اعوذبالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنت الله علی عدائهم اجمعین من الان اِلی قیام یوم الدّین.
بحثمان در جلسه گذشته به این جا رسی که ما یک حرکت داریم به سمت ابدیت که این حرکت ماهیتش، ماهیت جنینی است و یا مثل یک دانه است که باید با جزم و هضم و تبدیل صورت بگیرد و این که حرکت ما به سمت شدن متوقف نمی شود. در مورد فرمول های حرکت گفتیم که ما یک نقطۀ آغاز داشتیم و داریم که قبلاً آن جا بودیم و قبلاً از آن بهره برداری کرده ایم و در آن جا زندگی کرده ایم به صورت بی نهایت ولی یک روح، همه ما در قالب یک روح بوده ایم. این جا که می آئیم در عالم طبیعت یا همان عالم ناسوت، آن نفخه که از خداوند است و بی نهایت است به نطفه های بی شماری تعلق می گیرد و نمونه های خودش را می سازد. مثل همان جریانی که دربارۀ سیب مثال زدیم گفتیم که اگر ما یک سیبی را داشته باشیم که به صورت یک سیب کامل است. یک دانه هم از سیب داریم که در دل زمین باید طبق شرایط خاصی با جذب شِش مورد آب، خاک، دما، کود، نور، هوا بتواند نسبت به آن الگوی اولیه به فعالیت برسد. گفتیم یا مثل یک جنین است که از زمانی که سلول تخم است تا زمانی که در رحم، جنین می شود به سمت تولد در دنیا می آید، این ها مثال نیست بلکه یک حقیقت است که دقیقاً حرکت ما همینطوری است، گفتیم وقتی که این دانه بخواهد به وضعیت اولیه برسد یعنی به آن کمالات کامل که در خودش بالقوه است، داشته باشد وضعیت جذب هر یک از این ها، با ترکیبی که باید داشته باشد و روابطی که باید بین این ها باشد، این اهمیت دارد. این طور نیست که این ها با هر درجه ای از تناسب به صورت فردی یا به صورت ترکیبی به دانه برسد، دانه حتماً مثل سیب شود. بحث ها در مورد ترکیب ها و انتخاب و ارتباط است تا بیشتر جا بیفتد و نیز عامل اصلی در حرکت که می تواند ما را به وضعیت اولیه برگرداند و جهتی که باید به آن بدهیم. نکته مهم این است که در همۀ موجودات، انسان ها، اعم از آدم های خوب یا بد، بدون استثناء شوق به برگشت وجود دارد. برگشت یعنی این که چون انسانی که آمده این جا، دارای نفخه و پرتو بی نهایت است، دوست دارد دوباره بی نهایت شود. آن چه که برای همه انسان ها شناخته شده است، بی نهایت است تا خداوند. یعنی بین این و یعنی بی نهایت و خدا، بی نهایت و کمال شناخته شده تر است.
چون همه انسان ها قبلاً بی نهایت کمال را ادراک کرده اند، حالا که این جا می آیند همه شان به دنبال بی نهایت شدن هستند. یعنی همه به دنبال رفع محدودیت هستند. می خواهند محدودیت را از خودشان بردارند و مطلق و آزاد باشند، از هر چیزی که به آن ها حَدّ می زند، ناراحت هستند. یعنی اگر ثروت می خواهد، بی نهایتش را می خواهد و از ثروت محدود بیزار است، قدرت می خواهد، بی نهایتش را می خواهد، زیبائی و علم می خواهد. بی نهایتش را می خواهد. هر چه می خواهد، بی نهایتش را می خواهد، همۀ انسان ها بدونِ استثناء مسیر بازگشت به بی نهایت را طی می کنند اما در این جا، هر یک از آدم ها مسیر را براساس یک بُعد از ابعاد وجودی شان طی می کنند. گفتیم انسان از آن جهت که از خاک، آب، نطفه خلق شده دارای طبیعت است. این که قرآن می گوید: ما انسان را از خاک آفریدیم از گِل آفریدیم، از چه آفریدیم مربوط به جنبۀ طبیعیِ انسان است، یعنی کمالات جمادی تا حیوانی، مجموعۀ کمالات جمادی تا حیوانی مربوط به عالم دنیایی طبیعت است. ولی آن جا که می گوید از روح خودم در انسان دمیدم بخش فطرت یا بخش حقیقی انسان را می خواهد توضیح دهد. بخش ابدی و الهی و آسمانی ما. بُعد که انسان ها وارد دنیا می شوند، چون همه شان آن روحِ بی نهایت را دارند و قبلاً بی نهایت را ادراک کره اند و از بی نهایت بودن لذّت برده اند. همه شان در حرکت زندگی، حتی شما که الان این جا هستید و میلیاردها آدم که بیرون از اینجا هستید بدون استثناء اعم از خوب و بد دارند تلاش می کنند که خودشان را دوباره بی نهایت کنند. یعنی مثلاً می رود دانشگاه، تحصیلات به دست آورد تا به وسیلۀ تحصیلات از محدودیت دربیاید. از محدودیت علم، بیزار است. گاهی وقت ها بعضی ها در چند رشته می خواهند درس بخوانند تا بی نهایت شوند، یعنی دائم حَد را از روی خودشان بردارند. این تشنگی و عطش به بی نهایت شدن باعث شده است بشر از روز اول خلقت، دائماً در علم پیشرفت کند و الان به این درجه از علم برسد. علم الان از علم 50 سال پیش بالاتر است. پیشرفت الان، اصلاً قابل مقایسه نیست. زیبایی و سرعت و لذت الان بیشتر و بالاتر از 50 سال پیش است. یعنی بشر دائماً در حال شکوفا کردن خودش است. یعنی بشر در حال این است که دائماً به زیبائی جهان، به حجم جهان، به سرعت در جهان، به حجم قدرت، به حجم هر چیزی به حجم کمالات جهان دارد اضافه می کند. یعنی این بی نهایت طلبیِ بیشتر است که باعث می شود تجلیات علمِ بی نهایت، لذت و قدرت بی نهایت در دنیا دائماً بیشتر شود. از کسانی که به دنیا می آیند، آنان که جنبۀ طبیعی شان حاکم است، بی نهایت طلبی را در جنبۀ طبیعت پیش می برند و آنان که جنبۀ فطری شان قوی تر است، در جنبۀ فطرت. هر دوی این ها می خواهند به سمت بی نهایت شدن بروند ولی بعضی ها مسیر را براساس بُعد انسانی به سمت بی نهایت طی می کنند و بعضی نیز براساس بُعد حیوانی. یعنی هر دو به سمت بی نهایت هستند. شمر و امام حسین هر دویشان عاشق خدا هستند معاویه و حضرت علی، هر دویشان عاشق بی نهایت هستند. این که امام خمینی (ره) می فرماید: رئیس جمهور آمریکا هم عاشق خدا است یعنی او هم به هر حال توسعه طلب است دیگر. اَمپریالیسم یعنی توسعه طلبی. آن هم دنبال توسعه است دوست دارد دائم خود را بی نهایت کند. ولی فرقی که بینِ امام خمینی و امام حسین با معاویه و شمر و عمر سعد است در این است که امام می خواهد در جنبۀ انسانی اش بی نهایت شود و به بی نهایت برسد و خودش را فانی در بی نهایت کند تا بی نهایت شود مثل یک قطره که تمام تلاشش این است که خود را به دریا برساند و وقتی به دریا رساند، دریا می شود، در حالی که هست در دریا است و دیگر بی نهایت است. شمر و معاویه و یزید هم همین طور هستند. آن ها هم چون مزۀ بی نهایت را یک بار چشیده اند، چون آن ها هم روحِ خدا را دارند. روح خدایی، آن حقیقت بی نهایت را دارند. بنابراین آن ها هم دارند به سمت بی نهایت حرکت می کنند ولی آنها در طبیعت و دنیا بی نهایت را می طلبند و به سمت آن در حرکت هستند. هر