جلسه 121 - معرفت نفس
شماره جلسه
121
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 121 - معرفت نفس

درس 69 بحث عالم امر

درس 69 هستیم از دروس گذشته نتیجه گرفتیم که نفس ناطقه انسانی از قوای جسمانی نیست و در یکی از اعضای بدن حلول نکرده است. در یکی از اعضای بدنی حلول نکرده است حتی نه در دماغ است و نه در اعصاب که حس و حرکت در این هاست، لذا طبیعیون که نفس را مادی می مانندعمل آن را در دماغ مقرّر کرده اند دانسته شد که قوۀ مخیله دستگاه عکاسی نفس ناطقه است و چه شگفت دستگاهی است که همواره در کار است در خواب و بیدرای صورتگری می کند تعطیل و فطرت در کار او نیست. دو سه نمونه از این مورد را در دروس گذشته هم داشتیم آن آیه لا تَأخذهُ سِنةٌ وَ لا نَوم را از آن معنی گرفتیم که نفس هم لا تَأخُذهُ سِنة و لا نَوم، یعنی خواب ندارد و مرتّب در کار است این به آن معنی است که مطلبی که ما باید بفهمیم دربارۀ دروس آیندۀ مان این است که آن را معنی کنیم که این چه واقعیتی را می خواهد بیان کند چون تا انسان کشف واقعیات نکند موفّق به خودسازی هم نیست، لذا زمانی می تواند خودش را بسازد که با واقعیت روح و واقعیّت های ارتباطی روح با غیر آگاه باشد که روح اصلاً چگونه است و در ارتباطاتش چه قوانینی حاکم هستند این گونه هست که بعد می تواند روح خودش را تنظیم کند یا حالت های خودش را و اخلاق خودش را، نفسش را، تا در برقراری ارتباطات اولاً آسیب پذیر نباشد و ثانیاً بتواند راه را باز کند و جلو برود، حالا این مفهوم یعنی چه؟ مفهومی که قبلاً خواندیم قوۀ متخیله دستگاه عکاسی نفس ناطقه است، و چه شگفت دستگاهی است که همواره در کار است. دردرس 59 هم داریم که نفس ناطقه ذاتاً آگاه است و بیدار است و موجودی است که هیچ گاه خواب در ذات وی راه ندارد، و بر وی دست نمی یابد ما از این چه نتیجه ای می گیریم، نتیجه ای که ما می توانیم بگیریم و راه گشا است برای آینده مان، واقعیتی است که فوق العاده اهمیّت دارد و با این غفلت که بر ما حاکم است این واقعیّت دردناک است، و آن این است که نفس دائماً بدون وقفه در حال شاکله سازی است، این، آن واقعیّت دردناک است که نفس یکسره شاکله می سازد، توقّف ندارد مثل جنین که توقف ندارد یعنی جنین به محض این که نطفه اش بسته شد، در حال شدن است و وقفه ندارد حالا چه شدن مثبت و چه شدن منفی، حتّی اگر قرار است ناقص الخلقه هم متولّد شود در جهت ناقص الخلقه شدن سیر انجام می دهد، این قسمت ممهم و بد قضیه است. یعنی در رابطه با خود ما بد است چون ما اصلاً خودمان را آماده نمی کنیم، ما متوجه نیستیم که در ارتباطاتمان در زندگی در حال شاکله سازی هستیم این خیلی وضع را خراب می کند حتّی انسان گاهی اوقات در بیداری طوری رفتار می کند که درخواب ادامۀ شاکله سازی انجام می شود خواب های بد می بیند و این خواب ها تأثیر منفی می گذارد روی بعضی ها. یعنی گاهی انسان در خواب هم در امان نیست، آن جا هم به سراغ انسان می آید و یک شکلی به روح می دهد، من یک چند وقت من همه اش در فکر این قضیه بودم و اصلاً هم حالم خوب نبود وقتی به این واقعیت نگاه می کردم به وضع زندگی خودم که نگاه می کنم که ما چگونه داریم زندگی می کنیم در روز یک مقدار این مشغله ها از یادمان می رود باز دوباره این قضیه یادمان می افتد و این که گرفتاریم و هیچ کاری هم نمی کنیم و هیچ اقدامی هم نمی کنیم، هیچ تکانی هم نمی