معرفت نفس 175 1/9/75
نفس ناطقه انسانی در یک حد ثابت نیست و وجودش حدّ وقوف ندارد ( یعنی بی نهایت است ) و انسان به همین خصوصیت ذاتیَش از سایر موجودات ممتاز است و در کتب منطق و سایر کتب در مورد تفاوت انسان با حیوان وجوهاتی ذکر شده است ولی کاملترین و بهترین وجه برای بیان تفاوت انسان با سایر موجودات همین است که انسان نفس ناطقه بشری حدّ یَقِف ندارد و در یک محدوده ثابت نمی ماند و به حسب ذاتش اجل است از اینکه اضافه تدبیر به بدن باشد و یا اینکه کمال بدن باشد که به این معنی است که نظریاتی است که در ارتباط بدن با روح دارند و گفته اند که روح اضافه تدبیر به بدن است یعنی اینکه روح تعلق به بدن دارد اما تعلقش از نوع تدبیر هست و برای تدبیر بدن این تعلق را دارد و اینکه بدن کامل شده است مثلا روح نفس تا این حدّ است و یا اینکه در مقام ذات خود که عقل و عاقل و معقول است، غنی از بدن و آلات آن است. مرحوم اشراق هم نظریه ای داده است که بدن در مقام ذاتش به هیچیک از بدنها نیازی ندارد و در مقام عمل احتیاج دارد ولی در مقام ذات احتیاجی ندارد و تعریف او به لحاظ تعلق بدن و تدبیر آن که عنوانِ نفس بودن اوست می باشد که ما در منطق هم داریم که یک چیزی که حد داشته باشد قابل تعریف است و اگر تعریف حد نداشته باشد قابل تعریف واقعی نیست و نه تعریف ذات او و کمالات و شوءون دیگر اوست مثل داستان زید که مُلّاح کشتی است و اضافه و نسبت به کشتی دارد و به این عنوانِ مُلّاح بودن که صفت اضافه است تعریف کنیم و این اضافه به ذات مُلّاح است. نفس ناطقه به حسب جوهر ذات خود مجرد است پس نمی تواند مجرد کمال جسم باشد و یا با ماده، ترکیب حقیقی یابد و اگر ترکیب حقیقی بیاید و با ماده ترکیب شود، یا اینکه بگوییم یک بدن در نهایت کمالش تجرد است، چون گفتیم کمال اول به جسم طبیعی آلی است پس چطور می تواند یک امر مجرد کمال برای یک جسم قرار بگیرد و از آنجا که از جهت ارتباطش با بدن برای جسم کمال است از جهت بیشتر فعل بوده است تا اینکه ذات باشد و یا خود که بدون وضع است و با مادّی وضع ندارد صورت نوعیه آن می شود. همچنین ما نمی توانیم بگوییم که شیی را که ما تصور می کنیم در جای خاصی از نفس قرار می گیرد این نشان دهنده این است که نفس وضع پذیر نیست و وضع ندارد و نمی تواند با امر مادی وضع داشته باشد و چون نفس حد یقف و مقام معلومی ندارد باید دید که چگونه می توان آن را تحدید و تعریف به حد کرد و معنی فوق تجرد این است که نفس علاوه بر اینکه مجرد از ماده است از ماهیت نیز مجرد است. ما در بحث معرفت نفس تا این موقع چند مرحله را برای نفس ثابت کردیم که اول این بود که مادی نیست یعنی اینکه مجرد است و تجرد برزخی دارد و در مرحله بعد گفتیم که تجرد تام دارد و حالا هم عنوان می کنیم که فوق تجرد هم دارد یعنی اینکه اصلا ماهیت ندارد و قابل تعریف به حد تام و حد ناقص یا رسم تام و رسم ناقص نیست و جنس و فصل اصلا نَه جنس دارد و نَه فصل دارد که ما بخواهیم در موردش صحبت کنیم و ما اموری را طبق منطق می توانیم تعریف کنیم که جنس و فصل داشته باشد و نفس جنس و فصل ندارد و معنی فوق تجرد این است که نفس علاوه بر اینکه مجرد از ماده است از ماهیت هم مجرد است یعنی ماهیت پذیر نیست بلکه فوق تجرد هم است که در یک حد ثابت نیست. اکنون می خواهیم توضیح دهیم که نفس ناطقه مقام ذاتش فوق این تجرد است که او را ماهیت نیز نیست بلکه فوق تجرد هم است که حد یقف ندارد پس علاوه بر اینکه ماهیت ندارد از آن بالاتر حد یقف