،درس 92.بعداز اینکه شیخ اظهار نظر کرده اند در مورد معلق بودن انسان در هوا ،هیچگونه اصطلاح فنی و منطق وفلسفه در آن بکار برده نشده است .
نه کبری ونه صغری ونه الفاظ و اصطلاحات دیگر بلکه نشان دهنده معنی صرف و حضور موجودی برای خودش است این خود نمونه ای بارز است که ممکن است معانی ادراکبشود وهیچ لفظی برای او وضع نشده باشد و انسان در مسیر تکامل خود حقایقی را ادراک کند که از تعبیر عاجز باشد . و الفاظ رایج برای تغذیه و(ادا کردن ) آن کافی نباشد و یا اصلاً آنها را در قالب الفاظ نتوان آورد که به قول شیخ شبستری
در گلشن راز معانی هرگز اندر حرف ناید که بحر قلزم اندر زهر ناید
بحثی است که در بحث معاد هم بحث کردم که انسان وقتی می خواهد معانی را تبدیل به قالبهای مادی کند با مشکل روبرو می شود ما بخاطر ارتباطی که باهم داریم در زندگی مجبور هستیم آنچه در ضمیرمان هست منتقل کنیم به طرف مقابل و بخاطر محدودیت عالم ماده که نیست وضعف ما دراین عالم ،ممکن نیست مگر از طریق ساختن الفاظی که حکایت از آنمعانی و ضمیر ما بکند و این الفاظ را طبق اصولی که قبلاًتوضیح دادم سیر نزولی گویند وسیر صعودی شنونده ،به گوش یا چشم ،حواس مخاطبان برسیم و از طریق حواس منتقل به آن معانی بشود .
کلیه برداشتها ی انسان ،حتی برداشتهای عالی او در مراحل عالی او از حس شروع می شود واین با اینکه زمینه و بستر قبلی دارد و خداوند در نهاد بشر گذاشتهاست اصلش را ما ارتباطات و برداشتهایی که شما از عالم ماده میکنید جز از طریق حس نیست . یعنی اول حس ،بعد تبدیل می شود به حقایق خوب حالا ما می خواهیم آنچه که در نهاد ضمیر خودمان است. در قالب مادی به آنبزنیم ،قالب مادی بزنیم یعنی قابل انتقال بکنیم به دیگران . بگوییم که مثلاًدر دورن ما چه میگذرد یا از یک حقیقت عالی که ادراک کردیم خبر بدهد اینرا مجبوریم نزولش بدهیم و در قالب لفظ بیاوریم .
خوب الفاظ مادی هستند ماده محدودیت دارد . آنچه که در ما میگذرد حقایقی است که محدودیت ندارد خواص آثار ماده را ندارد ،اندازه و مقدار و شکل ندارد فرضبفرمایید شما ،حقیقت بغض ،حقیقت تنفس ،حقیقت فرض بفرمایید می خواهید اوج بغضتان را نسبت به دشمنان اهل بیت (ع)نشانبدهید، یک وقتی به شما فشار می آید شما چهار تا لفظ مجبورید بگویید اینکه آن نیست . گاهی وقتها در روضه،وقتی دارید روضه می شنوید ،چنان منقلب هستید و حس بغض وناراحتی نسبت به اهل بیت فشار میآورد و می خواهد ظهور پیدا کند که نا خودآگاه که دارید گریه می کنید گاهی وقتها دندانهایت را بهم فشار می دهید و گاهی وقتها دستها را مشت می کنید .
گاهی وقتها روی پا می زنی ، گاهی وقتها به سینه می زنی ، گاهی وقتها به سر می زنی . گاهی وقتها سرت را بهجایی می زنی و ناراحت هستی . این آن حالت است که تبدیلش می کنی به قالبهای مادی ولی حقیقت آن چیز دیگری هست. آن بغض یک وسعت .دامنه بسیار زیادی دارد که در قالبهای مادی نمی گنجد.
ماده ظرفیت محدودی دارد ،گنجایش محدودی دارد . لذا همیشه یک نقص و قصوری در ماده استبه صورت بیان در ضمیر انسان است و قبول معانی . یعنی ماده هم ،لفظ هم مثل خود عالم مادهاز عالم فقط به اندازه ظرفیت خودش از معانی که در وجود انسانهاست واز برحقایق به اندازۀ ظرفیت وجودی خودشان می توانند خبر بدهند منطبق با معانی نیست .
این یک مسئله که به هرحال این پیدا کردن قالب مادی برای حقایق مشکل است . یکی از دلایلش همین بود که خدمتتان عرض کردم یعنی محدود است عالم ماده ،محدودیت الفاظ ،یکی هم ظرفیت الفاظ است . ظرفیت خود افراد هم در انتقال ضمیرشان به خارج کم است ،محدودیت است .
