درس پنجاه ودوم چند مطلب بسیار مهم دارد که در راه رسیدن به بحث تغذیه نیاز به آن داریم. یک مطلب اینکه انسان برخلاف سایر موجودات دارای حد نیست، یعنی حرکت او انتهائی ندارد و تا بینهایت حرکت برای انسان موجود است، مطلب دیگر اینکه انسان در این حرکت از چند مرحله باید عبور کند. مرحله نباتی، مرحله حیوانی، مرحله انسانی و یا انسان باید از مرحله خیال به عقل و از عقل به فوق عقل مسائلی را رعایت کند. چون طبق اصلی که خواندیم طفره مطلقاً محال است چه در حسیات و چه در معنویات صعوداً و نزولاً. یعنی شما یک دانه ای را در زمین کاشتید این دانه چند مرحله را باید رد کند تا تبدیل به شکوفه بشود، دانه نمی تواند قبل از طی کردن مراحل بالاتر دفعتاً تبدیل به یک درخت بشود باید مراحل را طی کند تا به یک درخت تبدیل بشود. این در حسیات است چه صعوداً چه نزولاً. در معنویات هم انسان وقتی از یک مرحله میخواهد رد بشود و به مرحله بالاتر برسد با یک قبلاً شرایط را در مرحله پایینتر کسب کرده باشد. مثلاً درعالم حسن وقتی انسان چیزی را حس نکند به مرحله خیال نمیرسد. شما فرض کنید انسانی را که از اول عمر چشم داشته ولی او را در تاریکی نگه داشتند این هیچ جیزی را نمیبیند. آیا ممکن است چشمی که در تاریکی بوده و هیچ چیز را ندیده صورتی را بتواند تصور کند در عالم خیال خود؟ در عالم خیال او هیچ چیز نمیآید. وقتی در عالم خیال نیامد خود به خود تعقل هم برایش ممکن نیست. پس باید مرحله به مرحله ادراک کند. وقتی شما میخواهید یک فرمول کلی بسازید ازصورت انسان. یک دو چند تا انسان را نگاه میکنید بچه در آغاز اینطوری است اول حس میکند و میبیند پدر قیلافه مادر را و بعد رفته رفته از انسانها یک صورت کلی در نزد خودش میسازد به هر حال انسان را از سایر حیوانات تشخیص می دهد اما اگر ندید و حس نکرد قطعاً تخیل نمیتواند بکند و اگر تخیل نکرد صورت کلی هم از آن نمیتواند بسازد. پس باید مرحله به مرحله حس را درک کند بعد به تخیل برسد، تا بتواند معقول را درک کند. این سیر صعودی بود نزولی آن هم همینطور است، یک فرمول کلی را دارد وقتی میخواهد راجع به آن سخن بگوید باید اول تصور بکند بعد از عالم عقل بکشاند بیاورد در عالم خیال و از عالم خیال بیاورد پایین و تبدیل به مادی بکند آن را یعنی تبدیل به صوت و لحن دربیاورد تا بعد بدهد به گوش شاگرد. در مرحله صعود شاگرد باز این مراحل است یعنی اگر از دهان استاد بیرون بیاد ولی شاگرد نشنود هرگز رشد نخواهد کرد. شاگرد اول باید حس کند بعد باید تخیل کند یعنی استاد دارد چی می گوید بعد با یک رویش فکر کند تا بتواند نتیجه گیری کلی را از آن بکند مثلاً به یک فرمول کلی یا یک قاعده عقلی برسد. همه این مراحل را شاگرد دارد چه بسا شاگرد بشنود. ولی قدرت تخیل ندارد یعنی نتواند بفهمد که استاد چه میگوید مثل اینکه این درسها را من برای یک بچه بگویم، میشنود و به گوشش میخورد ولی قدرت فهم و تخیل ندارد و نمیفهمد من چه می پویم لذا بعد از آن هم قدرت نتیجه گیری و تعقل هم ندارد و نمی تواند بکند. پس برای عبور از هر