از درس نود قطعهی مانده بود در مورد اینکه ما برای اینکه علم حضوری داشته باشیم واتحاد عقل و عاقل و معقول تکمیل شود و اصلاً بوجود بیاید باید ماده نداشته باشد. صحبت کردیم که آنجایی که ماده نیست وجود جمعی ممکن است و آنجایی که ماده است.غیبت است و ادراک علم حضوری ممکن نیست. معلم ثانی ابونصر فارابی را در مدینه فاضله درهمین بحث که داریم سخنی است که به اختصار نقل به ترجمه میکنیم تا موجب مزید بصیرت گردد. مرحوم فارابی چه فرموده: آنچه صورت شئی را مانع است که عقل و عاقل بالفعل گردد مادهای است که شئی مذکور که در آن موجود است. چون گفتیم هر شئی عبارت است از یک ماده دارد، یک صورت دارد. آن صورتی که الان نزد ماست صورت مجرد است. مثلاً از آن ماده یک صورت کجرد است نزد ما صورت ماده که مندارد نزد ما، یک صورت مخیل دارد حداقلش این است صورت متخیل که مجرد برزخی است، تجرد برزخی دارد، از این جهت که شکل و اندازه دارد ولی ماده ندارد، ولی به هر حال ماده نیست، ماده ای است که شئی مذکور در آن موجود است. پس هر گاهی شئی در وجود خود محتاج به ماده نباشد به جوهر خود، عقل بالفعل است. یعنی ما چه کار کردیم؟ مجردش کردیم. عقل بالفعل است. مثل خودمان، خودمان وقتی ما نیاز ماده نداریم الان خودمان یعنی چه؟ نفس ما، ذات ما، نیاز به ماده نداریم، مستقل هستیم چون قبلاً در جلسات قبل اثبات کردیم که نفس مستقل از بدن میتواند کار کند و باشد و احتیاج به بدن ندارد. در حیات مادی است که محتاج به بدن است. پس هر گاه شئی در وجود خود محتاج به ماده نباشد به جوهر خود، عقل بالفعل استو و همچنین مانع شئی از معقول بالفعل گردیدن همان ماده است. حالا شما می خواهید این را تعقل کنید. و معقول شود برای شما. مشکل این چه هست الان؟ اینکه مادهای است؟ اگر صورتش را بتوانید انتزاع بکنید، ینی تجردش کردید، میشود چه؟ می شود برای شما معقول، خودتان هم همین طور. ودتان وقتی ماده نداشته باشید، می خواهید خودتان خودتان را تعقل کنید می شوید معقول دیگر و همچنین مانع شئی از معقول بالفعل گردیدن همان ماده است. لذا موجود مجرد قائم به ذات خود در اینکه باید عقل و معقول بوده باشد، نیاز به ذاتی دیگر ندارد، بلکه ذات خویش عقل و عاقل و معقول بالفعل است. پس اگر یک موجودی ما پیدا کردیم که به ماده نیاز نداشت و خودش هم قائم به ذات بوده مثل نفس انسان کافی است برای اینکه خودش عقل باشد، عاقل باشدو معقول باشد، اثبات این را در جلسات گذشته زیاد داشتیم و اینها تکرار است برای محکم و مستقر شدن.