گفتیم که این بحث است و این چیزی که من می خواهم بگوییم ربطی زیاد نداشته باشد اما عرض کردم که در درسها گریزها و حاشیه ها یی بزنم که بعد دیگر نمیشود بیان کرد و قرار است ما از بحثمان برداشتهای معرفت نفسی بکنیم لذا این گریزها لازم است /
اصل بحث نود و دوم این است که می خواهد بگوید الفاظ گنجایش معانی ندارند مگر به اندازه سیر وجودی خودشان ودلیلی هم که می آورد همین محدودیت خود الفاظ است . اینکه الفاظ از جنس چه است الفاظ از جنس ماده است . اما دلیل اینکه لازم است محدودیت ظرفیت انسان ها است در قالب زدن به حقایق . همین نمونه ای که الان خدمتتان مثال زدم گاهی وقتها انسان کینه ای از اهل بیت دارند ،نتوانستن پیاده کردن از کینه وخالی کردن کینه مشکل درست می کند .
به هرحال انسان تنفردارد یا ذاتی در او است . این احساس را باید به ظهور برساند ،مثلاًشما محبت دارید به یک نفر بعد دور باشید و نتوانید اظهار محبت بکنید . محبت درست است که یک امر مادی است یک امر معنوی است خوب دقت کنید درست است که یک امر معنوی است در باطنش وانسان می تواند با محبوب خودش بدون اینکه از طریق ماده،ارتباط داشته باشد ،ارتباط برقرار کند فرض بفرمایید اینها موارد بسیار ساده ای است ساده رد نشوید .
این مثالها را دقت کنید که دلتان برای نبی اکرم (ص)تنگ می شود بعضی وقتها چنان بی تاب می شوید که به شما فشار می آید ودر باطن خودتان حضرت را می بوسید و در آغوش می گیرید و ابراز ارادت می کنید ،دورش می گردید به هر حال یک عشق بازی در نهادخودتان واقعاًاز صمیم قلب با حضرتید.این را شما باید بدانید که حقیقت قضیه این است که شما در برزخ یک همچنین چیزی دارید شما در برزخ متصل میشوید .
این یک بحث وهمی نیست ،یک امر خیالی نیست که ما خیال کردیم اینطوری باشد . واقعاًشما با پیغمبر یک هم آغوش داشتید ،وقتی دلت برای حضرت تنگ می شود مطمئن باش ، یک اتصالی صورت گرفته که شما دلتان تنگ میشود حالا که حقیقت را جدا میکنید یک بحث دیگری است . در بحث سنخیت و در مباحث دیگر باید بحث شود .
اما واقعاًاین طوراست که در باطن این عالم روحتان می رود ،روح پروازش را می کند و می رود آنجا این انزجاب و در آغوش و دورش گشتن را انجام می دهد ماادراک نمی کنیم با اینکه مسئله صورت می گیرد در مورد حق تعالی این مسئله صورت می گیرد گاهی وقتها نسبت به خداوند همین طور است . مثلاًدوست دارید جانتان را فدای خدا بکنید ،نه حتی برای دین خدا دین خدا بحثی جدا است دین خدا چیزی است که مقدس است و محتاج خون ریختن وعزیز است و من خونم را برای این میریزم نه بحث ارتباط شما خدااست ،اینجا که حضرت بیان می کند . عبدکالغدا ء. بنده ات فدات شود این که نفس انسان این را می طلبد که فدا بشود برای خدا آنطور که من سرباز پیغمبر (ص) است .
عرض می کند که من می خواهم خدا بخندانم به وسیله جنگم ،می خواهد فدای خدا بشود دور خدا بگردد ،بدانید که این حقیقت ذبحو فداشدن صورت گرفته و می گیرد وما این ارتباط را پیدا کردیم با خدا اینکه شما یک لحظه می گویدمن فدات شوم .
تو کجا یی تاشوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت
دستت بوسم ... تا آخر ، این واقعاًهمین طوری است . یک هم آغوشی می خواهد واقعاًداشته باشد با خداوند تبارک وتعالی . این حقیقتی است که در باطن اتفاق می افتاتد و حتماً می افتاد اما یک مسئله است با اینکه باطن مسئله اتفاق می افتاد . ما چون درعالم ماده هستیم و محدود به عالم ماده هستیم ،نمی دانیم از صورت مادی قضیه بگذریم ،این مسئله است.
