از درس گذشته دانسته ایم نفس ناطقه حاکم است. یعنی حکم می کند که محسوسات بالعرض ما مطلاق در خارج موجودند، نه خود حواس حاکم بوده باشند. این چند بند اول از درس 84 که می خوانیم یک مطلب بسیار فشرده ولی فوق العاده ارزشمند هست یعنی اگر کسی این درس را با درس هایی که جلسه قبل می دادیم خوب دقت کنید مطالب خیلی مهمی را خواهد آموخت. یکی از جنجال های بزرگی که ما از اول تارخ فلسفی داریم از 2000 سال پیش آنکه مکتوب است، تاریخ فلسفی که ما می گوئیم به هر حال بشر کار عقلی کرده است این طور نبوده که کار عقلی نکند و مسائل و سوالات فلسفی برایش مطرح نبوده باشد به هر حال معترترین کتاب دنیا که قرآن است وقتی تاریخ اقوام گذشته را بیان می کند نشان می دهد که برای آنها هم سوالات مطرح بوده است ولی ما به صورت مکتوب تاریخ تعقل و تفکر را که فلسفی است یعنی جدای از دین است یعنی بشر با توجه عقلش می خواسته جهان را تغییر کند. ملاحظه کنیم که زمان برای 2000 سال پیش است از سقراط (ره) به این طرف یک جنجال بسیار بزرگی بر سر مسله شناخت بوده است یعنی جنجالی ترین مسئله تاریخ فلسفه یکی مسئله شناخت است مثل مسئله خدا که مسئله مهمی است و همیشه مطرح بوده است. مسئله شناخت بشر توان شناخت بشر، هم همین طور مطرح بوده است در غرب جدای از شرق اگر فلسفه غرب را بخواهید بررسی کنید. پایه فلسفه غرب یکی مسئله مهم شناخت است. و شاید بشود گفت که مهم ترین مسئله است یعنی اینکه بشر چه توانی دارد در ادراک، ما وقتی حتی صحبت از دین هم که می کنیم الان غرض کنید که می خواهید با یک غربی بحث کنید. با یک غربی ای که نه جزء عوام الناس هست، با یک غربی ای که کار فلسفی کرده است یا حتی کار فلسفی نکرده و سؤال برایش مطرح بوده است. فکر کرده درباره نظام خلقت، شما وقتی وارد بحث می شوید از دیدگاه خودتان می خواهید بحث کنید. می خواهید بگوئید که من به این چیزها معتقد هستم من اعتقاد خودم را از وحی و از معصومین (علیه السلام) گرفتم و از راههای این چنینی یا معتقد به خدا هستم، به محض اینکه بخواهی مسئله اعتقاد به خدارا مطرح کنی اگر مسئله برای خودش حل شده باشد که هیچ اگر نشده باشد ترمز می کند و شما را به توقف وادار می کند و آن این است که خدا کجاست و کو؟ چگونه شناختی؟ بعد از اینجا مسئله شناخت مطرح می شود که آیا اصلاً بشر این توان را دارد که ماوراء طبیعت را بشناسد اصلاً مصلح به تجهیزات و قوا هست که بتواند ماوراء طبیعت را بشناسد یا فقط در سطح حواس می شنساد، تقسیم بندی بزرگ فیلسوفان از همین جا شروع می شود که اصلاً بشر توان این را دارد که ورای این جهان را احساس کند به چه تجهیزاتی مسلح است اصلاً این بحث پیش می آید که آیا خارج از این محسوس چیزی وجود دارد یا ندارد بحث بعد پیش می آید و آن این است که بشر غیر از حس قوه ادراکه دیگری دارد یا ندارد. دو مطلب بزرگ که از اول هم این تقسیم بندی اش بوده است یکی مطلب حس گرایان بود. مثلاً قاول بودند به اینکه ما غیر از محسوس چیزی را ادراک نمی کنیم. و یکی هم که عقل گرایان بوده که بشر عقل دارد و با عقل می تواند چیزهای دیگر را هم محسوس کند. بحثی که ما می خوانیم بحث بسیار بنیادی است که اگر خوب روی آن مباحثه کنید بسیار به شما کمک خواهد کرد. درباره قضاوت این دو مطلب، و شما را قوی خواهد کرد در مورد مسئله مهم شناخت که هم این مسئله شناخت هم در مسئله غرب و هم در مسئله شرق تا مروز از مهم ترین مسائل فلسفی بوده است باز توجه شما را به مطلب کتاب جلب می کنم که نفس ناطقه انسانی قطب قاطبه معارف ذوقیه و محور جمیع مسائل علوم عقلیه و اساس همه خیرات و سعادات است اگر این را شناختیم مافوق تفکر فیلسوفان در دوران های مختلف می توانیم نظاره گر بحث اینها باشیم از یک دیدگاه بسیار برتر، اینگونه نیست که اگر وارد فلسفه ای شوید فلسفه ای را خواستید بخوانید یک فیلسوف این قدرت را داشته باشد که تو را تکان دهد و بپیچاند. چه بسا بتواند مدت زمانی تو را هماهنگ با خودش کند. چنانچه که بسیاری از افراد همین طور شدند، اگر کسی خوب نفس را شناخت بالاتر از آن را نظاره گر است. می تواند به عنوان یک داور بحث را نگاه کند گیج نیست که به هر حال من ببینم که کانت درست می گوید یا لاک درست می گوید مشتی درست می گوید، حق باافلاطون است، حق باارسطو است، نه خیلی وراء تر از آنها می تواند بحث اینها را نظاره کند. و بدون اینکه خودش اسیر این اشتباهات شود به شرطی که خوب نفس را بشناسد. علت اینکه خواندن این درس ها خیلی اعجاب شما را برنمی انگیزد. این است که شما با آن جنجال هایی که صدها و هزاران سال با آن روبه رو بودند آشنایی ندارید و خبر ندارید که مثلاً بخاطر فهمیدن یک مطلب که شما خیلی راحت در یکی از درس های معرفت می خوانید و می فهمید آنها عمر گذراندند، و دهها و صدها سال بحث کردند و شما الان به فضل خدا می آئید می خوانید و خوب هم متوجه می شوید. این مشکل هم هنوز گریبان گیر اساتیدی که در دانشگاه و حتی در حوزه، گهگاهی کار فلسفی می کنند و آشنای با معرفت نفس نیستند هنوز هم گهگاهی گریبان آنها را می گیرد، یعنی