جلسه 041 - انسان‌شناسی (تهران)
شماره جلسه
41
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 041 - انسان‌شناسی (تهران)

بحث در مورد خودشناسی بود این نکته را هم بارها عرض کردم خدمت عزیزان که اگر خودمان را نشناسیم اساساً هیچ حرکت موفقی در زندگیمان نخواهیم داشت لازمه ی خودشناسی عبارتست از 1- قدرت، آرامش، و شادی پایدار، ما اگر احساس ضعف در زندگیمان داریم یا اضطراب و افسردگی و پژمردگی به سراغ ما می آید یا غمگین می شویم مربوط به این است که خود را نشناختیم در بحث اصاله التخصص گفتیم درباره ی هر سیستمی هر مجموعه ی نظام مندی در درجه ی اول باید خالق یک مجموعه ی درباره ی آن نظر بدهد در درجه ی دوم متخصص آن سیستم باید نظر بدهد درباره ی ما خداوند متعال اینرا گفته که تمام مجموعه ی دین و همه ی نظام خلقت به خاطر انسان است بنابراین اگر انسان را که موضوع است نشناسیم نه خود خدا را می شناسیم، نه دین را می شناسیم هیچ یک از حکمت و فلسفه و باطن هیچ یک از احکام را نمی شناسیم. بنابراین در مورد برخورد با قوانین و فرمولهای زندگی نمی دانیم باید چه کار کنیم و پرقدرت و با انرژی به مجموعه ی دستوراتی که خوشبختی و سعادت ما را تضمین می کنند نگاه نمی کنیم چرا؟ چون فلسفه اش را نمی دانیم.

این یادتان باشد که تمام مجموعه ی خلقت یعنی هر ه شما می بینید در سیستم های خلقت که خداوند از روز اول خلقت ایجاد کرده و تمام عوالم که خداوند خلق کرده عالم جبروت، چه عالم ملکوت، چه عالم ناسوت و برگشتشان هم همینطوری. تمام قوس صعود و قوس نزول و کل سیستم هایی که در دنیاست همه اش به خاطر یک موجود است که آن انسان است اگرانسان شناخته نشود نه خداوند و نه هیچ یک از این مجموعه ها و احکامی که در جامعه ی انسانی، یا احکامی که در دین خداوند وجود دارد شناخته نمی شود لذا حضرت علی «علیه السلام» می فرماید: کسی که خود را نشناخته در واقع هیچ چیزی را نشناخته و اگر کسی خود را بشناسد همه چیز را شناخته، برای همه ی مجموعه ها ما قبل از اینکه به دنیا بیاییم، همه مان یک نور بودیم یک موجود واحد بودیم یک حقیقت بودیم که در کمال خوشبختی و در نزد خداوند بدون هیچ آرزویی زندگی کردیم، همه ی ما یک حقیقت بیشتر نمودیم و آن نور محمد «صلی الله علیه و آله» بودیم قبل از اینکه دنیا بیاییم یک مسیر بیشتر نداشتیم و آن خوشبختی بود یعنی در تمام مراحل خوشبخت بودیم و در اوج نورانیت و سعادت بودیم در دنیا که آمدیم دیگر یک نور به یک نور منیت چون به نطفه های مختلف تعلق می گیرد می شویم انسانهای مختلف ولی از آن حقیقت برخورداریم، اینجا با آمدن دین و اختیار مسیرها فرق می کند یا به سمت سعادت و بهشت می رویم یا به سمت شقاوت و جهنم می رویم پس خداوند می فرماید: من شما را برای خوشبختی و سعادت و رحمت خلق کردم. این کلمه ی شما را خیلی دقت کنید ببینید می گوید شما قبلاً این بودید پیش خود من در کمال سعادت ولی یک حقیقت، پس ما همگی یک حقیقت بودیم و یک موجود بودیم که در نهایت خوشبختی بودیم. حالا که آمدیم اینجا می گوید من شما را برای خوشبختی خلق کردم و برایتان اینطرف هم بهشت را آماده کردم و حتی خودم را، ما باید دقت کنیم که این مجموعه برای ما خلق شده، ما یعنی کی؟ یعنی این حقیقت، نه مایی که اینجا شکل می گیرد به عنوان زن مرد، همسر، شوهر، فرزند، دکتر، مهندس، معلم، کارگر، اینها مربوط به همین دنیاست و همین جا می پوسد و از بین می رود. ما کی هستیم؟ ما کسی هستیم که قبلاً در اوج بهجت و سرور بودیم اینجا که آمدیم این ما کی است؟ باید توجه کنیم که اگر نتوانیم در این مقطع بین من، خود حقیقی ام و من دنیایی ام فاصله بگذارم اشتباهاً خودم را چی معنا می کنم، حیوان معنی می کنم یعنی آن موجود با کمالات حیوانی اش، این خود حقیقی ام فراموش می شود. چون در رحم دنیاست وقتی می خواهد متولد شود به این مقطع هیچی با خودش نمی برد لذا فقیر متولد می شود ما باید اینجا خود حقیقی مان را از خود دنیایی و حیوانی مان تفکیک کنم اگر تفکیک نکنیم اشتباهاً فکر می کنم من مردم، همسرم، شوهرم، فرزندم، دکترم، رئیس جمهورم، در صورتی که هیچکدام از اینها مربوط به خود حقیقی نیست و مسیر بازگشت من نیست اینها مربوط به شئوناتی است که مربوط به اینجاست، بعد از اینکه مُردم، دانه دانه از من گرفته می شود پس من کی ام، که می خواهم برگردم، من نفخه ای هستم که از خدا آمدم، من پرتو خدایم که اینجا هستم و باید برگردم اینجا با مسئله اختیار روبرو هستیم یا بهشت است یا جهنم، من باید مسیر را خود را با اختیار انتخاب کنم، و اگر خود حقیقی ام را نشناسم هیچی را نشناختم، به جای اینکه عمری که به من امانت داده شده به خود حقیقی ام بپردازم اشتباهاً به خود دنیایی، خود حیوانی ام می پردازم، یعنی به زن بودنم، به شوهر بودنم، به کارگر بودنم، به مدیر بودنم، به مهندس بودنم، وقتم صرف اینها می شود به خود حقیقی ام هیچی نمی رسد، یعنی اینجایی که آمدم غذا بگیرم، نمی گیرم، این همانطور کودک می ماند، نتیجه اینکه ما باید حتماً به یک خودشناسی برسیم و به قول حضرت علی علیه السلام اگر خود حقیقی را بشناسیم همه چیز را می شناسم، چرا من معادل همه چیز هستم علت چی است؟ علت این است که کل مجموعه به خاطر من آفریده و دستورات دین هم به خاطر من آمده، من کیم؟ پرتو خدا، برای همین پیغمبر گفته هر کس خود را بشناسد خدا را شناخته و حضرت علی می فرماید هر کس خود را بشناسد، نه تنها خدا، همه چیز را شناخته چون همه ی این مجموعه ها براساس این آفریده شده این کی است؟ ما یک وقت تعجب می کنیم که همه چیز به خاطر من خلق شده آسمان و زمین به خاطر من خلق شده، من وقتی خواستم خودم را معنی کنم می گویم آسمان و زمین به خاطر من خلق شده، من یعنی کی؟ اما وقتی خود حیوانی ام را معنی می کنم نمی فهمم اینطوری گیج می شوم. وجه بفرمایید مشکل کجاست؟ یعنی وقتی به من می گویند زمین و آسمان و بهشت و فرشتگان به خاطر تو خلق شده، تو اشرف مخلوقات هستی، تو از فرشته ها برتر هستی فرشته ها به تو سجده کردند من می گویم من یعنی کی؟ آن وقت خودم را معنا می کنم، من فلانی هستم، متولد سال فلان هستم و الان ازدواج کردم، چند تا بچه دارم، موقعیت اجتماعی من این است؟ اینقدر هم درآمد دارم بعد گیج می زنم می گویم یعنی فرشته ها به خاطر من خلق شدند. آن وقت من کی ام؟ من با فرشته ها چه نسبتی دارم اصلاً کاری ندارم با فرشته ها، آسمان، زمین، بهشت، جهنم، انبیاء، به خاطر من آمدند، ائمه به خاطر من کشته شدند نمی فهمم من کی ام؟ خوب دقت کنید اگر این من را اشتباهی بگیرید دیگر همه چیز را اشتباهاً می فهمید و کل وقت و عمرتان صرف این منِ حیوانی دنیایی می شود به جای من حقیقی تان، یعنی منِ طبیعی که تو باید برایش حاکمش باشی، رئیسش باشی و از آن استفاده کنی او حاکم تو می شود او ترا استخدام می کند مولانا گفت: یک کسی مجبور بود شبها بنایی کند روزها نمی توانست بنایی کند بعد از مدتی که بنایی اش تمام شد ساختمان تمام شده بود گفت حالا یک روز بروم ببینم چه کار کردم رفت دید تمام ساختمان را اشتباهاً در زمین همسایه ساخته، یعنی هیچی اش مال خودش نیست. ما موقع مردن (وفات) اینطوری می شویم، وقتی این مرحله ی تولد را تمام می کنیم می آییم در دنیا، دنیا را که گذراندیم به مرحله ی وفات که می رسیم اینطوری می شویم وقتی این مرحله ی تولد را تمام می کنیم می آییم در دنیا، دنیا را که گذراندیم به مرحله ی وفات که می رسیم آنجا از ما چی می خواهند؟ متناسب با شرایط زیستی اینجا یک شخصیتی می خواهند که تناسب با اینجا داشته باشد مثل جنینی که از رحم مادر متولد می شود از آن انتظار دارند دست و پا، گوش، قلب، سلسله ی اعصاب، تنفس می خواهند که در رحم هیچکدام به کارش نمی آمدند ولی می گویند ما کاری نداریم که تو در رحم زندگی می کردی و شرایط زیستی ات چطور بوده در دنیا ما اینها را از تو می خواهیم. اگر اینها را داشتی خوشبختی، اگر نداشتی بدبختی، هیچ کاری نمی توان کرد، ما وقتی می خواهیم دارد وارد حکومت شویم (حکومت یعنی شرائط زیستی که دهها میلیارد برابر بزرگتر از دنیاست و آنجا سیستمهای زندگی، میلیاردها برابر پیچیده تر از سیستمهای در دنیاست، آب و هوا، غذایش، نوشیدنی اش، منزلهایش، شرائط زندگی اش، موسیقی اش، دانشگاههایی که آنجا وجود دارد، (تکامل برزخی) شرائط خاص خودش را دارد که ما باید آنجا متولد شویم، من وقتی خودم را حیوان معنی می کنم وقتی اسم مردن می آید من اشتباهاً چی را در نظر می گیرم، قبرستان و بهشت زهرا را می بینم که من باید بروم در آن، در حالی که من اصلاً در آن نمی روم. من اصلاً آن نیستم، آنکه در گور خاکی می گذارند اصلاً من نیستم، آن بدن من است، و جنبه ی طبیعی من است، خودِ من که در آن نمی رود ما متولد می شویم به چیزی بیرون از دنیا بیرون از رحم دنیا، چون رابطه ی دنیا و آخرت مثل رابطه ی رحم مادر با دنیاست. تولد ما دقیقاً مثل تولد یک جنین هست از رحم به دنیا، برزخ اینطوری است. برزخ احاطه کرده دنیا را، ما در فضای دنیا متولد می شویم به بیرون از فضای دنیا به شرائط زیستی خارج از دنیا ولی مثل رحم که محاط به دنیاست، رحم دنیا هم محاط به برزخ است. پس اسم مردن، مرگ، حساب و کتاب، نکیر و منکر و بهشت و فشار و قبر و این چیزها می آید وقتی خودم را اشتباهی معنا می کنم خیال می کنم من یعنی همین (مرد، زن، شوهر، بچه، دانشجو) می گویم قبر نمی فهمم یعنی چی دقت کنید: عالم برزخ میلیاردها برابر بزرگتر از دنیاست واقعاً شرایط زیستی اش فرق می کند. هر کس می خواهد بفهمد برزخ چقدر بزرگتر از دنیاست. باید بداند دنیا چقدر بزرگتر از رحم مادر است حالا اگر خود حقیقی ام را نشناسم چطوری می توانم خوشبخت و شادش کنم و روابطش را از رحم دنیا و آخرت تنظیم کنم چون هیچ وقت احساس نمی کنم که آنجا چه ضرورتی دارد (وقتی خودِ حقیقی ام را نمی شناسم) چه ضرورتی آنجا دارد و چی می خواهد اصلاً کاری با تولد ندارم من همه ی خودم را چطوری می بینم همه ی خودم را تا مردن معنی می کنم به خاطر همین دین برای من یک امر بیهوده می شود دستورات بی ریشه، دستورات دینی برای من معقول نیست حالا ممکن است بگوییم ما مسلمانیم و وظایفی هم داریم باید انجام بدهیم ولی به ما نمی چسبد می گویم چون در جامعه ی اسلامی زندگی می کنم یک سری فرمولها را باید رعایت کنم، اصلاً با حقیقت خلقت و انسان کاری ندارم لذا می گویم روزه بگیرم چون همه می گیرند، ثواب می دهند، فلان چیز را رعایت کنم که بهشت بروم و جهنم نروم. ولی متوجه نمی شویم قبل از بهشت و جهنم، همه ی آن چیزی که آمده براساس فرمول خلقتی ام آمده، و همین جا نتیجه اش به من می رسم، اینجا هم بهشت را احساس می کنم و هم جهنم را، من اگر خودم را نشناسم کی بودم، در واقع اصل خودم را هم نمی شناسم، آنقدر اشتباه می روم که بعد باید بیایم بگویم حالا کی هست که ثابت کند خداست گیج می زنم. تو حقیقت خودت را بشناسی شهود می کنی، احتیاج نیست کسی برایت ثابت کند می بینی اش، اشهد (یعنی می بینم) خدا هم از ما این دینداری را خواسته نه دو دوتا چهارتا. که برگ هست، درخت هست و کسی این را درست کرده نه. اصلاً می بینیم او را، اشهد ان لا اله الا الله. نه اینکه فکر می کنم خدایی هست بالاتر از آن می بینمش، وقتی اذان می گوییم شهود کنید و بگویید اشهد ان لا اله الا الله. پیامبر نبوتش شهودی است حضرت علی علیه السلام ولایتش شهودی است من اگر خودم را بشناسم، آن روحی که از طرف خدا آمده نه زن است نه مرد است اینجا اصلاً عالمی نبوده که زن مرد و جنس مونث و مذکری باشد زن و مرد مال اینجاست، آن حقیقت نه زن است و نه مرد، آن حقیقت من هستم که نه زن هستم و نه مرد. این من اصلی را اگر بشناسم، بله در دنیا قالبها فرق می کند قالب یکی مرد است، یکی زن است ما هیچکدام از اینها نیستم، من خود حقیقی ام را باید بشناسم که من که بودم، و چی بودم و در چه وضعیتی بودم من باید همان مسیر را درست برگردم تا برگردم سر جای اصلی خودم، تا احساس خوشبختی کنم. اینجا من احتیاج به چه دارم؟ چون قبلاً شاد بودم و خوشبخت بودم اگر خود حقیقی خودم را بشناسم و با فرمولهایی که از طرف خدا آمده که مرا اینجا شاد و آرام نگه دارد همینجا شاد، آرام و خوشبخت هستم حالا از اینجا که بخواهم بروم قدرتمند و شاد می روم حقم نیست چند ساله ام، زن دارم، بچه دارم، ندارم، شوهر دارم، ندارم، رئیسم، مرئوسم، اینها فایده ندارد حقم این است که من حقیقتی اینجا تغذیه شده و شناخته شده اگر تغذیه شد سالم متولد می شود پس ما برای اینکه بتوانیم اینجا هم شاد و خوشبخت باشیم به چه احتیاج داریم به اینکه حواسمان جمع شود کی هستیم؟ چه هستیم؟ اشتباه نگیریم خودمان را. یک موقع خانه را در زمین همسایه نسازیم، من باید به خود حقیقی ام برسم و این را تغذیه کنم. حالا که شما از دریچه ی چشمهایتان به من نگاه می کنید وقتی این حرفها را می شنوید هر کدام تان از حرفهای من یک تأثیری می پذیرد بعضی ها ممکن است خوششان بیاید بعضی ها اصلاً خوششان نیاید بعضی ها حرفهای من برایشان معنی دارد و لذت دارد و بعضی ها اصلاً لذت نمی برند. حالا توضیح بدهم علتش چی است؟ علت اینکه برداشتهایتان مختلف است این است بسته به میزان شناخت خودتان و نوع تغذیه که کردید به این مباحث دقت می کنید، یعنی وقتی من الان، در بحث با شما صحبت می کنم ذهن شما (در واقع یقه ی شما هم در دست من است) و دارم به شما می گویم حق خودتان را به خودتان بدهید و خودتان را بشناسید، عاشق خودتان باشید به بلنداری ابدیت و سالم متولد شوید به برزخ، اما شما براساس چی این حرفهای مرا می فهمید، براساس میزان تغذیه که کردید می فهمید تا در خود تغذیه نشده باشید غذا نخورده باشید من لکن است شما را به روز الست بیندازم که بله مثل اینکه یک خبرهایی هم بوده ولی خیلی فایده ای ندارد. یعنی به محض اینکه این حرفها که من می زنم اگر درون تان لذت ایجاد شود نشان دهنده ی این است که شما را به اصل وطنتان می اندازم و انسان خوشحال می شود، بعد یادش می افتد که باید برگردد. ولی اگر کسی احساس سنگینی و مسئولیت و تغییر خیلی برنامه های دیگر، خود حقیقی نیست خود طبیعی است. خود طبیعی حس می کند که شنیدن این حرفها یعنی کم شدن از سهم بخور بخورهای طبیعی و حق کسی که سالها خوردیم می خواهیم بدهیم برایمان سخت است. مثل کسی که سالها دزدی کرده و حق کسی را خورده و بخواهد برگرداند. خیلی برایش راحت نیست، برای همین است که ما این نوع برداشتها را می کنیم حالا دقت کنید راجع به فرمولهای خودشناسی صحبت کنیم گفتیم اگر بخواهیم از خودمان در آن وضعیتی که در رحم دنیا سونوگرافی کنیم ببینیم وضعیت ما الان نسبت به تولدمان که چند ساعت دیگر، چند ماه دیگر، پیش می آید معلوم نیست کی؟ چه وضعیتی داریم؟ چه دستگاهی داریم؟ احتیاج به فرمول داریم. فرمول این بود: «الظاهر عنوان باطن» ظاهر نشان دهنده ی باطن است (حضرت علی علیه السلام) گفتیم در سیستم طبیعی دوتا خود داریم 1- خود حقیقی (فطرت) 2- ناخود (خود حیوانی، طبیعت) من چون خود حقیقی ام، باید وارد بهشت شود لذا اگر خواستم ببینم خوب تغذیه شده یا نه؟ باید از آثارش بفهمم، خود حقیقی فرمولهایش مثل خود طبیعی می ماند، وقتی خود طبیعی غذا می خورد هر چقدر رشد کند سلامتی، ایمنی بدن، شادابی، تمناهای بیشتر می دهد. شما وقتی بچه ی دو ساله را دکتر می برید سریع وزنش می کند قدش را می کشد و می گوید طبیعی نیست، سوء تغذیه دارد، یعنی نخورده این متناسب یک بچه ی دو ساله نیست نه قدش و نه وزنش میزان است. یا بچه ای هشت ساله پستانک می خورد شبها هم بدون پستانک خوابش نمی برد، ما می گوییم رشد طبیعی نکرده که اینطوری است. بچه ی هشت ساله هوس همسر نمی کند، یا بچه ی سه ساله کله پاچه نمی خورد، بچه ی 5 ساله هوس شراب نمی کند، علت این است که اقتضای سنش همین است ولی اگر 5 ساله، 25 ساله شد همسر می خواهد اگر از همسر و کله پاچه و ... لذت نبود این طبیعی نیست در نظام فطرت هم همینطور است هر چقدر رشد حقیقی کند تغذیه مناسب است همه ی این حالتها به او دست می دهد. بچه متولد می شود در اوج ضعف و ناتوانی است. وقتی بزرگ می شد و غذای بیشتری می خورد قدرت پیدا می کند دستش را تکان بدهد. پایش را تکان بدهد، سینه خیز برود بایستد، بعد بزرگ می شود قویتر، مقاومتر، سالمتر می شود. وقتی پیش دکتر می روید درد دارید این طبیعی نیست، طبیعی بودن یعنی بی درد بودن، با نشاط بودن، وقتی رشد طبیعی و تغذیه مناسب داشته باشید معنی ندارد مریض باشید لذا دکتر می گوید یک جایی ناپرهیزی کردی، یک جا افراط کردی حالا معده درد گرفته سر درد دارد، در رشد حقیقی چون قبلاً در اوج سعادت و شادابی بوده خداوند می گوید من دنیا را هم برای نشاطش آفریدم، (یریدالله بکم الیسر لایرید بکم العسر) خداوند آسانی را برای شما می خواهد.