یعنی من درست است در باطن اگر با امام (ع)رفیق باشم اصل قضیه تغییر نمی کند او رفیق من است من هم رفیق او هستم . او دوستدار من است ، من هم دوستدار او هستم او امام من است و فرمانده من است من هم سرباز او هستم بین ما روابط حسنهای است . او من را دوست دارد من هم او را دوست دارم او دلش تنگ می شود برای من ،من هم دلم تنگ می شود برای او دین دراصل قضیه است و هیچ شکی در آن نیست اما ما تحمل این را نداریم که این رابطه در ورای حس صورت بگیرد فقط لذا میگوییم :
همه هست آرزویم که ببینم از تورویی کی شود که عاقبت من برسم به آرزویی
می خواهی این نزدیکی بدنی هم صورت بگیرد در خارج ببینی حضرت را با چشم خودت از جمالش هم بهرهببری. بعدنه تنها این باشد ،تماس بدنی صورت بگیرد به دست و پایش بیفتد ،در آغوشش بگیری این را هم می طلبی و نمی توانی ،اگر باطن قضیه هم به شما خبر بدهد ،اگر خبر بدهند که خیلی حال انسان بدتر می شود ،اگر خبر بدهد که این انزجار و دوست داشتن دو طرفه است و در باطن قضیه است و می تواند صورت بگیرد وبداند که این جور است انسان دیگر ذوقش چند برابر میشود . یعنی می خواهی که در خارج هم این اتفاق صورت بگیرد . ما از جدای از اینکه در واقعیت معنوی و قبولش داریم و ارتباطاتش را هم قبول داریم اما برای ما بسنده نمی کند ، کافی نیست ما تا وقتی در این عالم هستیم احساسمان را دوست داریم که از طریق بدن باشد و انجام بدهیم .
خود معصومین (ع)همینطور بودند لذا چیزی به نام فراق اذیت می کند انسان را . یعنی انسان اتحاد را می خواهد انسان هم آغوشی را می خواهد ،وقتی این نیست اذیت می شود . حتی اگر آن چیز قابل هم آغوشی ماده نباشد شما وقتی قابل هم آغوشی ماده نیست مثل خداوند تبارک وتعالی ،قابل بغل کردن نیست اما به صرف اینکه تو اسیر ماده هستی دوست داری پای ماده وسط نباشد ،لذا یک سره دم از فراق میزنی خیلی راحت می شوی وقتی جان از بدنت خارج شود اسم مرگ می آید شاد می شوی نشاط می گیری در مورد غیر خداوند تبارک وتعالی سایر امکان در آغوشگیری است اینکه تامل نمی کنی که فقط بسنده کنی فقط به امور معنوی ،شما ببینید که فقط در باطن امر پیغمبرخیلی به شما علاقه دارددوست دار شماست ولی شما بدنش را می خواهد، اینجاست که به انسان فشار می آید .
انسان نیاز دارد مکنونات خودش را و احساسات خودش را از طریق بکشاند به عالم ماده نیاز دارد به ظهور . شما این کینه مقدس را نسبت به دشمنان اهل بیت(ع)دارید ،می خواهید این را نیرو بهش بدهید ، بالاخره این باید آتش قلبتان فرو بنشیندمادر شوخی نیست . مادر ما بین در و دیوار بگذارد و آنطور شهیدش کنند تحملش شوخی نیست ،این کینه ای است که هرگز ازبین نمی رود کینه ای است که هرگز از بین نخواهد رفت ،آتشی است که هرگز شعله اش کم نخواهد شد و هرموقع که یادت بیاید ناراحت هستی و می خواهی جوری اینرا ظهورش بدهی و به هرحال برای همین است که تظاهرش به صورت گریه و آلودگی ودر سرو سینه زدن و چیزهای دیگر ظهور می کند . خوب حالا یک عده این استعدادرا دارند ،که این تا حدود زیادی خودشان را خالی بکنند ،یعنی می کنند خوب خودشان را خالی کنند ، هیچکس نمی تواند ،صد در صد خودش را خالی کند ولی یک عده تا حدود زیادی می توانندآنقدرخودشان را خالی میکنند که به یک آرامش برسند.
از آنهایی که نمی توانند خالی کنند باز هم آرامش دارند ،اما به هر حال عاجزاز هستند یعنی راههای خروجی شان کمتر است راههای خروجی را نمی توانند ،مثل اینکه شما می خواهید یک کلامی در درونتان هست بیان کنید .
برایش بیداد نمی کنید اذیت می شوید دیگر شروع می کنید پرت و پلاگفتن شما نمیدانید بگویید ،شما اصل کلمه از دهنتان بیرون نمی آید ،نمی دانید اصل کلمه چیست یک عده وقتی مصیبت اهل (ع)را دارند ،این اصل عزا داری ،اصل مهمی است .
