جلسه 004 - معرفت‌الله
شماره جلسه
4
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 004 - معرفت‌الله

بحثمون درمعرفت خداوند تبارك و تعالي است، انسان از آن جهت كه حاصل روح خدا است، با توجه به وضعيت اوليه قبل از خلقش كه پيش خدا بوده و با خدازندگي مي كرده، مزهيزندگي با خدا را چشيده، مزه ي در كنار بي نهايت بودن را و سعادت همين جوري با خداوند را چشيده، وقتي كه به طبيعت مي آيد، بي نهايت محدود مي شود، از آن حالت كمال يك قوه بيش تر در وجودش نمي ماند. ولي چون قبلاً آن مزه را چشيده، اين جا از محدوديت بدش مي آيد، دائماً مي خواهد محدوديت را از خودش بردارد، كمال مطلق ونامحدود را مي خواهد، چه متدينين، چه غير مؤمنين همه حريص هستند براي اينكه خودشان را مطلق بكنند از محدوديت در بياورند، لذا هميشه به دنبال بهترين ها مي گردند، هميشه از بين موجودات و كمالات زيباترين آنان را جستجو مي كنند، مؤمنين براي اينكه مي خواهند به وضعيت اوليه خلقتشان و هدف خلقتشان برسند و برگردند به آن وضعيت اوليه، هميشه دنبال اين هستند كه كدام عمل از همه بهتر است، چه عملي ثوابش بيش تر است، چه عملي ارزشش بيش تر است، چه عملي خدا بيش تر دوست دارد كه انجام بده، چه جوري قيمت خودشان بيش تر مي شود چه جوري مي توانند به خدا نزديك تر شوند، حريص هستند براي اينكه بهترين ها را شناسايي كنند در اعمال در اخلاق به دنبال آنها هستند، اما امروز من مي خواهم يك نكته ي خيلي مهمي را خدمتتون عرض كنم، آن اين است كه بهترين چيزي را كه مي ارزد، براي آن زندگي كرد و سرمايه گذاري را معرفي كنم به شما، و اگر آن را ما تحصيل بكنيم، كمالات ديگر در واقع تحصيل شده، ولي اگر آن را تحصيل نكنيم، سرمايه گذاري روي كمالات ديگر بكنيم، كمالات ديگر خيلي نمي تواند به ما كمك بكند، آن كمالي كه مي خواهم به شما معرفي كنم عبارت است از همين موضوع بحث خودمان، يعني معرفت الله، چون چيزي است كه ما براي آن خلق شديم، و قرآن فرمود: « ما خلقتُ الجنَّ وَ الإنس الا ليعبدون» جن و انس را نيافريدم مگر براي عبادت، عبادت به معناي نماز خواندن و روزه گرفتن نيست، چون خدا نيازي به اين ندارد، عبادت چيزي است كه ما به آن احتياج داريم تا به هدف خلقتمون برسيم يعني، خوب دقت كنيد، يعني من جن و انس را براي كاري نيافريديم مگر آن كار، كار عبادت است. يعني اين را آفريديم كه كارشان عبادت باشد، اما خوب كارشان عبادت باشد، قرار است از اين كار به چه نتيجه اي برسند، نتيجه مهم است، كار هميشه، بعد از كار هميشه انسان به دنبال چي است، دنبال يك نتيجه است، مي فرمايد كه « وَاعبد ربّكَ حتي يأتيكَ اليقين» عبادت كن تا به يقين برسي، يقين هدف خلقت انسان است، يعني انسان به معرفتي برسد كه آن معرفت عين دارايي و توانايي باشد، شباهت كامل به خداوند تبارك و تعالي پيدا بكند انسان، براي همين بالاترين چيزي كه مي ارزد انسان براي آن نفس بكشد، وقت بگذارد، زندگي بكند و بايد و بايد و بايد تمام آموزش را تابع آن قرار بده، معرفت است، معرفت خدا، اگر مي خواهيد ازدواج كنيد، بچه دار شويد، تربيت بچه بكنبد، مسافرت برويد، منزل بخريد بپوشيد، دوست انتخاب كنيد، غذا بخوريد، تفريح بكنيد، هر كاري مي خواهيد بكنيد، درس بخوانيد، درس هاي علوم دنيايي بخوانيد، همه چيزها بايد تابع اين باشد كه من بايد به معرفت الله برسم، عبادت هم بخواهيد بكنيد همين طور، ما ميليون ها انسان در سراسر جهان مشغول عبادتند، ده ها و صدها ميليون مسلمان دارند عبادت مي كنند، بدون معرفت الله، و بدون اينكه بخواهند از اين طريق به معرفت الله برسند، اين هم فايده ندارد، اگر كسي هر كاري مي كند، و او عبادت، بايد بگويد من طلبم از اين كارچه كارهايي جمادي، چه كارهاي نباتي، چه كارهاي حيواني، چه كارهايي علمي، بايد بگويد من طلبم از اين كار اين است كه بايد به معرفت خدا برسم، اگر به معرفت نرسيد كارمان هدر رفته است، ما بايد در ازاي انجام هركاري و صرف هر وقتي برقراري هر ارتباطي، انجام هر انتخابي، انجام هر رفتاري، كاري و به دنبال هر فكري، و به دنبال هر فكري، به دنبال معرفت باشيم. حتي افكارمان را هم بايد همين جوري تنظيم كنيم، كه ما در افكارمان به دنبال اين باشيم، علي(عليه السلام) مي فرمايد: فكري كه به دنبال حكمت نيست، كسي كه فكر مي كند درغيراز چيزحكيمانه، هوسباز است، يعني فكرش، دنبال هوس است، « اَلفِكر في غَير الحكمةِ هَوسٌ» اگر داري فكر مي كني به يك چيزي، بايد به دنبال معرفت بيش تر و رسيدن به حكمت باشي، تا هوسباز نباشي در افكارت، اين خيلي مهم است كه انسان، افكارش را طوري تنظيم بكند، هوسباز نباشد فكر، و بخواهد اگر به چيزي فكر مي كند، اگر خيال چيزي را مي كند، از اين خيال كردن و فكر كردن، به دنبال حكمت و شناخت باشد، حتي اگر در مورد يك جماد فكر مي كند به دنبال يك كمالات گياهي است، به دنبال كمالات حيواني است، اين ها را بخواهد و مقدمه قرار بدهد براي رسيدن به معرفت الله، به آني كه براي آن خلق شده، پس هدف خلقت ما معرفت الله است، لذا قيمت آدم ها به اين است كه چقدر در مسير انتخاب ها، ارتباطات، افكار و رفتارشان، چقدر در كسب كمالات جمادي و نباتي و حيواني نشان چقدر در كارهاي علمي و مطالعاتي شان به معرفت الله رسيدند، يعني آني كه براي آن آفريده شدند، آن مغز و لب عبادت و خلقت، اين خيلي مهم است، نه اينكه يك نفر بگويد من در پرونده ي اعمالم، مثلاً شصت بار رفتم حرم