روایتهای را بحث می کردیم در رابطه مؤمنین که به دست دادن و مصاحفه رسیدیم که انشاءالله این را عرض کنیم و یکی دو تا مطلب دیگر، بعد هم وارد متن زیارت بشویم.
ابوعبیده ی حظّاّ گوید: «از مدینه تا مکه در یک کجاوه همراه امام باقر علیه السلام بودیم»، یعنی دو تائی در یک کجاوه نشسته بودیم. با حضرت. «حضرت در بین راه پیاده شد و قضای حاجت کرد و برگشت و فرمود: اباعبیده، دستت را بده، من دستم را دراز کردم، حضرت چنان فشرد که در انگشتانم فشار را احساس کردم» دقت کنید چنان فشار داد که فشار را احساس کردم، نه اینکه درد را احساس کنم یعنی گرما و فشار اینکه با همدیگر یک فشاری بین دست ها با یک استحکامی افراد به هم دست بدهند.
بعضی ها را من دیدم دستانشان را خیلی آویزان می دهند. یعنی ول می کنند به طرف دست مقابل، هیچ تماس، گرفتن، لمس، استحکامی ندارد. این خیلی بد است. دست باید محکم داده شود و دست های همدیگر را خوب لمس کنند. اما نه آنقدر بد بدهند که با فشار دست درد بگیرد. بعضی ها فشارهای ناجور می دهند. این خوب نیست. ولی باید آن قدر گرما و صمیمت باشد که این احساسات انتقال پیدا کند. یعنی حضرت خوب دست داد. محکم دست داد. سپس فرمود: «ای اباعبیده هر مسلمانی که برادر مسلمانش را ملاقات کند و با او مصافحه نماید و انگشتان خود را با انگشتان او در هم کند گناه آنها مانند برگ درختان در فصل زمستان بریزد. حال خوب توجه بکنید حضرت چکار می کند و چرا این کار را می کند؟ شماها وقتی همدیگر را ملاقات می کنید به فاصله ای که معقول و متعارف وقتی از هم جدا شدید، مجدد همدیگر را دیدید، چکار بکنید؟ هم سلام کنید (که در روایت داریم. حالا می رسیم) و هم به همدیگر دست بدهید. سلام کنید. قدیمی ها این را خوب رعایت می کنند؛ ولی جدیدی ها الان زیاد متوجه نیستند که وقتی پیرمردی بیرون میرود، برای تجدید وضوئی بیرون می رود، وقتی وارد می شود، چکار می کند؟ به جمع سلام می کند. بقیه هم جواب می دهند. در روستاها و مناطقی که بکر هست، دست نخورده است، مناطقی که فرهنگ های غلط در آن نفوذ نکرده، باز بیشتر است. مثلا من در سفری که در اصفهان بودم، دیدم که خیلی ملموس است در اصفهان، شما می رفتی، می بینی که مردم راحت در شهر به همدیگر سلام می کنند. اینجا اگر یک نفر غریبه سلام کند، با خودش می گوید این کی بود به من سلام کرد. مثلا کاری داشت، کی بود، من را می شناخت. من می شناختمش. مثلاً شاید یک چیز غریبی به نظر بیاید. اما آنجا نه. ما در بعضی از مناطق رفته بودیم، می دیدیم که این جوری هست. هنوز آداب خوب هست. افراد به همدیگر سلام می کنند. این خیلی برکت و سلامتی میآورد. به هر حال حضرت شاگردش را این جوری تربیت می کند. می گوید دستت را به من بده. چرا؟ چون وقت از کجاوه پیدا شده، حالا شما نگو کجاوه بگو اتومبیل. از ماشین پیاده شده رفته قضای حاجت می کند و می آید. به دوستانش سلام کند. دست هم بدهد بهتر است.
