درس 77
هر کسی که به فهم و ادراکِ براهین گذشته توفیق یابد بی درنگ تصدیق خواهد کرد که انسان، غیر هیکل محسوس است بلکه جوهری است ذاتاً مُدرک و قائم به خود و مغایر با بدن محسوس، علاوه از این مغایرت مجرد از ماده و از عوارض و احکام آن است که به خراب بدن فانی نمی شود. خیلی انسان حیرت می گیرد وقتی می خواند ذاتاً نفس مدرک است که خدا چه موجودی را خلق کرده که مادی نیست و تمام وجود و ذات او یکپارچه ادراک است ، و این جوهر بدین اوصاف را روح می نامند و به همین ادّله و براهین و غیر آن ها می گویند که روج پس از مرگ باقی می ماند. از جماعتی گزافه گو برخی نفس را خون می پندارند و برخی جزء لا یتجزائی در قلب و غیر آن، و برخی سلول های دماغ و برخی از یاوه سرایان با من به احتجاج و جدال برخاستند که روح هواست به این دلیل که اگر هوا نباشد می میرد. اگر دلیل این است چرا آب روح نباشد، چرا نور خورشید روح نباشد، و چرا بسیار و بی نهایت چیزهای دیگر که در پرورش تن دخیل اند روح نباشند؟ بقای روح پس از مرگ که در حقیقت همان بقای انسان پس از مرگ است به منطق دلیل و برهان عقلی بسیار، روشن تر از خورشید نیمۀ روز است، مگر برای کسی که می خواهد فطرت را زیر پا بگذارد و انکار حقائق کند و به خیالات واهی و بی اساس خود سرگرم باشد و به خودکامی و بی قید و بندی به سر برد و از فضائل و مکارم انسانی برکنار باشد و نظام حیرت آور جهان های هستی را نادیده انگارد و هیکل بوالعجب و زیبا و سازمان دقیق و شگفت آن را برای خورد و خواب مدت کوتاه چند روزه ای بداند و نخواهد بیندیشد که از کجا آمده است و به کجا خواهد رفت و این بدن مرکب از عناصر و مواد متضاد، بدین حُسن صورت و جمال و کمال شوکت و اعتدال، در تحت ارادۀ چه نیرویی است و چه موجودی بر آن و بر صنع متقن و محکم سرتاسر کائنات حکومت می کند و کیست که این همه مستعدین را از قوه به فعل می رساند و همه را تحت اراده ی خویش قرار داده است؟ یک نکته روانی را ایشان دارند می فرمایند و آن این است که اگر کسی نخواست اهل فکر باشد و اسیر حیوانیت بود این زیر بار حق نمی خواهد برود یعنی حقایق زیادی هم که جلویش باشد نمی تواند ببیند این یک اصل است در انسان که حبک لشیء یعمی و یصم که تأثیر عشق و تأثیر بغض است که محبت و بغض کور و کر می کند انسان را، حالا اگر کسی شأن پائین اش فعال بود و شأن بالا فعال نبود یعنی پرورش نداده بود این شئون را و فقط حیوانیت بود و پس این ها تمام معشوق های بُعد حیوانیش او را می گیرند و بیشتر از این نمی تواند فکر کند و از بقیه کور می شود یعلمون ظاهر من الحیاه الدنیا و هم عن الاخرة هم غافلون، فقط یک ظاهری از دنیا می بینند و از آخرت غافل هستند، آن هایی که به مسائل مادی می پردازند همه را همین طوری می بینند و همه چیز را همین طوری تفسیر می کنند با مسائل حیوانی و مادی، شما بگو انقلاب را تعریف کن، می گوید اصلاً خوب نبود چون گوشت گران شد، یا مثلاً اگر بگوئید غرب را تعریف کن می گوید غرب خیلی خوب است چون انسان در آن جا آزاد است راحت می شود مشروب خورد، راحت می شود زن بارگی کرد و راحت می شود شهوت رانی کرد، وقتی از غرب تعریف می کند تمامی تعریف ها برمی گردد به حیوانیت و مبناء این است که حیوان است و یک حیوان نشسته و قضاوت می کند دربارۀ چند تا اصطبل و آخور صحبت می کند به نام غرب، حالا اگر بگوئید مبناء این حرف ها چه چیزی است در ارزیابی مشخص می شود کدام