درس 98:
در مورد حیات و معنای حیات است در موجودات مختلف از جهت ساختار وجودی در دروس گذشته داشته شد معرفت روح انسانی که همان علم به نفس ناطقه است از هر علمی مهمتر است چه این شناختن خویش است و آن آَشنایی با بیگانه است علوم معرفت نفس انسان خودش را می شناسد اما در علوم دیگر با غیر آشناست و از خودش بیگانه است و شناختی روی خوش ندارد. علاوه بر اینکه باب همه معارف و علوم خود انسان است این معنا، معنای وسیعی دارد. من قبلاً توضیح دادم راجع به آن که باب همه علوم و معارف خود انسان است دریچهاش خود انسان است به اصطلاح به چه معنا ختم می شود.. همه علوم و معارف به انسان چطور ختم می شود و آنکه خود را نشناخت از شناختن بیگانه چه بهره تواند برد ببینید در مورد باز معرفت نفس و شناخت خود توضیحاتی مکرر و مفصلی دادم می فرماید که آنکه خود را نشناخت از شناختن بیگانه چه بهره تواند برد در شناخت نفس بهره ای هست که ما این بهره را جای دیگر نمی توانیم پیدا کنیم اولا تمام وقایعی که در زندگی دنیا انسان با آنها ارتباط دارد سر انسان می آید کلید حل صحیح آنها کلید حل بسیاری از این وقایع نفس است تمام جریاناتی که در برزخ با همه عظمتش نسبت به دنیا پیش می آید باز مبنای همه چیزها که در برزخ اتفاق می افتد انسان است و قیامت مبنایش نفس بشر است و حشر و صراط و میزان تمام اینها و بهشت و دوزخ ابدیت همه اینها مبنایش نفس بشر است لذا اگر کسی خودش را نشاسد نه دنیا را خوب شناخته نه آخرت را خوب می شناسد و حقیقت را هم خوب نمی شناسد علاوه بر اینکه ما میدانیم آنچه که در آخرت اتفاق می افتد و در برزخ و قیامت و بعد از آن مبنایش انسان هست یک چیز دیگر هست که لطیف تر از این مطبی است که عرض کردم و آن این هست که اصلا آن طرف برزخ جزء نفس خود انسان صراط جز نفس خود انسان چیز دیگری نیست. همه چیزهایی که هست در واقع ظهور برزخی نفس است و آنچه که در قیامت است و ما می بینیم قیامت را قیامت این طوری است دیگر. مثل این است که بگویند قبر را تشریح کنید یا بگویند دنیا را تشریح کنید هر کسی که دارد تشریح می کند از کجا می گیریم تشریحش را از دارائی های خودش دارد تشریح می کند کسی نمی تواند تشریحی بکند توصیفی بکند جدای آنچه که در نفس خودش دارد و هر کس ترجمه می کند نفس خودش را وقتی که دارد ترجمه میکند به قلم که می آورد به بیان که می آورد، در برزخ هم همین طور تمام چیزهایی که اتفاق می افتد و بر سر انسان می آید تعیین کننده اش نفس است و اصلاً جدای از نفس چیز دیگری نیست. قیامت هم همین طور هست یکی می گویند قیامت را تشریح بکن قیامت را چگونه دیدی، قیامت عظیم است، بزرگ است، قیامت خیلی شیرین بود ما جمع شدیم آنجا هیبت داشت ما جمع شدیم آنجا خیلی سریع مورد رحمت خداوند قرار گرفتیم و وارد بهشت شدیم، این یعنی چه، با اینکه ما می دانیم قیامت حساب و لاعمل یعنی در واقع یک ترجمه ای است از دنیایی که ما گذرانده ایم، چیز دیگری که نیست ترجمه ای هست از چیزی که ما اینجا گذرانده ایم آن صورت قیامتی است که آنجاست، در واقع باز قیامت گزارش نفس است حادثه این است تاریخچه نفس است تاریخچه برزخی نفس است در برزخ و در قیامت و بعد از آن هم همین