هم ندارد یعنی ایستایی ندارد همینطور هم سیرش بی نهایت است چنانکه فرموده اند نفس و ما فوقِ آن اِنّیّات محضه و وجودات صِرفه اند که اِنّیّات یعنی موجوداتی که تحقق عینی دارند و شدت در وجود را می رساند و ماهیت جنس و فصل اشیاء یعنی چیستی آنهاست. وقتی گفته می شود که نفس ماهیت ندارد یعنی ماهیت جنس و فصل اشیاء است یعنی چیستی آنها است مثلا انسان یک ماهیت است و تشکیل شده از یک جنس و یک فصل است و وقتی که تعریفش کنیم یعنی بخواهیم که تحدیدش کنیم و آن را حدبندی کنیم انسان را لفظ انسان می گوییم و جنس و فصلش را می گوییم و این را هم ذکر می کنیم که انسان عبارتست از حیوان ناطق و حیوان جنس او است یعنی جنس انسان از حیوانات است و فصل عبارتست از آن چیزی که موجود را از سایر موجودات جدا می کند و فصل انسان ناطق بودنش است و حیوانی است که ناطق است و حال یا جنس قریب و فصل قریب است یا جنس قریب و فصل بعید است که به اصطلاح حد تام و حد ناقص می شود. حدود هر موجود محدود است یعنی هر موجودی یک حد محدود دارد لذا دارای تعریف و ماهیت است و در خارج نیز وجودات محدودند که حاکی حدود آنها ماهیت آنهاست و ماهیت چون کلی است ظرف تحقق آن ذهن است چون ماهیت جزیی نیست مثلا در مورد انسان که می گوییم که حیوان ناطق است و حیوان ناطق یک امر کلی است یعنی قابل انطباق بر کثیرین است و همچنین قابل انطباق بر افراد بیشمار هست و ماهیت خیال وجود است چون خیالِ ما که خطّی از وجود دارد یعنی ما تصور انسان را می کنیم اما ما در خارج انسان نداریم بلکه مصداقش را داریم و یا می شود به مثلث اشاره کرد که ما در خارج مثلث نداریم ولی آن را تعریف می کنیم و می گوییم که مثلث یک شکل سه ضلعی است که مجموع زوایای آن 180 درجه می باشد که همه این تعریفها کلی می باشند و امور کلی فقط در ذهن می آیند یعنی انسان ادراک کلیات را می کند مثل 4=2×2 که یک امر کلی است ولی وجود خارجی ندارد پس با این حساب ما در واقع کلیات را ادراک می کنیم و یا می گوییم که انسان حیوان ناطق است که معنای کُلیّش و خیالش را داریم انجام می دهیم. این یک تفکر اشتباه است که ماهیت در کل یک امر باطل است زیرا اگر ماهیت باطل بود عالم تحقق پیدا نمی کرد چون ماهیات حدود موجودات هستند و ماهیت اصلا حق است چون به تَبَع وجود تحقق دارد و ظلّ به وجود ذی ظلّ است. اصالت با وجود می باشد و ما در خارج وجود داریم و اگر ما هر موجودی را ببینیم دارای یک حد است و اگر حدودش را برداریم همه شان به وجود تبدیل می شوند و اصالت در خارج با وجود است و در مورد ماهیات هم می شود به حیوان ناطق اشاره کرد که عبارتست از انسان یا همه ماهیات دیگری که ما تصور می کنیم که اینها از نظر ما خیال وجود است و در خارج ماهیات وجود ندارد یعنی آن کلی که ما تصور می کنیم در اصل مصادیقش که مفهوم است وجود ندارد و یک امر ذهنی است و در مورد کلی هم باید گفت که مفهومی است که از شرکت اِبا می کند و جزئی می باشد مثل سعدی که دومی نمی پذیرد و وقتی که اسم آن برده می شود همه می دانند که چه کسی است و می دانند که او شاعر شیرازی است اما مسائل کلی که یک مفهوم است مثل حیوان ناطق که ما در خارج حیوان ناطق نداریم ولی مصادیقش را داریم و آن مفهوم یک امر کلی است که ما بر افراد بیشمار سِرغِش می دهیم و می گوییم که این انسان است و هرکسی را هم می بینیم می گوییم که این انسان است و یک مفهوم کلی از آن داریم که همان ماهیت است که می گوید که این ماهیت یا مفهوم کلی را که شما تصور می کنید