جلسه 158 - معرفت نفس
شماره جلسه
158
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 158 - معرفت نفس

ادامه درس 96 هستیم در انتهای درس نویسنده محترم حفظه الله تعالی در طرز استدلال و صحبتی که سقراط با طرف مقابل داشته برای اینکه به یک مطلب اذعان و اعتراف کند مطلبی را فرموده اند یعنی توضیحی را در مورد روش سقراطی بیان کرده اند. می فرمایند: در طرز بیان سقراط طریقه خاصی داشت چون معتقدند که استاد باید مطالب را کامل نموده و به شاگرد تلقین کند بلکه باید از شاگرد سوال و با او مکالمه و مباحثه نماید تا خود شاگرد به فکر خود به کنه مطلب علمی برسد و خودش فکور و محقق شود. این روش خیلی مهم است. یعنی یک موقع می بینی استاد فقط به شاگرد اطلاعات می دهد. مثلا شاگرد می آید فرض بفرمائید در مورد فلان موضوع می گوئیم اسلام این را می گوید این باید ها و نبایدهاست. شاگرد فقط یک صفحه است که استاد روش ناقشی می کند. دقت کنید. استاد رویش نقاشی می کند و شاگرد می شود یک انبار معلومات. آن وقت آنچه که باعث میشود شاگرد عمل کند معقولات دینی هست که در ورای این اطلاعات دارد. یعنی در ورای این اطلاعات یک معقولات و یک اعتقاداتی دارد که این اعتقادات یا تلقینی است یا تحقیقی. بعد می گوید بله چون اسلام گفت این کار را بکن. باید کرد و یا چون اسلام گفته نکن نباید کرد. اما اینکه شاگرد نباید طوری از استاد درس بگیرد یا استاد طوری روی شاگرد کار کند شاگرد قادر به تجربه و تحیلی باشد بعد از یک مدت بتواند از مسائلی که در اسلام مطرح شده دفاع بکند. این خیلی مهم است. یعنی به چرایی قضایا پی ببرد کنه قضایا را پی ببرد. مثلا ما در همین دروس معرفت نفس با همین روش آشنا می شویم معرفت نفس چون باطن نفس را برای ما روشن می کند و نفس محور همه احکام است. ما وقتی با نفس آشنا می شویم با مسائل مختلف از باطن قضیه مثل یک طبیب آشنا می شویم اما اگر این طور مسائل نباشد مباحث تحلیلی نباشد ما فقط می آئیم به مردم یک سری خوراک می دهیم. یا مثلا اطلاعات می دهیم. آنها هممثلا این اطلاعات را دارند و اما اینکه یک موقعی بتوانند خودشان دفاع از این هم بکنند. نه مثلا زن ما می آید می گوید که (زن ما یعنی زن مسلمان) این زن مسلمان می آید می گوید که بله من می گویم اسلام گفته شما حجاب باید داشته باشی. حدودش این است و این و در روابط با نامحرم باید این کار را بکنی، و ... بعد اگر یکی بیاید انتقاد به او کند که حالا این چه لزومی دارد، زن این طوری حس می شود زن آزادیش سلب می شود، این امل بازی است، این حقوق بشر را ضایع کردن است و مسائل مختلف و فرد نتواند دفاع بکند. اما اگر ما گفتیم حجاب این احکام را دارد و این احکام علت و چرایی اش این است اگر استاد بتواند این طور درس بدهد و باطن قضیه را برای شاگرد روشن بکند شاگرد بعداً مثل خود استاد می تواند دفاع کند. اما به شرطی که خود استاد هم این طور باشد که بتواند مثل خود استاد دفاع بکند. چون همیشه همه حرکت هایش این طور نیستند. بقول مرحوم مطهری رحمه الله علیه می فرمود بسیاری از مجتهدین ما خودشان مقلدند یعنی واقعاً فکر اجتهادی ندارند، فکری که تجزیه و تحلیل بکند ندارند فقط علمشان بقول علی (علیه اسلام) علم مسموع است فقط شنیده اید اما علمشان علم مطبوع نیست. یعنی خودشان این طور نیست که شنیده هایشان را بنشینید تجزیه و تحلیل بکنند خوب و بعد مطابق زمان و مکان آنچه که باید هست دربیاورند، نمی توانند مشکل است. حالا این روش که سقراط رحمة الله علیه فرمود: روش بسیار مهمی است که شاگرد این گونه بار بیاید، خوبی طریه مباحثه و فکر این است که شاگرد اگر از طریقی که سقراط روشش هست که توضیح دادیم مطلبی را بفهمد براحتی دیگر دست از آن برنمیدارد چرا چون از کنه خودش استخراج کردیم به او نشان دادیم. بعنی مطلب را از وجود خودش درآوردی به او نشان دادی، چون مطلب در وجود خودش هست براحتی از آن جدا نمی شود. سقراط در مباحثه ابتدا چند سوال ساده که ماهرانه ترتیب داده بود از طرف خود می پرسید یعنی واقعا حکمت می خواهد، حکمت یعنی پی بردن به کنه قضایا اینکه سوال را از کجا شروع بکنی در کجا تمام و ختم کنی این طرف باید خیلی ععمیق باشد خیلی عمیق داشته باشد روی موضوعات و مطالب تا بتواند نسبت به این موضوع باید از کجا شروع کند در مقابل مخاطبش و به کجا ختم کند. این هم یک هنر هست. یعنی شما بعضی وقت ها مثلا فرض بفرمائید همین موضوع حجاب بحث بکنید انتخاب نابجای نقطه شروع، می تواند کاری کند که شما در بحث به شکست برسی و حتی نتیجه عکس بگیری، نه فقط در حجاب بلکه در همه موضوعات. انتخاب نابجا این طور است. برای اینکه ما بدانیم نقطه شروع هم از کجا باشد شانایی ظرفیت طرف مقابل خود طرف مقابل، شناسایی خوب بحث، سابقه بحث، لاحقه بحث در متون اسلامی مهم است. در روانشناسی مهم است. اینها را ما بدانیم از کجا شروع کنیم برای طرف مقابل.

