درس 76
درس تقریباً تکراری از دروس گذشته است، مختصری از چند درس است، سالیانی در تهران در محضر یکی از شاعران عصر حاضر، حکیم به نام، استاد عالی مقام، مرحوم علامه، میرزا مهدی الهی قمشه ای روحی فداه، از خرمن پرفیض و برگت معارف آن جناب، خوشه چینی می کردیم و محفل درس، همیشه پس از گذشته پاس از شب بود، که از سپیدۀ صبح صادق بهاران خرّم تر و جانفزا تر می نمود. مرحوم الهی قمشه ای بسیار شخص بزرگی وبد یک شخصیت چند بعدی و جامع بود، ایشان هم عارف بود هم فیلسوف بود، هم شاعر بود، در زمان رژیم گذشته به مصالح اجتماعی توجه داشتند با آن جوّ بد وارد دانشگاه می شوند و تدریس کردند در آن شرایط بد الهی قمشه ای مرحوم شعرانی، مرحوم مطهری، مرحوم مفتح (ره) که در آن دوران این ها، آبروی اسلام را نگه داشتند با ورودشان به دانشگاه، چه بسا مقدّسی و روحانیت خودش یک صورت مقدسی شود که از طریق آن انسان را گول بزند، در بحث شیطان و صور مقدرس عرض کردیم که ممکن است شیطان از طریق صورت های مقدّس انسان را خراب کند، مثلاً بگوید تو روحانی هستی، حیف استف تو می خواهی به آن محیط بروی برای چه؟ می خواهی بروی زیر بیرق دولت، حقوق بگیر آن ها شوی، می خواهی بروی آب در آسبا ظالم بریزی دانشگاه ظالم را بچرخانی امّا افکاری که این ها داشتند خیلی بلندتر بود، مصالح مهمی را این ها در نظر داشتند که با وجود همه ی این حرف ها، این ها را نادیده گرفتند و شجاعت به خرج دادند و وارد دانشگاه شدند، این خیلی مهم است در آن شرایط نگذاشتند که کرسی فلسفه و معارف به دست کسانی بیفتد که در دانشگاه الهیات مشروب می خوردند و فلسفه تدریس می کردند، آدم های فاسقی که هیچ اعتقاد قلبی به این مسئله نداشتند اما تدریس می کردند این ها رفتند آن جا و چهره ی واقعی فلسفه و معارف و الهیات اسلام را شناساندند، جلوی خیلی از بدعت ها را گرفتند، جلوی خیلی از کج روی ها را گرفتند، جلوی خیلی از کج فکری ها را گرفتند. درود و رحمت خدا بر آنان، مرحوم قمشه ای یک دیوان شعر دارد که بسیار پرجاذبه و غریب است در عین حال من توصیه می کنم به دوستان حتماً از دیوان شعر ایشان استفاده کنند، فرازهایی دارد که چنان شور و شوق می دهد به انسان که خیلی از کسالت ها، سستی ها و تنبلی ها و باطل ها و گرایش به چیزهای بی خود را می سوزاند و از بین می برد، باز در فلسفه هم کتاب خوبی دارند به نام حکمت الهی، می فرمایند شخصیت ناشناخته ای است مرحوم قمشه ای برای خیلی از افراد، سمیناری هم برایشان گرفتند در تهران یکی دو سال پیش که آیت الله جوادی آملی این ها همه تلمّذ کرده بودند خدمت الهی قمشه ای، آقای حسن زاده، آقای جوادی و ... شاگردهای خیلی قوی هم داشتند که صحبت کردند در فضایل مرحوم الهی قمشه ای حالا خاطره ای است که مؤلف محترم از ایشان دارد، در یکی از جلسه های آن همایون محضر، سخن از تجرد نفس ناطقه عنوان شد فرمودند این همه کتاب ها که نوشته شد دلیل بر تجرد نفس است. ببینید چقدر زیبا.
