جلسه 015 - محبت
شماره جلسه
15
مبحث
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 015 - محبت

آخرین بحث ما در حدیث به اینجا رسید که «لیس لمحبتی عله»، بعد می فرماید: «و لا غایه و لا نهایه». از اینجا بحث محبت یک اوج فوق العاده ای می گیرد و جداً انسان وقتی که به این قسمت حدیث معراج می رسد متوجه می شود که این داستان یک داستان بسیار ویژه است. خیلی خاص است. اگر خاطر شریف تان باشد گفتیم که از جلسه اول رسول خدا, از طرف همه من و شما رفته معراج‌ و یک دیدار خصوصی و ملاقات خصوصی با خدا داشته خداوند تبارک و تعالی یک سلسله راهنمایی های خیلی خاص و دوستانه و ویژه کرده و حدیث معراج سوغاتی رسول خداست برای همه ما از آسمان از نزد خداوند تبارک و تعالی برای همه ی ما یک سوغاتی ویژه آورده، خاص ترین حرفها، ویژه ترین حرفها، اگر کسی دنبال ویژگی و خاص است در اینجا خوابیده. شما یک موقعی دستت می رسد به یک عالم ربانی به یک ولی خدا ممکن است ده سال هم پای درس هایش نشسته باشی. کار کرده باشی زحمت کشیده باشی یا نه تشرف پیدا می کنی خدمت امام زمان علیه السلام در خواب در بیداری، بعد یک دفعه به حضرت می گویی آقا من از شما جدا می شوم. حالا که دارم جدا می شوم شما یک چیز ویژه به من بگو یک چیز خاص. این خاص خواستن و ویژه خواستن از قدیم هم مرسوم بوده افراد به خدمت نبی اکرم می رسیدند به حضرت می گفتند آقا شما یک چیز خاص و ویژه به خود من بدهید. رسول خدا به آنها یک چیز خاص و ویژه می گفته، یک شاه کلید بوده که مشکلش را حل می کرده که در رابطه با هر کس هم فرق می کند این مسئله. حدیث معراج این است. یک چیز خیلی خاص و ویژه است که دیگر از این ویژه تر و خاص تر و ویژه تر پیدا نمی کنید شما. یعنی شما می بینید امام زمان علیه السلام رسول خدا امیرالمؤمنین علیهم السلام اینها با دوستان شان نشست ها و جلسات زیادی داشتند، ولی قطعاً در بین حرفهای پیغمبر و نشست های امام زمان و نشست های امیرالمؤمنین یک جلسه است که در آن جلسه حضرت خودمانی تر، دوستانه تر صمیمی تر حرفهایش را بیان کرده به اطرافیانش. اگر به پیغمبر بگویی کدام جلسه در عمر شما خاص ترین جلسه بود که شما صمیمی ترین برخورد را با اصحاب تان کردید می گوید فلان جلسه. امیرالمؤمنین به شما معرفی می کند. خداوند تبارک و تعالی در کل عمرش عمر خدا چقدر است؟ چند سال خدا عمر دارد؟ ازلیُ و ابدی. خدا در کل عمرش برای بشر صمیمی تر از این حدیث تجلی نکرده. خاص تر تجلی نکرده. اوج صمیمیت اوج مهرورزی اوج دوستی خدا در این روایت است چون خاص بوده جلسه بین خودش بوده و پیغمبر، یعنی عزیزترین کس خدا. برای همین هم شما نگاه کنید اسم ها را وقتی خدا صدا کرده، صمیمی صدا کرده اصلاً با اسم زمینی حرف نزده با آن اسم ویژه پیامبر حرف زده خطاب ها همه با اسم ویژه پیغمبر است. با اسم رسمی پیغمبر با اسم زمینی پیغمبر نیست. اگر این را کسی درک بکند خیلی مهم است. تا این روحی که من می گویم در شما ایجاد نشود، تا این حس قرابت مجلس انس مجلس و ویژگی اش نیاید در روحت.‌ متوجه نمی شوی که حدیث معراج چقدر درش صمیمیت و عشق سرازیر شده خدا تمام رفاقتش و صمیمیتش را ریخته در این روایت. و با عاطفی ترین زبان با بنده اش حرف زده. با صمیمی ترین بیان ارتباط برقرار کرده با بنده اش. آنجا فرمود: «لیس لمحبتی عله»، که توضیح دادیم. بعد می فرماید: «و لاغایه». اینجا دیگر خیلی اوج می گیرد. «و لا نهایه»، می گوید اگر من یک کسی را دوستش داشته باشم دوستی من ته ندارد اگر یک بنده ای را بخواهم محبتش. چون خداوند یک رحمت رحمانیه دارد عام است. همه بندگانش را دوست دارد. کافر، مؤمن همه را دوست دارد آن هفته هم گفتیم که چقدر فرعون را دوست دارد که یک کسی مثل موسی را برایش می فرستد چقدر ماها را دوست دارد که رسول الله را برای ما فرستاده. اصلاً انسانها از نوع سرمایه گذاری که خدا برایش کرده باید بفهمند که خدا چقدر دوست شان دارد. این شیطان است که می آید همیشه رابطه انسان و خدا را خراب می کند. اگر یک موقعی یک گناهی اتفاق بیفتد، شیطان آنقدر این گناه را در ذهن بنده‌اش بزرگش می کند که اینقدر خودش را بی آبرو می بیند که رفاقتش هم با خدا و امام زمان خراب می شود. صمیمیت ها و رفاقت ها و رفت و آمدها و دوستی هایش خراب می شود. اصلاً انگار جدا می شود یک آدم دیگر است. اصلا با دین با مقوله خدا، با مقوله اهل بیت اصلا انگار این غریبه است و بیگانه است و کاری ندارد شیطان این کار را می کند. ولی وقتی آدم می بیند که خدا برایش امیرالمؤمنین را فرستاده سیدالشهدا را فرستاده با آن هزینه چقدر دوست داشته. 