جلسه 141 - معرفت نفس
شماره جلسه
141
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 141 - معرفت نفس

در درس 84 وجوه مختلفی را در مورد تقدم روح و ماده بیان فرمودند و جلسه گذشته خدمتتان عرض کردیم. در مورد تقدم ماده بر روح که بحث شد، در مورد تقدم روح بر ماده، (برعکس) را در پاگراف وسط، بند وسط، می فرماید. اما تقدم روح بر ماده اگر مراد از روح همان مجرد عاری از ماده و احکام آن که مخرج نفس از نقص به کمال است و مراد از ماده همان قوه و استعداد نطفه انسانی بوده باشد، که نفس حدوثا جسمانی و طبیعی است. البته اگر این باشد و قبول کنیم. بگوییم که روح را مخرج نفس از نقص به کمال که گفتیم قائل بر نفس است و بدن و ماده را در نظر بگیریم و بگوییم ماده همان قوای و استعدادی است که نطفه انسانی دارد. البته شکی نیست که آن روح مجرد تقدم به این معنا دارد و اگر کشش آن نباشد کوشش این به جایی نخواهد رسید. چون منبع است. آن اشاره به مخرج نفس است این اشاره به ماده است. درک علی التحقیق او را کوششی نمی تواند بوده باشد و پوشیده نیست که با روح انسانی که حدوثا جسمانی و بقا است، روحانیت و علت ماده نمی تواند بوده باشد. وقتی در مورد تقدم روح بر ماده صحبت می کنیم باید بدانیم که منظور از روح کدام روح است. اگر منظور روح انسان است. خوب مقدم بر ماده نیست. چرا؟ چون جسمانیت حدوثا است دیگر و در دامن جسم آن روح پرورش پیدا میکند و بوجود می آيد. منظور از روح یعنی آنی که مافوق این حرفها است. مخرج همه نفوس و ارواح است و از نقص به کمال. اگر بگوییم آن مقدم است. و اگر مراد سائل است که اصلا در دار هستی، ماده مقدم بر روح است یا به عکس در جواب گوییم که عکس، اصل است و عالم ماوراء ماده مطلقا بر جهان مقدم است وماده بدون اعتماد و اتکاء به ماوراء خود که عالم روح و تجرد است هیچ گاه تحققی و اصالتی نمیتوانند داشته باشد. جمیع آثار حیاتی که در عالم ماده ظهور و بروز می یابد همه از افاضات و ازعات عالم ماوراء طبیعی است. و باید دراقسام تقدم بحث شود تا مطلب به خوبی روشن گردد. ببینید عالم ماده وقتی میگوییم تجلی است تجلی وقتی صورت گرفته آخرین مرحله تجلی ماده است. وقتی آخرین مرحله تجلی ماده است دیگر نمی توانیم مقدم بر اصل قبلی خودش باشد در فوق ماده در برزخ و ملکوت در جبروت نمی تواند باشد. از یک دانه کوچک نطفه انسان که باید با چشم مسلح آن را دید. انسانی بزرگ پدید میآید که بر همه عالم طبیعت و جز آن میتواند مسلط شود و به فرا گرفتن معارف عالم عقلی گردد. اینکه میگوید عالم عقلی گردد. یعنی چه؟ این تعریف حکمت است. گفتند حکمت عبارت است از اینکه انسان یک عالم عقلی بشود که برابر است با عالم عینی و خارجی در عصرش. یعنی هر یک دانه انسان میتواند اینطوری شود یعنی به بزرگی روحش می تواند به بزرگی این عالم عینی احاطه داشته باشد. یکی از بزرگان گفتند: اگر عرش خدا را یک میلیون برابر بکنید. هزار، هزار برابر قلب من گنجایشش را دارد. بیشتر از آن هم گنجایشش را دارد. در روایت داریم که «لاسیعونی عرضی و لا سمائیه عرضی و سماعی ولکن یسعونی قلب عبد المومنین» نه آسمان من با این عظمت و نه زمین من