امام رضا(عليه السلام) پنجاه بار رفته عمره، ده بار رفته تمتع، اينها ثواب دارد خيلي هم خوب است. كسي از اينها گله ندارد، اينها هرچي بيش تربهتر، اشكالي ندارد، اما يك موقع مي بيني يك نفر يك تمتع، يك عمره، يك امام رضا رفته ولي با معرفت رفته، او به نجات و رستگاري و سعادت و هدف خلقت نزديك تر، از كسي كه پنجاه بار رفته ولي بدون معرفت، اين را دقت كنيد در احاديث مي گويند، امام را با معرفت زيارت كنيد، حضرت رضا مي فرمايد اگر كسي به ملاقات من بيايد درحاليكه با معرفت باشد، من سه جا به داد او مي رسم، موقع مردن، در صراط و در حساب به داداش مي رسم، اين خيلي مهم است، كه ما بدانيم چه كار مي كنيم و معرفت داشته باشيم، لذا مهم ترين زماني كه درعمر ما مي گذرد، زمان هايي است كه ما به طورمستقيم مثل همين جلسات مي آييم تا معرفت بگيريم، به معرفت برسيم يا به طور مستقيم فعاليت هايي عملي و عبادي و ديگر فعاليت هاي رفتاري داريم تا به معرفت برسيم، اين مهمترين قسمت عمرماست، بايد براي آن سرمايه گذاري كنيم، امام صادق (عليه السلام) مي فرمايد: « إن المؤمنين بَعضَهَم افضلَ مِن بعض» بعضي از مؤمنين از بعضي ها بالاترهستند، خوب دقت كنيد فرمايش را بعضي از مؤمنين از بعضي ديگر از مؤمنين هستند « و بعضُهُم اكثرُ صلاةَ من بعض» بعضي هايشان از نظر نماز بالاتر هستند از بقيه، نماز بيش تري خوانده اند «وَ بعضُهُم انفذُ بَصراً من بعض و هي درجات» دقت كنيد، و بعضي ها از آنها تيز بين تر هستند از بعضي ديگر و هي درجات، اين است درجات، ببين، مي گويد بعضي ها كه تيزبين ترهستند اينها درجاتند، به اينها مي گويند درجات، درجات نماز، درجات عبادت، درجات معرفتي، رسول اكرم (صلي الله عليه و آله) مي فرمايد: « افضلكم ايماناً افضلكم معرفته» چه كسي ايمانش بالاتر است، بهتر است، از نظر ايمان، مؤمن تر است، مي گويد كسي كه معرفت بيش تري دارد، چون آن معرفت است كه به آدم تثبيت مي دهد، تزلزل نمي گذارد در انسان اتفاق بيفتد، آن معرفت است كه انسان را آرام و شاد نگه مي دارد، در نظر و عمل اين طور نيست، يك حديث از معصوم نقل كرده، مي فرمايد كه بعضي از شما،« بعضُكُم اكثرُ صلاةً مِن بعض» بعضي از شما نمازشان از بقيه بيش تر است، خلوت مي كنند، گوشه اي مي نشيند و عبادت مي كنند، از بقيه بيش تر نماز مي خوانند،« وبعضُكُم اكثرُحَجً من بعض» بعضي ها حج شان بيش تر مي رود، ماشاءالله ي بيني كه سالي يكبار تمتع مي رود، دو سه مرتبه عمره مي رود، و منعش خوب است، مي تواند اين امكان براي او فراهم است مي تواند تند تند حج برود، « وبعضكم اكثرَ الصدقةً مِن بعض» بعضي از شما ازنظر صدقه از بقيه بالاتر است، صدقه زيادتري مي دهد، بيش تر صدقه مي دهد«وبعضُكُم اكثرَ ضيامً من بعض» بعضي از شما روزه ي بيش تري از بقيه مي گيريد، امام«وافضُلُكم افضُلُكُم معرفتً»بالاترين شما كسي است كه معرفت بيش تري دارد، كسي شناخت و معرفت بيش تري دارد، نه كسي كه نماز بيش تر، اگر نماز بيش تر داشت ثواب بيش تري دارد، بله، اين خيلي خوب است، هر چه روزه بيش تر، نماز بيش تر، حج بيش تر، صدقه بيش تر، خيلي خوب است، ائمه خيلي هم خيلي تلاش مي كردند در اين جهات هم از بقيه مردم سبقت بگيرند، اما ائمه كي تلاش مي كردند كه در اين جهات از بقيه سبقت بگيرند، بعد از اينكه در چي سبقت گرفته بودند، تمام شك ها، شبه ها، ترديدها، وسوسه ها، وسواس ها، تزلزل ها را از دلشان بيرون كرده بودند، تثبيت شده بودند، بعد وقتي خوب تثبيت كردند، مرحله دوم سبقتشان در رفتار و بادت بود كه سعي مي كردند بيش تر ازهمه صدقه بدهند، بيش تر از همه حج بروند، بيش تر از همه نماز بخوانند، بيش تر از همه قرآن بخوانند، سيدالشهداء وقتي حبيب را توصيف مي كند و تمجيد مي كند، مي گويد حبيب كسي است كه هر سه روز يك ختم قرآن مي كرد، ارزش دارد كسي كه ختم قرآن مي كند، بيش تر قرآن مي خواندند، خيلي ارزش است، ولي خوب الآن ما يك حقيقت داريم، مي خواهيم اين وقتمان را تقسيم بندي كنيم، آيا بيش تربه عبادت بپردازيم يا به معرفت، بيش تر به معرفت بپردازيم، يعني ما بايد اينقدر سرمايه گذاري بكنيم روي معرفت، عبادت ها هم راه رسيدن به معرفت است، يعني اگر كسي مي خواهد به معرفت برسد، معرفت اطلاعات نيست، معرفت يك دارايي است، يعني شما بايد نماز بخوانيد تا حضرت عبدالعظيم نيايي، تا زيارت نيايي، تا نماز نخواني، تا حضور قلب نداشته باشي، تا صدقه ندهي، تا عمره نروي، تا حج نروي، تا روضه خواني نروي، سينه نزني، عزاداري نكني، معرفت هم حاصل نمي شود، براي اينها بايد وقت بگذاري، چون اينها عمل است، عمل ما را، گفتيم، عملم، عمل، بعد معرفت، علم، عمل، معرفت، پس ما اينها را نبايد ترك كنيم، يك كسي نگويد آقا شجاعي گفته بيشتر بايد وقت بگذاري روي معرفت، پس برويم همه يعبادت ها را چه كار كنيم، مستحب ها و عبادت ها را، نه، ما براي مستحبات، عبادات، وقت مي گذاريم، سرمايه گذاري مي كنيم، اما بيش ترين وقت ما بايد صرف چي باشد، صرف حركت قلبي و فهم باشد، اطلاعات كسب كردن، شنيدن، جانور فربه شود از راه نوش، آدمي فربه شود از راه گوش، شنيدن، اگر قرار است يك ساعت وقت دارم، بپردازيم به اينكه آيا عبادت كنم يا بشنوم، اين بهتر است كه من بشوم، درجلسه اي كه مثلاً به مناسبت عزاداري، جشن تولد حضرت زهرا(سلام الله عليها) يا عزاداري آنها گرفته شده، مهم ترين قسمت يك هيئت يا يك جلسه ، قسمتي است كه شما مي نشينيد