124 هزار پیغمبر، یعنی 124 هزار معصوم فرستاده و اینها غالب شان کشته شدند بخاطر این که پیام خدا به من برسد چه هزینه ای کرده خدا برای ما. اگر این را آدم درک بکند. چقدر خون ریخته شده تا این نماز تا این دعا تا این قرآن و دین به دست من برسد چقدر هزینه کرده خدا. خیلی محبت می خواهد. آدم چطوری می تواند اندازه محبت خدا را حساب بکند. که خدایا با چه هزینه ای کشاندی من را به مسجد، با چه هزینه ای من را کشاندی در حسینیه ای، با چه هزینه ای دین را به من رساندی. راحت آدم نبیند. خیلی راحت نبیند این قضیه را. برگردیم برویم جاهایی که بحران وجود دارد از نظر فطری، تنفس فطری امکان ندارد مناطق فقیرنشین دنیا، نه مثل ایران ثروتمندنشین باشد همه جا امکانات فطری وجود داشته باشد جاهای فقیرنشین مثل اروپا مثل آمریکا که اصلا انسان تنفس فطری نمی تواند بکند تنفس طبیعی زیاد است امکانات طبیعی زیاد است آنجا. به قول مرحوم علامه فرمود در آمریکا در غرب اسباب حیات زیاد است ولی حیات وجود ندارد. حیات انسانی که انسان باطنش انسان شود نه حیوان، نیست. قحطی است. یک کسی که بخواهد مسلمان بشود، الان داشتم با یکی از عزیزان تعریف می کردم که چطوری شیعه شده بود می گفت من آنقدر بحران گرفته بود ذهنم و دنبال حقیقت می گشتم هیچ کس را ندارد به کی بگوید آدم، عالم است؟ کتابخانه است؟ استاد است؟ مسجد است؟ می گفت فقط به خدا. گریه کردم گریه کردم به خدا گفتم تو یک جور من را راهنمایی کن. من را از این بن بست دربیار. حقیقت چیست من برای چی آمده ام به این دنیا؟ باید چه کار بکنم. در خانه نشستم آنقدر فشار به من آمد که نتوانستم محیط خانه را تحمل کنم. بیرون زدم. آمدم در خیابان در پیاده رو که داشتم می رفتم دیدم یک کتاب به انگلیسی روی زمین افتاده، نوشته اصول عقاید اسلامی، خم شدم و برداشتم و خواندم همه چی را پیدا کردم. چقدر خدا هزینه کرده برای این. کسی بیاید و برود و کتاب از زیر بغلش بیفتد و هیچ کس پا نزند و هیچ کس برندارد تا این صاحبش بیاید و بردارد. الان شما ببینید کسانی که مسلمان شدند و شیعه شدند در اروپا و آمریکا و ما زیاد داریم و مطالب شان را زیاد خواندیم، ماجراها دارند. اما در این مملکت داریم زندگی می کنیم. در اوج ثروت خیلی از آدم هایی هستند که در این مملکت دارند زندگی می کنند در اوج ثروت، گدا می میرند آخرش. بدترین نوع مردن این است که آدم در حساب بانکی اش پر پول باشد در جیبش پر پول باشد و از گرسنگی بمیرد. آنهایی که در اوج امکانات بی دین می شوند خیلی بدبخت و بیچاره هستند. حالا ببینید خدا چقدر سرمایه گذاری کرده برای تک تک ما، چقدر هزینه داده خدا. همه این هزینه ها رحمت عامش است. رحمت رحمانیه است. بنده هایم را دوست دارم، دوست ندارم یکی شان سر از جهنم در بیاورند. یکی شان به عذاب برسند. دوست ندارم یکی شان خراب شود. بنده هایم هستند. آدم ده تا 12 تا بچه دارد. این طور نیست که اگر بچه اش شد دوتا، محبتش نصف شود. اگر بچه اش شد 5 تا محبتش کم شود. نه به هر بچه به وزان خاص خودش محبت ایجاد می شود. خدا هر بنده اش را بینهایت دوست دارد. برایش عزیز است. عزیزتر از محبت یک پدر و یا یک مادر به بچه اش. بینهایت بیشتر از یک پدر به بچه اش است. اینقدر ماها را خدا دوست دارد اما همه اینجا جدا، اینها همه محبت عام خدا هست. محبت خاص خدا می دانی یعنی چی؟ یعنی ویژه یعنی رفیق شدن. صمیمی شدن. اصلا بحث دیگر بحث عبد و مولایی نیست. بحث دوتا رفیق است. خوب دقت کنید. کلمات همینطوری از سر این کلمات رد نشوید. بحث رفاقت است. بحث ولی الله شدن است. بحث صمیمیت است. شما یک موقعی می گویی خدایا من می خواهم سرباز تو شوم. این یک انتساب خیلی قدرتمند است. خیلی شرافت است. یک بار می گویی می خواهم در حزب تو بیایم. اوج می گیرد این شرافت. یک موقعی است می گویی نه می خواهم رفیقت شوم. یکی از اسم های خدا، اسم رفیق است. شبهای ماه مبارک می خوانیم در دعای جوشن «یا رفیق» و این چقدر کار می کند این اسم. جالب اینجاست که خدا دستش را دراز کرده و گفته من دستم به بلندای ابدیت بلند است هر کس می خواهد با من رفیق شود من با او رفیق می شوم در اوج گناه هستی تصمیم گرفتی با من رفیق شوی، هیچ وقت نمی گوید تو گناهکاری، سی سال چهل سال گناه کردی، اگر یک عمر فحشا و منکرات کردی تو آلوده ای. اصلا خدا این حرف را نمی زند. و لو صد سال گناه کردی تو خودت می خواهی با من رفیق شوی، باور داری رفاقت با من را یا نه. اگر بگویی آره باور دارم خدا می گوید بزن قدش. من هستم پاکار. حالا به خدا بگو من چهل سال گناه کردم خدایا من مثل رفقای پاکت نیستم. من مثل مؤمنین نیستم من یک عمر آلودگی دارم خدا میگوید رفاقت مان را عشق است فدای همین رفاقت مان، همه اش بی خیال، بزن قدش. ولی به شرطی که تو بخواهی بزنی قدش. آدم روز قیامت یکی از عذاب های بزرگ روز قیامت می دانی چیست می فهمد در تمام مدت عمر دست خدا دراز بوده، و ما دستش را رد کردیم. دست امام زمان دراز بوده و ما ردش کردیم. به اندازه عمر ما خدا دستش را دراز نگه داشته، گفته اگر می خواهی رفیق شوی بیا بزن قدش. امام زمان همینطور. ولی ماها هوس رفاقت به خدا به سر مان نمی زند چرا؟ چون ذائقه ما ذائقه خرابی است. ماها مثل آن دهاتی هستیم که از دهات آمده رفته شهر در بازارها عطارها بوی عطر به مشامش خورده بیهوش شده. بوی عطر تا به حال این نشنیده بوده این بنده خدا. همه اش بوی پشکل و پهن بوده. هر چه هم گلاب می ریزند صورتش که حالش بهتر شود بدتر می شود. چون این حالش را بدتر می کند تا یک زیرکی می آید می گوید می دانم این چطوری حل می شود. بروید کنار یک ذره پهن بر می دارد می گیرد جلوی بینی این، این با پهن زندگی می کند نفس می کشد بوی پهن این را. ما ذائقه مان آلوده است وقتی خدا می گوید با ما رفیق شو اصلاً در ما تحریکی ایجاد نمی شود. وقتی می شنویم می فهمیم رفاقت امام زمان اصلا میلی ایجاد نمی شود ما با یک مدیر کلی یک رئیسی یک وکیلی با یک نماینده ای با یک کسی رفیق شویم به ذائقه ما می چسبد اما وقتی خدا ما را دعوت می کند به رفاقت با خودش، به صمیمیت خودش، به رفت و آمد به خودش، تصمیمی نمی گیرد قندی در دلمان آب نمی شود برای این که ما ذائقه را خراب کردیم این ذائقه یکسره دست کاری شده خراب شده اصلا هوس رفاقت نمی کند اگر می خواهیم برویم سمت امام زمان سمت خدا، هی چرتکه می اندازیم کجایش می ماسد می ارزد بروم یا نروم. چقدر گیرم می آید. با محاسبه و با چرتکه انداختن و این نمی شود. روز اول گفتم، در رفاقت اگر کسی وارد شود قدرت قمار داشته باشد. قمار باید بکند. می توانی قمار کنی؟ رفاقت اینطوری است؟ ببین امام حسین چه قماری کرد کجا رفت. شهدای کربلا چه قماری کردند هر که هر چه قمارش سنگین تر بوده بُردش هم سنگین تر بوده. اصلا در قمار با خدا انسان همیشه برنده است اما یک کسی جگر می خواهد بلد باشد بگوید من فقط می خواهم به خدا ببازم. جای دیگر هزینه نمی کند خدا. فقط به خدا می فروشم خودم را. قیمتم کمتر از خدا کمتر از امام زمان نیست به کمتر از اینها نمی فروشم. حالا تصمیم گرفتی ان شاءالله، خدا چی می گوید به تو؟ اولین قدم را نگاه کنید چه کار کرده، من هی دارم کشش می دهم برای این که خودم اصلا قلبم تحمل این کلمات را ندارم. یعنی اگر آدم این کلمه را بمیرد و جان بدهد می ارزد. حق است می گوید ببین اگر آمدی با من رفاقت کنی من رفاقتم ته ندارد حد و مرز ندارد. الله اکبر. لیس لمحبتی غایه و لا نهایه. نه غایت دارد نه نهایت دارد. اوه اوه. در آدم هایی که با هم رفیق می شوند به معنای حقیقی.‌ می بینی که یک چیز در رفاقت خیلی مهم است. می گوید من رفیقم است دیگر چه کار کنم ما بدبخت رفاقتیم. کلمه قشنگی است. رفیقم است اصلا بگذاریم همه چی را کنار، رفیقیم. یک جا دوتا رفیق جان می دهند برای همدیگر. دیدی وقتی رفیق می شوند با هم چقدر گرم می شوند. جالب اینجاست یکی از بدیهی ترین اسماء الهی که انسان در کمترین سن می تواند بفهمدش رفاقت است. دوتا بچه 5 ساله در رفاقت شان می بینی همه را دور می زنند. قشنگ اسم رفیق را می گیرند. شش ساله، هفت ساله، ده ساله، رفاقت سرشان می شود. اصلاً رفیق شان را نمی فروشند دیدی می گویی تو نروی خانه رفیقت، یواشکی تلفن می زند بیرون قرار می گذارند با هم می روند بابا و ننه را دور می زنند آخر می روند سراغ رفیق بازی هایشان. رفیق بازی اصلا یک کلمه ای است که خیلی مهم است. طرف می بینی با یک دختر آشنا می شود رفیقش می شود، صفا می کنند با هم عاشق پسره می شود با هم رفیق می شوند، دوست می شوند ازدواج می کنند وقتی تمام شد و ازدواج کردند و به هم رسیدند، مرد رسیده به دختر، دختر رسیده به مرد، اما دختره اصلا رفیق های دیگرش را نمی تواند فراموش کند. مرد هم رفقای دیگرش را نمی تواند فراموش کند. زن چهارتا دوست داشته هم کلاسی داشته دانشجو بوده، ارتباط تلفنی اش است تا آخر عمر رفیقند. مرد رفیق بازی اصلا زن شاکی است می گوید شوهر من رفیق باز است. کمتر به من می رسد. این رفیق چه کار می کند. رفاقت چقدر کار می کند با آدم. رفاقت ها را شما دیدید در خیابان اگر دو نفر با هم رفاقت می کنند یک کسی اصلا کاری ندارد این رفیقش مقصر است مقصر نیست یک کسی می خواهد رفیقش را بزند، اصلا کاری ندارد که این رفیقش ظالم است یا ظالم نیست. اگر کسی بخواهد رفیقش را بزند نمی گذارد. دعوا بشود می رود وسط. قرار است کتک بخوریم با هم می خوریم.‌ کشته شویم با هم می شویم زندان برویم با هم می رویم. عشق و حال هم بکنیم با هم عشق و حال می کنیم. این که من وایستم گوشه ای رفیقم را بزنند این رسم رفاقت نیست. رفیق اینطوری نیست رفیق یعنی با خودت یکی می شود در مشکلات در خوشی ها با خودت یکی است. حالا نگاه کنید خدا می خواهد رفاقت بریزید برویم سراغ اینجاها. این مقدمه را گفتم که ببینیم اوجش چطوری است.

