهميم ميزان در قيامت حق است و در دنيا براي اينکه ما به ان ميزان نزديک شويم و اين چنين روحمان را متناسب با شرايط حق که وزن مي کنند ما را با ان تربيت کنيم علي ايينه حق و مصداق کامل حق است فرمود : ( غلي مع الحق و الحق مع علي ) علي با حق است حق هم با علي است بعد جمله بعدش خيلي بلند است فرمود ( اللهم ادر الحق حيث دار علي ) خدايا حق را بگردان انجا که علي ميرود نمي گويد علي را تابع حق قرار بده نمي گويد خدايا علي را هدايت کن به حق مي خواهد بگويد ايصلا علي عين حق است نمي گويد خدايا علي را هدايت کن به حق گمراه نشود . نه حق را ببر انجا که علي مي رود مي خواهد بگويد که بفهماند اين عينيت را براي ما که علي عين حق است يعني شک بردار نيست يعني هيچ ذره اي هيچ لحظه اي از لحظات علي دور نيست . ( اللهم ادر الحق حيث دار علي ) حق را ببر انجا که علي مي رود انوقت اين نويسنده احمق و مريض تو روزنامه مي نويسد که علي خشونت داشت علي قرباني خشونتش شد و فرزندانش هم قرباني خشونت پدرشان شدند .
اينقدر دور از ولايت اينقدر دور از عقايد حق . اينقدر کافر به حق که مثلا فکر کرده علي ( ع ) مثلا هگل و هيوماکس که بنشينيم نقدش بزنيم که مثلا بگوييم اينجا را اشتباه کرد اينجا کارش درست نبود اينجا کارش عقلاني نبود خيلي پا را از گليم دراز کردن است خيلي گنده گويي است به اين مي گويند مرق .
مارقين يعني کسي که جلو مي افتد از امامشان يعني من يک کسي هستم که از پيغمبر هم نقد مي زنم ايراد مي گيرم از انها مي گويم اينجا درست نبود علي هم درست نبود اينجاي کارش هم حسين قرباني خشونت خودش شد . ( المتقدم لهم مارق ) کسي که جلو مي افتد از امامش مارق است مارقين همين ها بودند اين نمونه مارقين که ما الان داريم يعني کسي که جلو مي اندازد خودش را ديگر بحث ، بحث ولايت و بحثهاي ديگر نيست که هر چند هم جلوي کس ديگر از ولايت فقيه بخواهد جلوتر بشود و داغتر شود مارق است .
اما ديگر اين با امام معصوم کار دارد ديگر حرف از امام معصوم مي زند خودش جلو افتاده چند جا ما در جامعه کبيره و در احاديث هم داريم که جلوتر از امامان راه نرويد نيافتيد جلوتر از امامانتان تو ساير تعاليم هم به ما گفتند تو نماز جماعت که امامت هست مي فرمايد : اگر شما اعمال را جلوتر از امام بجا اوريد باطل است نمازتان . .
با امام بعد از امام مي خواهم خوب دقت کنيد که حقيقتا اين است و جز اين نيست کسي که مي ايد و معصوم را تو بوته نقد مي گذارد و ايراد مي گيرد به معصوم يقينا اعتقاداتش درست نيست يعني ايمان نياورده به عصمت ، ايمان نياورده به کلام خدا که امام معصوم است به اين ايه شريفه ايمان نياورده که ( ان عهدي لا يناک عهد الضالمين ) امامت به کسي که گناه مي کند نمي رسد و وقتي اين امام است معصوم است به ده ها و صد ها روايت که از طرف شيعه و سني در مورد معصوم وارد شده ايمان نياورده . اسمي از تشيع را با خودش مي برد ، شيعه که اين نيست . انکه فطرتي سالم و سرشتي پاک دارد از وي نمي رنجد چون حق است از سلامت چه کسي مي رنجد حق يعني سالم .
( يوم لا ينفع مان و لا نبول الا من اتي الله بقلب سليم ) مظهر سلامت و اوج سلامت علي ( ع ) است به عنوان يک قلب نمونه و قلب سالم و سالمترين قلبها .
