جلسه 145 - معرفت نفس
شماره جلسه
145
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 145 - معرفت نفس

همان طور که قبلا گفتیم هیچ وجودی از ما به ما نزدیکتر نیست چون انسان به خودش حاضر است و خودش را می بیند و لذا قرآن می فرماید: (( اِنَّّ الِانسانَ عَلی نَفسِهِ بَصیرَه وَ لَو اَلقی مَعاذیرَه )) یعنی انسان اگر عذر بتراشد چون خودش در نفس خودش حاضر است باز هم بصیر است چون عذر تراشی روی دیگران پرده می اندازد ولی روی خود فرد نمی تواند پرده بیندازد چون آوردن عذرها خود شخص را از خودش محجوب نمی کند که ما در بحث صُور مقدس گفتیم که ممکن است شیطان با صُور مقدس به سراغ انسان بیاید و اینکه صورتمان انگیزه صورت مقدس دارد این خود یک جهاد فی سبیل الله است و تلاش علمی محسوب می شود اما ممکن است که این یک حربه ای در دست انسان باشد و ما باید بدانیم که از قلبمان باید بفهمیم که باید از آن سوال کرد که قلبها شاهدهایی هستند که کلک و حُقّه را قبول نمی کنند و راهای سوال و جواب دادن را ذکر کردیم که نزدیک تر از ما به خودمان کسی نیست مگر کسی که نسبت به او عین رَبط هستیم که این کسی جز خدا نیست یعنی ما در محضر او هستیم و از ما به ما نزدیک تر است و چه قدر تماس انسان با خداوند تبارک و تعالی شیرین و حیرت آوراست و اگر این ارتباط را با شهود بکنیم قطعا وارد قیامت شده ایم که باید روی این مسئله زیاد تفکرکنیم که خدا همیشه با ما هستو همیشه در همه جا حاضر است و تمام زوایای وجود ماست و همین خدا است که ما به حضورش اعتباری نمی دهیم چون حضور او حقیقی است و این خیلی عجیب است که ما از آن خدایی که فرار می کنیم، اگر اراده کنیم می توانیم به راحتی با او ارتباط برقرار کنیم که این فقط یک بحث روانشناسی نیست و فراتر از آن است و ما باید خودمان را بررسی کنیم و به این حقیقت مهم در عالم توجه کنیم که مثل کلیدی است که بسیاری از حقایق را باز می کند و دیگر لفظ قاصِر از این است که حقیقت را بیان کند ولی بعضی افراد می گویند که ما احساس می کنیم که درون خداییم و باید هم اینطوری باشیم که احساس کنیم که درون خدا هستیم چون او با ماست و هرگز خارج از ما نیست و ما از او جدا نمی شویم که این لفظی است که بهرحال بشر با فکر مادی خودش اینطور فهمیده است که البته این لفظ اشتباه است ولی خیلی معنی دارد و ما را به خیلی چیزها راهنمایی می کند و بشر برای همین مجبور شده که این لفظ را به کار ببرد که ما درون خدا هستیم. کسانی که فکر می کنند و حساب و کتاب دارند ولی نمی توانند یک کار فلسفی و عقلی را با ظرافت و لطافت روح انجام دهند که این یکی از غوامض عوامل بشری است و برای همین مجبور است که این لفظ ما درون خدا هستیم را به کار ببرد چون همیشه به جهان احاطه دارد و (( نَحنُ اَقرَبُ الیه مِن حَبلِ الوَرید )) از رگ گردن به شما نزدیک تر است که به این معنی است که او با ما به شدت ارتباط دارد و نفس با شئونش هیچ فاصله ای نیست و همچنین (( مُرتَبِطٌ، مُرتَبِطٌ عِلَیه ))که به معنی کشف روابط است که فرقهایی هم دارد و مثل این است که فردی وقتش را برای کشف یک چیز حقیقی مثل همین مورد که گفته شد بگذارد ولی فردی دیگر به مطالعه آفاقی می پردازد و رابطه ماده ها را بررسی می کند که در اینجا سوالی پیش می آید که اجزای عالم ماده چه روابطی با هم دارند که کسی بتواند حقایق مهم عالم وجود را کشف کند و بداند که اینها چه مقوله ای هستند؟ اول باید خودمان را بشناسیم و کم کم در این مسیر معرفت نفس و علم النفس که همان روانشناسی و انسان شناسی است به ماوراء طبیعت راه پیدا کنیم و تا اندازه ای به گفتار روان و علم که به خود شناسی منجر می شود آشنا می شویم و از وجود حارس به برهان و صبر و تقسیم علمی به وجود محدّش (( ایجاد کننده )) معرفت پیدا کرده ایم. در ماده یک مشخصه عالی وجود دارد که آن حیات است و بحث برای این است که این ماده حیاتش از کجاست و فهمیدیم موجودی که قوه محض است و به فعلیت می رسد نفس حروشا جسمانی است و بقاء روحانی و محدث آن وجودی است که از مرده زنده بدر می آورد و مرده را زنده می کند یعنی ما با ماده سر و کار داریم و ماده را از آن حیات نمی بینیم ولی می بینیم که این ماده ذی حیات می شود و صاحب شعور و آگاهی می شود به طوری که بر خود ماده غلبه می کند و آنقدر نفس قوی می شود که بر طبیعت ماده غلبه می کندو این کاوش ها ما را به حقیقتی که به زبانهای گوناگون و نامهای مختلف از قبیل مکمل، مطیع، واجب، دانا می خواند رسانیده است که این روش را حکیم سبزواری در تعلیقاتش به اثبات رسانیده است. مکمل در اصل تکمیل کننده است که ضعفهای نَفس را جبران می کندو کمالات را به فرد اعطا می کند. واجب به این معنی است که ذاتش مستلزم وجود خودش است و وجودش را از جای دیگر ندارد و دانا صفت علمش است و ایزد لفظی است که ما به کار می بریم که در قدیم برای خداوند این لفظ را بکار می بردند و رب را از این جهت که خداوند پروردگار است را بکار می برند و کلمه رب با خدا فرق دارد چون خدا که همان الله ما است. یکی از طُرُق اثبات واجب به ذات همان نفس است حال چه حادث باشد و چه مجرد و بدون وضع باشد پس فاعل وی از اشیاء وضعی است که به مشارکت وضع فاعل است را شامل نمی شود بلکه مجردات و منتهی به واجب و به ذات تعالی است. ما در مورد موجودات و پدیده های مختلف ماده و نفس را می شناسیم و می دانیم که نفس حادث است یعنی نفس جسمانیت الحدود و روحانیهالابقاء است و خصوصیت دیگری هم دارد که مجرد است یعنی ماده نیست و بدون وضع است و هر موقع که می گوییم مجرد است یعنی قابل وضع نیست که در مورد محدّش باید بگوییم که از وجود حادث به برهان و صبر و تقسیم علمی به وجود محدّش، معرفت پیدا کرده است و ما از وجود متحرک در می یابیم که مجرد و بدون وضع است و خودش هم حادث است و محدّش حتما فاقد شی و معطی نیست و خود آن حادث باید مجرد باشد و قابل وضع هم نباشد پس فاعل وی (( محدّش)) ایجاد کننده وی از اشیاء وضعیه است که چنین خصوصیاتی دارد که به مشارکت وضع فاعل است یعنی فاعلیتش را از طریق وضع انجام می دهد و اگر قرار باشد فعل و انفعال مادی صورت بگیرد باید حتما با مشارکت وضع باشد که اگر مشارکت وضع نباشد فعل و انفعالات صورت نمی گیرد. فاعل یعنی محدّشوضع از اشیاء وضعیه که به مشارکت وضع فاعل است در واقع نمی باشد بلکه از مجردات به ذات تعالی شأنه است که در اینجا محدّش را به معنای خدا نگرفته است. نفس مفارق یک روح اعظمی است که این مسئله را کنترل می کند که در آخر به خداوند منتهی می شود و فاعل وی مستقیما خدا نیست بلکه واسطه ای بین خدا و ارواح ما است که به برهان می دانند که کار حواس، احساس محسوسات است و واجب بالغیر به این معنی است که یعنی واجب است ولی وجوبش مثل ممکن از ناحیه غیر است که ما ممکن را واجب بالغیر می گوییم چون اثباتی است. در علم فلسفه بعضی