ادامه درس 92 بودیم. در این مورد صحبت کردیم که معانی از سنخ غیر مادی هستند و الفاظ مادی هستند الفاظی که برای بیان معانی بکار می برند از آن جهت که مادی هستند، دقیقاً گنجایش همه واقعیت معنا را ندارد و نمیتواند تمام معنا را برساند. لذا گاهی وقتی یک لفظی برای یک معنی بکار می برد همه واقعیت آن معنی را نمیتواند برساند. گاهی وقتها یک لفظ برای معانی که نزدیک به هم هستند بکار برده میشود. بدون اینکه بتواند واقعیتشان را بیان کند. مثلاً شما کلمه محبت را بکار می برید استخدامش میکنید برای خود حبّ، برای شوق و برای عشق گاهی اوقات این جوری میشود گاهی وقتها حالت هایی که برای انسان است یا معانی ای که وجود دارد دارای مراتب مختلفی هستند. این مراتب باید برای هر مرتبه اش لفظی استخدام شود خوب چه بسا بشر این را نداشته باشد ما در کامل ترین زبان که زبان عربی است میبینید که تقریبا سعی شده که برای هر یک از معانی یا اشیاء با حفظ مراتب شان اسم گذاشته شود در الفاظ زبان های دیگر دنیا این طور نیست. جلسه قبل درباره اینکه کاملترین زبان زبان عربی است صحبت کردیم و علتش را هم عرض کردم که قرآن می فرماید ما زبان عربی را نازل کردیم برای تعقل شما، «إنا انزلنا قرانا عربیا لعلکم تعقلون» قرآن را عربی نازل کردیم که شما بتوانید تعقل کنید. باید دید چه ربطی بین عربی و تعقل وجود دارد که زبان عربی زبان تعقل است. عرض کردم که در زبان عربی این خصوصیت وجود دارد که تقریبا این مشکلی که ما داریم مطرح می کنیم که الفاظ گنجایش معانی را ندارند در زبان عربی این نقص کمتر از زبانهای دیگر است. یعنی سعی شده برای هر معنی اولاً لفظی بکار برده بشود و اشیاء هم همین طور مثلاً شما در مورد شتر همه انواع شتر را که می بینید می گوئیم شتر (در فارسی) اما در عربی این گونه نیست. در عربی مثلاً برای هر مرحله از زندگی شتر اسم خاصی است خوب این کمک کی کند به اینکه ما معنی رادقیق تر برسانیم. ما گاو ماده و نر را گاو می گوئیم ولی آنها وقتی ثور را بکار می برند یا بقره بکار می برند مشخص کننده است این کمک می کند به اینکه ما معنی را دقیق تر برسانیم. در عربی این خصوصیت وجود دارد یا مثلا حالتهایی که در انسان است و برای انسان پیش می آید می بینید که حالت های مختلفش اسم دارد و مثلاً برای حالت شوق اسم شوق است برای محبت حبّ است و برای عشق هم عشق است. حتی مراتب شور و عشق و اینها را هم برایش در عربی اسمی در نظر گرفته شده ما وقتی بشر یا انسان را لفظش را میشنویم بشر و انسان را میگوئیم یکی است اما وقتی به اهل لغت مراجعه میکنیم میبینیم که باز بین بشر و انسان فرق است بشر یک ددیگاهی به انسان دارد و کلمه انسان چیز دیگری را بیان می کند یک ظرافت و فرقی بین کلمه انسان و بشر وجود دارد. این را شما در زبان های دیگر ندارید لذا در عربی بخاطر اینکه الفاظ مختلفی برای اشیاء و معانی به استخدام گرفته می شود الفاظ بیشتری به استخدام گرفته می شود قدرت تفکر و تعقل و ارتباط متقابل خیلی بیشتر است. این نکته را عرض این نکته راعرض کردیم و آخرین نکته ای که رسیدیم در مورد همین ضعف و محدودیت الفاظ است در نشان دادن معانی که گفتیم که الفاظ گنجایش معانی را ندارند. برای اینکه اصل قضیه بدستتان بیاید من چند سطر از قبل تا وصل شود به بحث امروزمان. سطر هفتم صفحه 282 نویسنده محترم می