راجع به مؤمن که به خدا نزدیک می شود خدا رفاقتش ویژه است با مؤمن. چون رحمت خدا به مؤمن رحمت رحمانی نیست رحمت رحیمیه است یعنی ویژه. یعنی این رحمت ویژه فقط مال مؤمنین است. بقیه مسلمان ها آدم های عادی خداوند همه شان را دوست دارد ولی با رحمت چی؟ رحمت رحمانی. رحمت رحیمیه یعنی ویژه است. یعنی خاص است. در مورد مؤمن می فرماید: المؤمن اعظم حرمه من الکعبه. کی می فهمید این را؟ مؤمن احترامش از کعبه بالاتر است. آمده خدمت امام صادق علیه السلام دارند طواف می کنند یک شیعه می آید این رفیق امام را صدا می کند یک لحظه کارتان داشتم، می گوید حالا بعد. هم خدمت امام است و هم دارد طواف انجام می دهد. حضرت فرمود: کی بود صدایت کرد؟ گفت: یکی از دوستانم. گفت: از شیعیان بود؟ گفت: آره. فرمود: بدو برو. گفت: طواف واجب دارم انجام می‌دهم. گفت: طواف را رها کن. طواف را بعدا هم می توانی انجام بدهی. برو او مهمتر است. حرمتش از کعبه بالاتر است. این از این. حالا راجع به رفقایش چی می گوید. امام صادق علیه‌السلام دارد نقل می کند از نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم. رسول خدا از کی می گوید از قول خدا. قال الله عزوجل خدا گفته، (الله اکبر) حالا ببینید چه گفته، «من اهانَ لی ولیً فقد ارصد لمحاربتی» هر که یکی از دوست من را (خدا می گوید چطوری آمده وسط خدا) هر که دوست من را توهین بهش بکند خوارش بکند، برای جنگ با من به کمین نشسته. (لااله الا الله) اگر یک کسی بخواهد برود در فاز جنگ با خدا، خدا چطوری بدبختی می آورد سرش. من اینقدر آدم های اینطوری دیدم که نگو. افتادند در جنگ با خدا، خدا خوارشان کرده همه چی شان را از شان گرفته. امشب در اوج پولداری و ثروت و دو روز بعد همه چی را باخته. چون افتاده در جنگ با خدا. افتاده در لجبازی با خدا. طرف بساز بفروش و پولدار و چندتا ماشین و چی و چی یک دفعه تمام شد. زن و بچه را از دست داد، آبرویش رفت، شخصیتش را از دست رفت. خاک مذلت نشاندش خدا. چرا؟ افتاده در مخالفت، افتاده در جنگ. اگر خدا بخواهد یک موقع حال آدم را بگیرد چی می شود. اگر خدا بخواهد یک موقع با آدم دشمنی بکند چه اتفاقی می افتد، آدم باید خیلی از این مسیر بترسد. برحذر باش، که سر می شکند دیوارش. اصلا نمی شود آن طرفی بروی. آدم بیفتد رو لجبازی و این حس لجبازی در انسان زیاد است. شما ببینید غالب وقتها که شما سرتان می خورد یک جا به سنگ، یک دفعه سرمایه ده سال 15 سال 20 سالت را از دست دادی چیزی که اصلاً فکر نمی کردی اتفاق افتاده، از این اتفاق زیاد آدم فکر نمی کند و افتاده. گاهی من در این جلسات ازدواج دانشجویی، ما الان حدود 3000 تا جوان داریم در زندان. فقط برای مهریه. به آنها بگویید شما این دختری که عاشقش بودید و عاشقت بود با هم شب و روزهای خیلی باحالی داشتید آن زمانی که داشتید عشق و حال می کردید یک زمانی در مخیله ات می آید این خانم تو را بیندازد زندان یا نه؟ یا آدم فکر کند می افتد در زندان از دست کی می افتد در زندان؟ کی می اندازد زندان آدم را؟ معشوقش. اصلا در مخیله اش هم نمی آید. ولی یک موقع هایی آدم شروع می کند به یک بازی هایی. یکدفعه خداوند یک کاری می کند عزیزترین کست را می کند دشمنت، می اندازد به جانت. با بچه ات بیچاره ات می کند با ناموست بیچاره ات می کند با همسرت، با پدرت، با مادرت با بهترین رفقایت به خاک مذلت می نشاندت. فرعون را فرصت داد داد داد گفت حالا که شورش را درآوردی می دهم موسی را خودت بزرگ بکنی و بعد همان را می اندازم به جانت مکر خدا خیلی خطرناک است. برای همین دعای صحیفه سجادیه داریم، خدایا علیه من مکر نکن. خدایا به نفع من مکر بکن اما علیه من مکر نکن. آدم یک دفعه آنقدر بی شعور شود خودش را درگیر کند با خدا. درگیر کند با امام زمان. یک جاهایی اصلا فکر نمی کند چنان ضربه هایی می خورد، که اصلاً ده سال طول می کشد که بفهمد که ماجرا چه بوده و چه اتفاقی افتاده و به هوش بیاید. این دنیایش آخرتش هم که بماند. خدا می گوید اگر یک کسی یک رفیق من را بخواهد خوارش بکند آمده به جنگ من. من بیچاره اش می کنم. رفیق من را. یک موقع است اصلاً رفیق نیست مؤمن است. پدر است مادر است با پدر و مادر درگیر شوی بیچاره ای. به خاک مذلت می نشیند آدم. جنگ با خداست. وقتی آدم بی حساب برود به حریم پدر و مادر. بخواهد اذیت بکند حال بگیرد. همسر را آدم بخواهد درگیر شود با همسر. حالش را می گیرد خدا. می گوید به یک نفر ظلم کردی من طرف مظلومم. من با تو می جنگم خدا می گوید. اینها را شما نگاه بکنید مظلوم خدا انتقام می گیرد. رفیق خدا انتقام می گیرد حساب پدر و مادرش خدعه بکند کلک بکند آزار بکند