امور هستند که منعی در ایجادشان نیست و خداوند تبارک و تعالی اینها را بوجود آورده است و همیشگی هم هستند اما اینها ذاتی نیستند و اینها اموری هستند که از اول با خداوند بودند یعنی واجب الوجود بالغیر هستند یعنی غیر این وجود را به اینها عطا کرده است و اینها خود واجب به ذات نمی باشند. صفاتی را که گفتیم صفات ذات است و ما مکمل نفس را ثابت کردیم که اینها منتهی به ذات تعالی شأنه است یعنی از واسطه استفاده شد ( فاعل فعل یا محدش نفس که می گوییم همان محدّش نفس به خداوند تبارک و تعالی است و خداوند تمام کارها را به خودش نسبت داده است ). آیه ای در سوره مبارکه واقعه است که می فرماید: (( اَ اَنتُم تَضرَعُونَهُ اَم نَحنُ الزّارِعُون )) شما کاشتید یا ما می کاریم و یا (( امّا ءَأََنتم تَخلُقُونَهُ اَم نَحنُ الخالِقُون ))خدا تمام کارهایی که در طول روز توسط وسایط الهی انجام می شود را به خودش نسبت می دهد که ما انسانها هم می گوییم که این کار را خدا انجام داده است و به برهان دانسته شد که کار حواس، احساس محسوسات است و لا غیر اما اینکه اشیاء خارجی هستند یا نه، حاکم آن نفس ناطقه است. یعنی ما یک چیزی را می بینیم اما حکم می کنیم که این در واقع حقیقت است یا نیست و به اصلاح در مورد آن قضاوت می کنیم مثلا ما سراب را می بینیم اما سراب خارجی است و وجود خارجی ندارد و نفس است و تمام احکامی که ما به احساسات صادر می کنیم کار نفس است و نفس این را می خواهد بگوید که قبلا ثابت شده است که به جای خودش که حواس حاکم و قضاوت کننده نیست، مدرکاتحواس را که آیا ادراک آنها صحیح است یا یقین نادرست است و نفس باید قضاوت کند مثل این است که چشم ما درخت چنار کهنسالی را از دور به اندازه یک شاخه ریحان می بینیم و یا هلال ماه را مثل تُرجون می بینند که تُرجونیک لفظ قرآنی است که به انتهای شاخه درخت خرما می گویند و اصولا بشر اینطور است که آنچه را که می بیند را خودش می فهمد ولی قضاوت کننده کَسان دیگر هستندو خودمان در مورد آن قضاوتی نمی کنیم و این چشم است که به ظاهر چنین می بیند اما نَفس بر خلاف آن حکم می کند. صحبتی هم هست که ما می توانیم در وجود عالم شک کنیم و از خود بپرسیم که آیا حواس ما عالم را به ما معرفی می کنند و آیا ما فریب حواسمان را نمی خوریم و مشاهداتمان یک خواب و رویا نیست که در جواب باید بگوییم که ما نمی توانیم شک کنیم که در این چیزها شک کرده ایم و یا این چنین نبوده است و یا نباید شک کنم که آیا تعلق دارم یا نه و این بخاطر این است که ما یک موجود متفکر هستیم و به این خاطر ما موجود هستیم و نباید بگوییم که علم حضوری نیست چون خودمان از خودمان نمی توانیم کَم شویم و ما شی را نمی توانیم از خودش سلب کنیم و ما از گفتن این جمله ها می توانیم از راه تفکر و تعقل نفس خویش را ثابت کنیم و به بودن و شک خود ایمان بیاوریمکه به این اثبات نفس از راه سوفستطایی می گویند که صحبت هایی هم به این روش است که در فرض گفتارشان گفته اند که آیا ما می توانیم در وجود عالم شک کنیم و از خودمان بپرسیم که آیا حواس ما این عالم را به ما معرفی می کند یعنی کسانی هستند که بتوانند نسبت به دیدن حواس شک کنند و بگویند آنچه میگوییم شاید وجود نداشته باشد و شاید آن اندازه ای که ما می بینیم نباشد و شاید ما فریب حواس را خوردیم که در این جا یکی از پیامبران این صحبتها را قبول نمی کند که این همان است که گفتیم حواس