بعد از اینکه در مورد علم حضوری مسائلی را خدمتتان عرض کردیم از این جلسه بحثی را تحت عنوان اتحاد عاقل و معقول خدمتتان عرض می کنیم از اثر با ارزش شرح مبسوط منظومهی استاد مطهری را من انتخاب کردم این بحث را خدمتتان عرض کنم. دیدم که اگر در این قسمت با متن سروکار داشته باشیم بهتر است گفتیم متنی را انتخاب کرده باشیم در این باره و صرفاً گفتههای خود ما نباشد. چون بودن متن این کمک را میکند که برای یادآوری و فهم بیشتر ما هر موقع نیاز داشتیم مراجعه کنیم به آن متن و یادآوری و فهم بیشتر برایمان حاصل می شود چون وقتی صحبت نوار می شود این طور نیست که همه همّت کنند این را داشته باشند که سراغ نوار بروند یا نوار پیدا کردن برایشان راحت باشد اما اگر از کسی متنی استفاده کردیم به آن متن راحت تر می شود مراجعه کرد. ایشان بحث اتحاد عاقل و معقول را این به یک عاقل با معقول خودش یا یک مدرک با مدرک خودش اتحاد برقرار بکند به دو قسمت کردهاند یکی علم ذات به ذات که همان علم چی است؟ علم حضوری. در علم ذات به ذات شما حضوراً خودتان را پیدا میکنید عالم و معلوم در علم حضوری چندتا هستند؟ یکی هستند اینجا عالم با معلوم چی شده؟ یکی شده یکی در علم ذات به غیر میدانند ایشان در اتحاد عالم و معلوم یعنی جایی ذاتی، ذات که میگویم منظور چی هستش؟ نفس مدرک هست. ذاتی چی کار میکند؟ یک چیزی را ادراک میکند با مدرک خودش که حالا در این باره هم توضیح میدهیم. یعنی چه مدرک خودش اتحاد برقرار بکند که با توضیحاتی دارد که من آخر بحث خدمتتان عرض می کنم. متن هرجا تعقلی باشد و معقولیتی سه مفهوم وجود دارد: عاقل، عقل، معقول یعنی شما وقتی میگوئید چیزی تعقل شد میگوئید من داشتم تعقل میکردم یا فلان کس داشت تعقل میکرد. در حال تعقل بود وقتی میگوئید تعقل میکرد خود بخود گفتید وجود عاقل را اثبات کردید، وجود معقول را بعد ایشان تقسیمشان را اینطوری شروع میکنند اتحاد عاقل و معقول گاهی به معنی علم ذات به ذات است یعنی در علم حضوری چی بود؟ ذاتمان به ذات خودمان علم داشت اینجا عالم و معلوم یا عاقل و معقول چندتا بودند؟ با هم یکی شده بودند اتحاد پیدا کرده بودند حالا بعداً توضیح می دهیم که اتحاد در این باره کلمه ی دقیق و دستی نیست «و گاهی هم به معنی علم ذات به غیر است یعنی گاهی مراد از اتحاد عاقل و معقول این است که به یک حیث هم عاقل باشد هم معقول» دقت کنید و به یک حیث، از یک جهت.« یعنی یک ذاتی همانطور که خودش عین عاقل است خودش عین معقول هم باشد و خودش عین تعقل باشد» نفس ناطقه اینجوری است نفس ناطقه ما تعقل میکند هم عاقل است و هم معقول خودش را میتواند چکار کند؟ تعقل کند.«نه اینکه تعقل فعلش باشد» یعنی یک کاری داشته باشد بنام چی؟ خودش یک چیزی باشد خودش یک کاری داشته باشد بنام تعقل. اصلاً خودش عین عقل است عین تعقل است. عین عاقل است و عین؟ معقول است یعنی یکپارچه چیه؟ شعور است یکپارچه علم است. «یعنی او خودش یکپارچه ادراک است و آن وقت از او انتزاع می شود عاقل و عقل و معقول والا یک جوهری است خالص ادراک است» نفس یک جوهر است این جوهرچی است؟ خالص ادراک است، اصلاً ادراک تشکیلش می دهد. «چون خالص ادراک است خالص مدرک است و خالص مدرک است این است معنی حضوری» اگر نیاز به توضیح بیشتر دارد دوستان بگویند من توضیح هم بدهم. پس وقتی خالصاً ادراک شد، یکپارچه شد ادراک پس هم مدرِک است و هم خودش چیه؟ مدرَک است دیگر چون خودش، خودش را می تواند ادراک کند وقتی خالص ادراک شد خودش خودش را ادراک می کند. از آن جهت که خودش، خودش را ادراک می کند و از آن جهت که وجودش خالص است هم خالص مدرِک است و هم خالص مدرَک می شود، این است معنای علم حضوری یعنی آن چیزی که در دو جلسه ی پیش گفتیم. این نوع اتحاد عاقل و معقول مساوی است با تجرد نفس. یعنی این نوع اتحاد عاقل و معقول جز با تجرد نفس که نفس اصلاً حقیقتش حقیقت علم باشد و حضور خود پیش خود باشد یعنی عین حضور باشد و هیچ غیبتی در او وجود نداشته باشد قابل تصور نیست ثابت کردیم ما، در ماده علم حضوری نیست اصلاً حضور نیست در ماده. در ماده چی است؟ غیبت است اگر قرار بود مدِرک یا مدرَک یا هر دو مادی باشند. حضور و ادراکی صورت نمی گرفت. پس هم باید مدرِک و هم مدرَک چی باشند؟ غیر مادی باشند تا چی حاصل بشود؟ علم حضوری حاصل بشود. سؤال: ما که گفتیم اگر از اثرات مادی می تواند منشأ یک نوع از علوم حضوری باشد، (علوم حضوری نوع چهارم) خب آنجا که محسوب ما مادی نیست یعنی وقتی ما داریم مثلاً به این ماژیک نگاه میکنیم نوعی علم حضوری برای ما حاصل می شود بعد از نگاه کردن به این خب این ماژیک که مادی است پس چه جوری علم حضوری ایجاد شده؟ جواب: مفهوم نیست. آفرین این سؤال درواقع یک چی است؟ مغالطه است ممکن است سؤال پیش بیاد ولی در غالب مغالطه پیش بیاید ما که با این شیء خارجی اتحاد برقرار نمی کنیم که، اتحاد ما باچه چیزی از آن است با صورتشان است. صورت هم گفتیم چی است؟ گفتیم دارای تجرد است و چون دارای تجرد است علم حضوری حاصل می شود. « یعنی ذات به خود عالم باشد (خود آگاهی) یعنی خودش و ذاتش از اول پیدایشش آگاهی است» اگر گفتند نفس چیست؟ میگوئیم نفس یکپارچه آگاهی است، عبارت است از آگاهی.«عین آگاهی است همان فنی که در خودش احساس می کند عین آگاهی است. آگاه و آگاهی و آگاه شده همه بر یک شی ء صدق می کند. علم نفس به خودش علم حضوری است یعنی نفس نحوهی وجودش طوری است که خود پیش خود حاضر است تفاوت امر مادی و مجرد»حالا بماند این قسمت قبلاً گفتیم تفاوت امر مادی و مجرد این هست که در ماده چی است؟ غیبت است در اجزا و در امر مجرد غیبت وجود ندارد یکپارچه حضور است آنجا وقتی صحبت از بعد مکان و زمان نباشد چه میشود؟ میشود حضور، اما بیاییم سر وقت دومین علم یعنی دومین مورد از اتحاد عاقل و معقول که واقعاً همین مورد است که اتحاد عاقل و معقول است چون نوع اول وقتی می گوئیم اتحاد، اتحاد وقتی است که دوچیز داشته باشیم ما آنجا نفس چندتا چیز است؟ نفس یک چیز است وقتی نفس یک چیز باشد دیگر آنجا اتحاد معنی ندارد اتحاد موقعی است که دو چیز بشوند چی؟ یکی، یکی در دیگری فنا بشود در دیگری به قول معروف حل بشود فنا بشوند. اما در علم حضوری در نوع اول که الآن عرض شد ما با چی سروکار داریم ما با وحدت سروکار داریم نه اتحاد آنجا یک وحدت است یعنی آنجا یک شیء است که به یک حیث هم عاقل است، هم معقول و هم عقل است همهی وجودش این است آنجا به آن می گویند وحدت نه اتحاد مسامحتاً لفظ اتحاد برایش بکار می رود اما آنجا که واقعاً اتحاد است آن علم ذات به غیر است یعنی علم ما به غیر خودمان رابطهی مدرک و مدرک است، «وقتی ما میگوئیم اتحاد عاقل و معقول مقصود اتحاد در علم ذات است به غیر (نوع دوم) وقتی ما میگوئیم اتحاد عاقل و معقول مقصود اتحاد ماهیت عاقل با معقول نیست» دقت کنید همین مثالی الآن زدم آقای ذوقی جواب دادند منظور اتحاد ماهیت عاقل با معقول نیست ما ماهیتمان با معقول اتحاد برقرار نمیکند مثلاً در تصور ما از درخت ماهیت ما با ماهیت درخت یکی نمی شود. بگوییم ما یک ماهیت داشتیم یک ماهیت دیگر چه شد به ما؟ حل در ما شد این ماهیت را در خودمان حل کردیم. «و نیز مقصود اتحاد وجود عاقل با ماهیت معقول هم نیست» نه ماهیت ما با ماهیت معقول یکی میشود نه وجود ما با ماهیت معقول یکی میشود. یعنی وجود ما با ماهیت درخت یکی نمیشود وجود انسان دارای ماهیت درخت نمیشود بلکه مقصود این است که وجود نفس با وجود آن معقول (آنی که تعقلش کردیم) که اسمش همان علم است با یکدیگر متحد می شوند» ثابت کردیم اتحاد ذات با غیر یعنی چه؟ یعنی اتحاد نفس با معقول خودش با مدرَک خودش. پس ما هرچیزی را که ادراک کردیم با او چی حاصل خواهیم کرد؟ نفس با او اتحاد حاصل خواهد کرد. سؤال حضار مفهوم نیست. جواب: اتحاد عاقل و معقول نوعی از اتحاد مدرَک و مدرِک است. در واقع میخواهد بگوید چه؟ فقط عاقل و معقول نیستند که با هم اتحاد برقرار می کنند مدرَک و مدرِک با هم هستند؟ بطور کلی اتحاد برقرار می کنند یعنی چه؟ یعنی مخیله با مخیل قوهی مخیله با مخیل خودش چه می کند؟ اتحاد برقرار میکند. حاسه ما، ما حاسه هستیم حس کننده هستیم حواس ما با محسوس چی برقرار میکند؟ اتحاد برقرار میکند. قوهی حس ما با محسوس اتحاد برقرار می کند قوه ی حس نفس ما اگر هزار مرتبه ی ادراکی داشته باشیم و هزار نوع مدرَک باز اتحاد مدرِک و مدرَک است.«حاسه هم وقتی احساس می کند با صورت محسوسه یکی می شود و همچنین خیال با صورت متخیله وقتی میگوئیم اتحاد عالم و معلوم یعنی وقتی که علم پیدا می کند با علم خودش متحد می شود» می شود چه؟ یکی. یعنی علم جزء چه میشود؟ جزء نفس میشود اصلاً میشود نفس، عین آن میشود اصلاً شد آن «یعنی اینطور نیست که علم چیزی است و عالم چیزی دیگر، همان علم هم عالم است و هم علم. الآن که شما صورتی از یک شیئی در خارج دارید آن منِ شما منِ ما (نفس ما) در همهی شما حضور دارد» یعنی من ما، همهی ما، هستی ما، ذات ما، آنچه هستیم آنچه به من خطابش می کنیم، خودمان در هر مرحلهی از مراحل و هر مرتبه ای از مراتب ادراکمان وجود داریم من در حسّم وجود دارم در خیالم هستم، در وهمم هستم، در عقلم هستم، در فوق عقلم هم هستم، همه اش که حضور دارد؟ نفس حضور دارد اصلاً نفس حضور نداشته باشد ادراکی به معنای واقعی صورت نمی گیرد، نفس است که حس می کند، نفس است که خیال می کند، نفس است که توهم و تعقل می کند. سؤال: مفهوم نیست. جواب: آفرین، سؤالی که هفته ی پیش کرده بودم عض کنم خدمتتان که اگر، بسته به آن که مدرکش چی باشد. ما اگر بخواهیم قلب سلیم تحصیل بکنیم، قلب عبارت است از اتحاد مدرِک و مدرَک وقتی قلب عبارت است از اتحاد مدرِک و مدرَک قلب از این حاصل می شود دیگر. بسته آن است به مدرِک ما چه باشد. تا تحصیل بشود. قلب در هر ادراکی سلامتی ندارد. مگر بدن در هر خوردنی سلامتی دارد؟ ندارد دیگر.«همین علم شما مرتبه ای از من شماست» دقت بفرمائید علم ما مرتبه ای از من ماست درواقع علم ما مرتبه ای از ماست. حالا مرتبهی ما کجاست؟ مرتبهی ما اگر بخواهد مشخص بشود با توجه به مرتبهی چه چیزی مشخص میشود؟ مرتبه ی علوم ما. ببینیم ما اندیشه امان به کجا تعلق میگیرد مرتبهی ما مشخص می شود. صلوات ختم بفرمائید. صلوات حضار. سؤال: مفهوم نیست. جواب: بله، آفرین، آفرین، همینه، اصلاً همین میشود. می سازد. حالات دو نوع اتحاد را مرحوم مطهری ذکر کرده اند. از انواع اتحاد را من عرض کنم خدمتتان بعد توضیحش را از رو میخوانیم یک نوع اتحاد، اتحاد عرض با موضوع خودش است، عرض با جوهر خودش است مثلاً این که شما الآن ماژیک رنگش سیاه است این سیاهی اینجا می بینی، سیاهی یک رنگ است عارض چه شده؟ عارض یک جوهر شده این یک وجود مستقل دارد از خودش رنگش وجود مستقل دارد از خودش؟ یعنی اینجور است که رنگش را بتوانیم جدا کنیم و بگوئیم این رنگ سیاه است؟ اینجور که نیست، رنگ یک چیزی است که عارض است مثل این است که ما الآن امورات طبیعی را داریم میبینیم مثلاً بگوئیم کوه این رنگی است، آسمان این رنگی است رنگش را بگیرم خودش بماند رنگ که بدون آن (جوهر) نمیتواند بماند رنگ عرضی است که حلول کرده به قول معروف در موضوع خودش، حالا حلول که می گوئیم نوع دیگری برداشت نشود. یک اتحاد اینطوری است اتحاد عرض با موضوع خودش مثلاً این است که یک چیزی گرم می شود گرما عارض است برای این، الآن این با گرمی یکی شده اتحاد برقرار کرده ولی این که سرد بشود دیگر گرمی رفته دیگر ما اینجا چه داریم؟ شیء سرد داریم. یک نوع اتحاد است که دقیقاً مدرِک با مدرَک یکی می شوند اتحادی برقرار می کنند که دیگر انفکاک پذیر نیست. سؤال: مفهوم نیست. جواب: آفرین، آفرین مثل «اتحاد بین دو وجود را به دو نحو می توان تصور کرد. اگر انسان به درختی علم پیدا کرد نسبت این علم با نفس انسان دو گونه قابل تصور است. این نسبت از نوع نسبت عرض است با موضوع خودش یعنی علم ما عرضی است که در نفس ما حلول کرده است، ما چیزی هستیم و او چیز دیگری. مثل اینکه جسم، سفید یا گرم شد در این صورت ما باید نفس را یک جوهری فرض کنیم که گوئی یک نقوشی بر او ثبت شده مثلاً اگر