دو این مسیر، بازگشت را انجام می دهند آن وقت هر کدام به تناسب معشوق خودشان با بی نهایت محشور خواهند شد، یعنی بی نهایت طلبی شمر و یزید به صورت بی نهایت منفی در جهنم ارضاء می شود و بی نهایت طلبی امام حسین هم به صورت مثبت، در بهشت و بالاتر از بهشت ارضاء می شود. اگر امام حسین نبود هیچ وقت شمر ارضاء نمی شد. شمر یک حقیقی به نام مسیر طبیعت در وجودش است که نمی تواند این را ارضاء بکند. یعنی مثلاً یزید و معاویه و عمر سعد و حرمله نیز همین طور هستند. این ها آدم هایی بودند که مثلاً در حدّ محدودی از جنایت، ارضاء نمی شدند. حجاج می گوید من بهترین لذتم زمانی است که تعدادی شیعه را سی چهل نفر، صد نفر شیعه را می آوردند، بعد با شمشیر دست و پاهایشان را می زدم، زخمی شان می کردم بعد رویشان یک دانه قالی، چیزی می انداختند، بعد تخت او را می گذاشتند روی آن قالی، آن ها که آن زیر دائم تکان می خوردند و جان می دادند این می گفت این طوری من خیلی کِیف می کنم زیر من یک عده شیعه دارند لِه می شوند و می میرند بعد من این طوری راحت می توانم غذا بخورم. یعنی این باید در جنایت و قساوت به بی نهایت برسد. اگر علی اصغر نباشد، علی اکبر و رقیه و زینب و ابوالفضل و امام حسین نباشند این ها به بی نهایت نمی رسند. باید باشند که این ها کامل ارضاء شوند از این طرف هم باید شمر و ... باشند تا حضرت زهرا، امیرالمؤمنین امام حسین باز در عاشق شدن، فداکاری برای معشوقشان، و در فطرت گرائی به بی نهایت برسند. یعنی هر دویشان می خواهند بی نهایت شوند، این در جهت و مسیر انتخابی است یعنی هر کسی می تواند مسیرش را برای رسیدن به بی نهایت، این جا انتخاب کند. بعضی ها در نظام طبیعت و در بُعد حیوانی و بعضی ها در فطرت می خواهند بی نهایت شوند. اوج طبیعت کمالات حیوانی است. چند دسته موجود داشتیم: یکی هم بخش فطرت که شامل انسان بود. در بخش طبیعت، کمالات حیوانی، اوج کمالات بخش طبیعت است که شامل قوۀ جنسی، گرایش به جنس مخالف، همسرگزینی، تشکیل کانون گرم خانواده، عاطفه و مهرورزی در جمع خانواده تعهد و مسئولیت خانوادگی، داشتن قوۀ غضب، دفاع از حریم خود، دفاع از حریم غیر همنوع، دفاع از حریم همنوع، زندگی اجتماعی، طی سلسله مراتب اجتماعی تربیت و ... می باشد که این ها مجموعه اش، کمالات حیوانی است. در مورد انسان ها گفتیم انسان عبارت است از فوق عقل یا فوق تجرد. فوق عقل یا فوق تجرد یعنی بی نهایت طلبی در جنبه فطرت و تشبّه به خداوند تبارک و تعالی، شبیه خدا شدن حالا وقتی که این دو مسیر می خواهد انجام شود، یعنی کسانی که مسابقه را از اینجا شروع می کنند که یکی در طبیعت و یکی در فطرت مسابقه می گذارد، حرکتشان براساس دریافت هایی است که نطفۀ وجودیشان، در رحم دنیا می دهد یا براساس دریافتهایی است که دردل خاک و ظلمت از مجموعه این چیزها با همدیگر می گیرند، ما از خدا یا از بی نهایت، یک حقیقت داریم که وقتی رشد بکند و درست تربیت شود، اصل خودش می شود یعنی تمام کمالاتِ اصل را پیدا می کند پس ذاتاً در درونش، تمایل به شدن است. هیچ کدام از ما الان سراغ نداریم که متوقف شویم. کسانی که دست به خودکشی می زنند، کسانی هستند که اختلال پیدا می کنند یعنی سقط می شوند مثل جنین هایی که در رحم سقط می شوند یعنی متوقف می شوند، تازه این کسی هم که خودکشی می کند برای این است که به اصطلاح بی نهایت طلب نیست بلکه برای این است که فکر می کند سر راه طلبش چه در دنیا و چه در مسائل دینی، سدّ شده، چون فطرت گرا مسلّماً خودکشی نمی کند. طبیعت گرا است که خودکشی می کند، چون فکر می کند که مسیرش برای بی نهایت شدن در طبیعت بسته است، باید خودکشی کند مثل دختر ژاک فِله، دختر ژاک فله ثروتمندترین مرد جهان می گوید هیچ لذتی نیست که برای من وجود نداشته باشد، اما ارضاء نمی شوم، هنوز احساس خوشبختی نمی کنم، خودم را می کُشم، شاید در ورای کُشتن خودم، آن طرفِ مرگ یک چیزی باشد که من را ارضاء بکند. به بن بست می رسد. هر دوی این ها (فطرت گرا و طبیعت گرا) یک کِششِ حقیقی دارند به سمت این که بی نهایت شوند و یک قوه و یک پرتو دارند. که در مورد فطرت، این قوه و پرتو و کشش حقیقی را گفتیم مثل یک جنین است یا مثل یک دانه. یا یک اصطلاح بهتری به کار ببریم گفتیم مثل یک کودک می ماند که اسمش را کودک عزیز روان گذاشتیم.
ترسم که این تن، که حائل است به جانم سقط کند کودک عزیز روانم
یعنی آدم وقتی که می خواهد متولد بشود و از رحم بیرون بیاید، اول توی رحم مادرش، جَماد است یعنی اسپرم و تخمک هر دو جماد هستند، لقاح که پیدا می کنند سلول تخم را تشکیل می دهند باز می شوند یک جماد ترکیبی، وقتی که شروع به رشد می کنند نَبات می شوند. این نبات، در رحم حس های مختلف پیدا می کند وقتی که به دنیا می آید حیوان می شود. انسان، به دنیا نمی آید فقط قوۀ انسانیّت را دارد یعنی یک دانه یک کودک از انسانیت دارد، وقتی حیوان به دنیا می آید، بیشتر کمالات یک بچه که می خواهد بزرگ شود در خودمان و خوابیدن و دفع و بازی و تفریح و مسکن و بهداشت و لباس و آموزش و ... است. او را مدرسه می فرستیم و می رود و درس می خواند ولی معلوم نیست این کودکی که در وجود او است شکوفا شود یا نه. این که می فرماید: امت من به صورت ده حیوان روز قیامت محشور می شوند، یعنی مسلمان هم شده اسلام هم به او تلقین شده است ولی هرگز این کودک، خوراک خود را نخورده است، لذا همان طور حیوان می ماند و حیوان هم روز قیامت محشور می شود. مثلاً می شود دکتر، مهندس، وزیر، وکیل، رئیس جمهور، اما بخش انسانی هیچ خوراکی نخورده است. اگر بخش انسانی غذا بخورد، تازه کودک عزیز روان در او فعال می شود و گرنه نمی شود. بنابراین وقتی انسان از نظر هیکل و بدن بزرگ می شود، از جهت طبیعت رشد کرده است؛ یعنی بزرگ می شود ازدواج می کند که این علامت انسانیت نیست. جنس مخالف پیدا می کند که این هم در حیوانات است. تشکیل خانواده می دهد و حس مسئولیت نسبت به خانواده اش دارد که این هم در حیوانات است. محبت و عواطف نسبت به همنوع و غیر همنوع دارد، کار و تفریح و مسکن گزینی دارد که در حیوانات هم هست. رشد اجتماعی می کند، درجه می گیرد، اول سرباز بوده است و بعد می شود گروهبان، بعد می شود استوار و بعد سروان و سرگرد و بعد سرهنگ و بعد مثلاً تیمسار می شود که در حیوانات هم گفتیم سلسله مراتب شغلی وجود دارد. بنابراین هیچ فطرتی به ما نمی گوید اگر یک کسی