بحث در حیات شروع کردیم و ایشان حیات را در مورد موجودات ذی نفس و اجسام ذی نفس یا اجسام زنده به سه نوع تقسیم کردند غیر از جمادات که حیاتی برایشان قائل نشدند. یک حیات نباتی بود که در گیاهان بود. یک حیات حیوانی و یک حیات انسانی. بحث در منشأ حیات پیش آمد. که منشأ حیات چیست؟ یکی مکانیسم بود که می گوید: حیات در اجسام به خاطر ترکیبی هست که دارد. جمله اش این بود. آثاری که در اجسام زنده می بینید به واسطه آن است که از عنصر مخصوص با هم ترکیب یافته اند. این را می گویند مکانیسم. رأی دوم این بود که حیات یا نفس، منشأ نفس یا منشأ حیات چیزی است که به عنوان یک امر زائد بعد از آنکه یک ترکیب تشکیل شد به آن محلق می شود که در صطلاح ما به آن الحاق نفس است. جمله بنده خیلی دقیق نیست. نفس عبارت است از جوهر زائدی که در ترکیب عناصر به مرکب ضمیمه می شود و صرف مزاج (ترکیب شیمیایی) که بدون انزجام آن جوهر زائد کافی برای ظهور آثار حیاتی نیست. یک نظریه سومی هم داده بودند که نپذیرفت. بعد در مورد ترکیبات که ترکیب عبارت است از ترکیب اورگانیکی و مکانیکی صحبت شد که در ترکیب ارگانیکی گفتیم که اجزا از همدیگر پشتیبانی می کنند در عمل و اینکه اگر یک عضو رااز آن جدا بکنیم آن ترکیب از بین می رود و خاصیت خودش را از دست می دهد. در ترکیب مکانیکی گفتیم که آن طور نیست می توانیم قطعه را جدا بکنیم و قطعه دیگری بگذاریم و آن قطعه در یک دستگاه دیگر و قطعه دیگر و در یک سیستم دیگر به کار گرفته شود و مسئله ای هم پیش نیاید. ادامه بحث را می دهیم این شروع کردیم یک بحث بسیار مهم است که یک یک آلات صفحه 308 بند آخر. یک یک آلات جسم عالی آنطور که گفته ایم برای صدور فعل خاص است. هر یک از آلات فعل خاص لازم است. مثلاً چشم به عنوان یک بعد از یک پیکره کار خاصی دارد و هر یک را صورتی و شکلی و مزاجی خاص که برای هر یک زیباتر از آن متصور نیستیم و در عین حال است به هم گرفته و همه برای یکدیگر کار می کنند. شکلی متصور نیست در قرآن هم داریم. میفرماید: «الذی احسن کلّ شئی» هر شئی احسن خلق شده یعنی از آن زیباتر خلق نشده و در عین حال دست به یکدیگر داده یعنی همه برای یکدیگر کار می کند. چشم می بیند و پا می دود و دستگاه به گوارش آشپزی و دستگاه دما و دستگاه بینا عکس برداری و قوه غاذیه غذا می گیرد و می پروراند و مولده برای بقای نسل تولید مثل می کند. جدا انسان تحیرش زیاد می شود وقتی این مجموعه را فکر می کند. شما فکر کنید یک مجموعه ای است که بشر چند هزار سال دارد مطالعه می کند و هنوز نشناخته و چقدر نادان هستند کسانی که یک افکاری را منتقل می کنند که یک همچین پیکری که چند هزار سال بشر دارد کار می کند و هنوز به انتها نرسیده برایش مبدأ و قائلی و خالقی. قائل باشیم برای کوچکترین دستگاه منظم نمی توانیم بپذیریم که کسی این کار را نکرده و صندلی ها همین طور خودشان ساخته اند خدا میلیون ها ترکیبات اورگانیکی خلق کرده ک همه با هم پیوست دارند و یک دنیای محیرالقول است که خیلی راحت است که انسان این مسئله بدیهی را کنار بگذارد. این طور است که عذاب دردآور است. خداوند میلیون ها آیه بگذارد جلوی چشم انسان و بشر خیلی راحت همه اینها را ندید بگیرد و توجه نداشته باشد و قوه نفس در پوست خیلی قوی است و پوست بر تمام پیکر احاطه دارد و حافظ بدن است. چنانکه هر پوستی حافظ محتوای خود است و این قوه در کف دست و سر انگشتان قوی تر است و احتیاط را بیشتری دارد. نظری دقیق در خود بیفکنید و نظری دقیق در پیکر خود آیا در پیکر خود یک رگ مویی را بیکار