مرحلهی لازم است که انسان شرایط مرحله پایین تر را احراز باشد. دانش آموز کلاس اول ریاضیات را به او میگویند اما از راه اشیاء میگوید مثلاً 5تا سکه یا 5تا مداد، 2تا مداد با 2تا مداد مساوی است با چهار. اول از راه حس به او میگویند مفهوم ریاضی که یک مفهوم عقلی است. اول از راه حس و شکل بهش میگویند. کلاس دوم یک مقدار نیازش را به محسوسات کمتر میکنند. مثلاً دیگه لازم نیست چند تا خودکار یا مداد بکشند. کلاس سوم با ضرب آشنا میشود و در تخیل این ار را انجام میدهد. رفته رفته ذهن بچه را قوی میکنند تا بتواند این مراحل را انجام بدهد. انسان در هر مرحله با یک سری مقررات روبروست. باید این مقررات را یاد بگیرد و خودش را با آنها منطبق کند. مثلاً برای انطباق با عالم حس انسان باید گوشش بین 20تا 20هزار فرکانس را بشنود گوش طبیعی داشته باشد. اگرکسی نداشته باشد با عالم حس نمی تواند خودش را منطبق کند و در نهایت اینکه نمیشنود وقتی نشنید آموزش برای او مشکل است. برای تماس با رنگ ها و طول موج شما یک شرایط نیاز دارید و شرایطش این است که بتواند از این حد تا این حد طول موج را ادراک کنید. اگر ادراک کرد چشم شما طبیعی است و می توانید ارتباط برقرار کنید، حالا علم پیشرفت کرده برای کسی که چشمش رفته رفته به مرور زمان توانایی خودش را از دست می دهد یا کم میشود مثلاً عینکی تجویز میکنند و این عینک می آید ضعف چشم را جبران میکند. در عالم حس شرایطی است که باید انسان خودش را با آن تطبیق بدهد. در عالم خیال شرایطی است که باید انسالن آن را تحصیل کند تا بتواند تخیل سالمی را انجام بدهد و در تعقل هم همینطور و تا بالاتر. پس انسان با یک سری بایدها و نبایدها روبروست که خودش را میبایست با آنها منطبق کند یعنی این طوری نیست که انسان وارد مرحلهی بشود و بگوید من نمیخواهم این شرایط را رعایت کنم. اگر نخواستی منطبق کنی قطعاً به بالاتر هم راه پیدا نخواهی کرد. عالم فوق عقل یا عالم اله یا عالمی که شأن انسان است که به آن راه پیدا کند و رود به آن مرحله هم یک سلسله مقدمات نیاز دارد که باید انسان آنها را تحصیل کند تا بتواند به آنجا راه پیدا کند. اگر آن مقدمات را تحصیل نکرد فقط به صرف اینکه من می خواهم کافی نیست. عرض کردیم طلب مجهول ملق محال است. وقتی به خودمان نگاه می کنیم در ما یک کشش به سوی بی نهایت وجود دارد و در همه انسانها این میل و کشش وجود دارد. تربیت لازم دارد و صرف اینکه در وجود ما وهمه انسانها این کشش وجود دارد باعث نمیشود که ما به آن سمت برویم. آیا همه انسانها فطرت داشتند؟ عاشق بینهایت نبودند؟ بلکه همه بودند اما تربیت وقتی در مراحل پایین تر مناسب نبود یکی را کشید به بت پرستی، یک دنبال مقام بود، با اینکه همه خدا را میخواستند و جز خدا هم آنها را آرام نمیکرد، اما وقتی شرایط در مرحله، پایینتر احراز نیست و تربیت درست نیست، شخص مصداق را اشتباه میگیرد بعد به نتیجه نمیرسد. انسان از انزل مراتبش تا اعلی مرتبه اش یک شخصیت واحد است. حالا کسی در مرحله حس برایش مشکل ایجاد بشود، مثلاً در موقع نطفه که