هنوز هم که می خواهند بحث کنند درباره فلسفه کانت یا لاک یا فیلسوفان دیگر، گهگاهی خودشان هم شر می خورند به سمت حمایت از یکی به نفع دیگری، می شوند، هر چند که در صحبت بعضی از اینها حرف های حق هم هست. و قابل حمایت کردن هم هست اما آنکه من می گویم این نیست آنها حرف های حقی را دارند که پیچیده با باطل های زیادی شده است. که اگر بخواهی حرف حقشان را بپذیری به باطل های زیادی آلوده خواهی شد. در بیاناتشان آنجا فقط شناخت کامل نفس است که می تواند شما را از آن لغزشها و از دچار شدن به آن مغلطه ها نجات دهد. من یک رمزی را بگویم در این 5سالی که درس خواندم در دانشگاه با افکار این فلاسفه غربی آشنا شدم و تاریخ2000ساله شان، و مطالعات خارج از آنها هم که داشتم این نکته را که می گویم جایی ندیدم یعنی از چیزهایی است که به قلب خودم نازل شده است بعد از مطالعه بسیاری کردن این نکته برایم کشف شد که ما وقتی فلسفه می خوانیم حتی گاهی اوقات که منطق می خوانیم هیچ یک از فلاسفه بدون استثناء؛ یعنی من در فلاسفه شرق، بوعلی سینا، صدرالمتالهین فلاسفه اخیر، علامه طباطبائی رحمة الله و غربی ها از سقراط بگیر افلاطون بگی، ارسطو بگیر تا آخر، هیچ کدام از ایها در بحث های عقلی خود و فلسفی خود بی نیاز از روانشناسی نبودند، یعنی به ظاهر دارند بحث عقلی می کنند، بحث فلسفی میکنند، و حتی لطیف تر از این کار منطق را بحث منطقی می کنند، همه بدون استثناء یک جاهایی آن عقال استدلال از دستشان در رفته است و پناهنده شدند به تجارب درونی و نفسانی و روان، به روان مراجعه کردند و از آن استدلال در آوردند، یعنی می خواستند نظری بدهند می گفتند خوب آقا شما این نظر را از کجا درآوردید میگوید انسان این چنین است که این کار را می کند خودش متوجه نیست که به چه ظرافتی وارد روانشناسی شدند، روانشناسی چگونه خودش را غلبه داده به این تمام افکار فلسفی و غیر فلسفی، یعنی به طور عجیبی همه استفاده کردند از تجارب شخصی یا تجاربی که از دیگران گرفتند یعنی بررسی کردند دیگران را رفتارهای دیگران را دیدند، با وران دیگران سروکار داشتند، برداشت هایی کردند و آن را مثل یک قانون در فلسفه خودشان بیان کردند، عیبی ندارد، بحث این است که حقیقت این است که روانشناسی و معرفت نفس محور همه علوم است، ما باید این را دقت کنیم. آنجایی هم که ما می گوئیم اینها عقال استدلال از دستشان در آمده چاره ای نبوده کسی نمی تواند از این کاری کند باید مراجعه می کردند، از آن بی نیاز نبودند، فوق العاده نیازمند بودند به اینکه بروند سراغ روانشناسی و معرفت نفس و از برداشت های نفس و روانشناسی استفاده کنند برای استدلال های خودشان حال بعضی ها درست به سراغش رفتند و خوب برداشت کردند که ما خودمان هم در تمام بحث هایی که می کنیم می بینیم که خود نویسنده هم همین طور است. چون بحث، بحث معرفت نفس است. معصومین (علیه السلام) هم همین طور بودند، در قرآن هم همین وضعیت هست. قرآن هم که به شما می دهیم می بینیم که استدلال هایی که خداوند هم میفرماید از نفس انسان ساخته شده است. بعضیها اشتباه کردند، بعضیها چون نفس را کامل نمیشناختند و به همه قوا احاطه نداشتند بعضی از خصوصیات و تظاهرات و گرایشات نفسانی را قطعی گرفتند. و لایتخلف فرضاً فروید، یا راسل در نظریه جنسی که می دهند می گویند انسان اگر آزاد باشند، در ارضای جنسی بعد از مدتی این فشار از او برطرف خواهد شد، و فشار ناشی از پدید آمدن عقده هاست. عقده ای پدیده آمده شخص به او فشار می آید، و اگر انسان آزاد باشد در برطرف کردن نیازهایش خوب عقده اش هم برطرف میشود. این در مسئله بعد جنسی یک قسمتی از یک حقیقت هست که انسان نیاز به ارضاء دارد اما نشناختن ماهیت نفس باعث می شود که یک نظریه اشتباه این چنینی را مطرح کند که بیاید بگوید که مشکلات انسان همه ناشی از عقده های جنسی است و اگر انسان را راحت و آزاد بگذارند که انسان هر زمان و هر مکان خواست خودش را ارضاء کند همه مشکلاتش حل می شود خوب این مشکل رااجرا می کنند بعد می بیند که اشتباه از کار در آمد. بعد می گویند که نه ما اشتباه کردیم حالا نظریه دیگری بدهیم. حتی کسانی را ما می بینیم. که به ظاهر با روانشناسی کار ندارند فرضاً مارکس می خواهیم نظریه اقتصادی را بحث اقتصادی کنیم عالم روانشناسی چقدر نقش دارد معرفی که از مردم از توده مردم و از شرایط ذهنی و روحی مردم او می کند، و بعد طبق این برداشت ممکن است که اصلاً روح را هم قبول نداشته باشند و اعلام هم بکنند که ما او را قبول نداریم اما نمیتوانند مورد مطالعه قرارش دهند، روح آنقدر غلبه می دهد خودش را که منکرترین افراد، مادی ترین افراد باید او را مورد مطالعه قرار بدهد و می دهد چه بخواهد و چه نخواهد دست خودش نیست، انسان د راین مرحله و در این بعد از تفکرات و مطالعات اسیر غلبه نفس است. نفس خودش را غالب می کند، و او خواه، ناخواه وارد این خواهد شد شما نظریه مارکس را هم بخوانید می بینید که خیلی هایش نظریه روانشناسی هست یعنی یک برداشتی از روان کرده است و لو غلط ولی به هر حال پناهنده به آن شده است، یک عده موفق بودند که درست برداشت کنند از نفس و نفس را خوب شناختند و درست برداشت کردند و از آن برداشت درست نظریه فلسفی و عقلی خوبی کشیدند بیرون، و مطرح کردند فرضاً نظریه فطرت شما در بحث روز دوشنبه نظریه فطری بودن دین و اصول عقاید را اثبات کردیم. 