در ادامه مرور اصول جلد اول بودیم تا اصل بیست و سوم را خدمتتان عرض کردم، اصل بیست و چهارم را بدین قرار می خوانیم. اصل 24 صفحه 73
ما خودمان هم این شخصیت واحد را درک می کنیم، یعنی یکی بودن خودمان را متوجه می شویم، چشم ما یعنی خود ما، وقتی چشم ما آسیب ببیند همه وجود ما درد می گیرد، گوش اگر آسیب ببیند همه وجود ما درد می گیرد، غمی اگر ما را بگیرد همه جای ما را میگیرد و حتی در چهره ما هم غم ظاهر خواهد شد و حتی جسم ما را آزار خواهد داد و لاغر و نحیف ممکن است بکند این فشار روحی که بر ما میآید. به هر حال وقتی ما تخیل می کنیم می گوئیم من تخیل کردم، وقتی توهم و تعقل می کنیم، می گوئیم من تعقل کردم، وقتی عشق می ورزیم به خداوند تبارک و تعالی و متصل میشویم به عالم اله و لذت میبریم و مرتبط با ملکوت می شوم. یک شخصیت است که این ارتباط را برقرار می کند و این نفع را می برد. چیزی که هست این است با وجود اینکه میدانیم یک شخصیت ممتد هستیم باید دقت کنیم که این شخصیت ممتد واحد دارای قوای مختلف هست. این قوای مختلف هرکدام غذای ویژه خودشان را می خواهند و ما مشترک هستیم در این قوا با جمادات و نباتات و حیوانات و در این مقدار مشترک تعریف ما با آنها هیچ فرقی نمی کند یعنی ما حیوان هستیم یا جماد هستیم یا گیاه. آن چیزی که اصل است و انسان را متمایز میکند از سایر موجودات و به آن قوه هست که انسان، انسان هست، کشش به سمت خداوند تبارک و تعالی است و به سوی بی نهایت و با ادراک این کشش صورت می گیرد والا همه موجودات کشش به سمت خدا دارند و این کشش انسان به سمت خدا. ورای همه کشش ها است. این تربیت نامحدودپذیری انسان. اینکه انسان درعبادت میتواند چنان پیشرفت کند که به مقام ربوبیت برسد، از هیچ موجود دیگری ساخته نیست. ما باید بدانیم اصالت در قوای ما و این شخصیت ممتد ما با کدام است، ما یک بعد داریم ویژه انسان هست و یک بعد داریم مشترک با حیوانات است، اگر اصالت با بعد حیوانی باشد در وجود ما که دیگه ما انسان نیستیم و تعریفمان با حیوان یکی است، اگر اصالت با هر دو بعد باشد یعنی هم حیوانی هم انسانی، بین اینها تزاحم ایجاد می شود؛ یعنی یک جا شأن حیوانی انسان لازم دارد یک جا شأن الاهی انسان لازم دارد و تغذیه هر دو ممکن نیست باید دید که به هر حال اصالت با کدام است و کدام را باید تغذیه کند. اگر اصالت را به هر دو بدهیم خودمان را دچار یک تزاحم حل نشدنی کردیم و اگر اصالت به هیچ کدام نباشد که یک کار عبثی را انتصاب دادیم به خداوند تبارک و تعالی یعنی خداوند موجودی آفریده که هیچ هدفی منظور از خلقت او نیست، فقط یک صورت مانده که آن هم این است که اصالت را به قوه الاهی انسان بدهیم، وقتی دانستیم که انسان خصوصیت ممتد واحدی است که دارای قوای مختلفی است این را هم کنار دانستنیهای خودمان باید بگذاریم که اصالت در وجود انسان با بعد الاهی و انسانی اوست. وقتی این را دانستیم در تعیین اولویت ها دچار اشکال نخواهیم شد. یعنی می فهمیم که حق با چی است و اصالت را باید به چی بدهیم و چه چیز تغذیه اش ضروری است. ما حتی اگر، گفتن به بعد جسمانی خود خوب برسید و یا بهداشت آنها رعایت کنید و به ابعاد حیوانی خود برسید. اگر احتیاج به غذا داشتید غذا بخورید اگر نیاز به نوشیدنی داشتید بنوشید اگر احتیاج به همسر داشتید از همسر استفاده کنید، اینها به خاطر این نیست که اصالت با بعد حیوانی است، بلکه برای این است که این شئون را ساکت کنیم که انسان را اذیت نکنند و انسان در آرامش و سکونی که از تغذیه بجا و به موقع و به اندازه سایر قوای خود تحصیل می کند بتواند به تغذیه بعد اصلی خودش برسد. اگر ما نتوانیم این را حل کنیم یعنی نتوانیم داوری درستی بین این قوا کنیم، آنها را دچار یک تزاحم کردیم و واقعاً نفس را از حرکت به سمت کمال اصلی خودش باز داشتیم. اصل 25 صفحه 73
یعنی اگر نفس نباشد نه دیدنی هست نه شنیدنی هست، نه بوئیدنی هست و نه چشیدنی هست ونه لمسی و نه تخیلی هست یعنی همه کارها را نفس می کند.