شأن نفس است، اختلاف و دعواها تصمیم گیری ها، در خوش آمدن ها و بد آمدن ها همه جا خودش را نشان می دهد که افراد با کدام شأن زندگی می کنند و کدام شأن بر آن ها قالب است. کسانی که شؤون دون عقلشان بر آن ها حاکم است این ها اصلاً نمی خواهد واقعیت را ببینند، خداوند به قدری آیات در این جهان گذاشته است که نمی شود شمارش کرد و واقعاً اگر از یک عقل سلیم و بیدار بخواهی سؤال کنی که تکلیف این طبیعت چه می شود و خالق آن چه طور، شما ببینید از اول تاریخ بشر بحث هایی که بین مادّیون و الهیون بوده یک دلیل درست و حسابی نتوانستند اقامه بکنند همه ی دلایل سست، و به قدری به خرافه و یاوه گویی می پرداختند که نگو، آن ها می گویند که چون بحث ما علمی است تا چیزی را علم ثابت نکند مقبول نیست وقتی به نظریات خودشان که می رسید چیزهایی می گویند که نه با عقل می شود فهمید نه با علم می شود فهمید چون اگر حرف آن ها عقلی باشد تا حالا باید ثابت می شد با علم، چرا این همه سُست ، چرا این همه شکست، این همه فرار و ترس در شما است از برخورد آراء، خودشان را به خرافی ترین نظریات و به غیر علمی ترین نظریات و غیر عقلی ترین نظریات تمسک می کنند ولی وقتی ما صحبت می کنیم از روح با دلائل متقن از خداوند تبارک و تعالی و از عالم دیگری این ها را خرافه می دانند. ما نباید برای اثبات حرف های خودمان دور ببریم باید به همین قرآن که بسیار ساده بیان می کند و ما راحت از آن رد می شویم دقت کنیم، هنوز جواب علت و معلول را کسی نتوانسته است بدهد هنوز این طبیعت را و نظم طبیعت را، حکمت و شعوری که بر این طبیعت حاکم است و بسیاری از چیزهای دیگر را نتوانستند جواب بگویند.
مادی می گوید در جهان هستی چه انسان و چه غیر آن، ماده بر قوه حکومت می کند و چون ماده نمی بیند و نمی داند این قوه را نیز ماده می داند که از آن تعبیر به نیروی مادی می کند، پس نتیجه گفتارش این که ماده بر ماده حکومت می کند مادی اگر لفظ نیرو و روح و فکر و عقل و اندیشه و دانش و بینش و هوش و دیگر الفاظ مشابه این ها را بر زبان بیاورد از آن ها ماورای طبیعت را می خواهد و همه آن ها را ماده و مادی می داند. یعنی مادی ها می گویند که روح و اندیشه و عواطف محصول خیال است، محصول ماده است یعنی ماده محصولاتی دارد به نام روح و فکر و همه مادی هستند و بعد از متلاشی شدن ماده و بدن انسان چیزی باقی نمی ماند. انسان را به مانند دستگاه ماشینی می پندارند که پس از فرسوده شدنِ ابزار و آلات آن متلاشی می شود و از بین می رود و دیگر پس از انحلال بدن و اضمحلال آن، قوه و نیروی دیگری که راننده و نگاه دارندۀ آن و پس از فرسوده شدن و ویرانی بدن باقی باشد وجود ندارد و دیگر نظام ها و اندام های جهان های بیکران هستی را این چنین می داند. این است خلاصه ی عقیده و مذهب مادی که وی را ماتریالیست و مذهبشان را ماتریالیسم می گویند. از ادله قاطعه ای که یک به یک را برای شما به قلم آوردیم و در پیرامون آن ها بیانات و توضیحاتی از خارج عنوان کرده ایم که اگر به تحریر می آمد چندین برابر این نوشته ها می شد، به ثبوت رسیده است که قوه (یعنی روح) بر ماده (که طبیعت است) مقدم است و حاکم بر اوست، قوه ای که در ورای طبیعت است و عاری از ماده و اوصاف و احکام آن است، قوه ای که خود تحت اراده و اقتدار قوه ای برتر- که در رتبۀ وجودی مقدم تر از او، مخرج او از نقص به کمال و خود واجد هر گونه کمال است- قرار دارد. این