درس 82
جلسۀ گذشته درس 82 را شروع کردیم در مورد این مطلب که انسان باید به نفس خودش توجه کند و مورد مطالعه قرار دهد غافل نباشد از شناخت نفس خودش و از تفکّر و تعمّق در حقیقت نفس خودش می فرماید باید انسان در ص 348 بند دوّم بعد از شعر می فرمایدکه باید انسان حقیقت خود را بداند تا به مقصود برسد آن که از این حقیقت روی برگردانید از همۀ سعادت ها باز ماند. چه به ظاهر یک جمله ی یک خطی است امّا یک دنیا معنی دارد یک جمله ای که مؤلف محترم حفظه الله تعالی فرمودند وجود دارد مقصود که است؟ وقتی می گوییم به مقصود باید برسیم؟ ما یک حرکتی داریم به سمت مقصود، از خودش در ما رسیده یعنی هو الاوّل و الاخر، اونی که آخر است یک اوّلی هم در ما قرار داده یعنی اوّل هم با ما بوده که فرض کردیم در دروس جلد 1 که طلب مجهول مطلق محال است و آن چه که مطلوب و مقصود است از اوّل قاصر و طالب یک شناخت اجمالی نسبت به او دارد طی طریق برای ادراک تفضیلی است برای وصال و لقاء تفضیلی است و ماندنی تر، او هم اوّل است و هم آخر، مقصود این است دیگر، حرکت کننده کیست؟ متحرک، متحرک نفس انسان است که حامل نفخۀ الهی است که به سوی الله که اَل اِله است حرکت می کند پس در واقع اگر ما حقیقت نفس خودمان را که حقیقت متحرک است و سنخیّت با مقصود دارد نشناسیم در واقع همان طور که ایشان فرمود، اگر از این حقیقت روی برگردانید از همۀ سعادت ها باز خواهید ماند سعادت ها و شاقوت ها هم مربوط به همین نفس است ما دربارۀ سعادت نفس در قران در سوره شمس داریم که قد افلح من زکّیها یعنی فقط یک جا خداوند در مورد انسان یک وعدۀ قطعی داده هر چند گفته بالعل گفته شاید که اگر انسان این کار را بکند مثلاً در مورد روزه فرموده لعلکم تتقون شاید روزه تقوی بیاورد، نماز، اجابت ، دعا کردن حتی، مناجات کردن، داشتن معنویت، لعلکم ترشدون شاید رشد کنید،لعلکم ترحمون، شاید مورد رحمت واقع شوید ما در مورد رستگاری شرط قطعی اش را فرمود: قد افلح من زکیها، حتی این طوری است که رستگار می شود کسی که نفسش را تزکیه کند، خوب تزکیه، یعنی چه؟ ما یک حرفی می زنیم، یک چیزی می گوئیم، کلمۀ زکیها یعنی تزکیه کند او را یعنی چه؟ یعنی ما اوّل باید آن چه را می خواهیم تزکیه کنیم اوّل ببینیم او چه هست؟ کجائی هست؟ ماهیّتش را بشناسیم بعد آفاتش را بشناسیم مثل بدن، بدن را وقتی طبیب می خواهد مداوا کند باید بشناسد که بدن اصلاً چه جور تشکیل شده؟ بافت این بدن چه هست؟ بیماری هائی که بدن را تهدید می کنند و بیماری هائی که مربوط به قسمت های مختلف این بدن هستند مثلاً بیماری های چشم، دستگاه گوارش، گوش آفت هایی که مربوط به شئون مختلف است بشناسد بعد هم راه درمان را بلد باشد زکیّها یعنی این نفس اصلاً در جهنّم متولّد است و گفتیم دنیا متن جهنم است ما در جهنم متولد می شویم و به هر حال با آلودگی روبه رو خواهیم شد یعنی آلودگی خواه ناخواه ما خواهیم داشت زکیّها یعنی انسان نفسش را بشناسد تا نشناسد که زکیها معنی پیدا نمی کند تزکیه به هر حال فرع بر شناخت است اگر انسان نتواند بشناسد که نمی تواند تزکیه کند نفسش را و رستگار شود، این که می فرماید آن که از این حقیقت روی برمی گرداند از همۀ سعادت ها بازماند یعنی همین، یعنی اگر توجه به نفس را انسان از دست بدهد یعنی اصلاً مورد مطالعه از دستش رفته ما در حرکت به سمت سعادتمان در حرکت به سمت مقصدمان یک چیز را باید همیشه توجه داشته باشیم و آن خودمان است ، یکسره به خودمان توجّه داشته باشیم، خودمان از یاد خودمان نرویم عرض کردم در بحث شیطان و صور مقدّس که به انحاء مختلف، دشمن می خواهد ما را از خود بگیرد، برایش فرقی نمی کند که چه بکنی، او خیلی برایش مهم نیست، با صورت حرام محشور باشی یا با صورت مقدّسی برای او زیاد فرق نمی کند، مهم این است که تو زیاد توجه به خودت نکنی، یک جمله ای هم مرحوم شریعتی داشت درمورد وضعیت دشمن نسبت به ما ایشان گفته بود که مهم این است که در صحنه نباشیم خواه به سجادّه باشی خواه به چی نشسته