لذا اگر کسي به سلامت نزديک شود همه جا تابعيت دارد انجايي که عناد است ترمز هست ، عقب گرد است و يا مخالفت است انجا نشان دهنده اين است که سلامتي وجود ندارد و لو اينکه شمشيرش برا و فرود ايد و انکه فطرتي الوده دارد به او علاقمند نگردد و لو اينکه احسانش کند چون علي جز تجسم حقيقت چيزي نيست لذا نوع نگاه به معصومين عليه السلام نه علي ( ع ) بعدش امام مجتبي ( ع ) جاي علي است فرقي نمي کند .
( کلهم نور واحد اولنا محمد ( ص ) اوسطنا محمد اخرنا محمد ) معصوم هر کدامشان باشد فرقي نمي کند وقتي تو به حق نزديکي تابع هستي اگر نمي تواني نزديک شوي نشان دهنده اين است که نزديک به حق نيستي در تو باطل وجود دارد . اختلاف است ديگر سنخيت نيست .
سنخيت ، تبعيت و همراهي دارد معيت خيلي مهم است يعني همراهي روحي نه اينکه من در دنيا با شما باشم در اخرت هم با شما باشم به اينکه مثلا من همراه شما باشم به معناي اينکه شما در بهشت باشيد من هم در بهشت پيش شما باشم يعني اينکه سنخيت رومي داشتن يعني شباهت داشتن اين معيت است .
اينکه از خدا مي خواهم مرا همراه شما قرار دهد يعني شبيه شما قرار دهد يعني من در انديشه ، در فکر ، در حق گرايي ، در کفر به طاغوت ، در تنفر از باطل ، در پرهيز از باطل ، شبيه به شما شوم و اين يک قاعده است به ميزاني که انسان حق گرا مي شود و به ميزاني که باطل را از خودش دور مي کند و متنفر مي شود از يک امر باطل به طور طبيعي شبيه انها مي شود .
اصلا لازم نيست کسي که مي خواهد به معصوم نزديک شود کار خاصي بخواهد بکند کار تو براي اين است که نزديک انها بشوي که تو بداني از همان چيزي که معصوم است خداوند در تو هم دميده يعني نفخه الهي .
فقط تو مانع را بردار خود به خود جذب او مي شوي خود به خود به او نزديک خواهي شد ، خود به خود دوستش داري ، نمي تواني دوستش نداشته باشي و خود به خود محبوب او خواهي شد .
او هم تو را دوست دارد لذا يک کسي که تو پذيرش ولايت ، در عشق و ارادت به معصوم گير دارد قطعا بيماري دارد . کساني که حاضرند به قيمت دفاع از اهل تسنن ارادت و ارتباط با معصوم را ضعيف کنند يا لازم ندانند و يا لزومش را کم کنند مريض هستند .
اين اصلا نفهميده جايگاه محبت و ولايت ، الگو بودن خليفه الهي يعني چي ؟ اينرا نفهميدند . بعد ايشان يک داستاني را ذکر مي کند در مورد يک مردي از داستان امير المومنين علي ( ع ) يک جرمي کرده بود حضرت به او حد مي زند پنجه راستش را حضرت مي برد قطرات خون مي چکيد و او مي رفت .
ابن الکواء خارجي اشوبگر از همين مارقينها خواست از اين جريان به نفع حزب خود بر عليه علي (ع) استفاده کند با قيافه اي ترحم اميز جلو رفت و گفت دستت را که بريد گفت : ( قطع يميني سيد الوصيين و قاعد القر المحجبين و اولي الناس بالمومنين علي ابن ابيطالب امام الهدي السابق الي النعيم مسارم ابطار المنتقم من الحجال موت الزکات الهادي الي الرشاد و الناطق بالسداد شجاع مکي مجاح و في ) پنجه ام را بريد سيد جانشينان پيامبران پيشواي سفيد رويان قيامت ذي حق ترين مردم نسبت به مومنان علي ابن ابي طالب امام هدايت پيشتاز بهشتهاي نعمت مبارز شجاعان انتقام گيرنده از جهالت پيشگامان بخشنده زکات رهبر راه رشد و کمال گوينده گفتار راستين و ثواب شجاع مکي و بزرگوار با وفا .