می بینید و آن را گسستنی از خود می بینید یا همه در اتصال و در کارند اتصالیشگفت و عجیب که قطغه از تحریر آن عاجز در زبان از بیان آن قلیل است. هر چه بگوییم کم گفته ایم و هر چه پیش برویم حیرت بیشتر. همچنین در پیکر دلارای خستی تامل بفرمائید. آیا یک رشته بیکار است و یه به قول نظامی در این پرده یک رشته بیکار نیست. سر رشته بر ما پدیدار نیست. نه ازاین رشته سر می توان تافتن یعنی نه می توان ندید گرفت نه سر رشته را می توان یافت. کشرایت از یمن و آسمان به انواع گوناگون مدنیات و نباتات و حیوانات و غیره ها. هر یک از آثاری خاص و شکل و هیئتی خاص و طبیعت و مزاجی خاص است. و آلات و ادوات و احضارهایی هستند که یک نحو ترکیب ارگانیکی گردانند و همه کار همدیگر را انجام می دهند و به نفع یکدیگر و به نفع مجموع کار می کنند ماورای طبیعت و جهان و جهان طبیعت بدن است. خوب دقت کنید چطور تشبیه کرده. ماورای طبیعت و جان و جهان طبیعت بدن است. جان این میلیاردها ترکیب ارگانیسمی است. و حال می گوید مجموعه زنده است. حال ما نگوییم یک مجموعه زنده ی سراغ داریم به نام انسان، به نام اسب، اصلاً کل نظام طبیعت خلقت را مطالعه کنیم خودش هم یک مجموعه خلقت است. حالا این میلیاردها مجموعه که با هم ارتباط دارند. حالا شما جهان نظام ماده را نگاه کنید. این یک مجموعه متصل است یعنی یک سیستم تمام سیستم یعنی اجزا با هم ارتباط دارند. یک ارگان اگر اتفاقی چیزی که ما می گوییم در علم فیزیک ثابت شده. اگر اتفاقی در یک گوشه عالم افتاده باشد. این تأثیرش هویداست. ارگانیسم هایی که به دنبال اینها هستند مطلع هستند می دانند. برای همین بشر از تاثیرات باخبرند. مشتری فلان اتفاق افتاد. قطعاً در وضع زندگی ما تأثیر دارد. یک مجموعه به هم پیوسته. بعد توی این مجموعه پیوسته میلیاردها ترکیب ارگانیسمی که ظاهراً ارتباطی با یکدیگر ندارند. بعد این میلیاردها همه شان ترکیبات جدایی جدایی که هر کدام با همدیگر ارتباط دارند. و خودشان هم با این پیکر هستی در ارتباط هستند. یک مقدار انسان باید فکر کند و عادی نگاه نکند. میلیاردها ترکیب درست شد. آن تمساحی که در مرداب زندگی میکند یا آن پشه ای که است با ما در ارتباط است. یا آن مگسی است. این صدها هزار گیاهی که وجود دارند. همه متصل است به یکدیگر. حالا فکر کنید بشر به کجا می رسد. حالا این علمی که جمع کرده چقدر کتاب است در رابطه با مخلوقات خدا در گیاه شناسی و در هواشناسی وزمین شناسی چقدر بشر کشف کرده باز نیست به اصل اندک است وقتی آمده سراغ مطالعه این مجموعه ها این طوری است که عشق آن خالق ظریف کاری های این خالق آن خدای حکیم و از آن بالاتر می فرماید که همه اینها را برای انسان خلق کردم. همه این مجموعه برای انسان خلق کردم. تشریفات عظیم برای انسان خلق کرده تا انسان به کجا برسد. خیلی بد است انسان غفلت بکند. یک نکته مهمی که به آن توجه کنیم. انسان در این دنیا چه تشریفات عظیمی راه انداخته. چقدر نمی توان احصار کرده در مورد نعمتش فرمود: «ان تعدوا نعمة الله تصحوها » اگر بخواهد نعمت ها را حساب کنید از نظر تنقضی که در زندگی ما قرار داده. این تشریفات که وجود دارد. تشکیلاتی که وجود دارد. و در مقابل آخرت بسیار ناچیز است. ببینید بعد از مرگ انسان چه تشریفاتی وجود دارد. این است که می فرماید: «لاتعلم نفس ما اخفی لهم من قرة اعین جزاء بما کانوا یعملون» هیچ کس نمی داند چه چیزی خدا ذخیره کرده. بدبختی ما این است که ما خودمان مفت می فروشیم و اصلاً به فکر این سرمایه عظیمی که خداوند داده نیستیم. اسیر این