درس نود و یکم
روح انسانی را حاکم و حکم جمیع ادراکات حواس شناخته ایم. یعنی که حکم می کند در مورد ادراکات حواس؟ روح. و آن را همواره آگاه به ذات خود و مدرک ذاتش به نفس ذاتش دانستیم و آن را گوهری عادی از ماده و احکام آن و باقی به بقای جاودانی تحصیل کرده ایم و او را مدرک کلیات صرفه و عقلیات محضه بدست آوردیم و به منشا و اصل حیات بدن او پی بردیم و به آغاز و انجام آن که مسیر تکاملی او است، ابتدای حدودش جسمانی تا تجرد ذاتی و بقای روحانی آن است آگاه شدیم، در مورد جسمانیت و روح، به جای خودش ثابت شده که، «جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء» است. این یعنی؟ مقداری مطالعه کنیم در این باره آسان می شود ادراک این قضیه که روح جسمانیة الحدوث است و روحانیة البقاء. روح که می گوییم یعنی همان نفس، نغس ناطقه بشری داستان از این قرار است که ما آنطور که قرآن هم میفرماید و به جایگاه خودش ثابت شده، بشر وقتی نطفه بسته میشود در چهار ماهگی روح تعلق می گیرد، این را هم علم ثابت کرده و هم دین این را می فرماید. نفس تعلق می کیرد به جسم بشر، در رحم مادر. یعنی آن نفخه تعلق می گیرد، جنین در رحم مادر چه حکمی دارد؟ به محض اینکه روح به آن تعلق می گیرد شروع می کند به حرکت کردن حرکت های غیر ارادی بعد یواش یواش به مرور زمان حرکت های ارادی هم در رحم انجام میدهد. مثلاً سردش شود خودش را جمع کند یا اگر بخواهید دستی بزند دستش را می کشد و حساسیت نشان می دهد، به هر وسیله ای حرکت به شکم مادر ایجاد کرد، میبینید که عکس العمل نشان میدهد. مثل اینکه به دست ما سوزن بزنند دستمان را می کشیم، در رحم جنین این حالت را پیدا کرده که این ادراکات را دارد و حساسیت نشان می دهد در مورد این تا بعد که متولد می شود. آن تعلق گرفته اما وقتی تعلق گرفته این طرف ها چه داریم. ما این طرف یک نبات داریم انسان تا آن مرحله حیات نباتی دارد، نغس تعلق گرفته، قابلیت این در حد همین حیات نباتی است دقت بفرمایید. نفس تعلق گرفته، قابلیت این در حد حیات نباتی است. قبلاً که اصلاً ماده بوده یعنی یک جنینی، یک نطفه بوده رشد کرده و کرده، به جایی رسیده به قابلیتی رسیده که در مسیر تکاملی خودش استعداد و استحقاق و لیاقت تعلق نفس را پیدا کرده، این مرحله که نفس تعلق پیدا کرده به جسم می گویند جسمانیة الحدوث. جسمانیة الجدوث به معنای این نیست که جسم در نهایت روح شده بلکه به این معناست که جسم در نهایت به نقطه ای رسیده که قابلیت اتخاذ روح را پیدا کرده. بعد رو کلمه جسمانی دقت کنید. جسمانی ما یک جسم داریم، یک جسمانی داریم. جسم یعنی همین ماده ای که ما دریم. اما جسمانی به معنای اینکه جسم هست نیست. جسمانی یعنی خصوصیات جسمانی را داشتن اما جسم بودن معنا نمی دهد. نفس تعلق گرفته به یک جسم که این جسم الان در مرحله حیات نباتی است به مرور که این نفس که این جسمی که نفس به آن تعلق گرفته رشد می کند، به مرحله ای می رسد که دارای حرکت های ارادی نیست. یعنی چه؟ وقتی حرکت ارادی میشود. یعنی آنچه که پشت پرده است و به این تعلق گرفته به واسطه پیدا کردن قابلیت بیشتر چیز بیشتری را اتخاذ کرده. سهم بیشتری را از آن نفسی که پشت پرده است گرفته. بعد که متولد می شود، خوب چشم باز می کند. اشیاء را می بیند و شروع می کند به دیدن و شنیدن و خوردن. به هر میزانی که این رشد می کند از آن نفس یعنی تعلقش به آن نفس بیشتر می شود. تا آنجایی که حیات، می آید و ذهن تشکیل می دهد بعد که ذهن تشکیل میدهد شروع می کند به تجرید کردن، کلیات ساختم. فکر، استدلال، برهان، منطق و قیاس و چیزهایی از این قبیل لذا هر مقدار از آن مرحله رشد بیشتری می کند تعلق او، نفس به این بیشتر می شود. تعلق آن روح بیشتر می شود. یعنی انسان بیشتر برخوردار می شود و سیر از آنجا شروع می شود و علوم معلومات مختلفی که انسان کسب می کند، همه اینها کمک می کند، که انسان از آن اصل بیشتر برخوردار شود. بیشتر تعلق پیدا کند و شباهت بیشتری پیدا کند. یعنی به تابش آن نسل در این ماده، از این جسم کمک شود. آن نفس به این موجود مادی که انسان است. البته خودش نه، این بدنی که فعلاً دارد تعلق بیشتری پیدا میکند، این بارورتر میشود. شکوفاتر می شود و رشدش بیشتر میشود به جایی می رسد که این نفس بعد از یک مدتی که در دروس معرفت خواندیم در چه مرحله ای در مرحله ای که خیال تشکیل میدهد قبل از خیال گفتیم اگر برود در عالم برزخ چه میشود، از بین میرفت به محض اینکه خیال تشکیل داد و وارد برزخ شد و ادراک برزخی پیدا کرد، دیگر این مستقل است به طوری رشد میکند که اگر بعد این نفس ناطقه که الان نفس ناطقه شخصی شده برای من به نام خودم، شما هم به نام خودتان هر کس برای خودش به مرحله ای می رسد که اگر دیگر این بدن را رها کرد، خودش می تواند به عنوان یک نفس ناطقه بشری ادامه حیات بدهد، دیگر به این بدنش احتیاج ندارد لذا شما در نظر بگیرید یک کرم را، این پیله ای که می خواهد تبدیل به ابریشم شود که بعد می خواهد تبدیل به پروانه شود تا لحظه ای که در بدن این کرم است اگر بی موقع بخواهد خارج شود از بین می رود شما نه کرم ابریشمی خواهید داشت نه پروانه ای اما به جایگاه خودش که رسید و تبدیل به پروانه شد دیگر با این ساختار گوشتی ابریشم و با ابریشم کاری نداریم دیگر پرواز می کند و از این حالت درمی آید. دیگر به پرنده ای تبدیل می شود مثل اینکه از این پوست ما خارج میشویم به پوست جدید می رسیم. مثل اینکه یک دانه از درون یک دانه رشد می کند و یک جوجه بی موقع بخواهد قبل از بیست و یک روز خارج شود از بین می رود و ساقط می شود. بعد از بیست و یک روزی که زیر مادر خوابید بعد تبدیل می شود به جوجه دیگر به بدن خودش که عبارت بود از تخم آن قالب پوسته، احتیاجی ندارد و آن را رها می کند و مستقل می شود، بدون آن بدن قبلی خودش، پس از آن جسمانیت حدوش شروع شد و به روحانیت البقاء رسید پس ازماده شروع می شود از جنین شروع می شود نفس تعلق می گیرد به آن این رشد می کند که و می کند به موازات رشد خودش از آن نفس کسب بیشتر می کند کمالات می کند تابه جایی می رسد که روحانیة البقاء میشود. در وان پزشکی حالات روحی شما را با متغیرهای مادی تغییر می دهند، یک دستی به جسم شما می زنند تا روح شما حالات خاصی پیدا کند این ارتباط است این یکی از معظلات علوم بشری است که حل نشده کسی نمی داند که به هر حال این معظل چگونه است باید خیلی کار شود تادر بیاید غیر ممکن نیست. ولی الان برای علوم بشر تا این حد بشر دوران طفولیت را می گذارند در ادراک این مسئله مثلاً نوع خاصی از ماده را می دهند به شما یا تزریق می کنند. افسار روحیت خاصی پیدا می کند یک ماده است که تاثیر در روح گذاشته شما نمیتوانید بگویید این چه تاثیری گذاشت، منظورم این است که وقتی ماده در روح تاثیر دارد روح هم در ماده تاثیر متقابل دارد. در درس معاد خواندیم که روح ماده را شکل می دهد و ماده هم روح را. به هر حال تاثیر می گذارند اینها در همدیگر، خیلی عالم پیچیده ای است. شما عوامل خارجی