بالاخره پوچ است ولی ما می گوییم که خیال وجود است و خود وجود نیست که این در ما وجود ذهنی دارد و حد وجودش این مقدار است اما وجود خارجی در بیرون ندارد و یک مفهوم است و مفهوم عبارتست از چیزی که فقط در ذهن است که این مفهوم به کلی باطل می باشد که ما هم این نظر را قبول نداریم و می گوییم که اگر ماهیت باطل بود یعنی محض بُطلان بود عالم تحقّق پیدا نمی کرد. ماهیّات حدود وجودات هستند و همه اش ماهیاتی هستند که حد دارند یعنی مصادیق ماهیّات هستند و همه هم حدود می باشند و ما در خارج با حدود سر و کار داریم پس وقتی صحبت از حیوان ناطق می شود یعنی به کلی مردود نیست چون در خارج مصادیقش را داریم ولی می گویند که به کلی هم حق نیست ولی ما باید بگوییم که این است و جز این نیست چون به تبع وجود تحقّق دارد و ظل به وجود ذی ظل است و سایه و منشاء اثر هم می باشد و انسان را خُنَک می کند یعنی یک تاثیری بر انسان دارد و ما در سایه میزان دیدمان تغییر می کند و یا مثلا وقتی در سایه درخت می نشینیم آن سایه با سایه غیر درخت برایمان یکی نیست و برای ما فرق دارد و یک تاثیری بر ما دارد و مثلا در مورد آفتاب با سایه که سایه نیز در رشد گیاهان تاثیر دارد پس نور خورشید و سایه و غیر سایه یکی نیستند و آن هم وجودی ندارد چون سایه همیشه و زمانی است و زمانی نیز تاثیر دارد و باید یک وجودی باشد و باید یک وجود ذی ظلّی باشد که سایه هم وجود داشته باشد. در مورد بدایه گفته شد که ما مثلا می گوییم که کوه هست و بین کوه و هست یک فرق وجود دارد که ما بگوییم که کوه وجود دارد و این وجود با کوه دو تا به حساب می آید چون ما گفتیم که اگر وجود مساوی باشد با ماهیت می توانیم بجای وجود در جمله ماهیت را بگذاریم و بگوییم که کوه وجود دارد ولی اگر وجود را برداریم و بجای آن ماهیت بگذاریم می گوییم که کوه، کوه است و حمل شیء به شیء باطل است یعنی کوه، کوه است با کوه وجود دارد یک معنا ندارد که از این صحبت معلوم می شود که اولا ما در خارج وجود داریم و بعد دارای ماهیات می باشیم و ماهیات به تَبَع وجود هستند و رابطه ماهیات با وجود رابطه ظلّ با ذی ظلّ است که معلوم می شود که ماهیات باطل محض نیستند چون ما عالم را داریم و حق محض هم نیستند. اصالت با وجود می باشد پس آنچه که ما در خارج می بینیم عبارتند از ماهیات، که اما اصالت با اینها نمی باشد و اصالت با وجود هست پس عالم خارج که ماهیات هستند، نه باطل محض است و نه حق محض است که می شود به همان سایه اشاره کرد. از همین جا معنی این حدیث شریف نبوی صلی الله علیه و آله بیشتر معلوم می شود که فرمود: (( النّاسُ نیامٌ اذا ماتوا اِنتبهوا )) مردم خوابند موقعی که مُردند بیدار می شوند که یعنی در خواب ما با صُور سر و کار داریم و با حقایق اشیاء ارتباطی نداریم و این هم به این معنی نیست که ما با باطل سر و کار داریم و این باطل محض نیست و یک بهره ی ضعیف از وجود دارد و اصلش در برزخ می باشد که اصل برزخ بالاتر از برزخ است و این حق هم به شمار می رود ولی قوانین بر آن حاکم است و قوانینش هم لا یتخلّف است و سنن لا یتخلّف و لا یتغیّر بر آن حکم می کند و وجود هم دارند اما وجودشان یک وجود ظلّی است و آن سایه ای است که در عالم با آن ارتباط داریم و این هم خیلی می تواند در فهم معاد و فهم بسیاری از معارف به ما کمک کند چون این امور دانسته شده است که ما می گوییم که عالم خلق از اجرام و موالید نیز ماهیتی دارند که حدّ جامع و مانع آنها می باشد. خداوند در قرآن دو