خود می پرسید و طرف جواب های او را می داد، از طرف خود می پرسید و طرف جوابهای او را می داد آنگاه سقراط او را ملزم میکرد که در این جوابهایی را که تو دادی نتیجهی برخلاف مقصود تو می دهد لذا میگویند طریقه سقراط قابلگی بود. چون از عقول مردم نتیجه و مانند فرزند بیرون می آورد. خودش هم همان طور که در جداول خواندیم که فرمود کار من مامایی است. من شغلم مثل مادرم مامایی است. مادرم بچه ها را بیرون می آورد از رحمشان من عقول را باصطلاح استخراج می کنم مطالب را از عقل مردم. مثلا این روش را دقت بفرمائید.

مثلا از طرف می پرسید آیا یخ سرد است. آن طرف جواب می داد بلی می گفت آیا سردی ضدی دارد می گفت بلی می گفت آن ضد کدام است؟ جواب می داد: حرارت. بعد سقراط می پرسید آیا ممکن است یخ گرم باشد؟ آن طرف می گفت: نه. چون گرمی ضد سردی است. و چیزی صفتی بر ضد طبیعت خود را نخواهد داشت. دقت بکنید از یک مثال ساده وقتی می گوئیم یخ سرد است ما بگوئیم حالا یخ سرد است. گرم هم می تواند باشد. نه دیگر یخ یعنی همان سرما دیگر سردی صفت ضد خودش را قبول نمی کند. این اعتراف رااز خودش می گرفت که هیچ چیز صفت ضد خودش را قبول نمی کند بعد ادامه می داد آیا عدد سه فرد است طرف می گفت بله بعد می پرسیدند آیا فرد ضدی دارد می گفت بله. زوجیت ایشان سوال می کرد آیا ممکن است عدد سه زوج باشد فرد می گفت خیر زیرا زوجیت ضد فردیت است یعنی باز همان جواب بالا. چیزی ضد خودش را قبول نمی کند. این اعتراف را هم می گرفت بعد سوال می کرد بعد از این می گفت: آیا زندگی ضد دارد؟ میگفت: بله، مرگ. اصل زندگی به چیست؟ فرد میگفت: به جان که ذاتاً به من بدن که وابسته به جان است. سقراط میگفت همین طور که تصدیق نمودی عدد سه ذاتا زوج نمی شود و یه هرگز گرم نخواهد بود همین طور جان که ذاتا زنده است. ضد خود را نخواهد پذیرفت. دقت فرمودید چطوری استدلال میکند. جان که زنده است و ذاتاً زنده است. آن چیزی که ذاتا خودش حیات است از آن جهت که حیات است هرگز نمی تواند آن چیز که ذاتا خودش حیات سات نمی تواند یک موقعی تبدیل به ضد خودش شود. هرگز نمی شود بعد چه چیزی را نتیجه می گرفت از آن. از این ابدیت را نتیجه می گرفت از او که چیزی که زنده هست همیشه زنده است. این استدلال را ما در اوائل درس معرفت نفس مبسوط تر از این را خدمتتان عرض کردیم. این بود سخن سقراط در این مقام.

حالا همین بحث را که سقراط کرده شما با بحث وجود و عدم تطبیق بکنید ببینید چطور درمی آید عدم وجود دارد، وجود نداشت. در مورد وجود یادتان هست که گفتیم وجودهرگز عدم را نمیپذیرد درباره موجودی که ذاتاً زنده است ضد خود را که مرگ است نمیپذیرد یعنی چنین موجودی متلاشی نمیشود و زوال و فنا ندارد. اگر مانند نفس ناطقه است که خلوصاً جسمانی و بقائاً روحانی است. موجودی ابدی خواهد بود. و برای همیشه هست والا و حتی برای او نیست. ....پایان ندارد در قصیده ای گفته اند: زین یپس مائیم و آنچه در دل خود کاشتیم/ فی دگر ما را الا و نی دگر حتی است.

یعنی برای ما دگر تا والا حتی وجود ندارد. زین مصرع اولش خیلی مهم است در مواردی دردناک است در مواردی خوشحال کننده است آن مواردی که "زین سپس مائیم و آنچه در دل خود کاشتیم" یعنی آنچه که بکاریم با ما خواهد بود. و این مسئولیت آور هست چون حق نداریم هر چیزی را در دلمان بکاریم و اگر مانند مخرج، مخرج از نفس به کمال که حدوث بروی صادق نیست. موجودی ازلی و ابدی خواهد بود. آن بالا فرمود اگر مانند نفس ناطقه باشد نتیجه گرفت که همیشه هست و اتا و الا حتی برای او نیست بعد اینجا می فرماید اگر مانند مخرج نفس، من نفس را اضافه کردم. از نقص به کمال که حدوث بروی صادق نیست یعنی از اول اصلا حادث نشده، همیشه بوده، موجودی ازلی و ابدی خواهد بود که این چنین موجودی هیچ گاه فنا و زوال در او راه ندارد. چرا چون بال ثابت کرد موجود ضد خودش را نمی پذیرد. و به قول نظامی: آنکه نمرده است ونمیرد توئی. یعنی واجب الوجود است.