رنگ سفیدی زدیم خودش یک چیز است و سفیدی یک چیز دیگر، می توان سفیدی را جدا کرد خودش بماند و سفیدی هم از او کنده بشود، می گوید این یک نوع تصور است می توانیم بکنیم می گوید نفس ما یک چیزی است که تصویردر خت در آن می افتد بعد خودش یک چیزی است و یک تصویری به آن اضافه شده این یک نوع. 2. « یک وقت می گوئیم عالم شدن نفس او شدن نفس است یعنی همان علم شده نفس، علم با نفس یکی شده، نفس وقتی عالم می شود یک حالت شدن و یک حالت سیرورت دارد.» دقت بکنید وقتی که عالم می شود شدن است. ما وقتی نطفه مثلاً بسته می شود، بزرگ می شود و می شود انسان ما به انسان می گوئیم نطفه؟ یا می گوئیم انسان؟ انسان دیگر. آیا می توانیم بگوئیم نطفه هم است؟ حالا دیگه همان نطفه است؟ حالا دیگه او نوازش جدا بکنیم؟ چیزی بهش اضافه شده؟ نه دیگر نطفه خودش چه شده است؟ خودش شده همین انسان.«یک حالت سیرورت دارد نفس با هر عالم شدنی چیزی می شود» دقت کنید.«نفس با هر عالم شدنی چیزی می شود، نفس او شده است یعنی آن وجود علمی شده است پس نسبت آن صورت علمی با نفس نسبت صورت است با ماده» راجع به صورت و ماده یادتان است که؟ در بحث صورت نوعیه در بحث معرفت نفس خدمتتان عرض کردم درس 30 به بعد بود که چه است؟ ما یک ماده داریم در طبیعت، ماده، عناصر، مواد، هیولا اسمش را هم گفتیم هیولا، که این در خارج به صورت ماده ی محض وجود ندارد ما الآن هیچ ماده ی خارجی در خارج در طبیعت نداریم هر ماده ای که ما داریم چی است؟ با یک صورتی همراه است مثال زدم برایتان، مثال چی؟ مثال قند، الکل که گفتیم همه اینها از اکسیژن و هیدروژن و کربن تشکیل شده اند همه اشان از یک ماده تشکیل شده اند اما صورت نوعیه اشان فرق می کند با اینکه از ماده تشکیل شده اند دارای صورت نوعیه مخصوص و اثرات ویژه دیگری هستند اثری که در الکل است در قند مثلاً نیست با آن ماده اش همان ماده قند است هیچ فرقی نمی کند ولی الکل یک اثری دارد آدم بخورد ممکن است بکشد ولی باعث قوهی بدنش ممکن است بشود همان ماده است این هم همان ماده است ولی هردو، دو نوع اثر دارند چرا دو نوع اثر دارند؟ چون آرایششان چه است با هم؟ آرایش این مواد و صورتی که این مواد با هم برقرار کرده اند یکی نیست. مختلف هستند. اینجا ماده چه جوری با صورت یکی شده؟ می شود جدایشان کرد از همدیگر؟ شما در طبیعت می توانید بگوئید که من مثلاً این میکروفون را دارم اینجا این صورت را، از آن آهنش را جدا کنم آهن خالصش را؟ می شود همچین چیزی؟ اینها اتحاد برقرار کرده اند. این هم ماده است هم صورت که شما در خارج دارید. طلا هم ماده است هم صورت. اینها جداناپذیر نیستند ماده و صورت از یکدیگر، جدانشدنی نیستند تبدیل ممکن است بشود مادهی به صورتی یعنی صورت برتر بپذیرد مثل اینکه دانه صورتهای متعدی میپذیرد تا که میشود چه؟ تا می شود درخت ولی هرگز بدون صورت هم نیست. نطفه در رحم هرلحظه صورت جدیدی میپذیرد ولی هرگز بدون صورت هم نیست. سؤال: مفهوم نیست. جواب: بله نفس هم همینطور است.