خدا خوار می کند با استادش خدعه بکند خدا خوارش می کند. رفته به جنگ خدا. مکرش نمی گیرد 10 سال 15 سال بعد با مذلت و خواری و خفت می میرد. یک موقع می گوید نه، با رفیق من اگر درگیر شوی، ما وسطیم. الله اکبر. این یک مسئله خیلی ویژه است. اگر یک کسی با رفیق من درگیر شود با من درگیر شده. ادبیات رفاقت را ببینید با رفیق ما درگیر شدی با ما. برای همین انسان همیشه باید فکر بکند این کسی که من راجع به او و علیه او حرفی بزنم نکند رفیق خدا باشد. نکند پیش خدا عزیز باشد. اصلاً آدم ها را ریز نمی بیند. یک گناهکار دیدی حواست باشد ممکن است پیش خدا عزیزتر از تو باشد ریز نبین. آلوده است، فاحشه است مشروب خور است، چی و چی. حواست را جمع کن. اگر پیش خدا عزیزتر از تو باشد، حواست را جمع کن. این عزیز بودن نسبی است اما یک وقتی است بحث عزیز بودن نیست بحث رفیق خداست. رفیق خداست، کسی به مالک اشتر جسارتی کرد خواست مسخره بازی در بیاورد. به او گفتند تو می دانی این کیست؟ این مالک اشتر است. رفیق امیرالمؤمنین است. آدم یک موقع یک کاری بکند و بعد بفهمد طرف که به او جسارت و بی ادبی کردی کیست. خدا رحمت کند استاد ما را حضرت آیت الله مجتهدی، می فرمودند یک موقع من در حیاط مسجد نشسته بودم، در حوزه، تابستانی بود، داشتم با یکی از رفقا صحبت می کردم خیلی بحثی داشتیم یک آقایی آمد که به قیافه اش می خورد که از همین روستایی ها باشد، سلام علیک کرد و گفت آقای فلانی را می خواستم. گفت: نمی دانم کجاست و مشغول حرفمان شدیم. رفیق من گفت: می دانی این کی بود با او اینطوری حرف زدی؟ گفتم: نه. گفت: یکی از اولیای خداست. گفت: دویدم دنبالش، بگیرید آقا را بیاورید. نشاندیم گفتیم: عذرخواهی می کنیم. آب یخ و خیار آوردیم و تحویل گرفتیم. نشست بنده خدا. کی را می خواستی پیدا بکنیم و بیاوریم. آخر سر که می خواست برود گفتیم، این ویژه خواری است، یک چیزی به ما بگو. گفت: اگر من را نمی شناختی و احترام می گذاشتی به یک جایی می رسیدی. خداحافظ. ما چه می دانیم. امام صادق می فرماید امام زمان در روز به شما برخورد می کند با همه تان. یک موقعی یک چیزی از شما می خرد. یک موقعی یک چیزی به شما می فروشد. حتی می فروشد. رفتی یک چیزی بخری. نمی دانی آقا امام زمان است می فروشد در تاکسی است در اتوبوس است مسافر است کنارت نشسته. آدم ها را خوب نیست آدم ریز ببیند. اگر ولی خدا باشد بدانی ولی خداست آدم معتمدی است آدم بزرگی است آدم با عظمتی است خیلی احتیاط بکنیم. حالا الان خدا اینجا این حرف را زد تمام شد. الان می خواهد یک راه به ما یاد بدهد می گوید هر که می خواهد ویژه شود پیش من، من یک راه به او می گویم هیچ کدام از بزرگان و عرفا علما اساتید امکان ندارد بحثی را مطرح بکنند در باب محبت، در باب عرفان مگر این که به همین دوتا خطی که الان می خواهم بخوانم برایتان استناد کنند. از امام امت بگیر برو تا زمان ائمه. از این روایت هیچ کس نتوانسته در برود. یعنی دوتا قاعده درست کرده، به نام حدیث قرب فرائض، حدیث قرب نوافل. کتابهای عرفانی، درسها و حرفهایی که زده شده پیرامون همین دوتا جمله است. خدا می گوید هر کس می خواهد رفیق من شود، دو راه دارد: یکی این که کم وسع است. زورش ضعیف است واجبات. بچسبد به واجبات. مطمئن باش اگر بچسبد به واجبات با من رفیق می شود. بعضی ها اشرافی ترند امکان شان بیشتر است. می گوید واجبات بیاید در مستحبات. وقتی می گوییم واجبات آن طرف لنگه اش هم است. وقتی می گوید واجبات را انجام بدهد یعنی چی را ترک کند؟ محرمات را ترک کند. از این طرف نوافل را دارد می گوید. «و ما تقرب الی عبدا بشی ممن افترضت علی». هیچ بنده ای به من نزدیک نمی شود، به اندازه ای که به چیزی مثل واجبات. واجب را کوچک نکنیم. اگر چیزی واجب است خدا گفته باید، سهل انگاری بکنیم. ضربه می خوری. مثل یک سفری می گوید این این این در سفر واجب است یکی اش را نیاوری کافی است. لنگ می مانی. چشم می خواهیم، بله. ابرو چی؟ ابرو هم واجب است. مژه؟ مژه هم واجب است. مژه نباشد ببین چطور آدم کور می شود. چند روزه چشم درد و مریض می شود و کور می شود. پلک؟ لازم است. بینی؟ لازم است. گونه؟ لازم است لب، بالا و پایین، فک و دندان همه واجب است. یکی بگوید حالا یک چندتایش را نیاوریم. یکی اش هم نیاوری گرفتاری. یک چشمش را نبرد چقدر دردسر است گوش را نبرد چقدر دردسر است. همه اش واجب است. یک مجموعه ای از واجبات خدا به ما داده که برای حرکت تو به سمت ابدیت و سعادت ابدی ات لازم است. هی نگو اینش لازم نیست. این اش هم لازم نیست. ما نمازش را می خوانیم خمسش را نمی دهیم. خمسش را ندهی هیچ چیزش را انجام ندادی.