فرماید: شما مقداری تامل بفرمایید ببینید همه الفاظ و عبارات محدودند و بدون هیچ استثنا مادیند و به صفات ماده متصفند و عالم علم و غیب را دانستید که معانی اند و غیر متصف اوصاف و احوال ماده پس چگونه موجود محدود می تواند مبین و معرف نامحدود باشد مگر اینکه بفرمایید الفاظ و عبارات مثل دیگر موجودات مادی سایه و نمونه و نشانه ای از حقایق عالم ماوراء طبیعتند و فراخور سیر وجودی و قابلیت غالبشان حکایتی از آنان دارند وقتی در پیرامون همین معانی در اندیشه بودم این چنین در خاطرم گذشت و در دفتر نکاتم نگاشتم. نکات همان هزار و یک نکته ای است که جمع شده و الان چاپ شده بینایان اینجائیها را روازن آنجایی بینند. روازن جمع روزنه است یعنی آنهایی که بینا هستند و به عمق پی بردند و اهل در این عالم نگاه می کنند می گویند اینها یک جلوه کمرنگی از آن حقیقت مثالی اینهاست یک روزنه ای هست که شما می توانید از نگاه کردن به طبیعت انگار دارید از یک روزنه می خواهید به یک حقیقت خیلی بزرگ نگاه کنید. معلوم است که از روزنه نگاه کردن همه حقیقت را نشان نمی دهد. بینایان اینجائیها را روزان آنجایی ببینید ونابینایان یعنی آنهایی که اهل تعمق و تفکر نیستند آنجائیها را در غالب این جائیها درآورند. یعنی وقتی میخواهند بیان کنند حقیقت ماوراء طبیعت را می آیند غالب مادی به آن می زنند لذا خداوند تبارک و تعالی هم ناگریز از این است چون فهم ما محدود است می آید بهشت راتوصیف می کند. آخرت را توصیف می کند عذاب را توصیف می کند اما غالبا با کلمه ک به معنای مثل یا با کلمه کمثل بکار می برند یعنی مثل این است اما حقیقت چیز دیگری است. «و حور عین کالمثل الولوء و المکنون» ک یعنی مثل بقیه نعمت های بهشتی هم که مثال می زنند و در قرآن آمده غالباً تشبیه بکار برده شده است. مثل فلان هستیم اما اینکه واقعاً حقیقتش چیست؟ خود خداوند بعد از این همه توصیف کردن در قرآن می فرماید: «فلا تعلم نفس ما اخفیه لهم من قربة اعین» هیچ کس نمی داند که چه چیزی مخفی شده از چشم روشنائیها برای او، «فلا تعلم نغس» یعنی نمیداند من توصیف کردم و گفتم که این گونه است. مثلاً فرض کنید. حوری بهشتی قیافه اش اینطوری است چشمش این طوری است. سینه اش این طوری است. موهایش این طوری است. قد و قامتش سنش شرابش این طوری است این گونه مزه دارد. میوه اش 150 هزار مزه دارد. کاخش این چنین است این تعداد اتاق دارد. هر اتاقی چنین است و چنان است. گفتند در روایت که این توضیحات داده شده است اما یک حقیقت را هیچ گاه فراموش نکنید و آن این است که ما واقعاً حقیقت آن طرف را نمی دانم که صورت برزخی اینان چه هست. «فلا تعلم نفس ما اخفی لهم من قربة اعین» کسی نمی داند که چیست؟ سوال مفهوم نیست نه این یک ظرافت دیگری در قضیه است. درست است عرض کنم خدمتتان که خداوند تبارک و تعالی هم که این کار را می کند نه اینکه برای خدا هم مجهول است ما نگوئیم نفس نابینایان، نابینائی که خداوند بکار می برد برای این است که سر و کارش با ماست چون خداوند که از بالا نگاه می کند معصومین هم که همین طور کسانی هم که با باطن قضیه پی بردند همین طور بینایان را که توصیف می کند میگوید بینایان وقتی می خواهند برای ما این را بگویند در مقام بیان این هستند این گونه معرفی می کنند که آنچه که اینجا هست. دیدن از یک روزنه است ولی کسانی که نابینا