باشی یک چنین جمله ای حالا، فرقی نمی کند برای امریکا که ما حالا در مسجد باشیم دعای کمیل بخوانیم، توسل و ندبه بخوانیم، به حج برویم، الان اسلام آمریکایی را شما می بینید در ایام حج یا عربستان مثلاً چقدر اسم های طولانی امام جماعتش می آید نماز می خوانند من شنیدم یکی از این نوارهای این ها را امام جماعت بعد از سورۀ حمد، سورۀ بقره را شروع کرده به عنوان سوره، حالا ملّت هم یک ساعت، در ساعتی آن جا معطّل هستند سرکار هستند. با همین چیزهاسرشان را گرم می کنند. با نماز اوّل وقت و دعا و ذکر. این برای آمریکا خیلی مهم نیست. مهم این است که ما درصحنه نباشیم، توجه نکنیم به خودمان ، استقلال خودمان، هویت خودمان ارزش های خودمان، آرمان های خودمان، و به دشمن خودمان، این را اگر کار نداشته باشیم، آن ها حاضرند از این قرآن ها که ملک فحد چاپ می کند چاپ می کرد از این قرآن های آریا مهری بروند مثلاً گنبد حضرت رضا را هم طلا بگیرند و خیلی پول برای این کارها زیاد بدهند مراسم دینی برقرار شود، ماه رمضان حتی ماه محرّم اصلاً این چیزها برایشان خطر نیست آن چه خطر است توجه است، فکر است به خودمان، به ماهیّت خودمان، به عزّت و شرافت خودمان. شیطان هم همین است شیطان تا به خودت توجّه داری با تو دشمن است و درگیر می شود .به محض این که توجه شما قطع شد اصلاً درگیری ندارد او دیگر ولی تو شده دوست تو است، تو راهش هستی، به کار مقدّس باشی یا غیر مقدس برای او زیاد تفاوتی هم ندارد، لذا باید ما هر مقدار در کارهای مقدسی هم که هستیم، توجه خودمان را به خودمان از دست ندهیم یعنی دربارۀ خودمان. کارهای مقدّس خیلی خطرناک است الان برای ما حالا دیگر معنی ندارد، من عرض کنم به دوستان که صورت های حرام امّا ماها که مثلاً مشغول کارهای هستیم که خیلی خوب است وجهۀ امام زمان پسند دارد، وجهۀ دینی دارد، باید توجه کنیم در این ها یک موقع ما از یاد خودمان نرویم مثلاً شاید هزاران نفر شاگرد داشته باشیم و کار ما هزاران نفر را رُشد دهد و تربیت کند یک موقعی نیافتیم توی آن که این بشود شغل ما، شهوت ما و یک موقعی اصل متحرک را یعنی نفس خودمان را فراموش کرده باشیم، یادمان رود که ما هم حرکتی داریم اصلاً همۀ موضوع ما هستیم، بقیه فرع هستند یک موقعی می آید سراغمان و خطرناک است باید خیلی توجه کنیم که دچار خودفراموشی نشویم. و لا تَکُونُوا کَالَّذین تَسُوالله فانسیهم انفسهم. مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کرده اند و خدا را فراموش کردند و خدا هم آن ها را دچار خودفراموشی کرده است خدا هم وقتی می گوئیم فراموش کردن خدا یعنی چه؟ چند جور می شود خدا را یاد کنی، خدا را یاد کنی به عنوان قادر و متعال و مهربانی که رزّاق هست، بخشنده است، می تواند کمک کند به انسان، می تواند ببخشد به انسان، می تواند مثلاً شفا بدهد قرض های ما را اَدا کند، یک منبعی که ما به آن مراجعه کنیم زندگی دنیایی مان را حل کنیم، زندگی دنیائی داریم، خدا هم کسی است که می خواهیم برویم با او مشکلاتمان را حل کنیم در روایت داریم دوستان سه دسته هستند، یک گروهشان مثل غذا هستند که انسان همیشه به ایشان محتاج است یک سری شان مثل دوا هستند که انسان وقتی مریض است می رود سراغ آن ها که دردش را درمان کند والاّ کاری به او ندارد یک سری شان مثل درد هستند که ارتباط با آن ها درد است حالا گاهی خدا برای ما مثل دَواست یعنی ما می گوئیم می خواهیم مشکلمان را با او حل کنیم کاری با خودش نداریم، فی نفسه مطلوب نیست وقتی می گوئیم توجه به خدا اگر نکنیم دچار خودفراموشی می شویم توجه به خدا هم می تواند باز دچار خودفراموشی بکند انسان را، کدام توجه، توجهی که خدا را ما فقط به عنوان دوا بخواهیم. مثلاً هر وقت مریض هستیم برویم جمکران با امام زمان علیه السلام مناجات کنیم. هر وقت مشکل داریم با خدا شب جمعه وقت بگذاریم خوب هست اثر هم دارد، بهتر از هیچی و بی ارتباطی است اما اگر کسی بخواهد خودش را فراموش نکند باید همیشه خدا را یاد کند اما به عنوان اِله