بحث که تجرد نفس انسانی از طبیعت و اعراض و احوال آن است از بزرگ ترین مباحث بشری است و اوهام متعارض در آن بسیار است و حلّ آن برای اذهان مادی که از وسوسه را همه ایمن نیستند دشوار است، انکار آن الحاد، و موجب انکار هر دین و شریعت و اخلاق و ترک همه ی آداب و فضائل انسانی است و اقرار به آن سبب همه ی خیرات و مکارم و فضائل است و هر چه در این باب توضیح بیشتر داده شود سزاوار است. مادی زندگی و تمدن و آئین بشری را بدان حد می خواهد که فقط به خوراک و خواب وپرورش بدنش برسد و تکلیف جاودانی و آداب روحانی را مطلقاً بی اساس و حَشو و زائد می داند، زیرا که به عقیدۀ وی ماشین بدن که فرسوده و متلاشی شد دیگر چیزی را باقی و برقرار نمی داند تا به فکر او باشد. ما نباید انتظار داشته باشیم کسی که یک بُعدش را تغذیه کرده نمی تواند به راحتی در مقابل سایر ابعادش سر تعظیم فرود آورد، فطرت نقطۀ اتکاء بسیار خوبی است بریا کشاندن این افراد یعنی اگر فطرت نباشد کاری نمی توان انجام داد واقعاً، چون هرگاه آن ها منصف شدند فطرتشان به آن ها جواب داده و قبول کردند ولی این فطرت بدون آموزش ممکن نیست که از این مَستی دربیایند. کمکشان کند. همان طور که یک باغبان در برنامه ی پرورش درخت فقط درباره ی کود که همان حسّیون و ماتریالیستها هستند در همین حدود راجع به انسان عقیده دارند و یا این که یک حشمدار درباره ی گوسفندان و دیگر احشام فکر می کند که آغل و آخور و اصطبل و علف و پالان و افسار و دیگر مایحتاج زیست آن ها چگونه باید بوده باشد، بشر هم در نظر مادی بیش از این گونه اوضاع زیست و برنامه ی زندگانی را نمی خواهد. حلال و حرام، پاک و ناپاک، گناه و ثواب در نظر مادی یکسان است لذا می بینیم که همه ی برنامه مادیون صوری و قشری است. همین اندازه که راه ها چگونه باید احداث شود و چهار راه ها مثلاً برای جلوگیری از تصادف و برخورد چگونه باید تنظظیم شود و خانه برای زیستن چگونه باید بنا شود، مثل این که چوپانی بگوید در زمستان باید گوسفندانم کجا باشند و در تابستان کجا و در آن فصل چه بخورند و در این فصل چه. الان هم برای همین است که در مسائل پزشکی و مسائل مهندسی در امور دنیایی خیلی آباد هستند. خیلی از افراد نادان این آباد بودن را دلیل بر حقانیت آن ها می دانند این ها جز حیوانیت چیز دیگری سراغ ندارند، به یک دانشمند پول می دهند، عمر صرف می کنند که چگونه حیوانیت را بیشتر تأمین کردو مثلاً خانه چه طور راحت تر باشد نور چه طور راحت تر باشد، حتی روان پزشکی که آن ها وارد آن شدند باز برای اداره ی امور حیوانی است. وقتی تمام همتشان در جهت حیوانیت باشد خوب مسلماً پیشرفت می کنند اما وضعیت اخلاق را در این گونه جوامع ببینید، بیشترین جنایت، بیشترین قتل، بیشترین خودکشی، بیشترین مصرف دارد، بیشترین آمار بیماری روانی و افسردگی ها، بیشترین میزان طلاق ها، بیشترین میزان سقط جنین ها، بیشترین میزان تجاوزها، بیشترین میزان بمب گذاری ها، بیشترین میزان سرقت ها، همگی ارمغان غرب است. طبیعت جامعه شان این گونه است هر جا خواستند تبعیت کنند از غرب این وضع را داشتند. خودشان حالا عزا گرفته اند که حالا چه بکنیم، چه کار کنیم که این مشکلات حل شود، البته مبنای آن ها این است که به آزادی کسی لطمه نخورد و محدود نشود بعد فکر کنیم که مشکلات را چگونه حل کنیم. اما انسان روحانی انسانی که فهمیده است حقیقت او غیر از این هیکل محسوس است و گوهری است که به ویرانی بدن تباه نمی گردد در بدن را وسیله تکامل آن می یابد، در پی تربیت و پرورش او نیز خواهد بود و برای آن، غذایی می طلبد و برای این غذائی، چه، غذای هر مغتذی مسانخ با خودِ آن مغتذی خواهد بود و این معرفت او را به فکر می کشاند تا دربارۀ خود بنگرد که کیست و از کجا آمده است و به کجا خواهد رفت و آن گوهر که جاودانی است سرگذشت او چیست و با موجود جاودانی که حقیقت اوست چگونه باید رفتار کند و سرانجام او به کجا خواهد کشید؟ خدا رحمت کند کسی را که بداند از کجا آمده و به کجا می رود. این باید برای یک انسان واقعی که در حیوانیت نیست این را تأکید می کنم کسی که حیوانیت بر او غلبه دارد این را می گویم که ما خودمان گول صور مقدس را نخوریم، ما در صور مقدس گرفتاری زیاد داریم از نماز و نماز جماعت و تسبیح و عزاداری و غیره، این ها خیلی مهم نیست برادر، ملاک نگرانی ماست نسبت به آینده، از کجا آمده ام در کجا هستم وبه کجا می روم، این است که باعث می شود حتی در صور مقدس هم گول نخوریم، یعنی افراد به میزان دلهره ای که نسبت به آینده دارند نگرانی که نسبت به قبر دارند، نگرانی که نسبت به ابدیت دارند، نگران رابطه با حق تعالی هستند این ها انسان هستند به میزان نگرانی شان، این کارها خوب است تأثیر دارد وسیله است و مقدمه و تأثیرگذار است وسیله تغذیه است و خوب است ولی به هر حال این تغذیه ها چه می شود، این تغذیه ها اگر منجر نشود به نگرانی ها در مورد آخرت چه فایده ادی دارد، می شود این تغذیه ها اگر منجر نشود به نگرانی ها در مورد آخرت چه فایده ای دارد، می شود یک عادت، مثل خیلی ها که این عادات را دارند اما هیچ نگرانی ندارند نسبت به آینده، به هر حال دین و دنیا را خیلی خوب جمع کرده اند (به تمسخر)، نماز جماعت هم می خوانند و می گویند دین خیلی نباید با دنیای ما تعارض داشته باشد، روزه هم می گیرد و بعد از روزه باز زیاد روی ها، غفلت ها نه در حرام بلکه در حلال، ما نباید این گونه باشیم، ببینیم ما چقدر نگران هستیم حتی این کلاس معرفت آمدن باعث گول خوردن ما نشود. کلاسی که ما بیائیم اما نگران نشویم که بالاخره ما از کجا آمده ایم این جا باید چه کار کنیم، چه وظیفه ای داریم به کجا می خواهیم برویم، این قانونی که حاکم است معنا دارد، ما باید فکر کنیم که با این جوانی باید چه کنیم، اصلاً نگران نمازهایمان هستیم، نمازی که در آن خمیازه می کشیم، حواسمان پرت می شود چند بار شک می کنیم، بالاخره کی می خواهیم به آن برسیم، بعد از سی سال آخر این نماز است که می خوانی، نمی توانیم چند دقیقه با خدا حرف بزنیم، چُرتمان می گیرد. دو رکعت نماز می خواهیم بخوانیم نمی توانیم، می خواهیم یک ذره با امام زمان مناجات کنیم نمی توانیم، هزار جور آفت پیش می آید، هزار جور مشغله پیش می آید، بعد هم دلمان خوش است، آخر به چه دلمان راخوش کنیم، دلمان را به چند چیز که رنگ دینی دارد خوش کردیم که آره ما هم داریم برای اسلام و جمهوری اسلامی کاری می کنیم امام علی (ع) به مالک اشتر در نامه اش خطاب می کند: بهترین وقتت را برای عبادت قرار بده، برای ارتباط با خدا قرار بده، مابهترین وقتمان را برای چه صرف می کنیم، من و خدا یعنی چه؟ یعنی من و خدا و لا غیر، نه من و خدا و بهشت نه من و خدا و حورِی، نه من و خدا و مشکلات جسمی، نه من و خدا و مشکلات سیاسی، کی می سد من و خدا با هم حرف بزنیم، تا وقتی من و خدا نشویم با هم دوست نیستیم، چه دوستی ای، وقتی با زنت هستی، زنت را برای چه می خواهی، این مقدار هم که پیش زنت می نشینی برای چه می خواهی، برای خودت و خودش می خواهی، وقتی با غذا خلوت می کنی غذا و تو، با خواب خلوت می کنی خواب و تو، چرا من به خودم نگاه می کنم بعد از سی سال نمی توانم بگویم خدایا من و تو، خلاصه دلمان را به این کارها خوش نکنیم، البته این کارها وظیفه است و باید انجام دهیم ولی حواسمان باشد که اصل کجاست، کجا برویم ما و روز به روز به چه سمتی باید برویم، اگر روز به روز برادر انس مان به خدا بیشتر شد معلوم است که داریم راه را درست می رویم اما اگر ده سال، بیست سال با صور مقدس ارتباط داشته باشیم بعد در رابطه خودم با خدا را که نگاه می کنم می بینم چقدر غفلت، چقدر شهوت، چقدر گرفتار شدیم، می بینیم بعد از یک مدت انسی هم اضافه نشده نه خلوت بیشتر شد نه انس بیشتر شد نه قرآن خواندن بیشتر شد، نه با خدا انس گرفتیم نه یادی از امام زمان (ع) کردیم، نه حرفی با امام زمان داریم بزنیم علی (ع) به مالک می گوید، حضرت می فرماید رابطه ی من با مالک مثل رابطه من با پیغمبر است این قدر مالک بزرگ است، بعد به مالک می گوید وقت زنده بگذار برای ارتباط با خدا، کو این وقت زنده ای که ما می گذاریم، اینها برای خطرات و باید دربارۀ آن ها فکر کرد اما ما فکر نیستیم، به هر حال امور دیگر برسد، این ها نگرانی های یک انسان است و باید نسبت به آن ها نگران باشد، بالاخره راهی جز توسل نداریم جز تزلزل به درگاه حق تعالی نداریم، برویم گریه بکنیم معرفی کنیم خودمان را که یا من له الدنیا و الاخره ارحم من لیس له الدنیا و الاخره، رحم کن به کسی که هیچ چیز ندارد. ای کسانی که همه چیز دارید ای کسانی که ثروتمند هستید ای کسانی که راه دادند شما را، ای کسانی که رفت و آمد دارید، بیائید شفیع ما هم بشوید، تا ما را هم راه بدهند، توسل کنید به حضرت زهرا (س) به امام زمان (ع) که ما گول نخوریم، ما که خودمان می فهمیم که برای این ها نیامده ای این جا، این زیرک هایی که این قدر تردد دارند اگر مثلاً قرار بود ما این کارها را بکنیم پس چرا خودشان این همه وقت خصوصی و خلوت گرفتند آن حضرت زهرا آن امیرالمؤمنین به اصحاب خاص خود چه فرمودند این علیک بالصلاه الیل، حرف های خصوصی را کجا به خدا می زدند چرا این قدر وقت خصوصی از خدا می گرفتند، چقدر زیرک بودند این ها، ما چرا این قدر کودن هستیم، توسل کنیم به این ها که شفاعت کنند ما را، ما کی می خواهیم از شفاعت این ها استفاده کنیم، کی می خواهیم از این توسل ها استفاده کنیم، از سیدالشهداء بخواهیم دست ما را بگیرند یک مقدار به ما معنویت بدهند، راه بدهند ما هم یک 5 دقیقه ای ملاقات داشته ایم، به هر حال خودشان دائماً در ملاقات و انس و وصل است ما را هم ولو 5 دقیقه در این 24 ساعت راه بدهند ای خدا بخشش به تو ضرر نمی زند این که گناه ما را ببخشید و مغفرت شامل حال ما بکنید و این که ببخشی و عطا بکنی چیزی از تو کم نمی شود، ولی موضوع این است که ما نمی خواهیم و نگران این قضیه هم نیستیم باید تزلزل کرد باید گریه کرد باید توسل کرد باید خواست باید به درگاه خود خدا زاری کرد و حضرت فرمود کسی که زیاد دری را بزند بالاخره آن در باز می شود و سماجت کند بالاخره راهش می دهند، تمام بدبختی ما این است که اصلاً ما نه خواست داریم و نه اصلاً سماجت داریم، کی رفتیم با سماجت در خانه امام حسین را بزنیم و این چیزها را از آن ها بخواهیم، کی