مُعِدات و وسایل ربط نفس است که این نشان می دهد در کارهایمان خیلی شک برای ما اتفاق می افتد و این را هم باید بدانیم که کسانی هستند که حواس روی حواس قضاوت می کنندکه حتی گاهی اوقات در مورد حس بویایی ما یک بویی را استشمام می کنیم ولی برای دفعه بعد باید قدری مکث کنیم که آیا این بوی بدی است یا بوی خوبی است و گاهی اوقات انسان به راحتی می تواند بوی بد و خوب را تشخیص دهد و یا در مورد صداها و یا حس لامسه هم انسان همین طور استو این همان است که گفتیم که حواس مُعِدات و وسایل نقص به واقعه است ( یعنی همان واقع مادی چون به همه واقع نیست ) و حاکم حقیقی نیستند و کار آنها فقط ادراک و محسوسات است و لا غیر حواس در احساسات خود سخت اشتباه می کند و دانشمندان به این نتیجه رسیده اند که اگر اشتباه حواس وجود نداشت بسیاری از اختلافات به وجود نمی آمد و این هم به این معنی نیست که بگوییم بهتر بود از اول درست نمی شد که اختلافی هم به وجود نمی آمد چون این هم نظریه ای اشتباه است چون معلومات زیادی برای انسان می آورد و در مورد شناخت خود انسان و اختراع دستگاههایی که بیش از یک ادراک حسی است به انسان کمک می کند. به هر حال خداوند تبارک و تعالی حکیم است و کار عبس نمی کند و اگر اشتباه حواسی است خطای ادراکی هم وجود دارد و خطای ادراک در حکمت است ولو اینکه ما متوجه نباشیم و الان دانشمندان به این نتیجه رسیدند که خطای حواس چقدر ارزش دارد. واقعا ما انسانها این را می دانیم که اِنکِسار نور سبب می شود که انسان ستارگان را در جای خود حقیقی نبیند و جای آنها را اشتباه بگیرد و یا اینکه ما آسمان را آبی می بینیم ولی آیا واقعا آسمان آبی است و یا ما آن را آبی می بینیم که خیلی از قضاوتهایی که ما درباره آسمان می کنیم مربوط به خود ماست و به جوّیکه الان جلوی چشم ما قرار گرفته است که ما اشیاء و چیزهای دیگر را طور دیگری می بینیم و این است که حواس در احساسات خود دچار اشتباه می شود و انسان را به مرحله یقین نمی رساند و آن قوه ای که انسان با نور آن واقعیات را می بیند و به مقام شریف یقین می رسد همان قوه تفکر و تعقل است که فعل نفس است و از راه تجربیات و جز آن به واقعیات دست می یابد و در این جا سوالی پیش می آید که خیلی افراد را به سکوت کشانده است و آن این است که آنها می گویند که در مورد حواس بیش از هزار مورد خطای حواس ذکر شده و می گویند که اگر حواس ما اشتباه می کند پس از کجا معلوم است که ادراکات ما درست باشند؟ که باید گفت که اگر بیش از هزار خطا کشف شده است پس چون حواس خطا می کند بدین ترتیب قابل اعتماد هم نیستند مثل کسانی که رآلیسم را قبول دارند که یا مثل ما مسلمانان هستند که الان فلسفه ای اسلامی و تشیع دارند و یا مثل کَسان دیگر که می گویند ما به هر حال در عالم یک حقیقتی را از طریق تجربه کشف می کنیم و می شناسیم. خطا زمانی کشف می شود که ما یک اعتمادی به واقعیت و به درستی داشته باشیم یعنی اگر ما واقعیت را با حواس درک نمی کردیم نمی توانستیم احساس کنیم که این خطا محسوب می شود یعنی با اینکه درست است که ما خطای حواس داریم اما حواس ها دقت نظر خودشان را هم دارند که اگر نداشتند در نتیجه ما قوه ای برای قضاوت در مورد صحت دیدمان نداشتیم و با این حساب ما نمی توانستیم خطاها را متوجه شویم که خطا زمانی معلوم می شود که حتما درست و صحیحی در کنارش باشد که مثلا کسی از راه خطا نتواند فکر کند و