سرهنگ است لزوماً هم آدم خوبی است الان مثلاً ما نمی توانیم جواب بدهیم که سرهنگ قیمتش از نظر آدم بودن بیشتر است یا سرباز. رئیس جمهور قیمتش بیشتر است یا مثلاً پَست ترین فرد جامعه. از نظر شغلی نمی توانیم بگوئیم فقط از نظر نظام حیوانی و طبیعی است که می توانیم بگوئیم رئیس جمهور بالاتر از یک آدم معمولی است یک سرهنگ از یک سرباز قیمتش بیشتر است، اما این که در بخش انسانی کدامشان آدم تر هستند، هیچ وقت نمی شود قضاوت کرد. بنابراین اگر ما دلمان را خوش کنیم که مثلاً در دنیا به یک جائی رسیدیم و مثلاً رئیس جمهور شدیم، اگر فکر کنیم می ارزید زندگی کردیم، باید اشتباه کرده باشیم چون رئیس جمهور شدن ارزش حیوانی است و ارزش انسانی، محسوب نمی شود. این که مثلاً بچه ام مهندس شد، عالی ترین مهندس، بهترین پزشک، بهترین رتبه ها را آورد، بهترین بازیگر و فوتبالیست شده است، این رشد در مقامات حیوانی است یعنی قیمتی دارد اما در درجۀ حیوانیت حساب می شود اما این که آیا واقعاً این بچۀ من که دکتر شده است مهندس شده است، سرباز شده است کارگر و نجار و بقال و رئیس جمهور و وزیر و وکیل است، هر چه است، بخش کودک عزیز روانش یا بخشِ فطری اش فعال شده است یا نه، به این مربوط است که موادی که نیاز داشته به او رسیده، این کودک عزیز روان و دانه ای و پرتوی که از خداوند در او است آیا تغذیه شده است و رشد کرده و به سمت هدف اصلی و بی نهایت حرکت کرده یا نکرده؟! حالا اگر کسی سرهنگ شد و خانه اش به جای مثلاً 150 میلیون تومان شد یک میلیارد و پانصد هزار تومان، می توانیم بگوئیم مثلاً او رشد انسانی کرده است. مثلاً یک زن داشته و رفته دَه زن دیگر گرفته است، آیا این آدم تر شده است؟ یا یک ماشین داشته، کرده است پنج تا ماشین. این در طبیعت رشد کرده است. آیا فطرت آن کودک عزیز روان هم رشد کرده است؟ یعنی به محض این که سوتِ پایان بچۀ شما یا خود شما را زدند و گفتند: وفات یعنی تولد، چون روی سنگ قبر می نویسند وفات یعنی تولد انتقال نه مرگ. ما که مرگ نداریم شما باید متولد شوی، باید دقیقاً برای شرایط زیستی مرحله بعد همه چیزها را دارا باشی، نه دانا. آخر به برخی می گوئی مثلاً باید اصول دین را یاد بگیری، می گویند که ما حفظ هستیم دیگر، اصول دین مثلاً 5 تا است: توحید، نبوت، عدل، امامت، معاد. فکر می کنند آن جا وقتی سؤال می کنند، سؤال کتبی می کنند یا سؤال شفاهی است. اصلاً این طور نیست گاهی وقت ها این خرافه آن قدر زیاد بود که می گفتند مثلاً فلان کس را با او دفن کنید که اگر نتوانست جواب بدهد، این به جایش جواب بدهد، واقعاً هم اینطور بوده است، اصول دین ما این است، این طور فکر می کردند. در حالی که فقط دانستن نیست بلکه این حرکت، شدن است.
تذکر: کلاس ما، این جا یک جلسۀ آموزشی نیست یعنی ما نیامده ایم این جا به سطح سواد و دانائی هایمان اضافه کنیم این جا یک محفل دوستانه و اُنسی است برای این که ما بیاییم به سطح دارائی هایمان اضافه کنیم نه دانائی هایمان. درست است که اسم جلسه را گذاشته اند انسان شناسی. ولی جلسه ای است که ما باید بیائیم و شدن را یاد بگیریم. یعنی باید بشویم. این خیلی مهم است ولی اگر شما بخواهید، بیائید و صرفاً گوش بکنید و یاد بگیرید، هیچ کمکی به شما نمی شود. شما خیلی از نظر ایمانی رشد بکنید، ضعیف تر از آن هستیم که به سطح شیطانی برسیم. شیطان، اصول دینش کامل است، یقین هم دارد، تردید هم ندارد، شیطان هیچ وقت به این معنا که این چیزها را قبول نداشته است کافر نبود، خدا را قبول دارد و می گوید: فَبِعِزَّتِکَ به عزت تو قسم، رَبِّ یعنی تو را به عنوان ربوبیّت قبول دارم، به عنوان خدایی قبول دارم، پس ایمانش در مورد خدا کامل است. اصلاً نمی دانند خدا چیست یا اصلاً قبولش ندارند و خیلی وقت ها خدا برایشان زیر سؤال می رود. شیطان قیامت را قبول دارد و می گوید: رَبِّ أنذِرنی إلی یومِ یُبعَثونَ: تا قیامت به من فرصت بده. انبیاء و نبوت را قبول دارد، معاد را قبول دارد، بنابراین ما در باور و ایمان نیست که سالم متولد می شویم به آخرت. بعضی ها می گویند که ما واقعاً قبول داریم. یک آقائی آمده بود پیش من می گفت که من به هیچ چیزی از اصول عقاید، شک ندارم. خدا و پیغمبر و معاد و همۀ ائمه را قبول دارم. قرآن را قبول دارم در حالی که او یک تریاکیِ قاچاقی فروشِ مشروب خور بود، نماز هم نمی خواند، خانمش می گفت این صبح که می شود من و بقیۀ بچه هایش را برای نماز بیدار می کند، خودش هم مطلقاً نماز نمی خواند. آخر این قبول دارد؟ به او گفتم اشتباه به تو گفته اند. اگر گفته اند که کسی به خدا و قیامت و روز معاد ایمان بیاورد و این را باور کند، نجات پیدا می کند، اشتباه است یعنی اگر شما به محض این که متولد می شوی آن طرف، نکیر و منکر بیایند و به تو بگویند که تو خدا را قبول داری؟ بگوئی آره، قبول دارم. مَن ربّکَ بگوئی الله مَن نبیّکَ مثلاً پیغمبر، مَن کتابُک قرآن، مَن امامُکَ علی همه را هم درست جواب می دهی ولی می گویند بفرما برو جهنم. چون بنا این نیست که تو بتوانی آن جا جواب بدهی و بگوئی من ایمان دارم. بزرگتر از تو شیطان است که او هم ایمان داشت. مَبنا ایمان داشتن نیست. قرآن می فرماید خیلی از انسان ها با یقین به جهنم می روند. پس وقتی می گوئیم ایمان یک چیزی باید کنار این بیاید تا تو به عنوان مسیری که باید داشته باشی، به سمت سیب برسی، یعنی این دانه باید سیب شود وگرنه اگر وقتی این دانۀ سیب را نگاهش کنی، سیب را قبول دارد. این حرکت و رشد را قبول دارد و می گوید دارم می روم که برسم ولی وقتی نگاهش می کنی می بینی این گندیده است، همین به وجودش که نگاه می کنی دارد حرف می زند و می گوید بله، من دانه سیب هستم، کمالات سیب را بالقوه دارم، سیب شدن را قبول دارم، رویِش را قبول دارم، به آب و خاک و دما و کود و نور هم ایمان دارم اما خوب سیب نشدی و نه به درد ما در کشاورزی یک چنین چیزی نمی خورد ما فقط از محصول یک کشاورزی، مسیرهای سالم به دردمان می خورد، بقیه اش آشغال است، و اصلاً فایده ندارد و می ریزیم دور. جنین هایی که سقط می شوند را می بریم و دفنشان می کنیم فقط جنین های سالم را ما در آغوش می گیریم و پرورششان می دهیم، برای همین هم یک موقع گول نخورید یک کسی بیاید به شما بگوید مثلاً سی، چهل سال وقتتان را تلف بکنید، بگوید نه. ما قبول داریم به خدا. مثلاً ببین من نماز می خوانم، روزه می گیرم، حج می روم.