عالم برای ما ترسیم می کند که یکی عالم خلق است و یکی هم عالم امر می باشد که عالم خلق یعنی همین عالمی که ما با آن سر و کار داریم و همچنین در تعریف اجرام و عناصر و موالید باید گفت که این همان چیزهایی است که در عالم خلق در حال تولید شدن است و اضافه و کم می شود و ما هم می بینیم که چیزی به وجود می آید و چیزی هم از بین می برد پس ما هرچیزی که در عالم خلق می بینیم همه دارای ماهیت هستند که حد جامع و مانع آنها می باشد که جامع یعنی جامع افراد باشد و مانع به این معنی است که از اغیار باشد و غیر را راه ندهد. جامع اشارات به دارایی و مانع حکایت از ضیق وجودی آن شیء می کند که وقتی ما صحبت از حیوان می کنیم این حیوان عبارتست از موجود جسم نامی حسّاس و این یک تعریف جامع است یعنی تمام موجوداتی را که جسم هستند و رشد می کنند و حساس و متحرک بلا اراده هستند را در برمی گیرد و مانع هم می باشد یعنی غیر جسم و غیرنامیها و غیر حساسها را در بر نمی گیرد پس ضیق وجودی دارد یعنی دارای محدودیت می باشد و حد دارد و همه چیز را نمی تواند در بر بگیرد که فرق ماهیت با وجود همین است پس وقتی می گوییم که حد دارد یعنی حد جامع و مانع دارد و جامع می باشد که اشاره به دارایی یک ماهیت می باشد و مانع حکایت از ضیق وجودی آن شیء می کند و تشکیک در ماهیت راه ندارد تا در ذاتی و ذاتیات شیء تفاوت پیش آید. ما در تعریف یک حیوان نمی توانیم بگوییم که این حیوان حیوانتر است چون در ماهیت قابل تشکیک نیست که برعکس وجود که وجود تشکیک بردار است و تشکیک در ماهیت راه ندارد تا در ذاتی و ذاتیات شیء تفاوت پیش آید واگر در ماهیت تشکیک وجود داشت ما می توانستیم بگوییم که این حیوان، حیوانتر است و اگر هم ما در تعریف دو چیز مشابه تفاوتی قائل شویم این به خاطر عوارض آن است و مربوط به ذات نیست وقتی که در ماهیت تشکیک نداشته باشیم دیگر تفاوتی در ذات پیش نخواهد آمد ولیکن نفس ناطقه انسانی که گوهری عاری از ماده و احکام آن است وجودی مجرد و بسیط است و اختلاف مراتب در آن بسیار است هرچند که در حد و تعریف مذکور نفس که کمال اول جسم طبیعی آلی ذو حیات بالقوه است و همه افراد آن شریک اند و صدق این تعریف بر همه یکسان است ولی چون علم سازنده وجود انسان مجرد عقلی است و هرکسی مطابق سرمایه علمی خود واجد درجات است و اختلاف مراتب نفس به حسب وجود که کمال و نقص و شدت و ضعف وجودی است، تحقق می یابد که به این معنی یکی انسان و دیگری انسانتر است. در مورد اصالت ماهیتها گفته شده که اصالت با ماهیت است و این هم درست است که اصالت در ماهیت اختلاف در ذات نمی آورد ولی در عوارض، این جور دیگری است که مثلا یک آب گوارا و یک آب دیگر گواراتر است و آنوقت اگر اصالت ماهیت را بپذیریم باید بگوییم که مثلا روح نبی اکرم صلی الله علیه و آله و ذات پیامبر با ذات ابوجهل یکی است و اختلاف پیغمبر با ابوجهل در عوارض می باشد که در اصل اینطور نیست و این نظریه نادرست می باشد به اضافیات آنهایی که گفتند علم اضافه است و ما می گوییم که علم وجود است وکسی که علم تحصیل کند وجود بیشتری کسب می کند و کسانی که این را تعریف می کنند که علم عبارتست از اضافه و علم را از اعراض حساب کرده اند که جزء مقولات آورده اند و گفتند که علم یک کِیف نفسانی است که هرکسی یک تعریفهای مختلفی آورده است. در قرآن و احادیث و فلسفه و عقل احکامی وجود دارد که حکم می کند که پیغمبر شرافت ذاتی دارد و پیغمبر سِعه وجودی نسبت به ابوجهل دارد و در عین حال وحدت وجودی او