در دروس ابتدائی معرفت نفس عرض کردیم همه قوای درونی انسان مثل قاضیه قوه نامید، قوه مصوره اینها همه از قوای نفس است اینها کار بارز نیست، در خفا و در درون دارد انجام می گیرد اما چیزی که بارز است مثل شنیدن، دیدن، لمس کردن، بوئیدن یا حرکت و اعمال انسان که ما داریم میبینیم، اینها همه از اشراف و افاضه نفس هست و کسی که در بیرون میبینند برایش مشکل است که ادراک کند که این کارها را نفس دارد میکند نه این بدن، چون بدن فقط یک جسم است. طبق قانون ایزسی جسم دائماً تمایل به سکون دارد و اینکه حالت خودش را حفظ کند. حرکتی که جسم می کند، حتماً از خارج از اوست یعنی یک نیروزا از خارج حتماً باید به او وارد بشود. لذا اگر نفس بدن را از دست داد در نشئه طبیعت دیگر هیچکدام از آن کارهایی که میکرد نمیتواند کند. اما دیدن و شنیدن و بوئیدن و لمس کردن و همه کارها به جای خودش باقی است و این کارها را می کند اما در عالم دیگری و با استخدام بدن مناسبتی با عالم دیگر. واقعاً چقدر عجیب است که چه رابطه ای بین نفس و ساختمان چشم یا گوش وجود دارد که با اینکه نفس خودش بینا و شنواست. اگر این دستگاه مادی را در اختیار نداتشته باشد ارتباط با عالم ماده او قطع می شود و لنگ میماند، واقعاً انسان باید فکر کند به این حکمت وعظمت خلقت. مثلاً درخواب ما میبینیم و میشنویم و حرف میزنیم ولی با این قوای ظاهری و مادی نیست. بلکه با همان استعداد نفس است. انسان طوری میشود در چهره اثر میگذارد و حالت نفس در چهره یک جوری ظاهر میشود مثلاً به صورت اخم یا نفس برایش انبساطی حاصل میشود می بینند که در چهره تأثیر می گذارد. اینکه فرمودند زبان ترجمان قلب است یا ترجمان روح و نفس است. انسان فکر می کند به عجز خودش و عظمت خداوند تبارک و تعالی و وادار می کند واقعاً انسان را به سجده در مقابل خداوند متعال و هر چقدر می خواند این مسائل را پرده بیشتر کنار میرود و واقف به عظمت الاهی می شود و بیشتر خرد می شود خودش و تواضع می کند و ترس به سراغ او می آید. حالا از خود انسان بگیر تا سایر موجودات عالم.
که مرا به هیچ کتاب دیگرحواله مکن/ که من وجود خود را کتاب می بینیم. اصل 26 صفحه 84.
اصل 27: یعنی یک وجود ممتد از قوای عقل امتداد دارد تا بدن و همه هم یکی هستند.