حضرت فرمود یک کسی شصت سال نماز می خواند از او نمی پذیرند، چون اصلاً شدن نیست. ببینید نماز خوانده است روزه گرفته است، حج و کربلا و سوریه رفته است، قرآن می خواند، جبهه می رود، خمسش را هم می دهد ولی آدم نمی شود، در واقع تمام این خوراک ها آمده و جنبۀ طبیعیِ او را پُر کرده است و او شده است یک حیوان عبادت کننده، یک حیوان مسلمان، اسلام هم به درد ما نمی خورد. فقط حقیقت ایمان به درد ما می خورد، نه یقین که این جا می گویند، بلکه شدن مهم است یعنی ما در کشاورزی که یک نمونه کوچکی از حرکت انسان است، موقع دِرو آخر سال فقط رشد آن دانه هایی را قبول می کنیم که سیب شده باشند، پرتقال و خیار شده باشند، می گوئیم این محصول کار ما، این هایش به درد می خورد. این کشاورزی، کشاورزی ای است که نتیجه داده باشد. والاّ این که زحمت هم بکشد، بیاید و برود مدرسه، درس بخواند، آخرِ سر مثلاً بشود نُه، رد است، کنکور هم قبول شده است و رفته، آخر سر مشروط شده است نمرۀ قبولی می خواهد، نمرۀ قبولی در شدن است، در دانستن، ایمان آوردن، یقین کردن وجود ندارد، همۀ آن ها همه اش مقدمه است، این که ما می آئیم سر کلاسِ انسان شناسی این جا بیست تا کار باید بکنیم؛ یکی این که این چیزها را بفهمیم و یکی این که راه بیفتیم. تمرکزمان انشاءالله روی شدن هست و یادگیری تمرین های شدن است، تا این اتفاق بیفتد والاّ این جلسات به هیچ وجه به درد شما نمی خورد، می تواند در نهایت به ضررتان هم تمام شود. اگر شدنی وجود نداشته باشد. تمرکز ما الان روی مسئلۀ شدن است. برای این که این شدن صورت بگیرد ما چند تا چیز لازم داریم یکی این دانه ای که در به اصطلاح خاک است باید آبی که به آن می رسد، خاک، دما، کود، نور، هوا، همه شان با حقیقتِ دانه بودن و ظرفیت این دانه تناسب داشته باشند، پس می گوئیم غذای مناسب، وقتی می گوئیم خدا، منظور از غذا، فردِ غذا است، یعنی فرد غذا باید مناسب باشد یعنی با حقیقت دانه سازگاری داشته باشد و اگر نداشته باشد. آن رشد حاصل نمی شود، یعنی اگر آب و خاک بَد، بدهی، دمایش بد باشد، زیاد گرم یا زیاد سرد باشد، خراب می شود. کود نامناسب بدهی، می سوزد نور اضافه و بی جا به آن بخورد، زودتر از موقعی که باید در معرض هوا قرار بگیرد یا بیشتر از موقعی که باید در معرض هوا قرار بگیرد یا دانه بیشتر زیرِ خاک باشد، هوا به آن نرسد، از بین می رود، پس آن چیزهائی که مجموعاً نیاز دارد، باید بخورد، تغذیه باید تغذیۀ مناسبی باشد یعنی حتماً با حیثیت دانه بودن و حرکت به سمت سیب شدن تناسب داشته باشد، والاّ ممکن است همه این ها را به آن بدهی آخر هم رشد نکند. حالا به جای این دانه، بگذارید نماز، روزه، خمس، عبادت های دیگر، حج و زیارت اما ممکن است همۀ این ها جمع شود، آخر هم سیب نشود و اصلاً به درد نخورد و تلف شود یعنی چاه بکَنی ولی به آب نرسد مبنا میزان شدنِ شما است، چقدر شدید یعنی چقدر به بی نهایت شبیه شده اید و تقرب یافته اید. تقرب هر وقت شد می گوئیم قُربِ به خدا، از مقربین به درگاه خدا است، آدمی است که خدایی است، مثلاً به امام حسین می گوئیم انی اتقرب الی الله و الی رسوله و الی امیرالمؤمنین و الی فاطمه و الی الحسن و الیک. وقتی داری می گوئی این تقرب یعنی شباهت. یک استادی می آید فیزیک درس می دهد شاگردی به استاد نزدیک تر است که بعداً فیزیکی بیشتری یاد می گیرد می گوئیم دارد شبیه استاد می شود، استاد شاگردی را که شبیه خودش شده باشد، بیشتر دوست دارد و می پذیرد، استاد اصلاً خوشش نمی آید از شاگردی که مثلاً سه سال بیاید اول بنشیند، سه سال دوم بنشیند، سه سال بیاید سوم بنشیند. استاد شاگردی را دوست دارد که بیاید و شباهت حاصل شود، اصلاً قُرب هم یعنی همین. آدم هایی که نسبت به همدیگر قرب دارند و همدیگر را دوست دارند شباهتی بینشان هست عشق یعنی جذب هم سنخ ها، یعنی اصلاً بدون هم سنخی که عشقی وجود ندارد پس اگر گفتیم تقرب به خدا، یعنی شباهت به خدا حالا این دانه وقتی می خواهد شبیه سیب شود یعنی تقرب پیدا کند، مجموعه عواملی را که دریافت می کند باید به تقرب و شباهت کمک بکنند. مبنا این است چون حرکت در دنیا، حرکت تخصصی است، مجموعه غذاهایی که باید به یک موجود تخصصی برسد تا شبیه به خدا شود، این غذا کاملاً تخصصی است یعنی خود من، نمی توانم انتخاب کنم، تمام کارشناسان می گویند کشور ایران از نظر مصرف مواد خوراکی در دنیا اول است. این اصل است، نان ما، مثلاً برنج و میوۀ ما. از نظر مصرف چند برابر چین و هندوستان یک میلیارد و خُرده ای است چند صد میلیونی در ایران، مصرف زیاد است ولی همۀ کارشناسان تغذیه در همین برنامۀ تصویر زندگی هم هست می گویند که ما در ایران، سوءتغذیه داریم. تقریباً بیش از سی و پنج درصد زنان ما پوکی استخوان دارند، پس مشکل این نیست که غذا نمی خورند یا زیاد نمی خورند، مشکل این است که بلد نیستند که چطوری بخورند، این تغذیۀ بدن کارشناس می خواهد اگر نمی خواست که یک رشته ای در دانشگاه به نام رشتۀ تغذیه تشکیل نمی شد، رشتۀ تغذیه به شما می گوید که مثلاً کدام مواد را چقدر بخورید با چه ترکیبی، تا بدن شما سالم باشد، شما یک موقع زیاد هم می خورید ولی بدن داغان می شود و از بین می رود پس مشکل تغذیه نیست، در حرکت به سمت ابدیت، برای این که این انسان شبیه به خدا بشود، این کودک عزیز روانی که در ما است، یعنی بخش طبیعت و بخش فطری، این دو باید تغذیه کنند چون هر دویشان، یک حقیقتند، بین تغذیه فطرت و تغذیۀ طبیعت باید یک تناسب وجود داشته باشد مدام باید تغذیه شوند، برای فطرت که کودک عزیز روان است، غذای خاصی را سراغ داریم، یک علمی است در دانشگاه به نام علم تغذیۀ کودکان، که کودک باید مثلاً شیر مادر بخورد، حالا خداوند بنا بر حکت خودش در شیر مادر همۀ آن چه را که بچه احتیاج، لا اقل تا دو سال اول برایش گذاشته، بعدش به عرضۀ مادر می ماند که بلد باشد با نظام تغذیه بچه اش چطور رشد بدهد ولی تخصصی است در بخش فطری همین کودک هم غذاهایش تخصصی است یعنی شیر باید بخورد، شیر و غذاهای دیگر را باید بخورد، به همین ترتیبی که کودک می خورد، یعنی از غذای ساده به غذای پیچیده تر و سِفت تر، بچه را مثلاً شما به جای شیر کله پاچه بده، خوب می میرد دیگر، آب کله پاچه خیلی خوشمزه است ولی قوی است، به درد بچه الان نمی خورد، پس باید خیلی به نظام تغذیه توجه کنید چون بحث خیلی مهمی است، در هر دو جهت فطری و طبیعی. پس وقتی می خواهیم راجع به غذا صحبت کنیم نوع و ترکیبات غذا خیلی مهم هستند. یعنی وقتی راجع به تجزیه و ترکیب غذا صحبت می کنیم، یک بار می گوئیم آبش باید آب خوبی باشد، خاکش باید خاک خوبی باشد، دما و کود مناسب، یک بار مجموعه ارتباطی