ادامه درس91
درس 91 یک مقدمه ای داشت که جلسه ی گذشته خدمتتان عرض کردیم، این جلسه می پردازیم به نقل گفتار شیخ الرئیس (رحمة الله) در مورد این که انسان در ادراک خودش احتیاج به هیچ حدّ وسطی یا واسطه ای ندارد چون این بحث مسبوق به سابقه است من یک بار به عنوان یادآوری سابقۀ بحث را بگویم و جایگاه این را بگویم تا وقتی می خوانیم دیگر نقطۀ مبهمی نداشته باشد در بحث اتّحاد عاقل و معقول آن قسمت علوم حضوری، خدمتتان یکی از نکاتی که عرض شد در مورد انواع علوم حضوری علم نفس بود به خودش و دلایلی هم در همان سلسله مباحث اقامه شد این مسئله بحث بوده که آیا انسان خودش را، از قدیم بحث بوده شما همین جمله ای را هم که از مرحوم شیخ می خوانید این که شیخ با چه اهمیت و صلابتی این قلم را زده و کانه در یک مناظره و در یک بحث بوده که این را این طور فرمودند و شروع قضیه هم با وهم و تنبیه است در جلسه گذشته هم گفتم که وقتی با وهم شروع می شود یعنی کانّه یک پندار باطلی قبلاً وجود داشته حال شیخ می خواهد با اقامه برهان این پندار باطل را نفی کند در تاریخ فلسفۀ اسلامی این را ما در بیان و کلام شیخ می بینیم که بیش از هزار سال سابقه دارد در فلسفۀ غرب هم یک مرتبه این مسئله مطرح شده است ولی به انحراف کشیده شده توسط دکارت دکارت وقتی که باعث سر این بود که انسان شناخت دارد یعنی بحث سر توان شناخت انسان بود خوب می دانید که ایشان آمد، یک شکّ دستوری را اجرا کرد و شک کرد وگفت من برای این که به واقعیتّ حقیقت برسم می آیم نسبت به آن چه که تا به حال شنیدم، از دیگران، این را کنار می گذارم، بعد می آیم ببینم که آیا یک نقطۀ آغاز و شروعی دارد یا ندارد؟ به یک چیزی می توانم تکیه کنم که آن مبنای تفکّر من باشد که بگوئیم بله ما در شناخت چیزی را داریم و چیزی را می شناسیم، همان طور که ما خودمان در آغاز مباحث معرفت نفس نویسنده محترم آمدند فرض گرفتند که مخاطبین این کتاب و شاگردان این کتاب اعتقادی به هیچ موجودی ندارند با شک گرایی این را شروع کردند بعد از آن جا وقتی پایه های شک را زدند شروع کردند به ما گفتند که پس ما یک وجودی داریم، بحث از وجود شروع شد، دکارت هم می خواست این کار را کند طرح اوّلیه که به سرش خورده بود طرح خوبی بود یعنی این که من بیایم یک بار شک کنم نسبت به آن چه شنیدم بعد یک نقطه اتّکایی شروع کنم بگویم که این قضیۀ قطعی و یقینی است و من از این جا شروع می کنم و تفکّرات خودم را براساس آن پلّه و آن پایه و آن ستون آن جا استوار می کنم، همه چیزهایی که ایشان انکار کردند بعد گفتند که من یک چیز را نمی توانم شک کنم و آن که من در اندیشه هستم، اندیشه می کنم و چون اندیشه می کنم و خودم می بینم که دارم اندیشه می کنم، یعنی فکر می کنم پس وجود دارم پس هستم، یعنی از علم به اندیشه که یک فعل نفس است پی به اندیشه کننده که خودم هستم می برم و آن جمله که معروف شد و ماند، که من اندیشه می کنم پس هستم این ترجمۀ فرانسوی است و این که من اندیشه می کنم پس هستم این ماند یعنی آن پایۀ تفکّرات دکارت که بعداً براساس آن بقیّه چیزها را مبنا گذاشت و گفت که این ها هست و این چیزها وجود دارد، این را نمی شود شک کرد، این یقین است ، این چنین است، آن چنان است تا استدلال هایی که برای بحث های دیگر می کند بر پایۀ دین است که من اندیشه می کنم پس هستم یعنی فعلاً ما به یک وجود رسیدیم که آن وجود خودم است امّا علم به وجود خودم را از طریق اندیشۀ خودم به وجود آوردم ، که ما در بحث علم حضوری صحبت کردیم که ممکن نیست که یک چنین طریق استدلالی درست باشد یعنی غلط است یعنی ما علم به نفس را از طریق افعال او پیدا نمی کنیم بلکه علم به نفس اوّلین علم ماست یعنی قبل از این که ما به فعل نفس علم پیدا کنیم باید حتماً علم به خود نفس داشته باشیم یعنی بگوئیم نفس هست بعد سایر آثار نفس است اگر هم دقّت کرده باشید در تقسیم بندی علوم حضوری، آثار نفس را در درجۀ اول قرار ندادیم علم خود نفس به نفس را یعنی ادراک، اتّحاد ادراک و مُدرِک و مُدرَک را اوّلین و قوی ترین علم حضوری قرار دادیم و بعد سایر علوم حضوری از جمله علم نفس و آثار خودش را و به اعضاء و جوارح خودش را و به قوای خودش را در مراتب بعدی علوم حضوری قرار دادیم، که اتفاقاً آن جا نحوۀ استدلال دکارت هم از کلام شهید مطهری رحمة الله در همان روش رئالیسم خواندیم این بحث در همین جا به صورت مستقیم مطرح شده یعنی این درس 91 را نویسنده محترم اختصاص دادند به این که بگوئیم تکلیف این قضیه چیست؟ سابقۀ درس را هم ما قبلاً خواندیم که این بود که مرحوم ابن سینا ایشان آن برهان انسان پرنده را یا انسان معلّق را اقامه کردند فرض در برهان چیست؟ مفروضات برهان را دقت کنید که اگر متوجه نشوید این جا گرفتار خواهیم شد، فرض این بود که ما در آن جا یعنی این که داریم در آسمان معلق هستیم با آن شرایطی که ایشان فرمودند توجه ما به هیچ چیزی نیست، ارتباط را ایشان با آن شرایطی که گذاشتند با کل آثار وافعال انسان قطع کردند که مثلاً چشم چیزی را نبیند گوش صدایی را نشنود، یا هوا طوری متعادل باشد که انسان گرما و سرما و غیره را احساس نکند، انگشتان از یکدیگر باز باشد دست ها و پاها از یکدیگر باز باشند ارتباط انسان را با خودش گرفت یعنی با افعال آن گرفت، پس فرض مهم استدلال ابن سینا این است که ما در آن حالت توجه به هیچ یک از آثار و افعال خودمان نداریم، بعد ایشان می فرماید اگر انسان یک چنین حالتی را ادراک کند آن جا یک چیز را نمی تواند فراموش کند، به یک چیز فکر می کند، و یک چیز دارد و آن خودش است خودش به وجود خودش مشکل است، حال دقت کنید وَهمٌ و تنبیه، شاید بگویی من ذاتم را به وسطی که فعل من است اثبات می کنم وسط یعنی حدّ واسط، واسطۀ بین شناخت، پس واجب است که در فرض مذکور فعلی یا حرکتی یا جز آن ها برای خود اثبات کنی و حال این که در آن فرض اعتبار کرده ایم که تو را از این گونه امور برکنار داشته ایم، از این امور که توجّه به فعل و حرکت و جز این هاست، شما اصلاً آن را ندارید و با قطع نظر از فرض مذکور و به حسب اعم ، خواه در فرض مذکور و خواه در جز آن می گوید من الان در فرض مذکور دارم می گویم اما در غیر فرض مذکور هم، همین جایی که ما الان نشستیم بخواهیم بیاییم دربارۀ ادراک نفسمان نسبت به خودمان این مسئله را رعایت کنیم، این جاست که ما نسبت به دکارت انتقاد می کنیم، و اتفاقاً خود مرحوم ابن سینا همان استدلال دکارت را عیناً نقل می کند و همان موقع هم نغز را روی آن می زند که ما در روش رئالیسم خواندیم عین آن استدلالی که دکارد نقل کرده بود می گوید و بعد نغز به آن می زند، می گوید شما چه در صراط مذکور ، فرض مذکور که دستتان از هم باز بود و در آسمان هستی و چه در غیر فرض مذکور به صورت اعم اگر بخواهی در مورد فعلتان فکر کنید و از طریق فعلتان بیائید به خودتان برسید و بگوئید که پس من دارم فعلی انجام می دهم یعنی دارم اندیشه می کنم اندیشه هم فعل نفس است، اگر بخواهید این کار را بکنید با مسائلی روبه رو می شوید، با قطع نظر از فرض مذکور و به سبب اعم یعنی خواه در فرض مذکور و خواه در جزو آن فعلت را به طور فعل مطلق اثبات کنی واجب است که به دین فعل مطلق فاعل مطلق اثبات کنی نه فاعل خاصّی که ذات تو، به عینه است این را توضیح بدهم بعد بخوانم، شما اگر بگوئید که من کاری را دارم انجام می دهم، یعنی فاعل فعل خاصی که من هستم این کار را انجام می دهم فعل خاصّی را در نظر بگیرید و بگوئید که من این کار را دارم