در رحم مادر است مشکلی برایش حاصل شود که نتواند بدن لازم را جهت درک حس قوی بدست بیاورد و نتواند به مرحله خیال برسد، این شخص نمیتواند کسب معارف کند و با مشکل روبرو است. ثابت کردیم حرکت فرع بر احتیاج است. همه موجودات نه تنها انسان اینگونه هستند که خداوند آنها را حرکت می دهد برای طلب کمال بالاتر؛ یعنی خلق آنها با حرکت دادنشان یکی است وقتی خلق میشوند کوک شده هم هستند به سمت تحصیل کمال بالاتر. اما در این حرکت مراحلی است که باید تحصیل کنند. مثلاً این را داریم که بچه تا یک سنی فقط باید خوب حس کند و حساسیتش قوی بشود تا بعد تخیل خوبی داشته باشد و این کار را میکند. بچه از اول تا یک مدتی اصلاً ذهن ندارد و به مرور زمان دستگاه ذهنش کار میافتذ با ادراک. یک سره ادراک میکند بعد ذهنش راه می افتد، وقتی ذهنش بکار افتاد اولین مراحلی که طی میکند، مرحله احساس است و بعد از یک مدت تخیل است. بعد صورتهای کلی می سازد از این تخیلات خود. توجه به قدرت بالاتر در همه انسانها در همه دورانها بودن، در همه انسانها توجه به کمال مطلق و قدرتی بالاتر از خودشان را به نحوی بروز دادند. شما اگر تاریخ ادیان الاهی را مطالعه کنید یا ادیان دیگر را اینجوری بوده که انسان یک زمانی خورشید را خدای خودش می دانسته یک زمانی ماه را و یک زمانی ستاره را یا زمانی اشیاء دیگر که در طبیعت هستند، همیشه به نحوی عبادت پرستش، خود را به دیگری سپردن، از دیگری استمداد کردن، از منبعی استمداد کردن وجود داشته و حتی قرآن حالت بت پرستان را بیان می کند، می فرماید که: اعراب جاهلی دربارهی بتهایی که میپرستند میگفتند اینها و این بتها شفیع ما هستند. در پیش خداوند. این در بین همه انسانهاست فقط مشکل بشر این است که مصادیق را گم می کند و باید تربیت لازم بشود تا مصداق واقعی را پیدا کند. وقتی مصداق واقعی را پیدا کردند. آن وقت آرامش به آنها دست می دهد و راحت می شوند. در قسمت آخر، درس پنجاه و دوم مؤلف محترم نکته ای را فرومودند آنجائی که درباره ی این مطلب صحبت میکند که غالب مردم در عالم خیال ماندند یعنی به مرحله انسانی راه پیدا نکردند. تعبیر قرآن کریم هم همینطور است. میفرماید: «اکثرهم لایشعرون، اکثرهم لایعقلون» اکثر آنها شعور ندارند و نمیفهمند. «ولقد زرعنا لجهنم کثیراً من الجن و الانس» میفرماید: برای جهنم افراد زیادی را از جن و انس هستند که گرفتار جهنم میشوند. به تعبیر امام کاظم (علیه السلام) اکثریت را خدای تبارک و تعالی مذمت میکند و میفرماید قلیلی از بندگان هستند که بارور میشوند و رشد میکنند و به آن مرحله انسانی راه پیدا میکنند. انسان حرکتی که میکند برای کسب نیازمندیهایش براساس شناختی است که از خود دارد، غالب مردم شناختی که از خودشان دارند یک شناخت مادی است و حیوانی. تلاش زیادی است برای بدست آوردن غذا و لباس و مسکن. تازه آن کس هم که خانه دارد سعی میکند زیادش کند یا به داخل و محتوای خانه خوب برسد. لوستر بخرد، مبل و میز بخرد، یا چین و چنان کند و تا آخر عمر تلاش ها برای همین است. غالب مردم اینگونهاند که فکر