یک آقایی بود از رفیقهای ما. رفیق که می گویم یعنی آشنا بود. می شناختیم همدیگر را. یک نسبت دوری هم با هم داشتیم. افتاد در ساخت و ساز. به او گفتم ببین از الان افتادی در ساخت و ساز مالت را پاک نگه دار. سر سال خمسی خمست را حساب کن حق الناس درش نیفتد چنین و چنان. خیلی قشنگ رک به او گفتم. گفتم من دوستت دارم به تو می گویم. مالت برکت پیدا بکند. نشنیده گرفت. بساز بفروش قهاری بود. چقدر ملک و چقدر ساختمان و چقدر زمین و ... خدا شاهد است در عرض کمتر از ده سال، تمام سرمایه اش را از دست داد. صدها میلیون بدهی، یک موقعی آمد پیش من به من گفت ترا خدا یک پولی به من بده پول پیش خانه، زن و بچه ام در خیابان مانده اند. خدا شاهد است آمد گریه کرد خانمش گریه کرد بچه هایش گریه کرد من اینقدر خجالت کشیدم داشتم آب می شدم. گفت ما ماندیم در خیابان. من باورم نمی شد آن همه ساختمان و خانه یکی اش برای خودت نمانده؟ هیچ چیزش. درگیر می شوی با خدا واجب را باید رعایت بکنی. هر چه که واجب است عمل کن. نمازش را قبول دارم ماه رمضان روزه نمی گیرم. روزه اش را قبول دارم نمازش را نمی خوانم. اگر چیزی واجب است واجب است. وای نستاجر و بحث با خدا کن. تو عقلت که به اندازه خدا نمی رسد. شعورت که به اندازه خدا نیست. خدا هم بیش از تو تو را دوست دارد بیشتر از خودت هم تو را می شناسد. اگر گفته واجب است. پس به نفعت بوده. لذا امام رضا علیه السلام فرمود: واجب یعنی به مصلحت توست و حرام یعنی به ضرر توست. واجب یعنی نفع. حرام یعنی ضرر. این را تمام کرد حالا آمده سراغ این که. نافله چه کار می کند با انسان. خدا میگوید اگر یک بنده ای بیفتد در رفاقت نافله ای، آخر نافله رفاقت است دیگر. می گوید 17 رکعت واجب کردی خواندم. این واجب است. درش رفاقت نیست می گوید اگر من نخوانم می روم جهنم. روزه گفتی، گرفتم یک ماه روزه را گرفتم. حج گفتی رعایت کردم. خمس گفتی رعایت کردم. چی و چی. رعایت کردم. یک دفعه می گوید خدایا ما رفیقیم باهم. این حرفها چیست 17 رکعت کدام است. دلم تنگ می شود برایت. دلم تنگ می شود برایت چه کار کنم. گفتی 30 روز روزه گرفتیم آن هیچ چی. اما انس می خواهم خلوت می خواهم رابطه خصوصی می خواهم. من می خواهم ویژه شوم. افتادی به مستحبات به نوافل رو عشق، نه این که نماز بخوانم شوهر گیرت بیاید نماز بخوانم زن گیرت بیاید نماز مستحبی بخوان مشکل مالی ات حل شود اینها که باز معامله است یک کسی به خدا بگوید خدایا من دوستت دارم. می خواهم با تو حرف بزنم. بیفتد به نافله رو عشق. اگر خدا دل یک بنده ای را ببیند نگاه کند به دل بنده ببیند این واقعاً دوست دارد خدا را واقعاً افتاده با عشق به خدا واقعاً دلش برای خدا تنگ می شود می گوید خدایا من اینها را به عشق تو انجام می دهم اگر می خواهی جهنم ببری بهشت ببری ما رفیقتیم. اینجاست که عشق های زمینی و رفاقت های زمینی پل های خوبی است که انسان از اینها عبور بکند، و برود کجا؟ برود به عشق آسمانی و رفاقت های آسمانی. آنهایی که تجربه عشق های زمینی و رفاقت های زمینی و عواطف زمینی ندارند، کنده شدن شان به سمت خدا خیلی کار سختی است. گفت خدایا واجب، من اصلا کاری ندارم واجب است نیست مستحب است، من دوستت دارم هی دوست دارم بپلکم دور و برخودت. با هم باشیم. دو نفر که با هم رفیقند دیدید چطوری است چون می خواهند با هم باشند کارهای واجب هم دارند، بعد می‌گوید من می خواهم بروم بازار خرید کنم، برویم. وقتت دارد تلف می شود. می گویی وقت دارد تلف می شود تو کارهای واجب تر داشتی، می توانستی بروی درس بخوانی و کار بکنی. می خندد دردلش به تو. می گوید می خواهم با این باشم. می خواهیم با هم باشیم با هم قدم بزنیم برویم فلان جا. می خواهم بروم کربلا می آیی؟ بله می آیم. ولی می خواهم با تو باشم. برویم با هم حرم. برویم با هم بازار. برویم دریا، برویم دریا. یک کسی برسد به این شرافت که بخواهد دور و بر خدا بپلکد. عمر و جوانی و وقتش را در این مجموعه خدا بگذراند. در مجموعه امام زمان بگذراند. چون رفیق است با امام زمان جای دیگر دوست ندارد برود. چون رفیق است با خدا اصلا خوشش نمی آید جای دیگر خودش را هرز تلف بکند. می‌خواهم اینجا وقف کنم خودم را. تلف است؟ تلف است. فدای رفیقم. می‌خواهم بیایم اینجا. شما آدم هایی که عقل شان را از دست می دهند دیوانه می شوند دیدید. بروید بالاشهر نگاه کنید طرف عقلش را از دست داده یک دفعه عرق می خورد می آید عربده کشی می کند. دیوانه است به کسی هم کاری ندارد. کسی را می زند فحش می دهد ترانه کوچه بازاری می خواند فحش خواهر و مادر می دهد. لخت می شود. در بعضی از مساجد و حرم ها یک خل هایی است آنجا، در قم من هم سراغ دارم، آنها هم دیوانه اند. این خلی اش را در حرم، یک عبا می پوشد، می رود ضریح را بوس می کند، می آید نماز جماعت می خواند وسط نماز جماعت برمیگردد با همه حرف می زند. می رود آبدارچی می شود می رود چای می دهد، می گوید چای که می تواند بدهد. خل است پرچم می زند خل است مشکی می پوشد اما در خلی اش رفیق است. این یک باطنی دارد آن باطنی تو خلی هم این را رفیق نگه می دارد. آن یکی هم که عربده می کشد فحش می دهد و لخت می شود او هم یک باطنی دارد همینطوری بی خود نیست یک باطنی دارد آن باطن، آن ذات کار خودش را دارد می کند. عزیزم به دلت مراجعه کن ببین کجا دوست داری بپلکی. جوانی ات را عمرت را در کجا دوست داری بگذرانی. با کی ها، ما اینقدر آدم هایی