که این ها با هم دارند یک مقدار خطرناک است ممکن است آب و خاک و دمایش خوب باشد ولی مثلاً کودش، کود خوبی نباشد و همۀ این ها را هدر می دهد و این غذاها را از بین می برد. در نظام تغذیه ای داریم مثلاً می خواهید پنیر بخورید می گوید اگر می خواهید پنیر بخورید خوب است ولی همراهش حتماً گردو بخورید اگر گوشت می خواهی بخوری چون کیفیت دارد مثلاً این را با آن نخور، و این را با آن بخور والاّ همان گوشت با همان ماده بدن را خراب می کند. درست است خوردی ولی تناسب رعایت نشده است. رعایت این ترکیب ها مهم است و ترکیب غذائی باید رعایت شود، در حرکت به سمت ابدیت، شما وقتی که می خواهید غذا بخورید، غذاها را باید متخصص مشخص کند، گفتیم طبقِ اصل اصالت تخصصی در برخورد با هر مجموعه، در چهار مرحله، تعریف، راه اندازی، بهره برداری و اصلاح و تعمیر بعد از خرابی یا به سازندۀ سیستم احتیاج داریم یا به تخصصیِ سیستم نیاز داریم. در حرکت به سمت ابدیت غذائی که باید طبیعت و فطرت بخورند را باید سازنده یا متخصص معین کند. در مورد طبیعت فرمول این است که فرمودند: کلُوا مِن الطَّیباتِ ما رزَقناکُم: از پاک هایی که روزیتان کردیم، بخورید. یعنی این ترکیب باید غذای پاک بخورد. طیّب هم یک تعریف ریاضی دارد، طیب و پاک یعنی حلال و پاک و سالم باشد و متناسب با شرایط بدن هم باشد، در مورد فطرت هم همین طور است، فطرت هم غذاهایش باید طیب و پاک باشد و به اصطلاح درست به آن برسد، آن وقت غذاها را خدا معین می کند مثلاً به شما می گوید نماز بخوانید، نماز غذایِ روح شما است، ذکر خدا غذای شما است، الذّکرُ قوتُ الأرواح: ذکر خوراک و غذای روح است. طبیعت و فطرت تو غذا می خواهد. فطرت تو چون مادی نیست، غذاهایش یاد بی نهایت است. جلسۀ قبل گفتیم که اگر ما می آئیم در مجلس امام حسین، حضرت زهرا، پیغمبر، برای این است که چون ما هر کداممان یک حسین و یک زهرا و یک علی در وجود ما است، آمدن در این مجالس برای این است که ما دائم آن ها، جلویِ چشممان بیاید و نیز کمالاتشان تا بتوانیم شباهت حاصل کنیم، پس غذای ما ذکر است و غذای طبیعت، همین غذای طبیعتی که مشخص کرده اند طیب و حلال باید باشد. غذا باید مناسب و به اندازه باشد، هم تناسب مهم است و هم اندازه. اگر بدون تناسب یا بدون اندازه باشد این دانه از بین می رود در حرکت به سمت ابدیت هم، حرکت فطری باید همین طور باشد یعنی این کودک عزیز روان غذایش را باید مناسب و به اندازه به مرور زمان بخورد، گاهی وقت ها افراد نماز می خوانند اما قلبشان قسی تر می شود، قرآن می خوانند و دورتر می شوند یعنی به جای این که رشد بکنند از این عقب می افتند چون نماز را متناسب استفاده نمی کنند مثلاً اگر ظرف شیر آلوده باشد، نهایتاً اثر معکوس می دهد، گوشت چیز خوبی است اما اگر ظرفش نامناسب باشد چه؟ من سرطان که داشتم دکتر به من می گفت شما گوشت، کباب مطلقاً نخور می گفتم چرا می گفت وقتی به سیخ می زنی، خارج کباب پوستش پخته می شود ولی داخل کباب پخته نمی شود، چون استریل هم نیست برای شما که مقاومت بدن شما ضعیف است سم است، سیب و هلو و خیار نخور، گوجه و انگور نخور، می گفت این ها هر چقدر هم شما خوب بشوئید، چون اساساً استریل و پاستوریزه نیست، باز برای تو ضرر دارد، شما هم همینطور بوده اید؟ نه شما راحت می روید و می نشینید و می خورید پس وقتی می خواهیم نماز و روزه و این ها بشود، این خیلی تخصصی است الان ما متأسفانه در جامعه مان می بینیم که افراد بی موقع، عبادت می کنند، بد عبادت می کنند. یعنی نمی داند باید چه عبادتی را انجام بدهد گاهی وقت ها یک ذکر اشتباهی می گیرد، شش ماه بعد زندگی اش به هم ریخته است، مثلاً خاله قزی در فلان جلسه گفته است که مثلاً شما این ذکر را مثلاً هزار بار بگو، هرکدام از این خانم ها هم یکی یک تسبیح های نیم متری، پانصد تا از این دانه ها دارد، برایش هم چیز گذاشتند فرمول دارد. همیشه صبح تا شب این ذکر را دائم تکرار بکن، این را بگو. از این جلسه به آن جلسه. بعد مثلاً فلان نماز را بخوانی خوب است. فلان کار را بکنید، خوب است. بعد تازه از خودشان هم درمی آورند مثلاً عبادت های ساختگی، بلند شوید بروید نمی دانم صبح فلان روز دَرِ هفت تا مسجد را بزنید یک چیزهای خرافی، اصلاً در اسلام هم وارد نشده است بدو صبح زود، شوهرِ بدبخت را بیدار کنی، بدو برویم از این مسجد، درِ آن مسجد، نمی دانم شیشه را بشکن، این ها چه صیغه ای است که بی موقع غذا بخورید شما. غذا باید جذب شود یک موقع شما به عنوان وظیفه می روید تمتّع، اگر جذب نشده باشد حَجّت را در واقع به جا نیاورده ای. ما یک شرایط صحّت عمل داریم و یک شرایط قبولی داریم قبولی یعنی چه مقدار شباهت حاصل شود و صحت یعنی تو درست انجام داده ای، شیر را خوردی، کباب و گوشت را خوردی، ولی به جای این که اثر مثبت داشته باشد اثر منفی داشته و به درد نمی خورد، پس وقتی می خواهیم ذکر انتخاب کنیم، کیلوئی نیست که هر کسی بیاید و فرمول ذکر بدهد، متخصص است تغذیه می خواهد ذکر بگوید. یعنی شما ذکر لا اله الا الله را بی موقع شروع کنی، بعد از سه ماه می بینی تمام زندگی ات به هم می پاشد، بلا سرت می آید، چک هایت برگشت می خورد، فلان کسی که دوست داری می میرد، فلان کس تصادف می کند و ... چرا این طوری شد؟! عبادت را شروع می کنی یک مرحله ای جلو می روی و می بینی که مثلاً نتیجه برعکس شد، چون غذا مناسب نیست. شما یک انار را نگاه بکنید، این انار را وقتی دانه اش می خواهد رشد بکند، وقتی درخت شاخته می دهد در شاخه شما می بینید که یک برگ های خیلی زیبایی می دهد، بعد یک دانه انار کوچک هم اینطوری می دهد که شبیه انار خیلی نیست. همین طوری شبیه به اصطلاح یک دانه، به این شکل است. بعد به مرور زمان شکل انار به خودش می گیرد. ببین وقتی که تو رشد کرده باشی باید این زیبائی ها در شکوفه هم قشنگ است، یعنی شکوفه هم که شما نگاه می کنید، از شکوفه لذت می برید یعنی این طور نیست که فقط باید سیب شود تا تو لذت ببری یا پرتقال شود تا لذت ببری از اول که بالا می آید معلوم است که قشنگی با خودش دارد، شما اگر غذا بخورید، قرآن می گوید اگر کسی غذا بخورد باید اثر غذا معلوم شود. مثلاً دیدید مادرها، بچه هایشان را می برند دکتر و می گویند آقای دکتر ما الان چند وقت است داریم به این شیر می دهیم والله غذای کمکی هم دادیم ولی مثلاً قَدّش رشد نکرده است، وزنش هنوز همان است، این علامت این است که مادر دارد شیر می دهد، غذا می دهد ولی این شیر و غذا یک جا دارد خرابکاری در سیستم بدنی بچه دارد صورت می گیرد که این بچه بعد از سه ماه، قدّش همان قد سه ماه پیش است، وزنش هم همان وزن سه ماه پیش است. دکتر سریع بچه