جزئیات هستیم. اصلاً توجه به مبداأ و اصل و کل و کلیات و مسائل این چنین نداریم.... الناس خیال سر خودمان را با خیلی چیزها گرم کرد با خیلی از توهمات و خیالات متوجه اصل و مبدأ نیستیم. اگر توجه به این نکته داشته باشیم که این را خداوند برای ما خلق کرده خداوند کریم، خداوند حیکم. خیلی لذت بخش است. برگ درختان سبز در نظر هوشیار/ هر ورقش دفتری است معرفت کردگار. وقتی می روی در طبیعت لذت می بری. اصلاً طبیعت دارد با تو حرف میزند. در سجده ات شریک است. در رکوعت شریک است. اصلا یک مقدار دقت کنی. دریا می روی، کوه می روی، می بینی همه با تو یک مجموعه آشنا هستی این مجموعه با تو غریبه نیست. حیوانات همه با تو آشنا هستند. از طبیعت که می روی، طبیعت دیگر نامانوس و گنگ برای شما نیست. شیرین است. هدیه ای است از خالق برای تو به تو فرستاده ویژگی های مختلفی که هر کدام عجیب است که دوست داشتنی هستند. نگاه کردن به این پدیده ها و به این تابلوی زیبایی که خداوند آفریده و ترسیم کرده باشی لذت بخش است. به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست. عاشق بر همه عالم که همه عالم از اوست. باز به دریا بنگر که دریا چیست به صحرا بنگر آنهایی که خوب است به همه طبیعت آشنا هستند. آن پیرمردی که فهم دارد به.... که کنار چشمه است. به چشم گر به نگاه میکردند دیگر آن وقت قهر طبیعت معنا ندارد. در مورد سعید نامی است که از بزرگان اولیاست که آوردنش اعلامش کنند خلیفه وقت دستش دستور داد که بگیرند. ماموران رفتند و دیدند چه آدمخوبی است عبادت. بعد می روند و شب دستگیر می کنند. می سند به یکی از کلیساها و پناه می آورند آنجا که شب را در آنجا بگذارنند. سعید می گوید بگذارید من شب بروم بیروم و عبادت کنم. آنها هم چون در طول مسیر اعتماد داشتند اجازه دادند گفتند کشیکش که بیرون شیر و درنده است نروید. وقتی این را در بیرون به نماز می ایستد اولین شیر می آید سعید هم دست می کشد بر سر او شیر بعدی هم همان طور در کنار این تا صبح بهر حال طوری بود که کشیش صبح ایمان می آورد و شیعه می شود. آنهایی که خیلی اوج می گیرد این دیدگاه نظری. خیلی به طبیعت عشق می ورزند. با همه چیز آشنا هستند. آنها همه در اختیار این قرار می گیرد و کسراتی از زمین و آسمان و انواع گوناگون معدنیات و نباتات و حیوانات را هر یک را آثاری خاص و شکل و هیئتی خاص و مزاجی خاص است و آلات و ادوات ابزار خاص به یک نحو ترکیب ارگانیزده دارند و هر یک ترکیب خاص انجام می دهند و به نفع یکدیگر و به نفع مجموع کار می کنند ماورای طبیعت جان و جهان طبیعت بدن آن است. دو صد حدیث مفصل ی مجمل است. کاش ما این قدرت را داشته ابشیم که این مجمل در ما باز باشد. و شکوفا بشود. این کثرات که در آنها آثار حیات دیده می شود سرچشمه آب حیات محض که عین حیات است سبز و خرم که ابعاد حیاتی دارند و از مصوری شکل و هیدت می یابند و از مخرج و سکمی از قوه به در می آیند و کیفیت می یابند و همچنین دیگر اوصاف حیاتی «لایعد و لا یحصی» یعنی نه شمرده می شود و نه به حساب می آید که در آنها مشاهده می شود. از ماورای طبیعت یک حقیقت است. یعنی این میلیاردها مکانیزم جدا این میلیاردها ترکیب ارگانیزم جدا که در یک ترکیب واحد قرار گرفتند. تحت عنوان نظام مادی که حالا ماورای ماده بحث جدای خودش را داشته یک نظام محیرالعقول است. که اصلاً قابل مقایسه نیست با نظام ماده از نظر وسعت که گاهی آن را حقیقت جام جهان می نامند و گاهی عقل می گویند و گاهی حق و به اساس بسیار دیگر که برخی از آنها را تذکر داده ایم.