طور، و همه اش همین است. لذا وقتی کسی خودش را نشاسد می گوییم همه چیزها مبنایش نفس است اصلا زمینه اش بستر همه حوادث نفس انسان هست که معنای بزرگ و مهمی دارد و تا ما به عمقش برسیم کار داریم که بفهمیم که بستر همه حوادث در نفس هست. چنانچه ما دیدن از کتاب نفس خود حرفی نخوانده و ندانسته اند و واقعش هم همین طور است. هیچی از خودشان نمی داند، و در تجزیه و تحلیل رنج فراوان می برند ولی آه اگر از پس امروز بود فردایی یعنی اگر قیامتی باشد دردآور است که انسان بی خود در راهی عمرش را و استعدادش را تلف بکند در حالی که آن طرف چیز دیگری می طلبند و چیز دیگری میخواهند، انسان اصلاً منطبق با آنجا کار نکرده یک جور دیگر کار کرده و چیز دیگری آموخته، درست مثل یک مسافرت می ماند که شرایط خاصی می خواهد لباس گرم می خواهد اسلحه می خواهد کفش مناسب می خواهد وسایل گرم کننده می خواهد و شما احساس کره باشید که یک سفر تابستانی در پیش دارید انسان یک دفعه وارد یک همچو معرکه ای بشود هیچی با خودش ندارد یعنی چی یعنی هلاک و رنج، قرآن صحنه را خیلی جالب توضیح می دهد وقتی کسانی که وارد می شوند آنجا یعنی کسانی که آماده نبودند توی این جمله خیلی فکر بکنًید اینکه می گویم ما مثلا چرا در یک جای سرد رفته ایم امکانات گرمسیری آورده ایم رنج است. و هلاکت ممکن است کسی هلاک نشود ولی رنج زیادی می برد یا ممکن است هلاک نشود یعنی ممکن است یک جوری خودش را نگه دارد به هر حال فرض بگیریم حالا قیامت هم این طوری هست. قیامت و بعد از آن حتی برزخش هم همین طور هست انسان وارد می شود می فهمد لخت است و هیچی ندارد با خودش ولی قرآن می فرمایدکه: «لا یموت فیها و لایحیی» این تعبیر قرآن خیلی تعبیر عجیبی است که نمی میرد در آن ولی زنده هم نیست. یعنی حیات نمی تواند داشته باشد حق زندگی و حیات در آنجا ندارد. آنجا حالتی است موتی هست در صورت حیات یا حیاتی هست در صورت موت لا یموت فیها و لایحیی حالتی که افراد آن وسط دارند یعنی هم مرگ هست آنجا مرگ به این معنای که ما میگوییم نه، شخص حیات نمی تواند داشته باشد و نمی میرد که راحت بشود از این طرف حالا هم که زنده است هیچ کاری از دستش برنمی آید که بکند. دیدی یک نفر تحت شکنجه ممکن است باشد شکنجه های دردناک می بیند و دوست دارد زودتر یک تیر خلاصی بزنند و راحتش کنند. این کار را نمی کنند و زیر شکنجه نمیمیرد. زجر می کشد از این ور می خواهد خلاص بشود خلاص نمی شود نمی میرد از این ور این حیاتی که هم دارد بدرد نمی خورد چون خود حیاتش مزاحمش می شود. خود زنده بودنش باعث دردسرش است وجودش اذیتش می کند. و عذابش می دهد. این حالتی است بین مرگ و زندگی یک حالت برزخی که خدا انشاءالله همه ما را در پناه خودش از این نجات دهد، آه اگر از پس امروز بود فردایی از ادله ای که در نفس ناطقه تقدیم داشتیم دانسته شده که نسبت نفس ناطقه با بدن نسبت مظروف با ظرف و یا حال با محل نیست، این نکته در مباحث تغذیه و در ادراک خود وجود و مباحث سیر و سلوک انسان و مباحث اخلاقی مباحث تربیتی مهم هست که نسبت نفس ناطقه با بدن نسبت مظروف با ظرف و یا حال با محل نیست نه فقط این نکته را عرض می کنم. اصلاً وضعیت نفس ناطقه این