عزاداری واقعی ،عزاداری غیر واقعی ،قدرت دارند ،آنهایی که قوی هستند آنهایی که ضعیف هستند برای اهل بیت (ع)می خواهند گریه کنندو عزاداری کنند، کینه درونشان است ، آن فقط می تواند در حدروضه خوانی در حد نوحه خوانی در حد گریه ،در حد تظاهرات محبت آمیزی از قبیل سینه زدن ،گریه کردن ،در سرزدن ،دشنام دادن خدمت کردن در مجلس اهل بیت ، خادمی اهل بیت را کردن و این چیزها ،اما یک عده اینطور نیستند و این کافی نیست برایشان ،آنها می خواهند این کینه را عمداً تبدیلش کنند به یک جنگ ،یک انتقام واقعی بگیرند ،لذا می گردند ،دشمن را پیدایش می کنند ،یعنی جستجو میکنند ، اینجور نیست که فقط نوحه سرایی کنند به ایشان ،عزاداری کنند ،عزاداری شان را می کنند وپا می شوند می گردند و میروند ببینند که بوده است این کار را کرده یکی بوده این جنایت را مرتکب شده تا گلویش را پاره کنند و انتقام خودشان را بگیرند بلکه اینطور می گردند ،لذا قدرت خروج بیشتریدارند .
ما که الان دستمان به آنکه واقعاًعامل اصلی بود که این جنایت را مرتکب شد نمی رسد . ولی معصوم به ما یاد دادند که اعوان واشیاء و انصارشان را لعنت کنیم با معلولهای آنها که الان بهرحال خلق آنهاست در اجتماع بگوییم . لذا برای اینکه آن احساس را به ما بدهند وبه ما هنر خروج غضب مقدسمان را بدهند ،فرمودند :کل یوم عاشورا ،کل عرض کربلا . که ما یاد بگیریم که می توانیم بجنگیم .
لذا می بینیم که بچه بسیجی پر نشاط ترین عنصر اجتماع است . در جنگ یادتان است شوخی های بچه ها ،خنده های بچه ها این شوخی ها و خنده ها غیر از مسخرگی و لودگی است ،شوخی و نشاط بچه بسیجی ، حتی شوخی شب عملیاتش حاکی از یک نشاط زیاد الهی می شود .
برای همین می گوید که اوج آرامش اوج نشاط آنجا است همۀ کسانی که مشکل روحی داشتن وقتی می رفتند آنجا یک آرامشی داشتند . چرا ؟چون بچه بسیجی معصوم این طور آرامش دارند چنان توفیقی پیشش آمد که بتواند برآن کینه مقدس را خالی بکند او وقتی شمشیر میزند ،دستش را روی ماشه فشار می داد ،دوان دوان به قلب دشمن می زد ،او این احساس را نمی کرد که مثلاًبرود با یک عراقی می جگند اصلاً این طور نبود ، حالا که میتواند تحمل کند در مورد این دشمن تا دندان مسلح همه جا هم کمکش کرده بودند او اصلا این طور نبودواو یک کینهای به عمق تاریخ اسلام می رفت جلو پس برای چه در پیشانیش می نوشت یا حسین یا زهرا برای چه می نوشت می روم بگیرم تا انتقام سیلی زهرا برای چه می نوشت .
اصلاًبرای همین می رفت کاری نداشت با چهارتا سربازعراقی و چهار نفر عراقی ولی اینها را عامل می دانست حساب کنید که چقدر می توانست خودش را تخلیه بکند ، وقتی این کینۀ مقدس را تخلیه می کرد به یک تعادل بسیار بالایی میرسید ،به یک توان روحی قدرت بالایی میرسید چرا ؟چون می توانست آنچه در نهاد ضمیرش است،بروز مادی بدهد لذا آرامش بیشتری پیدا می کرد .
یک عده هستند خوب می شناسند ،یعنی سراغ دارند توها وخروجی هایی برای گرفتن انتقام ،لذا ممکن است در ظاهرش خیلی آرام باشد، در ظاهرش آن شور وبالا و پایین پریدن و در سرزدن و سینه زدن ،تحرکات بدنی زیادی را که خیلی از عزاداران دارند،نداشته باشد ولی در باطنش غوغایی است ، در پشت ان چهره آرامش می بیند که خیلی دریایی از آن خروش و نشاط و هیجان است. چرا؟دارد می نشیند ،نقشه و برنامه دارد ،نقشه می ریزد که آن زدن طاغوتها و گردنها که چگونه از بین برود .