داریم که در مسجد نماز جماعت آمدند خواندند، بسیج آمدند ولی اصلاً رفاقت شان این نبوده می خواستند یک جای دیگر، جایش که افتاده رفتند سراغ رفیق های خودشان. در دبی پیدای شان کردند در کیش پیدای شان کردند الان رفیق بازی را شروع کردند بعد می گویند ما چه ساده بودیم یک زمانی می رفتیم بسیج، یک زمانی می رفتیم مسجد، یک زمانی نماز می خواندیم. این از اولش هم آن طرفی بود. با ریش و انگشتر و پشم و عبا و عمامه هم نیست. همه ذات یک نفر و دارایی یک نفر یک چیز است و آن هم دلت است برو در دلت همین الان ببین دوست داری با کی ها، رفاقت کنی. قیمتت هم همان است. لیاقتت هم همان است دوست داری کجا عمر و جوانی ات را تلف کنی. دوست داری کجا بگذرانی. آرزویت را نگاه کن ببین از آرزویت می فهمی. بی کارهایت، جمعه هایت، این عقربه ی دلت در خلوت ها هر جا می کشد آن کاره هستی. برو در دلت. خدا رحمت کند حسن را یک حسن واحدی داشتیم ما در پایگاه بسیج، رفته بود جبهه رادیو با او مصاحبه کرده بودند که انگیزه شما از جبهه رفتن چیست. من نمی دانم انگیزه نمی دانم امام گفت بروید دارم می روم. این اصلا چرتکه ننداخته. در خیبر عکسش را در تلویزیون می بینی یک جاده است وسط دریاچه، دو طرف آب، ما رفتیم با چه سختی زیر گلوله و تیربار و موشک خودمان را رساندیم آنجا، این کنار دریاچه همه در خط نشستیم. سنگر زده بودند در گِل نشستیم. یک همچین مختصات نظامی دشمن خیلی راحت می تواند بزند می داند آب کجاست خاکریز کجاست راحت می تواند بزند. جلو عراقی ها یک فضایی بود عراقی ها، یک گردان همینطوری رفتیم. من رفتم ته ته قسمت آخر. این طرف هم یک عالم نیرو بود. آن طرف هم همینطور. این عراقی ها گرا داشتند. باید مقاومت می کردیم آنجا را نگه می داشتیم در شلمچه. گلوله را می فرستاد درست می آمد در سنگر، تکه تکه می کرد. نفر بعد، نفر بعد همینطوری می کشت دانه دانه یعنی ما می دانستیم دفعه بعد کی کشته می شود دو دقیقه بعد کی کشته می شود. دو دقیقه بعد کی متلاشی می شود. دیگر نزدیکی های ما رسیده بود. یک پسری 13- 14 ساله صورتش مو درنیاورده بود. دوتا قبلی او تکه تکه شده بودند، همه تکه ها را ما می دیدیم وقتی می زد این تکه ها می رفت روی نی ها قرار می گرفت. تکه آش و لاش شده بدن، یک دفعه این گفت: آه، من نگاهش کردم و گفتم: این حتماً خسته شده بریده. گفتم: چیه؟ گفت: یاد امام افتادم. امام چه کار می کند الان؟ آخ این مسخره کردن مردن، کجا شما این صحنه را دارید. اصلاً حواسش نیست که دو سه دقیقه دیگر قرار است گلوله به این بخورد. یاد امام و گفت: این رفیق ما شهید شده بیا یک عکس با این تکه بدنش از ما بگیر سر جنازه اش یک عکس از ما بگیر. دلت کجاست؟ یک موقع می گویی قربان امام زمان بروم من. تنهاست الان مضطر است الان غریب است الان آواره است همین دلدادگی ات می زندت بیرون صبح جمعه یک آل یاسینی بخوانی، یک ندبه ای بخوانی گریه کنی برای امام زمان. ببین دلت کجا می رود قیمتت هم همان است. از دلت می فهمی کجایی هستی. ادا درنیاوریم. یعنی شما نماز شب هم بخوانی باز ادا درآوردن است. ببین دلت این دل کجا می رود. عقربه کجا می رود. چه کاره ای. وقتی خلوت می کنی، تنها می شوی، هوس چی را می کنی. هوس کی را می کنی هوس کجا را می کنی، وقتی یک عیدی به تو می دهند، یک پولی می آید زیر دستت، یک مقدار پاداش می آید دستت، هزینه زندگی ات یک مقدار پول اضافه می آید می خواهی با زنت برنامه ریزی کنی با رفقایت برنامه ریزی کنی، بروی یک جا این پول را صرفش بکنی به عنوان تفریح قیمتت از همان جا در می آید تو کجا دوست داری بروی. معلوم است که رفیق هستی یا نیستی. اینقدر خدا آینه گذاشته برای ما که ما بفهمیم چه کاره ایم که نگو تو از نوع موسیقی که انتخاب می کنی گوش بکنی باید بفهمی چه کاره ای ببین دلت سراغ کدام ساز می رود. سراغ کدام موسیقی می رود سراغ کدام خواننده می رود در فیلم ها کدام طرفی می روی در کتابها و مقاله ها ببین دلت کجا می رود. می خواهی آثار یک شعر بخوانی، در یک شعر اشعار کجا می روی، می خواهی سراغ هنر بروی ببین در هنر دلت به چه سمتی می رود، اصلا یک چیز دیگر بگویم، به رفیق هایت نگاه کن اصلا. رفیق هایت کی ها هستند. دوستانت کی ها هستند. با کی ها دوست داری بپلکی. قیمت شان را بگیر قیمت خودت هم همان است. این مقدمه باشد تا هفته بعد برویم سراغ این اوج. من نمی توانستم این هفته بروم روی این اوج. چون خیلی زیاد است شیبش زیاد بود ترسیدیم همه مان بیفتیم. بگذارم برای هفته بعد ان شاءالله. این اوج را داشته باشید وسط راه ان شاءالله حالا برویم ببینیم خدا با این رفیقش چه کار می کند یک رفیقی که می گوید خدایا من دلم برای تو تنگ شده می خواهم دو رکعت برای خودت بخوانم نماز. اصلاً چون دلم تنگ شده دوست دارم با تو حرف بزنم پا شدم می خواهم با تو حرف بزنم. اصلا هیچ کاری با کسی ندارم. جمال خودت را عشق است دلم تنگ شده برایت خدایا این سجاده را بیندازم یک وضو به عشق خودت بگیرم وایستام با تو دوکلام حرف بزنم. خدایا دلم تنگ شده این نماز صبحت هم که اصلاً چیزی نبود یک قطره ما خوردیم رفت پی کارش. می خواهم بعدش بنشینم تسبیح بگردانم. دستم را بگیرم به این تسبیح، بیایم با تو. خدایا دلم برای محمد و آل محمد تنگ شده، دلم برای باباهایم تنگ شده، خیلی کم آوردم ندیدم شان، می خواهم صد تا صلوات بفرستم. صلوات عاشقانه. با عشق با ارادت اللهم صل علی محمد و آل محمد.