هستند و اصلاً اطلاع ندارند آنها حقیقت آن عالم را در غالب این بیان میکنند. برای خودشان و دیگران اینطور بیان میکنند. اینها در بحث تغذیه خیلی مهم است و بحث جامع و عظیمی است همین نکته را من خدمتتان عرض کنم. در تغذیه که وقتی میخواهی یک نفر را تغذیه کنی. نوع استخدام کلام بسیار موثر است. نوع استخدام کلمه مهم است کهچه کلمه ای را انتخاب کند برای تغذیه افراد. ما اصلاً رفقای خودمان در جبهه هم که بودند مثلا وقتی صحبت یعنی این اینقدر تغذیه شده حتی شوق آنها رابرمی داشت اما میبینیم توصیف بهشت هم که داده میشود همین مقدار یعنی یک دنیای ممتد باز همین بود تا اینکه انسان عمق قضیه را پی ببرد که اصلا آنجا دیگری است شرایط زیستی چیز دیگری است و خیلی فرق دارد با یکدیگر پس می بینید نوع کلمه اش که بکار می برید برای تشریح یک نفر چقدر مهم است در ساختن روحیه افراد تا جای که فرمودند إن من البیان اسحر حدیث داریم که بعضی از بیانها سحر است و جادو میکند یعنی وقتی میخواهی یک نفر را استخدام کلامی بکار ببری که جادو شود و سحر شود یکی از مطالب بلند و بسنده که درباره وضع الفاظ فرمودنده اند این است که الفاظ برای معانی اعم وضع شده اند. حالا پیدا کرده است در معاد هم همین را داریم می خوانیم الان که محدودیت غالب هاست و این باعث میشود که ما در طول هفته چند مرتبه به این فکر کنیم. می فرماید یکی از مطالب مهم این است که الفاظ برای معانی اعم وضع شدند مثلا صندلی که ما می گذاریم برای این صندلی که اسم خاص نگذاشتیم یک افظ اعم است برای همه صندلی های عالم پیراهن همین طور بلندگو همین طور تخته همین طور چراغ همین طور اعم است و چیز خاصی دلالت نمی کند. مفاد این سخن این است که هر معنی را در عالم خودش حکمی خاص و صورتی خاص است بلکه ارباب اعداد و حروف گفته اند، حالا انشاءالله وقتی جلوتر رفتیم به این معنی پی خواهید برد که هر معنی را در عالم خودش حکمی خاص و صورتی خاص است متوجه می شویم مثلا آب در عالم ما حکم خاص دارد صورت خاصی دارد نور یک صورت خاصی دارد یک حکم خاصی دارد. هر شئی ای برای خودش یک چنین حالتی را دارد. بلکه ارباب اعداد و حروف گفتهاند حروف را در خودکار، در ذهن ما اینها می آید. مثلا قلم نزد ما تبادل می یاد به آلتی چوبین یا آهنین که کاتب در دست می گیرد و بدان مینویسند و لوح و آن قطعه سنگ سیاه یا تخته سیاه و کاغذ و غیر آنها که بر آنها مینگارند و این لوح و قلم مادی است که بدان ها انس و علاقه پیداکرده ایم اما ارباب معانی میفرمایند هرچه واسطه نگارش هست قلم و هر چه که پذیرنده نقش و نگار و .. خط و کتابت است لوح است. در مورد ارباب معانی انها مثل ما این گونه نیستند که وقتی گفتیم قلم مثلا امثال اینها به ذهن ما بیاید آنچه که با آن می نویسم وقتی گفتیم لوح کاغد، سنگ و این چیزها بیاید آنها می گویند نه آنچه که واسطه نگارش است می شود قلم و هر چه که پذیرنده نقش و نگار و خط و کتابت است می شود لوح. لذا در قرآن می فرماید: «إقرا کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیباً» کتاب خودت را بخوان. ماوقتی می گویند که کتاب خودت را بخوان فکر می کنیم آنجا یک کاغذی است کتابی است که ما می خواهیم آن را دستمان بگیریم و بخوانیم یا نگارش در لوح که صحبت می کنیم یا همین لفظی که خودم بکار بردم گفتم دروس تغذیه یکی فکر می کند که