روایت بعدی خیلی عجیب است. حضرت مسئله را بده در سبک دیگری مطرح میکند. می خواهد بگوید که اساساً اینکه گناه مؤمن ریخته میشود، چه جوری هست؟ این داستان یک توضیح جالبی حضرت در موردش می دهد. حضرت می فرماید که (سه، چهار روایت مهم در کافی دارد. من دارم از ترجمه کتاب کافی برای شما می خوانم. جلد سوم کتاب ایمان و کفر، بخش همین مصافحه و دست دادن) حضرت می فرماید: «ای مالک گمان مبر که شما شیعیان درباره ی ما مبالغه می کنید». قبلاً توضیح دادیم. گفتیم در مورد خداوند و تبارک و تعالی. حضرت در یک روایت از خدا شروع می کند بعد به خودش می رساند. اینجا حضرت از خودش می گوید بعد راجع به خداوند می فرماید: شما شیعیان راجع ما هر چه گفتید کم گفتید. در روایت داریم: «نزلنا علی الالوهیه و قولوا فی ما شئنا» ما را خدا نگویید. از خدایی پایین بیاورید ولی هر چه دیگراز شأن ما بگویید زیاد نگفتید. هر چی دربارة کمالات ما بگوئید هیچ کس، هیچ وقت به حدّ کنه و کمالات ما نمیرسد و راه پیدا نمی کند. بعد حضرت می فرماید: شما شیعیان گمان مبرید در بارهی ما مبالغه می کنید. همانا خداوند را نتوان وصف کرد، و چنان که نتوان خدا را وصف کرد، همان طور که خدا را نتوانید وصف کنید، ما را نیز نتوان وصف نمود و چنانکه ما را نتوان وصف نمود، مومن را نیز نتوان وصف نمود. ببینید می خواهد قضیه را کجا ببرد؟ میخواهد بگوید، چون همه ی انسانها نفخه ی الهی هستند، دمش خدا هستند. اما مومن خودش را هم سنخ میکند با خداوند تبارک و تعالی خود را با خدا ولی کافر خود را هم سنخ نمی کند و از سنخیت می اندازد. مومن هست که شبیه خداوند می کند و آن نور را تابش می دهد وقتی انسان به او نگاه می کند به یاد خداوند تبارک و تعالی می افتد.
بعد می فرماید: «مومن را نیز نتوان وصف نمود» بعد توضیح می دهد چرا نمی توان وصف کنید؟ یکی از مصادیقی که می آورد، همین داستانی است که در روایت قبلی برایتان خواندم. «زیرا مومن با مومن ملاقات می کند و به او دست میدهد. پس همواره خدا به آنها توجه فرماید و گناهان از رخسارشان مانند برگ درخت فرو می ریزد تا از یکدیگر جدا شوند. پس چگونه وصف کسی را بتوان کرد»، یعنی این به شخصیت مومن برمی گردد به قدر مومن پیش خداوند عزیز است که همین دست دادن، همین بوس کردن، همین خندیدن، همین سر کشیدن به همدیگر، باعث میشود که همه ی گناهان مومن بریزد.
جمله ای داریم که «فاعل کننده ی کار کسی که کار خیر می کند از خود کار بالاتر است». یا داریم «نیت المومن خیرٌ من عمل»، نیت مومن از عملش بالاتر است. دقت کنید اگر عمل یک مومن بالا است. به خاطر اینکه از ذات اوست ما باید در نفس و ذات، سرمایه گذاری کنیم در این موقع همه چیز درست میشود کسی که بد ذات است، بدگوهر است کسی که بدجنس است، وقتی کار خیر میکند. ثواب میبرد، اما این کار با وجود این نمی کند. چون درونآلوده است.
این بدجنسی مانع میشود ممکن است به ثوابی برسد و از عذابی از او دفع شود اما اینکه انسان سعادتمند شود و خوشبخت شود احتیاج به ذات خوبی دارد. لذا انسان بهتر است به سمت خوش ذاتی برود برود به سمت اینکه آدم خوبی باشد. دست از بدجنسی، بدخواهی، سوءظن به دیگران، اذیت و آزار دیگران، بد بودن، دست بردارد.
دست از بداخلاق بودن و تندبودن و تلخ بودن بردارد. شیرین باشد ذاتاً، خوب باشد ذاتاً، اگر رفت به این سمت، کمترین کارش چنین اثری دارد. شما نگاه کنید یک دست دادن به همدیگر، اما این دست دادن ببینید چکار می کند به همدیگر. وقتی دستانشان را به همدیگر می دهند یا انگشتان را به هم کردن، مثل برگ درختان در زمتستان است. نمی گوید پاییز، چون پاییز درش چی هست؟ برگهای پاییزی به کندی میریزد. همه برگها به راحتی ریخته نمی شود. می فرماید مثل برگ درختان در زمستان گناهان این شخص ریخته میشود. حالا مسئله فقط به اینجا ختم نمی شود. مسئله به مسائل مهمتری هست که من حالا گذاشتم برای یک موارد دیگری که در مورد این خصوصیات ذات مؤمن برای شما بخوانم که چقدر اثر دارد. خصوصیت ایمانی است که این اثر را دارد.