اصل 28 صفحه 84: یعنی از طریق این بدن بتواند چشیدن و لمس کردن و کارهای دگر را انجام بدهد، یک نکته مهم این است که عالم ماده، عالم کثرت است و در کثرت ضعف وجود دارد یعنی هر مقدار انسان بتواند از این کثرت دربیاید به قوت میرسد. یعنی وقتی نفس به بدن تعلق می گیرد یا بدن به نفس تعلق می گیرد، نفس کارائی اش کم است ولی واقعاً این طور نیست و نفس انسان محدودیت پذیر نیست. بینایی اش حدی ندارد وقتی یک دوربین را جلوی چشمت می گیری، چشم را قوی کردی یا نفس قوتش بیشتر شده؟ بلکه نفس قوتش بیشتر شده. وقتی قبول کردیم که جمیع آثار بارز بدن از شئونات نفس هست و از افاضه نفس هست پس این چشمی که دارد می بینند نفس ضعیف نیست بلکه بدن ضعیف است و نفس چون تعلق به بدن ضعیف دارد توانش هم ضعیف است. مثلاً یک عینک طرف می زند، یعنی به کمک چشم می آید و تقویت می شود و نفس دارد از وسیله بهتری استفاده میکند. بعد یک تلسکوپ جلویش می گذارند سال های نوری را نگاه می کند.
اصل 29 صفحه 84 و 85: اینکه بزرگان ما فرمودند: «من عرف نفس فقد عرف ربه» هم به سلب درست هست و هم به ایجاب. یعنی نفس یک مغایرت هایی دارد و هم یک شباهت هایی با رب خودش، چه در مغایرتها انسان میتواند خدای خود را بشناسد و چه در شباهتها مثلاً این تغییرات که در سلولها دائم انجام میشود به برکت وجود نفس است و گرداندن کلیه سیستم داخلی بدن را همه نفس انجام می دهد. مثلاً در حال رانندگی انسان یک دستش روی دنده است، یک دستش روی فرمان و یک پا روی پدال گاز و پای دیپر روی پدال کلاج، همه در کنترل دست و نفس است. از این ور دارد جلویش را میبیند که چیزی مانعش نباشد. در عین اینکه همه این کارها را در عین واحد دارد انجام می دهد و همه در کنترلش هست می بیند که مثلاً ضبط را روشن کرده نوار قرآن گوش می دهد یا خودش دارد قرآن را از حفظ میخواند و یا یک بحث فلسفی گوش میکند و در مورد آن فکر میکند، یا یک بحث عاطفی گوش میکند می بینی که گریه هم می کند یا اینکه باشد چهار نفر توی ماشین دارد صحبت می کند و هیچ کدام از اینها کارها او را از کار دیگر باز نمی دارند. وقتی انسان این چیزها را در خودش می بیند دیگه نباید تعجب کند از اینکه چطور خدای تبارک و تعالی در یک آن به همه عالم نظارت دارد به ناله همه گوش میکند، به نیاز اینها به تغذیه اینها و حرکت تک تک اینها زیر نظر خداوند است، خیانت چشم را و تکان چشم را می داند، و آنچه در قلبها می گذرد همه را میداند در این حال این میلیاردها موجود زنده دیگر را دارد تغذیه میکند و به همه آنها توجه دارد .عوالم بالا را توجه و کنترل می کند، خلق می کند نالهها را گوش می کند، دعاها را میشنود، وقتی نسان دارد دعا میکند یقین دارد که خدای تبارک و تعالی متوجه اوست و آنقدر به بندههایش نزدیک است به محض نیاز صحبت با خدا در کمترین زمان متوجه خدای تبارک و تعالی می شود و با او رازو نیاز می کند و هیچ فاصله ای نیست و در همه حال در همه جا در خلوت و جلوت خدا با اوست.