مي گويد دستم را چنين کسي قطع کرده بحث خواص و عوام را مقام معظم رهبري فرمودند . اين خواص است که درست موضعگيري مي کند در جاي خودش . مي توانست عقده بگيرد از علي (ع) ئلي نکرد اقا من حقم بود دستم بريده شود چرا زير بنا را ببرم زير سوال چرا بگويم علي (ع) اينجوري نبود حقم اين بوده چنين کسي خدا مي داند که کسي که دستش اينجوري قطع مي شود و اينجوري از علي تعريف (ع) مي کند چنين کسي چه جايگاهي پيش خدا دارد کسي نگاهش به امامش اين است با همين نگاه دستش را هم مي برد پيش امام که امام قطعش کند .
ما تو انقلاب زياد داشتيم کساني که به حق مورد عتاب امام قرار گرفتند اصل ولايت را بردند زير سوال جرم کرده بودند با جرمشان برخورد شده بود حاضر شدند فتنه انگيزي کنند .
تو تطام اقاي منتظري به قيمت دفاع از مهدي هاشمي معدوم اين همه فتنه تو مملکت راه انداخت کور بود نسبت به مصلحت جامعه يک روحاني ولو يار امام باشد اقا جرم انجام داده دادگاه ويژه روحانيت محکومش کرده زندان يا حد و يا هر چيز ديگري به جاي اينکه بگويد اين حقش بود جايگاهشان محترم سر جاي خودش ، دوست امام يار امام محبوب .
ولي ببين چقدر فتنه گري راجع به نظام صورت مي گيرد اين يعني پيوند نخوردن با حق اين يعني اينکه من حق را فقط براي خودم مي خواهم حق بايد تابع من باشد من حاضر نيستم همه جا دنبال حق بروم به هر قيمتي نه من اگر ولي فقيه با من باشد پست به من دهد ، تحويلم بگيرد ، مقام معظم رهبريم مي گويم در حرفهايم اما اگر قرار باشد بگويد شما بفرماييد کنار يک نفر سالمتر بياوريم سر جايت ديگر از اين به بعد انحصار طلب مي شود رهبر حزبي مي شود ، جناح باز مي شود و خيلي حرفهاي ديگر که داريم مي شنويم .
خر کردن مردم و خر دانستن مردم خيلي چيز بدي است خر است ، احمق است کسي که مردم را احمق بداند توهين کند به مردم ما مي دانيم فلان کس به خاطر اينکه حقيقتا مجرم است توسط دادگاه ويژه روحانيت مثلا حدي برايش بريده شده بعد بخواهيم هوچي گري راه بياندازيم خيلي زشت است اين .
اين اقا دوست علي (ع) است علي (ع) رفاقتش را با اين انکار نمي کند اين هم تابع ولايتش از علي (ع) را انکار نمي کند ولي حد را بايد بخورد بابا مگر پيغمبر نگفت اگر دخترم فاطمه دزدي کند دستش را قطع مي کنم بگوييم نه دختر پيغمبراست فاطمه زهرا است مگر مي شود خوب جرمي مرتکب شده اصلا جرم مرتکب نشده که پيغمبر بخواهد دستش را قطع کند مگر حضرت علي (ع) نگفت به حضرت زينب که اگر عاريت نگرفته بودي اين گردنبند را به عنوان دزد والله قسم دستت را قطع مي کردم يا حد مي زدم . ما مي خواهيم که حکومتمان را کنيم مشهور باشيم اگر حکومت هم با ما برخورد کرد به جرمي مرتکب شديم انداختنمان زندان بنشينيم همه چيز را ببريم زير سوال .
حق گرايي که انصافا کار مشکلي است ادم هم همين جا امتحان مي شود شما هي علم ولايت و رهبري را به سينه بزنيد هر که را هم که خواست چيزي بگويد مي گوييم اين ضد ولايت فقيه است بعد هم وقتي نوبت خودت برسد گوشت را مي گيرند اي همه چيز برايت بي معني مي شود ما خيلي تو زندگيمان اينجوري مي شويم وقتي نوبت خودمان مي رسد زير همه چيز مي زنيم من تو اين مجتمع کار مي کنم مي گويم مجتمع جاي خوبي است بيايند بچه ها استفاده کنند و تقويت شوند اقايان پول کمک کنيد اقايان زحمت بکشيد فردا بگوييم اقا شما برو کنار اقاي مرادي بشود مدير بعد بگويم عجب گورستاني است اينجا کسي نرود انجا از اين چيزها ما زياد مي بينيم تا نوبت خودمان مي شود همه چيز سياه مي شود همه چيزهايي که از انها دفاع مي کرديم و حق را تعريف مي کرديم از شخصيتها ، از کار ، اينها مي شود تاريک .
چقدر داشتيم از خدمات سازنده سردار سازندگي اقاي هاشمي نوشتند بعد که چيزي به خودشان رسيد شروع کردند همه را زير سوال بردند و خيلي چيزهاي ديگر چقدر داشتيم راجع به ولايت فقيه ، لزوم تبعيت از امام ولي فقيه چه و چه گفتند نه اين معقول نيست با دموکراسي سازگاري ندارد بگذاريد مردم خودشان تصميم بگيرند حتي مردم بايد به رهبري راي دهند تو که تا ديروز حرف ديگري مي زدي حق را فقط ما براي مردم مي خواهيم قانون گرايي فقط براي مردم و زير دستهاي ما عوام . اما وقتي نوبت به خودمان برسد قانون بخواهد بيايد سروقت خود ما نه من يار امامم بابا اخر يار امام خدا خيرت دهد بالاخره اين جرم اتفاق افتاده يا نيافتاده ، بالاخره اقاي فلاني پسر شما رفته زنا کرده يا نکرده ، 8 تا ضربه شلاق بايد بخورد حالا چون پسر شماست ديگر نظام شد اخ قانون فقط براي مردم طبقه سه که کسي را ندارند براي کسي که پدرشان نماينده مجلس و وزير و وکيل نيستند نمي شود که اين جوري هي دم بزنيم از قانون گرايي وقتي قانون سراغ خودمان ايد شروع کنيم به پرخاشگري به قانون نمي شود که ابن الکواء واي بر تو دستت را مي برد و اينچنين ثنايش مي گويي گفت چرا ثنايش نگويم و حال اينکه دوستيش با گوشت و خون در اميخته است . به خدا سوگند که نبريد دستم را جز به حقي که خدا قرار داده است اين عشقها و علاقه ها که ما در تاريخ علي و ياران وي مي بينيم ما را به مسئله محبت و عشق و اثار ان مي کشاند ما چقدر مادرهايي داشتيم اينقدر فهمشان بالاست که مي داند پسرش منافق بوده اعدامش کردند به هيچ وجه به رهبر و ولايت و اينها بدبين نشد خودش هم بچه اش را تحويل داد خودش هم بچه اش را لو داد مقامات بزرگي داشتيم از شخصيتهاي درجه اول کشور که بچه هاي خودشان را خودشان برايشان بايد کشته شوند امام بود امام بعضي از نزديکان خودش را گوششان را مي گرفت مجازاتشان مي کرد امام فرمود ما در مقابل هيچ کس پاسخگو نيستيم ما در مقابل تاريخمان هم پاسخگو نيستيم به تاريخ بگوييد با دور و بريهايش خشن بود عاطفه نداشت بگذار تاريخ بگويد اصلا سرش نمي شد عاقل نبود خرد گرا نبود ، خرد ورز نبود که مثلا دور و بريهاي خودش را علي (ع) با درايت عمل نکرد يک طلحه و زبير را ابخوري از خودش دور کرد يک زني مثل عايشه را ابخوري کرد معاويه را مي توانست خرش کند که نه تو سر جات باش بعدا که قدرت گرفت برود سر وقت معاويه بله شما هم بخوانيد تاريخ را از اين حرفها راجع به ائمه زياد مي زنند ما هم که با اين عقل هاي جزئي مي نشينيم مي گوييم که چرا امام حسين اين کار را کرد يا علي (ع) طلحه و زبير را نوازش مي کرد سرگرمشان مي کرد يک پستي به انها مي داد و بعد هم جابجا مي کرد و سر و ته قضيه را هم مي اورد اين مقدمه بحثي است که ايشان در مورد پيوند شيعه با محبت ذکر مي کند از اين به بعد وارد بحثي مي شود که اساسا محبت چه اثاري دارد محبت چه کار مي تواند بکند خود نفس محبت چه کار مي کند عنوان بحث اين است اکسير محبت .
شعراي فارسي زبان عشق را اکسير ناميدند ايشان البته عشق را به معناي محبت گرفته دوست داشتن . يک موقع يک بحثي داريم ما فرق بين عشق و دوست داشتن که عشق بالاتر است يا دوست داشتن .