خوریم، همین طوری گذاشتیم هر جوری که می خواهد رشد کند، بکند، هرجوری که دلش می خواهد شکل بگیرد بعد هم که زورمان نمی رسد تغییرش دهیم همین طوری آزاد او را گذاشتیم و هر چه دانش بخواهد می خرود، هر کاری دلش بخواهد می کند، بعد هم می خواهیم تغییرش بدهیم، تغییر پیدا نمی کند حالا این برای کسی که خبر ندارد از این مسائل، زیاد دردآور نیست، ما که خبر داریم یک مقدار، که آن طرف چه خبر است و خبر به ما رسیده است و به گوشمان خورده که آن طرف چه خبر است نه از این جهت که عذاب دارد از جهت فضل و رحمت و از جهت سیر وجودی و میدانی که برای انسان باز است می گوئیم و ما همین طور ماندیم و داریم با رفتن خودمان را، از رفتن خودمان و تلف شدن خودمان که نظاره گر هستیم خیلی بدحالی است که انسان بفهمد واقعیت چه هست و فاجعه کجاست و چه اتفاقی دارد می افتد و همین جا بماند و دست روی دست هم بگذارد و کاری هم نکند و یا نتواند کاری هم بکند و همین جور شاهد ذوب شدن یک ابدیّت باشد شاهد از بین رفتن یک سرمایۀ عظیم باشد و بایستد و نگاه بکند، ما که ده تومان از پولمان نمی رود شب خوابمان نمی رود یک کمی بدهکار می شویم شب خوابمان نمی برد، یک آسیب مالی می بینیم شب خوابمان نمی برد، یک چیزی از متعلّقات دنیایی که آسیب می بیند اذیّت می شویم، ما واقعاً نمی فهمیم، معرفت نداریم که چه سرمایۀ عظیمی از ما تلف می شود در این جریان این نحو زندگی کردن، وقتی هم که انسان می فهمد مرتب باید درد بکشد، چون داریم می بینیم که ذوب می شویم، هرز می رویم، استعدادمان همه به باطل کشیده می شود واقعاً خدا ما را این گونه آفریده که این گونه زندگی کنیم، همه شرمندگی و روسیاهی، همه اش سرافکندگی و خجلت، انسان این گونه است که از خودش خجالت می کشد، خودش از خودش حالش به هم می خورد گاهی اوقات که فکر می کند دربارۀ اوضاع خودش، همان طور که وقتی مریض می شود، جسماً خودش از خودش بدش می آید، مریضی جسمی زیاد این طور نیست ولی یک کمی هم این گونه است مثلاً کسی که نابینا است خودش از خودش بدش می آید، یا مثلاً نباید داشته باشد خوب این نابینایی اثر جسمی است و اثر زیبای آخرتی دارد این ها را در بحث بلا عرض کردیم امّا باز می بینیم کسانی که این چنین هستند یک وقت ناراحتی نسبت به خودشان دارند بعضی از بیماری ها هست که وقتی انسان می گیرد خودش هم ازخودش متنفّر است و خجالت زده و شرمنده از خودش است. مثلاً چرک از بدن انسان بیرون بیاید، جاهای بدن انسان چرک می زند، و بیرون می آید، بوی متعفن بدن اذیّت می کند دیگران را وقتی که نزدیک می شوند به انسان، آدم خودش هم از خودش بدش می آید، حالا روح بدتر است، روح، وقتی انسان می فهمد که چه کثافتی دارد با خودش حمل می کند و چه جهنّمی را دارد با خودش ایجاد می کند و در طول زندگی حملش می کند این را، یک وقت ها که انسان یک مقدار نزدیک می شود بو می دهد و بویش واقعاً متعفن است و انسان را آزار می دهد بعضی اوقات انسان فکر ملائکی که همراهش است را می کند می بینیم که این ها از دست آدم چه می کشند، یک وقت انسان شرمندۀ این ها می شود، شرمندۀ امام زمان (عج) می شویم بعضی اوقات که فکر می کنیم، که حضرت از دست ما چه می کشد، ملائکه چه می کشند، خودمان هم که از دست خودمان چه می کشیم، ناراحت هستیم غیر از این که انسان باید راه عملی بکند اقدام عملی بکند باید برود همین کثافت را خودش را معرفتی کند یک مناجاتی