را کار نداشته باشید حالاتی که دست می دهد مهم است. بگویید معنویت معنویتی که دارد این باید از یک طریق منتقل شود، آن طرق فقط روح به روح نیست. امیرالمومنین (علیه السلام) در یکی از جنگها به محمد حنفی گفت که فرمود که حمله کنید شما بعد پرچم را داد دست محمد گفت بگیر و محکم حرکت کن بعد می دید که محمد حرکت می کند ولی متزلزل می رود جلو، که بعد آمد و گرفت و فرمود: ترس از من که پدرت هستم به تو منتقل نشده، این از مادرت به تو رسیده، مثلا خلق، عصبانیت، حرص خوردن، داد و فریاد کردن، عصبی بودن، این مثلاً این غده ترشح زیاد است. مثلا آمپولی میزنند ترشح یکی از غدهها کم شود این از حالت زیاد عصبی شدن دربیاید بحث مفصلی است. شما در عیون و مسائل نفس که آیت الله حسن زاده آملی نوشتند کتاب قطوری است که معروف هم شده به کتاب قرن این کتاب که عیون و مسائل نفس است یکی از عینهایش همین را می گوید که مزاج تعادل مزاج در روحیه چقدر تاثیر دارد که آنجا می گوید که اگر کسی مزاجش این طور باشد آدم های عصبانی هستند، اگر مزاجش این طور باشد ترسو هستند، مزاج است. کل تعادل مزاج است. شما اگر یک مقدار خودتان را مطالعه کنید این را بهتر خودتان درک می کنید، مثلا بعضی ها هستند که به دکتر یا مشاوره مراجعه می کنند بعد خصوصیاتی را برای روح خودشان ذکر می کنند و ناراحت هم هستند. اما این خصوصیات برمی گردد به وضعیت جسمانی اینها باید برود معالجه شود، وقتی می رود معالجه شود مثلاً تقویت می شود و تغذیه می شود از نظر جسمانی می بینید که آن خصوصیت روحانی را دیگر ندارد. این دو تا با هم ارتباط دارد. این بحثی تخصصی است. در عین الفی تکمل المادة الجنین و استحلالاتها الا اتیه مع. ماده جنین چطور تکمیل می شود تا میرسد به آن تکمیلش در فصل بین روح بخاری و روح انسانی و عین الفی عین المزاج، مزاج هر مقدار که اعتدال پیدا کند نفسی که فائز می شود بر این افضل است به مزاجی که اعتدال دارد. لذا بحث اعتدال مزاج، در خوراک در چیزهای دیگر که خدمتتان عرض کردم که باطن دیگری که این مباحث دارد در تغذیه جسم که چرا تاثیر دارد وقتی سلامت جسم در مسائل روحانی ما مفصل آنجا عرض کردم، این بحث ها باطن دیگری هم دارد. عین الفی معنا اعتدال المزاج بحث اعتدال مزاج یعنی چه؟ چیز مطلبی از کتاب عیون و المسائل نفس را از حسن زاده آملی بصورت پراکنده می خوانم تا بیشتر جا بیفتد. وضعیت اعتدال جسمانی و مزاج چقدر تاثیر در روح دارد. ارتباط این دو یک ارتباط ناگسستنی است. و اگر این را ما خوب درک کنیم متوجه میشویم که چرا ما بدن را جدای از نفس نمیدانیم درست است که می گوییم نفس در بدن زندگی می کند اما نفس تا وقتی که تعلق به بدن دارد بدن را جزء چه حساب می کنیم شان نازله روح است. بدن به منزله شان نازله روح است یعنی با روح است اینطور نیست که بدن یک چیز است و نفس یک چیز دیگر دقت بفرمایید. «إن قوا النفس تابعة لمزاج النفس» قوای نفس تابع مزاج بدن هستند «فمن کان المزاج البدنه فی غایته إلاستواء» روحی هم که در بدنش است در غایت استواست. یعنی کسی که مزاجش استوا باشد روحی هم که در بدنش است در غایت استواست. «وکانت ابعاد النفس فیه فی الغایت الاستواء» ابعاد نفس هم در آن بدن در آن استوا در غایت استواست. «و من قسل المزاج البدنه عین الاعضاء التی فیه الروح عن الاعتدال عن مفصوص بها قصرت الافخال النفس الفیه الا تلک نسبه» می گوییم به هر نسبتی که مزاج ضعیف تر باشد افعال نفس و خود نفس در آن مزاج ضعیف تر هستند. «و