درس 97: بارها به زبان آورده ام که متبع، برهان و دلیل است و به قول یکی از بزرگان «نحن ابناء الدلیل» یعنی ما فرزندان دلیلیم، عالم هرگز نمی گوید من به این مطلب عقیده دارم برای آنکه دیگری به آن عقیده داشته مثلا زوایا مثلث مساوی به دو قائمه است برای آنکه اقلیدس بزرگترین مهندس دنیا آن را ثابت کرده و من به او اطمینان دارم. غرض این است که ما می خواهیم با نو ربرهان و طریق درس و بحث علمی به مقصود برسیم و اگر از بزرگان و ناموران جهان دانش مطالبی نقل می کنیم یا از این روست که آن را برهانی تمام و دلیلی کامل یافته ایم و در راه به سر منزل مقصود رسیدن از آن استمداد جسته ایم و یا گفتار آن دانشمند را به عنوان تائید و تاکید آورده ایم و از هر دانشمندی حتی از مادی و دهری هم که سخن درست شنیده و دیده ایم در تصدیق آن بلکه در نقل و تحلیل آن ابا و امتناعی و یا اشمعزاد و انقباضی نداریم. بقول ملای رومی: شاخ گل هر جا که می روید گل است خم می هرجا که می جوشد گل است. عرض کنم خدمتتان که در کلام اهل بیت (علیهم السلام) ما این را داریم. شاید تعجب بکنید که ائمه ازغیر معصومین نقل کرده اند. حرفهای خوب را از غیر معصومین نقل کرده اند. خودشان همان طور که می گوید ما اگر حرف خوبی از مادیون بشنویم نقل می کنیم. ائمه حرف های خودشان را همیشه نزنند. حرف های خداوند تبارک. تعالی را همیشه نزنند. این بوده ولی گهگاهی در کلام اینها بوده مواردی که مثلا از سقراط کلامی گفته اند، از افلاطون کلامی گفته اند، از بزرگ دیگری کلامی گفته اند و مطلبی را ذکر کرده اند و در نهج البلاغه علی (علیه السلام) گاهی تعریفی می کند از یکی از برادرانش: «انّ فی اخ فیما مرضا» در گذشته من یک برادری داشتم که چنین و چنان بود. خصوصیات برادرش را می گوید و چقدر تعریف می کند ازاین برادر. از سخنان سقراط استفاده کردیم. آن مرد بزرگ و شاگردانش عجیب در معرفت نفس اهتمام داشتند حکمای یونان یونان پیش از وی که قبلاً در دروس معرفت معرفی کرده ام حکمای یونان را و نظریات آنها را. که عالم طبیعی بودند، همه آنها گمنام شده اند. و این نام سقراط جاوید ماند و آوازه اش جهان را بگرفت که قیمت انسان را بالا برد و گفت بیهوده در شناختن موجودات خشک و بیروح. و بلکه خود را بشناس که شناختن نفس انسان بالاتر از شناخت افراد است. چه حرف زیبایی که بیهوده در شناخت موجودات خشک و بی روح رنج مبر. این واقعا خطاب است به همه کسانی که عشقشان این است که بروند خارج درس بخوانند و متاسفانه هنوز در جامعه ما که انقلاب کرده است و براساس معنویت و عقاید انقلاب کرده و اعتقادات همه محور فعالیت هایشان است و معارف الاهی همه محور فعالیتهایشان است هنوز به خوبی جا نیفتاده است ارزش عالم معنوی و روحی هنوز آن طرو شناخته نشده است لذا وقتی میخواهند تجلیل کنند عالم اشیاء خارجی خیلی تجزیه می شوند تا عالمی که شناخت درون دارد شناخت نفس دارد شناخت با ارزشترین حقایق را دارد این درست در جامعه جا نیفتاده است. اگر از یک عالم ربانی اگر از یک عارف و یک فقیه دینی تجلیل می کنند این در حد کسانی هست که خودشان هم اهل معنویت هستند اما برای ناس هنوز جا نیفتاده است اگر بگویند طرف فیزیک دان است فوف تخصص فیزیک است فوق تخصص شیمی است فوق تخصص در فلان قسمت بدن است بیشتر مورد تجلیل است تا یک شئی خارجی، چه بسا انسان هایی داریم که در شناخت اشیاء به درجات فوق تخصص و برد مسائل رسیدند اما از خودشان هیچ شناختی ندارند. غافل از خودشان هستند و اطلاعات کمی نسبت به خودشان دارند و این بدترین گیجی است بدترین تاریکی است. اشد البلاء ..النفس یعنی شخص نداند که خودش کیست و واقعاً خیلی دردناک است که انسان برود در اشیاء خارجی متخصص شود و خوب تخصص پیدا کند و در این وضعیت ولی نسبت به خودش کور باشد. ما الان اینجا یک چیزی می گوئیم به عنوان مطلب ارزشی از آن بحث می کنیم ولی اگر این منتقل شود به برزخ و آخرت آنجایی که همه ملاک ها براساس شناخت خود و کار برای جدا خود است منتقل شود درد بزرگی سراغ انسان می آید دردی که عمقش خیلی زیاد است یعنی واقعا شما تصور بفرمائید یک کسی اشتباه کار کرده باشد بی خود زحمت کشیده باشد عمرش را در یک چیزهایی که اصلا ارزش ندارد تلف کرده باشید یا اصلا خودش تبدیل به یک ضد ارزش شود بعد یک دفعه برود در یک عالمی که قرار است خودش در آن عالم زندگی کند همان نفسی که اینجا کار می کرد قرار است برود در آن عالم خودش کار کند با یک مدت طولانی که اصلا با مدت دنیایی قابل مقایسه نیست برزخ با دنیا و بعد از آن قیاما نسبت به برزخ بعد می فهمد که ای بابا او اصلا هیچ کاری نکرده است. این غم در دنیا پیدا نمیشود بزرگترین غمهایی که شما در این دارید مال چیست؟ مثلا یک نفر آدم پرمسابقه و بسا مسابقه درخشان که دارد یک دفعه در یک اجتماعی آبروی او برود اعدامش کنند با هزار تا هوس مثل شاه، پادشاه در یک مملکت خیلی وسیع بوده است میلیاردها دلار پول داشته کاخ های زیاد داشته و فکر می کرد که حالا سال های سال پادشاهی خواهد کرد بعد پدرش پادشاهی خواهد کرد و این سلطنت در خانواده اش به طور مورثی خواهد ماند و حساب و کتاب های زیادی کرده بود، زنش برای خودش فکرهایی کرده بچه هایش هر کدام فکرهایی کردند یک دفعه مثلا انقلاب شود در مملکت از ترسشان که جانشن در خطر است. مجبورند فرار کنند و هیچ کشوری هم آنها را نپذیرد یادتان هست که شاه چقدر دربه در شد بعد هم مریض شوی و هیچ جایی تحویلت نگیرند و در یک حالت تب بمیری. این غم است. اما این غم با غمی که آنجا انسان منتقل شود و بعد بفهمد که یک ابدیت در مقابلش است و این تا جا دارد در مقابلش اشتباه کرده و تا جا دارد این حسرت خواهد ماند یکی از عذابهای آن این است که «لایموت فیها و لایحیی» علامه طباطبائی این را این گونه می فرماید که می فرماید «حیات فی صورة الموت» یعنی زندگی در صورت مرگ، زنده نیستند در قیامت مرده هم نیستند یک چیزی ما بین اینهاست «لایموت فیها و لایحیی» با این حالت روبه رو هست و با این حالت به صورت مستدل روبه رو هست. خیلی بد است. بیهوده در شناختن موجودات خشک و بیرون رنج مبر بلکه خود را بشناس که شناختن نفس انسان بالاتر از شناخت اسرار طبیعت است. من یک چیزی را هم صادقانه به دوستان عرض کنم واقعا که آن این است که ما این خارج را فقط اشیاء خارجی نگیریم. بلکه ما فعالیت هایی را که مقدس هستند ولی باز خارج از ما هستند اینها را هم باید اضافه کنیم به آن اگر می خواهیم از عمرمان خوب نتیجه بگیریم یعنی می خواهم بگویم که به خود رسیدن و شناخت خود یک مقوله کامل جدا از همه فعالیت های ما هست مثلا شما الان می آئید در این مجتمع کار می کنید برای اسلام برای امام زمان (عج الله) کار کنید زحمت می کشید، شب، روز، جمعه، وقت، بی وقت، کار تخقیقاتی می کنید. مطالب ارائه می دهیم به مردم که مردم هدایت شوند تلاش می کنیم این طرف و آن طرف در تهران، خارج از کشور این کارهایی که انجام می دهیم این از آن جهت که یک تلاش صادقانه است. اگر انشاء الله اخلاص داشته باشیم خودش یک نورانیتی می آورد. ولی برادران دقت کنید که مقوله شناخت نفس اصلا با نفس دوست شدن و انس با مبداش یک بحث دیگری است و این را من بارها تذکر دادم به دوستان که این خودش یک خلوت می خواهد یک شب می خواهد یک سحر می خواهد یک فراغت می خواهد برای این قضیه ما باید جداگانه وقت بگذاریم اینکه ما همه وقت مان را بگذاریم در این کارها مثلا جهاد، کار سیاسی، مقدس ترین کار حالا مثلا جهاد، این آن نتیجه ای که ما باید بگیریم، نمی گیریم مثلا ما که جهادی بزرگتر از جهاد در رکاب پیامبر که نداریم حضرت فرمود: «مرحبا بقوم قضا علیهم بجهاد الاصغر و بقی علیهم جهاد الاکبر» یعنی این جهاد اکبر یک مقوله ای است جدای این جهاد اصغر شما جنگ هم کردید و بعضی ها کشته هم شدند و بعضی ها هم مجروح شدند و چه و چه و ... اما واقعا جهاد اکبر و کار با نفس یک مقوله جدایی است دانشگاه درس می خوانید رشته های علمی درس می خوانید هر رشته ای که می خواهید درس بخوانید کار با خودمان یک مقوله دیگراست. مثلا شما بیائید به این مرحله نفس برسید شاید بتوانید مطالب بکر وعالی در دانشگاه ارائه بدهید. طوری که اعجاب همگان را برانگیزد کلاستان غلغله بشود. بیایند بیرون از کلاس و بچه ها جا بیندازند و بنشینند که مثلا یک کسی صحبت شما را بشنوند. اما واقعا مقوله خلوت با خدا مقوله شناخت نفس رسیدن به نفس اصلاح نفس رفتن به سمت قلب سلیم قلب سلیم را ما برای همین میخواهیم قلب را می خواهیم که ما سلیمش کنیم وای به حال ما اگر این نشود این مقوله اش بحث جدایی است و واقعا وقت می خواهد، اگر ما در پیچ و خم زندگی که انشاءالله ما اسیر مسائل زندگی نیستیم غرق در زن و بچه و مسائل این گونه ای نیستیم همان روحیات بسیجی سال 57 خود را داریم. انشاءالله که داشته باشیم پرداختن به آن کارها ما را بی نیاز از پرداختن این قضیه نمی کند. ما لااقل این را در سیره اهل بیت دیدیم این را در سیره امام امت (سلام الله علیها) که یک سیره امام زنده بود برای ما یک امام بود مثل آن امامان برای ما نه از نظر مقام به هر حال یک آیینه ای بود، یک شاگردی بود از شاگردان آنها که ما می دیدیم همینطور بود، رهبر بود با جهانی و با ابرقدرت ها در افتاده بود اما هرگز ندیدیم که از برنامه خودش معنویت و خلوتش و نماز و