عشق از کجا ناشي مي شود دوست داشتن چيست ؟ مقالاتي تو اين زمينه است فرقهاي بين اينها که ايا دوست داشتن بالاتر از عشق است دوست داشتن يک چيز خيلي عميق تر است خيلي قويتر از عشق است عشق خواستگاهش يک امر موقت و نفساني است دوست داشتن خواستگاهش يک چيز ديگري است و مسائلي از اين قبيل .
حالا کاري با اين نداريم يک موقعي اگر کسي کار تخصصي خواست انجام دهد يک موقع فکر نکند حالا چرا مرحوم مطهري ( ره ) تو همه زمينه ها کلمه عشق را به کار برده اينجا همه مطلق دوست داشتن است .
کيمياگران معتقد بودند که در همه عالم ماده اي وجود دارد به نام اکسير يا کيميا که مي تواند ماده اي را به ماده ديگر تبديل کند يا بهتر بگوييم فلز را تبديل به طلا کند قرنها به دنبال ان مي گشتند خودش در پاورقي نکته خيلي جالبي را مي نويسد در مورد کلمه اکسير مي نويسد در برهان قاطع درباره اکسير مي گويد جوهريست گدازنده و اميزنده و کامل کننده بيشتر به کلمه کامل کننده دقت کنيد حالا ان جنبه هاي ديگرش هم قشنگ است مي گدازد و مي اميزد و کامل مي کند مي شود اکسير که يک نفر با يک نفر اشنا مي شود در ميدان محبت يک ادم خيلي قوي و خوب که قرار مي گيرد علاقه به او اميخته مي شود با وجودش و اين علاقه او را مي گدازد و ذوب مي کند منيتهايش را با طلهايش را از او مي گيرد و بعد کاملش مي کند اين را براي اين مثال زدم براي اينکه بدانيد مفهوم عشق در مورد اولياء خدا و انسانهاي مومن چگونه است يعني مس را طلا مي کند و ادويه مفيده فايده من يعني اين اکسير را بخور خوب مي شوي اين معجون را بخور مثلا اينجوري مي شوي اين کلمه را در مورد معجون به کار مي بريم و نظر مرشد کامل را نيز اکسير مي گويند اتفاقا در عشق هم هر سه خصوصيت هست هم گدازنده است هم اميزنده و هم کامل کننده لکن وجه شبه معروف مشهور همين سوم است يعني تعبير تکميلي عشق اين کار را مي کند ادم را کامل مي کند وقتي عاشق يک کسي يا يک چيزي که ارزش دوست داشتن را دارد مي شود و لذا شعرا گاهي عشق را طبيب و دوا و افلاطون و جالينوس خواندن.
به عشق مي گويند طبيب ، افلاطون ، جالينوس ، دوا ، چون انها اينجوري بودند موجودات کامل کننده اي بودند جالينوس حکيم بود افلاطون طبيب بوده مولوي در ديباچه مثنوي مي گويد :
شاد باش اي عشق خوش سوداي ما اي طبيب جمله علتهاي ما
اي دواي نخوت و ناموس ما اي تو افلاطون و جالينوس ما
برگرديم به متن . شعرا اين اصطلاح را استخدام کردند و گفتند ان اکسير واقعي که نيروي تبديل دارد عشق و محبت است زيرا عشق است که مي تواند قلب ماهيت کند يعني ماهيت را منقلب کند يک چيز ديگر در اورد مس شود طلا مي شود اينجوري شود عشق است که مي تواند اين کار را کند عشق مطلقا اکسير است و خاصيت کيميا دارد يعني فلزي را به فلز ديگر تبديل مي کند مي خواهد خاصيت کيميا را بگويد مردم هم فلزات مختلفي هستند مردم هم مثلا مي گويند اين فلزش اينجوري است خود پيغمبر هم اين اصطلاح را در مورد مردم به کار برده قبلا تو معرفت نفس توضيح دادم . ( الناس معادن کمعادن الذهب و الفضه ) مردم معدن هستند مثل معادن طلا و نقره يعني عيارهاي مختلفي تو مردم هست فضه هاي مختلفي تو مردم هست عشق است که دل را دل مي کند و اگ عشق نباشد دل نيست اب و گل است اي کاش فرصت داشتيم بحث تربيتي اين را برايتان مي کردم چون ما خيلي در مباحث تربيتي به اين قضيه احتياج داريم اگر کسي اين فرمولها را خوب ياد بگيرد کمتر با اطرافيانش مشکل پيدا خواهد کرد .