در روایت داریم مومن حسود نیست بداخلاق نیست سخت گیر نیست مومن شاد است آرام است مهرورز است عاشق است اگر حسودی بداخلاقی ... ظهور کرد معلوم می شود باطن خراب است دکتر عکس و آزمایش و سی تی اسکن می دهد که باطن در بیاید کجای سیستم خراب است وقتی حسودی بده طبیعی نیست چون خلقیات طبیعی نیست یعنی شما سوء تغذیه دارید، اگر ظاهر شد از من حسودی، بداخلاقی، عصبانیت، حساسیت، تکبر، اوج، گوشه گیری این ظهورش مربوط به باطن است. یعنی باطن غذا نخورده کهاین مریضیها ظهور کرده، به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست. نداشتن ها و کاش ها مربوط به بخش طبیعی است اگر به جای این خودکم بینی ها مربوط به خود طبیعی است ولی اگر از اول حواسم به ثروت و اشرافیت و سلامت، ولایی بخش حقیقی باشد هیچ وقت نداشتن ها و کمبودها مرا عقده ای و ناراحت نمی کند چرا؟ چون من خود حقیقی ام که ابدی است اگر فعال و شاد ثروتمند باشد خیالی از ضعف خود حیوانی من ندارم، من وقتی خود حقیقی ام را فراموش کند احساس کمبود می کنم. فرض بفرمایید با کسی می خواستم ازدواج کنم، نتوانستم، با کسی که دوستش داشتم رسیدم ولی آن مرد، آرزوی طبیعی و حیوانی داشتم نرسیدم می خواستم ماشین داشتم، نداشتم، اگر احساس کمبود می کردم من دچار خودفراموش شدم، اگر کسی حواسش به خود حقیقی اش باشد امکان ندارم بگذارد اینها سراغش بیاید. مثل بدن سالم است که گلبولهای قوی دارد که اگر بیماری بیاید بیماری نمی تواند این را آسیب بزند، بیماری کی می آید؟ زمانی که من ضعف داشته باشم، واکسن زدن یعنی تقویت کردن گلبولها، یعنی بیماری ضعیف شده. من اگر قوی باشم خود به خود مریض نمی شوم، آدم اگر بداند حسادت با او چه کار می کند؟ احمق است اگر حسادت بورزد، چون حسودی یعنی سیستم انسان را اشتباه دیدن، نسبت به چه حسودی می کنیم؟ اینها جنبه های طبیعی است وقتی من حواسم به ثروتهای درونی باشد از داشتنهای دیگر لذت نمی برم، حتی اگر خودم هم داشته باشم لذت نمی برم چون برایم کمال نیست، چون جز کمالات طبیعی است برای همین است قرآن می فرماید: «وقتی چیزی بدست می آورید شادی نکنید و چیزی هم از دست می دهید غصه نخورید، چون بدست آوردنها و از دست دادنها مربوط به شما نیست، از فقدان و فقر خود حقیقی باید بنالیم که نمی نالیم و ناراحت هم نیستیم زندگی اولیاء خدا را بخوانید به خاطر اینکه چه ثروتی باید بدست بیاورید شهید شاد است به آن چیزها که گرفتند و عند ربهم یرزقون هستند (فرحون بما آتیهم الله) شهدا در شادی وصول شان و قهقهه مستانه شان عند ربهم یرزقون اند. روایت است: مومن وقتی پایش را در بهشت می گذارد وقتی صراط تمام شد اولین چیزی که می گوید: (الحمدلله الذی اذهب ان الحسن ان ربنا الغفور... خدا را شکر این غم هیچ وقت سراغم نمی آید. من شادم، (هُم فی مشتهت انفسهم خالدون) در هر چه اشتها داشته باشند و نفس شان آرزو کنند جاودان هستند به محض اینکه اراده کنند مهیا می شود مثل خودِ خدا می شوند نامه ی خدا به بنده در بهشت اینطور است (من الحی القیوم الذی لا یموت الی الحیّ الذی لا یموت) از زنده ی پایداری، که هرگز نمی میرد به زنده ی پایداری که هرگز نمی میرد دوتای آنها یکی هستند بعد می گوید بنده ی من سلام من به تو باد، بعد می گوید من خدایی هستم که هر چه بخواهم همان می شود و تو هم مثل منی که هر چه بخواهی همان است. هیچ منعی ندارد تو هر چه بخواهی خودت می توانی خلق کنی خودت اراده کنم خلق می شود برایت، من برایت خلق نمی کنم، خودت خلق می کنی، (عیناً یشرب بها عبادالله یفجرون تفجیرا) اگر به خواسته ای نرسم هیچ وقت احساس شکست معنایی نداد، نداشتن به شادی نزدیکتر است تا داشتن، آمد خدمت امام باقر علیه السلام فرمود: شما ائمه قدرت شفادهی هم دارید البصیر که یاد توست نابیناست، حضرت می گوید بله، یعنی کنایه زد به حضرت که یعنی تو امام منی و من یکی از اصحاب توام و نابینا هستم حضرت گفت بیا جلو و دستی بر چشمانش کشید و گفت حالا هر چه دیگران می بینند تو هم می بینی این خوب است؟ یا نه اینکه همانطوری باش و بیحساب بروی در بهشت، گفت نه می خواهم بی حساب وارد بهشت شوم و دوباره نابینا شد، هر نداشتنی که طبیعی است و سراغ انسان می آید و خودش هیچ دخالتی نداشته مساوی است با ثروت خود حقیقی داشتن مسئولیت آورد و حظّ و نعمت آخرتی را کم می کند و نداشتن ها خیلی قشنگ می شود، شیرینی دنیا، تلخی آخرت است شما هر چه خود طبیعی را چاق و چله کنید از خود حقیقی کم می شود چون شما یک حقیقت دو جنبه ای (حیوان، انسان) هستی وقتی به غذای یکی برسی غذای دیگری کم می شود (چون به هر میلی که دل خواهی سپرد/ از تو چیزی در نهان خواهند برد).

من وقتی خود حقیقی ام فعال می شود ماه رمضان خیلی لذت می برم ماه رجب هست ماه جشن و شادی است شعبان بیشتر، و ماه رمضان عین میهمانی است مثل عروسی که قبلش بزن و برقص راه می اندازند تا به خود عروسی می رسند، ولی کی این را می فهمد، کی از رجب بزم برداشت کند این انسان است نه برای حیوان یازده ماه خوردی یک ماه خود حقیقی ات را غذا بده، خدا می آید به دادِ ما در ماه رمضان می رسد. ما یعنی پرتوی خدا، یعنی ما (بخش حیوانی) جنایت کردیم در حق خود حقیقی لذا خدا به دادمان می رسد ما کی هستیم پرتوی خودش، می آید تو دهنی می زند به خود طبیعی و می گوید به یازده ماه داری می خوری، نوبت این است، این دهان بستی دهانی باز شد / تا خورنده لقمه های راز شد.

دهن حیوانی را می بندد و دهن فطرت باز می شود افطار دیدی چقدر شنگولی؟ چون خود حقیقی می فهمد که یک مدت توانسته جلوی خود طبیعی را بگیرد. دارد قدرت پیدا می کند جان می گیرد، حرفش را به کرسی می نشاند یک شادی هم در قیامت دارد. کسی بود در مسجد خوابیده بود و شکم گنده بود و داد می زند ای خدا، من سیگار نکشم، نان نخورم چیه اش به تو می رسد؟ این اصلاً خودش را نشناخته، خدا را در خود حیوانی خودش می بیند، انسان اصلاً احساس ناراحتی در دین نمی کند، احساس محدودیت مربوط به بخش حیوانی ماست به بخش حقیقی که احساس محدودیت نمی کند چون تمام دستورات دین برای عیاشی و آزادی این است. هیچ کدام از احکام دینی ندارید (واجب، حرام، مستحب، مباح) مربوط به خود طبیعی ماست. کی این فکر را می کند که اگر من روزه گرفتم، حجاب را رعایت کردم دین خدا را رعایت کردم، روابط زن و مرد را رعایت کردم، حرام نخوردم، صدقه دادم، خمس دادم، زکات دادم، محدود می شوم از من کم شود؟ کی احساس می کند با خمس دادن از او کم می شود؟ با خود طبیعی، دروغی، خودِ ناخودِ ماست. خودِ فطری که در آزادی مطلق است چون قبلاً هم آزادِ مطلق بوده. از خداست، آزادِ مطلق بوده، در دنیا هم آزاد مطلق است. کی تا بحال ما محدودیت داشتیم یک بار شده ما محدود باشیم یا دین خدا ما را محدود کرده باشد؟ یا خدا به ما گفته باشد کاری نکن. ما یعنی کی؟ یعنی پرتو خدا. تا بحال احساس نکردم دین جلوی من را گرفته باشد، گفته باشد این کار را نکن. با دین هیچ موقع من احساس محدودیت نمی کنم. هر وقت شما با یکی از احکام دینی احساس کردی که محدودی، این کسی که دارد احساس می کند تو نیستی، کی هست؟ خودِ حقیقی تو نیست، خود حیوانی ات است. بنابراین باید دقت کنیم. اینجا را دقت کنید (الصّوم لی و ان اجزی بی) روزه مال من است و من هم جزای روزه ام. یعنی هر کس روزه بگیرد من پاداش او هستم، خودم به او می رسم، یعنی به من می رسد، به معشوقش. چطوری این می شود؟ یا چه سیستمی؟ با این سیستم که اگر دهنِ خودِ طبیعی را بستی، کدام خودت تغذیه می شود؟ خودی که از خداست وقتی تغذیه شود به کی می رسد؟ به خدا می رسد. اگر این ارزشی برای من ندارد، حالا این را من می گویم شما در دلتان قند آب نمی شود، هیچ ککتان هم نمی گزد، برای این هست که این ظهور باید چه باشد؟ اگر ظهور شادی است خوشحال است؟ خدا رحمت کند مرحوم سید بن طاووس از بزرگترین اولیای خداست، وقتی که به سن تکلیف رسید جشن گرفت، جشن تکلیف از او هست. تکلیف یعنی چی؟ یعنی جشنی که کلفت سختی می آید سراغ چی؟ خودِ حیوانی، اینجا خودِ حیوانی را محدودش می کند می گوید: صبح باید از خواب بیدار شوی، حقِ خود فطری را باید بدهی. آن باید با معشوقش باشد صبحها، حرف بزند. خود طبیعی نمی خواهد زیر بار برود و بلند شود برای نماز، تنبلی می کند اینکه فرمود: «الکسل یفسد الاخره» یعنی همین تنبلی آخرت را فاسد می کند. تنبلی مربوط به کجاست؟ خودِ حیوانی. نمی خواهد زیر بار برود، نمی خواهد حق خود اصلی را بدهد. صبح اگر نماز صبح بلند نمی شود، روزه نمی گیرد. قوانینِ دینی را رعایت نمی کند موسیقی حرام گوش می کند هر کجا که دلش خواست می رود، با هر کس خواست ارتباط دارد. هر غلطی دلش خواست می کند. هر چیز هم که به او بگویند رعایت نمی کند. برای چی؟ برای اینکه حقِ خودِ حقیقی را به رسمیت نمی شناسد، اصلاً نمی شناسد این را، اصلاً قبول ندارد این را، اصلاً اعتقادی به این ندارد می گوید، من فقط خودم هستم، من همین هستم، من بدنم، من زنم، من مَردم، باید آزادیهای جنس مذکور را داشته باشم. هر کاری دلم خواست می کنم. بخور، بخور، دزدی، روابط دیگر، هر غلطی دلم خواست می کنم. آن هم می گوید من زنم. در این هفته دو تا خواستگاری داشتیم به هم خورده است دو تا پسر مومن و مذهبی رفتن سراغ دو تا دختر که ازدواج کنند با آنها، دختر اول پذیرفته بعد زده زیرش. می گوید من رفتم خواستگاری اش خوب از من استقبال، کردند (این را یکی از مهندسان می گفت) خانواده ها با هم حرف زدند بعد گفتند حالا شما، دختر و پسر اگر می خواهید با هم حرف بزنید بروید بیرون خیلی هم راحت. همین که از در رفتیم بیرون دیدم دخترِ دستِ من را همچنان سفت گرفته، یعنی این علاقه دارد و می خواهد و بدش نمی اید که این همسرش باشد گفت دستم را کشیدم گفتم: ما حرامیم به هم. گفت با همین چند ساعتی که رفتیم و برگشتیم، دیدم که فردایش دختر فروکش کرده، دختر می گوید من یک شوهری می کنم این حمال من است دیگر علام است می رود صبح تا غروب کار می کند پول می آورد وقتی نیست داخل خانه ما راحتیم، شرش کم، راحت با رفقا پارتی می رویم، استخر می رویم، سونا می رویم پارک می رویم و اینها. غروب هم که آمد می گویم، عزیزم برویم پارتی، می رویم آنجا هر غلطی دلمان خواست می کنیم. شوهر می شود یک وسیله برای چراندن نفسانیات خودم. بعد آمدید این بچه ی متدین و مومن هست اصلاً این خبرها نیست. شخصیت حقیقی شوهر هیچ ارزشی برایش ندارد، اگر هم داشته باشد بعداً با هزار تا حسادت و کینه ورزی شوهر را له می کند. می بیند این خبرها نیست می گوید: نمی خواهم با او ازدواج کنم. بدرد من نمی خورد یعنی من یعنی کی؟ می گوید من باید با این باشم. می گویم چرا می خواهی طلاق بگیری این که مرد خوبی هست می گوید: می دانم مرد خوبی است ولی جلوی آزادیهای من را می گیرد آزادیهای من آزادیهای کدام بخش؟ بخش حیوانی. هر کس نمی تواند با یک شوهر آدم زندگی کند باید آدم باشد زندگی کند. هر کس نمی تواند با یک زن آدم زندگی کند. برای همین خداوند می فرماید: پاکها مال پاکها، خبیثها مال خبیثهاست.