از خدا خواستیم که خدایا ما را از خودمان بگیر. امشب ما نه حرف از جهنم داریم نه حرف از بهشت داریم نه حرف از مشکلات داریم، خدایا ما چقدر داریم بخوریم همه نعمت های مادی، آن هایی که رسیدند مگر به وضع ما رسیدند، آن امیرالمؤمنین (ع) تا آخر عمرش نان گندم نخورد، هی می گوئیم خدا پول بده، ماشین بده، لباس بده هی هی هی کی شده خودش را بخواهیم کی شده خودمان را بخواهیم نه خواست داریم که حالا برسد به این اصرار کنیم، این ها مشکلات ما است، این ها بالاخره اگر راه ما درست باشد این ها ملاک است، یک موقعی با شهوت علم و تحقیقات مشغول نشویم، شهوت کار عقلی، این که من فلسفه بفهمم، کتاب بفهمم و بخوانم، این ها خیلی عالی است و باید داخل این حجاب ها رفت، امام سلام الله علیها، فرمود خدا این حجاب ها را نصیب کند، این حرف ها دلیل نمی شود که دنبال علم نرویم اما خودمان را فراموش نکنیم بالاخره این وسط ما حرفی داریم با خداوند، یک انسی برقرار کنیم، بهترین اوقات هم همین جواتنی است که ما می توانیم استفاده کنیم، ما برای همه چیز برنامه داریم اما برای این کارها متأسفانه برنامه ای نداریم، برای هر چیزی خلوت می کنیم اما برای این طور چیزها نمی توانیم خلوت کنیم، فکر باشم یک مقدار، این که می گوید این معرفت او را به فکر می کشاند واقعاً اگر معرفت باشد به فکر می کشاند اگر نه یک سنت اصطلاحات است که داریم بلغور می کنیم و در ذهن مان طبقه بندی می کنیم همین، والا اگر معرفت باشد علم می کشاند به آن جا که باید بکشاند، در روایت داریم علم به سمت عمل می کشاند اگر واقعی باشد، و این معرفت او را به فکر می کشاند تا در باره ی خود بنگرد که کیست و از کجا آمده است و به کجا خواهد رفت و آن گوهر که جاودانی است و سرانجام او به کجا خواهد کشید. خلاصه، رسیدن به این معنی، سبب وصول به باب همه سعادت هاست که بیچاره مادی از آن معدوم است و چون به پندار خود می خواهد آسوده و بی قید و بند روزگار بگذراند از علم و اهل آن وحشت دارد و در راه خودشناسی گامی برنمی دارد و اگر بردارد بیراهه می رود، بگذار تا بیفتد و ببیند سزای خویش. مسیر خودمان را که امّا مُد دلیل بود دنبال کنیم و در شناسائی کتاب شگفتِ انسان درسی بخوانیم تا ببینیم آیا ممکن است این بزرگ ترین دفتر هستی را فهمیده ورق زد و این موجودِ ناشناخته را می توان شناخت و این معمای بوالعجب را می شود حل کرد؟ دلیل دیگری را از طهاره الاعراق ابوعلی مسکویه که نسبتاً روان است به عنوان حسن ختام نقل می کنیم: ابعاد ثلاثه که طول و عرض در عمق است از جمله صفات جسم است و چون عارض جسم شود آن را طویل و عریض و عمیق می کند و محال است که جسم با داشتن ابعاد سه گانه ی خاص، مقدار بیشتر یا کمتر از آن و به عبارت دیگر ابعاد ثلاثه دیگر جز آن ها را قبول کند، مگر این که ابعاد اولی باطل و زائل شود. اما نفس انسانی تصور طول و عرض و عمق می کند که معانی و طبایع آن ها از این ادراک به خوبی در اولی نشیند ولی خود، ممتد نمی شود. یعنی می تواند 2000 کیلومتر را تصور کند در خیالش اما تغییری در خودش ایجاد نمی شود، علاوه این که با دارا بودنِ ابعاد خاصه ای، ابعاد و مقادیر دیگر را که کمتر از آن ها و یا بیشتر از آن هاست تصور می کند بی آن که تصوّر اول باطل شود اعنی بدون این که ابعاد پیشین زائل گردند پس نفس غیر از جسم است. این درس را تا همین جا خاتمه می دهیم، درسی که یادگار روز انقلاب بزرگی است ...
پایان