ما در کلام اهل بیت علیهم السلام، هم این جور داریم که اینها مطلب عمیق و دقیق را در یک لفظ بسیار کوتاه و ساده بیان می کنند، ولی وقتی می خواهد باز شود و تفسیر شود، می شود دریا، الان شما نزدیک به دویست شرح در نهج البلاغه خورده و هنوز به اعتراف صاحب نظران و علماء، این کتاب هنوز بِکر مانده، بزرگان این طور هستند وقتی می رسند به جایی، مقامات علمی را طی می کنند، خیلی از آن مسائل علمی غامض را در یک کلام خیلی ساده و مختصر بیان می کنند، ایشان خیلی ساده فرمودند که دلیل بر تجرد نفس می خواهید: این همه کتاب که نوشته شده دلیل بر تجرد نفس است، ما که متوجه نیستیم می گوئیم، این چه حرفی است زده ایشان، اما وقتی توجه به دروس خودمان بکنیم می بینیم که مثلاً نوشتن یک کتاب یک رساله، چه کسی می تواند بنویسد، نویسنده کیست؟ درک کننده کیست؟ به عمق حرف ایشان هم که فکر کنیم می بینیم ایشان چه جمله ی بزرگی گفته اند، در یک کلام (سامی) دقت و تأمل بفرمائید تا به لُب آن برسید، و از آن تجرد گوهر روان را دریابید که این کالای گران بها کجائی است این همه کتاب های کتابخانه های عالم را علم تألیف کرده و دانستی که وعاء علم کاری از ماده و احکام آن است. میلیون ها کتابی که نوشته شده، علم اینکار را کرده اما وعاء علم غیر مادی بود، خواه آن وعاعی که مشکل است و خواه آن وعاعی که مکمل است. متکمل وعاء ها است که می گیرد و مکمل آن وعاعی است که کمال می دهد بسیاری مؤلفات را در رشته های گوناگون می بینیم که از قلم یک دانشمند است و چه بسا کتاب هائی که محتوی مسائل متنوع و جُنگی در فنون عدیده به نام دو چوب و یک سنگ و کشکول و سفینه و خزائن و مشکلات العلوم و ... و اسامی دیگر است که گردآورنده ی آن یک آدم است. این ها آثار مرحوم فراقی است، جُنگ کتابی را می گفتند که مطالب مختلف و متنوعی را در آن می آوردند و چاپ می کردند الان در برنامه های تلویزیون جُنگ که می گویند یعنی برنامه های متنوّع که شامل چند قسمت است، نمیاش دارد، مصاحبه دارد، گفتگوی علمی دارد- که گردآورنده ی یک عالِم است و بَسا از کتب دائرة المعارف که نویسنده ی آن یک جزء است، این همشهری شما، علامه ی متبحّر ذو الفنون، محمد بن محمود آملی از دانشمندان به نام قرن 8 هجری است که به قول قاضی نوراله شوشتری در مجالس المؤمنین، اظهار عرض و طول فضل او در معقول و منقول، طولی دارد یکی از مؤلفات او نفائس الفنون است که متضمّن علم است و در هر فن، چون مرد یک فنّ استادانه سخن گفته. حالا اصلاً این جور درمی آید که بگوئی این آدم ماده است!
خواجه نصیرالدین طوسی به حق بزرگ ترین فیلسوف جهان و دانشمندترینت مردم عصر خود بود. باید زندگی نامه او را خواند تا شناخت، ما الان زیاد شاید مطالعه نداشته باشیم، ندان-یم وقتی می گوئیم خواجه نصیر یعنی چه خواجه ای که الان کتاب هایش در اروپا روی بورس است بعد از گذشت هفتصد هشتصد سال آثارش آن جا قابل استفاده است و ما محرومیم، کشورهای اسلامی محرومند از آثار خواجه در ریاضیات در علوم دیگر، شخصیت ذوفنون، با تقوی، برجسته، آثار مختلف در اخلاق و فلسفه در کلام و ریاضیات، معرکه است آثار دقیق و عمیق، اوصاف الاشراف، شرح تجرید، ریاضیات، پدرم کتابی را به من نشان داد از شرح حال خواجه، می خواندم ایشان هفتصد، هشتصد سال پیش که در دربار هم بوده به خاطر مصالح اسلام از علمائی بوده که ارتباطش را با دربار حفظ می کرده به خاطر مسائل شیعه و چقدر هم خدمت کرده در همین ارتباطش با دربار، ایشان