دلم برای مادرم فاطمه زهرا تنگ شده، می خواهم مفاتیح را وا کنم یک 5 کلمه زیارت بخوانم السلام علیک یا بنت رسول الله. برای ثواب نمی خوانم اصلا پاداش نمی خواهم دلتنگم. کم آوردم خسته ام، خواسته ای ندارم از اینجا می خواهم پا شوم قم خانم فاطمه معصومه سلام الله علیها، بروم با دختر موسی بن جعفر گپی بزنم. می خواهم بروم جمکران، فقط یک کمی حرف بزنم با آقا و بیایم. دلم برای امام رضا تنگ شده. اصلا نمی خواهم بروم بهش بگویم چه بده مشکلات دارم برای خودش دلم تنگ شده. می خواهم بروم بغلش کنم ببوسمش. قربان دلی بروم که این هوس ها را دارد چه دلی است این دل که هوس های اینطوری به سرش می زند. اگر افتاد دل آدم به رفاقت حالا باید ببینیم که یک کسی که از روی دلتنگی پا می شود 950 کیلومتر می رود مشهد امام رضا حالا می خواهد چه کار کند با این. وقتی 950 کیلومتر می روی مشهد، خسته می رسی آنجا، خودت را می رسانی حرم، چشمت می خورد به این گنبد قشنگ، ضریح حکم دست آقا را دارد وقتی می روی ضریح را می گیری و می بوسی اش به آقا می گویی آقا من خیلی دلم تنگ شده بود آمدم اینجا ببینم شما را. یک چیزی امام رضا به شما می گوید این محکم است حرف دل نیست که می خواهم بگویم استحسان شخصی نیست زبان حال نیست متن روایت است. وقتی می گویی من خیلی دلم تنگ شده تا آمدم اینجا، امام رضا می گوید من دلم خیلی بیشتر تنگ شده بود. اصلاً من دلم تنگ شد به تو گفتم بیایی. تو بچه ی منی. من خودم آمدم در دلت. خودم آمدم در دلت تحریکت کردم که پا شوی بیایی پیش من. وقتی هم می روی جمکران می بینی آقا نشسته آنجا منتظرت، خدا رحمت کند میرزا را، می گفت یک موقع رفتی حرم امام رضا خوابت گرفت نگویی بی ادبی شد من آمدم اینجا گرفتم خوابیدم، آقا اینقدر مهربان بوده دیده تو خسته ای خودش تو را خوابانده است. می خواباندت که خستگی ات در برود. این حس چه حس قشنگی است وقتی انسان هوس می کند زیارت عاشورا می خواند، می گوید السلام علیک یا اباعبدالله/ السلام علیک یابن رسول الله، بعد یک دفعه تو می بینی که این امام حسین بوده دلش تنگ شده تو را آورده برای زیارت عاشورا خواندن. این خانم فاطمه زهرا بوده این خانم زینب کبری بوده این خانم حضرت رقیه بوده شما را آورده اینجا. آقا علی اکبر بوده/ آقا ابالفضل بوده آورده اینجا و چقدر این ماجرای این عشق و این رفاقت چقدر عالی است. چقدر شیرین است. ماجرای این رفاقت اشرافی و ماها چقدر با نادانی های مان این صحنه های عاشقانه دنیا را خرابش می کنیم. یک عمر در آغوش اینها از شان فراری هستیم.

آفتی نبود بتر از ناشناخت/ تو بر یار و ندانی عشق باخت / یار را اغیار پنداری همی/ شادی ای را نام بنهادی غمی.

می رود در حرم چون متوجه نیست با چه محبتی آمده اینجا. هی ساعت می گذارد زودتر از حرم برود بیرون می خواهد فرار کند. نماز می خواهد بخواند می خواهد زود تمامش کند. آخر این کجا بهتر از این گیرش می آید اگر می دانست کجا وایستاده از شوقش می مرد. اگر می دانست من چقدر اشتیاق دارم این اینجا باشد از شوق من می مرد. و نفهمی های ما کار دست مان می دهد. وقتی صحنه می رود کنار، خدا نکند بعد از مردن ما بفهمیم. خدا نکند بعد از قیامت بفهمیم که ما کجا بودیم در چه آغوش بازی، چموشی کردیم و نارفاقتی کردیم.

والحمدلله رب العالمین.