خود، معبود خود و معشوق خود یا دکتر به عنوان، یا اَکرم مقصودٍ قُصِد. در دعای جوشن کبیر است در دعاهای دیگر هم داریم ای بهترین مقصودی که او را قصدش می کنند. ای بهترین محبوبی که مورد محبّت قرار می گیرد. خدا را به این عنوان اگر کسی یادش آمد آن موقع خودش را یادش نمی رود، همه اش حواسش به خودش است یعنی می داند یک مقصد عالی دارد به نام لقاء الله و رضای خدا آن وقت آن جا دیگر آدم حواسش به خودش است دیگر حالا صورت های مقدس هم که بیایند سراغ انسان، انسان معشوق دارد. اصلاً عشق خصوصیتش این است که انسان را همه اش توجّهش را می دهد به عشق بازی، یعنی دوست دارد خلوت خودش را داشته باشد، جدای از کارهائی که می کند اصلاً آن حال عشق بازی را نمی خواهد رها کند، بحث این نیست که حالا ما یک کاری بکنیم ثواب داشته باشد نرویم جهنّم برویم بهشت. خدا هم احتمالاً حالا راضی باشد از این یک موقع می بینی شهوت جهاد می آید سراغ انسان نویسندگی باشد، خطابه باشد، منبر باشد، هدایت افراد باشد، کارهای دیگر باشد، اصلاً این عشق بازی یک چیز دیگر است. مقصود و محبوب و معشوق بودن خدا، حال دیگری برای انسان دارد، یعنی انسان خودش می خواهد با خدا حرف بزند، حرف دارد، جدای از همۀ ارتباط هائی که دارد خدا برایش موضوعیّت دارد، تنها موضوع هم هست در این که فعلاً موضوعیت دارد خیر، تنها موضوع است می خواهد به او برسد، منظورش از همۀ کارها اوست، اگر کارهای دیگری هم حتی می کند مقصود اوست و او را نمی تواند از او بگذرد، دست بردارد، پس فراموش کردن یان که می فرماید آن که از این حقیقت روی برگردانید از همۀ سعادت ها باز ماند رو برگرداندن از نفس ارتباط زیادی دارد با این که ما خدا را چگونه نگاه کنیم به عنوان چه موجودی؟ چه نوع کاری با خدا داشته باشیم؟ آیا فقط حلاّل مشکلات ما باشد؟ مشکلات دنیایی ما را حل کند؟ حیوانیت آبادتری داشته باشیم در سایۀ عنایت الهی؟ یا نه ما اصلاً بحثمان این است که خداوند مطلوب ما و محبوب ماست. پس رمز این که ما بتوانیم از نفس روی برنگردانیم یکسره مدّ نظرمان باشد نفس خودمان به عنوان کانون همۀ سعادت ها این است که ما مقصودمان را فراموش نکنیم واِلاّ این نکتۀ ظریفی است ساده از کنارش رد نشویم، عرض که دارم می کنم خدمتتان رمز بزرگی است خیلی هم هستند بزرگان خدا توجه به خودشان دارند دوست دارند رشد کنند اما نمی دانند مایۀ رشد خودشان چه هست؟ چه جور می توانند این توجه را حفظ کنند؟ یک چند روزی توجه به خودشان دارند اما اصل قضیه یادشان می رود چرا؟ چون انسان زمانی می تواند خوب توجه کند به خودش و به مسیرش که مقصودش را فراموش نکرده باشد یعنی هدف را ببیند چه هست، متناسب بکند خودش را با آن هدف، والاّ اگر هدف مشخص نباشد شما با آن باری که برمی دارید توشه ای که برمی دارید مجهول است معلوم نیست به درد آن هدف بخورد یا نخورد ما اصلاً استعدادمان آمادگی مان، حرکتمان، سرعتمان، سبقتمان ،همه چیز براساس نوع هدف و محبوبمان مشخص می شود او هست که حرکت می کند ، سرعت می دهد، سبقت می دهد، تجهیز و تعهّد می دهد به ما. اگر این فراموش شود ما ولو توجه به نفس بخواهیم بکنیم، خیلی موفقیّت آمیز نیست، راستی این حقیقت به نام روح چه نیروئی است که به قول شیخ الرئیس بدن در دست او چون گوئی در تصرف چوگان است چه استعداد و قابلیتی در این اُعجوبه دارِ هستی به نام انسان است که صورت همۀ اشیاء یعنی علوم و معارف و حقایق را ادراک می کند؟ همۀ حقایق را این شخص می تواند ادراک بکند خوب این واقعاً چه هست؟ چه گونه ساخته شده؟ چه موجودی است؟ من دارم شما دارید همه دارند، همه این حقیقت را دارند، می توانند یک چنین رشدی بکنند. این چه عظمتی است؟ این چه درختی است که هر یک از فروع شاخه های او میوه ی خاصی می دهد؟ این چه کوهی است که همه گونه معدن را در خود می پروراند؟ این چه دریایی است که پیوسته متلاطم است و از حرکتش، برکت ها می یابند و در قعر خود لولؤ مرجان ها به بار می آورد؟ این چه آسمان بلند است که از کسرت سادگی این همه نقوش می پذیرد بدون این که نقش مزاحم و مزید نقش دیگر باشد؟به هر حال اگر کسی یک مقداری انس بگیرد با نفس متوجه می شود که واقعاً زیباتر و عجیب تر از این خداوند خلق نکرده است و بعد اگر انس بگیرد با خودش، بیرون دیگر خیلی جالب نیست برایش، اگر بیرون هم جالب است شاید یک وسیله ای باشد، کمک باشد توجه به آیات آفاقی برای این است که در نفس چیزی ایجاد شود والاّ واقعاً ما جالب تر و شیرین تر و زیباتر از خودمان نداریم که بخواهیم تماشا کنیم، اگر کسی این را فهمید انس می گیرد با خودش یکی از علائم رشد معنوی این است که انسان از خودش وحشت نداشته باشد، انسان از خودش نترسد بتواند با خودش تنها باشد خیلی ها نمی توانند تنها باشند با خودشان یعنی بالاخره می خواهند یک جوری خودشان را مشغول کند با یک نفر حرف بزنند خیلی خیلی یا مثلاً کتاب بخوانند یا یک کار مقدسی کنند و ثواب داشته باشد اما این که آدم از خودش نترسد، خودش حوصله اش از دست خودش سر نرود، و تحمل کند خودش را، اصلاً خودش با خودش انس داشته باشد یکی ازآن راه هایی است که معلوم است انسان تازه اول کار است، نه این که حالا بگوئیم خیلی کار است ولی اوّل کار این است که انسان با خودش انس بگیرد و چیزی محبوب تر از خودش پیش خودش نباشد یعنی زیبائی هایی که خداوند خلق کرده آدم تا با خودش هم انس نگیرد رشد نخواهد کرد چرا؟ چون همۀ توجهش به سمت کثرتهاست به سمت غیر است. این ممکن است انسان براساس وظیفۀ الهی خودش مجبور باشد مدتّی، حتّی مدت ها و سالیانی با کثرات سر و کار داشته باشد با ارتباطات سرو کار داشته باشد اما هنر این است که در عین ارتباط با کثرات علاقه اش به خودش با انسش به خلوت با خدا بودن و با خودش بودن از دستش نرود این را حواسش باشد، هرگز حدیث حاضر و غایب شنیده ای من در میان جمع و دلم جای دیگر است اگر ارتباط هم دارد یک موقع ارتباطات نشوند معشوق برایش، محبوب شوند برایش، نه، یک چند وقت تنها بماند مثلاً دلش بگیرد و واقعاً لذت ببرد از این خلوت از دیدن این نمایشگاه عظیم که بزرگ ترین از آن خلق نکرده خدا و این احتیاج به آگاهی و اطلاعات دارد، اطلاعات و آگاهی باشد انسان می داند که از این نفس باید چه استفاده هایی کند. آن قدر صحنه های تماشائی و عالی دارد، غیر تکراری و حتی، ما اگر بخواهیم واقعاً انس بگیریم با این نفس بفهمیم که از نفسمان چه می خواهیم، شاید تا آخر عمر موفّق نشویم یک دوره نگاهش کنیم، مطالعه اش کنیم، نمی توانیم این کتاب وجود خود را یک دور حتی ورق بزنیم، نمی توانیم، این که می فرماید در قعر خود لؤلؤ مرجان ها به بار می آورد تا این لؤلؤ و مرجان هایی که به بار می آورد آدم بخواهد تماشا کند هر کدام از این لؤلؤ و مرجان ها زیبائی حیرت انگیزی دارند بخواهد تماشایشان کند عمر کفاف نمی دهد.
چیست این سقف بلند سادۀ بسیار نقش زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
همۀ رُستنی ها اعم از گیاه ها و درخت ها از دانه و تخند که از زمین می رویند نه تنها این نباتات بلکه حیوانات مطلقاً چه انسان و غیر آن در رستن شریکند یعنی در رویش یعنی همه نباتند و رشد نباتی دارند و می توان گفت همه از دانه و تخم روییده اند اما هیچ دانه به اندازۀ نطفه انسانی که گویا خُردترین دانه است رُشد ندارد در عین حال که رُشد نباتی دارند رشد هم نباتی دارد و هم حیوانی رُشد دانه های دیگر را حدی است که در آن حد توقف می کند و قدم فراتر نمی نهد ولی انسان است که رشد او را حدی نیست، ظاهراً در این میان دانه های نباتات از همه خُردتر خردَل است این دانه به خردی آن قدر رشد نباتی می کند که پرندگان در شاخه های وی لانه می سازند. عالم ماورای طبیعت را به اعتباری ملکوت می نامند و عالم طبیعت را مُلک در بند 31 و 32 باب سوم انجیل آمده است که عیسی بن مریم علیه السلام مثلی برای مردم زده، گفت ملکوت آسمان مثل دانۀ خردلی است که شخص گرفته و در مزرعۀ خویش کاشت و هر چند از سایر دانه ها کوچک تر است ولی چون نمو کند بزرگ ترین است.