طوری است نفس ناطقه با عالم خارج رابطه ظرف و مظروفی ندارد، بنابراین کسانی که تن را زندان روح و یا قفس آن و یا خانه و لانه و امثال این تعبیرات در کتاب های خود آورده اند معنای مطابقی آن را اراده نکرده اند یعنی دقیقاً نگفته اند که تطبیق دارد این حرف مثلا مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک چند روزی قفسی زین بدنم ساخته اند، نه اینکه واقعا بدن قفس است برای روح و روح توی بدن است معنای مطابقی نیست، و امثال اینگونه تعبیرات در کلمات و کتابهای خود آورده اند و معنی مطابقی آن را اراده نکرده اند بلکه یک سلسله تشبیهات و لطائف در ایفای مقاصد اخلاقی و حکمی به کار برده اند مثلاً شیخ اجل سعدی گوید خبرداری که استخوان قفس که جان تو مرغی است نامش نفس. چو مرغ از قفس رفت و بگسد قید دگر ره نگردد به دام تو صید و مثل این شعر... از این گونه گفتار نظماً و نثراً در کلمات بزرگان بسیار آمده است که به اغنائیات و خطابیات اشبه اند اغنائیات یعنی بیشتر برای اینکه ذهن را غناء بکنند و به طرف بقبولانند چیزی را به او و می خواهد چیزی تفهیم شخص بکند و عاقل را اشاره کافی است در روایت هم داریم که ائمه (علیه السلام) از این لسان زیاد استفاده کردند باید دقت کنیم همیشه معنی مطابقی را در کلام اهل بیت (علیه السلام) نگیریم، در قرآن هم مثل و تشبیه زیاد هست در کلام اهل بیت هم زیاد هست. اکنون در حیات که در درس پیش عنوان شد بحث میکنیم جناب استادم علامه شعرانی را رساله ای مؤجز و مفید است بنام فلسفه اولی یا مابعدالطبیعه مشتمل بر مهم ترین اقول فلاسفه اروپا در الهیات و تجرد نفس و در تطبیق اصطلاحات در آن می فرماید غرض از تدوین این رساله آن است که مقدار مهمی از اصطلاحات حکمای جدید اروپا در فلسفه اولی با اصطلاحات فلاسفه اسلامی منطبق گردیده تا اگر کسی به یک طریق آشنا باشد استفاده مطلب از طریق کتب آنها آمده خواهند دانست الی آخر این را فرموده این رساله چی هست در حیات چنین می فرماید: ما در عالم موجوداتی را می بینیم دارای صفات خاصه و کمالات زائده بر جمادات که آنها را اجسام حیّه (زنده) و موجودات ذی نفس می نامیم که سه قسمت هستند یکی آنها یکی حیات نباتی یا روح نباتی دارند که مبداء آن نفس نامیه است. نفس نامیه یعنی نفس نموکننده و رشد کننده که این نفس نامیه دارای قوای غاضیه است پس تغذیه جزء کمالات نباتی است تغذیه از شئون قوه نامیه است. و مولده است یعنی تکثیر می کند و تولید مثل می کند و متفرعات آن ثانیاً حیات حیوانی است دارای قوه محرکه و مدرکه این هم دو تا از قوای نفس حیوانی است که هم قوه مدرکه دارد و هم قوه محرکه دارد. قوه مدرکه یعنی ادراک می کند چیزهایی را درک می کند و احساسات دارد و عواطف دارد محرکه مثل شهوت است مثل غضب هست اینها قوای محرکه هستند هم شهوت منشا حرکت است هم غضب منشا حرکت هست ثالثاً حیات انسانی که دارای قوایی علاوه بر آنها که عمده تعقل هست یعنی کمالات نباتی هم کمالات جمادی و هم کمالات حیوانی را دارد یکی از خواص عجیبی که در اجسام ذی حیات است آن است که آلی هستند یعنی مرکب از اعضای محتلف الشکل و طبیعه که به نفع یکدیگر و به نفع مجموع کار می کنند، ببینید جسمی