تحت نظر بوده در قلعه ی بزرگی، بعد برای خودش بال درست می کند شما تاریخ را که بخوانید می بینید داوینچی می خواسته پرواز کند، طراحی کرده بوده اما قبل از آن خواجه طراحی می کند و پرواز می کند و فرار می کند از قلعه، سواد بالایی می خواهد مطالعه ی ایشان، آقای جوادی آملی می گفتند، بعضی ها از خداوند می خواهند یکی از آثار خواجه را بفهمند، درس بگیرند. در علوم عدیده کتاب های بسیار فکری و سنگین نوشته است، در علم طلب بدون گزاف یگانۀ روزگارش بود، شرح علامه قطب شیرازی بر قانون شیخ الرئیس بوعلی سینا در حقیقت تقریر افادات خواجه است. که قطب در سفر وی کتب کرده است. قطب الدین شیرازی شرحی که بر قانون خواجه می زند چون خواجه آثار شیخ را هم شرح کرده، این را از مرحوم، خواجه درس گرفته. چنان چه شرح قطب بر حکمت اشراق، شیخ سهروردی نیز تقریر درس خواجه بر حکمت اشراق است یعنی هم حکمت مشّاء را که حکمت ابن سینا و ارسطوئیان است، خواجه شرح کرده و درس داده و قطب سرِ درس خواجه بوده و تقریر کرده، و هم حکمت اشراق را در ریاضیات کتب ریاضی از مبادی و متوسطات و نهائیات، از تحریر اصولی اقلیدس می گرفته تا تحریر اُگر (بانالئوس) و تحریر محبسطی (بطلمیوس) از کارهای علمی آن مرد فرد است، در نجوم بنای رصدخانۀ مراغه و زیچ ایلخانی از آثار فکر بکر اوست، بزرگان نامداری چون نظام الدین نیشابوری و میر سید شریف و علاّمه ی خفری و فاضل بیرجندی و غیر هم از مفاخر جهان دانش بر تحریر محبطی و تذکره ی او در هیأت و باب در اُسطرلاب که از متون کتب علمی آن بزرگوار است شرح نوشته اند. در فقه رساله ای در ارث نوشته است که صاحب جواهر در ارث جواهر از آن نام می برد و نقل قول می کند. در معدن شناسی و جواهر شناسی- تنسوخ نامۀ ایلخانی به فارسی نوشته است که جامی خلیفه در کشف الزّنون در این موضوع گوید که پر ارزش تر از همه ی کتاب الجاهر فی الجواهر ابوریحان به تازی در رساله ی تنسوخ نامه ایلخانی به فارسی است تنسوخ در لغت، هر چیز را گویند که بسیار نادر و کمیاب و بی مثل و مانند در نهایت نقاست باشد و کتاب مذکور و موضوع خود (جواهر شناسی) این چنین است. در علم کلام کتابی به نام تجرید الاعتقاد نوشته که در حدود یک صد شرح و حواشی تاکنون بر او نوشته و ملاّ علی قوشچی که در فنون علم از اعاظم است یکی از شرّاح کتاب مذکور است. از او معروف است که گفت اگر شرح علاّمه حلّی بر آن کتاب نمی برود. برای ما مبهم بود. من آن کتاب را خوانده ام و واقعاً کتاب سنگینی است. مثلاً اثبات وجود خدا را در نیم خط می کند وقتی می خواهد اثبات واجب الوجود را بکند. این قدر و چیز و فشرده واقعاً اگر علامه حلّی نبود که بفهمد این چه گفته، شما فکر کنید فلسفه و کلام درس داده ایشان، یعنی بحث فلسفی است که بیشتر جنبه ی کلامی دارد به اعتقاد اسلامی، واقعاً به حق گفته که انسان متوجه نمی شود. یعنی کلمه خودمان متن را می خواندیم هیچ چیز متوجه نمی شویم به شرح علامه که نگاه می کردیم واضح تر شده بود، جناب حسن زاده هم شرحی برآن تجرید زده اند دربارۀ یک شکل هندسی ما نالئوسی که معروف به شکل قَطّاع از قطع می آید، همدیگر را قطع کرده اند و به این صورت است. یک کتاب نوشته است به نام کشف القناع یعنی در