ذکرش و پرداختن به خودش کم کند یا اصلاً حذف کند به خاطر کار مثلاً مبارزاتی و ایشان بارها تذکر می دادند که اگر مبارزین نخواهند به این چیزها بپردازند من در همه صحبت ها یعنی دوبار در این دو سال اخیر دقت کردم در این 8 شهریور که صحبت می کردند ایشان روی فضیلت های معنوی و اخلاقی کارگزاران نظام تکیه می کنند. جدای از کار تخصصی شان این را دقت کنید این فرمولی است که من خدمتتان عرض کنم بعضی ها زیاد اینجا می گویند، مثلا کسانی که کار اداری دارند و یا کار فرهنگی دارند در سطح کشور می آیند اینجا گاهی اوقات و می گویند آقا نمی رسیم ما اصلا خیلی سرمان شلوغ است کارها زیاد است یک فرمول حضرت علی (علیه اسلام) می فرماید که خیلی آموزنده است. میفرماید: «من تشاغل بزمان شغله» هر کس مشغول زمان شود، زمان مشغولش می کند یعنی مثلاً تو بیا فکرت را عنوان یک کار انقلابی بگذار روی قضیه آمریکا یک دفعه می بینید که تمام وقت شما را پر کرد، روزنامه و مجلات را مثلا بردار بخوان می بینی که یک روزت گذشت و تو غرق مسائل آمریکا بودی و با شوری قضایا آسیای میانه بودی، قضایای افغانستان بودی قضایای اسرائیل و فلسطین بودی قضایای گرانی بودی قضایای هر چه که در اطراف ما می گذارد در روزنامه نگاه کنید که افراد چه با حوصله می آیند مقاله می زنند برای موضوعات مختلف جامعه، ما اگر بیافتیم در اینجا دارد که ما سال ها در این کار کنیم واز درون آن هم هرگز در نمی آئیم هر موضوعی که شما بپردازید به آن مشغولتان میکند تا آخر عمر جا دارد و پرتان می کند. بخواهید به کامپیوتر بپردازید اگر توانستی تا آخر عمر نفس بکشی؟ اگر سه برابر دیگر هم از خدا عمر بگیری باز می بینید که جا دارد در مسائل سیاسی بیفتید. در مسائل سیاسی با شاخه های مختلف بیفتید در رشته های محتلف معارف بیفتید در فقه بیفتید در اصول و فلسفه بیفتید می خواهم بگویم که نباید غفلت کنیم که هر کدام اینها می تواند تا آخر عر ما را به خودش مشغول کند و ما را از آنچه که باید به آن برسیم از آن ما را بیندازد فلسفه خیلی خوب است. درس های دیگر خواندنش و غیره خیلی خوب است ولی حواسمان باشد که اینها همه اش مقدمه است برای اینکه ما بالاخره یک زمانی به خودمان برسیم و نتیجه بگیریم از کاویدن خودمان از این خولت با خودمان از این خلوت با پروردگار واقعا فایده ندارد. این گونه نیست که یعنی من که خودم این گونه است که یعنی من که خودم این طوری هستم به کارهایم بعضی اوقات از اول تا آخررش به دیده شک نگاه می کنم. خوب حالا چه فایده ای داشت حالا دیگر ما 30 سال مان شده است چه فایده ای دارد مثلا ما می خواهیم با امام زمان (عج الله) حرفی بزنیم می بینیم که نمی توانیم. می خواهیم با خداوند تبارک و تعالی حرف بزنیم. شب می بینیم نمی توانیم حرف بزنیم. کسالت سراغمان می آید. خواب می آید حال نداریم اشک مان نمی آید.خیلی بد است حضرت فرمود « من شفاء القلوب» از شفا از بدبختی و از سرسختی خشکی چشم است اشک مان نمی آید، می خواهیم یک روضه بخوانیم می بینیم نمی توانیم بخوانیم. ممکن است خیلی ها به این توجهی نداشته اما ما سر خودمان داریم کلاه می گذاریم جامعه مسائل مهم تر از این دارد، جامعه فلان است و مسائل فلان دارد ولی واقعا این طرح مزخرفی است حتی در مسائل حوزه دینی و معنوی اگر گفته باشد که می گویند عده ای که که آقا جامعه مهم تر است الان دشمن چکار کرده چه کار نکرده حتی حرف های قشنگ تری که مثلا تهاجم فرهنگی شده فلان شده و ... حرف های قشنگی است و خوب هم هست. حق هم هست اما نباید یک وقت ما را باز بدارد از اینکه ما به خودمان برسیم یادمان برود این مسائل و فراموش کنیم. اینها مهم است ایشان برای چندمین بار دارند این مطلب را می فرمانید که یک موقعی ما مثلاً استعدادی که در حوزه است بیاید در جامعه استفاده شود اینکه یک نفر آنقدر غرق مسائل حتی فردی بشود همین که من می گویم از آن طرف بیفتد که یادش برود اجتماعش و شیعیان چه به سرشان می آید و اینقدر بیعاطفه باشد که نفهمد که اطرافش عده ای دارند قلع و قمع می شوند و ناقص متولد می شوند ساقط می شوند متوجه نباشد می قید و بی رگ باشد نسبت به این مسائل نسبت به تهاجمی که به شیعیان کردند نسبت به نیازی که جامعه دارد فقری که مردم دارند بی تفاوت باشد و ککش هم نگزد این هم خیلی بد است، به اسم اینکه می خواهد به خودم برسم، غرق هزار جور خودخواهی می شود اصلا پرداختن به این جهاد اصغر بودن در اجتماع خودش سازندگی های بسیاری دارد اما باید هر دو مسیر را نگهداشت هم حضور در مسائل اجتماعی کنار نشستن حضور در صحنه به خصوص در مسائل معنوی و فرهنگی که جامعه امروز بیش از هر زمانی به آن نیاز داردو نه فقط جامعه ما بلکه همه دنیا به آن نیاز دارند، و یکی اینکه جدای از این قضیه ما باید این سازندگی اخلاقی پرداختن به خودمان را هم حواسمان باشد و از آن غفلت نکنیم هر دو را باید با دقت انجام داد یعنی اینکه ما هم بیائیم مثلا کار فرهنگی و اجتماعی خود را بگذاریم کنار و آن کسانی که الان می توانند دست چهار نفر را بگیرند و از جهنم نجات شان دهند، از گمراهی نجاتشان بدهند، از کثافات زیادی نجات شان بدهند این یک خیانت است و باید فردا روز قیامت جواب دهند، که اصلا رها کنند و کارهای به این مسائل نداشته باشند، به اسم اینکه می خواهند خودسازی کنند تجربه هم ثابت کرده که اینها هرگز موفق در خودسازی هم نبودند شما عرفای بزرگ را که ملاحظه کنید زندگی آنها را می بینید که برخلاف تصور خیلی ها که فکر می کردند اینها اهل عزت و گوشه گیری هستند و نه تنها با جامعه اسلامی ما بلکه جامعه های طاغوتی طرف بودند، اگر مطالعه کنید می بینید که چقدر اینها حضور داشتند اصلا انسان تعجب میکند مرحوم ملاصدرا (ره) بزرگان را اگر مطالعه کنید می بینید که یک فیلسوف و عارف با آن درجه صاحب حکمت و مطالعه بعد می بینیم که چقدر حضور در مسائل سیاسی دارند، چقدر در آن زمان شاه عباس حضور داشته چقدر علیه پرتقالیها مثلا فعالیت می کرده یک عارف نامه بنویسید برای سران لشگر و آنها را هدایت کند. و به آنها خط بدهند. چه کنید چه کار نکنید تا پرتقال ها را به زانو درآوردند پشت سر آن می بینیم که ملاصدرا است جامعه دیگر هم همین طور. مرحوم ابن طاووس (رحمة الله علیه) بزرگان دیگر خود امام (سلام اله علیه) و کسان دیگر را ملاحظه بفرمائید آنهایی هم که آخر رفتند به گوشه گیری در آخر هم موفق نبودند آنهایی که اصلا نمی دانستند که چقدر دارند حرام می شوند و از بین می روند، و یکی هم که اصلا انسان بیفتد در مسائل اجتماعی ومرتب بگوید که آقا آمریکا آمد کشت آمریکا آمد و برد الان وزارت فلان می شود، افغانستان چطور شده، بوسنی چطوری شده بعد هم مجموعاً که به خودش مراجعه می کند می بینید که او در پس این همه فعالیت ها یک عالم حجاب برداشته و معنویت از دست داده است اصلا جدی هم نیست. ما گاهی اوقات افرادی را می بینیم در اجتماع خودمان که از نظر اجتماع انسان های موثری هم هستند. آدم هایی هستند که واقعا جان می کنند و خیلی زحمت میکشند. چه در سطح داخلی و چه در سطح بینالمللی ولی وقتی که از نزدیک به آنها نزدیک میشوی می بینی که اینجا یک چیز مخفی است، یک چیزی گم شده است آن خودش است خودش این وسط گم شده است، به نماز خواندنش به معنویات به ادعیه های او که نگاه می کنی میگوید من نمیرسم، گرفتارم، فلانم و دیگر می بینید که همه گذشت در بسیاری از آداب و مسائل معنوی اینها دور می شوند به اسم اینکه دارند فعالیت های سیاسی و اجتماعی می کنندف اینها خوب هست و به جای خودشان نورانیت دارد ولی هرگز جای این مسائل را نمی گیرد جای نماز را نمی گیرد من الان خودم را می گویم من الان 30 سال دارم و دارم با صطلاح کار فرهنگی هم می کنم و به اصطلاح آمدیم جای یک معلم اسلامی را هم گرفتیم که مثلا جوان ها بیایند از ما دین یاد بگیرند خوب چه فایده دارد وقتی من دارم نماز می خوانم حواسم به صد جا پرت می شود. دو رکعت نماز از اول تا آخر نمیتوانم با خدا حرف بزنم، خب من چه بگویم نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) می فرماید که «ان یخاف الله» آیا نمی ترسد کسی که بر سر نماز حواسش پرت است، حواسش به خدا نیست اینکه «یغلب الله وجهه و جه حمار» خداوند وجه اش وجه یعنی صورت منظور صورت ظاهری نیست منظور قلب او و باطنش هست این را تبدیل به حمار بکنند، آیا نمیترسید از خدا که این گونه است حالا ما میخواهیم نماز بخوانیم واقعا نمی توانیم با خدا حرف بزنیم، از اول تا آخر صدجا حواسمان می رود بیست جور شک می کنیم حالا این یعنی چه؟ کارهای اجتماعی را نگاه کنید که حضرت علی (علیه السلام) چگونه به مالک اشتر فرمان می دهد، مالک اشتر به عنوان فرماندار مصر، یک کشور با آن عظمت، حاکم مصر بعد می گوید که بهترین وقت ها و زنده ترین وقت هایت را برای ارتباطت با خدا بگذار نمیگوید برای مردم بگذار می گوید برای ارتباطت با خدا بگذار، مالک شاتر فرمانده است که وقتی در اوج قدرتی که به او اهانت کنند می رود مسجد و دعا می کند یکی مثل سید علی اندرزگو این همه کارش تمام عمرش در کار سیاسی بود تا آخرین لحظه که شهید شد ولی ببینید که چقدر نماز شب و دعا و صاحب کرمات یکی بیفتد در کار سیاسی و خراب نشود تیرگی برندارد آلوده نشود و صاحب کرامت هم باشد و ما نباید خودمان را کم بگیریم ما باید چشممان به این الگوهای مه باشد از صدر اسلام از خود امیرالمومنین (علیه السلام) به این طرف و باید ثابت کنیم در این زمان می شود انسان این کار را انجام بدهد حضور در صحنه داشته باشد این حجاب ها را هم برندارد و به خودش برسد نورانی باشد مرتبط ترین شخص با امام زمان (علیه السلام) با ائمه آگاه ترین شخص از معارف اهل بیت (سلام الله علیها) با مصائب ائمه انس دارد، صادق ترین ومقدم ترین فرد برای بزرگ داشت اولیاء خدا برای بزرگداشت مقام ائمه مراسم ائمه و میشود ما شهید رجائی را داشتیم شهید بهشتی را داشتیم آنها هم از بزرگان بودند کم نبودند شهید دستغیب را داشتند، شهید رجائی که می گویم به عنوان یک آدم شخصی عرض می کنم در قضیه روحانیت ممکن است این سوال پیش آید که سوال مهمی هم هست که آقا روحانی بودند بالاخره مدتی در حجره بودند نفس اساتید بزرگ به آنها خورده فرصت خودسازی داشتند، شهید رجائی را چه می گوئید یک آدم شخصی بوده یک دانشگاهی بوده حوزوی هم نبود چمران را چه می گوئید که در آمریکا بزرگ شده است شاگرد اول آنجا و بزرگان دیگر بودند کم نداشتیم از این شخصیت ها که مثل ما بودند و در اوج مبارزه بودند و در طول زندگی خود مبارزه کردندو در راه مبارزه شهید شدند اما هرگز از معنویت شان ارتبطشان با خدا نیفتادند واقعا وقتی انسان نگاهشان می کرد یا خدا می افتاد همان طور که می شنوید یاد خدا می افتاد در ارتباطات واقعا جدی بودند برایشان مسئله داشت موضوعیت داشت این مسئله مسئله ارتباط با خدا بیهوده در شناخت موجودات خشک و بی روح رنج مبر بلکه خود را بشناس که شناختن نفس انسان بالاتر از شناختن اسرار طبیعت است در معرفت نفس بدین حد آگاه شدیم که حادث است یعنی نفس حادث است و مجرد و بدون وضع یعنی حادث است به حدوث جسمانی و باقی است. به بقای مجرد روحانی و چون مجرد و عاری از ماده و اوصاف آن است فاعل او که در اصطلاح فلسفی، معطی وجود او و روان بخش و مخرج او از قوه به فعل است موجودی است که فعل او به مشارکت وضع نیست بلکه آن را مجردی عاری و منزه از حدود و نقایص اشیاء طبیعی شناخته ایم و او را مبدأ حیات و عین حیات یافته ایم او را یعنی مخرج را و عین حیات را عین حیات را چه یافتیم؟ ازلی و ابدی و موجود ازلی و ابدی را واجد الوجود دانستیم. و چون نفس ناطقه را بقائا به براهین قاطع و ساطع مجرد از ماده دانسته ایم فائده ای بس کلان و مائده ای به غایت برآمده از خواجه طوسی دریاب که طالب بصیرت را اهمیتی بسزاست تا چه قبول افتد و چه در نظر آید آن فاعل در تعارف ارواح پس از مفارقت از جان است و نقل به ترجمه فارسی این چنین است تعارف ارواج یعنی شناختن ارواح با همدیگر در علوم عقلیه ثابت شد که هر جوهر مجرد از ماده قائم به ذات خود است پس ممکن است که جمیع محردات را بدون آلت بپذیرد. دقت کنید چون می گوید ممکن است که بپذیرد حالا توضیح بدهم اول از دنیا مثال بزنم تا بیائیم خوب دقت کنید در دنیا الان مثلا فرض بفرمائید بنده اطلاعات عمومی دقیقی دارم از فیزیک و شیمی اطلاع دارم از علوم مختلف اطلاع دارم به حد زیاد اما اطلاع من در حد اشیائی است که قائم از من هستند این اطلاعات را من جمع کردم اما فرض کنید آقای غریبی که هم سطح من هستند من از درون ایشان و از روح ایشان که مجرد هست هیچ اطلاعی ندارم یعنی احاطه به ایشان ندارم حالا ما هر دو می میریم وقتی هر دو می میریم و به برزخ میرویم باز ارواح همدیگر را نمی توانند بگیرند یعنی احاطه به یکدیگر ندارند یعنی درست است نفس که مجرد از حد ندارد موجود مجرد است و حد ندارد ولی در بالا احاطه به نفس مجرد دیگر ندارد یعنی نمی داند که درون این چیست؟ مثلا فرض کنید صمد مرادی که شهید شد یدالله عباس زیاد و تقوی نیا اینها که شهید شدند حالا بدن که اینجا نیست رفتند آن طرف آنجا هم که هستند با اینکه مجرد هم هستند و روح مجرد دارند و نفس شان سعه دارد اما این به عالم و اشیاء تعلق می گیرد به یک سری از مجردات تعلق می گیرد اما به هر مجردی تعلق نمی گیرد یعنی او را خودش ندارد لذا جوهر مجرد از ماده قائم به ذات خود است پس ممکن است ک جمیع مجردات بدون آلت بپذیرد یعنی آلت چشم نداشته باشد آلت یعنی همین بدن یعنی بدون آلت آن مجردات را جذب کند اما این سعه وجودی نفس می خواهد یعنی هر کسی این طور نیست. ممکن بود اگر من را مثلا همین الان بیایند جسم مادی من را بگذارند در بغل مرحوم آقا میرزا علی و حالا ایشان الان زنده باشند من وقتی به کنار ایشان می روم ایشان بگوید که آقا این فکر را نکن این فکرت درست بود، این کارت درست است این کار را نکن چرا؟ ایشان آنقدر سعه نفس دارد که می تواند نفس مرا با اینکه بدنم هست احاطه پیدا کند و کل نفس من را بپذیرد در نفس خودت وقتی بپذیرد یعنی آگاه است به تمام درون و تمام جیک و پوک نفس مرا می داند آنجا که ائمه خبر می دادند از درون نفس انسان های دیگر معصومین (علیهم السلام) خبر می دادند از درون انسان های دیگر یعنی در درون انسان های دیگر به صورت علم حضوری برای نفس آنها در می آید چون سعه وجودی داشتند اما هیچ کدام از ما این طور نیست ولی یک ولی خدا که بیاید می روی به پیش او یکدفعه می بینی که به تو می گوید آن کاری که آن روز کردی خوب نبود. ای بابا از کجا می داند این یعنی اینکه توانسته مجرد دیگری را که نفس من است بپذیرد در دنیا در آخرت هم همین طور یعنی در برزخ آن طرف هم احاطه دارد به آن به فرشتگان هم احاطه دارد بعضی از فرشتگاه را سیطره دارد به آنها از نظر جایگاه سیطره دارد او همه آنها را دارد. همه آنچه را که آنها دارند همه آنها را او دارد این سعه را پیدا کرده ولی در همه این طور نیست. لذا نمی گویند قطعاً هر جوهر مجرد از ماده که قائم به ذات خود است پس ممکن است که جمیع مجردات را بدون آلت بپذیرد نمی گوید قطعاً می پذیرد چون ما الان نفس مان مجرد از ماده هست اما آیا ما می توانیم مجردات را بدون آلت بپذیریم ملائکه و فوس دیگر را می توانیم بگیریم؟ نه نمی توانیم چون ضعیف هستیم، بعضی از چیزها که مجرد هستند ما در حد خودمان گرفتیم و احاطه داریم نفس ما علوم را گرفته چیزهای دیگر را گرفته اما همه چیز را نمی تواند بگیرد می گوید ممکن است بگیرد ایشان میخواهد بگوید اگر چیزی جوهر مجرد شد و قائم به ذات خودش شد اگر قدرت پیدا کرد و سعه پیدا کرد می تواند سایر مجردات را خودش در خودش جمع کند یاد حرف آن عارف افتادم که اگر عمرش خدا را هزارهزار برابر کنند در سینه من جا می گیرد انسان این همه وسعت دارد می تواند به این احاطه پیدا کند و درک کند. این فایده زیبایی بود که در اصل تعارف ارواح است یعنی شناختن ما روح ها همدیگر را شناختند لذا یک وقت می بینید که خبر می دهد به شما از یکی از نزدیکان آیت الله بهجت که با ایشان سفری رفته بودیم می فرموده که یک وقت یکی آمده بود به آقای بهجت گفته بود که آقا ما را نصیحت کن او گفت من چه بگویم به کسی که ماز صبحش ساقط شده است یعنی وقتی پیش او می روی همه نمازهایت قضا شده اینکه قابل ملاحظه نیست تو اول نمازت را درست کن نماز واجباتت را بخوان اول که قضا نشود یک وقت یکی از بزرگان دیگر پیش او می رفت بارها اتفاق افتاده که فرمودند که آقا شما بروید غسل کنید جنب بوده غسل نکرده آمده سر درس، استاد به او گفته که چون جنب هستی بروید استاد به او احاطه داشته تعارف اروح بوده کاملا احاطه داشته است در زندگی نامه میرزا جواد تبریزی (رحمة الله علیه) در زندگی ملاقلی همدانی (رحمة الله علیه) در زندگی شاگردانشان بخوانید اینها چگونه بودند، تعارف ارواح که ایشان می فرماید یعنی شناختن ارواح تعارف یعنی شناختن همدیگر یک روح یک روح دیگر را بگیرد و بتواند بشناسد که این محتوایش چه هست؟ حالا می گوید ممکن است چون کار هر کسی نیست اگر سعه پیدا کرد بعد غلبه پیدا می کند به چیزهایی که در اطرافش هستند چه اشیاء چه زمان و چه مکان غلبه کند که می تواند طی الارض کند همان طور که در بحث معاد عرض کردم می تواند قلع بدن کند می تواند بدن برای خودش درست کند می تواند موت اختیاری تحصیل کند می تواند به ارواح دیگر هم احاطه پیدا کند در زندگی معصومین الا ماشاء الله داشتیم که آنها به هر حال معدن بودند معدن بودند و همه چیز در آنها وجود داشته است به همه چیز احاطه داشتند معدن العلم خزان علم الله بودند خزانه علم بودند هر کس به خدمتشان می آمد می فرمود که شما می خواهید از این مطلب سوال کنید و شما درباره آن مطلب می خواهید سوال کنید می دانست که درباره چه مطلبی می خواهند سوال کنند. فاعل در تعارف ارواح پس از مفارقت از جان است ارواح همدیگر را تعارف دارند می شناسند می شناسند نه اینکه من روحم رفت بالا مثلا امام خمینی (سلام الله علیه) را دیدم بگویم این اما خمینی است این مقدار همدیگر را می شناسیم در دینا هم همین مقدار همدیگر را می شناسیم تعارف اینکه یک نفس کلا مورد احاطه یک نفس دیگر باشد مرحوم خواجه فرمود: «قد .... علوم العقلیه» ثابت شد در علوم عقلیه «ان کل جوهر مجرد ان المادة قاموا بذاته فقد یمکن» گاهی وقت ها ممکن است برای او «ان یقبل جمیعا مجردات بغیر آلة» اینکه جمیع مجردات را بدون آلت قبول کند این کلام خواجه تمام است ولیکن با حفظ آداب و شروط و به قول ایامی در کنز الاسماء

بیش از این کاشف این راز مباش/ دم فروبند که نااهل شریف/ نشود این روش خاص خبیر

این را باخبر از آن نشویم بقیه بماند برای جلسه بعد.