سبزی و تره بار را می گویند و تمام دانه ها و میوه هایی که از طریق تخم رشد می کنند یعنی چه؟ یعنی خداوند درخت ملکوت را در ما قرار داده خوب دقت کنیم ما خودمان همه را در خود داریم، عرض کردم در بحث معاد که انسان را می گویند کون جامع وقتی سیر را عرض کردیم از ماموت و لا موت و جبروت و ملکوت و ناسوت عرض کردیم یک عالم دیگر داریم نیام کون جامع که انسان است و آن سه عالم قبل از خودش را در خودش دارد. انسان حامل همۀ آن عوالم است، یعنی هم ملکوت دارد، خیالش با برزخ هم سنخ است، عقلش با جبروت، فوق عقلش هم با بالاتر همه را دارد، یعنی تخمش را خداوند در دل هر کسی کاشته یک نفر باید بتواند به این تخم خوب برسد تا بتواند رشد کند و بارور شود تخم ملکوت را، همه هم این استعداد را دارند ولی چون نمو کند بزرگ ترین است و بزرگ ترین درختی می شود که مرغان هوا آمده در شاخه هایش آشیانه می گیرند، فطرت و اقتضای ذاتی این دانه که در نطفۀ انسانی تعبیه شده است این است که به همۀ موجودات دارِ هستی است یا بد و علمِ بدان پیدا کند و جسمانی روحانی و انسانی جهانی شود یعنی چه ؟ یعنی یک تخمی گذاشته خداوند در دل انسان اگر خوب رشد کند می تواند به کل نظام هستی به همۀ آن چه هست، همه موجودات دایر هستی دست پیدا کند و با آن ها متحد شود بعد که جلسۀ قبل هم عرض کردم که می تواند همۀ این نظام را جزء پیکرۀ خودش کند این نفس
هر آنکس ز حکمت برد توشه ای جهانی است اُفتاده در گوشه ای
این دانۀ بدین خُردی موجودی می گردد که به بزرگی همانند او نبود. به شعر دقت کنید
هر آنکس ز حکمت برد توشه ای جهانی است اُفتاده در گوشه ای
هر کسی به هر حال حکمت بیشتری را نصیب خودش کند از حکمت بیشتر تغذیه کند گستردگی جهان او بیشتر خواهد شد. حالا واقعاً اولیاء خدا را انسان می بیند، شاید 70- 60 کیلو وزن دارد که یک مُشت پوست و گوشت و استخوان است فکر نمی کند که این چه دریای عظیمی است این جا نشسته ما مثلاً با او حرف می زنیم در کنارش نشستیم، می بینیمش، دستش را می بوسیم چه عالم عظیمی است مردم از این که کسی به مقام بلند حکمت رسید و به اسرار خلقت دست یافت و دفتر وجود هر یک را فهمیده ورق زد تعجب می کند یعنی می گویند که این بندۀ خدا راه پیدا کرده مثلاً می تواند طی الارض کند، می تواند راه به آسمان ببرد یا می تواند خبر از آینده و گذشته بدهد می تواند ضمیر را ببیند، فکر را بخواند، می تواند با ملائکه ارتباط داشته باشد و می تواند تا وقتی هر کدام می بینیم این جوری است دیگر، ما بعضی وقت ها یک خواب می بینیم چنان ذوق زده می شویم که بالاخره ما یک خواب مثلاً دیدیم یک چیزی را دیدیم به هر حال در این برزخ یک ارتباطکی پیدا شد بین ما و برزخ این تعجب دارد این قدر وضع خراب است در حالی که ایشان می فرماید: ولی تعجب در این است که چه رهزنی برای دیگران پیش آمد که از رسیدن به آن مقام بازماندند؟ تعجب از این کنیم که چرا نمی توانیم رُشد کنیم؟ چرا ما نمی توانیم؟ کجای کار خراب است که ما مثلاً نمی توانیم به حکمت برسیم نمی توانیم راه پیدا کنیم، خداوند آیا ما را مثلاً برای همین وضعیتی که داریم زندگی می کنیم آفریده؟ همین را می خواست ما این جوری باشیم؟ این را دارم تکیه می کنم که هیچ موقع در هیچ درجۀ رُشد عُجب ما را نگیرد بدانیم که خیلی عقب هستیم یک موقع فکر نکنیم موفّقیم و خلاصه سبقتی گرفتیم از کسی و دیگران باید به حال ما غبطه بخورند نخیر این ما هستیم که باید همیشه غبطه بخوریم، همیشه باید دل بسوزانیم برای خودمان و هیچ وقت راضی از حال نشویم لا مَصیبَةَ با لذنب و رضاک بالحالة الّتی کُنتَ علیها علی علیه السلام فرمود هیچ مصیبتی مثل این نیست که تو گناه های خودت را کوچک بشماری و به حالی که درای راضی شوی انسان اول بدبختی و سقوطش زمانی است که به حال خودش راضی شود دل خوش کند به وضعیتی که دارد دلش از تلاش از عشق از حرص از طلب بیافتد یعنی اول بیچارگی انسان است چرا؟ چون خداوند برای انسان یک چنین مقامی قرار داده آن برای همۀ ما است یعنی همۀ ما می توانیم برسیم خوب حالا کجا هستیم بعد از طی کردن نصف عمرمان، نصف عمر هم که می گوئیم بحث احتمالی هست شاید هم ما نصف عمرمان را هم بیشتر طی کرده باشیم شاید 90 و 80 – 70 درصد شاید بیشتر از عمرمان را طی کردیم چه می دانیم؟ لذا نباید هیچ وقت قانع باشیم آن حالت تضرّع و تذلّل و خواری و مسکنت را باید داشته باشیم باید این ها در ما ایجاد شود خدای ناکرده به حالت خودمان عُجب پیدا نکنیم اگر چیزی باشد تازه، یک موقع هم هست که به تعبیر قرآن هل ننبئکُم بالأخسرین اعمالاً الذین سعیهم فی الحیوة الدنیا و هم یَحسَبونَ اَنَّهُم یُحسِنون آیا به شما خبر ندهیم از اَخسرین اَعمال از کسانی که بیشترین خُسران را می کنند کسانی که عملشان در این دنیا گمراه است و باطل است و آن ها خودشان فکر می کنند خوب دارند کار می کنند فکر می کنند رُشد دارند می کنند، خودشان خیلی نسبت به خودشان راضی هستند و دلگرم هستند و این باعث می شود که اولاً عجب سراغ ما نیاید فکر نکنیم که خبری هست و ما هم مثلاً به جائی راه پیدا کرده ایم و جائی رفته ایم ثانیاً هم هیچ وقت دست از تذلل و خواری نسبت به درگاه الهی، هیچ وقت دست از توسّل نسبت به معصومین علیهم السلام به خصوص حضرت صاحب علیه السلام برنداریم و متوجه باشیم چه وضعیتی داریم و چقدر فقر داریم باید چقدر التماس کنیم وَ امنُن بغناکَ عَلی فَقری و بحلمک علی جهلی و بقوتک علی ضعفی خدایا منت بگذار به واسطه غنای خودت بر فقر ما و به واسطۀ حلم خودت بر جهل ما و به واسطۀ قوّت خودت بر ضعف ما و منت بگذار این باعث می شود که همیشه خودمان را مسکین، فقیر، مسکین، پر و بال شکسته ببینیم و همیشه محتاج ترحم خدا و همیشه محتاج لطف و عنایت خدا آن موقع است که ما دیگر لحظه ای از فکر استغفار خارج نمی شویم یعنی دائماً استغفار می کنیم می دانیم که استغفار چقدر فایده دارد برای انسان طلب آمرزش، عفو گفتن، از خدا عفو و غفران را خواستن، ساکت نمی نشینیم زیاد دعا می کنیم حریصانه دعا می کنیم حریصانه استغفار می کنیم حریصانه از خدا می خواهیم که ببخشاید ما را و مشکلات ما را حل کند، فرج در ما ایجاد کند، روح ما را مفتوح کند، اگر چشم می بیند جای حرف نیست آن که نمی بیند حرف در اوست که چه آسیبی بدو روی آورده است که دیدگان را از دست داده است، چگونه این فرو رفتگان در لجن های هوا و هوس ومحکومین به احکام ماده و طبیعت از هستی بولعجب خویش غافل مانده اند و خود را فراموش کرده اند، شگفتا که انسان آغاز او از دانه ای مادی و منطبع در طبیعت است و انجام او گوهری عاری از ماده و احکام آن و مسلط بر طبیعت، یعنی خودش از اول از طبیعت شروع می شود ولی بعد تسلط بر کل طبیعت پیدا خواهد کرد چگونه از ماده، مجرد روئیده و از مرده زنده به در آمده است؟ واقعاً این ها را ما ببینیم خداوند با قدرتش چه کار کرده یعنی چه که منی تبدیل شود به انسان؟ یعنی چه از یک مادۀ بی شعور و مرده یک حیات، یک حیوان، یک موجود زی حیات ایجاد شده، بعد هم به یک چنینی درجاتی از رشد برسد؟ واقعاً این عجیب نیست؟ این جای تأمّل ندارد، رغبت در ما نیست که ما بفهمیم این چه هست؟ واقعاً اگر انسان به این امور شگفت انگیز فکر کند دیگر به چیزهایی که در خارج خودش است تعجب می کند؟ یا میل پیدا می کند که آن چیزها را بفهمد؟ این چه دانه ای است که تخم حیات است و روح می رویاند و وعاع علم به بار می آورد و به اصطلاح علمی جسمانیۀ الحدوث و روحانیة البقاء است در مورد نفس چند احتمال داده اند احتمال قوی ترش که در حکمت متعالیه بحث شده و به اثبات رسیده این است که نفس جسمانیة المحدوث است از ماده شروع شده و بعد روحانیت کرده و نفس شده شروع اش از ماده است امّا بقایش روحانی است این چه مایه و استعدادی است که گویا و خوانا و نویسا می شود؟ شگفت تر این که آن چه قوه ای است که او را از قوه به فعل می رساند و مکمل و مخرج او از نقص به کمال و از راه زنده به در می آورد یخرج الحی من المیت و لمخرج آیۀ قرآن است که خداوند حی را از میت خارج می کند و برعکسش هم همین طور است از زنده مرده درمی آورد. خیلی بحث دارد همین روزی از روزهای تابستان در یکی از قُرای لاریجان در کنار دره ای که درختان گردوی سهمگین و دیگر درختان ییلاقی سر به آسمان کشیده داشت نشسته و سرگرم به عالم خود بودم در این اثناء گوساله ای از جانبی آمد و در میان درخت گردوئی که رو به روی من بود ایستاد او به دیدن من خیره شد و من به دیدن او که ناگهان بدین معنی انتقال یافتم که درخت، ریشه اش به زمین است و شاخه هایش به سوی آسمان و انسان به کلّی عکس آن که درختی واژه گونه است ریشه اش به سوی آسمان و شاخه ها به سوی زمین و حیوان نه این است و نه آن، یعنی انسان شروعش از کجاست؟ نفخۀ الهی است از آن قوس شروع شده آمده شاخه اش تا کجا؟ در دنیا در ناسوت موجودی است برزخ در مورد حیوان می فرماید موجودی است برزخ میان نبات و انسان، آن که ریشه اش در زمین است و از زمین می روید رشد نباتی دارد و کاری نباتی و آن که برزخ است جانی قوی و علاوه بر رشد نباتی، رشد حیوانی نیز دارد و آثار وجودی اش پیش از آن و این انسان ریشۀ او سَرش است که دستگاه تفکّر و ادراکات انسانی اوست به سوی آسمان است و آثار وجودی اش از هر دو بیشتر به تکاملی عجیب و تربیتی شگفت در آن هنگام حالتی غریب در نظام هستی برایم روی آورد که یکپارچه دارِ هستی کار خانۀ بسیار بزرگ و شگفت آدم سازی است و یا اقیانوس عظیمی است که از صمیم آن درّ یک دانه ای به نام انسان به کنار می آید و مغز می گفته اند.
این چه دریای شگرفی است که از لجّۀ غیب دُرّ یکدانۀ آدم به کنار آمده است
عجبا که پس از چیزی دیدم انتقال مذکور را دربارۀ نبات و حیوان و انسان شیخ اکبر محی الدین عربی در آخر خصوص عنوان کرده است که حرکت انسان مستقیم و حرکت حیوان افقی و حرکت نباتی معکوس است. مستقیم یعنی عمودی است یک نکته ای را عرض کنم این جا خدمتتان ایشان می فرماید من در یک حالتی این مسئله بر آن منتقل شدم بعدها دیدم شیخ اکبر هم این جوری است ببینید حقیقت یک چیز است هر چند تعبیرهای مختلفی از آن می شود لذا چه بسا محی الدین آن زمان که رشد کرده این حقیقت را ادراک کرده و به رشتۀ قلم آورده ولی دلیل نمی شود که بعضی ها هم این مطلب را درک نکنند، لذا خیلی وقت ها در میان علماء هست که مثلاً یک نفر در هند است یکی در پاکستان است یکی در ایران است سه عارف در زمان های مختلف در اثر رشد و تکاملشان به یک نکته می رسند، بعدها در کتاب اختلاف می شود که به هر حال مبتکر این نظریه یا این بحث یا این مطلب که بوده؟از کجا آمده؟ چه بسا یکی دیگر هم رشد بکند به همین حقیقت برسد. حقیقت یکی است هر کسی هم رشد کرد به حقیقت خواهدرسید لذا آیت الله حسن زاده حفظه الله تعالی الان در قرن بیستم در اثر سیر و سلوک خودشان این نکته برایشان ایجاد می شود و در قرون گذشته هم مرحوم محی الدین این مطلب را بیان کرده این در ارتباط با علما و مطالبشان خیلی زیاد پیش می آید دقت کنید این مطلب را در تاریخ علم توجه داشته باشید که از این چیزها به خصوص مسائلی که انسانی و معنوی است و جنبۀ روان شناسانه دارد زیاد اتفاق می افتد که مثلاً یک موقع می بینی که یک نفر جوان هم هست مطلب عالی به ذهنش می رسد به قلم می آورد، می پرورانش بعد می بینیم در کتاب یک دانشمند دیگر هم هست، خیلی ها فکر می کنند این رفته از آن جا آن مطلب را گرفته و آورده دارد به اسم خودش تمام می کند ولی نه واقعاً این جور نیست او در اثر رشد خودش به این مطلب رسیده و دارد رشد می دهد مطلب را آن آقا هم مثلاً یک دانشمند است به جای خودش مطلب را رسیده به آن به هر حال باید به این نکته توجه شود و خیلی سوء تفاهمات ایجاد کرده این نکته در تاریخ علم و منازعات علمی این مطالب و اشارات را عمق دیگر است واقعاً هم عمق دیگر است خدا انشاءالله روزی کند که بتوانیم به این ها پی ببریم که امیدواریم در دروس آینده به آن برسیم اکنون با توجه به دوستانم توصیه می کنم که آن چه گوهر ذات شما می گردد به کارِ شما می آید و مایۀ عزّت و شرف شما می گردد غذای جسمانی وزندگی طبیعی همه معدات ترقی و تکامل انسانند نه این که مقصود بالذات باشند درخت به رستن و پیراستن تربیت می شود و ادب می پذیرد، حیوان به یوق و افسار و مانند آن و انسان به شنیدن معارف و تحصیل حقایق یعنی انسان باید زیاد بشنود، اهل مطالعه باشد، اهل شنیدن باشد، به قول عارف رومی:
جانور فربه شود لیک از علف آدمی فربه ز عزّات و شرف
آدمی فربه شود از راه گوش جانور فربه شود از حلق و نوش
در مُنشآت قائم مقام آمده است. منشآت قائم مقام کتابی است که ص 233 که شیخ شبلی یکی از عُرفاست شیخ شبلی را حکایت کنند که در یکی از سفرها دزد بر کاروان زد و هر کس را در غم مال به افغان و خروش برخاست مگر او که همچنان ساکت و ساده بود و خندان و شاکر که موجب تعجب ساربان گشته و به آن باز پرسیدند، گفت این جماعت را مایۀ بضاعت همان بود که رفت، خلاف من که آن چه داشته ام کماکان، باقی است و امثال شما را تصرّف در آن نیست. خوش به حال کسی که دارائی اش با خودش باشد همیشه و احساس نمی کند، دقت کنید دارائی با خود یعنی معشوق اینجاست خلاصه می و مطرب و ساقی و معشوق و همه همیشه هست بساط همیشه به راه است همیشه هم با خودمان است. فرقی نمی کند کجا، کسی که این دارائی را دارد دیگر بقیه ی امور آسیب زدن به آن ها تزلزل در این ها ایجاد نمی کند دربارۀ مؤمنین همین طور است بچه بسیجی های خودمان یادتان هست هرگز نتوانست به این ها کسی لطمه ای وارد کند، هرگز، چه گرفتند از این ها؟ بدنشان را گرفتند ولی واقعاً آن ها بُردند. دربارۀ مؤمن آل یاسین هست قرآن می فرماید که هیچ آسیبی دشمن نتوانست به این ها برساند. امام صادق علیه السلام می فرماید: والله قسم که او را تکّه تکّه کردند حالا این دو نظر را که جمعش کنی چه می شود؟ این است که بدنش تکه تکه شد اما از نظر قرآن هیچ آسیبی به او نرسیده و همۀ دارائی اش با خودش است کسی دیگر هم نمی تواند دسترسی پیدا کند ببرد او را چرا ضربه دیگر نمی توانند به یک مؤمن این چنینی بزنند، قرآن می فرماید وقتی به این ها می گویند دشمن جمع شده است علیه شما که با شما بجنگد. زادتهم ایماناً، ایمانشان قوی تر می شود، زیاد می شود ایمانشان، واقعاً این جوری است که بچه بسیجی ها در میدان گلوله مستقیم می آمدند، مثلاً دشمن می دانست که این ها حمله می کنند جلوتر این ها را به آتش می کشید این چه باعث می شد که او مستقیم زیر همین آتش حرکت کند به سمت دشمن؟ چون می دانست هیچی ندارد که بخواهد از دست بدهد هیچ آسیبی به او نمی رسد این وسط معشوقش را در همین گلوله ها دنبالش می گشت، شیرین بود خوردن این گلوله ها برایش، خیلی ها شان وقتی برمی گشتند افسوس می خوردند که چرا نرسیدند؟ خوب با چنین کسی که می تواند مبارزه کند؟ خدا انشاء الله همۀ دارائی ما را در خودمان قرار دهد اگر این جوری شد بیرون دیگر نمی تواند تزلزلی در ما ایجاد کند اگر خودش، روحش را وادی امن کرده وارد این وادی امن شد، امن است دیگر، دیگر چیزی او را حرکت نخواهد داد دَرش تزلزل ایجاد نخواهد کرد.
والحمدالله رب العالمین و صلی الله علی محمد و اله الطاهرین.