در همه احوال محفوظ است یعنی ثبات شخصیت دارد که در کل ما برای انسان ثبات شخصیت قائل هستیم که می شود به یک انسان از اول عمر تا آخر عمرش که باز هم همان آدم خواهد بود و در اینجا فضیلتها به وحدت شخصیت است اما شخصیت سیر وجودی پیدا می کند و شدت و ضعف هم دارد مثل معاویه و پیغمبر که سِیر وجودی زیادی دارند ولی معاویه در جهنم سِیر وجودی دارد اما پیغمبر در بهشت و ماورای بهشت سِیر وجودی نیز دارد که سِیر وجودی از نظر فلسفی ارزشی ندارد ولی در فقه اوسط که می رویم بار ارزشی دارد و اگر می گوییم که یک انسان سِیر وجودی دارد یعنی آن انسان با فضیلت است ولی در فلسفه اینطور برداشت نمی شود همان طور که شهید مطهری این مطلب را می فرماید که بعضی ها روح بزرگی دارند اما بزرگوار نیستند و بین بزرگی و بزرگواری فرق وجود دارد که به عنوان مثال می شود به نادرشاه و یزید و معاویه که اینها روحهای بزرگی دارند یعنی سعهء وجودی بیشتری دارند اما وقتی که بخواهیم روی اخلاق آنها را بسنجیم می بینیم که اینها هیچ بزرگواری ندارند و انسانهای پَستی بودند پس ما باید دقت کنیم چون هر اصطلاح در هر علمی معنای خاص خودش را دارد و ذاتی هستند چون ما قائل به حرکت جوهری هستیم و حرکت جوهری یعنی حرکتی است که در ذات است و در عَرَض نیست و همچنین دمبدم از کمالی به کمال فراتر از آن متصّف می شود و ما نسبت به کامل با اکمل می گوییم که از نقص به کمال می رود و از آن حد می میرد و به حد عالیتر می رسد که روا هم است که در حق آن بگوییم که نَمُرد و زمنه تر شد و هرچه شدیدتر می گردد وحدت او هم قویتر می گردد و در حقیقت شرفِ هر موجود به غلبه وحدت می باشد یعنی هرچه قوا تفرّق داشته باشد ضعف بیشتری بر آن حاکم است و هرچه قدر تمرکز بیشتری داشته باشیم قدرت بیشتری داریم و شرافت بیشتری داریم و هرچه از کثرت دورتر شویم اشرف و اکمل گردد. کلمه شرف به معنی برتری هر موجود به غلبه وحدت است یعنی نفس وحدت بر آن غلبه می کند و ما انسانها که در جهان هستیم در حال حاضر قوای نفس ما تقسیم شده است و اگر گوش و چشم و بینی ما از کار بیفتد دیگر نفس ما هم همان قسمتش از کار می افتد و یا اگر کسی چشمش از کار بیفتد طبیعتا دیگر چیزی را نمی بیند ولی در اصل نفسش بصیر است و در عین حالی که چشم ندارد در عالم خواب اجسام را می بیند ولی این دیدنها با چشم صورت نمی گیرد و یا با ابزار مادی هم قادر به دیدن نیست که در عالم برزخ هم همینطور است پس نتیجه می گیریم که انسان در خواب وحدت بیشتری دارد و بدون چشم می تواند ببیند و اگر انسان عضوی را در زندگی از دست بدهد باز در خواب می تواند آن حس و ادراکات را داشته باشد بدون اینکه از قوای مادی استفاده کند و راه اثباتش هم این است که انسان در عالم برزخ تک حسی است یعنی همانطور که می بیند و حرف می زند، همانطور هم می شنود و در برزخ بدون اینکه ما این وسائل را داشته باشیم از آنها استفاده می کنیم و بجای آن وحدت و شرافت بیشتری پیدا می کنیم پس نفس ناطقه به حکم ادله تجرد، گوهری ورای عالم طبیعت است، یعنی مجرد است و چون این گوهر وجودی بسیط است و او و مافوق او انّیّات صرفه و وجودات محضه اند یعنی دیگر در آنجا خبری از ماده نیست و مشوب به ظلمت ماهیت نیست و مجرد از ماهیت است و نیز چون به ادراک معارف ترقی وجودی پیدا می کند و انتقال به مرتبه وجودِ مُدرِک می نماید، او را در هویت مقامِ معلوم یعنی در وجود درجه معینی نیست. چنانکه هریک از طبیعیات و نفسیات و عقلیات مقام معلوم دارند