روایت بعدی از امام محمد باقر علیه السلام است. میفرماید: «برای مومنین سزاوار است که چون یکی از آنها از رفیقش به فاصله ی درختی نهان شد و سپس به هم برخوردند مصافحه کند. ببینید بحث مبالغه به کجا رسیده. می خواهد بگوید این کار، اساساً دست دادن به همکدیگر در فاصله ی متعارف و معقول، این آثار را دارد. چطوری تشریح می کند. می گوید: به اندازه یک درخت از همدیگر جدا بشوید، به همدیگر دست بدهید. ما که معمولا این کار را نمی کنیم. به فاصله های این چنینی به همدیگر دست بدهیم.
ولی امام صادق علیه السلام می فرماید: «در جنگها سربازان پیامبر به درختان زیاد می رسیدند و به واسطه ی حضور این درختان از هم جدا می شدند، بعد که از جنگل و درخت خارج می شدند، در فضای باز به هم می رسیدند، مجدداً به همدیگر سلام می کردند و مصافحه می کردند. می خواهد بگوید که این کار و این رسم، این احترام، این سنت باید احیا شود و بهانه است. یعنی شما باید دقت کنید که باید مومن از این بهانه استفاده کند و خودش را به این مسئله پاک سازی کند و از این راههای آمرزش و مغفرت، استفاده کند.
امام باقر علیه السلام فرمود: چون یکی از شما برادرش را ملاقات کند باید به او سلام کند و دست بدهد. ببینید بدون شرط است. ملاقات کردید باید سلام بدهید. منتظر هیچی نباید باشیم. «و دست بدهد» این دوتا را نباید یادمان برود. پس سلام کردن و چی؟ دست دادن. زیرا خدای عزوجل و فرشتگان را به این عمل گرامی داشته است. یعنی فرشتگان هم این کار را می کنند. پس شما کار فرشته را بکنید که شبیه فرشته ها باشید. به همدیگر سلام کنید و مصافحه کنید.
روایت بعد از امام باقر علیه اسلام است. چه ائمی ما داریم. چه شخصیت هایی ما داریم. باید به آنها افتخار بکنیم و به آنها بنازیم و شاد باشیم.
«هر گاه مردی با رفیقش دست دهد، آنکه دستش را نگه دارد اجرش بیشتر است تا آن کس که دستش را رها می کند. این ظرافت را نگاه بکنید، چه کسی می تواند این طور حرف بزند؟ کدام مکتب را شما سراغ دارید که این جور به مسائل توجه کرده باشند. یک نمونه کسی در دنیا بیاورد و بگوید مثلا ما یک آداب این جوری داریم. به این ظرافت، به این لطافت. کی می تواند این جوری حرف بزند. ائمه ما با آن شخصیت جلال و جبروتشان، راجع به ظریفترین مسائل ما احکام دارند، حکم دارند. این وقتی دو نفر دست می دهند، به طور متعارف دستشان را میکشند، میگوید آنکه دستش را نگه می دارد، البته این معمولا در مصافحه های دو نفره است، در مصافحههای چند نفره امکان پذیر نیست. یک نفر با چند نفر. ولی وقتی دو نفر هستند، خودشان دوتا، می فرماید آنکه دستش را نگه می دارد، ثوابش بیشتر است. اجرش بیشتر است از آنکه رها می کند.
«و آگاه باش گناهان از آن دو می ریزد تا آنجا که گناهی باقی نماند».