مورد همین یک شکل از یک کتاب نوشته، شنیدم این کتاب یک بار در فراسنه طبع شد و یک بار در تزکیه ولی خودم ندیدم. ببینید چه قدر تأسف آور است، این جا ما خبری از آن نداریم. جز این که روزی در تهران یک نسخه ی خطی آن رسید از دست محبوبی به دستم که به امانت در مدت بسیار کوتاهی با آن محشور بودم. شگفتا از قدرت استعداد خواجه که آن همه اشکال و احکام هندسی را از یک شکل قطّاع استنباط کرده است و خیلی شکل مرحوم خواجه از کون درآورده و علامه نظام الدین نیشابوری در شرح محبسطی گوید که احکام مستنبطه ی از آن ، به 497664 منتهی می گردد، در منطق اساس اقتباس به فارسی دارد و در منطق و فلسفه شرح بر اشارات شیخ رئیس نوشته است. که به تعبیر جناب استادم علامه میرزا ابوالحسن رفیعی قزوینی عبارات آن را مثل شرب ریخته است یعنی این قدر محکم، رساله های بسیاری نظماً و نثراً در فنون عدیده ازعلوم متعارف و غریبه نوشته به مجموع مؤلفات او که یقیناً از تألیفات اوست به یک صد و پانزده می رسد و شاید در حدود 60 نسخه ی آن از مخطوط و (داخلی) مطبوع (چاپی) در کتابخانه ی محقرّ این حقیر موجود باشد که بر چند نسخه ی آن ها تعلیقات و حواشی دارم. حالا ایشان می خواهد شرح خودشان را بگوید که کجاها شرح نوشته اند. مرحوم خواجه از نظر معنوی هم قوی بوده از نظر اخلاقی هم آدم قوی بوده، یعنی این همه علوم داشته، مانع نشده از این که خواجه به جنبه های معنوی و اخلاقی توجه نکند و این نشان می دهد که این ها قابل جمع است با یکدیگر این جور نیست که اگر کسی رفت سراغ تکنیک و علوم دانشگاهی ما دیگر بگوئیم این ها تفکراً فاسد هستند و خراب ، نه. فقط مراقبت می خواهد، دقت می خواهد که انسان روحیه اش خراب نشود والاّ این طرز تفکر باطل است که فکر کنیم اگر کسی رفت سراغ این جور مسائل دیگر منحرف شده است حتماً باید برود حوزه یا از او افکار معنوی تراوش نمی کند، شما الان مناجات نامه ی مرحوم چمران (ره) را نگاه کنید، ایشان در آمریکا درس خوانده و بزرگ شده و دکترایش را گرفته، بعد این زندگی درخشان را دارد تا مقام شهادت می رسد، کسی نامه می نویسد برای او و خطاب به سگ می کند برای خواجه، که تو سگی، خواجه نمی گوید سگ خودت هستی و جدّ و آبادت، می نویسد این صفحاتی که شما برای سگ نوشته اید در من نیست. من ناخن پهن هستم، ناخن سگ دراز است، سگ پشمالو است من پشم ندارم، سگ این جوری است، من نیستم. فکر نمی کنم درست باشد نسبتی که به من داده اید، یاد این شعر افتادم که یکی از بزرگان رد می شده از جائی سرش خاکستر ریختند، بعد با خودش می گفت: این را سعدی گویا گفته که ای نفس من در خور آتشم، زخاکستری روی درهم کشم، یعنی ما مستحق آتش هستیم، حالا سر ما خاکستر بریزند عصبانی شویم که چرا این جور کردند یا از تواضعش خواجه مطلبی را تعریف می کند که برای همه ی ما به درد می خورد. همه به آن احتیاج داریم، می خواهد این نکته را بگوید که انسان در هر درجه ی علمی باشد مغرور می شود. ما که خود را بکشیم به پای این ها نمی رسیم، می خواهد بگوید در هر درجه ی علمی نباید عُجب بگیرد که بعد از من کسی حرف ندارد، بهتر از این نمی شود، چه بسا که یک پیرزن که اصلاً سواد ندارد در کوچه حرفی حکیمانه بزند که یک دانشمند