اصل 30 صفحه 85 جوهر همان ذات انسان هست، و از ذات بقیه موجودات برتر است. فرمود: «خَلَقَ لکم» برای شما خلق شده آنچه که در آسمانها و زمین است و یا «سَخَّرَ لکم ما فی السموات والارض» در تسخیر شماست آنچه که در آسمانها و در زمین میتواند از ملائکه بالاتر برود و میتواند قرب الاهی را حاصل کند. این شناخت گوهر ذات خیلی مهم است که انسان بداند باارزشترین است و اینکه هیچ چیزی با او برابری نمیکند، اگر انسان این را فهمید دیگه آن نیازش از بیرون قطع می شود. تمام بدبختی جامعه انسانی این است که نفهمیدند که کی هستند و چه ارزشی دارند. اگر انسان فهمید چه ارزشی دارد و در این ارزش به هیچ یپگری احتیاج ندارد خودش هست و خدای تبارک وتعالی و این را بفهمد آن موقع دیگه نمی رود از یک پیراهن و از یک لباس از یک اتومبیل یا کیف دستی از یک میز و یک خانه و لنگ و طلا و جواهر ارزش را کسب کند. گوهری که میتواند مخاطب الاهی قرار بگیرد و به قرب الاهی برسد و به مقام رضا برسد و خدا از او راضی باشد. اگر این را بفهمد دیگه احتیاجی به به بیرون ندارد و این مشکل همه ماهاست که در بدر داریم در بیرون به دنبال کمال خودمان می گردیم. علی (علیه السلام) میفرماید: «دوائک فیک» دوای تو در خودت است، داستانی را مولانا در مثنوی تعریف میکند که شخصی به دنیال گنچ می گشت بعد شب در خواب می بیند که به او می گویند اگر گنج می خواهی تیر را در کمان بگذار و رها کن، هر کجا افتاد روی زمین همان جا را بکن به گنج میرسی. این شخص تیر را در کمان گذاشته رها میکند و یک جائی میافتد آنجا را میکند میبیند. نخیر گنجی نبود، چندین مرتبه این کار را تکرار میکند و شاکی میشود. شب در خواب به او میگویند ما گفتیم تیر را در کمان بگذار و رها کن نگفتیم کمان را بکش همان جا رها کن رها کرد دید جلوی پایش افتاد و گنج در زیر پایش بود. مولانا میگوید این در دور دنبال گنج می گشت گنج زیر پای خودش بود و تعبیر میکند که انسان خودش گنج است و نباید در بیرون به دنبال آن بگردد و بخواهد آبروی خود را از مردم و اشخاص بگیرد از مدرک تحصیلی اش بگیرد از اینکه مردم به او توجه بکنند بگیرد. انسان اگر خودش را شناخت نه تحقیر دیگران در او اثر میگذارد نه تمجید دیگران و نه بود همراه و نه نبود همراه و وقتی خودش است هیچ وحشتی ندارد و قهر و آشتی دیگران در او تأثیری ندارد، امید دیگران در او تأثیری ندارد، بالا و پایین نمیشود به دنبال این نیست با خوشگلی و با آرایش و با لباس با ماشین و خانه و حقوق زیاد خودش راحت پیدا کند. بلکه گوهر ذات خودش را با ارزشترین چیزها میداند. وقتی انسان خودش را نشناخت میرود دنبال بی ارزشها و کمترینها و از آنها میخواهد کسب ارزش کند و همه سراب است.چه چیزی بالاتر از نفس من و نفخه الاهی وجود دارد، نفخهی که این ارزش و اعتبار را پیدا کرده که مخاطب خدای تبارک و تعالی قرار میگیرد، میتواند جانشین و همنشین خداوند تبارک و تعالی باشد و چه چیزی ما از این بالاتر می خواهیم. کدام ارزش در دنیا بالاتر از این است؟ همه غم و غصههای ما و بیچارگی-های ما و اضطرابهای ما و دلشورههای ما برای همین خودشناسی است. وقتی انسان خودش را شناخت تشنه بیرون میشود درحالی که گنج در وجود خودش است و بینهایت زیبائی در وجود خودش است. اگر توجه کند فکر خود را به این زیبائیهای درونی خودش تا آخر عمر شاید نتواند حتی یکبار این زیبائیهای خودش را نگاه کند و این نمایشگاه را یکبار تمام کند.