لذلک سارت قوا النفس فی یستویان ناقصه» برای همین قوای نفس در بچه ناقص هستند. «و فی النساء الضعیفة» در زنها ضعیف است در بچهها ناقص در زنها ضعیف است. «و کذلک فی الامم التی قد غلب الا امرجه عن حرب و او البرد» می گوید همان طور بر امت ها و کسانی که بر مزاج آن امت ها حرارت و برودت غلبه داشت آنها هم افعال نفسانی شان همین طور بوده. ارتباطش را دقت بفرمایید. بعد اینجا یک جمله خوبی است. «و من تلک العیون التی مزاجها من تصمیم عین یشاق هل مقربون اعن المزاج ما کان ما اعدد هوان فی النفس القاعده علیه افضل و اکمل و اسرف» یک تکه آیه قرآن را انداخته در جمله شان آیه کجا هست «و من تلک العیون التی مزاجها من تصمیم عین شاقهل عین المقربون» سوره مطففین اینکه «عین یشاق هل من المقربون» چرا این را گفته لطیفه ای است. این یک صنعتی است در ادبیات بعضی وقت ها افراد می خواهند چیزی بگویند یا بنویسند یک جمله یا چند جمله را از یک حدیث یا از کلام یک بزرگی یا از یک آیه ای انتخاب میکنند و آن را به عنوان کلام خودشان قرار می دهند ایشان هم همین کار را کردند میفرماید که در سوره مطففین «إن الابرار لفی نعیم» آن قضیه علیون و بالاتر را مطرح می فرمایند بعد میفرمایند: «إن الابرار لفی نعیم» ابرار و نیکوکاران در بهشت اول متنعم هستند «علی الاارئک ینظرون» اینها چکار کردند به آن تخت ها تکیه دادند «تعرف فی وجوههم نضرة النعیم» تازگی نعمت و طروات نعمت را در صورتهای اینها میتوانیم بشناسیم. «یسقون من رحیق مختوم» و از شراب ناب سر به مهر بنوشانیم. مختوم به مهر خورده. ما نمیفهمیم باید برویم سراغ تفسیر تا بفهمیمم شراب ناب سر به مهر خورده یعنی چه. ختامه مسک به مشک مهر کرده اند. یعنی چه؟ «و فی ذلک فلیتنافس المتنافسون» در یک شرابی و در یک همچین نعمتی آنهایی که اهل رغبت هستند باید در یک همچین مقامی باشند که آن شراب را بخورند بعد می فرماید: در مورد ترکیب آن شراب صحیت می کند «و مزاجه من تسنیم» ترکیب آن شراب از عالم بالاست. سرچشمه ای مقربان خدا از آن می نوشتند. «عینا یشرب بها المقربون» من نمیدانم آنهایی که انکار می کند اشعار حافظ و امام بیایند و این آیات را بخوانند که چقدر دم از من و شراب و اینها هست آیه پنجم است. در سوره دهر هم ما داریم. «و سقهم ربهم شرابا طهوراً» و جاهای دیگر یا در روایت و دعای صحیفه را باز کنید ببینید چقدر داریم. اینکه تکه را ملاحظه فرموید حالا نویسنده می گوید من یکی از آن عین هایی که دارم برای شما می گویم. چون عیون دیگر هر فصلی را ایشان به یک عین اسم گذاری کرد. مثل اینکه می گوییم فصل می گوید از این چشمههایی که گفتیم و این مطلبی را که داریم می گویم حال و هوای آن شراب را دارد دقت فرمایید. میخواهد عظمت آن مطلبی را که میخواهد بیان فرماید بگوید که این مطلب در واقع همان شراب بهشتی است. کسی که این مطلب را خوب میفهمد آن شراب را سر می کشد آدم را سرمست میکند اگر بفهمد این حقیقت را و همه این شراب ها همه این چیزهایی است که ما داریم می خواستیم و خودمان هم الان متوجه نیستیم، بزم ما بزم این چنینی است. که جمع شدن ما هفتهی یکبار این است بعد می فرماید این است از آنکه مزاج آن هر وقت وهر مقدار که مزاج معتدل تر باشد نفس فائزه بر او افضل و اکمل و اشرف است. یعنی این مزاج است که شرافت و کمال و فضیلت نفس را تعیین میکند. و برای همین است که وقتی مواد شیرینی را در تشکیل یک مزاج به کار گرفتی انگور، گردو، خرما، شب مناسب با حالات معنوی مناسب یک آمیخته کردی و نطفه این طوری تشکیل دادی یک نطفه این جوری آن وقت که نفس به او تعلق می گیرد آدم حسابی درمی آید یکی از اولیاء خدا می شود، یکی از مجاهدین می شود. یکی از شهدا و چیزهای دیگر. دقت فرموید در این قضیه مطالب دیگری هم هست در این عین دو از دهم که در صفحه 284 و 285 است. بهر حال غرض این بود که این را دوستان متوجه باشند و این جمله را از مرحوم شیخ الرئیش آورده اند. «و فی رسالة المنوصبة علی شیخ الرئیس الی النفس ناطقه کلام الحول الموضع هذه عین» هر کسی کار کرده در فلسفه و منطق باید به شیخ الرئیس مراجعه کند. «قد تبین فی العلوم الطبیعة ان الاخلاق و الآداب تابعة للمزاج البد» در علوم طبیعی شناخته شده که اخلاق و آدای تابع مزاج است یعنی این مزاج بدن است که خلقها و آداب را برای انسان ایجاد میکند. «حتی ان مل استود بلغ الی مزاجه استول علی سکونه الوقار الحلم» اگر کسی بلغم آن چهار مزاجی که قدیمی ها به آن قائل بودند بلغم و صفراء و سودا به اینها غالب بودند اگر کسی بلغم بروی مستولی شود بر او سکون و وقار و حلم ایجاد و مستولی خواهد شد. «و من الستولة الصفراء جازجه استولا الی الغضب» کسی خصوصیت صفراوی، مزاج صفراوی داشته باشد، صفرا بر او غلبه داشته باشد به آن غضب و تند خویی و عصبانیت غلبه پیدا میکند. «و من الستولة السدا علی الستول سود الخلق» کسی که بر او سودا استعلاء پیدا کند سوء خلق و بداخلاقی بر او استعلاء دارد. بعد یکی از چیزهای عالی که میفرماید: و ذکر نمیکنیم. «و یسبغ کل واحد منها اخلاق اخلا نذکرة» هر کدام از اینها هم تبعیت میکند. هر کدام از اینها تابع اخلاق دیگری هست که تبعیت می کند هر کدام از این چهار خلق را یعنی می گوید ریشههایی که از هر کدام از اینها گرفته میشود ما اینجا ذکر نمی کنیم «و لاشک قابل من تغییر» شکی نیست که مزاج قابل ست برای تبدیل «و تکون الاخلاق ایض قابل لتغییر» پس مزاج قابل تبدیل باشد اخلاق هم قابل تبدیل است. «بواسطه تبدیل المزاج» بواسطه تبدیل مزاج «فیعین علی ذلک استعمال الریاضة المذکور فی الکتب الاخلاق» کمک میکند به تغییر اخلاق استعمال و استفاده ریاضتهایی که در کتب اخلاق آمده اگر آنها را استفاده کنید می توانید خلق را تغییر بدهید. «فمهما اعتدال مزاج الانسان تهذب اخلاق بسهولة» هر وقت مزاج انسان اعتدال پیدا بکند اخلاصش مهذب می شود به سهولت. «و اعتدال مزاجه اثر فی ذلک و المزاج الخارج عن الاعتدال ما تکون اهة کیفیة الاربعة اثنان منها غالبه علیه و تا آخر» عین بسیار زیبایی است و من قسمتی را که شما بتوانید ادارک کنید. گفتم یکبار دیگر درس نوده یکم را می خوانیم.
روح انسانی را حاکم و حکیم جمیع ادراکات حواس شناخته ایم و آن را همواره آگاه به ذات خود و مدرک ذاتش به نفس ذاتش دانستیم و آن را گوهری عاری از ماده و احکام آن و باقی به بقای جاودانی تحصیل کرده ایم و او را مدرک کلیات عرف و عقلیات محضه بدست آوردیم و به منشاء و اصل حیات بدن بودن اوپی بردیم و به آغاز و انجام آنکه مسیر تکامل او است ابتدای حدوث جسمانی تا تجرد ذاتی و بقای روحانی آن است آگاه شدیم و دانش و بینش را انسان ساز یافتیم و با پای راهوار برهان و دلیل و دیده بینای دانش و بینش و ذات و توشه بحث و کاوش سفری از طبیعت به ماوراء طبیعت کردیم و هر موجود مجرد را قائم به خود و او را ادراک و مدرِک و مدرَک خود نمودیم و از پندارهای بی اساس بسیاری به در آمده ایم. و به معارف حقه ای گویا شده ایم و در این نود درس مرحله ها و گرده نه هایی