را می گذارد توی ترازو و می کِشد. قدش هم یک متر می گذارد و می گوید آره، این مثلاً رشد نکرده است، مثلاً می گوید خوب این غذای کمکی را بگیر، این را بگیر، این را بده، این را نده، علامت باید ظهور کند، ما نمی توانیم مثلاً یک بچه ده ساله بگیریم که مثلاً کوچک باشد، بنا است ده ساله رشد کرده باشد دیگر. علامت است در حرکت به سمت خداوند در فطرت، این قشنگی ها باید ظهور کند، قرآن می گوید اگر فطرت تغذیه شود، شباهت به خداوند تبارک و تعالی حاصل است. یک بچه است دیگر، کودک شبیه آدم بزرگ ها است، یعنی درست است کودک است ولی بالاخره باید یک شباهتی با اصلش داشته باشد. می گوید آقا مثلاً بچه نوزاد است. یکی می آید می گوید مثلاً شبیه مادر بزرگش است، آن می گوید شبیه دائی اش است، آن می گوید شبیه خاله اش است، آن می گوید شبیه پدرش است، آن می گوید ترکیبی است ولی یک شباهتی باید به اصل داشته باشد، همۀ موجودات همین طور هستند، تا نگاهشان می کنی، به اصل خودشان شباهتی دارند، شما وقتی می گوید کودک عزیز روان، این کودک باید شبیه اصلش باشد، در سیب و همۀ میوه ها هم همین طور است، در فطرت اگر بخش انسانی خوراک بخورد، مثلاً چهل روز خوراک خورده است، نیز همین طور است، این که در روایات داریم هر کسی چهل روز فلان کار را بکند این آثار را دارد، هر کسی مثلاً این قدر این کار را بکند، این آثار را دارد، یعنی واقعاً غذا است و شباهت ایجاد می کند، اگر شباهت ایجاد نکرد معلوم است غذا در واقع دریافت نشده است و هدر رفته است و سوخته است. از علامت های شدن در صورت دریافت غذا این است که شادی دارد، آرامش و مهربانی و شیرینی و خیلی صفت های دیگر. از حضرت مسیح علیه السلام سؤال می کنند: یا روحَ الله! مَن بخالِش؟ ما با چه کسی رفیق شویم، ما با چه کسی نشست و برخاست کنیم، فرمود: مَن یُذَکِّرُکُمُ الله رُؤیَتُهُ: کسی که شما وقتی او را می بینید، یاد خدا می افتید. پس معلوم است آن کسی که ما باید با او رفاقت و رفت و آمد برقرار کنیم کسی است که باید شباهت به حق تعالی داشته باشد مثلاً شما یک بچه را نگاه می کنید یک بچۀ کوچک هفت، هشت ساله است. می گویی خدایا این بچه چقدر نورانی است، چقدر این بچه خوردنی و خواستنی است با این که بچه است اما در او شباهت است به خداوند و اخلاق بزرگی ظهور دارد. یک موقع یک کسی را هم می بینید که مثلاً بیست سالش است ولی وقتی نگاهش می کنی دلت می گیرد، و اعصابت خرد می شود، اصلاً تشنّج می گیری وقتی پیش این هستی. مثلاً وقتی پیش او هستی و می خواهی با او معاشرت کنی، تشنّج می گیرد تو را و اعصابت را خرد می کند و هیچ آرامشی کنار او نداری، در روایت داریم که مؤمن مثل عسل شیرین است، مهربانی، چرا؟ چون به رحمان و رحیم نزدیک است. اصلاً وقتی که می گویند غذا بخور یعنی نماز بخوان. اما در نماز تمام آدرس ها را به تو داده است که آقا تو مثلاً از کجا شروع کن و به کجا تمام کن، بسم الله الرحمن الرحیم. یعنی رحمانیت و رحیمیت را در تو تربیت می کند، الحمدالله رب العالمین، این ها و معانی اش خیلی زیبا و لذت بخش است. هر وقت نماز می خوانی باید شباهت حاصل شود اگر نشد معلوم است در واقع نماز نخوانده اند، اگر شما متدیّن هستید. نماز می خوانید، مسجد می روید، حج و کربلا رفته اید ولی شاد نیستی، یا اعصابت خرد است، آرام نیستی، تشنج داری، باید قرص اعصاب بخوری، یا عصبی هستی، پرخاشگری حساس هستی زودرنجی این طوری هستی، معلوم است هیچ کدام از عبادت هایی که کرده ای خوراک فطرت و کودک عزیز روان نشده است، آن همان کودک مانده و غذای او بیشتر خوراک طبیعت شده است، یعنی شما می بینید حاج آقا شده است، ماشاءالله خیلی هم حاج آقا است چند بار حج رفته است، چند بار مکه رفته است، یک شکم خیلی بزرگ حاج آقا دارد، تسبیح و انگشتر و ریش دارد، مسجد می رود، به او می گویند حاجی، کربلائی و فلان ولی نزول خور است، دزد و احتکارچی است، کلی هم فسادهای دیگر دارد، خوب این معلوم است که پس از چهل، پنجاه سال هیچ کدام از این کمالاتی که کسب کرده است به سمت فطرت جذب نشده است و به سمت طبیعت است، یک آقائی چند روز پیش آمده بود و زنش را آورده بود مشاوره، با چه توپ پُری هم آمده بود مشاوره، خیلی ظاهر اسلامی و ریش و تشکیلات و خیلی چیز آمد آن جا نشست و گفت که من از دادگاه آمده ام، خانمم را آورده ام با ما یک صحبتی بکنید و یک عدم ناسازگاری برای ما، شما بنویسید که ما نمی توانیم با هم زندگی بکنیم گفتم: حالا ببخشید با هم یک صحبتی بکنیم نشستیم و صحبت کردیم بعد گفتم خوب خانم، شما بلند شو برو بیرون، خانم را بیرون کردیم و نشستیم با آقا صحبت کردیم دیدیم هر چه توانست علیه این زن گفت. بعد گفتم خوب حالا شما تشریف ببرید بیرون، خانم هم آمد و شروع کرد و صحبت هایش را کرد و گفتم خوب بروید و هفتۀ بعد بچه ها را بردارید و بیاورید، گفتم: نه، نامه نمی دهم اینطوری به دادگاه، باید بگوئید بچه ها هم بیایند. سه تا بچه ها هم آمدند، بعد فهمیدیم این آقا یک شمر عادل است به او گفتم که ببین، معمولاً زن و شوهر یک موقع هایی با همدیگر یک جور بی سلیقگی هایی به خرج می دهند که به جای این که کنار هم و لباس هم باشند لکّه هم هستند و مقابل همدیگر قرار می گیرند، زیاد نمی شود از دعواهای زن و مرد، در نگاه های اولیه فهمید تقصیر از کیست. به او گفتم عزیز من، من کاری با خانم تو ندارم که حالا مثلاً این چیزها را علیه شما می گوید و شما هم این چیزها را علیه او می گوئید. هر چند شواهد مشخص است که خانم شما دارد راست می گوید، ولی این که سه تا بچه داری و هر سه از تو متنفر هستند، نشان دهندۀ این است که تو چقدر یزید هستی، خراب کردی عزیز من، مگر می شود پدری که باید کانون عاطفه باشد و بچه هایش باید عاشقش باشند، از پدر متنفر باشند، خوب تو چه طور مسلمانی بودی؟ مگر می شود؟ دختر متنفر آن دو تا پسرت متنفر، اصلاً می گفتند ما وقتی پدرمان می آید خانه، هر کدام به یک کاری مشغول می شویم، من می روم پای کامپیوتر خودم را مشغول می کنم، یکی می گفتم ن می روم خودم را می زنم به خواب، یکی هم می گفت می روم آشپزخانه، یک جا خودم را مشغول می کنم مرده شور این دینداری ات را ببرند، مگر پیغمبر این طوری بوده است؟! پیغمبر جذاب ترین شخصیت برای اعضای خانواده اش بوده است. فرموده: خیرُکم خیرُکُم لِأهلِهِ و أن خیرٌ لِأهلی: بهترینِ شما کسی است که برای خانواده اش بهترین باشد و من بهترین هستم. یعنی خانواده اش برای او دلشان تنگ شود، او را دوست داشته باشند، چهار ساعت خانه نباشد، کم بیاورند، خوب تو چطور مسلمانی هستی که نه زنت از تو خوشش می آید، نه دلتنگ تو می شود، بچه هایت هم که از تو متنفر هستند، دَه تا حَجّی هم که رفته ای توی سرت بخورد، توی سرت بخورد این جبهه این جبهه و مسجد و نماز اول وقت و صف اول جماعتت که رفته ای، آخر اثر که نگذاشته است معلوم است که تو فقط از این عبادت ها می خواستی یک چهرۀ مذهبی و مقدس داشته باشی، و خودت را ارضاء بکنی و عذاب وجدان نداشته باشی و الاّ تو همان گرگی که بودی هستی، هیچ تغییری در تو ایجاد نشده است، من صریحاً به عنوان کارشناس دارم به شما می گویم که اگر قرص اعصاب می خوری، بدان غذاهای فطری ات هیچ کدام به درد تو نخورده است، چون امکان ندارد انسان، شبیه خدا که قوی و قادر و قدیر است و مرکز شادی و آرامش است بشود و بعد برود قرص اعصاب بخورد، معلوم است که عبادت هایت خراب بوده است و اصلاً غذا را دریافت نکرده ای و سوءتغذیه داری، به خدا قسم که اگر دو رکعت نماز، انسان بخواند و خوب جذب شود، خیلی اثر دارد، اگر از پنجاه آیه، یک آیه هم جذب شود، آن قدر انسان را مست می کند که نگو و نشاط می آورد برای انسان. با یک عمرۀ خوب تا یک سال آدم، روی ابرها راه می رود، یک حضرت عبدالعظیم خوب، یک امامزاده صالح خوب، ولی ما در غذا دائم پرخوری می کنیم، ولی هیچ فایده ای هم ندارد. هزار دفعه ذکر، ده هزار دفعه ذکر، شصت دفعه سوریه و کربلا، صبح و ظهر و شب مسجد، ولی هیچ فایده ای برای شما ندارد، اگر تو شاد و آرام هستی، اگر مهربان و شیرین هستی، اگر کسی می آید پیش تو و کنارت احساس آرامش می کند، اگر کسی از تو نمی ترسد از این که علیه او بدجنسی کنی و می تواند با تو راحت باشد، چون همه با خدا راحت هستند، اگر یک کسی می آید و با تو حرف می زند و مطمئن است که رازش را فاش نمی کنی، وقتی با تو حرف می زند می داند که تو هرگز او را ضایع نمی کنی و خراب نمی کنی، اگر این طور هستی خوب معلوم است که شبیه شده ای و غذاهائی که خورده ای، اثر کرده است. اما اگر از تو می ترسند و حساب می برند و باید کنار تو یک ملاحظاتی را بکنند. خوب معلوم است که تو امنیّت نداری و اصلاً نمی توانی در کسی امنیت ایجاد بکنی، این خوراک هایی که خورده می شود باید نتیجه بدهد، آن وقت مسیری را که ما می خواهیم طی بکنیم به خدا نزدیک است یعنی افراد با کمترین تغذیه شبیه خدا می شوند و لازم نیست خیلی بخورند، کم بخورید اما خوب و درست بخورید فرمول های اساسی در سی دی شب های احیاء توضیح داده شده است. پیغمبر به امیرالمؤمنین می گوید یا علی وقتی می بینی مردم خیلی دارند عبادت می کنند، تو نمی خواهد عبادت بکنی، تو مثل مردم خیلی نرو و عبادت کن و زیاد دنبال عبادت نرو، فقط فکر کن. مثلاً شب قدر است ما می رویم اصلاً شب قدر خودکشی می کنیم. افطار را می خوریم و بدو برویم مسجد. یکی یک دانه نهج البلاغه و صحیفه و مفاتیح و قرآن زیر بغل، بدو برویم مسجد. خوب حالا چه کار کنیم حاج آقا شروع کن، جوشن کبیر، سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب، دوباره مثلاً یا کریم یا مقیل و ... هزار تا اسم. هیچ چیزش هم خوراک ما نرسیده است شما هزار بار دائم گفتی خدا، ولی یک بار هم خدا را نخورده ای، و از این هزار تا اسم، کامت هم شیرین نشده است، بعد می بینی عرق کرده، خسته خسته، بعد شروع کنیم نماز هزار رکعتی، مسابقه بگذاریم یک وقت تمامش می کنیم دیگر کنتراتی، کدام آقا خوب است؟ این آقا، آقای خوبی است. نماز جماعتش را خیلی تند می خواند. ما مثلاً در آن مسجد رفته ایم حاج آقا پارسال پدرمان را درآورده است دو رکعت نمازش، سه ساعت کشیده است. این حاج آقا 45 دقیقه دَخلش را درآورد برای ما. مسابقۀ چهل و پنج دقیقه ای و صد رکعت نماز. برو و بیا. خوب فایده اش چیست؟ از این نماز کامت شیرین نشده است، حالا برویم دوباره سراغ چه؟ زیارت عاشورا. برویم سراغ ... هیچ فایده ای ندارد. سی روز، روزه داری که هر روز آن باید آدم را مَست کند، هیچ تأثیر نگذاشته است. اصلاً این قدر تأثیر ندارد که ما سر افطار آن قدر از خدا عصبانی هستیم که از خدا انتقام می گیریم. یعنی یک سفره می اندازیم و به طور عملی چنان از خدا انتقام می گیریم یعنی به خدا می گوئیم بابا من به چه زبانی به تو بگویم من از روزه خوشم نمی آید، دائم هم به هم می گوئیم قبول باشد انشاءالله، انشاءالله ذخیرۀ آخرتت باشد. چه باشد، ولی وقتی سفره را می اندازیم می بینیم که وای وای، چه عقده هایی این هفده، هجده ساعت داشتیم. بدمان می آید و اصلاً اثر ندارد. مثلاً صبح تا شب همین طوری قرآن می خواند، برای همین در شب قدر، شب احیاء گفته اند بهترین عمل شب قدر، عبادت نیست. این است که شما بنشینید و یک چیزی یاد بگیرید. مذاکرۀ علمی است یعنی خوراک جذبت شود و به آن بالائی که باید برسی، معرفت پیدا کنی، و فرمول یاد بگیری ما هم شب های احیاء، عبادت خیلی کم داریم، مجموع عبادت های ما تا صبح حدوداً یک ساعت، یک ساعت و نیم ما عبادت داریم. بقیه اش این است که ما آن جا مجلس انس داریم، اول از این سخنرانی و پرسش و پاسخ است به آقایان گفتیم رسمی نیایند و لباس راحتی بپوشند و بیاورند. بخور بخور است، خلاصه می نشینیم آن جا و غذا می خوریم، موز و شیر و شیرینی می خوریم، بعد می گوئیم بچه ها اگر خوابشان می آید بروند تخت بگیرند و بخوابند، بعد بلند شوند و با هم صحبت کنند. گَپ بزنید با هم. احیاء یعنی این که دل هایتان را با همدیگر حیات دهید و زنده نگه دارید لزومی ندارد دائم بروی آنجا و چهار ساعت عربی بخوانی. چه فایده ای دارد این ذکرهای عربی، مثلاً کمیل عربی، دعای ابوحمزۀ عربی، دعای سحر: اللهم انی اسئلک مِن بهائکَ بِأبهاهُ و کلُّ بهائِکَ بهیُّ. خوب این یعنی چه؟ هیچ. به ما نگفته اند این طوری دعا بخوانید. این چه فایده ای دارد اصلاً شما در رساله اگر نگاه کرده باشید، امام خمینی و بقیه مراجع گفتند ثواب فقط به عربی خواندن است. ولی ما که دنبال ثواب نیستیم. ثواب را یک کسی می خواندکه می فهمد و عربی هم می خواند و لذت می برد. ثواب که به عربی خواندن نیست. به عربی ثواب می دهند، شما چون زحمت کشیدید و قرآن خواندید و چشمتان را به کلام الله انداختید، زبان هم که ذکر خدا را بگوید طاهر می شود، عربی هم که بخوانید چون کلام خداوند است زبانتان طاهر می شود، اما مسئله این نیست. مثل یک سیبی است که پوست قشنگی دارد ولی باطنش فایده ندارد، شما اگر ثواب بالاتر می خواهید، شُدن قشنگ است، من یک توصیه به شما بکنم: از الان همه شما بیائید و قید ثواب را بزنید و بی خیال ثواب شوید فقط دنبال شباهت و شادی و آرامش و مهربانی و شیرینی زندگی خود و ... باشید ثواب را ول کنید و دائم به فکر ثواب نباشید، ثواب دارد، خوب ثواب داشته باشد، ولی خوب، وقتی ثواب دادنِ ما سوراخ است، شما دائم از این طرف ثواب بریز و از آن طرف دائم با یک