اسحاق بن عمار می گوید خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم. حضرت با ترشرویی به من نگاه کرد. عرض کردم سبب دگرگونی شما با من چیست؟ فرمود: آنچه که تو را با برادرانت دگرگون ساخته. ای اسحاق به من خبر رسیده که در منزلت دربان گذاشتی تا فقراء شیعه را راه ندهند. عرض کردم: قربانت شوم من از شهرت این کار ترسیدم که همه در خانه من می آیند. حضرت فرمود: از بلیه نترسیدی یعنی از بلا نترسیدی که عذاب سرت بیاید؟ مگر نمی دانی که چون دو مومن ملاقات کنند و مصافحه نمایند، خدای عزوجل بر آنها رحمت نازل کند که 99 قسمت آن برای آن که رفیقش را دوست تر دارد، باشد. باز دارم تاکید می کنم چون بحث های بعدی ما فشارش روی این بحث است. هنر دوست داشتن در همه ما نیست. ما یخ زدگی زیاد داریم. ما می توانیم آدمهای مهربان و خوب باشیم. همسایه های خوبی باشیم. آدمهایی باشیم که دیگران را دوست داشته باشند و دوستمان داشته باشند. اما از دوست داشتن دیگران بدون چشم داشت بدون سابقه، تراوش کند. هنر هر کس نیست.
ما باید خود را به وضعیتی برسانیم که هر شیعه ای را که هر جا دیدیم، در هر لباسی، در هر وضعیتی، دوستش داشته باشیم. یک روستایی را که تا بحال ندیدیم، یک فقیر، یک دیوانه، یک مریض، یک علیل، یک معتاد، یک زندانی، یک مبتلا در هر حالتی انسان ها را دوست داشته باشیم. از ما تراوش دوست داشتن بشود. از ما رحم، مروّت، محبت مهرورزی، تراوش بشود. با هم دیگر بد نباشیم. با عده ای خوب باشیم، عده ای را هم بد بدانیم. عده ای را طرد کنیم و تحویل نگیریم. با عده ای هم رفاقت برقرار کنیم. نه. این نگاه نسبت به همه باشد.
با هر کس که ملاقات می کنیم حواس مان باشد این یک شیعه است. جدای از اینکه حالا ما نسبت به شیعه این وظیفه را نداریم نسبت به انسانها و مسلمین و مسلمانان به خصوص غیر مسلمانان وظیفه داریم. ما نسبت به حیوانات علاقمند باشیم و دوستشان داشته باشیم واقعا. درختان و گیاهان را دوست داشته باشیم. احجار و سنگها را دوست داشته باشیم. اینها تمام تجلیات خداوند تبارک و تعالی است. ما حتی با اینها هم باید رفاقت داشته باشیم.
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
باید بتواند این مهرورزی اش را کامل کند. این حالت دوست داشتن اشیاء را، ارتباط برقرار کردن را، دوست داشته باشد. در خودش پیاده کند و تکمیل کند. فط از مسئله دست رد نشویم. بخواهیم مصاحفه دادن را فقط بخواهیم بگوییم. ببینید حضرت مسئله را کجا می برد؟ می گوید آن کس که عرضه دوست داشتن بیشتری را دارد 99 قسمت رحمت را در دست داد او می برد. یعنی خدا 100 گناه را ببخشد، 99 تا مال کسی است که عرضه دارد. اگر صد درجه رحمت نازل کند، صد درجه بهشتی بدهد، هر چی می خواهد خداوند بدهد، می فرماید: 99 قسمت آن مال کسی است که عرضه مهروزی دارد. عرضه دارد که دیگران را دوست داشته باشد و این راه دارد. راهش را هم انشالله می گویم. یادتان باشد برایتان بگویم. این جور نیست و شما هم بگوید حالا این جوری دوست داشتیم. تا یک حدودی موثر است. ولی این راه دارد. ما به چه راهی برویم که دیگران را دوست داشته باشیم. این راهش خیلی مهم است. راجع به این من باید برای شما توضیح بدهم که انشاله جلسه آینده رسیدیم حتما توضیحش را برای شما خواهم داد که چکار بکنیم تا دیگران را دوست داشته باشیم؟ نسبت به دیگران مهرورز باشیم. قبلا در مورد اهل بیت و زیارت توضیح دادم. آنجا اگر دقت کرده باشید، شما به جواب رسیدید. ولی در این رابطه هم چشم. توضیح خواهم داد. باز دقت بکنید فقط مسئله مصافحه نیست که دو نفر به هم دست می دهند و گناهاشان ریخته می شود. مسئله این است که ما باید یاد بگیریم که مهرورزتر باشیم از دیگران. محبت مان نسبت به دیگران بیشتر باشد. سرد، بیرمق، اسیر خودمان، اسیر شکممان نباشیم. حال من نمونههایش را مثال میزنیم تا شما مهرورزی یعنی چی.
وقتی مهرورزی میگوئی، یعنی چی؟ مهرورزی یعنی که طرف را وقتی می بینی، این محبت چنان در تو قرار بگیرد که به اقتضای محبت عمل کند. کسی به مهمانی به منزل شما می آید. نگاه کنید. از یک مهمانی مثال بزنید. یا به مهمانی شخصی می رویم، می بینید که حالا یک چای جلوی انسان می گذارد نهایتاً میوه ای می گذارد. این آدم مهربانی است، آدم خوبی است، آدم مودبی هست، به وظیفه اش هم عمل کرده. اما آن چیزی که باید باشد، نیست.
مهرورزی و آنچه که در شیعه تکامل دارد این است هر چه در خانه داری بیاوری. یعنی یک جعبه گز، شیرینی در خانه داری، بیاوری. کیک خامه ای هم هست بیاوری، پسته و فندقی هم امکان پذیرایی هست، بیاوری. کامل. من بعضی از بزرگان منزلشان مشرف می شدیم، همین جوری از ما پذیرایی می کردند. یعنی آنچه که در منزل داشتند، جلوی ما می گذاشتند. نه اینکه برنج کوپنی را برای مهمان بگذاری، برنج ایرانی را قایم کنی، بعدا خودتان بخوری، این آن کار خوب نیست. این آن خلق شیعی نیست. خلق شیعی آن است که آنچه که داری را بهترینش را برای مهمان بیاوری.
در روستایی ها شما که می روی، این طوری است. در روستا که می روی، می بینی که صفا است، صمیمیت هست، بهترین غذایشان را می آورند. هیچی نداشته باشند یک تک گوسفند هم داشته باشند، همان را زمین می زنند و برای مهمان کبابش می کنند. به مهمانان می دهند. به بعد فکر نمی کنند حالا بعد چی می شود، حالا خودمان چی، نه. انقدر گرفتار خودشان نیستند. آنچه را دارند را عرضه می کنند. که داشتند می آورند ما به منزل بزرگان می رفتیم، هر چی داشتند می آوردند. تازه به همین راحتی ما را رها نمی کردند. می گفتند باید با خودتان ببرید.
امیرالمومنین علیه السلام را به مهمانی دعوت کردند. فرمود: من به سه شرط مهمانی می آیم: 1- مزاحم زن و بچه ات نباشم. 2- بیش از توانت فشار نیاوری به خودت؛ یعنی آقا جان وقتی دعوت کردی پولت می رسد که بروی مثلا، فرض بفرمایید 300 تومان به یک کیلو گیلاس بدهی، نرو گیلاس کیلوی 700 تومن بخر. فشار به خودت نیار. اگر نمی توانی واقعا. یک موقع هست وسعت هم می رسد، ولی بخل می ورزی. خیلی بد است. یک موقع هست که وسعت می رسید میوه خوب بخری، باید خوب بخری. نباید بروی میوه پست بخری جلوی مهمان بگذاری. می توانی غذای خوب درست کنی، غذای خوب درست کن. می توانی پذیرایی کامل کنی، پذیرای کامل کن. ولی یک موقع هست که باید به خودت فشار بیاوری، به زن و بچه ات، حضرت می فرماید: نه. من به این شرط می آییم که فشاری به تو و خانواده ات تحمیل نشود. آنچه که در خانه داری برای من بیاوری. و از هر چی که داری برای من دریغ نکنی. یعنی نروی نصفش را قایم بکنی، آن که در خانه داری، بیاور. به خودت تحمیل نکن از بیرون، بخواهی چیزی را تهیه کنی و به خودت فشار بیاوری. همان که هست را بیاور. توجه فرمودید این آداب مهمانی هست. مهمانی دادن. یعنی آقا ما داریم در خانه که من یک سیب دارم، می آورم، یک خیار دارم، می آورم، یک موز دارم، می آورم، هر چی که هست. جلوی مهمان می گذاری، آقا این هست. ظاهر و باطن. این هم که معروف هست ظاهر و باطن، چیز خوبی هست. آقا همین که هست. این است. بشینیم با هم صفا بکنیم. مهرورزی یعنی این. یک مصداق برایتان مثال زدم. تا بدانیم یعنی چی. یعنی باید تراوش کند از ما. اگر کسی از ما پولی می خواهد، دریغ نکنیم واقعا. می توانیم کمک کنیم، کمک کنیم. می توانیم دوندگی کنیم دوندگی کنیم و پولش را تهیه بکنیم. نه اینکه ندارم. ببخشید. معذرت میخواهم. تمام شد. نه. فرض کن می توانی آبرو بگذاری، بگذار.
مهرورزی کردن (در جلسات بعد می رسیم و مفصل تر توضیح می دهم برایتان) یعنی به فکر بودن، یعنی طرف را مثل خودت نگاه بکنی.
«99 قسمت آن برای آنکه رفیقش را بیشتر دوست دارد یا دوست تر دارد و چون در دوستی برابر باشند»، یعنی به اندازه مساوی همدیگر را دوست داشته باشند «رحمت خدا ایشان رافرا گیرد» آهان اینجا این حدیثی را که می خواستم برایتان بخوانم، اینجاست. خیلی هم مهم است. توجه بکنید که حضرت مسئله را روی مومن می برد. روی ذات. «و چون برای مذاکره بنشینند برخی از فرشتگان نگهبان آنها به برخی دیگر گویند از اینها کناره گیریم» بیاد بریم اینها را ولشان کنید. «شاید رازی داشته باشند که خداوند بر آنها پرده کشیده باشد». دقت بکنید مومن عظمتش به قدری زیاد است که وقتی دوست ندارد فرشته ها با او باشند، فرشته ها هم می گذارند و می روند. یک موقع حالت هایی هست که انسان دوست ندارد فرشته ها با او باشند. می گوید ای کاش فرشته ای با من نباشد. عظمت مومن آنقدر زیاد است که خدا به احترام مومن می فرماید که فرشته ها بروند. خود فرشته ها می روند. چون خود فرشته ها موجودات فهیم و دانا و عاقلی هستند، این را خوب درک می کنند، حرمت مومن را خیلی خوب می دانند، یک جاهایی که مومن صلاح نمی داند و اینها هم صلاح نمی دانند، نمی ایستند. بگذاریم برویم. ما کاری با این نداریم. اینها ممکن است یک رازی به هم بگویند. دوست نداشته باشند که ما بدانیم. می گذارند می روند. این عظمت مومن هست که این کار را می کند. پس این روح ایمانی هست که قدرت را می آورد که انسان گاهی وقت ها اراده می کند، حتی فرشته ها هم پیشش نباشند، خودش باشد و خودش، همین طور هم خواهد بود. فرشته ها او را رها می کنند و می روند. می گویند این دو نفر می خواهند با هم رازی بگویند. می بینی بحث کجاست. می گوید همین این که این دو نفر می نشینند با هم گفتگو کنند، گرم بگیرند، آنقدر جوّ دو تا مومن قابل اعتماد است حرفهائی که بینشان رد و بدل می شود، نشست و برخاستی که با هم می کنند، جلساتیشان آنقدر قابل اعتماد است که گناه در آن ایجاد نمی شود. حرف بد زده نمی شود. عمل حرام انجام نمی شود. در مهمانی شان، در نشست و برخاست شان، در مذاکرات دو یا چند نفرشان که می فرماید: ملائکه آنقدر به مومن اعتماد دارند که پا می شوند و می روند. حیف نیست ما این طور نباشیم واقعا! حیف نیست ما از این زندگی فاصله بگیریم. چرا ما این جوری نباشیم. چرا ما مهمانی ها، ملاقات هایمان، حرف زدن هایمان، نشست و برخاستهایمان، جلسات مان، این جوری نباشد. تلاش ما باید این باشد تا می توانیم اجتماعاتمان، ارتباطاتمان، همین جوری گلستان بکنیم و بهشت کنیم. این بهشت همان مفهوم این هست که «لا یسمعون فیها لغوا و لا تاثیماً* الاّ قیلاً سلاماً سلاماً» این معنی آن هست. «عرض کردم مگر خدای عزو جل نمی فرماید: به گفتاری دم نزند جز آنکه در نزد او رقیب حاضر باشد» این آیه ی قرآن است: «ما یلفظ من قول الا لدیه رقیب» هیچ انسانی یک کلمه حرف نمی زند مگر اینکه در نزد او رقیبی باشد حاضر. یعنی فرشته ای می نویسند تمام کلمات مومنان را همین که از دهانش خارج میشود، نوشته می شود. ضبط می شود که چی گفته. مگر این را خدا نمی گوید. چطور ای امام صادق می فرماید که فرشته ها می گذارند می روند. بعد حضرت اینگونه جواب می دهد: ای اسحاق اگر نگهبانان نشنوند، خدای عالم و سرّ بشنود و ببیند.
خدا که هست. ما بعضی وقتها دوست داریم هیچ کس باشد. اما خدا هست، می شنود. ما خیلی وقت ها دوست داریم کارهایمان را هیچ کس غیر از خدا هیچ کس نداند. چون انسان با خدا یک رابطه دیگری دارد. با اصل و حقیقت خودش یک رابطه ی دیگر دارد. اگر شرمندگی هم دارد جلوی خدا شرمندگی اش قابل تحمل تر است تا جلوی هر کس دیگری. جلوی هر موجوددیگری. بنابراین خداوند به احترام مومن در یک وضعیتهای خاصی با هم حرف می زنند، خداوند به فرشتهها میفرماید: رها کنید مومنین را، بروید اینها، حرفهای خصوصی با هم دارند. پیش مومنین نایستید. خود فرشته ها همین حساب را می کنند.
اگر مومنین اجتماعی می کنند، نجوایی دارند، رهایشان می کنند. کار خصوصی دارند، رهایشان می کنند. حتی در روایت داریم، امیرالمومنین علیهالسلام برای قضای حاجت که می خواستند بروند، از فرشتهها خواهش میکردند که در مورد قضا حاجت من خجالت میکشم همراه من هیچ فرشتهای نیاید. هر جا که مومن خجالت بکشد که همراه اش باشد، به هر حال خداوند تبارک و تعالی این ارادهی مومن را تحقق می دهد. این عظمت مومن است. ببینید خداوند چگونه با مومن رفتار می کند. خودمان را نباید دست کم بگیریم. انشاله باید روح ایمان را در خودمان بکنیم، روح ایمان را تقوبت بکنیم، تا به این لطافتها و ظرافتها برسیم و از آن لذت ببریم.
من دو روایت دیگر را بخوانم که این دو روایت، از امام صادق علیه السلام است که می فرماید: با یکدیگر مصافحه کنید. زیرا مصافحه کینه را می برد. همین دست دادن به همدیگر باعث می شود کینه از دلهای شما برود. روایت آخر از امام صادق علیه السلام است درباره پیامبر. فرمود پیامبر o به حُزَیفه برخورد و دستش را برای مصافحه دراز کرد. پیامبر همیشه اینجور بودند که هم برای سلام سبقت می گرفتند و هم برای دست دادن. دست را زودتر دراز می کردند. حُزَیفه دست خود را باز کرد. یعنی دست خود را کشید. پغمبر دستش را برد که دست بدهد ولی او دستش را پس کرد و دستش را عقب کشید و به پیغمبر دست نداد. پیامبر فرمود: ای حزیفه من دست به سوی تو دراز کردم و تو دست خود را از من باز گرفتی. حزیفه عرض کرد: یا رسول الله به دست شما شوق و رغبت است ولی من جُنُب بودم و دوست نداشتم دستم با جنابت به دست شما برسد. پیامبر فرمود: مگر نمی دانی دو مسلمان وقتی با هم برخوردند و مسافحه کنند، گناه شان مثل برگ درخت بریزد. یعنی لازم نبود ملاحظه کنید. همین که دست بدهی، گناهان چی می شود؟ می ریزد. یک روایت دیگر را جا انداخته بودم. آن هم از امام صادق علیه السلام است. فرمود: مسافحه کردن مومن از مصافحه ملائکه بهتر است. چون مقام مومن از مقام فرشته بالاتر است. می فرماید دست دادن شماها از دست دادن فرشته ها هم بالاتر است.
جلسه بعد در مورد خود مهرورزی یک مقدار صحبت خواهیم کرد و در مورد معانقه کردن یعنی همدیگر را در آغوش کشیدن.
والحمدلله رب العالمین