گنجایش من را ندارد. اما قلب بنده مومنم گنجایش من را دارد. ببینید این روح چقدر عظمت دارد، چقدر گنجایش دارد. روح انسان، نطفه، نقطه ای است که وجود اجمالی شامل تمام شئونات انسان تا آخرین سیر اوست. دقت کنید به جملات چنانکه خود مبدأ جمیع حروف تهجی است. حروف الفبا را که مینویسد، استاد وقتی میخواهد درس بدهد درس را می خواهد مثلا بگوید (الف) را بنویسید اندازه الف چقدر باشد. میگوید اندازه الف باید به اندازه سه نقطه باشد. سه نقطه را به هم بچسبانیم. الف را باید به اندازه آن بکشیم. پس الف از چه بوجود می آید از نقطه، نقطه مبدأ همه حروف است. و شکل گیری همه حروف، که همه حروف از نقاط صورت میگیرد. یعنی هر یک از حروف تهجی، عبارت است از نقاط چندی که به هم متصل شده اند. و عدد آن نقاط به قاعده رسم الخط دانسته می شود. مثلا الف باهر قلمی از ریز و درشت خط نستعلیق مساوی سه نقطه با قلم مزبور است. و در واقع هر یک از حروف، جسدی مرکب مرکب و مؤلف از ماده و صورتی است که در آنها از ذات مایعی مثل مرکب و یا رنگ و یا زعفران و یا آب پیاز ماده اخذ شده و به صورت نقطه های چند در لوح صفحه وضع و ثبت شده است. وبه استعانت سر قلم مانند ماده بنایی ماله کشی شده است و صورت حروف محقق شده است. پس عبارتست از یک ماده، ماده اش را جوهر تشکیل داده، حالا این جوهر یا مرکب است یا آب زعفران یا آب پیاز است. ماده را تشکیل میدهد و صورتش آن شکلی است که ما میکشیم و رسم می کنیم و به کمک قلم مثل ماله می کشیم تا شکل خاصی آن بدهد. در این صورت جسد حروف ساخته شده است که در ظاهر، نقاط مزبور، صورت اتصالیه به خود گرفته اند که هر گاه بدن حرفی تجزیه شود، و صورت اتصالی آن برطرف شود کشف میگردد که حرف از اول و وسط و آخر نقطههای چیزی است. یعنی اگر صورت اتصالی را برطرف کنیم، معلوم میشود که اینها فقط چند تا نقطه بوده که به هم متصل شده است. این مثال برای این زد که آن یک خط را توضیح دهد که نطفه نقطه ای است که وجود اجمالی شامل تمام شئونات انسان تا آخرین سیر اوست. لطیفه= نطفه بر وزن نقطه است و در وجود خارجی در هیئت و هیکل نقطه است. یعنی هم وزنشان یکی است و هم هیئت و شکلشان که از قلم ریخته می شود. درست تدبر کن این نکته و لطیفه را از اوایل دو چوب و یک سنگ مرحوم اشکبری اقتباس و اختصار کرده ایم. میخواهد بگوید که آن نطفه که به وزن نقطه است که میخواهد اشاره کند که نطفه بسیار کوچک است از آن کوچکی به عالمی به این بزرگی درست میشود یا این انسان است که یک همچنین ارزش پیدا میکند و خدا از آن یک ذره ریز، یک همچنین موجود باعظمتی درست میکند. «فتبارک الله احسن الخالقین، الحمدلله رب العالمین، من اوله إلا آخره الله اکبر و لله الحمد» و به عبارت و به عنوان زنگ تفریح نقل کرده ایم. و یا شاید روزی توفیق دست دهد و زنگ تفریح هم تبدیل به کلاس درس شود و از حروف و اعداد و دیگر شعوب آنها که فرصت مناسب پیش آید. بحث کنیم و به بسیاری از نکات و لطائف برسیم. خود ایشان نکات قشنگی را در آورد در کتاب هزار و یک نکته، یک کتاب دارند به نام هزار و یک نکته که کتاب جالبی است که در فلسفه است. در عرفان، در منطق، در طب است.