162-21
در جلسه قبل گفتیم: مسئله بحث جسم و روح مهم است. اگر در مسائل جسمانی مشکل پیش آید. در روح ظاهر می شود. یک غده اگر کم ترشح بکند یا زیاد ترشح کد اشکال پیش می آید. ماده قابل چه در دروان جنینی و چه بعد از متولد باز قابلیت این ماده و بدن همان سبک است که این بدن بهره مند شود. مسئله ژنتیک صرفاً مادی نیست. یکی از عجائب خلقت این است که چظور معنویت به ماده انتقال پیدا می کند. که در بحثمعاد گفتیم. جسمی که از بدن جدا می شود یک سنخیتی یا نفس دارد. این سنخیت دیگر با او حفظ می شود. تا قیامت این مسئله وجود دارد. چه مشعر به این مشعر است. یعنی نفس حدوثاً روحانی است ولی در بحث گفتیم نفس حدوثاً روحانی است و بقائاً روحانی است. و به تفصیل هم بیان خواهد شد. قول سوم در نفس سخن مجمل و مبهم است. زیرا دو قول قبل از آن هم بر این اساس اند که حیاتی بودن در نتیجه آلی بودن جسم است. لذا باید به او گفت که اگر نفس صرف ترکیب شیمیایی است. قول اول است. وگرنه جوهر و حافظ به مزاج است و برای مزاج متغیر است. قول دوم خلاصه اگر این گوهر متحقق است. قول دوم و الا قول اول و بین نفس و احساسات واسطه ی نیست. در این بحث سوال می شود که مبدا حیات چیست و آلات مختلفه به چه جهت به نفع یکدیگر کار می کنند و وجود تنهای آلات کافی نیست.
بحث99
دانسته شد که نفس از جهت طباعت از جهت طباعت یعنی از جهت طبیعت. این جوی است که مبدا هر حس و هر حرکتی است و هر جسمی که آلی است یعنی آن آلت هایی در آن با هم ارتباط دارند ذی نفسند و مخرج نفس از نقص به کمال عقل است و این عقل جوهر دراک. یعنی درک کننده محیط اشیاء از جمیع جهات است و عارف به شعی پیش از تحقق آن است. چرا پیش از تحقق آن است. چون خودش می خواهد آن را ایجاد کند مقرض است. پس علت موجودات و نهایت مصالح است. یک رویات زیبایی از امیرالمومنان علی (علیه السلام) نقل کرده: «الا مارواء فیض فطر قال یا ساتیه عقلاً» ای مولای من عقل چیست می گویند: « قال العقل جوهر الدراک محیط بالاشیاء» عقل جوهر دراک است که محیط به اشیاست. از جمیع جهات. عارف باشئی قبل... عارف به شئی است قبل از ایجاد شدنش و هو یحیت وجودات و نهایت مصالح علت موجودات است و نهایت مصالح. علت است یعنی هوالاول نهایت است و هو الاخر باز مطلوب است. اول است مطلوب است. همین که اینجا خواندیم. غافلم علوم عالم و این جوهر دراک محیط به اشیا عارف به آنها پیش از آنها موجود بالفعل است. فعلی دیگر همان موجود فعل است. یعنی می خواهد این را بفرماید. چیزی که مخرج نفس است از نفس به کمال. گفتیم موجود شئی قابل به شئی نیست باید قبلا به کمال رسیده باشد. یا قبلاً خودش کامل شده باشد. که بتواند ضعیف و ناقص را از نقص به کمال حرکت بدهد. نکته دیگری که ما در جلسات آغازین معرفت نفس خواندیم. این بود که کل وجود حرکت در آن راه ندارد. به خاطر اینکه کل وجود خودش کمال را دارد و کمال خارج از کل متصور نیست که بخواهد به دنبالش برود. موجود بالفعل است که فعلیت محض است و مقدم بر قوه است مقدم بر قوه است. قوه ادعا بر شخص است و دانستیم که ممکن نیست که قوه به خود ترکیب فاعل داشته باشد. یعنی