2-3 اصل را اصل وجود خدا و اصل توحید و معاد، این 3 اصل را ما اثبات کردیم بقیه اصول هم قابل اثبات است یا این معرفی که خداوند در مورد شناخت خودش به عنوان امر فطری بیان می کند. که انسان درگرفتاری ها و سختی ها به هر حال پناهنده به این می شود به یک مبدایی پناهنده می شود. امام صادق (علیه السلام) درباره اثبات خداوند میفرماید که آیا تا به حال سوار کشتی شده ای و فرضاً دچار طوفان شده ای میفرماید آیا آنجا توجه به مبدایی کرده ای که بتواند تو را نجات دهد. می فرماید که همان خداست. شناخت خوب نفس باعث می شود که بشود از آن برهان های بسیار مهمی را خارج کرد و از این برهانات در طریق انسانیت و زندگی حقیقی و سعادت حقیقی استفاده کرد. اما شناخت غلط منجر به تصمیم نادرست و ارائه راههای غلط می شود و باعث انحرافات زیادی خواهد شد. باز بعد از یک دوره این تذکر را خدمتتان میدهم که ما داریم مهم ترین معرفت بشری را مورد مطالعه قرار می دهیم انفع المعارف را مورد مطالعه قرار می دهیم که از این مهم تر وجود ندارد. از درس گذشته دانستهایم نفس ناطقه حاکم است که محسوسات بالعرض ما مطلقاً در خارج موجودند. خوب عده ای از فلاسفه میگفتند که حس خطا می کند چون خطاب حس است. حکم حس به اینکه جهان خارج وجود دارد غلط است پس معلوم نیست که جهان خارجی وجود داشته باشد. در حالی که ما می گوئیم اصلاً اینجا حس حاکم نیست و شما همین یک نکته را دقت کنید که صدها سال سر همین مسئله بحث بوده است. فلاسفه زیادی معتقد به همین بودند، و بحث کردند که حس اصالت دارد در درکش یا اصالت ندارد، یعنی به جایی که اصلا بحث را بکشند به اینکه حس دراک است یا دراک نیست، درک کننده اصلی در وجود انسان کیست. بحث را بردند سر اینکه حس درک می کند حکمش درست است یا غلط است ببینید از کجا انحراف پیدا شده است شناخت یک مسئله انسان را به کجا می برد. یک مسئله غلط که طرح می شود بقیه هم که مثل خود همان شخص واقف نیستند به نفس، آنها هم به غلط وارد می شوند به اینکه حالا روی این غلط غلّو آیند که آیا این غلط است یا درست است مثلاً یک مسئله غلط طرح می شود عده ای می آیند به جای اینکه بگویند آقا اصل سؤال و طرح غلط است. و اصلاً این سؤال نباید این طور طرح شود می آیند در حمایت از دفاع از یک غلط بحث می کنند ولی کسی که خوب نفس را بشناسد از بالا که نگاه کند می گوید اصلاً این سؤال شما اشتباه است این سؤال را بردارید و طور دیگری طرح کنید. توضیحاً می افزایم که مثلاً ما آنچه را در خارج می بینیم سطح اجسام است ولی از کجا می دانیم که جسم در خارج موجود است و آن را حجم است مگر بگوئیم به تجزیه اقطار یعنی قطرها یعنی ما سطح را می بینیم و وقتی دست می زنیم به این آن طرف را هم داریم می بینیم. ادراک می کنیم اضلاع و قطرها را مورد بررسی قرار می دهیم با حس و با چشممان بعد این را از یک تجربه ای که کردیم تشخیص بدهیم که ما وقتی سطح را درک می کنیم فقط سطح نیست. بلکه حجم هم هست با حجم هم روبه رو هستیم. مگر بگوئیم به تجزیه اقطار و ابعاد و اجسام و به تو... و ادراک متصل آنها از راه تجربه بدست آوریم. باز سخن از تجربه پیش می آید. که آزمودن کار کدام قوه است. دقت کنید که اینجا چگونه کار مکتب تجربه گرایی و حس گرایی و عقل گرایی در بحثی که می کنیم وحدت پیدا می کند اما اینها هیچ وقت اینجا وحدت را در خارج نداشتند درگیری های زیادی صدها سال سر همین داشتند. باز سخن از تجربه پیش می آید. که آزمودن کار کدام قوه است. شما تجربه حسی کردید اما به هر حال تجربه حسی که کردید، آنکه حاکم بر ادراک حواس است کیست. ما گفتیم که حواس ادراکشان بسیط است یک چیزی را فقط ادراک میکنند حکمی در مورد مدرک خودشان نمیتوانند بدهند. و دانستیم که هر یک از حواس مخصوص به ادراک محسوسی اند و لاغیر و پس تجربه کار حقیقی ورای حواس است و آن جز کار نفس انسانی نتواند بود. یکی از مطالب بسیار بلند درس های اخیر این بود که نطفه تخم حیات است و از ماده مجرد می روید. یعنی از مرده، زنده می روید. یعنی سلول تخمی است بعد از این سلول تخم زمانی تغییر پیدا می کند و یا این رشد پیدا می کند در یک زمان آن قابلیت را پیدا می کند که آن حیات دار شود. لاجرم مخرجی میباید که از مرده زنده بدر آورد، و آن استعداد را از نقص به کمال و از قوه به فعلیت رساند، در پیرامون این مطلب مقداری بحث می کنیم بسیار سوال میشود که ماده مقدم است یا روح، تقدم با ماده است یا روح؟ نمیدانیم این پرسندگان به اقسام تقدم آگاهی و به معنی علت و معلول شناسایی دارند یا نه. وقتی می گویند تقدم منظورش کدام تقدم وقتی می گوید علت و معلول کدام علت و معلول است. چون وقتی صحبت از تقدم می کنیم انواع و اقسام تقدم داریم و وقتی صحبت از علت و معلول می کنیم انواعی دارد باید اینها روشن شود که وقتی علت و معلول می گوئیم نفس علت است یا ماد علت نفس است یا نفس تقدم دارد بر ماده و یا ماده تقدم بر نفس دارد، کدام یک از اینها هست. و فرق میان علت ومعدّ می نهند یا نه.. و روح را مجرد و عاری از مادّه و احکام آن می شناسند یا نه. علّت و معدّ با هم فرق دارند در منطق هم بحث است وقتی صحبت از علت معده می کنیم علّت معدّه علتی است که کمک می کند برای ایجاد یک معلولی، فرضاً ما می خواهیم برویم به ساختمان علت دارد، بنا بوده گچ بود، نقشه ساختمانی بوده، ابزار و وسایل و این چیزها بوده اینها علت هایی هستند که کمک کردند به ایجاد ساختمان. اما اگر بحث سر علت اصلی است علت تامه است. علت تامه علّت ایجاد یک چیز است. و هرگز بین علت و معلول جدایی نیست و همیشه معلول در حیات خودش و در زیست خودش تا آخر نیاز به علت تامه خودش دارد پس فرق است بین اینها. مثلاً پدر و مادر علّت معدّه هستند برای ایجاد ما، چیزهای مادی رحم همه علت معده هستند برای ما. علت هایی هستند که جمع می شوند و کمک می کنند به ما اما ما واقعاً معلول پپدر و مادر هستیم ویا نه کس دیگری علت ماست و کس دیگر علت تامه ما هست. ما به کجا وابسته هستیم. البته انسان مایه نخستینش از مادّه است. و ثلاله آن است و چکیده و بیرون کشیده از گِل اس ولی آیا این ثلاله علت تامه است یا معد. ما در قرآن داریم که خداوند ما را از خاک و گِل آفریده است اما آیا فقط همین خاک و گِل بود یا اینکه نه چیز دیگری به انسان اضافه شد. غیر از خاک این یک مطلب اگر این طور بگیریم که خداوند از خاک و گل آفرید البته انسان به آن گِل تمام نشد. چیز دیگری هم بود دارای روح شد. اگر منظور این است که نفس بشر چگونه به وجود میآید. روح دارد بعد نفس دارد یا نفسش قبلاً هست بعد روحش به بدن اضافه می شود یا اینکه نه روحش در زمان ماده ایجاد می شود. ولی آیا این ثلاله علت تامه است یا معدّ. دانه گندم مادّه است و از مادّه روئیده و به تحول احوالش کم کم غذای انسان می گردد اما غذای بدن او می گردد نه غذای انسان «بما هو انسان» و اگر گفته شود گندم انسان شد از روی توسل و در استعمال و مسامحه در تعبیر است ملای رومی در اواخر دفتر اول مثنوی گوید گندمی را زیر خاک انداختند پس ز خاکش خوشه ها برخواستند بار دیگر کوفتندش در آسیا قیمتش افزوده و نان شده چهار نفر را با زنان را زیر دندان کوفتند. گشت عقل و جان و فهم سودمند این مطلب را اگرچه آن جناب با افزودن قدر و قیمت هر چیز بر اثر دیدن سختی ها وی پیمودن نشیب و فراز زندگی آوردند ولیکن در حقیقت آیا دانه گندم عقل و فهم و جان سودمند گشت یا اینکه استحاله شد و غذای بدن گردید، معقول نیست که بگوئیم ماده را از میان برداریم چه جهان هستی بدون ماده نمی شود. آن مراحلی را هم که در بحث معاد می گوئیم این جور نیست که یک ماده بیاید و بشود عقل و جان بلکه این عقل و جان با این ماده قوی و سودمند است که می تواند رشد کند. فرض بفرمائید که کسی سوی چشمش کم باشد وقتی سوی چشم کم باشد نفس که ضعف ندارد اما نفس وقتی به بدن ضعیف تعلق بگیرد قدرتش در ادراک طول موج از طریق چشم ضعیف است الان مثلا کسی که چشمش ضعیف می شود. نفسش که ضعیف نمی شود چشم ضعیف شده اما چون نفس از طریق چشم عمل می کند بعد طریق اولی نفس هم ناتوان است. حالا اگر این چشم ضعیف را ما یک دوربین یا ذره بین جلویش بگذاریم که چشم را قوی کند وبه این چشم کمک شود می بینیم که نفس توان خودش را در دیدن امور دور دارد مشکلی ندارد مشکل ابزاری هست که دارد. پس وقتی می گوئیم این می شود ادراک دقت کنید که عذا می آید بدن قوی ای را می سازد و نفس در بدن قوی با حواس قوی خوب می تواند ادراک کاملی داشته باشد اینجاست که حس تبدیل به علم می شود یعنی محسوسات تبدیل به این روی می شوند اینجاست که معلم اول فرمود که «من فقد حساً فقد فقد علماً» هر کس یک حسی را از دست بدهد یک علمی را از دست داده است، این را خوب دقت کنید پس وقتی ما می گوئیم غذای مادی، غذای روح می شود و یا تبدیل به عقل می شود و یا بزرگان دعا می کنند که این غذا انشاءالله تبدیل به معرفت شود نه اینکه این نان می شود معرفت، نان و ماده و آرد تبدیل به شعور و معرفت می شود نه معقول نیست که بگوئیم ماده را از میان برداریم چه جهان هستی بدون ماده نمی شود چنانکه ماده بدون جهان ماوراء خود صورت پذیرفت ولی در جواب سؤال مذکور که ماده مقدم بر روح است یا روح مقدم بر ماده باید گفت که این سؤال را تجزیه و تحلیل می کنیم و ببینیم که سائر کدام نحو تقدم روح به چه معنی را ارائه کرده است. یعنی منظور از روح چیست و منظور از تقدم چیست و کدامشان را ارائه کرده است. اگر تقدم علّی را می گوید که عمده همین تقدم است یعنی بگوید که علت ایجاد است تقدمی است که تقدم علی دارد یعنی یک علتی هست که جلوتر است و جلوتر بودنش باعث می شود که معلولی را ایجاد کند تقدم علی یعنی می گوئیم فلان چیز مقدم است اما از جهت علی مقدم است مثلاً سعدی بر ما تقدم است اما تقدم سعدی تقدم تقدم علی نیست چون علت ما نیست. تقدم زمانی است تقدم علّی یعنی چیزی علّت باشد و مقدم