پاي سخنراني روحاني و منبر را گوش مي كنيد، بعد هم چند دقيقه يك ذكر مصيبتي هم از او مي شنويد، نه اينكه چهل و پنج دقيقه، پنجاه دقيقه وقت سخنراني را بروي بنشيني سيگار بكشي، چاي بخوري، وقت تلف كني، خاله خاله بازي بكني، بعد كه روضه شروع مي شود بنشيني گريه كني، دو ساعت گريه، عزاداري، سينه زني، نه، دو دقيقه ابراز محبت، عزاداري ولي يك ساعت هم شنيدن، مثل همين كار باارزشي كه شما مي كنيد، مي آييد در كلاس، درجلسه كلاس علمي، بله انسان، يك ربع، ده دقيقه، نيم ساعت هم مي رود زيارت مي كند، نماز جماعت هم مي خواند، بعد هم تمام مي شود، ولي آنچه كه خيلي خيلي مهم تر است، معرفت است، كسب معرفت، اگر عبادت هم مي خواهيم انجام بدهيم، بايد عبادت را به شكلي انجام بدهيم كه منجر به معرفت شود، نه عبادت را به شكلي انجام بدهيم كه قساوت قلب بياورد، نه عبادت را به شكلي انجام دهيم كه هيچ فايده اي در اخلاق ما، رفتار ما، شادي ما، و آرامش ما نداشته باشد، لذا عبادت براي همين سرمايه گذاري روي كيفيت عبادت است كه مباحث كيفي عبادت را در شب هاي احيا توضيح داديم كه آنهايي كه بودند، كه بودند، آنهايي كه نبودند به مباحث آنجا مراجعه كنند، جلسه مباحث معنوي را بگيرند كه كه اگرمي خواهيم يك ربع نماز بخوانيم چه جوري با كيفيت باشد كه از پنج ساعت نماز بهتر باشد گاهي وقت ها انسان يك ربع نماز مي خواند ولي از پنج ساعت نماز ديگران كه بي كيفيت است اثربخش تر است، اگر يك زيارت امام رضا(عليه السلام) كي مي رويد، كسي زيارت امام رضا مي رود نيم ساعت، چهل دقيقه، پنجاه دقيقه، يك ساعت ولي از ده سال زيارت رفتن ديگران بهتر مي تواند برود، از يك عمر زيارت رفتن ديگران اين يك ساعت زيارت اين بهتر است، مي داند كه به ملاقات كي مي رود، مي داند با كي دارد حرف مي زند، اصلاً اين جلسه تحاطب و ارتباط برقرار مي شود، بين او و امام رضا، پس اين اصل است كه ما به دنبال معرفت باشيم،« المَعرِفتُ الفَوزُ بالقدس» معرفت رسيدن به خدا است، به قدس است، « المَعرفتُ نَورُ القلب» اينها مال اميرالمؤمنين (عليه السلام) معرفت نور دل است، نور قلب است، يعني انسان هميشه رون است و هميشه روشن بين است، خوب صلوات ختم بفرماييد. لذا خيلي از عزيزان دقت كنيد كه ما براي چي مي خواهيم، معرفت الله را كار كنيم، چرا مي خواهيم راه هاي مختلف معرفت خدا را طي كنيم، چرا سرمايه گذاري مي كنيم از بين همه ي شناخت ها، بيش تر روي شناخت حق تعالي و هدف خلقت، معشوق و محبوب خودمان، بايد روي اين بيشتر وقت بگذاريم، يكي از نكاتي كه در آموزش هاي اسلامي است اين است كه شما همانطور كه جلسه قبل عرض كردم، ميزان مقبوليت و اثربخشي اعمال شما و عبادات شما به ميزان معرفتتان است، يك موقع مي گوييد يك نفر پنج تومان، صدقه مي دهد با معرفت، يم نفر صدهزار تومان صدقه مي دهد بي معرفت، آن پنج تومان صدقه سازنده تر است ، چون چي همراهش است، عامل سازندگي همراهش است چي، معرفت است، ولي يك موقع مي بيني يك نفر ده سال عبادت مي كند، صد سال عبادت مي كند ، كارهاي خير انجام مي دهد، چون معرفت ندارد نمي تواند نگهش دارد، عرضه ندارد، همه را از دست مي دهد، لذا امام باقر (عليه السلام) مي فرمايد: « لا يقبلُ و عملٌ الّا بِمعرفة» هيچ عملي پذيرفته نمي شود، مگر با معرفت، هيچ عملي، اگر نماز مي خواني اول بايد معرفت پيدا كني، براي همين در نماز شبانه، شبانه روز كه مي خوانيد مي گويد فقط نماز شما آن قسمت قبول است كه شما مي فهميد چي مي گوييد، مي دانيد چي داريد مي گوييد حضور قلب داريد، معني بسم الله را مي داني، معني الحمدلله را مي داني، مي فهمي داري چي مي گويي، والا فايده ندارد، قبول نيست، بعد حضرت براي اينكه يك موقع كسي اشتباه برداشت نكند، كه بگويد عمل بدون معرفت قبول نيست، پس ما عملي را انجام ندهيم، عملي را انجام ندهيم، كاري را نكنيم، عبادتي را نكنيم، اول برويم به دنبال معرفت، نماز را چد سالي ول كنيم، چند سالي برويم مطالعه كنيم، روزه را ول كنيم، دين را رها كنيم، چند سالي برويم مثلاً مطالعه كنيم، براي اينكه كسي اين جوري اشتباه نكند، حضرت مي فرمايد: « ولامعرفتٌ الّا بعَمَلٍ» هيچ معرفتي بدست نمي آيد، مگر از راه عمل، پس ما يك شناخت اصلي داريم، يك شناخت حقيقي داريم كه اول بدست مي آيد، شناخت درست و صحيح دين، علم حقيقي، بعد به وزان آن علم حقيقي، مي رويم به سمت چي، مي رويم به سمت عمل، اين عمل خودش روشنايي و معرفت مي آورد، دقت كنيد آرامش و بينشيكه براي انسان مي آيد، شادي كه براي انسان مي آيد، بهجت و سروري كه براي انسان مي آيد، مال اطلاعات نيست، مال ميزان عمل است، مال ميزان عمل است، يعني عمل است كه يقين آور است، عمل است كه اطمينان براي انسان مي آورد، ما يك آشپزي داشتيم در هيئت مان، هست خدا هم حفظش بكند، اهل يقين هم است، يعني سال هاي سال پاي منبر نشسته، معرفت كسب كرده، عمل هم خوب انجام داده، اينقدر است كه سال ها جبهه بوده، پدر شهيد هم است، عمل كرده، يك موقع خانمي جلويش را مي گيرد، مي گويد حاج آقا من سرطان دارم، بايد به علت سرطان يكي دوتا از اعضاي بدنم را ببرند، اعضاي بدنم سرطان گرفته بايد ببرند، گفت چي، سرطان داري، نه بابا، عمل نكن، گفت نيت بكن ده روز هيئت ببينيد از خانه تان، از الان نذركن، نيت كن، خدا شفايت بدهد انشاءالله، همين هم شد، خوب اين با چه اطميناني حرف مي زند، دارايي دارد كه مي تواند حرف بزند، نه استاد دانشگاه است، نه ديپلم دارد، نه دانشگاه رفته، نه حوزه علميه رفته ولي چي دارد، معرفت دارد، نن در جبهه طلبه بودم، طلبه بودم، بعد رفتم جبهه، درس داشتم، فرمانده ي ما غروب ها مي آمد مي نشست پاي درس من، تفسير گوش مي كردف بعد گاهي وقت ها سؤال داشت، سؤال هاي خيلي ابتدايي مي پرسيد از من جواب مي دادم، عرض كردم اين خاطره را خدمتتان، ولي شب وقتي ما مي رفتيم شناسايي در سنگرهاي عراقي ها، او به من مي گفت دشمن تو را نمي بيند، تو كار خودت را بكن، من باور نمي كردم، آن موقع شايد هفده سالم بود، آن موقع كه از حو.