است که باید برویم این را حتماً نگاه کنیم و بخوانیم. مناجات آتشاکین، در مناجات خمس عشر که اِلهی أَشکُوا نَفساً من خدایا از دست نفسم شکایت می کنم، بعد شروع می کند یکی یکی صفات نفس را می آورد خدایا من از خودم آمدم شکایت کنم دیگر خودم از خودم بدم آمده است، خودم را پنهان نمی کنم پشت صورت های زیبا، پشت صورت های مقدّس، پشت این چیزها، من این هستم، این را نباید با تعارف خواند بعضی ها ممکن است خودشان را باور نکنند امّا حقیقت همین است اگر انسان عُمق مناجات را بفهمد می تواند مناجات را درست بخواند بعد شکایت می برد، واقعاً اگر به دادمان نرسد چه کار می توانیم بکنیم، اِلهی إِن طَرَدتَنی مِن بابِک فَبِمَن الَوذ خدایا اگر طردم کنی از در خودت به که پناه ببرم یعنی انسان جدای از مجاهدات علمی و عملی که انسان می کند باید پناه ببرد به خدا یعنی خودش را باید واقعاً در بغل طبیب بیاندازد و گِله کند از وضع خودش و بخواهد که این ها نظری به انسان بکنند، خدا نظری کند، معصومین (ع) نظری کنند و یک مقدار از این بیماری ها شفا پیدا کند ما برای شفای روحمان کمتر تلاش می کنیم کمتر ناراحتیم، کمتر نذر و نیاز می کنیم، کمتر اقدام عملی می کنیم، یک نفر که بدنش مریض است چقدر طبیب عوض می کند چقدر پول خرج می کند برای مداوا، چه مسافرت هایی می رود، حتّی برای شرایط جسمانی خودش می رود به مشاهد شریفه و حرم ها بلکه شفا بگیرد، اما چه کسی می رود که بگوید امام رضا من هیچ خواسته ای ندارم جز این که مرا از دست خودم نجات بدهی، أَعُوذُ بکَ مِن شرِّ نَفسی إنَّ النَفس لَأَمارَةُ بِالسُّوء إلاّ مَن رَحِمَ رَبّی رحم کنید به ما و یک مقدار ما را از دست خودمان نجات بدهید، خودمان نمی دانیم که با خودمان چه جنایت هایی می کنیم، نادانی ها، جهالت ها، هوس ها، این گونه است که ما بعد از سی که می نشینیم و خودمان را نگاه می کنیم خودمان از خودمان خجالت می کشیم و حالمان از خودمان به هم می خورد، و بقیه هم چه می کشند از دست ما، خدا به داد آن ها برسد، در خواب و بیداری صورت گری می کنند تعطیل فطرت در کار او نیست همان طور که در بیداری معانی کلّی و جزئی را به وزان صور اشیاء خارجی انشاء می کند در خواب نیز معانی را خواه کلی و خواه جزئی صورت می دهد، دربارۀ نفس نظر این است که انسان اشیا را که می بیند انتزاغ می کند یعنی مثلاً صورتی از قرآن را می بیند یک صورتی از این می گیرد در نفس ایجاد می شود یا مثلاً از مجموع آدم هایی که می بیند یک صورت کلّی را انتزاع می کند این نظریه است. در این دروس ما این را قبول نداریم یعنی نمی پذیریم، ما نمی گوئیم نفس انتزاع می کند می گوئیم نفس انشاء می کند یعنی به وزان او به مثل او خلق می کند بحث انتزاع نیست، بحث انشاء و خلق است نفس به نمونه آن چه که برخورد می کند با آن خلق می کند حال می گوید همان طور که در بیداری معانی کلی وجزئی را به وزان صور اشیاء خارجی انشاء می کند در خواب نیز معانی را خواه کلّی و خواه جزئی صورت می دهد، و این صورت یافتن معانی را در وئای ادراک یعنی در صُقع نفس ناطقه تَمَثُل می نامند. پس تمثل عبارت است از صورت یافتن معانی در وئای ادراک. و می گویند فلان چیز برای فلانی مُتَمَثِل شده است و گاهی از تمثُل تعبیر به تجسم، و از متمثل تعبیر به متجسم می کنند چنان که می گویند تجسم اعمال، تجسم اعمال نه این که جسمیت پیدا کردن اعمال. این تجسّم اعمال