باشد علت به طریق اولی مقدم است. تقدم دارد اما تقدمش علی است فرضاً الان حرکت انگشتر من با انگشت بنده، هر دو حرکت می کنند اما تقدم با کدام است ما زماناً برای هیچ کدام از اینها تقدم نمی توانیم بگذاریم، یعنی نمی توانیم بگوئیم که در چه زمانی است. چون زمانشان یکی است اما می گوئیم تقدم علی با انگشت است. تقدم زمانی ندارد یا میتوانیم بگوئیم تقدم ذاتی دارد اگر تقدم علی را می گوید که عمده همین تقدم است. بنابراین ماده باید علت تامه پیدایش روح باشد، یعنی اولین سوالی که می کنیم این است که اگر قرار است که ماده مقدم است باید این طور بگوئیم که ماده علت پیدایش روح است و این را بررسی می کنیم که چه اینکه علت تامه آن است که معلول بر او هیچ گاه غالب و فائق نمی گردد. نمی شود یکی چیزی را ایجاد کند بعد معلول خودش بیاید فائق بر علت شود. یعنی محال است که معلول قوی تر از علت تامه گردد، و بر وی چیره شود و یک آن بدون اتکا و اعتمادش بر علت تامه تحقق داشته باشد و حال اینکه روح انسان یعنی نفس ناطقه بر اثر تکامل و اشتداد ذاتی خود بر ماده اعم از بدنش و جز آن بلکه بر ارواح اعم از ارواح حیوان ها و انسان ها غالب می شود، حالا می خواهیم مثال بزنیم که چطور می شود که نفس ناطقه رشد می کند در بدنش در درجه اول و بر غیر بدن خودش، بر مادیات غیر بدن خودش تسلط پیدا می کند و بر ارواح حیوانها و انسانها میتواند تاثیر بگذارد. از این نتیجه میگیرد که پس ماده نمی تواند علت تامه برای روح باشد چون روح به آن غلبه پیدا می کند. مثل اینکه فرض کنید شما چیزی را الان تصور می کنید مثلا عکس امام (سلام الله علیه) را تصور کنید بعد آن عکس آنقدر قوی شود در تصوری که می کنید یا عکس خودتان را تصور کنید بعد آنقدر این تصور خودتان آنقدر قوی شود که از خودتان جلو بزند. این تصور همه بنیانش به شماست هر وقت که اراده کنید که این تصورتان قطع شود آن هر چه که باشد نابود می شود. علت تامه آن تصور ما هستیم. ادامه این بحث بماند برای جلسه آینده چون می خواهم یک مقدار درباره ماه مبارک صحبت کنیم. سوال مفهوم نیست. بله حس ادراک میکند اما در واقع نفس ادراک میکند از طریق حس آن وقت که نسبت می دهیم که چشم میبیند، نمی گوئیم چشم دید، گوش شنید می گوئیم در اتحاد عاقل و معقول آن ضمیر «م» را که صحبت کردیم این سوال نباید برای شما پیش می آمد که چشم نفس است گوش نفس است یعنی نفس هست در مقام چشم، نفس هست در مقام گوش، نفس هست در مقام ذائقه ادراکش می کند. پس ما اگر نسبت می دهیم حقیقتاً ادراک با نفس است اما چه بسا نفس اگر نخواهد چشم هم باز باشد نمی بیند بارها شده ما این طوری هستیم که یک وقت از جلوی ما خیلی ها رد می شوند چون نفس نخواسته ببیند تمام حقیقتش متوجه جای دیگری بوده چشم باز بوده اما ادراکی صورت نگرفته است. گوش باز بوده اما شنیدنی صورت نگرفته است. سؤال مفهوم نیست علت کافی و لازم را علت تام می گویند سؤال مفهوم نیست. به آن میگویند علت العلل یا مسبب الاسباب اینها را هم می گویند. سوال مفهوم نیست. همه آن چیزهاست اما همه چیزها هم باز منفی علت است چون علت اگر واجب نباشد در ممکن الوجود بودنش نیاز دارد. ما علت های ممکن را دست روی هر کدامش بگذاریم چون ممکن است به هر حال باید به یک جایی ختم شود به یک جایش باید واجب باشد نمی شود نباشد. ممکن است ما بگوئیم بله مجموع شرایط مادی منجر شد به اینکه شما این صدای بنده را بشنوید، سالم بودن گوش شما، بودن صدا، عدم فلاء، بودن هوا بین گوش شما و دهان بنده و حنجره بنده سالم باشد و صدای من بلند شود مجموع اینها یک شنیدن کامل را ایجاد میکند اینها مجموعاً شدند علت هایی که شنیدن را ایجاد کردند. اما همه اینها و همه این علت ها سرشان بند است به یک علت بالاتر سوال مفهوم نیست. بستگی داردکه به چه دیدی نگاه کنیم اگر در همه آنها با اقرار به آن همه علت ها به علت واجبی ختم می شوند. آنعلت واجب را کنار بگذاریم و فرض بگیریم که این است بله مجموعه شان می شود علت تاممه اما اگر این را نخواهیم فرض بگیریم و به صورت مطلق بگیریم خیر، سوال مفهوم نیست. خداوند تبارک و تعالی به عنوان علت العلل در فلسفه هم ثابت شده که کاری به این نداریم. پس عقل است و اگر عقل را کنار بگذاریم. مجموع اینها را می توانیم بگوئیم علت است عقل را بخواهی حاکم کنی همه اینها بنده هستند به یک جا، صوت مثلا از کجا آمده، فرکانس، هوا، گوش، خلق گوش از کجا آمده است خود ما که این جنس هستیم، از کجا هستیم، سوال مفهوم نیست. ما در نفس صحبت کردیم که نفس برای عالم امر است عالم امر بودن گفتیم که یعنی در عالم امر بودن محض اراده مساوی بود باشد و ایجاد یعنی حذف واسطهها گفتیم جلسات قبل که افراد میتوانند صدایی را به گوش طرف برسانند بدون اینکه خودشان حرفی بزنند. محاوره کنند بدون اینکه حرفی بزنند. در نفس هم این جوری هست سعی کنید در لوازم هم بحث کنید. که در این بحث که ایجاد می شود چه لوازمی را دارد یعنی مفاهیمش را بررسی کنید. اما به هر حال آن علت تامه هر چه که باشد خداوند تبارک و تعالی محال عادی را انجام میدهد. نه محال غیر عادی را یعنی محالی که قدرت به آن تعلق بگیرد اما محالی که قدرت به آن تعلق نگیرد انجام نمی دهد. چون اصلاً متعلق قدرت قرار نمی گیرد. فرض کنید که دنیا را بکند در یک تخم مرغ، خوب اصلا این قدرت به آن تعلق می گیرد اصلا طرح این سوال غلط است که خدا ضعیف است یا نیست قدرتمند است یا نیست. در مورد ماه مبارک همین فرمایش برادرمان که فرمودند که از خدا بخواهیم فرمایش بسیار مهمی است یکی از مسائل خیلی مهمی که لازم است انسان متوجه شود شناخت حوزه دعاست. یعنی حوزه و عبد دعایی که می تواند بکند چیست؟ عرض کنم که ادراک حوزه دعا و دعا کردن در حوزه های مختلف معلول شناخت انسان است از حضرت حق تعالی انسان به میزان شناختی که از خداوند تبارک و تعالی دارد و معصومین (علیه السلام) از اینها چیز می خواهد، دعا می کند و از اینها کمک می خواهد، ما یک وقت است می گوئیم که آمادگی داشته باشیم برای ماه مبارک رمضان که خوب از این ضیافت استفاده کنیم. تلاش ما این است که چه کنیم تا از این ماده بشود خوب استفاده کرد. مثلاً بتوانیم با خدا ارتباط برقرار کنیم. بتوانیم دعا بکنیم، و توجه کنیم به اینکه مثلا چه دعاهایی وارد شده یک وقت است که نه ما اینگونه نگاه نمی کنیم. ما یک موجود سرپا فقر و عین فقر را در خودمان ملاحظه می کنیم که هیچ دانایی ندارد. «لا املک لنفسه نفعاً و لا ضراً و لا موتا ولا حیوة و لا نشورا» یعنی یک عدم در مقابل یک هستی یک مطلق وجود، یک کمال مطلق که همه چیز دارد وقتی این گونه دیدیم آن موقع در شعاع دعا تمام تمناهایی که یک عدم می تواند داشته باشد از یک وجود مطلق و هستی مطلق و کمال مطلق می بینیم که در حوزه دعا وارد می شود. این برای این است که ما ببینیم خودمان را درباره خدا و بعد دعا کنیم اگر این را نبینیم آن وقت شعاع دعاهایمان کم می شود حوزه دعاهایی یک ماده کم می شود و آن وقت ما چیزهایی را هم می خواهیم ممکن است دنیا را بخواهیم یا آخرت را هم می خواهیم لقاء الله را می خواهیم اما باز لقاء الله را هم که بخواهیم یا آخرین مرتبه درجه انسان را هم بخواهیم باز ممکن است که بیشتر از اینها هم بشود. که ما بخواهیم و باز نخواستیم اصلا با آن دیدگاه نخواستیم و هنر این است که انسان با این دیدگاه بخواهد این یکی از کمالات و درجات بزرگ انساناست که انسان با این دیدگاه ببیند و به سوی خداوند تبارک و تعالی برود و این گونه برود، در روایت یکی از درجات مهم انسان را ذکر کردند که انسان به آنچه که در دست خداوند است بیشتر مطمئن باشد تا آنچه که در دست خودش است. نگوید که من الان صد هزار تومان دستم است می توانم با آن یخچال بخرم پس یخچال می خرم بگوید اگر خدا بخواهد بحول و قوه الاهی من با این صد هزار تومان یخچال را خواهم خرید. انشاءالله یعنی اگر خدا بخواهد به او بیشتر اطمنیان دارم تا این صد هزار تومانی که دستم است به او بیشتر اعتماد دارم تا اطلاعاتی که خودم دارد، به او بیشتر اعتماد دارم تا هوش و حافظه و علم خودم و این چیزی نیست که با گفتار در هر کسی ایجاد شود. واقعاً باید زحمت کشید تا ما این شویم، یک نکته ظریفی مرحوم علامه طباطبائی (رحمة الله ) دارند استاد ما تعریف می کردند که فرمودند که ایشان خیلی حالشان بد بود و مریض بودند و وقتی بود که لرزش می افتاد در بدنشان و مریض بودند و خیلی سختشان بود. جلساتی که ایشان هفتگی می گذاشت می چرخید منزل دوستان و آقایانی که آنجا بودند، فرمود که یک شب به مرحوم علامه گفتیم که آقا فلان جا کوچه پس کوچه است پله های زیادی دارد سر بالایی دارد و تاریک هم هست و آنجا هیچ چیز معلوم نیست برای شما خطرناک است و خوب نیست. فرموده بود که آقا مگر ما در روز با نور خورشید می بینیم که شب هم بخواهیم با نور خورشید ببینیم که نور نباشد این حرف، حرف ما نیست. ما خیلی دیگر مانده تا این حرف را بزنیم که او می گوید من که با نور خورشید نمی بینم در روز که حالا الان بگویم که شب است و مشکل دارم و نتوانم بروم، آن نور را از جای دیگری می خواهد دیدن را از جای دیگری میخواهد و روشنایی را از جای دیگری می بیند. خورشید را نمی بیند که بگوید نور است پس من مشکلی ندارم و می توانم مثلا از اینجا رد شوم. مگر در جبهه ها نبود. شب هایی که مهتاب بود و وقت هایی که مهتاب نبود آن موقع رزمندگان نمیگفتند که مهتاب است و ما عملیات می کنیم اصلا حواسشان به مهتاب بود. خیلی اوقات می دیدیم که نمیتوانستند کاری کنند آن موقع که می گفتند با حول و قوه الهی جلو می رویم بعد مهتاب هم می شد. عملیات مسلم بن عقیل که الان فیلمش هم هست. آنقدر معجزات زیاد بود که فیلمش را هم برداشتند بعضی از قسمت هایش را من خودم شاهد بودم هر وقت نیاز به نور داشتیم نور و روشنایی بود و هر گاه نیاز به تاریکی داشتیم ابر بود. اگر توجه می کردیم که خداست که باید ما را از اینجا ردّ کند ردّ می کرد اما اگر توجه داشتیم به اینکه امشب مهتاب است البته اینها باید رعایت شود اما باید اثرش را از جای دیگری ببینیم. و این کار و زحمت می خواهد من از آن لحظات بسیار باارزش خاطرات زیادی دارم که حالا وقت آن نیست