در درس پیش با تجرد برزخی خیال آشنا شدیم و دلیل بر اثبات آن آوردیم و چند دلیل دیگر نیز می آوریم اگر چه یک دلیل محکم و برهان مسلّم در اثبات مدعا کافی است. برای مسلّم این است که یک دلیل محکم برای اثبات مدعا کفایت می کند اما انسان نیاز به تذکر و تأکید دارد بعضی از مسائل است که قبولش نیاز به القاء دارد یعنی باید به بشر القاء شود، فشار بیاید، بارها گفته شود تا نفس کاملاً بپذیرد و با آن اتّحاد برقرار کند در قرآن مسائلی مختلف است که خداوند تکرارش می کند این تکرار برای این است که این مسأله به نفس ما تلقین شود انسان به قول حضرت امام (س) این طوری است که بدون تلقین به جائی نمی رسد نیاز دارد انسان به تلقین، باید فشار آورد به آن و گفته شود تا مثل چوبی که آتش زدند و باید مرتب باد بزنی تا این کاملاً بگیرد و تمام وجودش آتش شود و سُرخ شود، نفس هم این گونه است به خصوص وقتی گرفتار مشغله های مختلف، گرفتار عوامل سرگرم کننده مختلف باشد یادش می رود و دچار فراموشی می شود، لذت های کاذبی است که جلوی نفس می آید و باعث می شود آن چیزهایی که می داند، نتواند عمل کند و در چهره های مختلف، باطن خودش را به نمایش بگذارد، تا انسان حق را فراموش می کند روی این حساب هر چند یک دلیل و یک حرف کافی است اما نیاز به تأکید و تلقین و ذکر و تذکّر دارد إنَّ الذِکری تَنفَعُ المؤمِن. این تذکر و تلقین برای مؤمن سود دارد به خصوص بحث تجرد برزخی خیلا که ما نتایج خیلی مهمی می خواهیم از آن بگیریم و گرفتیم نیاز به تذکر زیادی دارد، یکی از نتایج فواید این بحث در تجرد و برزخی خیال که بسیار اهمیت دارد این است که اگر نفس به مرحلۀ تجرد عقلی و یا فوق تجرد نرسید در مرحله و حدّ خیال از بدن برکنار شد تباه نمی شود چه این که خود گوهری است غیر مادّی و انقطاع او از مادّه موجب فساد او نمی گردد. در مورد نفس نظرات مختلفی است آن نظری که الان بیشتر جا افتاده است و مورد قبول است این است که نفس جسمانیت الحدوث و روحانیت البقاء هست یعنی اول مادّه بوده و مادّه در حرکت جوهری خودش و در مسیر تکاملی که انجام داده است تبدیل به موجود مجردی شده است و وقتی صحبت از تجرد می شود قطعاً تجرد برزخی است و تجرد عقلی است و تجرد فوق عقل یا فوق تجرد که عبارت است از توان، سیر بی نهایت، فوق تجرد یعنی همین نفس اگر رشد کرد و به مرحلۀ خیالی رسید وارد تجرد برزخی شده است گو این که تجرد برزخی عاری از مادّه و احکام ماده است. هر چند تجرد محض نیست اما به هر حال عاری از ماده و احکام ماده است می فرماید اگر نفس به مرحله عقل و فوق عقلی هم نرسیده باشد و همان مرحلۀ خیال رسیده باشد و از بدن جدا شده باشد و دیگر تباه نمی شود چون به نوعی از تجرد رسیده است بعد می فرماید که چنان که اگر به مرحلۀ تجرد عقلی و یا فوق تجرد رسید موجودی مفارق از ماده است مطلقاً. و البته گوهری برتر از آن نفس است که در حدّ خیال است یعنی از آن بالاتر است. ما از این جا یک نتیجه می توانیم بگیریم و آن این است که ارواح حیوانات که به تجرد عقلی نمی رسند چون ذی عقلی آن ها ندارند، آن ها باقی هستند بعد از مرگشان زنده هستند یعنی فنا ندارند، این اثبات بحثی است که چند جلسۀ قبل در معاد خواندیم دربارۀ قبض روح حیوانات که نبی اکرم (ص) فرمود عمر همۀ حیوانات، حشرات و ملخ ها، کک ها و اسطرها و قاطرها و غیره این ها همه عمرشان در تسبیح حق تعالی می گذرد وقتی که تسبیح حق تعالی به پایان رسید عمر این ها هم به پایان می رسد بعد فرمود قَبَضَ الله أرواحها خداوند ارواح این ها را قبض می کند بعد می فرماید که ملک الموت این جا دخالتی ندارد، خداوند این ها را قبض روح می کند، این بحث را در معاد داشتیم، الان این جا اثبات می شود که نفس که به تجرد برزخی رسید دیگر نابودی ندارد وقتی از بدن برکنار شود چون به هر حال به نوعی از تجرد نائل شده است. حیوانات هم همین طور هستند لذا حشر حیوانات معنا ندارد و فهمش راحت است که حیوانات محشور می شوند و مسائل دیگر که راجع به حیوانات است و قیامت حیوانات و مسائلی از این قبیل این ها هم فهمش راحت می شود. پس بقای نفس که در مرتبۀ عقل است بعد از خرابی بدن به طریق اولی خواهد بود، یعنی وقتی ما قبول کردیم که نفس اگر در مرحلۀ خیال بعد از برکناری بدن، و جدای از بدن حتماً هست حتماً نفس که در مرحله ی عقلی یا فوق عقلی است آن هم باقی خواهد بود چون که صد آمد، نود هم پیش ماست و چون هر یک از قوۀ خیال و عاقله بلکه قوای نفس مطلقاً مراتب شدّت و ضعف دارد هیچ نفس انسانی بعد از ویرانی بدن زوال نمی یابد، یعنی به هر حال نفس انسانی را هر کاری کنید در مرحلۀ خیال حداقل است درست است که شدت و ضعف دارد ولی به هر حال در یکی از مراتب خیال قرار دارد یا در یکی از مراحل عقل قرار دارد پس مطلقاً نتیجه می گیریم که هیچ یک از نفوس نفسانی بعد از ویرانی بدن زوال پیدا نمی کند و فقط به خرابی بدن اوصاف و اموال مادّی بدن که ساری در بدن و عارض بروی بودند فاسد می شوند. یعنی اندازه، حجم، رنگ، عضلات و این چیزها، بدن فاسد می شود. وقتی روح از آن جدا می شود و قطع علاقه می کند بدن فاسد می شود خلاصۀ نتیجه این شد که روح انسانی پس از ویرانی بدن تباه نمی شود حال در این نتیجه خوب دقت بفرمایید تا بی دغدغه اعتراف کنید ( ساده از کنار این بحث رد نشود بسیار مهم است) روح انسان پس از ویرانی تباه نمی شود یعنی جاودانگی یعنی حیات پس از مرگ. یعنی زندگی در یک شرایط زیستی دیگر و این جا سؤال پیش می آید که این شرایط زیستی چه شرایطی است و نفس آن جا چگونه حیات دارد حال در این نتیجه خوب دقت بفرماییدتا بی دغدغه اعتراف کنید که چون روح از ماوراء طبیعت است هیچ گاه طبیعت بر وی دست نمی یابد این هم بحث دیگری است که خیلی مهم است. طبیعت بروی دست نمی یابد یعنی این که آثار و احوال این ها در دروس جلد یک هم توضیح دادیم که چیزهایی که عارض مادّه می شود عارض نفس نمی شود در بحث ثبات شخصیّت عرض کردیم که ما در طول زمان 90-70-60 سال عمر یک انسان او سرما می بیند، گرما می بیند، گذشت روزگار می بیند، خیلی از مسائل دیگر را می بیند امّا هیچ کدام از این ها عارض بر روح او نیست یعنی ثبات شخصیّت دارد، شخصیتش ثابت است بدن در اثر این حوادث دچار نقض و ضعف و این چیزها می شود امّا روح این چنین نیست روح ثابت خواهد ماند فقط اشتداد پیدا می کند تکامل پیدا می کند حالا چه در جهت مثبت و چه در جهت منفی اما روح ثابت است. به عبارت روشن تر اگر کسی طعمۀ آب یا آتش یا درنده ای شد آن حقیقت ماوراء طبیعت که گروهری منفضل و مفارق از ماده است طمۀ آن نشده و تنها بدن آن کسی است که طبیعت است در دست طبیعت گرفتار و طعمۀ آن شده است. حالا اگر کسی را گرفتند وکتک زدند آتش زدند، جلوی حیوان درنده ای انداختند و حیوانات او را خوردند مثلاً در دریا او را انداختند کوسه ها او را خوردند، این ها هیچ کدام به آن حقیقت ماوراء طبیعت لطمه ای وارد نمی کند چون طبیعت اصلاً دسترسی به عالم فوق طبیعت ندارد آن فوق طبیعت است برای همین است که با این اعتقاد مسلمانان چقدر راسخ و استوار بودند در جنگ و جهاد، در شکنجه ها چقدر تحمّل می کردند، در جهاد چقدر تحمل می کردند با این دیدگاه است که یک نفر خودش را راحت به میدان مین می اندازد، با این دیدگاه است که یک نفر راحت حمله می کند به دشمن ولو بداند که بدن او از او گرفته می شود با این دیدگاه است که صدر اسلام وقتی تهدیدشان می کردند که مثلاً شما را در روغن داغ می اندازیم می گفتند بیندازید، ما زودتر به دوستانمان ملحق می شویم، زودتر به بهشت ملحق می شویم و اگر مرد است گو سوی من آی، تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ.
او زمن ترقی ستاند بی بها، به هر حال این است این طرز تفکّر کسی است که اعتقاد دارد طبیعت دسترسی به ماوراء طبیعت ندارد مددگر مرد است گو سوی من آی، این گونه است که یکی می گوید مثلاً می گوید یا رسول الله من می خواهم بجنگم اما طوری می خواهم بجنگم که خدا از جنگ من خنده اش بگیرد حضرت فرمود لخت شو و این گونه برو شمشیر بزن. کسی که در مقابل شمشیرها و نیزه ها لخت می شود و با عشق خودش را فدا می کند در واقع هم خودش می خندد و هم پروردگارش. ما در قرآن دربارۀ مؤمن داریم که یکی از این مؤمنینی که انبیاء را یاری کردند قرآن می فرماید که دشمنان هرگز نتوانستند به او آسیبی بزنند، تهدیدش کردند امّا آسیبی به آن نتوانستند بزنند، این تفکر قرآنی است. امام صادق (ع) می فرماید که به خدا قسم او را تکه تکه کردند او را قرآن می فرماید که او آسیبی ندیده یعنی اصل آسیب ندیدن و ایمن بودن و سلامت بودن، وادی امن روحی است، حقیقت انسان آن است برای همین یک مسلمان ممکن است که از نظر اقتصادی در فشار باشد امّا روحش در وادی امن است با مؤمنین که هست شاد است با دوستان مؤمنش، در جمع مؤمن که هست شاد است، مقاوم است ممکن است که از نظر اقتصادی در فشار باشد، بدنش مریض باشد، یا مشکلات زندگی دیگری داشته باشد امّا شاد است ضمیرش شاد است چون حقیقتش در وادی امن است. روح در وادی امن است برعکس ما خیلی ها را دیدیم، افرادی که از بسیاری از امکانات مادّی و از همۀ امکانات مادّی و رفاهی زندگی برخوردار هستند اما روحاً دچار تزلزل هستند، روحشان در وادی امن نیست، مضطرب هستند یکسره در حال تزلزل شخصیت و روحی هستند بالا و پائین زیاد می شوند، طوفان های حوادث خیلی شخصیّت آن ها را می کوبد و بالا و پائین می کند امّا مؤمن این گونه نیست کَالجَبَلِ راسِخ لا تُحَرِکُ الأواصِف مثل کوه راسخ است و بادهای تند هرگز نمی توانند او را حرکت دهند، چون همۀ این ها در طبیعت دارد اتفاق می افتد، همان بحثی است که قبلاً کردیم که اگر بلائی سر مؤمن بیاید آن بلا به ناخود او فشار می آورد، با خود او کاری نمی تواند بکند، جهاد، شهادت، اسارت، معلولیت، مشکلات زندگی، اقتصادی، دشمنانی که هستند آن ها با خود او کاری ندارند بلکه با ناخود او کار دارند و با جنبۀ طبیعی و طبع او کار دارند حالا اگر کسی از این مرحله در آمد و فارغ شد و به این ها دل نبست، آزاد می شود می شود آزاده، روحش آزاد می شود حُر می شود عَبدُ الشَهوة أوَّلُ مِن عَبدِ الرَقع، حضرت علی (ع) می فرماید که عبد شهوت، بندۀ شهوت از بندۀ رق یعنی بنده ای که بَرده است پست تر است کسی که امیال او را به زانو درمی آورند و اسیر می کنند، میل ها، لباس، ماشین خانه، غذا این چیزهایی که هست به هر حال افراد به دنبال آن می دوند می فرماید این ها از بندۀ برده پست تر و ذلیل تر هستند چون روح در اسارت است و وقتی هم که روح گره خورد همه جا آسیب می بیند انسان اگر با همۀ هویّتش به مادیّات همۀ هویتش لطمه می بیند اما اگر هویت و روحش را به وادی امنی بُرد و قرار داد این که قران می فرماید اولئک لَهُم الأمن، این که روح برود به وادی امن خیلی ظرافت دارد، آن جا دیگر این چیزها به او دسترسی ندارد، آینۀ ماشین را دزد بُرد، بدهکار شدم فلان کس مُرد، چه شد، هرگز به کفرگویی و نارضایتی و به خراب شدن رابطه با خدا اصلاً نمی انجامد هیچ او را تکان نمی دهد ، الذین إذا أصابَتهُم مُصیبة قالوا إنا لله و إنا الیه راجعون، مصیبت که می بینند حواسشان به سیر ابدیتشان است، حرف از خدا می زنند، ما از خدائیم و به سوی او بازگشت می کنیم یعنی هیچ. همه کس که نمی تواند بگوید إنا لله و إنا الیه راجعون. کسی که روحش را به وادی امن برده باشد می تواند، این را بگوید، متزلزل نشود، اسیر نشود، ذلیل نشود، خودباخته نشود، از اصولش نگذرد، پس روح هر مقدار از عالم طبیعت فاصله بگیرد آسیب ناپذیرتر است به میزان تعلقی که دارد آسیب می بیند هر مقدار پائین بیایید و با عالم طبع گره بخورد چون عالم طبع عالم درگیری و نزاع است تمام شخصیت اسیب می بیند، این جا نگوئیم روح مجرد است و تجرد برزخی دارد و این چیزها یا مجرد عقلی است آسیب نمی بیند کسی که آمد و تعلق به پائین داد به طبع آسیب می بیند، این که الان مثلاً ناراحتی طرف پیدا می کند یعنی تعلق دارد، سر چک و سفته می بینید که فشار خونش بالا رفت و حالش خراب شد، عصبانی شد، فحاشی کرد، داد زد، ناسزا گویی کرد، این برای این است که تعلّق دارد نفس این جا آسیب پذیر است و خیلی هم آسیب پذیر است در جام جهانی نوشته بودند که طرف یک پیروزی در تیم به دست می آورد سکته می کند و می میرد، تازه تیم خودش هم نبوده و تیم یک کشور دیگر هم بوده است. یا شکست خورده مثلاً خودش را کُشته یا سکته کرده و مُرده است، مشکلات دیگر هم که پیش می آید همین است. تعلقات همۀ کارها را خراب می کند انسان وقتی دچار تعلق است می گوید نکند به من این طوری بگویند، راجع به من این جوری قضاوت نکنند، این جوری نشد، همه اش حساس است و افسرده است تمامش برای این تعلقات است افسردگی ها، حساسیت ها، زودرنجی ها، این است که انسان با حقیقت گره نخورده است، سکته ها، فشارخون ها، حرص و جوش ها، زخم معده گرفتن، زخم اثنی عشر گرفتن و همۀ این چیزها که الان هست همه برای این است که روح تعلق دارد و به محض این که دست روی تعلق روح بگذاری روح دردش می آید، چون ارتباط خصوصیتش این است که وقتی دو چیز با هم مرتبط شدند هر چیزی که به سر این بیاید به سر آن چیزی هم که با آن مرتبط است می آید، این خصوصیت مجموع است. وقتی دو چیز یا چند چیز جمع شدند خصوصیت مجموع این است که چو عضوی به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار، این یک خصوصیت مجموع است. دیدند که شخصی موقع مرگ لا اله الا الله نمی گوید هر چه به او می گویند که این را بگو، او نمی گوید، لا اله الا الله نگفت و زد و اتفاقاً نَمرد، حالش هم خوب شد، آدم متدین و باسوادی هم بود گفتند که چه شد؟ گفت که یک آینه ای داشتم که به آن خیلی علاقه داشتم شیطان آن را جلوی من گرفته بود که اگر این کلمه را بگویی من این را می زنم زمین و می شکنم، یعنی دست روی نقطۀ فشار می گذارد بحث شیطان و صور مقدس و وسواس هم که عرض کردم و دخالت های شیطان به عنوان یک اهرم فشار سر همین است. دست روی چیزی می گذارد که ما به آن تعلّق داریم امام (س) در همین جهاد اکبرشان نوشته بود که رفتم تلقین بگویم به یکی از آقایان علماء هر چه گفتم نگفت. گفت خدا خیلی ظالم است می خواهد مرا از زن و بچه ام و از خانه ام جدا کند، همین است تعلق که هست مرگ چسبیده است و نمی توانیم جدا شویم، و ناراحت می شویم. دشمن مثلا می گوید اگر این کار را بکنی بمب در خانه ات می ریزم، تحریم اقتصادی می کنیم، حملۀ نظامی می کنیم، آن که تعلق دارد می ترسد، امام (س) فرمود اگر به ما حملۀ نظامی کنید یا تحریم نظامی کنید فرزند محرمیم و اگر هم تحریم اقتصادی کنید فرزند رمضانیم، این جوابش، رمضان در ماه مبارک به ما درس می دهد که تعلق ممنوعو، محرم هم یاد می دهد که تعلق ممنوع، سیدالشهدا در روز عاشورا به هر چه که تعلق داشت قطع می شود این شمشیر لشگر ابن سعد نیست که این چیزها را قطع می کند بلکه خود سیدالشهدا است که شمشیر برداشته و مثل ابراهیم که سر اسماعیل خنجر می کشد، ابراهیم عقل بر سر اسماعیل نفس خنجر می کشد همین است گویا خود سیدالشهدا شمشیر را برداشته و در کربلا و دارد نمایش قطع علاقه می کند، عباس، علی اکبر، علی اصغر، که، که ،که، زن، ناموس و هر که را که به آن تعلّق دارد، احترام. شما هیچ جنایتی و پستی را نمی بینید که در روز عاشورا از سیدالشهدا دریغ شده باشد همۀ جنایت ها را کردند با جنازه اش، با خانواده اش، با بچه هایش، با خودش. ولی ببینید که سیدالشهداء چگونه مقاومت می کند، ناراحت نیست گریه نمی کند شِکوه نمی کند، آن جا الهی رضایم به رضائک می گوید، تَسلیماً لأمرک می گوید لا مَعبود سِواک، یا غیاث المستغیثین می گوید لا معبود اسلواک یعنی اصلاً دوست داشتنی ای نیست جز تو، تعلقی نیست جز به تو، وقتی تعلّقی نیست جز به تو، لذاسیدالشهدا هر چقدر مصیبتش سنگین تر می شود صورتش شاداب تر و برافروخته تر می شود تنها بدن آن کسی که طبیعت است در دست طبیعت گرفتار و طعۀ آن شده است هیچ گاه ماوراء طبیعت خوراک طبیعت نمی شود، بلکه طبیعت در دستِ اقتدار و تصرّف اوست. یزید، ابن سعد ، شمر، همه این ها خیلی کوچک تر از آن هستند که به سیدالشهدا بتوانند آسیبی برسانند، به خاندان وحی آسیبی برسانند، روز عاشورا چه کاری توانستند بکنند، آن ها آن قدر در اوج بودند که اصلاً آسیبی ندیدند، در جنگ اسارت بود، معلویّت بود، شهادت بود، اسارت بود، تشنگی بود، بدغذایی بود، بدجایی بود، پشه بود، گرما بود، سرما بود، این ها اوج نشاط را داشتند وقتی مرخصی می گرفتند و به شهر می آمدند پژمرده می شدند، این همه حوادث مادی این ها را شارژ می کرد هیچ آسیبی به این ها نمی رساند، این ها همه اوج می گرفتند، وقتی می آمدند به زندگی دنیایی می دیدیم که همه پژمرده شدند، الان بچه های جبهه را ببینید که الان بعد از گذشت آن زمان احساس پژمردگی می کنند احساس ناراحتی می کنند، وقتی اسم دوکوهه می آید بغض گلوی همه شان را می گیرد وقتی به منطقه می بریمشان، پادگان را می بینند، در و دیوار پادگان را می بینند، فیلم های آن موقع را می بینند، می بینیم که چه حالی به آن ها دست می دهد، هیچ کسی نمی فهمد که این ها عجب ملّتی هستند که وقتی بیابان را می بیند، کسی چه می فهمد کسی که تعلق دارد چه می فهمد که این بچه ها از این خاکریز چه دریافت می کردند، او نمی فهمد که وقتی این خاکریزها را الان می بیند می نشیند زار زار گریه می کند عکس های جبهه را می بیند همین طور، فیلم ها را می بیند همین طور، می بَریم پادگان او را انگار که او را به زیارتگاه بُردی در و دیوار پادگان را می بوسد، در فیلم های روایت فتح دیدیم که بچه ها چه کار می کنند فیلم بازی نمی کنند، نرفته اند که فیلم بازی کنند، رفتند که یک حقیقت را به مردم نشان بدهند، آن جا چون پیوند با اصل داشتند این طور بود هر کسی کو دور ماند از اصل خویش بازجوید روزگار وصل خویش، آن جا اصلشان بود وقتی به این جا می آمدند این جا تعلّقات بود، گرفتاری ها بود دردسر ها بود تاریکی ها بود می فهمیدند که چه هست، آن جا که می رفتند می دیدند آن جا فقط پیوند باطل است. اصلاً کاری ندارد که پایش قطع شده و آویزان شده است در آن اوج اصلاً آن فرصت طلایی را ازدست نمی دادند که آن جا بایستد بگوید آخ پایم. آن جا می گوید یا زهرا آن جا می گوید یاز زینب، یا حسین، اصلاً پاچه هست؟ آن جا طرف می بیند که لحظات آخرش است فکر امام زمان خود، فکر قرآن خواندنش، فکرذکر گفتنش فکر سیدالشهدائ و فکر خدای متعالش است بعد می آیند این هنرمندان نادان ما، فیلم می سازند که وقتی رزمندۀ اسلام تیر می خورد یادش بیاید که با زنش در پارک قدم می زده یا بچه اش را بغل کرده است مثلاً یاد شب عروسی اش می افتد یاد بابا و ننه و ماشین و کارش می افتد، کِی رزمندۀ اسلام این چنین بود، این ها شعر نیست، خیال نیست، داستان بافته شده نیست، این ها حقیقت هشت سالۀ جنگ است، 1000-10-2-1 مورد نبود، که بگوئیم این ها قصه است، این همه کتاب از خاطرات رزمندگان نوشته شده، این همه کتاب از خاطرات اسرا نوشته شده است، ببینید این ها در اوج اسارت چقدر عزیز بودند، اسیر است یعنی از همه چیز جدا است در یک شکنجه گاه غریب، بغداد و در بدترین شرایط زندگی است اما می بینیم که این ها چقدر اوج داشت روحشان، چه قدر آزاد بودند، روحشان را به وادی امن آوردند، روح که به وادی امن برود بدن برود در زندان بغداد، بچه رزمنده های ما چه می کردند؟ خاطراتشان را بخوانید ببینید چه می کردند، یا با ان ها صحبت کردیم خیلی ها از تلویزیون پخش کردند، فکر این نبودند که ما وقت خود را چگونه پُر کنیم فکر این بودند که مثلاً الان امشب جمعه است دعای کمیل را چگونه بخوانیم دشمنان نفهمند، زیارت عاشورا را چگونه برقرار کنیم، 22 بهمن هست جشن را چگونه برقرار کنیم، مراسم را چگونه برقرار کنیم رفته اسیر شده، چند سال بعد که برگشته، می بینیم که حافظ قرآن برگشته، 20-15-10 جزء کل قرآن را حفظ کردند و برگشتند این نیست مگر فقط در آزادگی روح، روح تعلّق خودش را به این امر از دست بدهد، هیچ گاه ماوراء طبیعت خوراک طبیعت نمی شود، بلکه طبیعت در دستِ تصرف و اقتدار اوست. چنان چه بدن در قبضۀ روان است. روح و نفس تعلّق به بدن پیدا کرده است بدن را هم در استخدام خودش گرفته است حالا اگر این روح قدرت بیشتری پیدا کند به جای خودش ثابت شده هم اثبات فلسفی شده هم اثبات عرفانی شده و هم اثبات قرآنی و روانی داریم. که اگر نفس اوج بگیرد نه فقط بدن خودش را می تواند تحت تصرف قرار بدهد بلکه نفوس دیگر و اجزاء دیگر را اعم از مادی و غیر مادی را می تواند در اختیار خودش بگیرد، محدودیت در نفس نیست که فقط بدن را بتواند تحت تصرف درآورد، و از آن کار بکشد، و به استخدام درآورد، بدن های دیگر، اجزای دیگر اشیاء مادّی دیگر را هم تصرّف می کند فقط نه در زمین، بسته به قدرتش در هر جایی که بخواهد و اراده کند به استخدام خودش درمی آورد، اشیاء را، نفس ها را، بدن ها را، هر چه که هست. بلکه طبیعت در دست تصرّف و اقتدار اوست چنان چه بدن در قبضل روان است مادّی به مثل، روان سوار است و تن، سواری مادّی به ظاهر سواری بیند و همه افعال به ظاهر صادره از او را به او نسبت دهد و باطن او را که سوار است از آن بی خبر است. همانا که ملای رومی در آخر دفتر چهارم مثنوی گوید موری بر کاغذ می رفت، نوشتن قلم را دید قلم را ستایش کرد، موری دیگر که چشم تیزتر بود گفت ستایش انگشتان کُن که این هنر از ایشان بینم. مور دیگری که از هر دو چشم تیزتر بود گفت ستایش بازو کن که انگشتان فرغ و پند، مورکی برکاغذی دید او قلم، گفت با مور دگر این راز هم که عجایب نقش ها آن کِرک کرد، همچو ریحان و سوسنزار و وَید، وَید یعنی همان گل است. کِرک هم یعنی قلم گفت آن مور اسبع است آن پیشه ور، وین قلم در فعل فرع است و اثر آن یکی مور گفت اسبع یعنی انگشت دارد این کار را می کند و می نویسد و قلم فرع است. گفت آن مور سیُم از بازو است، کِسَبع لاغر ز زورش نقش بست، همچنین می رفت بالا تاریکی، مهم تر موران فتن بود اندکی، گفت کز صورت نبینید این هنر، کام به خواب و مرگ گردد بی خبر، صورت آمد چون لباس و چون عصا، جز به عقل و جان نجنبد نقش ها، ماتریالیسم ها که همان مادیگران و حسیّون هستند سر به آستانۀ طبیعت نهاده و در نقش مانده و از نقاش باز مانده اند و به جز مادۀ محسوس نمی شناسند و جز طبیعت نامعقول نمی دانند، در این درس ها به برای همین قطعیه ثابت می کنیم که خود ماده هم محسوس بالعَرَض است نه بالذات، تا زمان ملاصدرا (ره) همه قائل بودند که ادراکات عقلی است امّا ادراکات حسی و خیالی را حتّی بوعلی سینا هم قائل بودند که این ها مادّی هستند، فقط گویا شیخ اشراق بود که اشاره ای کرده بود به این که حسّ و کل ادراک امر مجرد است، و تحقیق نهایی و کاملش را در نزد صدرالمتألهین است که ایشان اثبات می کند که اصلاً کل مدرک است به وسیلۀ مدرک مجرد احساس می شوند، از محسوس و مخیل و معقول تا بقیه همه امر مجرد هستند و کلاً ادراک امر مجرد است حتّی حس، بعد جمله ای دارد که ایشان می فرماید که ادراک حضور می طلبد که این را اثبات کردیم که اگر بخواهد ادراک شود باید حضور باشد. می گوید چگونه می تواند شیء مادی عینی خارجی حضور پیدا کند گفتیم که شرط حضور این است که پای وجود جمعی وسط باشد پای مادّه و مسائل مادی وسط نباشد، این هم در بحث اتّحاد عاقل و معقول ثابت شد، شیء خارجی حضوری در نزد نفس ندارد، نفس اگر ادراکی می کند آن چه که خودش ادراک کرده آن مدرک بالذات نفس است بالطبع شیء خارجی ادراک می شود خود مادّه هم محسوس بالعَرَض است نه بالذات یعنی آن که محسوس است دقیقاً ماده و طبیعت نیست بلکه معقول و موهوم و محسوس و خلاصه همۀ مدرکات انسان وراء طبیعت است. بلکه ثابت می شود چون یکی از چهارمین علم حضوری که اثبات کردیم اثراتی که از اشیاء مادّی در نفس حاضر می شود بود. بلکه ثابت می شود همۀ لذّات و آن هم چون از سلسلۀ مدرکات انسانی اند، از امور و حقایق ماورای طبیعت اند، همه این ها می شود روحی، همۀ ادراکات، و لذات و اَلم ها شد روحی. پس همۀ ارتباطات، ارتباطی است که روی نفس، نقشش ظاهر می شود، در حرکت به سمت آخرت این به این معنا است که هر ارتباطی مرتبط با شاکله سازی است. که این خودش یک اصل است. ببینید از این حقیقتی در می آید، یعنی هر ارتباطی منجر به شاکله سازی استو خواهی دانست که تو همان هوش و باقی هوش پوش، ای برادر تو همه اندیشه ای ما بقی خود استخوان و ریشه ای، حسیّون غافل از این که چقدر خودشان را ارزان فروخته اند چه سرمایۀ گران بهایی را مُفت و رایگان از دست دادند اولئک الذین اشتر و الضلالة بالهدی .... . آیه قران می فرماید که این ها کسانی هستند که هدایت را فروختند و گمراهی خریدند و مغفرت را فروختند، عذاب خریدند، چه چیزی این ها را صابر کرده بر جهنم یعنی این ها چقدر می توانند صبر کنند بر جهنم، چقدر می توانند تحمل کنند این مادّیون، این ها خیلی مفت خودشان را می فروشند انسان گاهی اوقات بعضی از این ها را می بیند که آدم های خوبی هم هستند و به ظاهر فساد اخلاقی ندارند اما به خاطر این جهل و نادانی و بعضی اوقات این لجبازی بچه گانه ای که می کنند چگونه خودشان را هدر می دهند یک ابدیّت به هدر می رود، علاوه بر این که این فرقه برایش غوطه ور بودن در جهل مرکبشان چه فتنه ها و چه بلاها برای دیگران پیش می آورند این جنایت هایی که در طول تاریخ از کفّار شده، مادی گراها، ماتریالیست ها، چه راه های باطلی که به دیگران نشان دادند و دیگران را بدبخت کردند چقدر انسان را ناقص الخلقه فرستادند به آخرت، با دشمنی خدا فرستادند به آخرت. می آیند یک حکومت را مثل شوروی یک جا به دست می گیرند هفتادسال اثرش نه تنها در شوروی بلکه در همه جا ظاهر می شود بی خدایی و بی اعتقادی و کفر و فساد و تباهی و جنایت، این که ما در کشور خودمان از منافقین می بینیم از همان جا ناشی می شود، کسی که خدا را بفروشد از کجاها سردرمی آورد، این فسادها و خانواده ا زهم پاشیدن ها، این همه جنایت ها، شکنجه ها، اختلافات خانوادگی و فقر و بدبختی و گرسنگی که مردم می کشند، ماهی چند میلیون نفر بیش از یک میلیون نفر از گرسنگی می میرند همه این ها برای این است که انحرافی که ایجاد می شود به کجا ختم می شود اللهم العَن أوّل ظالمٍ ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذلک. اللهم العنهم جمیعا. درس تمام شد.
سؤالات
سؤال مفهوم ینست؟ باید ابتدا این را ثابت کنید که أینما تُولوا فَثم ما وجه الله اگر ثابت کردید که أینماتُولوافَثمماوجهالله می بینید که ثابت فلسفی و عقلی دارد وگرنه قرآن فرموده هیچ چیزی به قول ملاصدرا که فرمود فلسفه ای که با قرآن جور درنیاید و با کتاب جور درنیاید به دردی نمی خورد بعد اگر ما این را ثابت کردیم که روح تجرد دارد و نابود نمی شود می توانیم بگوئیم که وجه الله است الان هم همین طور است نیازی به آن نداریم.
سؤال مفهوم نیست؟ آن عوامل دیگری است شما ممکن است هیچ تعلقی نداشته باشید ناراحتی معده و قلب درد که به من و شما تعلقی نیست شما بهداشت را رعایت نکن یا در شرایط زیستی بدی زندگی کنی انواع مریضی ها سراغ تو می آید وگرنه ما بزرگانی در همین تهران داشتیم که سال ها بدنشان مریض بود لک روی بدنش افتاده بود مثل سرخک، اما ایام حج که می شد اراده می کرد بدن سالم سالم می شد بلند می شد و می رفت حجش را انجام می داد بعد برمی گشت و دوباره در همان حال بود آن رضایت به رضای خداست و قبول آن اثر است وگرنه این جوری نیست که واقعاً اسیر آن مریضی باشد، مریضی کجا و نفس کجا؟ آن ها خودشان یک عالم مریضی را شفا می دهند در عین حال که خودش چشم درد و قلب درد دارد و اصلاً برای خودش دعایی نمی کند که این را نوعی فضولی در کار خدا می داند در عین حال بعضی اوقات که اگر ببینید به اذن خدا دیگران را شفا می دهد.
سؤال مفهوم نیست؟ من عرض کردم که آگاهی و خبر وقتی اثر بگذارد در نوع حشر، هر انسانی که کمالی تهیه کرده باشد آن جا به نفع نفس است نفس به خاطر داشتن آن کمالات مدارج زیادتری را طی می کند.
سؤال مفهوم نیست؟ ما یک تناسخی داریم که تناسخ صحیحی است که آن یک بحث دیگری است. یعنی تناسخ باطل داریم که نفس بعد از مفارقت از بدن به بدن های دیگری تعلق پیدا می کند، این تناسخ باطل بدیهی است چون ما نفس خودمان را جدید داریم می بینیم نفس ما الان یادمان نمی آید که اگر قرار باشد تکاملی هم کرده باشد باید آن به هر حال در ما ظاهر شده باشد ولی ما می بینیم که ما سیر بچگی را طی کردیم یا این دوران را گذراندیم یا اگر نمی گذراندیم ما خودمان می دانیم که هیچ چیزی الان نداشتیم یک چیز فطری و بدیهی است اگر انسان یک کمی مطالعه کند روی خودش، می فهمد که این تناسخ باطلی است.
سؤال مفهوم نیست؟ نَه، اگر روح به آن تعلق گرفته باشد ذهن باز کرده است.
سؤال مفهوم نیست؟ نه اگر تکامل انجام نداده باشد آن نفخه دمیده نشده باشد نَه و به اصطلاح اگر فقط حیات نباتی داشته باشد نه، به شرطی که اگر به مرحلۀ حیات حیوانی رسیده باشد بتوند یعنی آن مرحله را انجام داده باشد مشخص است.
سؤال مفهوم نیست؟ انسان ها که می گوید یعنی انسان هایی که مشهود ما هستند، شما که مثلاً دربارۀ یک جنین سه ماهۀ سقط شده که انسان نمی گویید یا مثلاً همان مثالی که می گوئید یک عده ای را بگذارید در یک اتاقی به این صورت، به هر حال ادراکاتی خواهد داشت، به یک نحوی این رشد را خواهد کرد اگر بخواهی یک انسان را به آن جایی برسانی که بتوانی در یک اتاق حبسش کنی و نگه داری کنی باید قبلاً به این کلی ذهن داده باشی بچه آب و غذا و هوا می خواهد بخورد استحمام دارد همۀ این ها را ذهن برایش تشکیل می دهد.
سؤال مفهوم نیست؟ این ها خیال است این ها که عملاً ممکن نیست، بچه بدون پرستار که نمی شود، مثلاً این بچه متولد شده است آب را ازبالا به دهانش می انداختند شیر را همین طور، 2-1 سال بچه داشته است در این دو سال کلی رشد کرده است 3-2 سال ممکن است شما در بچه بتوانی این کار را بکنی آن هم فضل خدا باید شامل شود، ده ها مقدمه انجام شود تا یکی چنین انجام شود، مریض نشود، آن هوای آن جا او را نکشد و چه و چه و چه الی آخر این که موارد نادری است اصلاً صحبت نکردن درباره اش بهتر است تا این که صحبت کنیم.
سؤال مفهوم نیست؟ آن ها هم جنبۀ وجه اللهی و وجه الخلقی هم دارند یک بحث داریم در آینده که نتایج این ها است که باید زیاد جلو برویم که آن جا می گوئیم بَسیطُ الحقیقه کلُ الأشیاء یک بحث فلسفی است که بعدها صحبت می کنیم اجمالش این است حالا اگر نفهمیدید گردن خودتان اجمالش این است که خداوند کل اشیاء است، یعنی هیچ کدام از این ها از دایرۀ وجود که خارج نیست همه وجودند، وجود یک واحد بسیط است.