همان تمثل اعمال است می گوئیم که این دو با هم جایشان عوض می شود هم تجسم که به معنی جسمانیت پیدا کردن هست و هم تمثل به معنای صورت یافتن معانی کلی هست در وئای ادراک، جایشان را با هم عوض می کنند، که مُراد تَتَمو و تقررُّ ملکات نفسانی در مُنفع نفس است. می خواهد بگوید که انسان وقتی اعمالی را انجام می دهد عمل که انجام شد یک تقرّر از آن عمل در نفس ایجاد می شود و نفس از آن عمل شکل پیدا می کند عمل به نفس شکل می دهد، یکی از چیزهایی که نفس و شاکله را می سازد اعمال است که انسان انجام می دهد که از تکرار و اصرار اعمال درنفس حاصل شده اند زیرا هر چند اعمال اعراضند ولی همین عرض ها که حرکات و سکنات و نیات باشند چون تکرار یافت جوهری از برای نفس به نام مکفات حاصل می گردد، نگوئید عمل یعنی چه؟ عمل یک کاری است که ما انجام می دهیم وجود خارجی هم که پیدا نمی کند مثلاً من این را از این جا برمی دارم این چیز مشت پُر کنی که نیست یعنی چه؟ این عمل یعنی چه؟ می گوید درست است که اعمالی که شما انجام می دهید یک مشت اعراض هستند ولی همین ها که عرض هستند حرکات ما سکناتمان، حرف هایی که می زنیم، نیّت هایی که می کنیم همۀ این ها شکل دهنده است برای نفس، تکرار که می شود جوهری برای نفس ایجاد می شود یعنی عرض در اثر زمان تبدیل به جوهر می شود. جوهری برای نفس به نام ملکات حاصل می گردد و این ملکات اگر لطیفه باشند نفس از تمثل آن ها متلذ خواهد شد و اگر قهریه باشند نفس از تمثّل آن ها مُتِسلّم خواهد بود. ما برای بعضی از اعمالی که انجام می دهیم متنفّر می شویم بدمان می آید، حرف هایی که می شنویم، یا بعضی از نیّت ها که ممکن است سراغ خود ما هم بیاید، متنفّر می شویم چون نیست قهریه است لطیفه نیست نیّت خوب و پاک نیست امّا وقتی نیّت پاک می آید، اعمال پاک را می شنویم یا انجام می دهیم یا می بینیم، حرف های خوب را می شنویم می بینیم که نفس ملتذ می شود و لذّت می برد. به تفصیلی که در دروس آتیه معلوم خواهد شد، در مورد تغذیۀ معنی مذکور یعنی بروز و ظهور صورتی در وئای ادراک در قرآن کریم واژۀ تمثل به کار رفته است فَتَمَثَل لَما بَشَرًا سَمِیاً آیه در مورد حضرت جبرئیل است در مورد حضرت مریم که وقتی ظاهر شد که حضرت (س) که باردار شد به صورت انسان درآمد و متمثل کرد در مقابل حضرت مریم، حضرت مریم دید که در مقابلش یک انسان ایستاده است. در روایت نیز بسیار آمده است مثال بر وزن کتاب مانند چیزی را گویند، و تمثل بر مثال چیزی شدن است و تجسم دارای جسم و تن شدن و تَجَوهُر و تقرر یافتن است. پس تمثل شد به مثل چیزی شدن. امّا تجسم شد دارای جسم شدن مثال و تمثّل اعم است از این که مَن طبیعی مادی باشد یا تنِ طبیعی مادّی باشد و یا جز آن، به خلاف جسم و تجسم که غالباً اختصاص به قِسم نخستین دارد. یعنی شما اگر تمثل پیدا کردید تمثل می تواند به صورت جسمانی باشد مثل این که می گویند فَتَمَثَلُ لَها بَشَراً سَوِیاً، به صورت یک انسان بیاید، می تواند اصلاً مادّه ای هم در کار نباشد مثل این که در خواب برای ما تمثل صورت می گیرد، یا حتّی در بیداری هم تمثل صورت بگیرد امّا مادّه ای در کار نباشد، شما یک وقت حضرت علی (ع) جلویتان ظاهر شود و سخنی با شما بگوید مادّۀ حضرت نیست امّا تصویر حضرت که با شما سخن می گوید هست. اما در تجسم فقط جسم است و قید غالب برای این جهت است که گاهی تجسم گویند، این که می گویند