«پس نسبت آن وجود علمی با نفس نسبت صورت است با ماده نه نسبت عرض با موضوع همانطور که اگر ماده در خارج اگر تحول و تکامل پیدا کرد میگوئید صورتی عارض ماده شده است.» یعنی از صورت مثلاً قند بودن رسیده به چی؟ مثلاً از کربن بودن رسیده به الماس. از صورت کربن رسیده به چی؟ از صورت زغال بودن رسیده به الماس. اما بدون صورت ما هیچ وقت نمی توانیم ببینم او را؟ «همانطور که ماده اگر در خارج تحول و تکامل پیدا کرد میگوئید صورتی عارض ماده شده و ماده چیزی دیگر شد در آنجا هم نفس عالم می شود نفس چیزی است و چیز دیگر میشود»؛ یعنی نفس اصلاً از نظر وجود فرق می کند با موقعی که چیزی غیر آن است به محض اینکه شما هر دفعه ای که می آئید و چیزی یاد می گیرید نفستان با دفعهی گذشته چه است؟ فرق می کند چیزی به نفس چه می شود؟ به وسعت نفس افزوده می شود و نفس وسیع تر و گسترده تر می شود. چرا؟ چون ما گفتیم علم عبارت از چه؟ وجود. هر مقدار علم بیشتری پیدا کنید نفس وجود بیشتری پیدا می کند توسعهی بیشتری پیدا میکند. سؤال: مفهوم نیست. خواب: خب ما احساس مادی نداریم رویش. ما اصلاً اگر یک کسی بیسواد است او الآن مثلاً. یکی از دوستان ما پذیرش مرد پولدار و ثروتمندی است میگوید همیشه پدرم ناراحت است احساس حقارت میکند، احساس خودباختگی میکند. سواد ندارد. میگوید من کورم سواد ندارم مثلاً از بچه اش خواسته به او سواد یاد بدهد. آدم وقتی داناست احساس وجود میکند. دانا، عالم. بعد علم بیشتر که یاد میگیرد چه چیز بیشتری دارد؟ وجود بیشتری دارد این وجود در رفتار هم تأثیر دارد شما ببینید یک موقع یک چیزی را نمیدانی جرأت نداری مطرح بکنی. یک اعتقادی داری مبانی اعتقادت را نمی دانی، مثلاً قاتل هستی به اثبات ائمه (علیه السلام) ولی چون نمی توانی ثابتش بکنی وجود کمتری داری در مقابل دیگران خودت را نمیتوانی عرضه بکنی. عرضه کنی خودت را.اما اگر علم بیشتری یاد گرفتی در مورد عصمت علم زیادتری یاد گرفتی بعد می بینی در وجود شما تأثیر دارد شما وجود با ارزشی میشوی وجود سنگینی می شوی وجود و می شوی در نوع رفتار تأثیر دارد. او الآن می گوید من احساس کوری می کنیم پول دارد ولی پول را جزء خودش نمیداند. ماشین دارد، خانه دارد، کارخانه دارد جزء وجود خودش نمیداند آن که با خودش یکی شده انسان جزء وجود خودش می داند. شما فکر کنید اگر الآن سواد نداشتید چه احساسی داشتید فرض کنید که مثلاً الآن شما دیپلم دارید، لیسانس دارید یک ضربه به سرتان بخورد اطلاعاتتان از دست برای همیشه چه احساسی بهتان دست می دهد؟ فکر میکنید ازتان کم شده احساس می کنید آن آدم قبلی شما نیستید همه سواد و تحصیلات و معلوماتتان در یک حادثه از بین رفت میفهمی کوچک شدی دیگر. این کوچک شدن دستش میآید یعنی چه. کسی که علم بیشتری یاد می گیرد روح بزرگ تری دارد روحش وسعت بیشتری پیدا می کند نفس وسعت بیشتر پیدا می کند، عرض کردم در عمل هم تأثیر دارد شما یک چیزی را می آئید می شنوید دوره ای را می بیند بعداً در برخورد می گویی آقا من رفتم دوره