جلسه 055 - معرفت نفس
شماره جلسه
55
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 055 - معرفت نفس

به درس سي و سوم تا سي و هفتم يك نگاهي بياندازيد اين چند درسي را كه داريم يعني از درسهاي گذشته و اين چند درس كه در آينده هست بيشتر تكرار همان دروسي است كه در جلد يك خوانديم و يا بحث مجددي است كه در كتاب نبوده و من دادم، الآن داريم درس آن را مي‌خوانيم، به هر حال اگر قسمتي از درس خوانده مي‌شود جنبه تكراري دارد. {اول درس 53 تا سطر چهارم، ص 167، ج 2} گفتيم بر خلاف ظرف مادي كه هر چه در آن بيشتر بريزيم محدوديت بيشتري نشان مي‌دهد تا پر شود، ظرف علم اينگونه نيست، شخص هر چه بيشتر علم ياد مي‌گيرد گنجايش و آمادگي‌اش براي كسب علوم بيشتر مي‌شود. {ادامه سطر 4، ص 167، تا ... يك نحو سنخيت دارد سطر اول، ص 168} گفتيم كه هر ظرفي با مظروف خودش سنخيت دارد پس حالا كه ادراكات برزخي داريم و ادراكات خيالي، پس ظرف ادراكات هم داريم كه آنهم عبارت است از قوه خيال ما، ظرف ادراكات خيالي ماست كه آن قوه خيال هم تجرد برزخي دارد چون مدركات ما تجرد برزخي دارند، قسمت از مدركات ما تجرد برزخي دارند، پس ظرف لازم دارند ظرف خودشان تجرد برزخي دارد كه عبارت است از قوه خيال؛ يعني قوه خيال هم تجرد برزخي است، خوب است كه اين مطلب مستدل را هم بصورت اصلي درآوريم.

اصل45: هر يك از قوه خيال و صور خيالي را تجرد برزخي است. در ادامه درسها هرچقدر پيش مي‌رويم در همين جلد 2 بعد از اينكه ثابت كرد و مي‌كند، چون ثابت كرديم مدركات ما مادي نيستند و ظرف آنها هم خيالي نيست و تجرد برزخي دارد، از اين پس هر چه استلال مي‌كند استدلال‌هايي است براي تجرد برزخي، بيش از 20 درس داريم كه در رابطه با خيال و قوه خيال و تجرد برزخي صحبت مي‌كند. {حال ببينيم اين قوه خيال كه وئاء صور خيالي است حقيقتي وراي نفس يعني روان انساني است يا شعبه‌اي يا شاخه‌اي از آن.} اين همان صحبت شخصيت پيش مي‌آيد، حال اين سؤالات را مطرح مي‌كند كه اين قوه خيال كه وئاي صور خيال است … آيا يك قوه متصل در وجود خودمان داريم به نام قوه خيال غير از خود ماست بلكه شعبه‌اي يا مرحله‌اي يا قوه‌اي ااز قواي حقيقت انسان است. در ختي را در نظر بگيريد آيا آن درخت شخصي است و شاخه‌هاي آن را شخصي است و ديگر و ريشه‌هاي آن را شخصي است ديگر و برگ‌هاي آن را شخصي ديگر و تنه او را شخصيت ديگر است يا از ريشه تا شاخه‌ها و برگ‌ها يك هويت و شخصيت است، يعني همه با هم يك درخت هستند به آنها مي‌گويند يك شخصيت يا اگر به يك نفر مي‌گوييم يك درخت را نقاشي كن اگر برايش برگ بكشيد بعنوان يك درخت قبول مي‌كند و يا براي شما بكشد قبول مي‌كنيد يا يك شاخه يا تنه بكشد بعنوان يك درخت قبول نمي‌كنيد وقتي مجموع اينها را كشيد مي‌گوييد يك درخت را نقاشي كرده است. { تصديق مي‌فرماييد كه آن درخت مجموع ... (خط ششم، ص 168) تا ... حامل خون در انسان و حيوانند (آخر بند دوم، ص 168)} حال اگر آن نيرو از درخت گرفته شود با اينكه درخت همه چيز دارد، شاخه دارد، برگ دارد، گل و ريشه و ساقه دارد، ولي ديگر درخت نيست و كار نمي‌كند يعني غذا نمي‌گيرد و رشد و نمي‌كند و ميوه هم نمي‌دهد و مي‌شود درخت خشكيده از درخت بودن چه ندارد و چه كم دارد؟ { انسان با اندك تأملي (اول بند سوم، ص 168) ... تا ... و من ادراك مي‌كنم (خط5)} هريك ازز كارها به تنهايي به خودش نسبت مي‌دهد، كارهاي مختلفي است، ديدن غير از شنيدن است، گفتن غير از بوئيدن است، لمس كردن غير از تخيل است، تخيل غير از تعقل است، با هم فرق دارند اما همه اينها مي‌گويد من كردم يعني يك‌نفر، هميشه هم همينطور است يعني از اول كه خوش را مي‌شناسدكه يك واحد انساني است تا آخر عمر هميشه احساس مي‌كند يك شخصيت و يك آدم است، با اينكه بدنش تحليل مي‌رود، سلول‌هاي بدنش در طول سال‌ها عوض مي‌شوند و بدن‌هاي مختلفي را عوض مي‌كند اما احساس نمي‌كند آدم ديگري شده است اين آدم احساس كمال مي‌كند، احساس رشد مي‌كند، متكمل هست اما باز من بودن خودش را از دست نمي‌دهد مي‌گويد من هستم و من هستم كه علم ياد گرفتم و كامل‌تر شدم همه هم همان حسابش مي‌كنند اينطور نيست كه فكر كنند شخصيت او عوض شده خودش هرگز از خودش غائب نيست در گذر زمان با ايجاد حوادث مختلف هيچ وقت من شخصيت از او گرفته نمي‌شود، من در يك جايگاهي است كه به هيچ وجه حوادث در او تغييري ايجاد نمي‌كند.