زه جبهه رفتم، هفده سالم بود، او شايد بيست و هفت هشت سالش بود، سي سالش بود، ولي سرمايه خيلي زيادي داشت، معرفت خيلي زيادي داشت، به من گفت، من وقتي عراقي ها جلويم آمدند، در يك لحظه كه مشغول خنثي كردن مين بودم، ديدم دوتا عراقي آمدند، آن هم كجا در عراق، نه تو ايران، در عراق، محاصره كامل، تا آمدم شليك كنم به آنها، زد پس گردنم، گفت اين تو را نمي بيند، تو كار خودت را بكن، كاري نداشته باش جلويت ايستاده، يقين دارد، چون عمل زياد كرده، عمل خوب كرده، يعني آن اطلاعات اوليه كه از مسجد از هيئت، بابا و نه نه اش، از مدرسه گرفته به آن اعتقاد داشته و خوب عمل كرده تا معرفت براي او آمده، يعني مطمئن است، يقين دارد آن وقت من طلبه كه استاد او بودم، قبول نمي كردم، مي گفتم يعني چي نمي بينيد، مي زند مي كشد، مي گفت تو كاريت نباشد، ديديم نه واقعاً عراقي ها رفتند، شب ها ي بعد، ديديم كه همين جوري است، ما جلو عراقي ها رفت و آمد مي كردند، ما هم جلو آنها مين هايشان را خنثي مي كرديم، عرض كردم كار به يك جايي رسيد كه شب هاي آخر من ميب رفتم پيش عراقي ها مي خوابيديم، چون كار تخريب فقط داشتم، شناسايي نداشتم، شناسايي آنها داشتند، كارشان بيشتر از من طول مي كشيد، من فقط بايد اينها را از ميدان رد مي كردم، مي رفتم تخت پيش عراقي ها مي خوابيدمك، انها هم پوليپ بيني داشتم، خرخر مي كردم شديد، دو سه ساعت مي خوابيدم، كارشان را انجام مي داد، مي آمد مرا بيدار مي كرد مي گفت پاشو برويم، تازه مي گفت من بايد بنشينم پيش عراقي ها، همين جوري سيگار بكشم، شما هم حرص و جوش بخوريد، چشمتان كور، ما يك سيگار مي كشيد جلوي عراقي ها، بعد پا مي شديم مي آمديم، يقين دارد، معرفت دارد، يك دهاتي كه از دهات پا مي شود مي آيد امام رضا براي شفتاي بچه اش، سفت مي ايستد بعد شفاي بچه اش را مي گيرد، معرفت دارد، مي داند كه از اين همين كاره است، اما ستاد دانشگاه ما ترديد دارد، بچه اش مريض است، خودش مريض است، دلش نمي آيد كه پاشود برود از امام رضا بگيرد، مي داند از امام رضا مي تواند بگيرد، ترديد دارد، هم مي رود ولي خوب آنجا هم مريض است دلش، نمي تواند بخواهد، طرف پاشده رفته آنجا، مي رود آنجا به امام رضا مي گويد، سنگ هم برمي دارد سنگ در كيسه مي ريزد، مي برد آنجا، مي گويد پاشفا مي دهي يا همهي شيشه هايت را مي شكنم، اين يقين است، يعني من مي دانم تو مي تواني اين را شفا بدهي، نمي دهي، زودي از تو شفا مي گيرم، مي دانم شفا دست شماست، حتي ائمه به واسطه ي خدا، شفا نمي دهند، ائمه چون مظهر خداست، خودش مستقيم شفا مي دهد، امام خميني (سلام الله عليه) مي فرمايد، شما مستقيم از امام نگويد ما اي امام از خدا بخواهيد ما شفا پيدا كنيم بگو خودت شفا بده، خودش شفا داد، مي داند دست اوست،« ان ذكر الخير كُنتُم اوّلُهُ واصلَهُ و فرعهُ و معدنهُ ومأويه و منتها» همه اش دست آنهاست، معرفت دارد، چرا معرفت دارد، اين مي تواند، چون اين روستايي در دهات هم كه بوده، هر چي از اين فهميده بود عمل مي كرد و رعايت مي كرد، براي همين قلبش روشن مي شودف به معرفت مي رسد، مي بيني يك آبدارچي، عرض كردم يكي از مراجع تقليد براي من نقل مي كرد، مي گفت اين آبدارچي، هيئت، يكي از هيئت ها در كربلا، لحظه ي آخر كه من رفتم عيادتش داشت مي مرد، از دنيا مي رفت، مي گفت بيهوش بود مرا نمي شناخت، نشسته بودم آنجا، يك دفعه ديدم بلند شد، سلام كرد به چهارده معصوم، دانه دانه مي گفت، شما تشريف آورديد دست شما درد نكند، اميرالمؤمنين تشريف آورديد، خانم زهرا تشريف آورديد، خيلي متشكر تشريف آورديد، بلند شد ايستاد گفت: اينها كاملاً اين چهارده نفر سلام عليك كرد و بعد با وجود مقدس آقا امام زمان آخرين نفر، مي گفت ما نمي ديديم، ولي او قشنگ حضور اينها همانجا بودند، سلام عليك كرد با آنها، بعد هم دراز كشيد و تمام شد، آبدار چي هيئت است ولي معرفت دارد، معرفت دارايي است، دارايياست كه به انسان كمك مي كند، انسان مشكلاتش را حل كند، كمك مي كند كه گرفتار توهمات و اوهام و خيالات نشود، كمك مي كند كه شاد زندگي كند، آرام زندگي كند و اين هم جز با عمل كردن بدست نمي آيد، يك كسي مي آيد رساله بخواند، در رساله آقا تراشيدن ريش حرام است، استفاده كردن از طلا حرام است، اين، حرف ها كدام است، تا بيايد اين را ياد بگيرد و به آن معتقد شود و عمل كند، پانزده سال طول مي كشد، خوب كند است اين حركت، ولي يك رساله را باز كرد تا فهميد تمام است، همين كه فهميد راحت است، عمل مي كند، بعد مي بيند كه خيلي به بصيرت و بينش بالاتري مي رسد، يك خانمي مي آيد آقا حدود حجاب شرعي اين است، اين جوري بايد حجاب را رعايت كني، خوب چشم همين است، خدا گفته، بله، پس باشد ديگر كار ديگر ندارد، دلش مريض نيست، معطل نيست كه آقا تا ندانم چرا، انجام نمي دهم ، آخر با عقل من جور درنمي