این را دیدم بلدم، متخصصیم در این کار می دانم چه است. اما وقتی بلد نیستی وجودی نداری، عرضه وجود بکنی اینهایی هم که در اصطلاحات روزمره است میگویند اگر وجودش را داری بیا جلو دیدن مثل اینکه معرفت نفس را خدا القا کرده همین جوری است واقعیتش هم همین طوری است می گویند اگر تو وجودش را داری این کار را بکن واقعاً وجود میخواهد هر کاری. میگویند این کار خیلی کار مهمی است کار خوبی است ولی وجود میخواهد وجودش را داری این کار را بکنی. یا نداری؟ واقعاً افراد کارهایشان را براساس چه انجام میدهند؟ براساس میزان وجودشان. سؤال: مفهوم نیست. جواب: یک چیز دیگر است بلی آن یک چیز دیگر است چون می گوید دیده ام مسئله دیدن است پس این جوری که می گوئی من روحیات من مثلاً اشغال کرد یک فضایی را دنیا را گرفت. این مسئله مادی مطرح می شود اینجا. اشغال کرد یک جایی را گرفت حجم و فضا و این چیزها بود دیدن و ابصار است اما سعهی وجودی منظور این نیست هرچند در سعه ی وجود محدودشدن دنیا در نفس است یعنی که سعهی وجودی پیدا میکند جهان آفرینش میآید در نفسش حالا نمیدانم یعنی آن را متوجه میشوند یا نه؟ منظور که جهان آفرینش میآید در نفس یعنی چه؟ یعنی نفسش احاطهی به عالم پیدا میکند هرچقدر نفس کسی بزرگتر شود قویترشود احاطه اش بر عالم بر ماسوای خودش بیشتر می ود این که می گویند امام (علیه السلام) در تمام عوالم حضور دارد الآن پیش من حضور دارد من در محضرش هستم... این می میرد، این شهید می شود این قتل می کند بعداً می میرد چرا؟ چون وجودش رسیده آنجا را طی کرده آنجا را گرفته دست خودش آنجا در حضور او آمده نفس وسیع شده برزخ آمده در حضورش حالا محضر یکی شده برایش. بعضی از برزخ هم می گذرند به کجا می رسند؟ قیامت، قیامت هم می شود محضر آنها این که مثلاً میرزعلی آقا قاضی (رحمة الله علیه) می گوید اگر فلان کس تحمل داشت من قیامتش را هم بهش نشان می دادم قیامت در محضر که است؟ قیامت در محضر نفس این است بعدها ثابت میکنیم نکتهی دقیقی که الآن اشارتاً عرض میکنم که بعدا ثابت میشود که بهشت و جهنم توی نفس هستند نه نفس در بهشت و جهنم. این هم یک نکته ی ظریفی است که بعد باید روی آن کار بشود. الآن شاید یک مقدار درکش مشکل باشد همین طوری فقط بعد می رسیم به اینکه بهشت و جهنم در نفس هستند نفس در بهشت و جهنم نیست. سؤال: مفهوم نیست. جواب: حالا هر جوری که بگیرید شما. خب.«در آنجا هم که نفس عالم می شود نفس چیزی است و چیز دیگر می شود عالم شدن نفس نظیر رجل شدن یک کودک است» یک کودک که مرد می شود ما که نمی گوئیم کودکی را هم دارد با خودش کودک نیست دیگر. کودکی چه شد؟ شد مردی دیگر. تبدیل شد به مرد. «یعنی یک صیرورت است». در عالم شدن ما چی داریم؟ یک سیرورت داریم این هم از این. خب با اینکه فرصت است اما من چون این جلسه عجله دارم باید جایی بروم با عرض معذرت زودتر درس را تمام می کنم بقیه ی درس بماند برای جلسه ی بعد. هفته ی آینده.
جلسه 108 - معرفت نفس
متن کامل (خام) جلسه 108 - معرفت نفس