یک موقعی در جنگ دادمی زند فریاد می زند یک موقع می دیدی که از فریاد آنها دشمن می مرد ،سکته می کرد ،فریاد اینها طوری بود که اینها ما در تاریخ اسلام سراغ داریم @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@،یک موقع دیدند یکی از این فرمانده های دشمن نه شمشیری خورده ،نه نیزهای خورده ،نه چیزی ،به آقا امیرالمومنین گفتند :آقا این چطور مرده ،فرمود از تکبیر من مرده ،من تکبیر گفتم . اینرا دیگر ما در جنگ خودمان دیدیم ،از تکبیر آنها سکته می کردند و می مردند از دیدن ما می مردند ،یک موقع اینطور است یک موقع هم نه ،آن فریادش را می آورد نوک قلمش ،چیز می نویسد که خون به دل دشمن می اندازد و طوری قلم می زند طوری می نویسد کاری می کند که گلوی همۀ آن اعوان و اشیا ءو انصار آنها به فشار و خفگی می افتند ، و خودش درست است ،آن بلداست چطور خارج کند آن کینۀ مقدس را و ظهورش بدهد بعضی ها خوب نمی توانند ،در همان حد تظاهرات عاطفی اکتفا می کنند . بعضی بیشتر ظهور می کنند .
شما امام را نگاه کنید (س)اوج ،یعنی از نوک قلۀ کسانی قرار دارد که توانستند کینۀ مقدسشان را و محبتشان را ظهور بدهند ،حتی موفق تر از خود معصومین (ع)قضا قدرالهی اینطور قرار می گیرد که ایشانموفقتر از خود آنها عمل می کند یک انقلابی راه بیندازد و جهانی را متأثر کند از این انقلاب دنیای آنها را به خطر بیندازد .
فرمود :اگر جهان خواهان بخواهند با دین ما به جهانی برسند ما با مبارزه با آنها به همۀآنها مبارزه می کنیم و به هرحال کاری که خواب را از چشم همۀ آنها گرفته ،و آنها از شنیدن اسم ما ناراحتند . می لرزند مثل مار میپیچند به خودشان ،از بچه بسیجی ها و اعوان و انصار هم همینطور ند ،چشم دیدن آنها را ندارند ما از خدا بخواهیم ،در همین دعاهای شبهای ماه مبارک رمضان قبلاًهم عرض کردم که ما هم از کسانی باشیم که بتوانیم این دستگیره های ایمان را یعنی تولّی و تبّری را دراوج خودش ظهور بدهیم ، هم محبت را در اوج خودش ظهور دهیم ،هم کینه و تنفر را نسبت به دشمنان اهل بیت در اوج خودش بتوانیم ظهور بدهیم که هم ظهورمان با برکت باشد و وسعت بکند وهم اینکه فشار بیشتری به گلوی دشمن بیاوریم ،اینرا باید از خداوند بخواهیم که ما را از سربازان غیور اسلام و امام زمان (ع)قراربدهد . این رشته را همینجا قطع می کنیم اما بدانید که این رشته سر دراز دارد . این نکته فایده ای است که از عرض مذکور در ارتباطنفس حائل شده است .
یعنی چه؟ یعنی ابن سینا بحث نمی کند ، بحث علمی نمی کند ،با شما یک چیزی را به شما می گوید ، مثالی را می زند ،فرضی را مطرح می کند که در آن فرض شما می توانید منتقل شوید به آن ادراک ،ادراک نفس از خودش نفس خودش را ادراک از مقوله حرف نیست شاید در بسیاری از حالات و مقامات این که می گوید شاید ،این شایدها را آقای حسن زاده آملی ،خیلی دقت در شاید که در کلام می آید می کند به این شا یعات دقت بفرمایید .
بیشتر جنبه ابجابی دارد ،یعنی می خواهد بگوید ،همین طور است و قطعاًهمین طور است شاید در بسیاری از حالات و مقامات ،بلکه مقالات بکار آید و اگر کسی گفت :
آنچه که اندر دل بود اظهار آن مشکل بود در پی انکار آن برنیاییم که شاید در نهانخانه هستی ،رازهایی نهفته باشد که به آنها دست نیافته باشیم و دیگران دست یافته باشند در کسوت الفاظ درآورند یعنی حالتهای به آنها دست داده باشد که آن حالتها قابل بیان کردن نیست ،مثل حالت بچه بیسجیها ی خودمان آنها فقط ادراک می کردند حالتهای خودشان را ،حالا می آمدند ودر الفاظ می گفتند شیران روز و زاهدان شب و نمی دانم چنین وچنان ،در خلوت عشاق و محفل عشاق از این محبتها می کردند اما این همه هم اینرا می شنیدند.
اما چرا همه جذب نمی شدن مگر رادیو و تلویزیون نمی گفت در شأن بسیجیها ،در حالتهای بچه بسیجیها مگر خودشان حالتهای خودشان را نمی نوشتند ،گزارش نمی کردند ،فیلمبرداری نمی شد ،این برنامه عالی روایت فتح ،یک بسیجی (ره)شهید آوینی آن حالتها (خودش درک کرده بود وبه قلم می آورد و چه قلم زیبایی هممی آورد یعنی یک قلم کم نظیری همبود قلم ایشان ،اینطور نبود که از همهکس بر بیاید این گونه قلم زدن اگر کسی با قلم ایشان آشنا بود .