ما هر جا قوه داشته باشیم اگر آن قوه قبلش یک فعلی نباشد. آن قوه به شئی تبدیل نمی شود. یعنی خودش بخواهد خود بخود این کار را انجام دهد نمی شود بالفعل مقدم بر بالقوه است. این اقتضایی که ما قبلا در مقابل ماده داشتیم. ما ماده گفتیم شعور یعنی ماده عین قوه است. اگر عین قوه است. شما می گفتید یک حرکت نخستین یک علت نخستین این حرکت کرده حالا ما می خواهیم بدانیم این حرکت را از کجا آورده. حرکت کرده یک محرک می خواهد اینکه قوه است. قوه که خودش حرکت نمی کند به طرف فعلیت برود. باید حتماً چیزی بر روی اوتاثیر بگذارد. برای این می گوییم همیشه فعل مقدم بر قوه است. هر فعل و قوه ای که می بینیم همیشه آنکه آغازین است. نقطه اول است و اگر موجود بالفعل نباشد هیچ قوه ای استفاده از مقام خود یا فرا نمی گذارد. ببینید مادی عقل را فرع جسم و یکی از آثار و خواص ترکیب و عناصر می داند که خواندیم یک به یک گفتند: روح ترکیب است یا چیزی است که محصول ماده است ما اینجا عقل را بالفعل دانستیم. عقل را مدیر دانستیم. ناظم و حاکم دانستیم. چطور می تواند این تابع یک ماده که قوه است باشد. گویند عقل از خواص و آثار دماغ است. چنانکه حرارت از آثار سوختن و آتش گرفتن از ماده به نظر آنها عقل از همین دو چیز به وجود آمد. چون تابع است. تابع ماده است نهایت عقل اینجاست در آثار مادی مطالعه کنید خیلی ها همین را گفتند. عقل نتیجه است. در نهایت عقل می شود. حالا اینکه آخر نظم نظام می خواهد. الاهی گویند که عقل خود موجود مستقلی است که پیش از جسم است و حال اینکه جسم تابع اوست نه او تابع جسم و ماده تابع صورت آن است. مثلا ماده آهن تابع صورت آهن است. و صورت آهن تابع و وابسته عقلی است که مدبر اوست به عبارت دیگر مادی می گوید: عقل ماده است عقل پدیده دماغ است و دمای صورت و مزاج اعلی حده و ترکیب خاصی دارد. تابع ماده است که غذای اوست. و اصل همه چیز ماده است. یا اینکه ماده، ماده است یا اینکه ماده اجسام قابل همه چیز است علت ندارد که ترکیب مخصوصی را به مقدار مخصوص و شرایط مخصوص فرا گیرد. به تعبیر دیگر ماده آماده همه چیز است. ممکن است به هر صورتی درآید و تغییرات غیر متناهی برای اوست. یا همچنانکه است سال های متمادی بماند و تغییر نکند. یعنی ماده چون قابل است و قابل همه چیز است. قرار است ترکیبات مختلفی بگیرد یعنی صورت های مختلفی بگیرد و با بدون تغییر بماند. بدون ترکیب بماند. خاک را از صورت خاکی درآوردن و صورت های گوناگون و ترکیب های مختلف دادن محال است. خود به خود اتفاق می افتد و در میان تغییرات غیرمتناهی برای او ممکن بود صورت یکی از آنها برای او برگزیده شود. می گوید ممکن است در میان این همه ذرات که برای او ممکن است صورت بگیرد. این صورت است. می فرماید اگر به صورت مشخصی در آمده، حاکم و ناظم و مدبری موجود قبل از او بوده مدیر ومدبر داشته است. علاوه اینکه با یک سلسله علل معد دائما منتهی به یک صورت خاص گردد. یعنی بعضی موجودات را دید که دائماً تغییر صورت بدهد مانند دانه یا نطفه. این چه قوه ای است. قوه که می گوییم یعنی موجود بالفعل همان توان ونیرویی که هست. چنانکه