آيد، چرا آن بايد آن جوري باشدريال چرا بايد اين جوري باشد، اين ممكن است تا آخر هم رعايت كند، ولي با شك و ترديد است، فايده ندارد، معرفت آور نيست، آرام بخش، نه تنها آرام بخش نيست، بلكه از آن جهت كه اجباري احساس مي كند روي دوش خودش، اين به جاي اينكه ترد يك شود با اين عمل، دور مي شود چرا چون مي گويد من جبراً دارم اين كار را انجام مي دهم، قبولش ندارم، يك آقايي آمده بود مي گفت: كه من خمسم را حساب مي كنم، چون مي خواهم حج بروم، گفتند حج اگر خمس ندهيد قبول نيست، ولي من واقعاً خمس را قبول ندارم، پول زور است، خوب اين با كفر دارد حج مي رود، كفر به ضروري دين است، خمس جزء ضروريات است، كفر به ضروري دين است دارد مي رود، مي پردازد، ولي با غصه با ناراحتي، با ترديد، دارد خمس را مي دهد، اين فايده ندارد، مي گويد حدود زن داري روابطش اين است، حدود شوهرداري روابط اين است، زن داري مي كندف رعايت مسائلش را مي كند، هم تأمين مادي مي كند، هم تأمين عاطفي مي كندف اينها ولي با غصه و ناراحتي، با كشمكش و فشار، از خدا دلخور كه چرا خدا گفته، شوهر داري بايد اينطور باشد چرا، زن داري بايد اين طور باشد، نمي تواند دلخور است، اين عمل هم مي كند ولي فايده ندارد، در واقع چون روح نمي پذيرد، رفتار خارجي و صورت خارجي ، درواقع عمل محسوب نمي شود، يادتان باشد، صورت خارجي عمل محسوب نمي شود، عمل يعني آن چه را كه شما انجام مي دهيد و باطناً به حق بودنش اعتقاد داري و مي پذيري آن را، مي داني كه اين را كه داري انجام مي دهي حق است، الان پزشكان مي گويند، مريضي هايي كه ثابت شده است، مريضي كه به پزشك اعتماد دارد، دستور العمل هاي پزشك را رعايت مي كند، داروها را با اعتماد به پزشك مي خورد، اين زودتر خوب مي شود تا مريي كه اعتقاد به دكتر و دارو ندارد، ولي دارو را مي خورد، حتي در جسم هم تأثير دارد، يعني اين ناباروري در بهبود جسم هم تأثير دارد، چه برسد به بهبود روح، و قدرت روح، امروز داشتم فكر مي كردم به اين برخورد آيت الله بروجردي، يك جلسه اي داشتيم با خانواده ها، صبح در شهرستان بودم براي همين دير رسيدم اينجا، ديدم ايشان سركلاس يكبار كه عصباني شده بود در جلسه سخنراني شان، به قدري از اين عصبانيت خودشان ترسيده بودند و ناراحت شده بودند كه نذر مي كند، اگر من يكبار ديگر عصباني شوم، يم سال روزه بگيرم، برا ي تنبيه نفسم، چون مي ارزد، يعني اقاي بروجردي يقين دارد كه عصبانيت و لو يكبارش به قدري در آخرت انسان را معطل مي كند، در قبر انسان را معطل مي كند كه مي ارزد، يك سال در دنيا خودش را زجر بدهد و روزه بگيرد تا دفعه ديگر يكبار عصباني نشود، ببين اتفاقاً اين اتفاق هم مي افتد، يك شاگرد ناداني مي آيد خيلي با عصاب آقا ور مي رود، آقا را عصباني مي كند و آقا يك سال روزه مي گيرد، اگر كسي از اينجا يكبار در قيامت برود، به برزخ برود، عذاب را نسبت به عصبانيت ببيند، برود آنجا و برگردد، حاضر است تمام عمر رياضت بكشد، كه همچين اتفاقي براي او نيفتد، حاضر است ولي ما چون نمي دانيم خيلي راحت است، من سيدم، جوشي هستم من موجي هستم اين جوري هستمف من مريضم عصبي هستم، من وراثتي اين جوري هستم، خيلي راحت، مفت به بهانه هاي مختلف عصبي مي شويم، عصبانيت هر يكبارش خيلي هزينه بريا دنيا و اخرت انسان دارد، شوخي بردار نيست ولي ما چون نمي دانيم، مفت مفت، حالا اين عصبانيتش يك چيز، خدا نكند كه اين عصبانيت منجر به چي شود، منجر به تحقير يك نفر، توهين يك نفر، له كردن يك نفر، شخصيت يك نفر، نعوذ بالله كتك زدن يك نفر، تنبيه يك نفر، اين خيلي فاجعه است، آن آقا يقين دارد اين يقين دارد به او دارايي مي دهد، قدرت مي دهد كه هيچ وقت عصباني نشود، مي داند هزينه بردار است، گران است اينكار براي او، مثل يك نفر بمب به او بسته باشند، مي گويند آقا شما به محض اينكه فشار خونت برود بالاف بمب چي مي شود، بمب منفجر مي شود، نبايد عصباني شوي، ما در رشته خودمان كه تخريب بود وقتي مي خواستيم يك چاشني را برش بدهيم مي گفتند يك الي دو ميلي متر فضاي خالي دارد، شما فقط مي توانيد با اين سيم چين آن دو ميلي متر را ببرند، اين يك ذره پايين تر باشد، در دستان منفجر مي شود، چاشني را در دستتت بگير، اگر چند لحظه گرمايش بالا برود، تمام انگشتانت را از دست مي دهي از مچ دستت قطع مي شود، بايد مراقبت بكني، اين ديگر در دست، آتش در دست داشتن است، خيلي حساس است، آدم سعس مي كند اگر مي خواهد برش بدهدف يك جوري اين را برش بدهد، يك جوري رفتار كند، چاشنيآ آن نوك سيم چين نبايد برود، قسمت انفجاري را تكان دهد و فشار دهد، آقا دو ميلي متر، در دو ميلي متر شما مي توانيد كار كنيد، اين ظرافت كاري استف مثل گلدوزي، مثل خياطي، مثل . شما در خياطي اشتباه كنيد، چند ميلي متر ، لباس خراب مي شود، اينقدر ظرافت دارد، هر حرفه و من همين طور است، هر فني، ريزه كاري زياد دارد، لذا اگر كسي يقين داشته باشد كه آقا اگر من دكمه را اشتباه بزنم، اطلاعاتم همه پاك مي شود، خوب نمي زند، سراغ آن دكمه نمي رود، دستش خيلي دقت مي كند دستش به آن دكمه نخورد، همه ي زحمات و اطلاعاتش پاك بشود، معرفت اين كار را با آدم مي كند، لذا حضرت مي فرمايد خداوند از هيچ كس عملي را بدون معرفت نمي پذيرد و هيچ معرفتي بدست نمي آيد با عمل ، اما عمل به چي، نه، به اطلاعات، عمل به دانش خودت، اگر رفتي خودت ياد گرفتي فلان كار اين جوري است، ديگر به ان عمل كن، وقتي عمل