دروس تغدیه منظور غذا خوردن است ما باید دقت کنیم که غذا یک عاملی است که آن را رشد می دهد. وقتی لفظ غذا بکار برده می شود یعنی آنچه که یک پذیرندهای را رشد می دهد. لذا در قرآن می فرماید: «فلینظر الانسان الی طعامه» انسان باید به طعام خودش نگاه کند حضرت فرمود که طعام عبارت است ازعلم هر علمی طعام است. حضرت هر جا که علم را بکار برده کلمه غذا را هم بکار برده. طعام و هر یک از لوح و قلم را مراتبی است که بعضیها مادیند و بعضیها مجرد از ماده و احکام آن یعنی لوح و قلم بر موجودات ماوراء طبیعت نیز به معانی لطیف و دقیق اطلاق میشود که اگر آن را تنزل دهیم. تا در عالم ماده خود را نشان دهد این لوح و قلم مادی می شود. یعنی حقیقت لوح و حقیقت قلم چیز دیگری است. وقتی چکیده میشود. و به عالم ماده میآیند ما از عالم لوح کاغذی پوستی و سنگی داریم و از قلم هم چیزهایی که الان مرسوم است اما واقعاً حقیقت لوح و قلم معانی خیلی وسیع تری دارد. لذا قلب انسان می شود. لوح که در آن نگارش می شود برای همین معصومین (علیهم السلام) همین طوری سر افراد را استخدام کردند. الفاظ را نقش العلم فی صغر کنقشه الحجر علم در کوچکی مثل نقش در روی سنگ است در واقع همان نگارش است. و اگر این لوح و قلم مادی را تجرید کنیم تجرید یعنی مجرد کردن یعنی خصوصیت مادی آن را بگیریم. و ترفع دیهم یعنی بالا ببریم. همان لوح و قلم نوری عاری ازماده می گردد و به قول جناب میرفندرسکی چرخ با این اختران نفر و خوش و زیباستی / صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی/صورت زیرین اگر با نردبان معرفت/ بر رودبان همان با اصل خود یکتاپرستی.
و با میزان که نزد ما اسم برده می شود ذهن متبادل می گردد و به ترازوی دو کفه دارد مثلا شما فرض کنید که الان کامپیوتر آمده است کامپیوتر را که نگاه می کنید یک دیسکت 2-3 هزار جلد کتاب جای می گیرد یک دیسکت کوچک خوب این یک لوح است یک تلق است یک ماده مغناطیسی است که دو هزار جلد کتاب در این جای می گیرد خوب این هم یک نوع کتابت و نوشتن است قلم روئین که با این نوشته نمی شود.این صفحه چند میلی متری مثلا 10 الی 15 سانت قطر دارد شاید یک الی دو میلی متر قطر داشته باشد و شاید هم کمتر این دو هزار جلد کتاب چگونه روی این نگاشته شده خوب این لوح، لوح مخصوصی است و قلمش هم قلم مخصوصی است حالا کلمه میزان را دقت کنید. و باز میزان که نزد ما اسم برده میشود ذهن متبادل میگردد به ترازوی دو کفه دارد اما میزان یعنی آنچه که با آن چیزی را مطلق وسیله سنجش است و اما میزان اختصاص به ترازوی خاص ندارد بلکه هر چیزی که بدان سنجیده گردد میزان است علم منطق را میزان نامیدهاند. صحیح است که صحت و سقم به نتیجه قیاسهای منطقی بدان سنجیده میشود و علم عروض میزان سنجش اشعار است و در علم به عربی فاء را می گویند. میزان برای تشخصی فاء العین وعین الفعل و لام الفعل و میزان برای تشخیص حروف اصلی از فرعی فاء و عین و لام است. که حروف اصلی از حروف زائه بدان معلوم می گردد صحیح است. التی را که برودت و حرارت هوا بدان سنجیده میشود آن را میزان الحراره میگویند. صحیح است. و همچنین تب سنج و فشار سنج را میزان بنامیم صحیح است. و هر چه از قبیل واحدهای کیلو و لیتر و متر و نظایر آنها که بدانها اشیاء سنحیده می شوند میزاننده صند که به عربی مصبار گویند و طبیب با آن عمق