همیشه از دانه گندم، گندم می روید همچنین در معدات وماده های مستعد دیگر که همواره به یک چیز مخصوص می شود و محال است که اتفاقی دائمی باشد این یعنی دائماً اتفاق میافتد. دائماً درخت تارنج تخمش نارنج شده. گندم گندم شده و جو، جو شده. این اتفاقات دائمی است و این موجود دراک به نام عقل که از همه جهت بالفعل است مبدا حیات و هر گونه کمال است که هر مستعدی را به کمال لایق به او می رساند و چون خود عین حیات است حی است و چون ثابت قائم به ذات خود است. حق است. دقت کنید این اسامی از کجا درمی آید. این اسامی که ما در قرآن و دعا می خوانیم از کجاست. و چون وجود قائم به ذات خود و غیر متعلق به غیر خود است. و همه به او قائمند، قیوم است. قیوم یعنی کسی که همه به او قائمند و حی و قیوم از نام های بزرگ اوست. و چون سیر علمی در یک یک دختر هستی. موجودات بنمایید از پیدایش صفات و خواص و آثار گوناگون نام های بی شمر می باشد در هر اسمی به ازای صفتی و حقیقتی خواهد بود. لذا در این است که بگوییم اسماء آن مبدا حیات و قیوم همه غیرمتناهی است و شرط رسیدن بدانها این است که دفاتر نامبرده را فهمیده ورق بزنیم. ببینید چند تا نتیجه از این مشخص گریده است یکی از خصوصیات آن عقل ما این را در آوردیم که آن عقل چون خودش مبدا است. مبدا حیاتی است. پس خودش باید عین حیات باشد. پس خودش حی است. و چون ثابت و قائم به ذات خودش است و وجود به هر موجودی قائم به ذات او است. قیوم است. می فرماید دفتر هستی را اگر ورق بزنیم وقتی جلوه های مختلف را می بینیم از هر جلوه نامی برای او به مبدا پیدا می کنیم از جمال می توانیم جمیل را بدست بیاوریم. می فرماید: إن الله جمیل تابش کرده، تجلی به جمال کرده از قدرتش علیم می گوییم. قدیر می گوییم. اینها خودبه خود درمی آید وقتی مطالعه کنیم. نکته ای است می فرماید هر اسمی در ازای صفتی حقیقتی است. اگر ما در زمان هستی دقت کنیم با آیات انفسی خودمان نفسمان معرفت پیدا کردیم. صفتی یافتیم در آن صفت اسمی از اسماء مبدا دربیاوریم. اگر در خودمان اراده دیدیم اسم او. اگر در خودمان قدرت دیدیم اسم قدرت اگر در خودمان حیات دیدیم همین طور. و هر چه که ددیدیم همین طور صحیح است که بگوییم. اسماء آن مبدا حیات و قیوم همه اوست و شرط رسیدن به آنها این است که دفاتر نامبرده را فهمیده ورق بزنیم. البته اشتباه نشود. معرفت نفس از طریق ایجابی منجر به شناخت می شود. ما در خودمان چیزهایی می یابیم که در خداوند تبارک و تعالی نیست. با آن جنبه های سلبی که در خودمان است. او را تنزیه می کنیم با آن جنبه های ایجابی که در درون ماست او را تمجید می کنیم. یعنی وقتی من خودم را به صفت متصف و نیاز مطلق پیدا می کنم میگویم او غنی مطلق و من صیقل مطلق. انت الغنی و انا الفقیر. بگویم چون من در خودم فقر ذاتی پیدا کردم. اینجا معرفت نفس است. خودم را در عین حال که نیازمند می بینم او را غنی می بینم. و اگر در خودم علم دیدم و کمال دیدم صفات سلبی ندیدم. صفات ربوبی دیدم در او به حد مطلق و اعلاء. هم از جهات سلب و هم از جهات ایجابی اش معرفت نفس است. خوب دقت کنید.
والحمدلله رب العالمین