را پیموده ایم و برای سفرهای سنگینترعلمی آماده شده ایم. با این همه رجزها که خوانده ایم در حقیقت از هزاران یکی و از بسیار اندکی را کسب نکرده ایم. بلکه از گذار معارف بویی برده ایم و کان از سوراخ سوزنی حقایق عوالم بی کران را مشاهده کرده ایم و هنوز به وادی حیرت قدم ننهاده ایم. و ذات الله خدا روزی ما کند که ما وارد وادی حیرت شویم حیرت زمانی است که انسان ادراک می کند، پرده کنار می رود و دچار تحیر می شود همان طور که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) از خداوند خواست: «ربّ زدنی تحیر» خدایا تحیر مرا زیاد کن. و به قول قدما طفل ابجد خوانی نشده ایم و مع ذلک به امید دیدار پیش می رویم که در ره نباشد کار بی ازل. حالا ایشان می خواهند از اینجا شروع کنند وهم و تنبیه درمورد این بحث که آیا ادراک ما خودمان را اینکه ما نفسمان را ادراک می کنیم بی واسطه است یا با واسطه است. یک وهم و تنبیه آورده اند. وهم و تنبیه شان این است که ادراک کردند که ما خودمان را به واسطه درک می کنیم بی واسطه درک نمی کنیم. یعنی یک واسطه داریم. در جلسه قبل ثابت شده که ما خودمان را به واسطه حد وسط ادراک نمیکنیم. وسطی و واسطه ای نداریم بین خودمان خودمان پیش خودمان حاضریم. حالا یک عده آمدند و انکار کردند گفتند نه ما خودمان را به واسطه افعالمان می سنجیم و می شناسیم که در این بحث که در سال گذشته در بحث اتحاد عاقل و معقول و بحث انواع علم حضوری تنبیه را گفتیم ولی ایشان اینجا مطرح کردند درس نود و یکم که انشاء الله در جلسه آینده مطرح می کنیم که اگر وارد تنبیه شویم وقت کم می شود.
والحمدلله رب العالمین
پرسش و پاسخ
سوال نامفهموم: ما بخاطر اینکه تاثیر دارد مزاج و نوع تغذیه در روحیه تمان و وضعیت جسمانی مان در روحیه تمان باید حتما بشناسیم این را آنچه که حداقل وظیفه ماست این است که از چیزهایی که مضر بدن است پرهیز کنیم. دکتر هر چیزی می گوید باید حرفش را گوش کنیم ورزش برای سلامتی، ثابت شده که ورزش روی تنظیم بدن و مزاج نقش خیلی مهمی دارد. آشنایی با غذا و مواد غذایی خوب است. الان در این وضعیت واسفایی تغذیه کشور و جهانی اصلا الان تغذیه جهانی در بحران است. الان مواد زیادی که بشر مصرف می کند بعد از سال ها کشف می شود که مضر است. الان روغن می خویم بعدها می گویند هر مقدار شدت سرخ کردن روغن زیاد باشد احتمال بروز سرطان بیشتراست. ما باید برگردیم به آن سنت های دین خودمان خوب تبیعیت کنیم. بعد از غذا و قبل از غذا نمک بخوریم. روی غذای چرب آب نخورد. آن طور که فرمودند غذا بخورید غذا بخوریم. عسل سفارش ده میوه ها، سیب، گلابی، گردو و انگور راجع به همه اینها حدیث داریم و گفته شده. حتی نحوه طبخ بعضی ها بیان شده که مثلا چطور است. در روایت داریم که کسی به حضرت گفت ضعیف هستم. فرمود مقداری گوشت کباب کنید و بخورید. ایشان رفت مقداری گوشت مصرف کرد و خوب نشد آمد و گفت خوب نشدم. حضرت فرمود گوشت چطور خوردی؟ گفت پختم و خوردم. حضرت فرمود: نه کباب کن بخور. حضرت این را سفارش کردند. حضرت فرمودند: شیر بخورید برای فلان مرض خوب است. این نحوه استفاده از مواد هم هست. ما ناچاریم به کلام الاهی برگردیم. بهر حال آنها طبیب جسم نفس بودند و احاطه به هر چیز هستند. مرحوم سید رضا پام نژاد که از شهدای هفتم تیر بود چهل جلد کتاب دارند ایشان اولین دانشگاه و آخرین پیغمبر چند جلسه از مجلدات این کتاب شان را اختصاص دادند به مواد غذایی و غذا و تغذیه. که رساله ارزشمندی است.