غالباً اختصاص به قسم نخستین دارد این است که همیشه نمی توانیم بگوییم تجسم این گونه است چون بعضی اوقات تجسم را به جای تمثل به کار می برند و قید غالب برای این جهت است که گاهی تجسم گویند و مُراد تو جوهر و تقرر آن شی است در هر نشئه ای به اقتضای احکام آن نشئه چون تجسم اعمال که گفتیم یعنی کل نشأت که در طول هم هستند ماده، عالم خیال، عالم عقل وقتی صحبت از تجسم می کنیم منظور همان تمثل است ظهور و تقرر هر شیء ای در هر نشئه ای به اقتضای احکام آن نشئه یعنی این جا وقتی حضرت می فرماید حُسن خلق اگر صورتش ظاهر شود صورت زیبائی است حسن خلق این جا یک عرضی است امّا در عالم برزخ حُسن خلق دارای وجود جوهری است که تمثل پیدا می کند آن جا یک خلق است این جا یک لبخندی است که شما به برادر مؤمنت می زنی یک تواضعی که می کنی، نگاهی که از نامحرم برمی گردانی، در روایت داریم که اگر کسی نگاهی به نامحرم کرد و خطری برایش بود و نگران کننده بود و برای این که حظّی نبرده باشد چشمش به نامحرم که خورد رویش را برگرداند حالا در روایت داریم که همان لذت و حظّ را هم همان جا از بین می برد و خودش هم امری است قطعی است می فرماید همان لحظه هم یک حوری بهشتی خداوند تزویج می کند برای آن شخصی که از نامحرم روی برمی گرداند این هم به صورت همان حوری بهشتی تمثل پیدا می کند یعنی واقعاً هست و یک چنین چیزی خلق می شود در همان جا یعنی نفس با نگاه نکردن خلق می کند. پس هر چیزی در هر نشئه ای به صورت خاصّی ظاهر می شود در این باره بعدها هم صحبت خواهیم کرد که هر چیزی در هر نشئه ای از نشأت عالم وجود به صورت خاصّی ظهور پیدا خواهد کرد و تمثل خواهد یافت. حالا تجسم اعمال این تجسم جسمانی مادّی که ما این جا می گوئیم نیست. مثلاً می گویند نماز بالای سر انسان می آید نماز بالای سر می آید یعنی چه؟ پس معلوم است نمازی که ما می خوانیم یک صورت برزخی دارد یک مخلوق برزخی آن جا از ما ردّ می شود مثلاً روزه می آید در روایت داریم، نماز می آید، روزه می آید، اعمال دیگر می آید بعد صبر می گوید که شما بروید به داد رفیقتان برسید به نماز می گوید که بروید بعد می گوید اگر نتوانستید من جلو می آیم. یعنی صبر این قدر مهم است معلوم است از این روایت که صورت صبر یک صورت قوی است در آن جا، شیخ رئیس بوعلی سینا در فصل هفتم نمط سوم اشارات صورت علمیه را به مثال تعبیر کرده است وی گوید ادراک شیء این است که حقیقت آن در نزد مدرک تمثل باشد و همچنین پیش از او افلاطون و بعد از وی شیخ اکبر محی الدّین ارضی (ره) در فتوحات مکیّه و دیگر استوانه های دانش از قدیم و جدید صور علمی در ظرف ادراک را به مثال تعبیر کرده است، حتی آن صورتی را که به معنی حقیقت و عاری از شکل و رسم است حتّی آن را هم گفته اند که چون تمثل وقتی می گوئیم یا تجسم که می گوئیم یک شکل و صورتی باید داشته باشد مثالی و چیزی باید داشته باشد می گوید حتی آن صورتی را که به معنی حقیقت و عاری از شکل و رسم است نماز که شکل و رسم ندارد روزه و صبر شکل و رسم که ندارد امّا وقتی می گویند تمثل پیدا می کند و در قبرمی آید یا به سورۀ فلان می آید در قیامت، سوره هایی که انسان حفظ کرده است هر کدام شخصیّتی دارند می آیند در آن جا، یا قرآن، حقیقت قرآن که ظاهر می شود یعنی چه؟ چون یک نحو حتّی آن صورتی که به معنی حقیقت و عاری از شکل و رسم است چون یک نحو هم سنخی در میان این صورت و ظاهر اوست نیز تعبیر به مثال شده است چنان چه تعریف ادراک در عبارت مذکور شیخ رئیس شامل این قسم نیز است. می گوید ادراک این است که صورت شکل، شکل تمثل پیدا کند، و چون سخن افلاطون و شیخ اکبر و دیگران از مسائل مهم روانشناسی بر انسان شناسی است دانستن آن معارف لازم است و فعلاً از تجسم و تمثل و تعقل فی الجمله آگاهی یافتیم و فرق میان آن ها را دریافتیم بحث بعدی که در پایان درس 69 می خوانند در مورد عالم مثال منفصل یا خیال منفصل است اگر یادتان باشد در چند درس گذشته عرض کردیم که عقل های جزئی که تغذیه می شوند یک مخرجی دارند که آن مخرج، مخرج این عقل های جزئی از نقص به کمال را گفتیم که عقل کلّ یا عقل مفارق است یعنی ما عقل های جزئی داریم که یک عقل مفارق آن ها را تغذیه می کند حالا بحث این است که آیا ما که خیال های جزئی هم داریم و تصاویری هم داریم آیا یک مثال کلّی هم وجود دارد، یک عالم مثالی هم وجود دارد که در کل این صوری که ما داریم ادراک می کنیم یک نمونۀ بالا و عالی و اصلی در همۀ آن عالم باشد، همان طور که ما عقل مفارق داریم آیا خیال مفارق و منفصلی هم وجود دارد، عالم مثال منفصلی هم دارد یا نَه؟ مثال متّصل را که قبول داریم که متصل به نفس است یکی از شئونات نفس است حالا بحث سر این است که آیا عالم منفصل وجود دارد یا ندارد؟ می خواهد بگوید آیا مطرح شده یک چنین چیزی یا نه؟ بدان که در اصطلاح حکماء این صور روحانی برزخی را که در وئای ادراک مُنفع نفس تحقق دارد و قائم به نفس اند عامل مقید و عالم خیال متصل و عالم مثال متّصل نیز می نامند، و برخی از حکماء در قبال آن قائل به عالم خیال منفصل هستند و می گوییم همان طور که صوری مجرد به تجرد برزخی در منفع نفس ناطقۀ انسان وجود دارد در عالم خارج نیز وجودات روحانی مثال موجودات عالم طبیعت نیز وجود دارد یعنی هر چه شما در طبیعت می بینید یک نمونۀ عالی و مثالی از این موجودات طبیعت در عالم مثال وجود دارد اوّلین بار این را به این صورت افلاطون مطرح می کند که عالم .............. مطرح می کند و بعد بحث هست با خود افلاطون که بحث پردامنه ای هم هست که مثلاً سؤال کردند از افلاطون که حالا که شما این را می گوئید فرضاً ما مثلث را که یک امر ذهنی است و ساختۀ ذهن است تصور می کنیم آیا مثلث واقعیّت مثالی هم دارد یا دایره واقعیت مثالی دارد، مفاهیم ریاضی نیب همین طور، ما یک دایرۀ کلّی در آن جا داریم که آن دایره جزئی از آن اخذ شده باشد؟ یا مسائل دیگر که بحث مفصّلی دارد. در عالم خارج نیز وجودات روحانی مثال موجودات عالم طبیعت نیز وجود دارد و مجرد به تجرد برزخی اند و آن عالم را عالم خیال منفصل و عالم مثال متّصل نیز می نامند و هر یک از این دو عالم را نام های دیگر نیز هست که بعدها بازگو می کنیم و ما اکنون در مقام تصدیق یا تکذیب عالم مثال منفصل نیستیم تا به وقت بحث ببینیم دلیل و برهان چگونه رابری و داوری می نماید اکنون به عالم مثال متصل ایمان آوردیم و چند دلیل در تجرد برزخی آن ذکر کردیم، چنان که به عالم عقل که موجود مجرد و وئاءِ علم و مخرج نفوس از نفس به کمال است با چند برهان که در اثبات آن عنوان کرده ایم اعتراف نموده ایم، حال می توانیم ادعا کنیم که سفری از عالم طبیعت به ماوراء آن کرده ایم و چشم به سوی عالم دیگر گشوده ایم و به راحتی این هنوز اوّل آذر جهان افروز است باش تا خیمه زد دول لِیسان و عیار. درس تمام شد.