{خلاصه جميع آثار (خط 5، ص 168، بند سوم) ... تا ... اضافت مي‌كند (خط 7 همان بند)}قبلاً هم گفتيم كه با هريك از قوا يك كار انجام مي‌دهد،‌ ثابت كرديم كه هريك از قوا كاري بسيط دارند و براي هر كاري انسان قواي جداگانه دارد كاري را كه با چشم مي‌كند با گوش نمي‌كند، كاري را كه با گوش مي‌كند با بيني نمي‌كند و هر كدام قوه مستقل دارند. قوه دروني انسان هم همينطور هست آني كه تخيل مي‌كند ديگر تعقل نمي‌كند. يك قوه دارد كه فقط تخيل مي‌كند ديگري فقط تعقل مي‌كند ديگري فقط حس مي‌كند لذا هركدام كارهاي جدايي دارند و مشترك نيستند ولي با اينكه دهها كار را انجام مي‌دهند اين دهها كار كه انجام مي‌شوند هر يك بوسيله يك ابزاري ديگر انجام مي‌شونداما انسان همه را به خودش نسبت مي‌دهد و مي‌گويد من اين كار را كردم و ما هم همينطور هستيم مي‌گوييم فلاني ديد، فلاني شنيد، فلاني بوييد. {بلكه خود آن آلات (خط7)... تا... كبد من (انتهاي خط نهم)} اين من كه هست كه انسان همه اينها را به خود نسبت مي‌دهد كه مي‌گويد: كليه من، كبد من، چشم من. {بلكه املاك... انتهاي خط7 تا انتهاي خط11، ص 168} پيزُري يعني سست، مثلاً مي‌گويد قلم من اين قلم را بخودش نسبت مي‌دهد، اين قلم من نه قلمي كه مال دست من است اين قلم مال خود من است همان مني كه از آن تعبير مي‌كند و مي‌گويد كتاب من. {و مي‌گويد لباس من و خانه و پول (خط آخر ص 168)... تا ... يك گوهر و يك ذاتند (خط دوم از ص 169)} چون وقتي مي‌گوييم: ما مي‌بينيم، مي‌شنويم، مي‌گوييم، مي‌نويسيم و ما فكر مي‌كنيم هيچ كس اينها را رد نمي‌كند كه اينها را يك نفر دارد انجام مي‌دهد، كسي اعتراض نمي‌كند كه تو چند نفري كه داري اينهمه كار مي‌كني، همه را به خودش نسبت مي‌دهد. گاهي براي خود ما پيش مي‌آيد كه در عين حال چند كار را انجام مي‌دهيم اما متوجه نيستيم مثل وقتي كه رانندگي مي‌كنيم دستهاي ما روي فرمان كار مي كند يك پاي ما روي ترمز و يك پاي ما روي كلاج و يك دست روي دنده كار مي‌كند و دنده‌ها را مي‌شناسد و مي‌داند جايگاه دنده‌ها كجاست. چشم ما دارد جاده را مي‌بيند و تخمين مسافت مي‌زند و مسير در ذهنمان است در عين اينكه داريم رانندگي مي‌كنيم قوه خيال مسير را به ما مي‌گويد، اگر قوه خيال نداشته باشيممسير را به ما نمي‌گويد و از ياد مي‌بريم و نمي‌دانيم كجا بايد برويم بعد در اين حال داريم با كسي صحبت مي‌كنيم و چه بسا بحث فلسفي هم كنيم و يا يك بحث علمي و معنوي و يا خانوادگي و در طول بحث استدلال مي‌كنيم، جوانب كار را در نظر مي‌گيريم و چند كار را داريم انجام مي‌دهيم همه را با هم و در يك زمان و همه را معتقد هستيم كه ما داريم انجام مي‌دهيم اتفاقاً همان موقع كه قوه خيال ما در حين رانندگي كار مي‌كند و ما جاده را مي‌بينيم درس در ذهنمان است و طبق گفته خيال مي‌رويم همان موقع هم قوه خيال كار ديگري هم براي ما مي‌كند وقتي داريم با شخص بغل دستي حرف مي‌زنيم قوه خيال ضمن اينكه آدرس را به ما مي‌دهد و تخيل هم مي‌كنيم چه بسا اين كار را هم نكنيم و وقتي داريم صحبتي مي‌كنيم يا كسي دارد براي ما صحبتي مي‌كند ما خودمان چيز ديگري را تخيل مي‌كنيم يا با اينهمه كار در حين رانندگي يك نوار