برجسته به آن نرسیده باشد و نفهمیده باشد می گویند نادر شاه در یکی از جنگ ها شکست خورد و فرار کرد. درحال فرار پناهنده شد به خانه ی پیرزنی پیرزن هم برایش آش گذاشت او هم قاشق را زد و آش را در دهان گذاشت و سوخت، پیرزن گفت تو هم که مثل نادرشاه کردی نادرشاه که زده به قلب لشگر محاصره شده، از دو طرف خورده، یعنی به میمنه و میسره لشکر حواسش نبوده همین طور رفته تو، شکست خورده، تو هم داری از وسط کاسه ی آش، آش را آدم می خواهد بخورد از بغل ظرف برمی دارد یواش یواش که سرد است بقیه اش هم کم کم سرد می شود نه این که از وسط برداری که داغ است حالا از این تاکتیک نظامی را این پیرزن دارد به نادرشاه جنگجو با آن همه جنگ هایش یاد می دهد. خواجه می گوید نشسته بودم در مسجد دو دهاتی آمدند که درس بپرسند، یک مسئله ی فقهی از من پرسیدند من برایشان توضیح دادم، نفهمیدند، دوباره یک جور دیگر توضیح دادم نفهمیدند، هر چه سعی کردم نفهمیدند بعد گفتم این حالی اش نیست، یکی از تنبل ترین شاگردهای من گوشه نشسته بود رفتند پیش او، او آنقدر مسئله را قشنگ و جالب برای این ها توضیح داد، گفتند، این می فهمد، او که چیزی حالی اش نیست. خواجه این را تعریف می کند که مایه ی عبرت باشد که یک ذرّه از این حجاب ها و توهّمات انسانی در آید، چه بسا کسی جلسه ی اوّلش مست می آید پای درس بنشیند ما بگوئیم ما 140-130 جلسه دروس معرفت گذراندیم، این که خوب رسماً باید گذرانده شود و باید به ترتیبش اعتماد شود و توجه شود ولی گاهی می بینی یک نفر می آید نوارها را گوش کرده رسانده خودش را سرِ کلاس این مبسوط های ما را هم نشیند و این فاصله ای هم که ما قطع کردیم فرار را و صحبت کردیم نشنیده ولی ممکن است بیاید و چیزهائی بفهمد، چیزهائی به ذهنش خطور کند، سرعتش خیلی بیشتر ازما باشد، من به کرّات از شاگردان خودم دیدم توجه به نکاتی را که خودم متوجه آن ها نبودم در مباحث علمی یا نظر خواستم از دوستان .سؤال کردم حتی از ایشان حالا ایشان دارد آثار خود را می شمارد. از آن جمله بر شرح اشارات از بدو تا ختم که چند دوره ی آن را تدریس کرده ام. و در اثنای تدریس بر آن حواشی نوشته ام و همچنین تحریر اُکر که در مثلّثات کردیّه است و خود کتاب از متوسطات است، از آغاز تا انجام ان را در ضمن تدریس یک دوره ی تمام شرح کرده ام و نیز بر تحریر اصول اقلیدس او از اوّل تا آخر که چند بار تدریس کردم. نوشته های بسیار دارم و همچنین بر تحریر اُگر باز به آن مانالوئهی ، آن سانوزیوس و مساکن وی و بر تحریری محبطی او نیز تعلقاتی دارم به خصوص که در مسئله تحصیل بُعد بین مرکزین آن که اهمیت به سزائی دارد رساله ی جداگانه ای نوشته ام، و نیز بر بیت باب اسطرلاب و سی فصل او و تجرید الاعتقاد، تعلیقاتی دارم، غرض این که این همه معارف در یک حالا شما کتاب های دیگر را نگاه کنید مثلاً کتابخانه هایی است که چند طبقه کتابخانه است، کتابخانه ی لندن را من شنیدم از آقای انصاریان که 1000 کیلومتر ، قفسه ی کتاب است. این ها را افراد بی سواد ننوشته اند. شخصی جمع است بدون این که در یکدیگر آمیخته شوند. منظور خواجه است که این همه معارف را جمع کرده و یا یکی به آمدن دیگری زائل گردد و در ادلّه ی پیشینی از ابوعلی