جراحات را میفهمد و میسنجد میزان است. مسطریح که خطاطا به وسیله آن کاغذ را خط کشی می کند تا راست بنویسد و کج نرود میزان است الکوی خساط و نقشه مهندسی میزان است آنان است همه اقسام میزان سنجش اشیائند چاقو و ترازویی که بنایات و معماران بدان ها راستی و کجی دیوارها و همواره و ناهمواری سطح زمین را می سنجند میزان آنهاست و همچنین معیارهای دیگر بیشمار که ارباب هرم و صنایع آنها را در یک یک عمل حرفه و صنعت خود بکار میبرند میزان است. مثلا میگویند عمق این درخت چهار هزار سال است یا مثلاً باستان شناسان یک اثری پیدا میکنند میگویند این مثلاً برای 4000سال پیش است. 5000سال و 2000سال قبل از میلاد است بالاخره میزان دارند آنها هم میزان دارند. و اگر انسانی را که در آداب انسانی فرد نمونه و سمبل است که رفتار و کردار دیگران را بد و بسنیجم. و او را معیار در صحت و بطلان اعمال و احوال دیگران قرار بدهیم، میزان بنامیم باز صحیح است السلام علیک یا مزان الاعمال» ما به حضرت علی (علیه السلام) این را می گوئیم حضرت علی (علیه السلام) میزان است که دیگران با آن سنجیده می شوند. نقطه گذاری را برای حدود حروف در مشافی و تعلم خط که تد الف چند نقطه و دهان «ن» چند نقطه با هر قلمی که نوشته میشود بوده باشد. مثلا میگویند الف سه نقطه کنار هم این طور یا فلان حروف مثلا دو نقطه و نصفی این طور مثلا می گویند و میزان های بسیار دیگر و همچنین چراغ که به لغت عربی سراج می گویند ما در قرآن داریم که مثلاً در آن روز میزان وضع میشود، وضع میزان که میخواهند با آن بسنجند ما یک قلب سلیم میزان داریم. «یوم لاینفع مال و لا بنون إلا من أتی الله بقلب سلیم» حالا قلب سلیم میزانش امیرالمومنین (علیه السلام) است. اوج سلامت یک قلب این را به ما می دهند حالا حضرت علی (علیه السلام) را در نظر نگیریم در روایت خواندیم که «السلیم الذی یلقی الله ربه یا یلقی ربه و لیس فی احد سواک» سلیم یعنی قلبی که خدا و رب خودش را ملاقات کند در حالی که چیزی جز رب در او نباشد خوب ما می توانیم خودمان بسنجیم. اصلاً خود ما قوه سنجش داریم خود ما که داریم خودمان را میسنجیم بع چه می سنجیم؟ با حبّ و بغضها با گرایش شها اینها معلوم می شود. مثلاً می گویند عشق یک میزان است یک خصوصیتش که خواب را می گیرد شور ایجاد می کند. به زندگی معنا می دهد. گرما می دهد به زندگی حالا کسانی که اهل پر خوابی هستند اهل بیداری نیستند اهل شب نیستند اهل شور و هیجان نیست یک سره احساس کسالت و تنبلی می کنند احساس سردی و ناامیدی در زندگی می کنند. آینده را همیشه تاریک می بینند خوب اینها ندارند، روانشناس با چه میزانی می سنجند؟ هر کدام از اینها میزان دارد. اما اینکه مثلا ما را روز قیامت با ترازو و وزن میکنند آیا واقعاً آنجا ترازو می آورند و میسنجند؟ نه آنچه که روح را با آن میسنجند میشود یک ترازو میزان است و همچنین چراغ که در عربی به آن سراج میگویند الان چراغی که نفت و فیتیله دارد تا این چراغ برق با همه اقسام و انواع گوناگون چراغند ملای رومی در مثنوی آفتاب را چراغ نامیدند. این چراغ شمس کو روشن بود/ نز فیتیله پنبه و روغن بود. این مطلب چقدر اهمیت دارد دقت کنید. اگر ما این حقیقت را درست بفهمیم که الفاظ گنجایش معانی را ندارند و یا وقتی لفظ وضع می شود لفظ برای معانی عام وضع می شود ولی دلیل نیست که