ولی چراهمه را نمی توانست متأثر بکند چرا؟چون الان کسانی طرفدار اینها هستند که چون خودشان این حالتها را درک می کنند کمتر است کسانی که آن حالتها را درک نکرده باشند و بنشینند پای این بحث وپای این مقالات و صداها و نگاه کنند تا تبدیل شود ،نگاه پیدا کنند ،میل پیدا کنند چون سنخیتی نیست . اینکه می فرماید که بدانها دست نیافته باشیم یعنی احساسشان نکرده باشیم و دیگر دست یافته باشند ،اینطوری است . آنها ممکن است رسیده باشند، بعضی ها هم نرسیده باشند در ک هم نکرده باشند پس نمی شود خیلی از مکنونات و حالتهایی که به انسان دست می دهد در حالت لفظ بیاورد لفظ گنجایشش را ندارد چنانکه از بزرگی پرسیدند خود شما هم به این مسئله رسیده بودید که با چه زبانی بیان کند یعنی واقعاً نمی داند آدم چگونه بیان کند شما مثلاًامیر المومنین (ع)وقتی فرمود :وقتی خلخال ازپای زن یهودی در آورد ،فرمود اگر انسان دق کند جا دارد .
یعنی اینقدر فشار دارد حالاشما در بوسنی و هرزگوین ،کشورهای اسلامی دیگر نوامیس مسلمانان را که اینطور دارند به آنها تجاوز می کنند . آدم چگونه می تواند تبدیل کند به یک عالم مادی آنچیزی که در وجود آدم هست اگر انسان از نزدیک شاهدش باشد پس واقعاً بمیرد ، ما حالا می شنویم گاهی وقتها این مشغله حواس ما را آرام می کند ،نمی گذارد ما به آن پوچ احساس برسیم پیدا بکند والّا اگر جلوی ما این کار را انجام بدهند ما چه احساسی به ما دست میدهدما نمی توانیم کاری بکنیم ،نمی توانیم تبدیلش کنیم اصلاً چطوری می خواهیم تبدیلش کنیم .
مگر اینکه همان لحظه تازه اگر هم باشد ممکن نیست ،مگر اینکه شمشیری دستتان باشد قلّ وقمشان کنید . میگوییم قلم بشکند که نمی تواند تفسیر کند زبان الکی از آن هست که نمی تواند بیان کند چنانکه از بزرگی پرسیدند این سخنان را به چه روی گویی ،گفت آنچه در دل من وارد می شود اگر چه ماهنوز در عالم سر ومعنی سیری نکردهایم و به ارباب واسرار ومعانی سری نسپرده ایم و کار ما بدانجا نکشیده است که معانی راا دراک کنیم و در تعبیر و تعدّیها آن ناتوان بمانیم یعنی حالا زود است ما هم به نوبه خودمان هر کدام یک همچنین چیزهاییداریم ولی ایشان معانی بسیار عالی منظورشان است ولی اشارات در مورد الفاظ نمایید و شاید در مسیر دانش پژوهی ما بکار آید می خواهد بفرماید اصلاًقاعده وضع الفاظ ،لفظ ها چگونه وضع شدند الفاظی که به زمان هر قوم برای معانی درج شده است بدیهی است که تا کسی عالم به وضع نبوده باشد از شنیدن الفاظ به معانی آنها منتقد نمی شود پس این قردادش است .
شما زمانی می فهمید مثلاًمیکروفن یعنی این وسیله که قبلاًبا قرداد آنها آشنا باشید . مثلا می گویند ، کامپیوتر ،چاپگر اینچیزهایی که برای اطرافمان است. اگر قبلاً دیده باشید با وضع این الفاظ برای معانی بخضوص خودش آشنا باشد وقتی میشنوند منتقل می شود. اما اگر بلد نباشد نمی شود منتقل شود بلکه اصواتی میشنوند که امروز می گویند فلانی در فلان زبان درس خوانده است ،رشته تخصصاواین است که به فلان زبان فلان فرقه آشنایی دارد معنی این حرف این است که به وضع لغات آنها آگاهی یافته وزحمت کشیده است که تازه از حیث آگاهی به لغات و الفاظ آن قوم شاید در حد یکی از عوام آن قوم رشته تخصصی بدست آورده باشد . مثلاًالان ما خیلی راحت داریم فارسی صحبت می کنیم اما یک خارجی اگر بتواند نصف واین مقدار که ما داریم صحبت میکنیم صحبت کند در کشور خودش به او یک درجه علمی بالایی می دهند که مثلاًفارسی بلداست .