اصل 31 صفحه 85 و اصل 32: چون گفتیم هر قوه ای یک کار بسیط دارد.
اصل 33 صفحه 85: وقتی بدانیم فاقد شئی آن نیست. باید به دنبال منبع و معدن کمال بگردیم. و در اصل 22 داشتیم که کتاب و آموزگار از وسایل معداتند و دانش دهنده و دیگری است. کمال منبع ویژهای برای خودش دارد و همه کمالات اینطور هستند. اگر فهمیدیم فاقد شیئی معطی شیئی نیست، راه را عوضی نمیرویم، وقتی فهمیدیم نفس ما چی میخواهد و چه چیزی خوشبخت میکند آن را و چه چیزی آرام میکند آن را. فقط در آنجائی می گردیم که آن کمال در آن وجود داشته باشد، آرامش را در چیزی که فاقد آن ماده و مایه آرامش بخش است باید گشت نه در جائی که نیست. من بدانم چه چیز من را آرام میکند بعد بروم از یک اتومبیل آرامش را بخواهم یا از یک شیئی خارجی یا یک آدم دیگر بخواهم این آرامش را تحصیل کنم این کار مثل آب شور دریا را خوردن است. برای رفع تشنگی که هر چه میخوردی باز تشنه میشنوی. وقتی فهمیدیم فاقد شیئی معطی شیئی نیست. در ارتباط تمان تجدیدنظر میکنیم که من کجا بگردم که ارضا بشوم و بیخود وقت و عمرم را صرف چیزهائی که میدانم اینها هرگز مرا سیر نخواهند کرد، نمیکنم جز اینکه مثل پستانک یک سیری کاذب به من میدهند یا یک نشاط کاذب. آن موقع در وقت گذارهایم جدی هستم، در ارزشیابی و ارزشگذاریهایم جدی هستم و سراغ چیزی که اصل هست می روم و به آن می چسبم و به فروع کاری ندارم. پرداختن به فروع چیزهائی که هیچ کدام از آنها نمی توانند ذره ای نیاز واقعی انسان را تأمین کنند. این جز اتلاف وقت چیز دیگری نیست و جز هدر دادن عمر چیز دیگری نیست. و زهد همین است که به این چیزها بی توجهی بکند و میل نداشته باشد به اینها عرض کردم که همه اینها رفته رفته باید صورت بگیرد و روند رو به رشدی باشد و انسان بفهمد و احساس کند که هر روز که از عمرش می گذرد ارتباطش با سراب ها کمتر می شود و بیشتر به واقعیت نزدیک می شود و بیشتر از این بازیهایی که مردم به آن مشغول هستند جدا می شود.
اصل 34 صفحه 97: یعنی هرجا طلبی هست نوعی از سنخیت یا نوعی آگاهی باید وجود داشته باشد. اگر ما سراغ چیزی می گردیم در خارج از وجود خودمان و نفس به دنبال چیزی هست حتماً یک آگاهی از آن دارد و به دنبال آن می گردد که خود را ارضاء کند. اگر در ما کششی است به سمت بی نهایت و هیچ چیز ما را آرام نمی کند یعنی هرچه به ما می دهند سیر نمی شویم، هر زیبایی که می بینیم سیر نمیشویم از لذت سیر نمیشویم هر چقدر علم نصیب ما میشود، باز میخواهیم و به هیچ حدی از علم قانع نیستیم. و تشنه تر می شویم که بیشتر یاد بگیریم. وقتی این را میدانیم می فهمیم که کشش به سمت بینهایت کمالات داریم اگر کشش هست یعنی طلب هست و اگر طلب هست یعنی نوعی سنخیت و آگاهی هست ولو به صورت اجمال. خداوند کشش به سمت بی نهایت را در وجود همه ما گذاشته چون از جنس خودش قرار داده «نفختُ فیحه من روحی» از روح خودش دمیده. و چون از جنس او در ماست ما کشش به سوی او داریم. به قول امام (سلام الله علیه) فرمود رئیس جمهور آمریکا هم حتی عاشق خداست ولی نمی فهمد مشکل همه ما این است که مصداق را گم کردیم. امام به مسئولین مملکتی فرمود بی خود این در و آن در نزنید و خود را شلوغ نکنید شما به جز با خدا به هیچ چیز دیگر راضی نخواهید شد و خودتان را فقط با او سرگرم کنید و مشغول باشید تا آرام بگیرید. اگر عاشق شدید، هوس کردید، این در و آن در زدید اینها همه وقت تلف کردن و آخرش سرمان به سنگ می خورد. و خود یار هم نمیگذارد.