که عرض کنم. برویم روی بحثی که داشتیم عرض می کردیم اینکه اگر ما این جوری خودمان را دیدیم در مقابل خدا آن موقع می فهمیم که چگونه باید از خدا بخواهیم. و دعا کنیم. یاد یکی از مناجات حضرت سجاد افتادم عرض می کند: «اللهم من أنا، أنا حتی تغضب علیها» خدایا من چه کسی هستم که تو بخواهی به من غضب کنی. یعنی مثلا ما می گوئیم که فلانی کسی نسیت که اصلا ما بخواهیم نگاهش کنیم و یا با او حرف بزنیم. اصلاً حیفم می آید که با او حرف بزنم. یعنی می گویند که مثلاً بچه ات حالا بچه که زدن ندارد این را که شنیدید «اللهم من أنا أنا حتی تغضب علیها» خدایا من که هستم که بخواهی به من غضب کنی «فبعزتک ما یزّین» در دعای روز چهارشنبه ایشان است یا در دعایی که مطالب دنیا و آخرت را که میخواهد بگوید احتمالا در آنجا هست که می فرماید «یزیّن» ام ااینجا می گوید «فبعزتک ما یزین » قسم به عزت تو که «ما یزین ملک إحسانی» ملک تو را مملکت تو را، اعمال من و احسان من زیبا نکرده است. وجودمن، عبادت من، کارهای خیر من، هرگز یک ذره زیبایی به خلقت تو نداده است. «و ما یقبهه إثائتی» و بدی من و زشتی من و اعمال زشت من هرگز نتوانسته است که خلقت تو را زشت کند یعنی اینقدر بی اثر، یعنی کسی که اینقدر خودش را بی اثر بداند یعنی هیچی. که این همه کارها اینها را حضرت سجاد می فرماید. حجت خدا، «فبعزتک» قسم می خورد، دروغ نمی گوید که هرگز احسان من تو را زیبا نکرده و هرگز اعمال زشت من تو را زشت نکرده است. چون من اصلاً اثری ندارم بعد از خدا تقاضای ترحم می کند. خدایا من موجودی هستم که هیچی ندارد نه اثائه اش تاثیر دارد نه احسانش. پس این چه کسی هست که تو بخواهی به او غضب کنی، خوب اگر ما اینگونه دیدیم و بعد همه چیز را او دیدیم، نگوئیم ما این دارائی ها را داریم دیگر اینها را از خدا نخواهیم. و اینها مال ماست، دست ماست، ما خودمان می توانیم آن موقع جیک و پوک را می خواهیم از خدا، آن موقع هر چه که نیاز است از خدا می خواهیم، وسعت و حوزه دعای ما خیلی زیاد می شود اما اگر نه ما یک سری دارائی ها را به خودمان قائل بودیم یعنی مشرک است. واقعاً این دعاها در دعاهای ما تجلی پیدا می کند. دعاهایی که ما می کنیم واقعاً در آن شرک موج می زند. میگوئیم این که نه، این را هم که خودم بلدم، این هم را هم که خودم این را هم باز خودم حالا بروم سراغ چیزی که خودم ندارم. این جور دعا کردن فرق دارد. درباره ماه مبارک رمضان یکی فرمودند دعا کنیم که ماه مبارک خوبی داشته باشیم آن این است که ما مشلمان فقط این نیست که فقط ماه مبارک سر راه ماست این ضیافت هست یک ضیافتی هست و حالا باید برویم در آن ضیافت باید چه کاری کنیم. ما بیائیم اصل قضیه را هم از خود خدا بخواهیم بگوئیم که آقا حالا ما یک ضیافتی راه انداختیم ما هیچ شایستگی هم نداریم ما را به فضل خودت در این ضیافت راه بده. بعد خودت هم به ما بگو که باید چه کنیم. هم تمیزمان کن. هم علی رقم استحقاقمان واردمان کن. در این ضیافت و هم به ما الهام کن که باید چه بکنیم. و هم خودت ببخش ما را. و هم خودت به فضلت از ما قبول کن. همه اش تو، خودت ببر و بدوز. در درون ما در وداع ماه مبارک اگر دقت کنید عرض می کند به خداوند تبارک و تعالی که ما که موفق نبودیم این مضمون دعای حضرت سجاد است اما خدایا آنچه که به موفقها دادی، به مبا هم بده. هر چه که به آنها دادی، به ما هم بده. ما شاید بگوئیم پررویی است که «إن أخذتنی بجرمی أخذت بعفوک » اگر مرا به جرمت بگیری من تو را به عفوت می گیرم. اما این بحث پر رویی نیست. بحث این است که او هیچ چیزی از خودش نمی بیند. فنا هست و چیزی ندارد طرفی برای خدا سراغ نداردکه طرفی باشد اصلاً خودش را طرف نمی بیند. که خدا بخواهد با او طرف شود. در یکی از این دعاهای طولانی حضرت سجاد (علیه السلام) عرض می کند که خدایا تو بهشت را آفریدی و این بهشت را با حور و غلمان و شراب و قصر و میوه ها و گوشت و اینها وصف کردی. خدایا من وقتی خودم را می بینم، می بینم که من اصلاً استحقاق این چیزها را ندارم. هرگز از من عملی سر نزده که بخواهم چنین استحقاقی داشته باشم که بهشت جاودانه ای که تو با آن درجات وصف کردی من با این عمل خودم بگویم که واقعا می شود به آنجا رفت و جهنمت را توصیف کردی که در آن انواع عذابها، عذاب حمیم، عذاب هون، عذاب زقوم، عذاب الیم، عذاب عظیم همه اینها را در آن قرار دادی و من وقتی به گناههای خودم نگاه میکنم میبینم که نمیتوانم فرار کنم از این و من مستحقق این هستم و اگر تو بخواهی بخاطر یکی از جرم های من، مرا بگیری من آنجا خواهم... بعد می گوید خدایا اصلاً از حساب بیرون بیا اگر بخواهی به من نگاه کنی که واویلاست نه عمل صالحی دارم که منطبق با آنجا باشد و نه جرائم را چه کنم. اصلاً از این حساب بیرون بیا و به فضل و کرمت و به خوبی خودت به ما رحم کن. به درون من نگاه نکن. به کرم خودت به لطف خودت، به فضل خودت نگاه کن. «ولا تفعل بنا ما نحن اهله» آن کاری که ما اهلش هستیم با ما نکن. اگر بخواهی به اهلیت ما نگاه کنی واویلاست. و همه کلاهشان پس معرکه است خود خدا