همانطور که الان از طرف ما کسی بلد باشد به اندازه یک بچه پنج ساله فرانسه حرف بزند می گویند که زبان بلد است اصلاً یک ناندانی می شود . البته فرا گرفتن زبان گروهی هنری است که در حد پسندیده است و کسی را زبان طنز و اعتراض برآن نیست ولی اگر زبان نردبانی برای عروج به معانی و معارفی که در زبان نوشته شده است گردد کمال است و به همین سبب زبانهاییاین چنینند شهرت جهانی و همگانی یافته اندچون زبان عربی وفرانسه
زبان عربی زبان کاملی ا ست آنقدر کامل است که خداوند زبان عقل معرفی می کند عربی را انا انزلنا قرآن عربیالعلکم تعقلون .
عربی نازل کردیم که شما توان تعقل داشته باشیم یعنی چه؟ یعنی اگر به زبانهای دیگر می آمد آنقدر که شما در زبانهای عربی قدرت تفکر و تعقل دارد در زبانهای دیگر تفکر و تعقل نمی توانید بکنید دانستن زبان عربی قوه عاقل انسان را قوی می کند یعنی به قول امروی قدرت مانور را بیشتر می کند که در میدان معقولات انسان دوران می کند . در زبان عربی واقعا هر کسی که خوانده توجه داشته باشد اینرا احساس می کند این اعتراف را نه تنها ما فارسی زبانها که عربی می دانیم میکنیم ، صاحبان زبانهای دیگر هم این اعتراف راکردند.
یکی دیگر از زبانهایی که این قدرت را دارد زبان فرانسه است که زبان پر پیچشی هم است . اکنون سخن ما در این است که وضع الفاظ برای همۀ معانی حداقل برای اکثر آنها از دیدگاه طبیعت است و رنگ ماده گرفته است چون الفاظ برای معانی که با آنها در کاریم و بدانها نیاز داریم وضع شده است . .ما با همسن وضع انس وعلاقه یافتهایم و از انتقال یافتن به معانی که در طول معانی مادی قرار گرفته اند در زحمت می افتیم و چه بسا براثر علاقه لفظ با معانی احوال واوصاف آن در قالب لفظ او معنی دیگر می دهیم . قطعه قطعه بخوانیم تا توضیح هم بدهیم . می فرماید کهوضع الفاظ یا اکثر شان از دیدگاه طبیعت صورت می گیردیعنی به هر حالما یک قالب مادی خوردیم ،حالااین قالب مادی می خواهیم از این امر معنوی خبر بدهیم یک لفظی را برای آنکه در عالم فوق ماده هست بسازیم . البته یک موقع است که ما لفظی را برای یک امر مادی می خواهیم بسازیم ،به این بگوییم نیست همه هم همین مقدار از آن میفهمند ما هم مشکلی نداریم .
من نمی دانم واقعاً برای این چه لفظی بیان کنیم مشکل این است ،مشکل اینجا نیست ،مشکل آنجااست ، که ما با معانی غیر مادی سر وکار داریم ،می فرماید قالب اینها از ذات طیبعت صورت می گیرد و رنگ ماده نگرفته چرا چون الفاظ برای معانی که با آنها در کاریم و بدانها نیاز داریم وضع شده است .
ما چیزهایی که با آنها ارتباط داریم و تماس داریم و علاقه داریم برای اینها وضع کردیم و غالب انسانها همانطور که قرآن گفته و مشهود است غالب انسان را مسائل معنوی ،مسائل معنوی و فوق مادیات سر وکار ندارد ،لذا خیلی هم به فکر نیستند که برای آن حقایق لفظی بسازند بیشتر آنچه که مردم هستند می آیند ارتباط که با مسائل مادی دارند برای همین اینها لفظ می گذارند ،لذا شما از نظر فرهنگی ، فرهنگهایی که به حیوانیت نزدیکترند جوامعی که به حیوانیت نزدیکتر است و فرهنگشان حیوانیت را بیشتر ترویج میکند اگر ادبیات آنها را نگاه کنید .
صحبت از معانی بالا می کنند ،اگر شما بخواهید یک زمانی به آنها تعلیم کنید مسائل معنوی را با مشکل زبان روبرو خواهیدشد ،نمی توانید چون معادل آنهایی که در زبان خودتان وجود دارد در زبان آنها وجود ندارد چون فرهنگشان این چیزها را رشد نداده و ما با همین وضع رشد یافتهایم از انتقال یافتن به معانی که در طول معانی ماده قرار گرفتن در زحمت می افتیم . در طول قرار گرفتیم یعنی چه ؟یعنی ما بعداز معانی مادی معانی چه قرار دارد ،معانی برزخی وبالاتر از آن . ما برای آنها درد سر می افتیم در زحمت میافتیم.که بخواهیم لفظ بیان کنیم.
ما همین مسائل مادی را می توانیماین کار را بکنیم . چه بسا براثر علاقه لفظ با معانی احوال اواوصاف آن معنی را در قالب لفظ او با معنی دیگر می دهیم و دیگر دچار اشتباه و حیرت می شویم تا چه رسد که الفاظ را از معانی این نشحۀ پوست دهیم و به نشحۀ دیگر ببریم نمی توانیم ، مثلاً شما همین مثال را عرض کنم که حالتی که شما از یک معنویت بیان کنیم حالتی که بیخودی می شود .واز خودش در میآید در حالت معنوی یا در حالات علمی ،ما دیگر لفظی نداریممی گوییم هست شده و نعشه شده و این نعشه گی و مستی را برای کجا به کار می بریم ،برای آنجا که که ما مخدر استعمال کرده مشروب خورده ولی خوب ،لفظ نداریم چکار می شود کرد چهبگوییم الان این غزل را دقت بفرمایید همهاش از لفظهایی که مادی است استفاده نموده:من طائر قدسی ام مرغ گلستان نیستم ،ولی خوب دقت کنید ،طائرمرغ هست . ولی که
هستمی لاهوتی ام زین می پرستان نیستم
میفهمد این چه ادراکی است مست می لاهوتی یعنی چه؟همین فعلاًاز کلمه مست بودن و می استفاده کردیم . اما اینها معانی مادی هستند ولی فعلاً برای آن حالات روحانی به استخدام در آمدهاند اینکه می فرماید :و چه بسا براثر علاقه با معنای احوال واوصاف آن معنی را که مستی باشد در غالب لفظ او (لفظ مستی) معنی دیگری میدهیم ، یعنی آن حالت بیخودی معنوی و دچار اشتباه و حیرت می شویم تا چه رسد که الفاظ را از معانی از نشحۀ کوچ دهیم وبه نشحۀ دیگر ببریم .میدانید که اشتراک الفاظ چقدر موجب اشتباه می شود . مثلا ًما خواب فلان شهید را دیدیم به او گفتیم توصیف کن برزخ ر آنجا را برای ما ،این جواب را به ما میدهد که شما الان فهمش را ندارید ، شما اصلاًانسی با معانی برزخی ندارید نرفتید ببینید که چه هست که الان من می خواهم به شما گزارش بدهم از آنجا چه می توانید بفهمید .
بعضی هاش اگر چشیدنی باشد ،شما می چشید ،مثلاً بفهمید که حوری آنجا چقدر زیباست . یک چیزی بتوانید نشان دهید ، میوۀآنجا چطور است مثلاً یک چیزی آنجا بخورانندولی بقیه چیزها را چکا رمی توانید بکنید . میدانید که اشتراک الفاظ چقدر موجب اشتباه می شود که رنگ معنایی به معنای انتقال می یابد و اشکال واعتراض پیش می آید ببینید چقدر تفاوت است میان معنی یک لفظ نیش و لفظ زنبور . یک زنبور نوش دارد وی کی زنبور نیش ، آن زنبور انگبین است و این زنبور زهر آگین .
در لغت عرب انگبین را عسل گویند و گزیدن را لسعدقت کنید ظرافت را ولسع مغلوب عسل است یعنی اگر عسل را از آن طرف بخوانید می شود چه؟ لسع . آن زنبور عسل است و این زنبور لسع که به کلی خلاف و معکوس و مغلوب آن است .
آنکجا واین کجا به قول ملّای رومی در اوایل دفتر اول مثنوی
هر دو گون زنبور خوردند از محل لیک شو زان نیش ودیگر عسل
البته این معانی باطن دیگر دارد
هر دو گون آهو گیاه خوردند و آب زین یکی سرگین شد و زان مشک ناب
این دو زنبور آمدند از یک چیز خوردند ،ولی یکی از آنها زهر درست کرد و یکی عسل درست کرد ،دوتا آهو آمدند از یک آب خورد اما یک سرگین میدهد بیرون یکی دیگر عطر ،عطر می آید بیرون . مشک را از ناف آهو میگیرند
هر دو می خوردن از یک آبخور آن یکی خالی و این پراز شکر
نیشکر را دیدید که آن یکی خالی و این پراز شکر ،نیشکر ،یکی پراز شکر است واقعاً وشکر تولید می کند نیهایی هم ما داریم که چه خالی هستند وهیچ چیز هم درآنها نیست .
صد هزاران اینچنین اشباح بین فرقشان هفتاد ساله راه نیست .
ونیزدر شیر گفته شده است
آن یکی شیراست اندر باده آن یکی شیر است اندر بادیه
حود باده وبایه را در نظر بگیرید
آن یکی شیر است کادم میخورد آن یکی شیر است کادم می خورد .
بقیه بحث بماند برای جلسه بعد
والحمدالله رب العالمین