را که دارای آلت های متعدد هست و این مجموع آلت ها می آید در استخدام یک هدف واحد قرار می گیرد و همدیگر را برای رسیدن به آن هدف واحد کمک می کنند جسم آلی گفته می شود. اعضاء مختلف الشکل متحد شکل نیستند، برخلاف جمادات که ولو از اجزاء متفق الطبیعه مرکب باشند از یکدیگر بی خبر و اشتراک در غایت و غرض ندارند، در فلسفه الاهی از مبداء و علت حیات بحث می شود، من توضیح بدهم یک قسمتی که ایشان فرمودند در مورد آلی بودنشان چون ما یک آلی هم داریم که در اجسام بکار می رود مثل شیمی آلی که ترکیبات کربن و مسائل مربوط به آن که به شیمی آلی مربوط است آن به جسم مربوط است موجودات زنده آلی هستند مثل انسان چشم دارد گوش دارد مختلف الشکل هستند و طبیعتش هم محتلف است اما همه اینها از حضور همدیگر آگاهی دارند و یک هدفی را دنبال می کند و پشتیبانی می کنند از همدیگر، در فلسفه الاهی از مبداء و علت حیات بحث می شود نه از آثار آنکه مخصوص علم بیولوژیست یعنی علم الحیات و ریست شناسی ببینید نکته دقیق را می گوید می گوید در زیست شناسی و علم الحیات شما از آثار حیات بحث می کنید که مثلا حیات چه آثاری دارد موجودات زنده چه اثراتی دارد و چه کار می کند اما در فلسفه الاهی و حکمت الاهی در مورد منشا حیات که این حیات منشاء آن چی هست و از کجا آمده و چه چیزی این حیات را ایجاد کرده. مبداء حیات همانی است که در اصطلاح فلاسفه ما به نفس تعبیر می کنند و در آن سه بعد است نفس یعنی چی. نفس چیزی هست که از آن حیات ایجاد می شود موجودی که نفس نداشته باشد به آن زنده نمی گوییم. موجودات زنده همان موجودات ذی نفس هستند یا موجودات جاندار جان یعنی همان روح در اوایل معرفت خواندیم از روح تعبیر به جان هم شده است پس مبداء حیات آن طور که فلاسفه می گویند نفس است و در مورد خود این نفس سه تعبیر آورده اند که نفس عبارت است از چیه، چه چیزی را به آن می گویند نفس، یکی آنکه نفس عبارت است از مزاج یعنی آثاری که در اجسام زنده می بینیم بواسطه آن است که عناصر مخصوص با هم ترکیب بافته و این عقیده را مکانیزم گویند، پس تفسیر مکانیکی شده از موجودات جاندار و نفس که این چند تا عناصر آمدند آمدند ترکیب شدند مجموع عناصر ترکیبشان حیات را ایجاد کرده و نفس را ایجاد کرده پس نفس مجموعه ای است از ترکیب عناصر، یا واحدی است که از ترکیب عناصر مختلفی ایجاد شده، شما الان شاید متوجه نشوید اگر کسی مکانیزم را قبول کند بعدها که وارد اجتماع بشوی یا مباحث سیاسی در مباحث اجتماعی در مباحث تربیتی، دینی و روانشناسی بطور خاصی نتیجه می گیری بر مبنای مکانیزم نتیجه می گیری چرا چون روح را همانطوری داری می بینی وقتی آن طوری دیدی در نظام های تعلیم و تربیت در نظام های اجتماعی و سیاسی و در مسائل مختلف تعبیری که شما از انسان می کنید از اخلاق می کنید از عدالت می کنید از هر چه که می کنید فرق دارد مبنای تعریفی که از موجود جاندار می کنید مهم هست. دقت کنید که چی هست ما الان خیلی از روش هایی که در جامعه می بینیم تفسیر مکانیکی از انسان و جهان می کنند، تفسیر دوم، به آن می گویند. ویتالیزم که آن است که نفس عبارت است جوهر زائدی که بعد از ترکسی عناصر به مرکب ضمیمه می شود . یعنی مکانیزم را ما داریم آمدند این عناصر ترکیب شده اند اما نفس هنوز ایجاد نشده یک جوهر زائدی است که بعد از این عناصر که ترکیب شدند ضمیمه می شود پس صرف مزاج یعنی ترکیب شیمیایی بدون انضمام آن جوهر زاد کافی برای ظهور آثار حیاتی نیست و این عقیده را ویتالیزم گویند و طرفداران آن در فلاسفه جدید بسیارند من جمله لکود برنارد و برای اثبات آن در جلد چهارم اسفار صدرالمتالهین 9دلیل اقامه نموده است. ویتالیزم یادتان هست مثلاً به معنای نیرو هست بیسکویت های ویتانا را دیده اید یعنی این بیسکویت ها در انسان نیرو ایجاد می کند یعنی یک نیرویی هست نفس عبارت است از یک نیرویی که زائد بر ترکیب عناصر می شود وقتی عناصر ترکیب شدند آن نیرو هم ضمیمه می شود و بعد به آن نفس می گویند سوم متوسط بین دو قول مزبور است یعنی این دو تا قول را ترکیب کردند حد وسط آن را گرفته اند و می گوید حیات در نتیجه آلی بودن جسم است و این مذهب را اورگانیزم گویند، و منصوب به حکیمی است موسوم به بیشا و ما می گوییم که اگر بعد از ترکیب شیمیایی چیز دیگری ضمیمه می شود قول دوم و الاقوال اول را اختیار کرده و بین نفی و اثبات واسطه ممکن نیست. قول اول این است که یک مجموع ترکیب های آمدند ترکیب مادی هست ولی این ترکیب های مادی وقتی ایجاد شدند به طرز بخصوصی با هم ترکیب شدند چیزی از آنها بوجود می آید بنام نفس یک عده می گویند نه این ترکیبات شیمی مقدمه ای هست برای ظهور یک چیز زائد بر اینها یعنی ترکیب می شود بعد از اینکه این ترکیب شد یک چیزی این ترکیب زمینه ایجاد میکند که اضافه شود و آن را می گویند نفس قول سوم می گوید حیات در نتیجه آلی بودن جسم است یعنی آلی بودن جسم یعنی چی یعنی ترکیب داشتن از چند تا اعضاء مختلف الشکل و الطبیعه آمده اند ترکیب شدند و این خودش زمینه حیات است بعد می گوید اگر ما قبول کنیم بعد از ترکیب شیمیایی چیزی اضافه شود باید قول دوم را قبول کنیم که ما یک ترکیب شیمیایی داریم بعد چیزی اضافه شده است به آن اگر بخواهیم این را قبول نکنیم اضافه بر آن را قبول نکنیم قول اول هست اما این قول سوم را که واسطه قائل شویم بین قول اول و دوم و بگوئیم که حیات منشا آن آلی بودن جسم است نه نمی توانیم این را بپذیریم. علت آن را می گوید بین نفی و اثبات واسطه وجود ندارد سوال این است که که آلت مختلفه به چه جهت و نفع یکدیگر کار می کنند و وجود آلات کافی نیست. این بود گفتار آن جناب در حیات، توضیحات گوئیم که هر جسمی که آلی است یعنی دارای آلت است شخصی هست که این آلت را به استخدام درمیآورد جزء مادی نیست فرض بفرمائید شما این جسم را می بینید اعضاء دارد اما این هیچ کدام از اعضا در استخدام خودش نیست فقط صرفا چند تا ترکیب و عضو هستند هر جسمی که آلی است یعنی دارای آلت است جسم زنده است وگرنه جماد است چنانچه انسان طبیعی مثلا جسمی است که در افعال خود آلت گوناگون دارد بلکه آلات پیوسته به هم است که آنها را ترکیب اورگانیکی است و هر آلت را فعلی خاص و مزاجی خاص هست چشم یک آلت است و او را مزاجی خاص و زبان یک آلت و آن را مزاجی خاص و همچنین یک یک آلت دیگر مزاجی خاص عسعس را مزاجی است عسعس را به اصطلاح در آن استخوان انتهای ستون فقرات جاندراران را عسعس گویند اصطلاح معروفش دنبالچه است و کرکرانک همان غضروف است مزاج غضروف با استخوان فرق دارد مزاج استخوان با گوشت فرق دارد مزاج گوشت با چربی فرق دارد در عین حال که هر آلتی را فعل خاص و مزاجی خاص و هر یکی را شکل خاص است به نفع مجموع کار میکنند و در غایت و غرض اشتراک دارند و مجموع را باز مزاجی خاص و شکل خاص است و از ترکیب ارگانیکی اعضاء و جوارح چنان شکل پدید آمده است این ترکیب ارگانیکی بود می آئیم سراغ ترکیب مکانیکی ترکیب مکانیکی ترکیب ماشینی صناعی است که اگر اجزاء آن را از یکدیگر جدا کنیم خاصیت آن اجزاء از بین نمی رود فرض کنید الان بنده این میکروفن را از هم باز بکنم هر یک خاصیت دارد می شود هر کدام را به دستگاه دیگر منتقل کرده و استفاده بکنیم باز مثل لوازم یدکی ماشین که از هم جدا هست و همیشه قابل انتقال به ماشین است و از آن می شود استفاده کرد اما در ترکیب ارگانیکی این طوری نیست در ارگانیکی چشم را به محض اینکه در بیاوری فاسد می شود گوش را به محض اینکه دربیاوری خاصیتش را از دست می دهد هر عضوی از پیکره جدا شود دیگر کارانی ندارد دندان را شما الان بکنید بعد بخواهید دوباره کار بگذاری نمی شود. هر عضوی جدا شود از پیکره در ترکیبات ارگانیکی فاسد می شود و از بین میرود ولی در ترکیبات مکانیکی این طوری نیست در ترکیب مکانیکی شما عضو را جدا می کند استخدامش می کنی در یک پیکره دیگر در ترکیب دیگر، که اگر اجزاء آن را از یکدیگر جدا کنیم خاصیت آن اجزاء از بین نمی رود. مثل اینکه یک دستگاه چرخ خیاطی را واچینیم یعنی پیاده کنیم به قول امروزی که هر جزء آن به همان صورت و فایده و غرض خود باقی است و تباه نمی شود و باز می توان آن را با هم بست و سوار کرد تا همان چرخ خیاطی درست شود و به کار افتد ولی ترکیب ارگانیکی این چنین نیست. هر جزئی را که جدا گردد فاسد می شود و تباه می گردد و نمی شود آن را واچید و دوباره بست این چنین جسمی حیّ است و علاوه بر ترکیب مذکور از طبایع مختلف نیز مرکب است یعنی خودش ترکیب دارد هیچی خودش طبایع مخصوص هم خود آن دارد مثلاً در انسان هم طبیعت خاک است و هم طبیعت آب و هم طبیعت آتش و هم هوا خلاصه اینکه گفته آب و خاک و آتش و هوا مربوط به شیمی قدیم است مثلاً طبایع چهارگانه قائل بودند الان ما در شیمی جدید قائل به عناصر هستیم در انسان ترکیبات و عناصر مختلف وجود دارد آهن هست، کلسیم است، فسفر هست. خلاصه ترکیب ارگانیکی را طبایع مختلف و اشکال مختلف و آلت مختلف و افعال مختلف هست و مجموع آن را شکل مخصوص و اثری مخصوص است این مرکب ارگانیکی جاندار و زنده است و آن مکانیکی بی جان هست یک پشه ترکیب ارگانیکی دارد و یک خرسنگ طبیعت وارده است و هیچ جز دوی از جزء دیگرش آگاهی ندارد و فعل آلی برای او نمی باشد یعنی هیچ وقت یک سنگ یک چیز دیگر رابه استخدام خودش قرار نمی دهد اعضاء خودش هم در حیات خودش هم استخدام نمی کند کوتاه سخن اینکه جسم آلی جسم زنده است و کسانی که نفس را صرف مزاج دانسته اند و آن را ترکیب شیمی فقط گرفته اند سخت به اشتباه رفته اند و ادله قاطعه بر رد آنها قائم است که در دروس بعد تقدیم می داریم.
والحمدلله رب العالمین