اگر خطا کرد آن را رها کند و خطا و نادرست و گناه زمانی به وجود می آید که ما یک تشخیص دیگری در مقابل آن کار داشته باشیم یعنی اگر امور سلبی و شر باشد همیشه در مقابل آن نقطه مثبت و خیر است که اگر ما ادراکی از خیر نداشتیم هیچوقت از شر هم نمی توانستیم ادراک داشته باشیم و اینکه ما دو چیز را مقابل هم قرار می دهیم معلوم می شود که ما ادراک از صفت چیز مقابل را هم در اختیار داریم چون اگر نداشتیم نمی توانستیم این ها را قضاوت کنیم که اینها بحث ماورایی این ها است و گفتیم که این ها اصلا قضاوت کننده حواس نیستند و اگر ما چیزی می بینیم نفسمان آن را قبول نمی کند و می گوییم که این ها خطای دید است و دید در خودش خطا ندارد و همان را که می بیند به ما منتقل می کند و معنا ندارد که حواس خطا کند و حواس یک چیزی را می گیرد و به ما منتقل می کند که اگر ما می توانیم خطای حواس خود را تشخیص دهیم معلوم می شود که دقت حواس را تشخیص دادیم که البته این خطا است چون اگر تشخیص ندادیم نمی توانیم بگوییم که این خطا است مثل کسی که بیماری کور رنگی داشته باشد و رنگ ها را اشتباه بگیرد اما دیدن سراب یک مسئله عمومی است چون همه این اشتباه را می کنندو یا اینکه همه ما آسمان را آبی می بینیم پس کسی نمی تواند بگوید که نه من دقت حواس دارم و عقلم به من می گوید که این نیست و همه کسانی که می دانند آسمان آبی نیست این را از طریق علم می گویند ولی اگر از ما بپرسند که آسمان چه رنگی است جواب می دهیم که آبی است و نمی گوییم که حقیقتش را می بینم و اگر عقل بخواهد یک چیزی را بشناسد (( تُعَرفُ الاَشیاءِ بِاَصدادِها )) با ضد آن می شناسد و پیدا می کند و اگر ما دائما در سلامتی باشیم معنی بیماری و یا نعمت سلامتی را اصلا نمی فهمیم و تا بیماری به سراغمان نیاید نمی توانیم بفهمیم که یک هماهنگی در بدن ما بوده که ما آن را احساس نمی کردیم و باید این موارد در زندگی ما وجود داشته باشد تا ما انسانها به نعمت های الهی و چیزهای دیگر پِی ببریم. آنچه دکارت گفته است مرادش این بوده که در نگاه نخستین و صرف احساسات حواس، این مسئله به وجود می آید و به این معنی نیست که انسان مطلقا در شک و رِیپ به علم و یقین دست پیدا نمی کند. در اینجا سوالی پیش می آید که آیا حواس در احساسات خود اشتباه دارند و یا ندارند و اساسا در مسائل علمی اشتباه پیش می آید یا نه که بدیهی است که در پیش آمد اشتباهات حسی و علمی جای انکار نیست و آنکه در مدرکات حواس داوری می کند و آن علمی که میزان تَمَیُّزحق از باطل است ماده است یا ورای ماده است؟ اگر ماده باشد باید در جواب بگوییم که داوری بدون تصور طرفین و نسبت حُکمیه صورت نمی گیرد و حکم که فعل نفس است و علم و معرفت است و می دانیم که ماده وِعای علم نمی شود و به نفس ذات خود صورت علمیه ندارد زیرا که متن طبیعت او در حرکت است زیرا علم عبارت است از کلیّتو کلیّت عبارت است از چیزی که ورای زمان و مکان است و بعد از آن می فرمایند که ماده حکم می کند که این حواس و علوم بشر اشتباه است که اگر قرار باشد که اینطور باشد حکم عبارت است از تصور دو طرفین و نسبت حُکمیه که این علم مادی نیست. مادیّون می گویند که ما هرچه را که به حس ندیده ایم و تجربه نکردیم، وجود آنرا باور نداریم که این حکم همانند احکامی است که از معانی محال است که دست این عوامل به دامن آنها یعنی عوامل مادی برسدو این دسته از انسانها گمان می کنند