یار بس نازک مزاج است و غیور؛ یعنی وقتی رفتید سراغ چیزهای دیگر و دچار سردرگمی و سردردها و اضطراب زیاد و تشنگی بیشتر خواهید شد و خدای نکرده دچار دلمردگی میشوید. خود خداوند تبارک و تعالی دارد به ما می گوید که از این کشش بفهمیم که به جز با او چیز دیگری آرامش پیدا نمی کنیم. اصل توجه و همت اصلی خودمان را باید معطوف به ان جهت باید بکنیم تا به آرامش برسیم.
اصل 35 صفحه 97: این اصل را ارسطو در مقابل شاگردش اسکندر گفت که اسکندر پرسید از کجا بدانیم که از کجا آمده ایم ارسطو فرمود از آنجائی که اول کار بود زیرا چون علم می آموزیم پیشتر می رویم، یعنی ما یک اولی داشتیم. سنخیتی با آن داشتیم و جدائی داشتیم و حالا میطلبیم همانی را که از اول بودیم، هرچند علم می آموزیم هی دنبال بیشتر می رویم. علم به عنوان یک مصداق هست، قدرت هم همینطور است زیبائی هم همین طور است. معدن علم و زیبائی و حکمت و همه چیزهائی که ما به دنبال آن هستیم و همه چیز.
اصل 36 صفحه 97: یعنی یک مشکلی برای انسان پیشین می آید انسان از آن مشکل برمی گردد به درون خودش و می گردد مطالبی را که با آن مطلب جور در می آید پیدا می کند و از آن مطالب برمی گردد مشکلش را حل می کند. یک نکته ای که از این اصل 36برداشت می کنیم این است که اگر انسان برگشت. یعنی از مطلب آمد در مبادی اما مبادی نداشت. نمی تواند بازگشت به سمت مطلب پیدا کند یعنی مطلب برایش حل نمی شود.
اصل 37 صفحه 97: این هم خصوصت ظرف علم هست که از آن هم غیرمادی بودن و مجرد بودن نفس را برداشت کردیم چون ماده از خودش محدودیت نشان می دهد به تعبیر علی (علیه السلام).
اصل 38 صفحه 97: یعنی بین ظرف و مظروف باید سنخیت داشته باشد، ظرف مادی مظروف مادی می خواهد و ظرف غیرمادی مظروف غیرمادی می خواهد.
اصل 39 صفحه 102: خصوصیت نفس را گفتیم که مادی نیست و مخرج آن هم مادی نیست.
اصل 40 صفحه 102: حضرت رب العالمین فرمود دوست داشتیم که شناخته بشوم و خلق را خلق کردم تا شناخته بشوم.
اصل 41 صفحه 133 و اصل 42 همان صفحه: و هستی اش را هم از خودش داشته است.
اصل 43 صفحه 158: گفتیم صورتهای مختلفی را ایجاد می کند، صورت مخیل که در خیال تصور می کنید مثلاً عکسی را تصور میکنید که مقدار و صورت دارد اما ماده وجود ندارد در معقولات این گونه نیست صورت علمیه ای که بهش می گویند معقول که ادراک می کند، صورت ماده در آن نیست شکل هم ندارد و مقدار هم نیست فعلیت محض هم دارد یعنی دیگر رشد در آن صورت نمی گیرد مثلاً 4=2*2 همیشه همین است و بعداً از گذشت میلیون ها سال تغییری در آن صورت نمی گیرد این را میگویند عقل و عالم عقل و معقول. اصل 44 ص .158