كردي نزد تو مي آيد، وقتي عمل كردي روحانيت مي آيد، وقتي عمل كردي قدرت مي آيد، اگر كسي ده سال رفت سركلاس يك استاد هيچ اثري نديد، حال اين است كه در اين ده سال فقط رفته شنيده، سرمايه گذاري براي شدن ندارد، فقط براي اينكه بي عرضه گي خودش را بپوشاند، مي آيد يك ضرب المثل غلط را انتخاب مي كند و يا يك ضرب المثلي كه بعضي جاها درست است، كه آقا سخني كه تز دل برآيد لاجرم بر دل نشيند، اين جوري نيست سخني كه از دل برآيد بر دلي كه به اطلاعاتش عمل كرده چرا مي نشيند، بردلي كه اهل معرفت است مي نشيند، والا پيامبر مگر از دل حرف نزد، ائمه از دل حرف نزدند، فاطمه زهرا مگر از دل حرف نزد، چند نفر رفتند سراغ اينها، بيست و سه سال از دل حرف زد، اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود:« ارتدَالناسَ بَعدَ النبي الّا الثلان او الّا يبسع » داريم، سه نفر يا هفت نفر نهايت عددي كه گفتند، مگر از دل نمي گفت چرا به دل نمي نشست، چرا حرف هاي پيغمبر، ائمه، انبياء، غالبا بردل نمي شست، چرا، چون مخاطبين بعد از اطلاعات و ديدن معجزه باز سر تسليم فرود نمي آوردند، لجبازي مي كردند، حرف حرف خودشان بود، خيلي ها هستند اين جوري هستند، يعني مي داند روشش غلط است، ارتباطتش با پدرومادر ما غلط است اين روش، ولي حاضر نيست روش را عوض كند، پاروي خودش بگذارد، مي داند شوهرداريش غلط است، زن داريش غلط است، كار اقتصادي اش غلط استريال ولي اصرار همان را ادامه دهد، همان حرف حرف خودش است، خوب اين هيچ حرفي به دلش نمي شنيند، حاضر نيست در مقابل « واحفض لهما جناح الذُل مِنَ الرّحمه» شما در مقابل پدرو مادرتان بايد با لذت بگسترانيد، كسي كه جلو پدرومادرش خيره نگاه مي كند، متكبر است، شب و روز هم عبادت كند فايده ندارد، چون عمل نمي كند به اين حرف، براي همين هم عباداتش هدر مي رود و قساوت قلب پيدا مي كند، اگر كسي در رفتارهايش با پدرومادرش ذليل نيست « واحفض لَهُما جناح الذّلِ» بال ذلت را براي آنها بگسترانيد، با تواضع جلوي آنها بايست، وقتي دارند حرف مي زنند خيره در چشمشان نگاه نكن، سرت را بالا نگير، مثل يك غلام در مقابل امام سجاد فرمود: مثل يك شخص در مقابل سلطان ستمگر بايست و بايد پدرومادرت صحبت كن، فكر كن يك سلطان ستمگر دارد باهات دستور مي دهد كه اگر يك ذره آن طرف اين طرف كني هلاك شدي، اين طوري است، عاق والدين اين است، اگر دل بابا و نه نه بشكند، همان كه سلطان الصوف مي كند، مي كند با ما، همان كه سلطان الصوف چه كار مي كند، شما ناراحتش بكني با شمشير گردنت را مي زند، شما پدرو مادر دلش را بشكن، اين كار را خودشان نمي كنند، چون آنها رحمت دارند، ولي تو عاق مي شوي، بعداً بلايي بالاتر از سر زدن نصيبت مي شود، » يُقالُ للعاق اعمل ماشت وانّي لا اغفر لَكَ ابدا» به عاق والدين گفته مي شود تو هركاري مي خواهي بكني، بكن، من هرگز تو را نمي بخشم، اينجاست كه كمالات انسان، به جاي اينكه انسان را رشد دهد، انسان را خوارو ذليل مي كند، دانشگاه رفتنت، ليسانس گرفتنت، فوق ليسانس و دكتر شدنت، استاد دانشگاه شدنت، محبوب و محشورشدنت، رييس شدنت و مدير شدنت نمي گذارد كه جلو بابا و نه نه كوتاه بيايي، مي گي اه اينها چقدر، آدم هاي بي سوادي، من كسي را مي شناسم به بابا و نه نه اش مي گفت آدم هاي احمقي هستند اينها چقدر، چقدر آدم هاي احمقي هستند، بي شعوري هستند، حالا پدرو مادر ممكن است جهالت كنند، واقعاً هم اذيت كنند از روي ناداني، ولي اين كجا، تا اينكه كسي به پدرو مادرش خطاب اين جوري بكند، پدرومادرش درشت حرف بزند، پس دقت كنيم ما نمي اييم اينجا وقتي مي خواهيم بحث معرفت الله را ياد بگيريم، نمي خواهيم بياييم بگوييم، بله خداوند يعني اين جوري و اسماء خدا اغين جوري، صفات خدا اين جوري است، همه ياينها را ما مي خواهيم كار كنيم، ظهوراتش را، تجلياتش راببينيم، در اشياء بعد در خودمان پيدا كنيم، بله مي خواهيم اين كار را بكنيم، ولي اگر منفجر هم نشود به اينكه ما بهتر شويم، اخلاق ما بهتر شود، متواضع تر شويم، ما الآن اساتيدي من مي شناسم كلاس معرفت دارند كلاس عرفان دارند خود من مي رو آن سر كلاس، از آن استاد بسيار لذت مي برم، استفاده مي كنم، ولي تا زماني كه استفاده مي كنم، احساس مي كنم در جهنم نشستم، دارم از محضر آقا استفاده مي كنم، چرا چون شاگردها همه متكبرف مغرور، بداخلاق، با همديگر بعد با شاگردهاي ديگر بعد با تازه واردها را تحقير مي كنند، فكر مي كنند اگر شاگرد قديمي هستند نبايد به يك شاگرد جديد احترام بگذارند، تواضع كنند در مقابل يك شاگرد جديد، و پز دهند، فخر فروشي كنند، اين خيلي بد است، ولو خود آن آقا ولي خدا، دوست داشتني، حرف هايش، حرف هاي خيلي حسابي، ولي شاگرد خودش را نساخته، شاگرد هر چي معرفت كسب كرده، آرام و شاد نيست، متواضع نيست، مهربان نيست، عاطفي نيست، وقتي مي گويد مؤمن مثل عسل شيرين است او زهرمار است، تلخ است، مصاحبتش حرف زدن با او تلخ است، شيرين نيست، پيامبر فرمود: بهترين شما، « احسنتكم احسنتكم لأهله » بهترين شما كسي است كه براي خانواده اش، دور و بري هايش بهتر باشد، من براي خانواده ام ازهمه بهتر هستم، شما سعي كنيد اين جوري باشيد، يعني اعضاي خانواده تو، پدرتو، مادر تو، همسرتو، فرزندتو به تو افتخار كند، از اينكه تو به او نسبت داري و او به تو تعلق دارد، كيف كند، خوشحال شود، نه اينكه آرزوي مردنت را بكند، آرزو كند كاش نباشي، گفتم يك خانمي