درس 85

چنانکه در دروس اخیر گفته ایم، اکنون سخن ما در روان شناسی، یعنی انسانشناسی است که از آن تعبیر به علم النفس نیز میشود. ایشان که اینجا روانشانسی را مرادف به انسان شناسی دانسته در اصطلاح علوم روز این دو تا از همدیگر جدا هستند. انسان شناسی را از روانشانسی جدا می دانند. که از آن تعبیر به علم النفس می شود. علم النفس همان روانشاسی شد. یعنی مباحثی که تعلق به نفس دارد و کم کم برایت روشن می گردد. که هر کس از این گردنه گذشت یعنی در معرفت نفس راسخ شد و خویشتن را به خوبی شناخت بسیاری از مسائل را حل کرده است. خیلی این جمله بلند است. عکسش هم همین طور است. عکسش به این صورت صادق نیست. عکسش به این صورت است که اگر کسی نفس را نشناخت هیچ چیز را نشناخته. علی (علیه السلام) فرمود: که هر کس نفسش را نشناخت. «الجاهل به معرفت النفس جاهل بکل الشئی» کسی که معرفت نفس نداشته باشد جاهل نسبت به همه چیز است. هیچ چیز را نمی شناسد. گویند یکی از این دو فیلسوف بزرگ یونانی تالس یا سقراط از نخستین کسانی هستند که گفتند خود را بشناسید در احوال سید شریف آورده اند که فرزندش در هنگام ارتحالش گفت: پدر مرا وصیتی کن. گفت: بابا به حال خود باش. آنکه گفت خود را بشناس، علم است. و اینکه گفت به حال خود باش عمل. چون به حال خود بودن یک نوع عملی است کاری است که انسان به حال خودش باشد مشغول به خودش باشد و همان است که در دروس پیش اشارتی کردهایم که انسان به تقویت به دو قوه بینش و کنش بر دیگر موجودات فزونی مییابد. همان بحث حکمت نظری و حکمت عملی، قوه ادراکیه و قوه تحرکیه. یک قوه ادراکیه دارد که ادراک می کند با آن و یک قوه تحرکیه دارد که مبدأ اصلی اش غضب و شهوت است این دو تا در کتاب های اخلاقی هم آمده که از دو تا دو قوه های مهم در تشکیل دهنده قوههای تحرکیه هستند. و در حقیقت این دو قوه به منزله دو بال انسانند. خوب حکمتی که به قوه ادراکیه تعلق میگیرد به آن می گوید حکمت نظری حکمتی که مربوط به قوه تحرکیه است به آن میگویند حکمت عملی. و اگر انسان خود را گرفتار به شهوتهای حیوانی نکند و از مسیر علم و عقل منحرف نشود به قول شیخ اجل سعدی طیران مرغ دیدی ز پای بند شهوت/بدر آي تا ببینی طیران آدمیت.

یعنی ببینی که آدمیت به کجاها می تواند طیران بکند.

آن دو جمله فوق در علم و عمل اختصاص به آن بزرگان ندارد منظور این که خود را بشناس و اینکه بابا به حال خود باشد. هر نیک بختی که اندکی درخود فرو رود و به فکر بنشیند زیان حال او این خواهد بود که خود را بشناس و به حال خود باش. این سخن همه مردم آگاه جهان بوده و هست. این جانب را دفتر خاطراتی است و هر خاطره معون به نکته و تاکنون بالغ بر پانصد نکته در آن تدوین شده است. یعنی همان کتاب هزار و یک نکته. از آن جمله ها این نکته هاست. خنک آنکه در وطره من کیستم افتاد یعنی خوش به حال آن کسی که این دغدغه من کیستم آمد به سراغش واقعا اولین قدم که یغظه می گویند یعنی بیداری که آدم خودش مسئله باشد برای خودش. یعنی نتواند از خودش بگذرد و غافل از خودش بشود، دچار خودفراموشی بشود. بخواهد واقعا تعجب کند به خودش. انسان کلید خزائن اسرار است تا ببینند و گیرنده نشدی انسان نیستی. اینکه می فرماید در وطره من کیستم افتاد. این (من) یعنی همان نفخه الهی ما ببینید. انسان که موجودی است که تمام عالم وجود درش خلاصه شده است. به او می گویند کون جامع اصطلاحا که در درس معاد گفتیم. از جماد دارد، از نبات دارد، از حیوان دارد، غضب و شهوت و از حیوان دارد، عقل را دارد از فرشته ها و فوق عقل را دارد از فوق فرشته، از فوق تجردی که دارد. از خداوندتبارک و تعالی، یعنی عصاره کل نظام هستی از موجود اعلی (تبارک و تعالی) و از درک وجود دو حضرت وجود تا به اصطلاح این چیزهایی را که ما در عالم ماده وجود می پنداریم در انسان وجود دارد. ولی خود انسانیت، انسان که انسان به واسطه آن انسان است. آن فوق تجرده است. چون تا زیر فرق تجرد موجوداتی مثل او هستند. و انسان تا آن مرحله مزیتی ندارد، در سایه موجودات، حتی به اشتباه میگویند که انسان بواسطه عقل اشرف مخلوقات است. اما واقعا انسان به خاطر فوق عقل اشرف مخلوقات است. بعد عقل را که ما عبد به الرحمان بگیریم. خوب است ودرست است. وصف انسان یعنی آن اگر کسی او را فراموش کند در واقع چرا فراموش کرده، در واقع انسانیت را فراموش کرده انسانیت به او است. اگر در ورطه من کیستم نیفتاد. زندگی انسانی ندارد. میفرماید تا ببیننده و گیرنده نشدی انسان نیستی. ببیننده و گیرنده یعنی چه؟ ببیینده و گیرنده نسبت به آن شأن توجه کنی. بشناسی و بگیری و تغذیه کنی نسبت به آن شأن این می شود زندگی انسانی، غیر از این نه. موجودی عجیبتر از خود نیافتم. این هم یکی از نکتههای هزار نکته است. شما کدام موجود را میخواهید پیدا کنید از انسان که خلاصه کل عالم باشد دست روی هر موجودی بگذارید یک ضعفی دارد، دست روی فرشته بگذارید با همه عظمتش ضعف دارد، دست روی حیوان بگذارید ضعف دارد روی جماد بگذارید انسان است که کون جامع است یعنی هستی وجود جامع، یعنی جامع همه کمالات و مراحل هستی این انسان است و دیگر عجیبتر از این نیست. پس از یکی، دو سالی در کتابی دیدمم که وقتی به فخررازی از سفری مراجعت کرد به او گفتن از عجائب چه دیدهای گفت: عجیبتر از خود ندیدهام. حالا این عجیبتر از خود شبیه خود جمله آقای حسن زاده آملی است که عجیب تر از خود نیافته ام بعد ایشان برای اینکه دفع توهم بکند که مثلا من این جمله را از فخر رازی نگرفته ام و بلکه این وارد قلبی خودم است ادراک خودم بوده می فرماید: از اینگونه توارد قلبی، توارد خاطرات برای انسان های بسیار پیش می آید که بس گمان برند کرد و از اولی اقتباس و یا اختلاص کرده است. حقیقت یک امر واحد است. حالا اگر ما در علوم هم این مطلب را داریم، که مثلا می بینید که بعضی از علما با هم دعوا دارند یک عالمی در یک کشوری و یک عالمی در کشور دیگر تحقیق کردند و دو تا شان به یک نتیجه رسیده اند مثلا در مورد هیئت، نجوم، بین نیوتن و دآگنید، مثلا دعوا است سر یک قسمتی از ریاضی، بعد علمای دیگری بودند که درگیری داشتند در شیمی، در علوم انسانی وعلوم دیگر. وقتی حقیقت یکی است، افراد مختلف وقتی درصدد کشف حقیقت دربیایند. همه یک جور میبینند. شبیه هم میبینند خوب حقیقت یکی است دیگر. اگر واقعا بیفتند در طریق کسب حقیقت طبیعی است که گزارشهای واحدی از یک امر بدهند. یا گزارشهای شبیه به هم بدهند. مثل اینکه به ما بگویند شما بروید و تحقیق کنید این چیزی اینجا پشت شماست چیست؟ همه هم می گویند خوب تخته است دیگر، اینقدر که ساده است و میشناسم. همه یک گزارش می دهیم. همه داریم می بینیم واقف می شویم و بعد گزارش می دهیم. در علوم هم همینطور است افرادی که در خودشناسی میافتند. در معرفت نفس می افتند. مثل بقیه علوم دیگر جملاتی را میگویند اظهارتی میکنند مطالبی را بیان می کنند و می نویسند چیزهایی برایشان کشف میشود. خوب یکی دیگر در یک زمان دیگر همین کار را می کند و شاید همین کشف بشود برایش. چیزهایی که بعد متوجه می شود بله فلان عالم هم چه قبل از او چه همزمان با او این مطلب را گفته از این چیزهای شبیه به هم زیاد پیدا می کنیم در تاریخ از نباید گمان بشود که این از او اقتباس کرده یا به قول آقا اختلاص کرده (دزدیده) این طور نیست. خلاصه علم النفس اساس همه علوم است. از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی. دقت کنید این ادعای بزرگی است. هرچه می خواهی ازخودت بطلب که خودتی هر چه می خواهی خودتی اینکه علم النفس اساس همه علوم است ما به دو طریق می توانیم وارد شویم و بحث کنیم. یکی همان بحث علم و ادراکی هست که در جلد اول اسطوره فلسفه رئالیسم بحث شده، یکی بحث شناخت که همه شناختها انسان است اگر انسان نباشد شناختی حاصل نمی شود. تغییر و تحول و اختراع و علمی هم نمی شود، یک موقع هست که ما بالاتر از این را نگاه می کنیم (از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی) شما نگاه کنید اختراعاتی که د رخارج است و انسان اختراع کرده منشاء این اختراعات کجاست؟ انسان است دیگر، یعنی انسان فکر کردده و نیازی درش ایجاد شده و بوسیله آن نفس خودش را توسعه داده، یعنی مثلا من چشمم نمیدیده زیاد، یک اختراعی کرئم که نفسم بتواند بوسیله آن چشم دوم که عبارت است از دوربین بیشتر ببینید، تقاضای پرواز داشتم هواپیما را درست کردم. و خیلی چیزهای دیگر تمام این اختراعات از نفس انسان صادر شده یعنی انسان در اختراعات خودش که را می بیند. خودش را می بیند. یعنی این همه اختراعات پیشرفت کرده یعنی انسان، و از این بالاتر نکته دیگر آن این است که انسان خودش هم اگر به خودش برسد به آن اختراعات هم نیاز ندارد، یعنی اگر سرعت بخواهد نفس آنقدر قادر است که سریع تراز هر موجود سریعی و مرکب سریعی حرکت کند چه در روی زمین میتواند حرکت کند با طسرالعرفی چه در آسمانها میتواند پرواز کند و حتی احاطه پیدا کند. هواپیما نمی خواهد موشک نمی خواهد، سفینه نمی خواهد، نفس این قدرت را دارد، قدرت شنیدن می خواهد همین طور. قدرت دیدن می خواهد همین طور. قدرت پیش بینی می خواهد همین طور. افکار دیگران را بخواند همین طور. بیماری را شفا بدهد همین طور. شما بیماری لاعلاج را می بنیدید. حضرت رضا (علیه السلام)، حضرت رضا (علیه السلام) یک نفس است نفس ظاهر و طیب، ایشان معصوم است. شاگردهای اینها، نوکرهای ایشان، غلام های ایشان، ببینید یک بیماری لاعلاج، پزشک نیست، طبیب نیست، اما اراده میکند و شفا پیدا می کند. خودش هم طبیب است. دست می کشد، مثلا یک بیماری کور راست، شفا پیدا می کند نه طب خوانده نه پزشکی خوانده، نه چیز دیگری محاسبات باز می بینی که نفس عاجز است از محاسبات دقیقترین محاسبات را انجام میدهد. حافظه و کامپیوتر که الان استفاده می کنیم. خیلی بهتر از آن نفس می تواند انجام دهد، به چه طریق به نحوی که نفس پرورش پیدا کند و تربیت شود یعنی هر چه که انسان می طلبد خودش است نیازی به اشیاء خارجی ندارد به دور بر خودش محتاج نیست واقعا اینکه ما دست به اختراع میزنیم اینکه نمیخواهیم آن مشکل مان را از خودمان حل کنیم فکر میکنیم یک چیزی را میآفرینیم آن هم خودمان است. از تجلی خودمان است. اما این یک تجلی خارجی و مادی است که ما اندیشه مان را به این صورت در آوردیم. اما نفس عاجز نیست و واقعا خداوند نفس انسان را عاجز نیافرید. اگر بیفتید در تربیت صحیح هر مقدار رشد بکند از خارج کنده می شود به میزانی که انسان رشد میکند، رشد صحیح انسانی میکند نیازش از خارج کم میشود و به خداوند زیاد میشود یعنی وابستگی اش از خارج کم و به خداوند تبارک و تعالی بیشتر است. این نفس این طور است و اینقدر عظمت دارد. خلاصه علم النفس اساس همه علوم است از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی در دروس پیشین گفته ایم که در رساله ای ادله بسیار بر تجرد نفس ناطقه و اثبات اینکه وی گوهری برای عالم طبیعت است ذکر کرده ایم و در این دروس برخی از آنها را با تقریر و تحریر روان تر نقل نموده ایم. علاوه اینکه چند دلیل در این دروس در آن رساله اصلا عنوان نشده است که این دروس مزیتی بر آن رساله دارد. چنین میبینیم که اعتقاد و ایمان به اینکه نفس ناطقه عاری از ماده و احکام آن است و خود جوهری نوری و مستقل و از عالم ماوراء طبیعت است برای دوستان گرامیام بی دغدغه و اضطراب، ثابت و محقق شده است. بلکه در این موضوع خود مرد برهان و استدلال شدهاند. علاوه اینکه چندین برابر هر درس، در خارج از تحریر، مطالبی را در پیرامون آن تقریر کردهایم، امیدوارم که این بذرهای معارف به ثمر رسیده باشید و پوشیده نیست که هر منصف زبان فهم که در براهین مذکور درست غور و تامل و تدبر کند حجت بر او تمام است. با این وجود ادلهای چندی دیگر عنوان میکنیم. تا به معرفت نفس بیشتر و بهتر آگاهی یابیم. در اینجا استدلالی دارد از فخر رازی، در جلسه بعد خلاصه این درس را می خوانیم.

والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین