درس 64 درس بسیار مهمی است. در حالی که مقدمه است برای چند بحث آینده در کتاب که می فرماید: اصل 43 و 44 در درس 50 این بود که هر صورت معقوله فعلیت محض و مبرای از ماده و اوصاف و احوال ماده است و وعای تحقق صور معقوله نیز موجودی مبرای از ماده و اوصاف و احوال ماده است. و صورت علمیه که به فعلیت رسید دیگر قوه و حرکت در آن راه ندارد. و در درس 46 بحث کردیم که فعلیت در برابر قوت است و صورت علمیه که به فعلیت رسید دیگر قوه و حرکت در آن راه ندارد و دانستیم که تعلیم و تعلم علت تامه برای حصول علم نیست بلکه از معدات است و معطی علم که مخرج نفس از نقص به کمال است خود واجد علم است چه معطی شئی فاقد شئی نتواند بود و دانسته شد که ولای علم مبرا و عاری از ماده و احکام ماده است. پس معطی علم که خود واجد علم است نیز عاری از ماده و احکام آن است. یعنی موجودی برای طبیعت است که فعلیت محض است. چون صورت علمیه است. دانستید که در چنین موجودی حرکت راه ندارد. این قسمت تکرار است از چند دروس گذشته که نتیجه ای را به صورت مقدمات منطقی تحصیل کرده که من می گویم و شما آنها را شماره گذاری کنید. 1- هر صورت معقوله فعلیت محض و مبرای از ماده و اوصاف و احوال ماده است. یعنی می گوید وقتی 2 در 2 =4 این دیگر فعلیت پیدا کرده است و جای رشد ندارد و اگر میلیون ها سال هم از آن بگذرد باز هم 2در 2= 4 است مبرا از ماده و اوصاف و احوال آن است یعنی دیگر قابل رشد نیست. ماده کم و زیاد نمی شود. 2- صورت علمیه که به فعلیت رسید دیگر قوه و حرکت در آن راه ندارد. که همان توضیح مقدمه اول می شود. 3- معطی علم که مخرج نفس از نقص به کمال است خود واجد علم است. حال نتیجه اینکه: پس معطی علم که خود واجد علم است نیز عاری از ماده و احکام آن است. یعنی موجودی ورای طبیعت است که فعلیت محض است چون صورت علمیه است. و دانستید که در چنین موجودی حرکت راه ندارد. این چند مقدمه را کنار هم گذاشتیم و این نتیجه را گرفتیم. که حرکت در معطی علم راه ندارد. حالا اگر حرکت راه نداشته باشد یعنی اینکه چه؟ حالا ایشان می فرماید که عقل مفارق ما اینجا کاری با عقل مفارق نداریم ما این را می توانیم درباره خداوند تبارک و تعالی هم می توانیم بگوئیم که معطی کل است اگر این گونه گرفتیم با این مقدماتی که ما ترتیب دادیم معطی علم را اگر خداوند بگیریم که بهترین فرد و بهترین مصداق و مهم ترین اتم و اکمل مصادیق است برای این قضیه به عنوان معطی علم حالا اینجا نتیجه چه می شود؟ آقای ذوقی فرمودند که تمام کمالات را دارد و حرکت هم که در آن راه ندارد حالا ما یک اصل داشتیم که حرکت فرع بر احتیاج است یعنی نیاز ندارد بی نیاز مطلق است. این می شود الله الصمد، ما گفتیم که فرض می گیریم که معطی شئی خداست اگر ما معطی علم را به صورت مطلق خدا بگیریم عین این مقدمات در خداوند تبارک و تعالی جاری است. پس در اینجا درمی آید الله الصمد. چنانچه در درس های پیش گفتیم غرض عمده برای پی بردن و فهمیدن حقایق و معرفت بدانهاست و در نامگذاری مشاجره و مشاحه روا نیست. حالا در تسمیه آن صورت فعلیه علمیه که نور دانش می بخشد و خزینه جمیع علوم است چه نامی را اختیار کنیم. شایسته است؟ در کتب حکمای بزرگ و فلاسفه نامدار جهان دانش چنین موجودی به نام عقل نامیده شده است. چنانچه روان آدمی به نفس ناطقه و کما اینکه نفس ناطقه را روح می گویند آن موجود بنام عقل را روح نیز می نامند. و نام های دیگر نیز که کم کم بدانها آشنا می شویم. این روح به نام نفس ناطقه تعلق به یک بدن دارد که از او و بدن یک شخص تعیین و تحقق می یابد ولی آن روح به نام عقل، تعلق به همه نفوس ناطقه بلکه به نفوس غیر ناطقه دارد و مخرج همه نفوس از نقص به کمال است. می فرماید همین طور که اسم ناطقه بشر را روح یا عقل نامیدند آن مخرج نفس ناطقه از نقص به کمال را نیز که علم می بخشد و نور دانش می بخشد عقل گفتند فرقی که دارد این است که نفس ناطقه بشر تعلق به یک بدن دارد و یک بدن را تحت تصرف دارد و این عقلی هم که نور دانش به همه می بخشد او هم تعلق به همه نفوس دارد. و همه نفوس را از نقص به کمال می برد یعنی معطی شئی است و علم است و معطی کمال است و مخرج ناقص ها از نقص به کمال است این عقل کل است که به آن عقل کل می گویند. حالا می گوید که عقل پایه است برای مباحث تغذیه و بسیاری ازاحکام شرعی و دینی. علم انسان ساز است و صورت انسان. در دروس گذشته اشارتی است که علم انسان ساز است و صورت انسان بماهو انسان علم است که علم روان انسان را اشتداد وجودی می دهد و او را از قوت به فعلیت می رساند و هر چه داناتر می شود قوی تر و آثار وجودیش شدیدتر می گردد و چون علم در حقیقت روان انسان می گردد آن مخرج نفس به نام عقل را روان بخش نیز می گویند. پس نفوس ناطقه که همان روان ها هستند شعبه ای از شعبات نور وجود آن عقل است. بحث سر این است که علم انسان ساز است که قبلاً صحبت کردیم. در دروس اتحاد عاقل و معقول عرض کردیم از فرمایشات شهید مطهری (رحمة الله علیه) که فرمودند عالم شدن نفس همان شدن نفس است. علم انسان ساز است. ایشان آمده در مورد علم به معنای مثبت صحبت کرده است و می خواهد که درباره آن عقل کل صحبت کند جنبه این علم را در کتاب به صورت ارزش گرفته است یعنی با بار ارزشی گرفته است که علم به معنای آن علم خوب و نورانی و روحاً که انسان ساز است که می گوید ساختن هم به همین منظور است. حالا علم انسان ساز است. جدای از بحث ارزشی است. ایشان قسمتی از بحث انسان ساز را در غالب بحث ارزشی آورده است. اما حقیقت قضیه این است که مطلق علم چه از جهت مثبت و چه از جهت منفی، علم مفید و علم مضر علم خوب و علم بد انسان ساز است. و روان انسان را اشتداد می دهد یعنی انسان مطلق علومی را که تحصیل می کند هر علمی که باشد مقداری از روان خودش را با تحصیل علوم اشتداد ماده است وسعت داده است. و از قوه به فعل رسانده است. هر چه داناتر می شود قوی تر و آثار وجودیش شدیدیتر می شود. اینها هیچ کدام بار ارزشی ندارند. که در بحث تغذیه انشاء الله برمی گردیم سر این اصول. بدان که این روح انسانی را به لحاظ تعلق به بدن و تدبیر در آن نفس می گویند و او را با قطع نظر از این لحاظ عقل می نامند. این یک وجه تسمیه است چرا هم به آن می گویند عقل هم می گویند نفس و هم می گویند روح، در مکاتب دیگر اینمسئله مطرح است که چرا به این روح انسان می گویند نفس کلمه نفس برای چیست؟ نفس از جنبه تعلق به بدن است یعنی آنجایی که پای تعلق روح به بدن است می گویند نفس و آنجایی که آن بعد الاهی و عالی را در نظر می گیرند می گویند روح یا عقل. پس توجه داشته باشید که نفس به چه جنبه ای گفته می شود و روح به چه خاطر گفته می شود. یعنی اسامی آنها فرق می کند مثلا شما اگر روح را تعریف کنید غیر از عقل است. عقل غیر از نفس است و نفس غیر از دل است اما می بینیم که همان طور در اصل 24 و 25 بود که گفت: گوهری که به لفظ من و أنا بدان اشاره می کنیم به نام های مختلف از قبیل نفس ناطقه، عقل، روح و مسائلی از این قبیل. دیگر طوطی و جام جم و جام جهان بین و اینها هست. اما این اسامی نفس را و آن گوهری که به نام من و أنا نامیده می شود به این اسامی می خوانند اما هر کدام از اینها واقعاً با هم فرق دارند اما اشکالی هم ندارد. که اسم جزء را به کل بگذارند و کل را به جزء بگذارند. مثلاً وقتی ما می گوئیم طرف خیال می کند مثلاً خیلی حالیش است، خیال می کند خیلی بزرگ است. حالیش بودن و بزرگ بودن جزء ادراک خیالی نیست جزء توهم است، جزء ادراک وهمی است اما ما می گوئیم خیال م یکند در اخلاق می گویند که شما خیالتان را کنترل کنید در مبحث روزه می گویند که شما خیالتان روزه باشد یعنی وهمتان هم روزه باشد. عیبی ندارد که این اسامی را بگذارند دقیق نیست. چنانکه گفته ایم این عقول اشعه آن شمس فروزان بنام عقل کلند و چون این عقل که نفس ناطقه است تعلق به بدن خاص دارد و آن را بدن خاص شخصی جزئی آن را یعنی آن عقل کل را و آن را بدن خاص شخصی جزئی نیست آن عقل را عقل مفارق یعنی فارق شده جدا گویند و در عبارات اربابا العقول بسیار به چشم می خورد که این عقول انسانی راعقول جزئیه می گویند و آن عقل مفارق را عقل کلی. پس عقل های ما را عقل جزئی می گویند. و در این مقام مباحثی در پیش است که دردروس بعد عنوان می کنیم. بنابراین آنچه گفته ایم در اطلاقات عقل مواظب باشید تا از اشتراک لفظی اشتباه پیش نیاید. حکیم عالیقدر و عالی مقام ثانی ابونصر فارابی را رساله ای بسیار مفید است.در اطلاقات عقل. دو سؤال در آخر درس هست که جوابشان را در دروس آینده گفته است اما من از شما می خواهم که همین الان جواب دهید سؤال را دقت کنید. اگرچه در پیرامون این مباحث و مسائل پرسش های گوناگون پیش می آید ولی اکنون در این درس این سؤال را عنوان می کنیم که شاید زودتر از سؤالات دیگر به ذهن خطور کند. یکی اینکه همان طور که نفس ناطقه کثرت دارد شاید عقل مفارق هم متکثر و متعدد باشد و هر نفسی از عقلی صورت علمیه ای را فرا گیرد. که هر عقلی مخرج نفسی از قوه به فعل بوده باشد نه یک عقل مفارق که دیگر نفوس و عقول جزئیه به منزله اشعه نوری آن بوده باشد و یا اینکه هر عقل برای افاضه یک رشته علم خاص بوده باشد. اصل سؤال این است که شما می گوئید این عقول جزئیه ای که بشر دارد به وسیله یک عقل کلی تغذیه می شود آن مخرج همه این عقول جزئیه است از نقص به کمال. حالا سؤال این است که این عقول جزئیه هر کدام تعلق به یک بدن دارند و متکثر هستند آیا این جوری نیست که برای هر عقل جزئی شر هم یک عقل مفارق وجود داشته باشد وهر انسانی یک عقل در بالا تغذیه کند یا اینکه نه. عقل مفارق یک عقل است به صورت یک عقل کلی. یک عقل است که آن همه عقول را تغذیه می کند. اگر قرار باشد که هر کدامشان مخرج یک نفس باشند از عقل به کمال ما امتیاز این عقلی که بنده راتغذیه می کند با عقلی که فرضاً شما را تغذیه می کند چیست؟ اینها همه مخرج نفس از نفس به کمال هستند پس باید در آنها حرکت راه نداشته باشد. فعلیت محضی باشند. و چیزهای دیگر که دارند و چون دارند نمی توانند مخرج نفس از نقص به کمال باشند. در جواب آقای واحدی هم که اگر فرض بگیریم که همه این عقول مفارقه و چند گانه یک جور باشند همه حرکت ها یک جور هست و اختلافی هم ایجاد نمی شود پس این هم نمی شود. جواب این است کهما وقتی عقول را می گوئیم یعنی اینها صور محض هستند ما کثرت را گفتیم که در بحث رابطه حضوری و حصولی که چگونه تحصیل می شود و یک چیز حاضر می شود نزدیک چیز دیگر. این آنجایی است که پای وحدت جمعی در بحث باشد وحدت جمعی زمانی ایجاد می شود که پای ماده کنار رود. و چون اینها مفارق از احکام ماده هستند نمی توانند چند تا باشند چندگانی تکثر و کثرت و تعدد از خصوصیات ماده است و اینها چون مادی نیستند نمی توانند تکثر داشته باشند. جواب این سؤال به اجمال این است که کثرت و تعدد یک حقیقت بدون دخالت ماده صورت نمی گیرند. و به تفصیل در بعد عنوان می شود. پس اگر بگوئیم عقول مفارقه هر شخص جداست و ما به تعداد اشخاص عقول مفارقه داریم این با اصل اثبات خود مفارق بودن آن یا اینکه معطی شئی از نقص به کمال است. منافات دارد چون ما ثابت کردیم در ابتدا که این ماده نیست و موجودی ورای طبیعت است که فعلیت محض است چون صورت علمیه است. و دانستید که در هیچ موجودی این چنین حرکت راه ندارد. سؤال دیگر اینکه خزینه علوم بودن آن موجود بنام عقل چگونه است؟ آیا ظرف صور علمیه است و صور علمیه مظروف او. آن خزینه علم است یعنی چه؟ یعنی صور علمیه را می ریزند در آن و در آن قرار دارد؟ مثلاً چون انباری که در آن کالاهای گوناگون می باشد و یا طور دیگر است. جواب این سؤال ها اجمالا این است که خزینه علوم بودن عقل به طور ظرف و مظروف مادی نیست بلکه گوهر هر موجود عقلی علم است. که این را هم در بحث اتحاد معقول صحبت کردیم که اصل وجودش علم است. عقل همه وجودش علم است. یعنی عقل خود علم است و باز آن را به تفصیل در دروس آینده عنوان خواهیم کرد.
درس 65: جواب این سؤالات را تفضیل می فرماید که مسئله زیادی ندارد و من چند خطی بیشتر نمی خوانم چون تکرار درس های گذشته است. جواب این مطلب ابعاد و اوزان المقادیر از اوصاف ماده است پس آن موجودی که مفارق از ماده است............(نوشته نشده است)
وزن و بعد و مساحت آن چقدر است و چون روح انسان بذاته گوهری عاری از ماده است این اوصاف ماده و جز آنها بروی نیز صادق نیست. مثلاً صحیح نیست که گفته شود فلانی به اندام بلندتر از دیگری است ولی در روح کوتاهی و بلندی راه ندارد. ملای رومی در این موضوع در دفتر اول مثنوی گوید گر تو خود را پیش و پس کردی گمان/ بسته جسمی و محرومی ز جان. زیر و بالا، پیش و پس، وصف تن است. بی جهت ها وصف جان روشن است. می گوید تو نباید خودت را پیش و پس تصور کنی اگر این چنین کردی تو یک بسته جسمی و محرومی از جان و این صفت پیش و پس و بالا و پائین بودن این وصف تن است و بی جهت ها یعنی جهتی که نیست یعنی هیچ جهتی برای جان نیست.
در دفتر سوم گوید این دراز و کوته اوصاف تن است رفتن ارواح دیگر رفتن است. تو سفر کردن ز نقطه تا به عقل/ نی به گاهی بود منزل نی به عقل.
وقتی انسان از نطفه رشد می کند و تا به عقل می رسد آیا این از جایی عبور می کند؟ نه کل مسیر در یکجا می تواند سیر کند. مسیر مادی ندارد. نفس ناطقه خودتان را در نظر بگیرید و به عبارت دیگر در ذات خود فرو بروید و بگوئید معارفی را که تحصیل کرده اید در آن چگونه می یابید هر یک از شما چیزهایی را می دانید و ضوابط کلیه ای را در ذات خود دارید شما بسیاری از مسائل حساب و هندسه را می دانید و بلکه سواد خواندن و نوشتن فارسی را هم دارا هستید و شاید در فنون اولیه دیگر هم نیز آگاهی داشته باشید آیا مسائل هندسه ای که می دانید در یک گوشه روان شما و اعمال حساب در گوشه دیگر است و قواعد دستور خط، در سوی دیگر آن. و دانایی های دیگر شما در سوی های دیگر. یا اینکه این جهت و آن جهت در وعای رشته های دانش راه ندارد. بلکه همه را در خود می یابید بدون اینکه به تقسیم و تجزیه به ذات خود بنگرید تا رشته های دانش را در خود پراکنده ببینید. یعنی ما فکر نمی کنیم که مثلاً ریاضی در گوشه چپ ما قرار دارد فرضاً قرآن ما در گوشه راست ما قرار دارد فقط می دانیم که دانائیم و دارا هستیم. هیچ جایی هم برای علم در خودمان سراغ نداریم. آن علم ها با خود ما اتحاد دارند. پی یکی هستیم و متحد هستیم جای خاصی هم ندارد این ذات فرد و واحد هر یک شماست که خزینه معرف شماست. آن موجود مفارق عقلی را یعنی همان عقل کل را که خزینه معرف و علوم است این چنین قیاس کن. علاوه اینکه می گوید آن هم مثل همین است که نمی توانیم که ظرفش در چپ است یا راست است. یعنی مادی نیست علاوه اینکه آن مکمل است و این مستکمل. یعنی آن بیشتر داراست و همچنانکه در دروس پیش دانسته شد که هر شخص انسانی یک هویت دارد و دارای یک گوهر به نام روح است که بدن طبیعی و بدن مثالی او مراتب به نازله او هستند و آثار آن گوهر واحده است که همه قوا و اعضا و جوارح او را فرا گرفته است. و در هر یک طوری خود را نشان می دهد. همچنین آن عقل مفارق با نفوس مستعد مستکمل و شادی با مجموعه بیکران جهان طبیعت این چنین باشد. این بحث حیرت انگیز را مطرح می کند که نفس از بدن تا اعلی مراتب یعنی از انزل مراتب تا اعلی مراتب یکی است. یعنی با وجود کثرت وحدت دارد. کثرت در عین وحدت و وحدت در عین کثرت. یعنی شخصیتاً یکی است. اما کثیره است و کثیر است از نظر قوا اما شخصیتاً یکی است واحد در عین کثیر و کثیر در عین واحد همچنین آن عقل مفارق با نفوس مستعد مستکمل و شاید با مجموعه پیکر جهان این چنین باشد. البته باید فحث و بحث شود. الی آخر. بحث دیگری ندارد تا درس 66.