گفت شوهرمن هر وقت مي رفت جبهه ما مي گفتيم اي خدا مي شود او شهيد شود، و ما راحت شويم، او شهيد شود برود به بهشتش برسد، لااقل ما هم نفسي بكشيم، خوب نقش معرفت در خوب بودن را دقت كنيد، چقدر زيبا امام صادق (عليه السلام) بيان مي كند، مي فرمايد« انَّكُم لا تكونون الصالحين حتي تعرفوا» شما هرگز نمي توانيد آدم هاي خوبي باشيد، ادم هاي صالحي باشيد، مگر موقعي كه شناخت پيدا كنيد، « حتي تعرفوا» موقعي كه به معرفت برسيد، حتي تعرفوا» موقعي كه به معرفت برسيد، « ولا تعرفون حتي تُصَدقوا» هيچ وقت هم به معرفت نمي رسيد مگر اينكه به تصديق برسيد، يعني اگر چيزي به شما گفتند برانيد اين عين حق است، مقاومت نكنيد، نگوييد اين از كجا معلوم است كه راست باشد، خوب خدا گفته، ديگر از اين بهتر، معصوم گفته از اين بالاتر، وقتي مي بري در تحليل، مي بري در، اينكه بررسي كني معصوم درست گفته يا غلط خوب گفته يا بد، آيا حرف خدا و معصوم منطقي است يا منطقي نيست، اين عين حماقتي است كه وقتي پيش يك متخصص فوق تخصص براي تو دارو نوشته، ومي گوييي اين دارو بخورم يا نخورم، آقا متخصص است، فوق تخصص است، بيت المال زحمت كشيده، بعد فكر كني تو از او بهتر مي فهمي، از كسي كه متخصص است بهتر مي فهمي، تصديق نداري ديگر، مي گويد، آقا اين دكتر را شناختي، مي گويد بله، مي گويي مي داني فوق تخصص است، مي گويد بله، مي گويد پس چرا دستور العملش را اجرا نمي كني، اين يعني تصديق نكردن، اين يعني قبول نكردن، پيامبر مي فرمايد كه: طريق انسانيت مثل اين است كه كه انسان با مژه ي خودش يك كوه را بشكافت و جلو برود، با مژه يخودش، ولي وقتي يك نفر را له مي كني، يك نفر را تحقيرش مي كني، دل يك نفر را مي شكني، خدعه مي كني، كلك مي زني به يك نفر، نيرنگ به كار مي بري، مثل اسن است كه تمام اين سال هايي كه زحمت كشيدي كوه را با مژه خودت كندي، برمي گردي سرجاي خودش، اين جور نيست بعد از اينكه اين كار را كردي بعداً بگويي با چهار تا نماز شب و كار تو بسيج و هيئت درستش مي كنم، درست بشو نيست، تصديق خيلي مهم است، اينكه بپذيرم آنچه كه دارم انجام مي دهم، هماني است كه خدا گفته، عين حق است، مي پذيرم، عين حق است، صلوات ختم بفرماييد، خوب جلسه گذشته يك علامت ازعلامت هاي شناخت خداوند تبارك و تعالي عرض كرديم كه اگر انسان واقعاً معرفت پيدا كند بي رغبت مي شود در كمالات جمادي، نباتي و حيواني يعني آنها را مستقلاً دوست ندارد، مگر براي خدا و به خاطر خدا، توضيح داديم اين را برايتان، اين روايت را كه اگركسي واقعاً معرفت پيدا كند،اين، «يسيرُالمعرفت يوجبُ الزهد في الدنيا» ازاميرالمؤمنين (عليه السلام)است كمي از آگاهي باعث مي شود انسان زهد پيدا كند، زهد پيدا كند يعني رغبت نداشته باشد و وابستگي نداشته باشد، نه اينكه نداشته باشد و بهره مند نشود، اشتباه نكنيد، بهره مند است، خوب هم بهره مند است، ولي دلبستگي ندارد، علامتش چي است، كي مي تواند بگويد، علامت دلبستگي نداشتن، اگراز دست داد غصه نخورد، اين علامت زهد است، نه اينكه نداشته باشد، بعضي ها هستند ثروت دارند، كمالات جمادي، نباتي، حيواني بالايي دارند، استفاده مي كنند، خوب هم استفاده مي كنند ولي به هيچ وجه وابستگي ندارند، نه به همسر نه به فرزند نه به بچه نه به مال نه به هيچي شان. واقعاً تسليم خداوند تبارك و تعالي هستند و اشدي شان را از خدا مي گيرند، آرامششان را از خدا مي گيرند، روايت بعدي باز تو قرين به همين مضمون است، ازاميرالمؤمنين (عليه السلام) مي فرمايد كه: «من صَحَّت مَعرفتهُ انصَرَفت عن عالم الفاني نفسهَ و هِمّتَه» چقدر زيبا است، علامت اينكه يك نفر معرفتش صحيح است يا نه، اصلاً بفهميم اين همه زحمت كشيدم، معرفتمان صحيح است يا نه، البته معرفت صحيح گفتم با چي به دست مي آيد، با عمل به دست مي آيد، اما اگر كسي عمل كرده يا عمل نكرده از اينجا مي توانيم بدست بياوريم، آقا يك نفر رفت پاي درس استادي ده سال نشست معرفت خواند، عذفان نظري خواند، عرفان عملي كار كرد، ولي مي بينيم كه، مي خواهيم بدانيم كه آيا اين چيزي كه كسب كرده به درد بخور است يا نيست، واقعاً به معرفت رسيده يا نه، مي گويد علامتش زهد است در دنيا و چي است، « انصرفَت عَنَ عالمِ الفاني نفسهُ و همَّتُهُ» نفس او و همتش از عالم فاني، يعني همان كمالات نباتي و جمادي و حيواني منصرف است، يعني تمنايي در اضافه كردن اينها ندارد، اصل همتش خداوند تبارك و تعالي . آخرت است مثل يك جنين، شما نگاه كنيد يك جنين چقدر ساده در رحم زندگي مي كند، ولي دارد تند تند جمع مي كند، چي جمع مي كند، دارد آمادگي جمع مي كند، اعضا و جوارح متناسب با شرايط زندگي بعدي را دارد كسب مي كند، ولي به حداقل آنجا قانع است، اگر دنبال خانه است، دنبال اتومبيل است، دنبال ازدواج است، همتش مشغول اين نيست، روح او درگير نيست، اينها را هميشه من به عزيزان مي گويم، مي گويم اگر مي خواهيد آرامش داشته باشيد يك مشكلي كه در زندگي تان پيش مي آيد يك حادثه اي كه پيش مي آيد، اين حادثه نه اينكه مهم نيست، مشكل نه اينكه مهم نيست، اگر خانه نداريد به فكر نباشي بعضي ها فكر مي كنند كه اين معنايش اين است كه چون ما مي خواهيم به خدا برسيم، بايد براي زن و بچه مان هيچ تلاش اقتصادي نكنيم، اين عين حماقت و جهالت است، بايد تلاش بكنيم بايد سرمايه گذاري بكنيم، خدا رحمت كند يكي از اولياي خدا هميشه امام زمان (عليه السلام) را زيارت مي كرد، بعد