انجام می دهم، می بینم می شنوم می گویم می گریم و می خورم و از این چیزها می گوید به محض این که این فعل خاص را در نظر بگیرید چون قطعاً فعل، فاعل می خواهد باید فاعل خاصّی را هم برایش اثبات کنی، نمی توانید فعل خاصّی را ببینید امّا فاعل خاص را نبینید، فعل خاص، فاعل خاص، می خواهد امّا اگر فعل را به صورت اعم ببینی یعنی بگویی فعلی انجام شده، صرف نظر از فاعل، فعلی انجام شده است می گوید اگر فعل مطلق را درنظر بگیری فعل مطلق، فاعل مطلق نیاز دارد، کنایه از این که هر فعلی تکیه اش به فاعل است چه حالا این فعل مشخص می خواهد باشد چه می خواهد مشخص نباشد به هر حال احتیاج به فاعل دارد، می فرماید که اگر فعلت را به طور فعل مطلق اثبات کنی، بگویی حتماً این فعل انجام شده است، واجب است که به این فعل مطلق، فاعل مطلق اثبات کنی نه فاعل خاصّی که ذات تو، به عینه است، و اگر فعلت را اثبات کرده ای که فعل توست پس ذاتت را به فعل خود اثبات نکرده ای، بلکه ذات تو، جزیی از مفهوم فعل تو، از آن حیث که فعل توست می باشد، مرحوم ابن سینا می گوید که اگر شما به محض این که آمدید فعل خودت را اثبات کنی نمی توانی بگویی که من این فعل را انجام می دهم پس هستم و وجود دارم، می گویم وقتی تو می گویی من این کار را انجام می دهم، توی آن ضمیر دم، ما قبلاً بحث کردیم مرحوم مطهّری هم که خیلی بحث کرد که شما می گوئید من می اندیشم خود دکارد هم اگر دقت کند قلش می گوید من، یعنی یک (من) هست که می اندیشد، اندیشه تکیه گاه می خواهد، اندیشه کننده اش کیست؟ شما وقتی می گویی من می اندیشم، پس هستم، می اندیشم ضمیر(ام) دارد و قبلش هم می گوئید (من) حالا من را هم که نگوئید، می اندیشم بالاخره ضمیر دارد می فرماید که تو نمی توانی هر کاری کنی نمی توانی به وسیلۀ فعل خودت نمی توانی ذات خودت را اثبات کنی، اثبات شدنی نیست. چون فعل همیشه فاعل می خواهد و مقدم بر فعل همیشه فاعل است، لذا می فرماید که اگر فعلت را اثبات کرده ای که فعل توست پس ذاتت را به فعل خود اثبات نکرده ای چون ذات به فعل اثبات کردنی نیست تقدم بر فعل دارد، بلکه ذات تو جزئی از مفهوم فعل توست از آن حیث که فعل توست، می باشد. نمی گوید جزئی از فعل توست می فرماید که جزئی از مفهوم فعل توست یعنی به محض این که به ذهن انسان فعل خودش خطور کند حتماً فعل را ملازم با فاعل ادراک می کند پس آن جزء که ذات توست پیش از فعل در فهم اثبات شده است قبل از این که فعل را بخواهی اثبات کنی در فهم خودت، کنندۀ کار آمده است ، و لااقل این که می گوید اگر هم پیش ما قائل نشدیم و خیلی هم تخفیف بدهیم بگوئیم که فاعل مقدم بر فعل نیست، حداقلش این است که همزمان با هم هستند، ولا اقل این که آن جزء که ذات توست با آن فعل باشد مَعَ او باشد مَعَ او باشد یعنی همراه او باشد نه این که به واسطۀ فعل اثبات شده باشد، چون اگر به واسطۀ فعل اثبات کنیم فاعل متأخر می شود پس ذات تو مثبت است مثبت یعنی ثابت شده است نه به فعل ذات تو اثبات شده و اثبتا هم کردی که هست امّا اثباتت به طریق فعل تو نبوده است منظور این است که واسطه ای به نام فعل نمی تواند ثابت کنندۀ فاعل باشد، در کجا واسطه ای به نام فعل نمی تواند اثبات کنندۀ فاعل باشد؟ در جایی که ما اتحاد مدرِک و مدرَک و ادراک داریم یعنی یک نفر بخواهد این را در مورد خودش ادراک کند و گرنه شما در خارج فعل را می بینید بعد از طریق فعل پی به فاعل می برید در برهان (اِن) و (لِم) یکی از آن ها پی بردن معلول به علت است یعنی از فعل به فاعل، از اثر به مؤثر، این عیبی ندارد این جا در ادراک خودمان این مسئله گیر دارد، این را دقت کنید که بعد دچار مغلطه نشوید و هم در این فصل سؤالی پیش می آید و آن این که انسان به واسطۀ فعل نفس وجود نفس را ادراک کند، تنبیه. این جا خلاصه کرده است وهممان در این فصل این بوده که انسان به واسطۀ فعل نفس وجود نفس را اثبات کند تنبیه هم آن است که اثبات نفس، خود را به واسطه فعلی نفس محال است یعنی نمی تواند این کار را بکند خواجه طوسی در شرح این بحث گوید اثبات اشیاعی که وجود آن ها مخفی است گاهی به علل آن هاست چنان چه در برهان لِم. یعنی اول علت را ادراک می کنیم بعد می آییم به سراغ معلول این را برهان لِم می گویند، نمونۀ بارز را که اگر بخواهیم این را اثبات کنیم باید سراغ معرفت نفس بیاییم، نفس خودمان، همین طور است ما در ادراک نفس از همین برهان لِم استفاده کردیم اول خودمان را ثابت می کنیم بعد افعال را، اول نفس بعد افعال و گاهی به معلولات آن هاست یعنی از معلول به علت می آییم چنان که در دلیل یعنی برهان همین برهان منطقی که ما داریم می خوانیم، و، وهم البته برهان نه به معنای برهان مقابل لِم باشد شما خودتان تقسیم می شود به برهان لِم و برهان اِم،و ، وهم انسان به سوی اثبات ذاتش و به علل آن نمی رود چه وجود ذاتش برای آن اظهر از وجود علل آن است پس اگر وهم در راه اثبات ذاتش برود شاید به معلولاتش که افعال و آثار اوست برود چه این که، اکثر قوا، به افعال و آثار آن ها اثبات می شود و شیخ این وهم را به دو جهت ابطال کرده است. این که این را می فرماید به خاطر این است که ما یاد بگیریم این را، متوجه شویم از نظر روان شناسی در مورد خداوند تبارک و تعالی همین قضیه صادق است در مورد خیلی از چیزهای دیگر هم صادق است، در مورد ادراک وجود هم همین طور است در مورد چیزهای دیگر هم همین طور و آن ایناست که چیزی که همیشه اظهراست به خاطر ظهورش غایب می شود، یعنی انسان یادش می رود و توجهی به آن نمی کند که اگر خیلی یک چیزی روشن باشد و همیشه ظاهر باشد و همیشه با انسان مأنوس باشد انسان فراموش می کند چه نعمت باشد، در روایت داریم که انسان نعمت ها را قدرش را نمی داند مگر این که از دست بدهد ، بعد یک مثالی می دهند از این سخنان که شما مثلاً فرضاً این شصت را نداشته باشید بخواهید دکمۀ لباستان را ببندید انگشت شصت نداشته باشید حالا می بینید که چه مشکلی است؟ بعد می بینید که چقدر این انگشت برای شما ارزش دارد، در نعمت هم همین طور است، در ادراک خداوند تبارک و تعالی، در وجود و در ادراک خیلی از مسائل کلی در کلیات، در ادراک نفس و معرفت خود نفس این مسئله هست می فرماید که اگر بخواهیم به صورت جدی نگاه کنیم که به خاطر این که خواجه می فرماید: وجود ذاتش برایش اظهر از وجود علل آن است دنبال این است که به سراغ علل نمی رود اما ممکن است این جوری شود برای کسانی که این توان فکری را ندارند یعنی ورزیدگی ندارند پس اگر وهم در راه اثبات ذاتش برود شاید که به معلولاتش که افعال و آثار است برود، یعنی دنبال این برود برای همین خیلی مغالطه است علت این که همه به این نتیجه نمی رسند همین است که به طور طبیعی مردم عادت کردند این طوری مثلاً بگوئید که حالا بیا خودت را ثبات کن می گوید آن کسی که در وجود خودش هم شک کرده بود می گوید که من هنوز هم که شک دارم که خودم هستم برای همین است که دنبال خودش در آثار افعال می گردد که ببینیم که ما هستیم، آیا از ما اثری هست و از ما اثری سرمی زند یا نمی زند، یا مسائل دیگر هم همین طور به دنبال این چیزها می رود، بعد علّتش را هم می فرماید که علتش این است که انسان این جوری عادت کرده است اکثر قوا به افعال و آثارآن ها اثبات می شود و این وهم را به و جهت ابطال کرده است 1. وجه خاص به همین موضع است که انسان در فرض مذکور آمده وجه خاص را در کجا رد کرده است؟ در انسان معلّق، غافل از افعال خود بوده یعنی فرض گرفتیم که در حالت این که انسان معلق در فضاست غافل از افعال است پس وقتی غافل از افعال خود بوده به افعال خودش هیچ فکری نمی کند، با این که ادراک ذات خود می کرده یعنی غافل بوده اما ادراک ذات می کرده پس ادراک ذات مقدم بر افعال بوده است و یک وجه آن و آن این که فعل اصلاً کلاً اگر ما بخواهیم در آن فضا اصلاً نباشیم همین که الان این جا نشستیم بحث کنیم بگوئیم که ما می خواهیم از طریق فعل ، نفس را بشناسیم می گوید خیلی خوب حالا فعل این گونه است که اگر اخذ شود یعنی مورد توجه قرار گیرد از آن حیث که فعلی است بدون اختصاص یافتن به فاعلش این چنین فعل دلالت بر فاعل نامعین دلالت می کند بر فاعلی نامعیّن و ممکن نیست که انسان استدلال کند که فعل نامعیّن بر فاعل معیّن که ذات اوست. یعنی بگوئیم کاری است که شده است من نمی دانم این چه فعلی است کاری است که شده است ولی می دانم که من کرده ام، انسان به هر حال وقتی می خواهد بگوید من کار کردم، می داند که چه کاری کرده است به فعل نامعین به فاعل معین استدلال نمی کند یعنی می خواهد راه را تنگ کند یعنی ما را کانالیزه کند و برساند ما را به آن نکته که شما هر وقت می خواهید راجع به فعلتان صحبت کنید می فهمید که چه کار کردید، که این یکی از اقسام علوم حضوری بود که انسان به افعال و قوای خودش علم دارد و اگر اخذ شود از آن حیث که فاعل معین است پس فاعل معین پیش از فعل معلوم است لااقل این که با اوست، یعنی با او معلوم است نه پیش از او، پس امکان ندارد که به چنین فعل استدلال بر فاعل معین که ذات اوست بشود و کوتاه سخن این که استدلال به فعل بر فاعل استدلال ناقص است یعنی اگر ما بخواهیم به وسیلۀ فعل به فاعل برسیم استدلال به فعل بر فاعل استدلال ناقص است که به معرفت ذات فاعل که چنین فاعلی است نمی کشاند پس اثبات انسان، نفس خود را به واسطۀ فعل نفس محال است، حالا در مورد بعضی از مفرّدات این استدلال توضیحاتی فرمودند، این بود گفتار خواجه در شرح متن گفتار شیخ و آن که در مقابل برهان لِم گفت چنان چه در ردیف صفحۀ قبل را نگاه کنید در صفحه قبل فرمود که اثبات اشیائی که وجود آن ها مخفی است گاهی به علل آن هاست چنان چه در برهان لِم و گاهی به معلولات آن هاست چنان چه در دلیل می خواهد منظوراز دلیل را بگوید یعنی که بر برهان اِن دلیل نیز، اطلاق می شود. پس دو برهان اِن و لِم داریم که به برهان اِن دلیل هم می گویند خود دلیل از کلمۀ (د) می آید یعنی راهنما یعنی از این راهنما می شود به مسطر و منشر، راهنما این گونه است که دنبال اصل می گردد و کلام او که استدلال به فعل بر فاعل استدلال ناقص است کلامی کامل است یعنی این حرفی که زده کلام کاملی گفته است، فیلسوف بزرگ ملاهادی سبزواری در لعالی منتظمه در منطق (منظومه) گوید بُرهانُنا بِلِمِّ وَالإِنِ قُسِم عِلمٌ مِنَ العِلَّتِ بِالمَعلولِ لِم تا آخر. حالا ایشان ترجمه کردند ترجمۀ دو بیت اول به فارسی چنین است یک بحث منطقی است که می خواهد تقسیم برهان را بگوید که ما انشاء الله در مبحث حجّت به آن می رسیم حالا خود ایشان هم این شعر را به فارسی در این جا آوردند که برهان ما قسمت ها شده بر اِن و لِم علمی که از علت به معلول است لِم. یعنی اگر ما علممان از علّت به سمت معلول رفت به این برهان و علم ها می گویند لِم. و عکس آن اِن است و لِم اسبق از او است اسبق از او است یعنی برهان لِم سبقت دارد از آن ، وهم به اعطای یقین اوسق از اوست، یعنی اگر انسان بتواند از طریق علت سراغ معلول برود این از جهت ایجاد یقین اوسق از برهان اِن است در برهان اِن ما مشکلاتی داریم که در بحث حجّت عرض می کنم اگر به تاریخ علم کسی دقت کند متوجه می شود که انسان ها مشکلات زیادی داشتند الان هم شما نگاه کنید می بینید که کسانی که خواستند اثبات خداوند را بکنند غیر از طریق معرفت نفس و غیر از طریق این برهان های لِمی یک دانشمند چیزی را دلیل می آورد برای اثبات وجود خدا، یک دانشمند هم دلیل می آورد بر ردّ خدا، این مشکلات در برهان اِن است، ولی در برهان لِم این نیست، این مشکل را ما نداریم، مثل همین اثبات خودمان یعنی اثبات افعالمان از طریق ذات خودمان این را ما نمی توانیم شک کنیم علتش هم این است که آن جا شما یک نحوه حضور دارید یک نحوه شهود دارید، پس خلاصۀ این درس این شده است که مسائل که در دعای عرفه حضرت سیدالشهدا داریم که بِکَ عَرَفتُک من به واسطۀ این اشیاء تو را نشناختم به واسطۀ خودت، خودت را شناختم پس خلاصۀ این درس این شده است که مسائل می پرسد به طریق برهان اِن از آثار و افعال نفس اثبات نفس می کنیم، و شیخ این سؤال را به وهم، هم تنبیه کرده است و در تنبیه آن را تضعیف کرده است تضعیف یعنی تحقیر یعنی این وهم است، یک خیال است که باطل می باشد که شما می خواهید از طریق فعل نفس، نفس را اثبات کنی این خیال است جلوتر از آن خود نفس اثبات شده است، دیدن مسئله فطری است یعنی همۀ انسان ها در این مطلب شریک هستند، ولی برای کسانی که ذهنشان کار نمی کند یعنی نمی توانند منتقل شوند، خوب به خودشان، و قوۀ تعقّلشان کمتر کار می کنند پسندیده ترین و راحت ترین برهان برهان اِن هست یعنی از معلول به علّت ببرد لذا آن جا هم که می خواستیم وجود را اثبات کنیم از برهان لِم استفاده نکردیم، در اوایل کتاب خود نویسنده محترم گفتند که وجود منشأ آثار است و آن وقت که می خواستند شرافت موجودات و کمالاتشان را بیان کنند از برهان اِن آمدند این برای این است که ما از نظر روان شناسی رعایت کنیم که مخاطب ما کیست؟ اگر مخاطب را بلافاصله ببری در برهان لِم ممکن است که اصلاً نتواند بکشد چون تجرید اصلاً کندن از خیال و وهم و مادّه کار هر کسی نیست، که بخواهی یک دفعه او را بکنی و یک مرتبه او را به مقام فوق وهم و خیال ببری و بگویی که این را ادراک کن، خودت جلوتر از وَهمَت نیستی خودت، خودت را ادراک کن، برای او سخت است، ولی در اوایل کتاب وقتی می خواستیم پایۀ سوفیسم و شکایت را بزنیم از برهان اِن استفاده کردیم، چند جلسۀ اول در موردآثار بود که ما آثار را می بینیم پس این ها وجود دارند اصلاً اثبات وجود را ما از آثار وجود کردیم، اما این جا که ما آمدیم به قول خودشان توضیح دادند دربارۀ روح انسان و تکلم توضیح دادند که ما الان یک کمی جان گرفتیم در درس 91، که حالا که جان گرفتیم می توانیم یواش یواش، مزه ای از برهان لِم را هم بچشیم که در فرض مذکور که انسان را معلق در هوای طَلق، هوای طلق یعنی هوای مطلق و آزاد از هر نوع عاملی انسانی را متوجه خودش کند و چنین و چنان اعتبار کردیم در آن صورت فعلی و اثری نبود و از هرگونه افعال و آثارش برکنار بود و در غیر فرض مذکور آیا به فعل عامل، اثبات نفس خود می کنیم یا به فعل خاصّی، اگر به فعل عام باشد، فعل عام حاکی از فاعل عام است یعنی فعل مطلق، فاعل مطلق را اثبات می کند نه فاعل خاصی را که نفس تو باشد و اگر به فعل خاصی اثبات می کنیم آن گاه فعل خاص است که به نفس تو انتساب یابد و اضافه گردد و در این صورت مصادره بر مطلوب لازم آید، که دور باطل است چه در صورتی فعل خاص می شود که اضافه به ذات تو یعنی نفس تو گردد پس ذات تو در دلیل اخذ شده است و حال این که می خواهی از دلیل اثبات نفس خود کنی؟ این که می گوید مصادره بر مطلوب یعنی این که وقتی شما می گویی من می اندیشم پس هستم اول طرف باید بگوید که من هست که قوۀ اندیشیدن دارد پس من هستم خوب شما من را که از اول اثبات کردی یعنی آمدی دور زدی، یعنی اول من ثابت شده پس فعل تو به طور فطری و طبیعی ثابت شده بعد دوباره آمدی سراغ من، می گویی این مصادره مطلوب است، اول خود نفس است بعد فعل است دیگر تمام شد، این اثبات در این درس 4 بار گفته شد یک بار خودم خدمتتان عرض کردم یک بار ابن سینا فرمودند، یک بار شرح خواجه را خواندیم و یک بار هم گفتار مؤلف حفظ الله تعالی را خواندیم چهار بار ذکر شد که خوب یادتان بماند این هم حُسن قلم ایشان است که این طور با ظرافت بیان کردند به طروی که تکرارش ملال آور نباشد و بتواند مطلب را خوب جا اندازد، ببینیم که دانشمندان حقیقی انسان ساز چه موشکافی ها در راه آشنا کردن انسان ها به مسیر تکاملی و ارتقاء و اعتلاء روحی شان کرده اند تا خوابیدگان را بیدار کنند و آنان را به غرض و غایت نهائی شان که انسان شدن است برسانند و چنان چه پی در پی تذکّر داده ایم انسان که خدا نشناخت از همۀ سعادت ها انسان محروم می ماند به زندگانی حیوانی خود خو می کند و الفت می یابد. چه مرحوم خواجه و چه ابن سینا و قبل از آن چه گنجینه هایی برای اسلام بودند در آن زمان. خیلی ها ممکن است فکر کنند که این ها برای هزار سال پیش بودند و الان که افرادی فلسفه می خوانند و علوم دیگر می خوانند بیشتر از آن ها می فهمند در این عصر، اما نه هنوز هم کسانی که می خواهند فلسفه بخوانند و این جور معارف را آشنا شوند باید بنشینند سر کلاس شیخ، و هنوز هم از آن ها استفاده کنند، از آثار هزار سال پیش استفاده کنند تا بتوانند رشد کنند، نابغه این گونه هست که می درخشد در طول زمان، نکتۀ دیگر که از لحاظ اخلاقی ایشان توضیح می دهند می فرمایند که انسان که خدا نشناخت از همۀ سعادت ها ی انسانی محروم می ماند و به زندگانی حیوانی خو می کند و الفت می یابد این را دقت کنید یکی شناخت انسان را می فرماید که می فرماید حظّ و لذ انسانی، اگر ما خودمان را به این نشناسیم که ما انسانیم و انسان کمالاتی فوق کمالات حیوانی دارد اگر این را نشناسیم محال است قطعاً محال است که ما بتوانیم یک حظّ و لذ انسانی داشته باشیم و به یک لذت انسانی نائل شویم، حیات انسانی داشته باشیم، هرگز نمی توانیم، اگر کی بخواهد وارد وادی انسانیت شود، بهره ای از حیات انسانی ببرد باید آن شناخت انسان را بداند یعنی انسان را بشناسد، انسان یعنی شأن نفس انسانی خودش را بشناسد، تا این حد شأن حیوانی اگر شأن حیوانی را در نظر بگیرید زندگی اجتماعی، اقتصاد، معاملات، مسکن، ازدواج، تشکیل سازمان های اجتماعی، حتی حکومت حتی مسائل عاطفی مسائل رعایت حقوق بشر، کمک به زیر دست کمک به همنوع این ها همه کمالات حیوانی است که قبلاً صحبت کردیم این ها که حیطۀ کمالات انسانی نیست خیلی ها هستند با همین ارزش ها که البته خوب هم هستند و بد نیستند زندگی می کنند خوب هست اما این حد انسان نیست، یعنی 30 – 20 سال جوانی و عمرم را که در آخرت آن مسئول هستم بگذارم بروم و خدمت به خلق کنم، کار خوبی است اما خدمت به خلق حد کمالات انسانی نیست، خوب حیوانات هم خدمت به خلق می کنند حیوانات هم در حد خودشان کمک به همنوعشان می کنند کمک به همنوع لازم است اما کافی نیست حیات بشر چیز دیگری است، حیات بشری مطلقاً چیزی است که دین به عهده اش هست، یعنی فقط اگر کسی بخواهد وارد حیطۀ انسانی شود بدون دین امکان ندارد، یعنی شما یک بی دین را نمی توانید پیدا کنید که این وارد حیات انسانی شده باشد متدینین واقعی هستند که حیات انسانی را ادراک می کنند انسان تا دین نداشته باشد، اهل دین نباشد، نمی تواند به حیات انسانی برسد قرآن هم همین حقیقت را خیلی زیبا بیان می کند در سورۀ مبارکه انفال می فرماید إستَجیبُوا لِلّه وَ لِرَسُول إذا دَعاکُم لِما یُحییکُم، اجابت کنید خدا و رسول را هنگامی که شما را دعوت می کنند به چیزی که آن چیز به شما حیات می دهد، و اگر این حیات یعنی حیاتی که غیر از حیات حیوانی است چون شرطش اجابت است آن هایی که اجابت نمی کنند. اهل اجابت نیستند اهل آن حیات هم نیستند حیات دیگری دارند، زنده هستند و حیات دارند اما حیات حیوانی دارند، حیات گیاهی دارند، اما حیاتی که قرآن برایش ذکر کرده است حَیاتاً طَیِبة که خود قرآن گفته است که آن حیات طیبه یا حیات انسانی یا این که ایشان که می فرماید سعادت ها و حظّ و لذ انسان را می داند فقط در سایۀ دین به دست می آید، اگر اجابت نکنید آن حیات را هم پیدا نخواهید کرد یا اگر بخواهید آن حیات را پیدا کنید باید اجابت کنید خدا و رسولش را، کسانی که مطیع هستند به میزانی که تعبد در انسان هست، انسان از حیات انسانی برخوردار است به هر میزان که مقاومت هست محرومیّت هم هست، به هر میزان که در مقابل اوامر الهی مقاومت باشد محرومیت است حالا این مقاومت هم که من عرض می کنم در غالب های مختلف ظهور می کند گاهی اوقات مقاومت مثل آمریکا و صدام هست و این جوری در مقابل اوامر الهی مقاومت دارد، گاهی اوقات مقاومت در مقابل اوامر الهی در غالب صورت های مقدس انجام می شود یعنی افراد مسلم می شوند به صورت های مقدس به علم به فلسفه و به حکمت و علوم انسانی حتی، که راه مقابله با تدین و اوامر و نواهی الهی را یاد بگیرند و یاد بدهند، این هم خیلی مسئله است و خیلی هم ظریف است، یعنی پناه بردن به صور مقدس برای این که مقدسات را انجام ندهیم، این هم خودش یک دنیایی است به هر حال آن جا که مقاومت هست، محرومیت از حیات هم هست، به میزانی که مقاومت هست در مقابل خداوند محرومیت از حیات هست، ما دین را در هر پوشاک و کوشک و زینت و زیور باشند از مسیر انسانی منحرف اند چون خودشان را فراموش کرده اند خودشان یعنی نفس برای را، و چنان در فراموشخانۀ مادّه به سر می برند که از مُفیض علوم و واحد صور و مخرج نفس مفیض یعنی فیض دهنده، و واحد بخشندۀ صور و مخرج نفس از نقص به کمال یک باره غافل شده اند و از میل به سعادت بازمانده اند و هیچ نمی اندیشند که این همه بزرگان اندیشمند و نوابغ به نام دهی، و مردم متبحر در علوم و فنون و صنایع و این همه فلاسفه نامور و رجال علمی شناخته شده در جهان ها و قرن ها چه دیده اند و چه فهمیده اند و چه یافته اند و چه چشیده اند و چه می خواهند که آن همه سوز و گداز رومی دارند و سرودهای دلنشین در وصل و هجران به زبان های گوناگون می سُرایند که امیدوارم کم کم به راه و روش ان ها آشنا شویم و به اسرار نهایی آن ها آگاه. خیلی جای شگفت است که مردکی به فکر نهالی که کاشته است می باشد، و آن را می پاید تا به کمال برسد و میوه دهد و از این و آن دربارۀ پرورش او می پرسد امّا به فکر خویش نیست، که کیست؟ و انسان را ترکیبی ماشینی می داند که چون پیچ و مهره هایش از هم گسیخته باشد دیگر چیزی از او باقی و برقرار نیست و انسان همین ترکیب صناعی و اعتباری است و بس. بپوشد تا بخورد و بخوابد و بپوشد و بنوشد و بجوشد تا بهوشد و او را نه دیگر آغازی است و نه انجامی و نه حلالی و نه حرامی و نه هدف و غایتی و نه جزاء و آخرتی و نه سعادت و شقاوتی، ببین تفاوت وحی از کجاست تا کجا انسانی آن شود و انسانی این که چه می خواهد و چنین می نالد، سینه خواهم شرحه شرحه از فراق، تا بگویم شرح درد اشتیاق، هر کسی کو دور ماند از اصل خویش، باز جوید روزگار وصل خویش، تا چه رسد به انسان هایی که فراتر از این کَسَند.
درس 92 بحث بسیار مهمی است که من توضیحاتی در چند جلسۀ گذشته در بحث معاد دادم و دوستان هم بودند، آن دو سه مطلبی را که دربارۀ معاد خدمتتان عرض کردیم خیلی کمک می کند به فهم درس 92، به صورت عمیقش همینطوری هم می شود ولی اگر کسی بخواهد به باطن درس 92 راه پیدا کند آن توضیحات درس معاد برایش مفید خواهد بود.