غیبت و ... درمی آید. این چه فایده ای دارد. ثواب دان شما سوراخ است. مشکل الان این جا است، چون علامت ثواب این است که هر چه ثواب بیاید در روح شما، شباهت بیشتر است. پس تو وقتی شاد و آرام نیستی، پرخاشگر و عصبی و زود رنج هستی، هیچ ثوابی برایت نمانده است، چون در روایت داریم بداخلاقی گناهی است که آمرزیده نمی شود. خوب تو الان نمی توانی با عروست درست رفتار کنی، حاج خانم شده، چادرش را هم گرفته است و دماغش فقط بیرون است ولی نسبت به عروسش مثل یک گرگ است. عروس است ماشاءالله، کلاس عرفان رفته و کلاس اخلاق می آید، دانشگاه هم مثلاً دکترای عرفان خوانده ولی بلد نیست با پدر شوهر و مادرشوهرش چطور رفتار کند. پدرشوهر و مادرشوهرش از او متنفر هستند، بلد نیست با شوهرش چطور رفتار کند، خوب، ثواب جمع شده؟! یعنی شما را روز قیامت براساس ثواب محاکمه می کنند؟! می گویند چقدر سنگینی و ثواب داری و یا چقدر شبیه هستی و آدم هستی؟! شما سیب را برای خواص و آثارش می خواهید دیگر. من در سوئیس بودم با باجناقم رفته بودم، یک دو هفته ای آن جا بودیم، میوه هم نخورده بودیم، گفتیم که یک میوه ای بخوریم، بعد رفتیم دیدیم که میوه های خیلی خوشگلی بود. همه جور خیلی خوشگل، یک آناناس هایی بود به چه بزرگی، بعد گفتیم که آقا یکی اش را انتخاب کنیم، گفتیم حالا چه چیزی بخریم؟ گفت آناناس بخریم، گفتیم باشد آناناس را برداشتیم و خوردیم و دیدیم مزۀ آب می دهد، فهمیدیم همه ی این ها از این شیمیایی، تزریقی ها، هورمونی ها هستند. فقط رشد داشت. نه بو داشت و نه مزه و نه خاصیت. مردم دلشان را خوش می کنند غذا می خورند، فقط شکل آناناس است. این که فایده ندارد، شما خودتان تخم مرغ رسمی را ترجیح می دهید به تخم مرغ ماشینی. محتوا و شباهت مهم است، شباهت کجا است. مادری می گوید شب آمدم خانه و بچه ام را برداشتم و بردم احیاء، نشستم توی مسجد دیدم بچه ام خیلی بی تابی می کند و گریه می کند. گفتم یا امام زمان، تو هم که راضی نیستی این بچه اینطوری اذیت شود، من بروم خانه، امشب عبادت نکنم. گفت رفتم خانه دیدم امام زمان نشسته خانه ما، آن جا است. تو باید یاد بگیری که با بچه ات چطور رفتار کنی و لذت ببری و او را شاد کنی. ما بلد نیستیم. پیغمبر دارد می رود نماز جماعت، هفت، هشت تا بچه کودک یقه اش را می گیرند، عرب ها روز عیدی داشتند که بچه ها باید سوار یک مرکبی می شدند و لباس های نو می پوشیدند سوار شتری می شدند و می رفتند شترهایشان را به هم می زدند و بازی می کردند. امام حسن و امام حسین می آیند و به حضرت زهرا می گویند که ما نه لباس داریم و نه مرکب داریم. حضرت زهرا می گوید من برایتان لباس جور می کنم یک لباس جور می کنم برای امام حسن و امام حسین و می پوشند ولی چون این ها نداشتند، نه این که آدم های بی پولی باشند، بلکه هر چه داشتند به دیگران می دادند، شتر نداشتند و مانده بودند، می گویند ما شتر نداریم، پیغمبر هم می گوید خوب عیب ندارد من می شوم شتر شما، بیایید. حضرت مجتبی را می نشاند روی شانه اش، سیدالشهداء را هم روی این شانه اش، بعد پیغمبر می رود وسط شترها و شروع می کند همان صدای شتر را درآوردن، خودش را می زند به شترها و شترها به پیغمبر می زنند. خلاصه بچه ها حسودی شان می شود می بینند که شتر امام حسن و امام حسین از شتر خودشان خیلی خوشگل تر و بهتر است، حسودی می کنند و می گویند ای وای، کاش که ما سوار پیغمبر می شدیم، خلاصه کمین می کنند یک روز که پیغمبر دارد صبح می رود نماز، تا می آید برود، بچه ها اطراف او می ریزند، آقا یادت است حسنین را سوار کردی؟ بله. باید به ما کولی بدهی؟ چشم. نماز جماعت بی نماز جماعت، تعطیل. بچه را بغل می کند. دانه دانه سواری می دهد سر و صدا، صدای شتر را درآوردن، مردم هم توی مسجد منتظر هستند، خلاصه بلال را می فر ستند دنبال پیغمبر. بلال می آید و می بیند بچه ها سوار پیغمبر هستند و او هم دارد خیلی بی خیال و راحت کولی می دهد، داد می زند مثلاً آی فلان فلان شده ها، پیغمبر را ول کنید می گوید بچه همین است دیگر، باید بچه ارضاء شود، بعد می گوید برو ببین خانۀ ما چیزی گیر می آوری یا نه. می رود خانه پیغمبر، یک چند تا گردو پیدا می کند گردو را برمی دارد می آورد. پیغمبر گردو را برمی دارد و دستش می گیرد و می گوید بچه ها، شترتان را حاضرید با گردوها عوض کنید؟ می گویند بله. خلاصه گردو را می گیرند و پیغمبر را ول می کنند و می رود. مرحوم ملا احمد خیلی قشنگ می گوید که این را احتمالاً در نوار معرفت نفس توضیح داده ام خیلی از آدم ها هستند که گردو می گیرند و پیغمبر را می فروشند، با یک ماشین و خانه، با یک شوهر و زن و فرش، با یک سفر خارج و مدرک دانشگاهی، تمام حیثیت انسانی شان را، پدر و مادرش را، پدرش یعنی امیرالمؤمنین و امام زمان، مادرش یعنی فاطمه زهرا، با یک گردو راحت می فروشند، ما باید آن رحمت و رحمانیت را نسبت به بچه ها و به دیگران یاد بگیریم گفت: آقا، آخر این پدر و مادر من، خیلی من را اذیت می کنند، از عبادت من را انداخته اند، همه اش مریض هستند، همه اش هم بهانه می کنند که من باید بروم در خانه، پیش آنها، من نه می توانم حج بروم، نه می توانم بیایم با شما به جهاد، نه می توانم مسجد بیایم، آخر این چه وضعی است؟ پیغمبر قسم می خورد و می گویدک تو یک شب با پدر و مادرت مأنوس باشی، از هزار جهاد بالاتر است. حالا ما می خواهیم به قیمت انجام دادن مستحبات، همه را لِه بکنیم و برویم. بچه می خواهد به دنبال ما به مسجد بیاید، از لای در هولش می دهیم و پرتش می کنیم آن طرف که من می خواهم بروم نماز اول وقت بایستم و الان ثواب از دستم می رود. فلان کس گفته اگر مثلاً یک تکبیر عقب بیفتی، این قدر ثواب از تو کم می شود، بچه دارد این جا لِه می شود. وقتی بچه ات دوست ندارد، نمی خواهد بروی نماز جماعت یا وقتی دوست دارد بیاید او را به نماز جماعت ببر. به نماز جماعت هم نرسیدی خدا شاهد است چند برابر به تو ثواب می دهد. من بعضی از آقایان را می شناسم توی حرم حضرت عبدالعظیم که ما کلاس داریم، خیلی زیرک هستند، چون جلسۀ ما یک سالنی است که پُر می شود و یک موقع اصلاً جا نیست. این آقایان زیرک به خانمشان می گویند بچه را به ما بدهید و شما بروید سر کلاس. ولی آقایانی هستند بعضی ها به زن هایشان می گویند تو نمی خواهد بیایی، تو بمان خانه و بچه داری ات را بکن. ولی این خیلی زیرک است، ثواب بچه داری را می برد، زنش هم آموزش گرفته است، خودش هم بعدش می رود نوارش را می گیرد و گوش می کند. چند تا ثواب می برد، باید ما یاد بگیریم، این غذاهایی که می خوریم، تبدیل شده باشد.
والحمدالله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.