آقاي مجتهدي مي فرمايد استاد ما، مي فرمودند كه ايشان يك مستأجر بود، يك روز صاحب خانه وسايلش را بيرون انداخت، اين بيچاره در خيابان مانده بود، همان جور هاج و واج مانده بود ببيند چيه، وسايل نداشت جا نداشت، پول هم نداشت، همان لحضه به محضر وجود آقا امام زمان نائل مي شود، حضرت را مي بيند، حضرت مي گويد چيه، چي شده، مي گويد هيچي آقا، وسايلم را بيرون ريختند، صاحب خانه جوابم كرده، حضرت مي فرمايد كه درست مي شود، انشاءلله، درست مي شود، بعد مي گويد قربانتان بروم آقا، شما هر مصيبتي كشيديد غير از مستأجري، مستأجر نبوديد، هيچكدامتان، همه صاحب خانه بوديد، كه آقا لبخند مي زند، تا غروب بزرگان شاعر و علما براي ايشان يك خانه خريدند و تهيه كردند، حالا مي خواهم بگويم اينكه ما مي گوييم« انصرفت عن عالم الفاني نفسهُ وَ همّتهُ» به اين معنا نيست كه يك زن شوهرداري نكند، اتفاقاً اگرزني، يك زن معرفتش صحيح باشد، در شوهرداري تلاش بيشتر است، اگر معرفتش صحيح باشد، چون او شوهرداري را حتي براي شوهرش نمي كند براي كي مي كند، براي خدا، مي گويد خداوند تبارك و تعالي براي من يك حدودي از وظايف تربيتي و رفتارها در مقابل همسرم قرار داده، من بايد اين را اجرا بكنم، براي خدا انجام مي دهم، نه اينكه شوهرت را معطل بگذاري، بچه هايت را معطل بگذاري به تو احتياج دارند، بعد مي گويي من مي خواهم پا شوم نماز جماعت به خانم ها واجب نيست، اگر شوهرت معطل است، مهمان خانه است، حالشان خوب نيست به اينكه در كنارت باشند احتياج دارند، پاشو برو، خيلي هم نماز جماعت هم براي مردان اين جوري نيست، براي مردان وجوب دارد، خيلي مهم است، حضرت مي فرمايد نماز جماعت را بخوانيد ولو روي نيزه، اگر كسي نماز جماعت مي تواند برود نرود، فرمود يهودي و مسيحي مي ميرد، مسلمان نمي ميرد، آقايان ، ولي خيلي از مستحبات است مرد مي تواند نرود، اگر همسر و فرزندش به اينكه در كنارش باشند احتياج داشته باشند، بله نبايد اين مستحبات را انجام دهد، بايد در كنار خانواده اش باشد، حضرت فرمود يك ساعت كنار خانواده تان بمانيد بهتر است براي شما از اينكه چه مقدار طولاني، حالا برايتان مي آوردم، يادم رفته فراموش كردم از اينكه اين مقدار طولاني در مسجد باشيد، مسجدالنبي، بنشينيد عبادت كنيد، خانم شوهرش را ول كرده، بچه اش را ول كرده، شوهر و بچه راضي نيستند و نياز دارند به او مي خواهد برود جمكران، حالا دعوا كرده، آمدند مشاوره، مي گويد اين شوهره نمي گذارد من بروم جمكران، خوب نمي گذارد نرو، بمان خانه، اين از صدتا جمكران براي توفيقش بيشتر است، سازندگي اش هم بيشتر است، شوهها هم سوءاستفاده نكنند، اگر خانمي اهل معرفت استف اهل معنويت است، اهل مسجد است، اهل جمكران است، اهل امام زمان است، تا مي توانند تشويقش كنند و كمك كنند كه او هم به رشدش برسد، خودشان را نگذارند بين همسرشان، همسرشان را نگذارند بين خدا و امام زمان، بگويند يا من يا امام زمان، بد است غلط است، مرد نبايد عقده ا ي باشد، بي ظرفيت باشدف حالا يك موقع هايي است مزد احتياج دارد، همسر احتياج دارد بايد بماند، مرد مثلاً بعضي آقايان هستند اينقدر عبادت و ذكر و اين جلسه و آن و اينها مي روند كه حد ندارد، بعد مي گويد حالا شما تلاش مي كنيد زن و بچه از نظر غذا لنگ، از نظر لباس لنگ، بيمه نيستند، تو مي توانستي اينها را بيمه بكني، خودت را بيمه كني، تلاش كن براي اين كار، نه خدا بزرگ است اين روش غلط است: انصرفت عن العالمِ الفاني نفسهُ و همّتُهُ» اين نيست، « انصرفت عن العالم الفاني نفسهُ و همتُهُ» يعني تو، طوري باشي، تعلقت و ارتباطت اشيا با كمالان نباتي و جماديو حيواني با كس و كارهايت همين آيه اي كه در سوره ي توبهف آيه بيست و چهار خوانديم آن هفته، پدرت و مادرت، همسرت، فرزندانت، دوستانت، كارت، كسبت، تجارتت، محبوب تر ازخدا پيش تو نباشد، اين مي شود « انصرفت عن العالم الفاني نفسه و همته» يعني محبوب ترين كس تو خدا باشد، اين مي شود انسانف عير از اين انسان نيست، غير از اين خود خدا در قرآن مي فرمايد: اين فاسق است، يعني حقيقت انساني و باطن انساني ندارد كسي كه كس و كارهايش و چيزهايي كه دارد محبوب تر از خدا براي او باشند، محبوب تر از جهاد در راه خدا براي او باشند، اگر كسي شناخت صحيح داشته باشد معشوق حقيقي را بشناسد، تمام دلش براي معشوق حقيقي اش است، و هرگز حاضر نيست به خاطر هيچ كس و به خاطر هيچ چيز با معشوقش درگير شود و فاصله بيفتد بين او و معشوقش، اين مي شود معرفت صحيح، « انصرَفت عن العالم الفاني نفسهُ و همتهُ» يعني منصرف استف يعني اين جور نيست كه وقتي به او مي گويند خدا معطلت است، شيفته ي تلويزيون، و فيلم و غذا و كارو منزل شود از نماز اول وقت بيفتد، كسي كه نماز اول وقت را بي ادبانه، يك بهانه يك عذر شرعي وجود دارد كاري نداريم، عذر اخلاقي وجود دارد عيبي ندارد، ولي يك موقع است خدا صدايت مي كند نمي روي پيش خدا، اذان دارند مي گويند، مشغول كار ديگر هستي، تو معلوم است معرفت تو، صحيح نيست، نمي تواني دست را از ديا و عالم فاني و ارزش هاي جمادي و دنيايي و حيواني بكني، نمي تواني اين كار را بكني، ايم معلوم است معرفتش صحيح نيست، معرفت صحيح نيست، انشاءلله اين بحث را مي گذاريم براي جلسه بعد، چون يكي دوتا روايت درهمين زمينه است و آثار معرفت، چون اگر ما مي خواهيم واقعاً به سمت معرفت برويم، خداي نكرده، اين درس ها براي ما حجاب و مانع نشود.