که علمایی مثل فارابی، علامه حلی، شیخ الرئیس، خواجه نصیرالدین طوسی تا این اندازه که آنان در علوم طبیعی فهمیده اند، نفهمیدند با اینکه غالب این علما از علوم طبیعی کاملا بهره مند بوده اندکه می شود به خواجه نصیرالدین طوسی اشاره کرد که در زمان خودش علوم آن زمان را در حد عالمترین فرد در کتاب خود آورده است و کسی است که هنوز ریاضیات او در حد کافی نمی تواند تدریس شودو دانشمندانی هم بوده اند که از اول آثار او را ربودند و از آن استفاده کردند و یا دانشمندان دیگری مثل خوارزمی، خیام و ابوعلی سینا هم بودند که علوم آنها هنوز هم در اروپا بورس است و اینها استاد ریاضیات و منطق بودند و لذا این علما به ماورای ماده معتقد و مومن بودند. ابو علی سینا نیز اشاراتی دارد و کتابهایی مثل شفاء و قانون داشته و خلاصه اینکه این علما به آخرت نیز اعتراف و یقین داشتند که این توابع آلات و وسایل انجام کار جهان هستند و در تحت تدبیر و اختیار وجودی قادر و حکیم و ماوراء طبیعی قرار گرفته اند که ما با این دلایلی که گفتیم حقیقت باید برای ما مشروح باشد و غفلت این گروه ها برای ما معلوم شد. مادی ها می گویند که ما موجودات را منحصرا در محسوسات می دانیم و به وجود غیر محسوس اعتقاد نداریم که ما در جواب باید بگوییم انسانی که از نادانی به دانایی می رود این دانش را از کجا تحصیل می کند و چگونه است که عروج به کمال می نماید و همچنین ما با دلیل ثابت کردیم که علم و عالم و مخرج نفس از نقص به کمال، همه عاری از ماده و احکام ماده هستند و ماورای طبیعتاست که جامع و مُصَور و مُحَیا استو جمیع اوصاف کمالی از او است که اگرچه همه بذرهای حقایق و کمالات باید در مزرعه طبیعت افشانده و رُشد کند و قُطام اَحسن و اَکمل دار هستی بدون نشعه ماده صورت پذیر نیست که این به این معنی نیست که دار هستی منحصرا به محسوسات است و غیر محسوس وجود ندارد بلکه ماورای طبیعت اصل است و عالم طبیعت خِرد است که آن علت است و این معلول است و معلول قائم به علت است. اصولا علم، انسان ساز هست و صنعتی انسان را فاضل تر و زیبنده تر از علم نیست که به فرا گرفتن آن نور، نور بینش انسانیت انسان قوی تر و بیشتر می گردد و با دانش و بینش در دنیا ساخته می شود و در آخر از این جهان رخت می بندد و مرگ او را فرا می گیرد. همان طور که گفتیم انسان فنا پذیر نیست بلکه برای همیشه باقی است لذا بزرگان علم که در هر فنی استاد بوده اند تمام زندگانی مادی و طبیعی را از کسب و کار مادی و خواب و خوراک و جزء آنها را وسیله و مُعِد در راه حصول به کمالات انسانی قرار داده اند و زگهواره تا گور دانش بجویمنطق آنها بوده است که می شود به ابوریحان بیرونی اشاره کرد. انسان باید در طول عمر خود مسائلی از قبیل احکام شرعی و معارف و حکمت را بداند ولی انسانی که مسائل مادی و دنیایی را بداند و بمیرد برای آخرتش بهتر است چون این مسئله برای انسان برتری می آورد که متاسفانه خیلی ها با داشتن این همه عالِم و حتی معصومین از دانستن این چیزها خجالت می کشندکه البته بعضی ار علما هم هستند که دلایلی مطرح می کنند و تحصیل علوم را یک عار وننگ می دانند که این خیلی زشت است که مرحوم علامه در صحبتی گفته که داشتن اینها برای آخرت انسان مفید است و علومی مثل فیزیک و شیمی برای ما آخرت ما هیچ فایده ای ندارد و اگر ما به سراغ تحصیل علم برویم باعث می شود که حرکتمان به سوی بی نهایت سریعتر باشد.