وانگهی نفس را در هر مقام و عالمی صورت خاصی است و حد وقوف در کمال ندارد و تشکیک و تفاوت در ماهیت نیست لذا نفس مجرد از ماهیت در میان تمام موجودات به عدم وقوف در یک حد ثابت ممتاز است پس علاوه بر آنکه مجرد از ماده است، مجرد از ماهیت و بلکه فوق این تجرد است که حد وقوف ندارد که این سخنی فی الجمله در اینکه نفس فوق التجرد است و در پایان هم این مسئله را ذکر می کنیم که چون علم را انسان ساز و غذای جان یافتیم و دانستیم که آدمی هرچه از این غذای روحانی می خورد اشتهایش بیشتر و استعدادش برای فرا گرفتن معارفِ مأدبه های علمیِ عالیتر و بهتر و فزونتر می گردد و انسان همان معارف است که علم و عمل جوهرند و عَرَض نیست پس برای انسان نیست مگر آنچه را که سعی کرده است یعنی سعی خود اوست که همین بحث در معاد هم وجود دارد که انسان با عملش اتحاد دارد یعنی انسان با همه چیز و با صادرات و وارداتش اتحاد دارد که اینجا سوالی مطرح می شود که ما با اعمال چگونه می توانیم یک ذات با اینکه عَرَضی هستند را تغییر دهیم که در جواب باید بگوییم که مساله حل می شود چون عمل جوهر است و جوهر فقط می تواند جوهر را بسازد و امور اعتباری هم جوهر ساز هستند مثلا فرض کنیم که ما بجای دو رکعت نماز، سه رکعت نماز بخوانیم که طبیعتا بعدا برای ما مشکلاتی درست می شود و خدا آن نماز را از ما قبول نمی کند و انسان هرچه که می آموزد و سعی و کسب می کند و به آن عمل می کند نیز همان (( لیس لِلاِنسان الّا ما سعی )) است که حکیم نامور ناصر خسرو علوی در یکی از اشعارش می گوید که هرچه از حَلق بگذرد برای انسان هیچ فرقی نمی کند که آیا گوشت بریان خورده و یا نان خشک خورده است و همه ارزشهایی که ما انسانها به آن قائل هستیم و حاضریم که برای آن پول بیشتری بدهیم نیز برای یک غذا در محدوده دهان است که این جدای از ارزش و ویتامینی و ارزش پروتئینی است که ممکن است داشته باشد که یک موقع است که کسی به این نیت آن ماده غذایی را می خورد که این هم یک بحث جداگانه دارد ولی جدای از این آنهایی که گرفتار مزه هستند همه اش مربوط به دهان است و اگر از دهانش بگذرد دیگر برای او فرقی نمی کند و در روایات داریم که حضرت علی ( ع ) خرمایی را خوردند و بعد فرمودند: شکمی که با چند تا دانه خرما سیر می شود چرا انسان به حرام آلوده اش کند. آنچه که در قبل ذکر کردیم که عالم خلق از اجرام و عناصر و موالید همه دارای ماهیت هستند که در اصطلاح فلاسفه و ریاضیّون که در اغلب کتبشان آنان، اجرام را بَرکرده قمر و ما فوق آن اطلاق می کنند و مادون قمر را اجسام گویند مثلا اجرام مساوی و اجسام ارضی و جرم قمر و جسم زمین و اجرام علوی را آباء می نامند که در اجسام که در اصل امّهات هستند آثار تکوینی خاص دارند. لذا کواکب ( ستاره ) سبعهء سیاره را که قمر است و عطارد و زهره و شمس و مریخ و مشتری و زحل، آباء سبعه و عناصر چهارگانه را امّهات اربعه می نامند که اینها همان خاک و آب و آتش و باد است و فرزندهایی که از نکاح و ازدواج تکوینی و طبیعی آن پدران و این مادران پدید می آیند موالید ثلاثه هستند که این مولودهای سه گانه عبارت است از معادن و نباتات و حیوانات است که انسان نیز در حیوانات مندرج است و آنچه که ناصر خسرو گفته است همان تن به جان است و این جان همان کمالِ اولِ جسمِ طبیعیِ آلیِ ذی حیاتِ بالقوه است که همه افراد انسان در این معنی یکسان هستند و آنکه فرمود: علم جانِ جان است که افراد انسان به حسبِ وجوه در این معنی صاحب درجات و مراتب اند.