درس 81
اکنون مطلبی از گفتار فیلسوف شهیر و ریاضیدان بزرگ، حکیم عمر خیام نیشابوری در این که نفس جوهر است و از جنس جسم نیست نقل می کنیم: حکیم نامبرده رساله ای رجیز و عزیز موسوم به درخواست نامه نوشته است که در 1315 ه. ش. در تهران به طبع رسیده است در آغاز آن گوید: «چنین گوید ابوالفتح عمر الخیامی که چون مرا سعادت خدمت صاحب عادل فخر الملک بن مؤید الملک میسّر گشت و قربت اختصاص داد». یعنی خدمت ایشان رسیدیم و ایشان ما را نزدیک خودش فرا خواند. « به هر وقتی از این داعی یادگاری خواستی در عالم کلیات». یعنی از من تقاضا کرد در عالم کلیات جزوه ای بنویسم. پس این جزء بر مثال رساله از بهر درخواست انشاء کرده شد، « به عنوان یک رساله چون درخواست کرده بود این جزء را نداشتم» ، اگر اهل علم و حکمت انصاف بدهند دانند که این مختصر مفیدتر از جملۀ مجلّدات است. عبارتش در این که نفس جوهر است و از جنس جسم نیست این است (درخواست نامه، ص 7-8) : معلوم است که جسم را با بسیط هیچ مناسبتی نیست و حقیقت ذات مردم بسیط است ناقسمت پذیر و جسم قسمت پذیر است و حد جسم آن است که او را طولی و عرضی و عمقی باشد و اعراض دیگر، چون خط و سطح، بدو قائم است. «جسم مرکب است بسیط جزو ندارد و جسم جزء دارد. «وحد بسیط (تعریف بسیط) آن است که مُدرک اشیاست و صورت علم را قابل است.» بسیط در این جا یعنی نفس انسان. «وارونه نقطه و نه سطر و نه سطح و نه جسم است و نه از جمله اعراض دیگر، چون کمیت و کیفیت و اضافه و اَین و متی و وضع و ملک و ان یفعل و ان نیفعل از این هیچ نیست، اما جوهر است به ذات خویش قائم». به هر حال هیچ کدام از این اعراض را ندارد. نه نقطه است و نه مسطح است نه جسم، اعراض و دیگری که در منطق تحت عنوان مقولات عشر خوانده می شود مثل کمیت و کیفیت و ... هیچ کدام از این ها را نمی پذیرد. که ما در منطق می خوانیم که یک جوهر است و نُه عرض دارد. یعنی جسم کمیت دارد کیفیت دارد، اضافه دارد، نسبتی با غیر دارد، اَین یعنی مکان دارد، متی یعنی زمان دارد، وضع یعنی موقعیت نسبت به چیز دیگر، این یفعل یعنی کاری انجام می دهد و این ینفعل یعنی مورد انجام قرار می گیرد. « و برهان آن که جوهر است (یعنی اعراض نیست و وابسته نیست) که صورت علم بدو قائم است. (یعنی خودش جوهری است که علم به آن وابسته است) و علم به عرض و عرض به عرض قائم نباشد الاّ به جوهر. درست شد که جوهر جسم نیست از بهر آن که قسمت پذیر بود. (جوهری که در این جا مطرح است منظور نفس است که یکی از جواهر است، جواهر پنج چیز است. جسم، نفس، عقل، هیولا و یکی دیگر درست شد که جوهر جسم نیست از بهر آن که جسم قسمت پذیر بود و او قسمت شناس است (یعنی نفس تقسیم را تشخیص می دهد یعنی تشخیص می دهد یک جسمی دارای اجزایی است اما خودش جزء بردار نیست) نه قسمت پذیر، که قسمت شناس قسمت پذیر نبود، پس آن جوهر را از صفتِ اجسام مهذب باید داشتن (دور کردن) و بدین صفت گفتن آن است که تصرف نمی ماند که او را باشد الاّ با جنس خویش، این بود گفتار این دانشمند، در درخواست نامه، مرادش از حقیقت ذات مردم همان نفس ناطقۀ انسانی است. کلمۀ بسیط در کلمات فلاسفه گاهی بر سطح اطلاق می شود چنان که شیخ رئیس در اواخر نمط اول اشارات می گوید: جسم به بسیط خود منتهی می شود و بسیط قطع اوست و بسیط به خطش منتهی می شود و خط قطع اوست و خط به نقطه اش منتهی می شود و نقطه قطع اوست. « این که می گوئیم جسم به بسیط خود منتهی می شود و بسیط قطع اوست یعنی جسم را اگر تقسیم کنیم به سطح می رسیم هر جا جسم را ببُریم و تقسیم کنیم به سطح می رسیم و اگر سطح را ببریم به خط می رسیم یعنی مجموع خط ها می شود سطح، البته خط در ریاضیات یا این خط که ما می گویم فرق دارد، خط نیز تشکیل شده از نقطه ها. پس نقطه محل قطع خط است و خط محل قطع سطح است وسطح هم محل قطع جسم است. پس کلمه بسیط گاهی به معنای سطح می آید و «گاهی بسییط در مقابل مرکب است» یعنی وقتی گفته می شود بسیط یعنی جزء بردار نیست و مرکب نیست.« چنان که عناصر اولیه را که مرکبات از امتزاج و ترکیب آن ها صورت می گیرند بسائط می نامند.» یعنی ما یک عناصر اولیه ای داریم بسیط هستند فرض بفرمائید آهن خالص، سرب خالص، بعد از این ها اجسام مختلف تشکیل می شود با ترکیبات مختلف. « و بسیط و مرکب به زبان و قلم می آورند.و گاهی بسیط می گویند و از آن موجودِ مقابل طبیعت را می خواهند. «وقتی می گویند بسیط است یعنی مادی نیست.» یعنی گوهری را که از ماده و احکام آن عاری و مجرد است، بسیط می نامند. و مرادِ حکیم نامبرده از بسیط یعنی اخیر است. «پس وقتی فرمود: معلوم است جسم را با بسیط هیچ مناسبتی نیست معلوم است جسم را با غیر جسم هیچ مناسبتی نیست. » که فرمود جسم را با بسیط هیچ مناسبتی نیست و حقیقت ذات مردم بسیط است، ناقسمت پذیر و جسم قسمت پذیر است. و در دروس پیشین دانسته شد که قسمت یکی از احکام و اوصاف ماده است. و نفس ناطقه قسمت پذیر نیست یعنی بسیط و ساده است. حافظ شیرین سخن گوید: چیست این سقف بلند سادۀ بسیار نقش زین معمّا هیچ دانا در جهان آگاه نیست. ساده است یعنی بسیط است و بسیار نقش نقوش علوم و معارف است. و اگر نقش ساده نمی بود، این همه نقوش علوم و معارف را نمی پذیرفت چه جسم هرگاه نقشی را پذیرفته است به پذیرفتن نقش دوم، نقش اول زایل می شود. «گفتیم که ماده ملاک غیبت است، اجزاء ماده از یکدیگر غایب هستند و هیچ کدام از یکدیگر خبر ندارند ملاک خبر داشتن و علم و آگاهی این است که پای ساده در میان نباشد.» و سقف بلند بودن نفس از این روست که این بسیط یعنی نفس، از جهت اعتلای وجودیش بر بدن سقف بلند است که از ماورای طبیعت است و بدن از عالم طبیعت است. » در معارف نفس به عنوان آسمان نسبت به بدن بیان می شود. «در این جمله که فرمود: حد بسیط آن است که مدرک اشیاست و صورت علم را قابل است دقت بسزا بفرمائید و آن را قدر بدانید، که مدرک اشیاء باید گوهری از ورای طبیعت باشد، چه آن که اشارت رفت که ادراک همان علم، و مُدرِک عالم، و مُدرَک معلوم است و علم مطلقاً از ماورای طبیعت است». پس وقتی گفته می شود مدرک اشیاست یعنی مطلقاً از ماورای طبیعت است. « و وعاء آن باید از سنخ وی باشد که غذا و مغتذی مسانخ هم اند، و دانستی که یکی از معانی صورت حقیقت است. » پس وقتی می گوئیم فلان چزی صورتش این طوری است یعنی حقیقتش این طوری است مثلاً وقتی می گوئیم ان الله تبارک و تعالی یا ان الله خلق آدم علی صورته نیمی علی حقیقة، « و دانستی که یکی از معانی صورت حقیقت است و نفس ناطقه حقیقت علم را ادراک می کند، و هر بسیط این چنین است، و بسیط است که قابل صورت علم است (قبول کننده) و علم به او قائم، پس خود گوهری است قائم به ذات خویش (یعنی شریک جوهر، گوهر همان جوهر است). « و شیرین تر از جملۀ فوق این است که دربارۀ بسیط بودنِ حقیقتِ ذاتِ مردم فرمود: درست شد که جوهر جسم نیست از بهر آن که جسم قسمت پذیر بود و او قسمت شناس است، نه قسمت پذیر، که قسمت شناس قسمت پذیر نبود، این که فرمود: قسمت شناس قسمت پذیر نبود علتش این است که شناسائی دانش است و قسمت شناس دانشمند است. و دانستی که محال است ماده وعا و علم بوده باشد و آن که وعاء علم یعنی حامل و قابل بلکه مدرک آن است موجودی ورای ماده است از جسم و جسمانیات نیست خارج از طبیعت و احکام آن است و به همان تعبیر شیوا و رسا بسیط است و چنین موجودِ بسیط که دانا و قسمت شناس است، جسم و اعراض و احوال وی نیست تا قسمت پذیر بود پس هیچ مناسبتی جسم را با بسیط نیست چه نسبت خاک را با عالم پاک او براتی یکی از ادلۀ محکم و مبرم بر تجردِ نفس ناطقه این است که قسمت شناس قسمت پذیر نیست. آن که در اول فرمود: حدّ جسم آن است که او را طولی و عرضی و عمقی باشد یعنی قابل این ابعاد است و گرنه کُره را بالفعل طول و عرض نیست. (یعنی نمی توان برای کره طول و عرض را محاسبه کرد.) با این که جسم است و آن که در آخر فرمود: پس آن جوهر را از صفت اجسام مهذّب باید داشتن. « و بدین صفت گفتن آن است که تصرف نمی ماند که او را باشد الاّ با جنس آن این است که آن جوهر مهذب از صفاتِ اجسام آن چه را که تصرف کرده است از مادی و معنوی، آن تصرفی که در حقیقت از آن اوست و برای او باقی می ماند تصرفات معنوی، یعنی علوم و معارف است که به حکم تسانخ و تجانس بین غذا و مغتذی از جنس نفس ناطقه اند. » یعنی اگر ما برداشت معنوی کردیم روح برداشت معنوی می کند فرض بفرمائید موهومات، مخیلات که مادی نیستند ولی اگر محسوس هم برداشت کرد بالاخره آن برداشتی که نفس می کند مادی نیست و آن چه را که نزد نفس می ماند یک امر مادی نیست.