احکامشان یکی باشد میزانی که در روانشناسی بکار می رود با میزانی که در بنایی بکار می رود با میزانی که مقلا خیاطی بکار می رود با میزانی که در طب بکار می رود احکام و خواص یکی که ندارند هر کدام خصوصیات ویژه خودشان را دارند ولی برای همه آنها یک لفظ استخدام شده است. چند نکته مهم است یکی اینکه اگر ما این را حقایق دینی را طوری بیان می کنند که دیگران متوجه نیستند و گاهی اوقات در حد ابتذال مسائل دینی تبلیغ شده است. در مورد مسائل قیامت یا صحنه برزخ یا در مورد حساب و کتاب، بهشت و مسائل دیگر و حتی مسائل معنوی دیگر که نتوانستند درست توضیح بدهند خیلیها میگویند آقا شما می گویند که آنجا صلوات را می کشند آخر صلوات را چگونه می کشند؟ بعد یواش یواش اگر مسلم به این مسائل نباشیم می بینیم که آنهایی که می خواهند تبلیغ کنند و وارد نیستند. دین را به سمت خرافه میبرند. آنهایی هم که می شنوند دلشان متاسفانه پر می شود از این هرافات و بعد طرف دین نمیآیند. و دین را نمیتوانند درست بفهمند و بپذیرند دقت کنید که ما در جهانی زندگی می کنیم که همه وضعیت ما را ندارند. این جور نیست. که همه افراد دنیا نطفه شیعه داشته باشند بالاخره این نطفه تاثیر خودش را می گذارد. وراثت تاثیر خودش را می گذارد محیط تشیع الان شما در محرم بچه های کوچک را نگاه کنید که می آیند فکری را جع به این قضایا نکرده اما پیراهن مشکی میپوشد. زنجیرش را هم برمیدارد و ساعت ها وقتش را می گذارد و در کوچه و خیابان و می نشینند عزاداری می کنند. تو می خوانند و در دسته جات راه می افتند این این گونه شکل می کیرد اما دیگران این گونه نیستند. دیگران وقتی دین را می شنوند مثلا استاد دانشگاه است دانشجوی دانشگاه است. در دنیای دیگری با فرهنگ دیگری تربیت شده است وقتی مسائل دینی را می شنود او نمی تواند به این سادگی بگیرد اگر نتواند یک توجیه درست و حسابی بکند یک توجیه منطقی و معقول بکند از این و معرف دینی و مسائل دینی و آیات الاهی مشکل خواهیم داشت. این را هم باید در نظر داشته باشیم و آن این است که اگر کسی به این حقایق مسلط باشد و چون ما می دانیم که آن معانی را نمی توانیم بیان کنیم استفاده از زبان شعر، استعاره، استفاده از هنر و استخدام الفاظ زیبا و لطیف خیلی می تواند سازنده باشند به شرطی که طرف معانی را خوب درک کند. و بفهمد. چراغ هر چیزی است که آدمی با نور آن از وحشت تاریکی رهایی می یابد و راه را از چاه تمییز می دهد. بنابراین آفتاب و ماه چراغند و انسانی که دیگران از نور دانش و بینش و حسن تدبیر و رای او حق و باطل را تمییز می دهد چراغ است. در پاورقی مثال حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) را آوردند. چنانچه در قرآن کریم رسول الله (صلی الله علیه و آله) نامیده شده اند. «یا ایها النبی إنا ارسلناک شاهدا و مبشرا و نذیرا و داعی إلی الله باذنه و سراجا منیرا» و اضافه می کند که چراغ را به عربی سراج گویند و شمس در قرآن سراج نامیده شده است. و «جعل الشمس سراجاً» در اطلاق سراج بر رسول الله و بر شمس مطلبی ریاضی و طبیعی است که در دروس آینده عنوان می کنیم ظرافتهای کار ایشان است که از جهت طبیعی و ریاضی ظرافت های را بکار می برند. «الله ولی الذین امنوا یخرجهم من الظلمات الی النور» خداوند ولی مومنان است که آنها را از ظلمات به سوی نور درمی آورد