در قرآن می فرماید که اگر بخواهم موشکافی کنم هیچ کس نجات پیدا نخواهد کرد. پس ما از این وادی خارج شویم و حقیقت مان را نگاه کنیم. نه اینکه تعارف شود حتی نه اینکه از امام سجاد (علیه السلام) یاد بگیریم. اصلا بحث یادگیری نیست این یک واقعیت است که حضرت می بیند و بیان می کند. نه اینکه حضرت خواسته خودش را جلوی خدا کوچک کند تواضع کند، تزلزل کند، ذلیل کند خودش، اصلاً ما هستیم، حضرت فقط حقیقت خودش را بیان می کند و ما هم اگر معلومات و معرفت مان نور معرفت به آن بتابد آن حقیقت ذلت را و آن معدوم بودن را می بینیم. بعد همان کلام را هم می توانیم بگوئیم از ته قلب، آن جوری خدا را صدا می کنیم. و از او می خواهیم که خدایا این ماه مبارک دارد می آید و ما هیچ آمادگی نداریم نه قلب صافی داریم نه طهارتی داریم، نه علمی داریم نه توانی داریم، هیچ، خودت به فضل خودت ما را وارد این ضیافت کن. و مقبول و مصلح و پیروز و بهره مند خارج کن. نگوئیم که حالا ما یک حجره ای داریم یک اتاقی داریم که دعاهایی هم داریم که نمی دانم چه بکنیم. پارسال نداشتیم، نشد و نتوانستیم این کار را بکنیم. مثلا امسال ما این ابزار را داریم پارسال نداشتیم یا امسال این ابزار را نداریم پارسال بهتر بود که داشتیم. به اینها نگاه نکنیم ما در بدترین شرایط هم که باشیم یا بهترین شرایط هم که باشیم باید بدانیم که چیزی نصیب ما نمی شود مگر آنچه که خدا برای ما نوشته باشد و می نویسد و ما به فضل خودش از او بخواهیم که خودش خوب برای ما بنویسد و ما را وارد کند. با فقر مطلق به درگاه خداوند تبارک و تعالی برویم. بگوئیم که خدایا کمک کن که ما ماه مبارک را داشته باشیم و خوب بتوانیم از تو بخواهیم، حتی وقتی داریم دعا می کنیم حتی در این مرحله هم نمانیم با توجه به فقر ذاتی خودمان بگوئیم که خدایا می خواهم دعا کنم بلد هم نیستم دعا کنم. تو کمک کن بعضی جاها «أسئلک أن تصلی علی محمد و ال محمد و أسئلک من خیر ما أرجو و خیر ما الاارجوا» خدایا خیرهایی را که امید دارم نصیبم کن. و خیرهایی که امید ندارم آنها را هم نصیبم کن. «و أعوذبک من شر ما أحذر و من شر ما لا أحذر» و پناه می برم به تو از شر آنچه که می خواهم و پناه می برم از آنها به تو و از شر آن چیزهایی هم که پناه نمی برم به تو باز از شر آن چیزها هم که پناه نمی برم به تو و برحذر نیستم از آن شرها هم به تو پناه می برم در حالی که به تو پناه نمی برم. و نمی دانم که چه هست. خدایا از آنها هم تو مرا پناه بده. اگر یک تزلزلی وخواری و یک فقر، با احساس فقر رفتیم آن موقع شاید بتوانیم کاری بکنیم. «إلهی کیف أدعوک و أنا أنا و کیف اقطع رجائی و أنت أنت» خدایا من چگونه تو را دعا کنم در حالی که من آمدم دعا کنم. ولی چگونه امیدم را از تو قطع کنم در حالی که تو، تویی، آنچه که به خودم نگاه میکنم می بینم نمی توانم دعا کنم ولی وقتی به تو نگاه می کنم زبانم باز می شود و دعا میکنم. یعنی تمام امیدها برمی گردد به خدا، باز شدن زبان، امید و تمناها و خواسته ها برمی گردد به خداوند و ما از او می خواهیم آنچه که باید بخواهیم، این وسط هیچ توجهی به خودمان نداریم. یک عدم محض در مقابل وجود مطلق، خوب عدم محض سراسرش عدم است و همه اش وجود می خواهد، خودش وجودی ندارد عدم باضافه وجود نیست. عدم است. این عدم بعدا می تواند خوب بخواهد. اگر بتوانیم با فقر مطلق برویم کاری کردیم حالا اگر به عرائض بنده خوب توجه کرده باشید باید این فقر مطلق را هم از خدا بخواهید که خدای من بلد نیستم تزلزل کنم. تو خودت مرا از من بگیر که من بتوانم با حقیقت خودم از تو دعا کنم نه با منیت خودم که دروغ و کذب است نه با بافته هایی که خیال کردم منی دارم و هر چیزی هست با حقیقت خودم که عدم است از تو بخواهم چون در غیر این صورت ما با یک روح بزرگ رفتیم به درگاه خدا، با شرک به درگاه خدا رفتیم و از خدا چیزی خواستیم این گونه بهتر است تا اینکه من بخواهم چیزی را مشخص کنم و به شما بگویم که مثلا در این ماه فلان ذکر را بگوئید. یا فلان آیه را بخوانید، خداوند انشاءالله همه ما را موفق کند به افضل الاعمال در این ماه که ورع است یعنی فقط نه پرهیز از گناه بلکه پرهیز از آنچه که می خواهیم و دلمان می خواهد و هوس می کنیم. از آن هم پرهیز کنیم تا خودی نباشد. وقتی خودی نبود، آن وقت خدا هست. واقعا این را باید با ذلت از خدا خواست. «إلهی لم أکن حولی، فأنت غلبه أن معصیتک إلا فی وقت أیقتتنی و کما أردت أن أکون کنت» آن جوری که تو می خواهی من بشوم. این خیلی مهم است به هر حال با این مناجات شعبانیه که موفق هم به خواندنش نیستیم، یک مقدار تفکر در مضامینش کمک می کند که چگونه در این ماه مبارک با تزلزل و خواری از خدا چیزی را بخواهیم استمداد می جویم از روح مطهر حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) شهید این ماه و روح مطهر حضرت مجتبی (علیه السلام) مولود این ماه که به ما کمک کنند و شفاعت ما را بکنند تا ما بهره مند و آماده وارد این ماه بوشیم و بهرهمند هم خارج شویم.
جلسه 140 - معرفت نفس
متن کامل (خام) جلسه 140 - معرفت نفس