نمی کنند که ما شئون بالاتری داریم که آن شئون نیاز به تغذیه دارند و اصلاً انسان با حیوان فرقش به خاطر داشتن آن شئون است. غالب مردم در حد همین حیوان میمانند و رشد نمیکنند و بالاتر نمیروند. حتی خیلی ها که کار دینی میکنند کارشان جنبهی حیوانی دارد، یعنی دین در استخدام حیوانیت، مثلاً ما نماز بخوانیم که نسوزیم و جهنم نرویم یا فلان کار را کنیم که به بهشت برویم. به تعبیر امام کاظم (علیه السلام) فرمود بهشت پاداش جسم شماست. برای روح انسان و انسانیت انسان و نفخهی الاهی فقط رجوع می کند به اصل خودش، و اصل خودش است که او را آرام می کند. حالا انسان راه پیدا کرد به بهشت، در آنجا حوضی است، کاخ است، شراب است، غذا است و باز همه جنبه مادی دارند، یعنی اگر توجهی به دین است یک توجه به حیوانیت ابدی است، یعنی اگر در دنیا محدودیتی را هم تحمل می کند مثلاً نماز می خواند، 30روز روزه می گیرد یا چیز های دیگر برای این است که بعداً برسم به حیوانیت ابدی. خوب این هم خوب است و در بطن همین نوع دینداری ها است که یک مرتبه بعضی ها رشد می کنند و می فهمند که این شأن آنها نیست. همین دینداری که ممکن است در استخدام حیوانیت باشد همین است که محیط پاکی را فراهم می سازد برای عروج انسان های زیادی که آنها بتوانند از مرحله بهشت هم رد بشوند و به فوق بهشت برسند. در یک محیط ناپاک که زن و دخترش سخت هستند و زنا و شراب و قی و خیانت همه جا را فراهم کرده، رشد در یک همچو محیطی بسیار مشکل است. پس همان محیط دینداری و خداترسی و جهنم ترس هم خیلی ارزش دارد و به عنوان یک پایه باید این باشد تا انسان بتواند از این رد شود و به بالاتر برسد.
نکته ای که امروز میخواستم بگویم که مقدمهی است برای بحث مهمتر دربارهی تغذیه این است که فرمود باید آنها را بکار ببرد تا درجه درجه به مدارج و معارج شامخ انسانی عروج کند، باید به کار ببرد یعنی چی؟ یعنی انسان هم باید طبعش را به کار ببرد و هم از خیالش خوب استفاده کند و هم از عقلش خوب استفاده کند تا بتواند عروج کند و به فوق عقل برسد. ولی برای استفاده از طبع بدن مناسبی می خواهد و قابلیت بخصوصی لازم دارد بدن انسان و لذا بحث تغذیه را عرض کردم نسبت به بدن. در خیال هم همینطور باید چیزهایی را که از راه خیال می گیرد آلوده کننده نباشد. بلکه محسوسات طاهری را انسان بتواند ادراک کند. عقل هم همینطوری است و باید شرایط آن حاصل شود و آن مطلبی که میخواهم عرض کنم خدمتتان این است که انسان باید از همه اینها بهترین استفاده را بکند تا بتواند رشد کند. مثل جنین در رحم مادر، جنین باید بتواند از همه امکاناتی که در رحم مادراست استفاده کند. یک تولد خوب چه چیزهایی احتیاج دارد؟ گوش، چشم، قلب، دست، پا، سلسله اعصاب، دهان و دندان و بینی و چیزهای دیگر که هست، اگر جنین موفق نشود آن موادی را که برای یک تولد خوب نیاز دارد تحصیل کند، از محیط رحم قطعاً تولد موفقی هم نخواهد داشت. هنر جنین این است که کل محیط رحم را بتواند در اختیار بگیرد. و امکاناتی که در رحم است بتواند به نفع خودش استفاده کند. در بعضی جنین ها نطفه بسته شده اما مواد لازم را رحم ندارد و رحم فقیر است که به او بدهد یا به جای اینکه رحم مواد سالم داشته باشد مواد آلوده دارد در نهایت تولد یا با بیماری روبرو است یا با خلقت ناقص. انسان هم همین طور است باید بتواند از همه امکاناتی که در این جهان است استفاده کند و به استخدام بگیرد. یعنی از رنگ و بو، غذا و محسوسات و همه چی درست استفاده کند، مخیلات را خوب بتواند استفاده کند و هرچه برای حرکت به سمت بالا لازم دارد جذب کند، این بسته به عرضه انسان دارد که بتواند خوب از اینها استفاده کند از معقولات خوب استفاده کند. و جذب خوب فرع بر توانایی داشتن و آگاهی است. یک عده از انسانها هستند که محیط آنها فقیر است و نمیتوانند رشد کنند مثلاً وقتی متولد میشود پدر و مادرش کافر و فاسق هستند و محیط کاملاً آلوده و نه حرفی از خداست نه پیامبر و نه حرفی از دین و آخرت و ابدیت است و این شخص محروم است و هیچ موادی ندارد که جذب کند. و فطرت خالی هم کافی نیست، چون وقتی فطرت باشد و تربیت نباشد مصادیق اشتباه میشوند، بینهایت طلب میشوند اما مثل آمریکائی ها که می خواهند اورانیوم و نفت و طلای همه دنیا را مال خود کنند و همه دنیا را کسب کنند. حضرت امام فرمود رئیس جمهور آمریکا هم عاشق خداست ولی او درک ندارد و این را نمی فهمد. برای اینها مصداق خدا آمده در نفت و طلا و کشور و خاک و همه دنیا. این جور افراد را می گویند مستضعف یعنی محیط اینها معنا نداشتند. تا اینها را تربیت کند. یعنی در یک حد حیوانی رشد می کنند و میمیرند. آنهایی که مقصر هستند که خدا می داند با آنها چکار کند، آنهائی که قاصرند مثل این افرادی که عرض کردم محیط آنها محیط کافی نبوده برای رشد و مطلب به گوش آنها نرسیده خداوند متعال در قرآن کریم فرموده که ما اینها را عذاب نمی کنیم. ما عذاب نمی کنیم هیچ قومی را تا که برای آنها رسول یا پیغمبر مبعوث کنیم و باید صدای پیغمبر به گوش اینها رسیده باشد. اما یک سری از محیط هاست که مواد لازم در آنها است ولی مواد آلوده کننده هم زیاد است مثل محیط های خود ما. محیط ما مملو از پیام های پیامبر و خداست اما شرایط اکثریت مردم این چنین است که بچه ها را فقط تربیت می کنند که دنبال حیوانیت باشد و کمتر بچه فرصت پیدا میکند که فکر کند که یک چیزی هم به عنوان ابدیت است و شأنی بالاتر از حیوانی هم است، و خیلی خیلی مسائل دینی قدرت داشته باشد شخص را و جوان را به این آگاه می کنند که یک بهشتی هم وجود دارد اما کمتر انتقال میدهند که ماورای بهشت هم چیزی وجود دارد. ولی به هرحال همانطور که استاد فرمودند وظیفه است که از تمام امکانات نهایت بهرهبرداری را ببریم و بدانیم حد ما چیست و تا ندانیم که حدّمان چی است یقیناً بدنبال تغذیه هم نخواهیم رفت و متوجه شأن بالاتر نمیشویم و او را تغذیه نمی کنیم چه بسا تا اینکه او بمیرد و این توجه باعث میشود انسان برود این ور و آن ور طرف و در این جلسه و آن جلسه شرکت کند. و به درس استاد در گوش می کند و فقط از استاد خدا را می خواهد و چیز دیگری طلب نمیکند.