هر ان دل را که سوزي نيست دل نيست دل افسرده غير از مشت گل نيست
الهي سينه اي ده اتش افروز در ان سينه دلي وان دل همه سوز
از جمله اثار عشق نيرو و قدرت است محبت نيرو افرين است جوان را شجاع مي کند يک مثلا پاسبان به قول امام مي امد تو بازار شهرري همه در مي رفتند حکومت مي کرد يک پاسبان وقتي عشق مي ايد به ولي فقيهت به امامت .
پاسبان چيست ، گارديهاي جنايتکار مي ايند باژسه مي ايستند تير اندازي مي کنند طرف مي رود مي ايستد ان جلو کسي که از يک پاسبان مي ترسيد فرار مي کرد نه يکي دو تا يک گردان گاردي تانک دارند مسلسل دارند ايستادند انجا مي رود مي گويد يا مرگ يا خميني استقلال ، ازادي ، جمهوري اسلامي ، مي رود مي گويد مرگ بر شاه همين ادمي که از يک پاسبان مي ترسيد وقتي عشق مي ايد سراغش يکدفعه اينجوري مي شود بچه بسيجي که مثلا شب تو تاريکي مي ترسيد 15 ، 16 ساله يکدفعه اسلحه دستش مي گيرد شب تا کجا که نمي ايد همين که تا قبل از اينکه بيايد جبهه از تاريکي مي ترسيد عشق اين خصوصيت را دارد مي داني توجبهه که چقدر شجاعت بود يک حسين فهميدهاي داريم که به قول امام رهبر ما مي شود چقدر راحت اين مواد را به خودش مي بندد مي رود زير تانک و تانک را منفجر مي کند کساني داشتيم که چقدر راحت خودشان را روي مين مي انداختند خيلي راحت به خط ميزدند راحت مواد منفجره به خودشان مي بستند يک پل را منفجر کند اين شجاعت از کجا امده عشق اين کار را مي کند محبت اين کار را مي کند اين خصوصيتي که در محبت است بعد ايشان يک مثال مي زند يک مرغ خانگي را تا زماني که تنهاست بالهايش را روي پشت خود جمع مي کند ارام مي خرامد هي گردن مي کشد کرمکي پيدا کند و از ان استفاده کند از مخنصر صدايي فرار مي کند در مقابل کودکي ضعيف از خود مقاومتي نشان نمي دهد اما همين مرغ وقتي جوجه دار شد عشق و محبت در کانون هستيش لانه کرد وضعش دگرگون مي گردد مثلا ديدي يک مرد وقتي تو 4 تا لات برود ممکن است بترسد اما وقتي ناموسش همراهش است ديدي چطوري است مگر کسي جرات دارد به ناموسش چپ نگاه کند 6 نفر هم باشند چشمشان را در مي اورد و اتفاقا قدرتي پيدا مي کند که با همه انها درگير شود مسئله ناموسش است طرف از باباش مي ترسيد که الان بابا چپ نگاه نکند ولي وقتي صحبت از ولايت فقيه مي شود چشم بابا را در مي اورد مگر بابا جرات دارد با اين حرف بزند اينجوري مي شود جلوي همه فاميل مي ايستد همين ادمي که مثلا با يک پخ مي ترسيد 4 تا حرف مي زدي کز مي کرد و مي رفت گوشه اي گريه مي کرد ببين چقدر غرا مي ايستد حرفش را مي زند وضعش دگرگون مي گردد بالهاي بر پشت جمع شده را بر علامت امادگي براي دفاع پايين مي اندازد حالت جنگي به خود مي گيرد حتي اهنگ فريادش قويتر و شجاعانه تر مي گردد قبلا به احتمال خطري فرار مي کرد اما اکنون به احتمال خطري حمله مي کند قبلا مي گفتند پخ در مي رفت الان صداي انفجار مي ايد مي رود جلو ببيند چه خبر است چه شده ، خطري تهديد مي کند مي رود جلو دليرانه يورش مي برد اين محبت و عشق است که مرغ ترسو را به صورت حيواني دلير جلوه گر مي سازد حالا اينها باشد تا برداشتهايي که مي خواهيم از اينها بکنيم اينها خيلي مهم است بماند براي بعد .
و الحمد الله رب العالمين