اصطلاح نور و ظلمت بکار برده است که قطعاً نور و ظلمت مادی نیست. ببینید اینجا چراغ نور و روشنایی و ظلمت و تاریکی و این چیزها با همدیگر عوالم شان فرق دارد و خود علم چراغ است و همچنین آسمان و زمین اگر روح انسان را آسمان و تن او را زمین بنامیم صحیح است. اینجا معانی کلی از رویات و اشعار معلوم می شود که بزرگان وقتی صحبت از هفت آسمان می شود یا زمین می شود یا در مسائل مختلف می شود تعابیر مختلفی بکار می برند اینجا منظور از زمین بدن انسان است و آسمان منظور آسمانهای وجود انسان است چند آسمان وجود انسان است مراتب آسمان ها را که بکار می برند نفس و عقل و روح و دل را مراحل مختلف وجود انسان قلب را و الفاظی که بکار برده شده اینها را آسمانهای وجود آدمی معرفی می کنند این درسها را در دروس استاد امامی هم داشتیم که ایشان توضیح خوبی دادند و عالم ماوراء طبیعت آسمان و جهان طبیعت زمین ملای رومی آسمان راه مرد و زمین را زن نامیده است البته صحیح است. اگر ما اینها را نفهمیم آن وقت در بررسی آیات با مشکل روبه رو خواهیم شد. یعنی بعضی از آیات که کلمه ارض بکار برده بخواهید به معنای زمین بگیرید خیلی دردسر دارید گیر میکنند مگر اینکه زمین را به عنای کل نظام ماده بگیرد بگوید منظور «من السماء الی الارض » که ما این را گفتیم که «من السماء الی الارض» منظور نظام مادی است نه اینکه «من السماء الی الارض» از آسمان به زمین چون اصلا این معنا ندارد چون زمین هم خودش جزء آسمان است. زمین هم در همین فضای بیکران قرار گرفته است. زمین که پائین قرار نگرفته که ما بگوئیم این چیزی است که در انتهای عالم مادی مثل کف این اتاق که مثلا ما پائین تر از این نداریم و بالای آن را می گویند آسمان زمین که این گونه نیست زمین هم در فضای همین آسمان قرار گرفته است و آسمان جهان قرار دارد همین زمین لذا گرما زمین را به معنای انتهای عالم ماده بگیریم آن وقت با مشکل روبه رو خواهیم شد اینها در فهم آیات و روایات در فهم مسائل عرفانی در فهم مسائل معرفت نفس خیلی به ما کمک می کنند. آسمان مرد و زمین زن در خرد هر چه آن انداخت این می پرورد گرنه از هم این دو دلبر می مزند پس چرا چون جفت در هم می خزند. میمزند یعنی چشیدن و مکیدن در واقع گرفتن مکیدن و چشیدن را می گویند می مزند. و همچنین جمیع لغات و لااقل اکثر لغات هر زبانی در هر جهانی حکمی دارد در هر جهان نه اینکه در هر کشور یعنی اینکه در هر عالمی و به صورتی مخصوص خود را نشان می دهد. نباید در مفاد لغات جمود بکار برند این مشکلی است که ما در تفاسیر هم داریم خیلی از تفاسیر که انسان مطالعه می کند می بینید که اینقدر بسته با این آیات برخورد کرده است که اصلا انسان رغبت نمی کند که ترجمه قرآن را بخواند این تفسیر را وقتی می خواندند اصلا دلزده می شود. اگر واقعا مضامین قرآن این باشد که برای همین است که بسیاری از اهل تسنن کشیده شدند به مکاتب انحرافی «ثم استوی علی العرش» را مثلا یک جور معنا کردند. یدالله را مثلا ما اصلا داریم ما یکی از گروه های مسلمانان مجسمه هستند کسانی هستند که اهل تجسم هستند یعنی کسانی هستند که قائل به جسم بودن خدا هستند می گویند خدا ماده است تخت دارد عرش دارد آنجا تکیه زده به عرشش و مسائل این قبیلی در مسیحیت هم ما از این چیزها داریم چون اینها جمود در لفظ داشتند و متوجه نبودند که حقیقت لفظ با معنی اصلاً دو چیز جدا هستند معنی یک امری است مربوط به ماوراء طبیعت درسی هم هست مربوط به ماده و عالم ماده شما همه احوال بیداری خود را در خواب می بینید در خواب مسافرت دو ماهه می کنید و روزها و شب ها را می گذرانید با اینکه همه مدت خواب دیدن شما به لحاظ این نشئه یک ساعت یا کمتر بوده ببینید احکام این دو نشئه همسای یکدیگر چقدر متفاوت است حالا از خواب و بیداری بیرون آئیم شما مثلا احکامی که در کره زمین با ماه است یعنی نزدیک تر هستند به همدیگر ببینید چقدر با هم فرق دارند احکام دو کشور چقدر با هم فاصله دارد احکامی که در خود آنجا از نظر مادی ببنید چقدر اختلاف دارد. در یک قسمتی از آمریکا صد درجه در سال اختلاف حرارت هست یعنی در تابستان 45 درجه بالای صفر است در زمستان 55 درجه است. برای ما که در کشور ایران زندگی می کنیم و فضای معتدلی داریم شنیدن این و واقعا فکر کردن به این یک مقدار باورش برای ما مشکل است. که مثلا در یک سرزمین تابستان آن 45 درجه باشد وزمستان آن بشود 55 سرما، احکام چقدر فرق می کند. همه هم در روی زمین به این کوچکی قرار دارد در همین ایران خودمان یک طرف بروید طرف قم و کویر بعد بروید شمال ببینید چقدر فرق دارند از همین قله البرز بروید آن طرف می بینید که خشک و صحرایی است و بعد این طرف قله سرسبز و مرطوب است دو عالم دو تا کرده دو تا سیاره اصلاً خیلی اختلاف عوالم دارند با یکدیگر مثلا در زمین این همه حیات است در مریخ و در مشتری و جاهای دیگر هنوز نتوانستند چیز مشت پر کنی را پیدا کنند حالا ببینید که عالم ماده و عالم برزخ چقدر متفاوت است خواب تازه یک رقیقه ای از برزخ است خواب که دقیقاً برزخ نیست یک رقیقه از برزخ است ببینید چقدر اختلاف هست با اینجا در این الفاظ و در این احوال و در این اطوار ادارکات و شئونات وجودی انسان درست تامل بفرمائید این حرف ها را سرسری نگیرید. یعنی اگر واقعاً انسان به عمق اینها فکر کند خیلی مسائل مهمی دارد در پیرامون آن فکر بفرمائید که فکر شما را به اسرار بسیاری آگاهی میدهد به هوش باشید این مباحث را حلقه گوش قرار دهید و فراموش نفرمائید در این درس به همین اندازه اکتفاء می کنیم تا کم کم که به زبان یکدیگر بهتر و بیشتر آشنا شدیم شاید بحث و فحث بیشتر و بهتر در این مطالب پیش بگیریم. ملای رومی می گوید در اول مثنوی گوید با لب دمساز خودگر جفتی همچو من همچونی من گفتی ها گفتمی حالا ما در عرض حدود 3 سال 92 درس خواندیم حالا یک مقدار متوجه می شویم که بزرگان ما منظورشان از تفسیر و ترجمه فلان آیات و بیان فلان مطالب چیست؟ یک مقدار داریم با آنها احساس نزدیکی می کنیم. نسبت به روایات و آیات یک مقدار احساس نزدیکی بیشتر می کنیم حالا ببینید که ما چقدر راه داریم. فعلاً ما در همین دروس 150 درس مقدماتی هستیم بخواهیم به عمق برویم هنوز خیلی کار داریم این برای این است که ما دقت داشته باشیم که به آنچه که داریم خدایی ناکرده معجب نشویم و بدانیم که راه درازی داریم و خیلی حیف است که ما اینها را ندانیم و بمیریم چون ما هر چقدر اینها را اینجا بدانیم آن طرف در مقامات بالاتر قرار داریم آنجا چیزهای دیگری را خواهیم دانست ولی مطمئن باشید که ندانستن اینها آنجا سرعت ما را بسیار کم خواهد کرد و آنجا معطل هستیم که اینها را یاد بگیریم پس سعی کنیم که جدیت به خرج دهیم در مورد اینها.