سؤالات:

-سؤال مفهوم نیست؟

-نمی خواهد بگوید که در ما هست می خواهد بگوید آن که در ما هست یک نمونه در خارج است. نمی خواهد بگوید آن که در خارج است یک نمونه در ماست نَه آن که در ما هست و در خیال انسان ها است یک نمونه اش درعالم مثال ها وجود دارد.

-سؤال مفهوم نیست؟

-ما درعلم حصولی و ظهوری صحبت کردیم آن که در خیال ما هست مدرکات خودمان را با هواس داریم ادراک می کنیم این که این جا هست ادراک می کنیم و از این که این جا هست نمونۀ نفس می سازد پس ما این را از خارج گرفتیم بحث این است که غیر از این که در این عالم است یک نمونه در عالم مثال وجود دارد نه عالم مادّه ولی افلاطون می گوید این که هست خالصش آن جاست نمونۀ اعلایش آنجاست.

-سؤال مفهوم نیست؟

-اگردر نفس بوده پس در عالم مثال نیز بوده است.

-سؤال مفهوم نیست؟

-بحث اصلاً این نیست آن هایی که می خواهند بگویند عالم خیال منفصل وجود دارد می گویند آن چه را که شما در طبیعت می بینید یک نمونۀ کامل و خالصش در عالم مثال وجود دارد، همین، چیز دیگری نمی دانند، البتّه نظرات متفاوت است.

-سؤال مفهوم نیست؟

-این ربطی ندارد امّا می خواهم بگویم یک وجود قبلی هست که این به مثال آن ساخته شده است.