مسکبی در طهارة الاعراف نقل کرده ایم که هر جسم صورتی پذیرفت، صورت دیگر را قبول نمی کند، مگر این که صورت اول زائل شود و آن چیزی که در ما این همه صور معقوله را می پذیرد هر صورتی را که قبول کرد صورت پیشین به تمام و کمال باقی است و هیچ نقص و زوال و اختلاط در آن راه نمی یابد بلکه قوی تر می گردد الان کامپیوتر با آن قدرتش 40 بایت ، 120 بایت حافظه دارد پر که شود دیگر جا ندارد، بخواهی به او بگویی اطلاعات بعدی را اول اعلام می کند که جا ندارد، مگر این که دستوری به او بدهیم که مقداری از اطلاعات قبلی اش را پاک کنیم، اطلاعات دیگری رویش ضبط کنیم. که پیوسته انسان به تحصیل معارف در افزایش است و اشتداد وجودی به دست می آورد و این خاصیت برخلاف خاصیت اجسام است پس نفس، جسم نیست این دلیل را از ابوعلی مسکبی در درس 62 تحریرکرده ایم و شرح و بسط داده ایم. اکنون تقریر آن را از استاد شعرانی در شرح تجرید برای خرید بصیرت و انادت تقویم می کنیم. استاد شعرانی (ره) وقتی داشته شرح می زده روی تجرید، ایشان شرح فارسی دارند روی تجرید الاعتقاد، کشف المراء علامه ی حلی، آن جا همین دلیلی که ما در درس 62 خواندیم آورده اند و توضیح هم داده اند به مناسبت ابوعلی مسکینی در طهارت الاعراق در تجرد نفس بیان روشن تر دارند چون مهم ترین مسائل بشری است مناسب است کلام وی را نیز بیاوریم، گوید در ما چیزی است نه جسم است و نه جزء جسم و نه عرض و نه محتاج قوّه ی جسمانی هر جسمی که صورتی دارد، صورت دیگر از جنس صورت اولی نمی پذیرد مگر پس از آن که صورت اول از او جدا شود، مثال آن جسمی که صورت مثلث پذیرفت شکل دیگر مانند مربع و دایره قبول نمی کند، مگر پس از آن که صورت اول از او جدا شود و همچنین هرگاه صورت، نثر یا نوشته یا هر صورت دیگر پذیرفت. صورت دیگر قبول نمی کند، مگر آن که صورت اول ضایع شود و اگر چیزی از آثار و نشان های اول مانده باشد با صورت تازه آمیخته می شود و صورت تمام از هیچ یک نمی ماند. مثال آن موم است که چون مُهری بر آن نهادند و نقش شهر در آن جا گرفت نقش مُهر دیگر بر آن نمی توان زد و همچنین نقره وقتی به صورت انگشتری ساختند صورت دیگر قبول نمی کند و این حُکم دائم است و در همۀ اجسام جاری، امّا ما در صُور معقوله یا محسوسه غیر این می بینیم که هر صورتی را قبول می کند بی آن که صورت پیشین زایل شود، بلکه نشان اول به تمام و کمال می ماند و نشانه ی دوم بر آن مزید می شود و همچنین پیوسته صورتی پس از صورتی قبول نمی کند بی آن که مست گردد یا از کار به کار و این خاصیت برخلاف خاصیت اجسام است و به این علت است که انسان پیوسته در افزایش است از جهت ادب و دانش، پس نفس، جسم نیست. این که گفته اند ظرفیت مغز محدود است حرف به جایی نیست انسان اگر فطرتاً به درون خویش مراجعه کند متوجه است که نامحدود می تواند یاد بگیرد. محدودیت در یادگیری ندارد. در دروس پیش دانسته شدکه وعاع علم چه نفس باشد و چه مُخرج و مکمل آن، از قوه به فعل، عاری از ماده و عوارض آن است و آن که مکمل است به حسب وجود در مرتبه مقدم تر از مستکمل قرار دارد که گفتیم آن عقل مفارق است چه آن یعنی مکمل صفت و نیست علیت دارد و این یعنی عین مستکمل، نفس ما صفت و سِمَت و معلولیت، آن علت است نفس ما معلولی و در اقسام شمایند تقدّم ، سبق بِالعِلیّه، اشرف و اقدم از دیگر سبق ها است، سبق بالعلیه می دانید یعنی چه؟ ما هشت نوع تقدّم داریم بکی تقدّم علّی است یعنی علت مقدم است نسبت به معلول، بزرگ ترین و مهم ترین تقدم ها، تقدّم علّی است یعنی یک چیز علّت دیگری باشد و آن را تقدّم بالذّات و سبق بالذات نیز می گویند و آن بودن شیء است به حیثی که هرگاه متأخر موجود باشد، باید متقدّم هم موجود باشد یعنی نمی شود متأخّر باشد ولی متقدّم نباشد مثلا انگشتر را زدم، به عنوان تقدّم بالذات که مثلاً وقت ما دست را حرکت می دهیم انگشتر هم با دست حرکت می کند، هر دو هم در یک زمان حرکت می کند. امّا ذاتاً تقدّم با دست است. چگونه ماتریالیسم به فرد اجازه می دهد که ماده را مقدّم بر روح بداند، آن روحی هم که او قائل است باز مادّه است، حسّیون جز ماده نمی داند و نمی بینند و چگونه ماده، فخرج ماده از نقص به کمال تواند بود و علت خروج او از قوه به فعل تواند شد؟ یعنی در ماده تغییری حاصل شود که این طور شود از حسّیون می پرسیم که تقدّم ماده بر روح که در حقیقت به پندارِ ما در فلسفه ی اسلامی هم همین را اثبات می کنیم که روح جسمانیه ی الحدوث و روحانیة البقاء است یعنی اول جسم بوده بعد شده روح، امّا خودش که نمی تواند این کار را بکند، یعنی حتی اگر قرار است ماده ای تکوّن پیدا کند، رشد پیدا کند، تکامل پیدا کند، تبدیل به روح شود باید یک روح مافوق او باشد که او را از قوّه به فعل خارج کند برساند به آن مرحله ای که از مادیات خارج شود به مجرّدی برسد. آنان تقدم ماده بر ماده است کدام قسم از اقسام 8 گانه سبق است هیچ کدام ازآن ها نیست یعنی ما می گوئیم اگر ماده ای است قبل از آن روحی، خدائی، آفریننده ای بوده که آن را خَلقش کرده، آن ها می گویند نه. از یک ماده شروع شده قضیه و بعد، بسط پیدا کرده، خود ماده بدون این که کسی به آن غالب و قاهر باشد، بدون این که آن را حرکت دهد از نقص به کمال خارج کند. انبساطی ندارد که بخواهد رشد پیدا کند و این میلیون ها موجود منظم و دقیق از آن خلق شود. خیلی حرف ابلهانه ای است این، البته این سؤال را بحثی باید و شرحی شاید که نخست اقسام سبق معلوم گردد و آن گاه سؤال شود، کوتاه سخن آن که ناچار علوم باید از موطنی به دست آید و به نحوی از انحاء باید در آن موطن ثبت باشد و تقربّ و تحقّق داشته باشد تا انسان آن را تحصیل کند، وقتی ما صحبت از علم می کنیم می گوئیم یک میلیون، دو میلیون ، ده میلیون جلد کتاب است. خوب این ها علم است قاعده است، این علم باید باید در یک جا تقرّر داشته باشد تا انسان به او برسد، یک منبعی، معدنی باید داشته باشد. مادی یا باید مانند سوفسولائی علم را انکار کند یا وعاع تقرّر آن را و خود آن را معرفی نماید، بدیهی است که آن را انکار ندارند بلکه مسلماً قبول دارد که علم است که منکر آن ژاژ می خاید و گزاف می گوید و لاف می زند و دیوانه ایست که از فطرت انسانیّت منسلخ است. حال می گوئیم که علم کلی وجودی مجرّد و عاری از مادّه است و ظرف تقرّر و تحقّق او با او مَسانیخ و می پرسیم که آن گوهری که حاصل علم است چیست؟ به عبارتی دیگر، آن موجودی که گیرنده آن و آن که دهنده ی آن است کیست؟