این یک قاعده است این قاعده جذب و دوستی و محبت این هست. از کی خوشت می آید؟ قیمتت همان است ببین چه همسایه ای را دوست داری قیمتت هم همان است. ببین چه رفیقی را دوست داری قیمتت هم همان هست. ببین دوستانت چه کسانی هستند قیمتت هم همان است ببین نوع لذتهایت چه ها هستند قیمتت هم همان است. معلوم است تو غذا چه خوردی، پس این سونوگرافی که می گویم همدیگر را بکنیم از ظهوراتمان معلوم است از نوع علاقه ها، ارتباطات، انتخابات و رفتارها. به انتخاباتت توجه کن انتخاب همسر، انتخاب محل زندگی، انتخاب لباس، انتخاب رشته ی تحصیلی اینها را نگاه کن به ارتباطاتت نگاه کن که چی هست و چه طور هست، و به رفتارهایت نگاه کن، اگر اینها براساس من حقیقت است و تو آدمی و به بلوغ رسیدی اگر براساس منِ، حیوانی ات هست هنوز بالغ نشد، هنوز بچه ای، کودکی، ترسم که این تن که حائل است به جانم، حائل است یعنی چون ما حیوان متولد می شویم سقط کند کودک عزیز روانم.

قدرت منِ طبیعی مان بیشتر از قدرت خود حقیقی مان است باید قبل از سن تکلیف این باید قبل از من تکلیف با تدابیر خانواده، محیط، تغذیه شود تا خودش را پیدا کند تا بعداً جلوی این خود طبیعی جهنم طلب بایستد بتواند کنترلش کند و الا این مرکبی که باید تو سوارش شوی تا آخر عمر سوارت است و این ترا می کشاند به اینطرف و آن طرف، آرزوهای این به آمال این، هوسهای این (هوس ریاست، هوس شهرت، هوس مدیریت، هوس محبوبیت هوس شکم) دائماً باید دنبال این بدوی یک وقت به خودت می آیی و می بینی شصت سال، چهل سال، پنجاه سال داری دنبال هوسهای طبیعی ات می گردی، خودت چی، اگر صوت پایان را بزنی می بینی هیچی نداری و دست خالی هستی، خیلی بدبخت است انسان که به بلندای ابدیت گرفتا شود برای همین احتیاج داریم خود حقیقی را بشناسیم و فکر نکنیم داریم، می گوید اینقدر خوشحالم و خوشبختم همه ی بچه هایم دکتر و مهندس هستند، این بچه ات اگر بیمرد سالم می میرد آنجا یا نه، چون اگر سالم نمی دهد یقه تو را قیامت می گیرد می گوید تو غلط کردی مرا دکتر و مهندس کردی کاشکی به جای دکتر و مهندس کردن من، آدم تربیتم می کردی من خوراک فطری از تو می خواستم تو به من خوراک حیوانی دادی که به دردم نمی خورد اینجا، مثل اینکه یک مادر بگوید و کیف کند که بچه ام اگر دست ندارد یک دم دارد، اگر پا ندارد یک شاخ دارد، این چه لذتی دارد وقتی بچه ی تو گدا و بدبخت می میرد تو چه احساس خوشبختی می کنی چه فایده ای دارد خودش نمی فهمد تو چی؟ چه ارزشی دارد. برای همین است ما روز زن که تولد حضرت زهراست به عنوان انسان کامل ولی می آییم به زنی جایزه می دهیم که راننده ی تریلی است خلبان است، شیمی دان است، ما هیچ وقت به یک مادر شهید جایزه نمی دهیم که توانسته یک انسان را به شهادت برساند، بچه اش را توانسته بغل خدا بگذارد. الگوی ما علی علیه السلام است. الگوی ما پیغمبر اکرم است «ولکم فی رسول الله اسوه حسنه» تو یک اسوه داری و آن هم پیامبر صلی الله علیه و آله است. امام زمان عجل الله تعالی فرجه می فرماید الگوی من مادرم فاطمه زهرا است. من آدمم، من الگویم که نمی تواند یک حیوان موفق باشد دکتر، مهندس های موفق، ورزشکاران موفق، هنرپیشه ی های موفق، اینها جنبه ی طبیعی اند به درد من نمی خورد، من آدمم، الگوی من باید آدمهای موفق باشد نه حیوانهای موفق، من وقتی فراموشی کردم خودم کی ام؟ تمام چشم و همچشم هایی و فخرفروشی ها می افتد با دیگران سر همین مسائل، می گوید از وقتی دختر خاله ام کنکور قبول شده من نشدم از او بدم می آید احساس ذلت می کنم وقتی خانه شان می روم، غبطه خوب است؟ من ببینم یک نفر موفقیتهایی دارد و من دوست داشته باشم جای آن باشم نه آن نباشد، حسادت یعنی از او سلب شود، غبطه یعنی وقتی کنکور نشدم و بفهمم از کجا خوردم به نفر بعدی که می خواهد برود بگویم حواست جمع شود تو نیفتی، آدم وقتی آدم است از تمام دارایی های دیگران لذت می برد، غبطه یعنی من اشتباه کردم تو دیگر اشتباه نکن. آدم با شوهر داشتن و بچه داشتن و زایمان که آدم نمی شود حسادت یعنی باطن تغذیه نشده یعنی فطرت غذا نخورده عقده کار حیوان است. مرد حقیقی عقده نمی کند چون خدا دارد یعنی با کمال مطلق است.

گر من فقیرم هر شبی دارم ز یا رب یا ربی جشنی، نوایی، مطربی، کمتر ز سلطان نیستم

بری چی شاد نباشم مگر نیست که او را می خواهم، من که نماز را دارم چرا ناراحت باشم، اینکه لذت نمی بریم این است که این باطن غذا نخورده و بالغ نشده است.

والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.