هم از روضه سيّدالشهداعليه‌السلام گوش مي‌كنيم بعد در همان حال در صحنه كربلا هستيم و گريه مي‌كنيم و عزاداري مي‌كنيم و حالت‌هاي اين بزرگواران را در روز عاشورا در نظر مي‌گيريم، به آن حالت‌ها فكر مي‌كنيم و چقدر كار در همان يك لحظه انجام مي‌دهيم و همه را مي‌گوييم يك نفر انجام داده است و هيچ كدام از آن كارها مانع از كار ديگر نمي‌شوددر عين حال كه فكر مي‌كنيم، گريه مي‌كنيم، رانندگي مي‌كنيم، چشم ما مي‌بيند، گوش ما مي‌شنود، پاها و دست‌ها دارد كار مي‌كند هيچ شأني ما را از شأن ديگر باز نمي‌دارد، جميع قواي ظاهره و باطنه انسان شئون يك گوهر و ذاتند، اينها شأن‌هاي يك ذاتند. {به مثل انسان درختي است (خط دوم، ص169) ... تا ... صرف فرض و تصوير است (انتهاي بند اول)} پس ببينيد اين گوهر يگ چيز واحد است كه بوسيله تعلق آن به قواي مختلف به دستگاه‌هاي مختلف در مراحل مختلف وجودي كارهاي مختلف انجام مي‌دهد يعني مثلاً چشم را از شخص بگيريم وقتي چشم گرفته شد آيا تمناي ديدن در شخص وجود دارد يا نه؟ شخص مي‌خواهد ببيند اما دستگاهي كه بتواند با آن عالم ماده ارتباط برقرار كند ندارد يعني بينندگي جزء خودش است بلكه فقط در اين عالم ماده دستگاه بينايي عالم ماده را ندارد، همان شخص كور وقتي وارد عالم خيال مي‌شود بينايي‌اش باز مي‌شود مثل عالم خواب كه يكي از مصاديق عاللم خيال است وقتي وارد مي‌شود آدم كور خواب مي‌بينيد با اينكه در دنيا چشمش چيزي را نمي‌بيند پس تمناي ديدن هست بينندگي‌مان همان قوه هست مال همان نفس هست اما اينكه الان نمي‌تواند ببيند چون در اين عالم ماده قرار داره براي تماس با طول موجي كه در عالم ماده قرار دارد دستگاه هم سنخ اين عالم را احتياج دارد ممكن است گوش خود را از دست بدهد اما تمناي شنيدن هميشه در او است زجر مي‌برد از اين كه نمي‌تواند بشنود ناراحت هست يعني مي‌خواهد بشنود اما فقط مشكلش اين است كه وسيله ادراك فركانس‌هاي موجود در فضا، در عالم ماده را ندارد. اما در عالم خيال دارد ولي در خواب راحت حرف مي‌شنود و متوجه مي‌شود. همين شخص كه نابيناست اگر چشمش را عوض كنيم و چشم ديگر به آن بياندازيم مي‌بيند يا نه؟ پس بينندگي مال خودش است خودش مي‌بيند در اين مرحله كيست، احتياج به بدن طبيعي دارد يعني براي ارتباط با عالم طبيعت احتياج به بدن طبيعي دارد وقتي خواست از اين عالم طبيعت برود احتياج به اين بدن ندارد، بيننده و نويسنده است، شنواست، مخيّل و تعقّل كننده است اما با وسيله ديگر در عالم ديگر، در عالم طبيعت وقتي نفس وارد مي‌شود براي برقراري ارتباطش با طبيعت و ديگر اشياء احتياج دارد از بدن طبيعي استفاده كند يعني بايد ماده را در خدمت خودش استخدام كند تا بتواند ارتباطش را برقرار كند. پس اينكه اينجا مي‌فرمايد اگر به فرض آن گوهري كه از آن تعبير به من مي‌شود برداشته شود، قوه شنوايي، بينايي و بويايي و خيال و عاقله همه با او خواهند بود چون همه جزء او و شاخه‌هاي او هستند، شأن همان نفس هستند و جدايي اينها از آن امكان ندارد و انفكاك بين اينها يعني اين قوا و آن يعني آن اصل پنداري بيش نيست و صرف فرض و تقدير است چون بينايي با چشم كه نيست در اين عالم براي ارتباط با طول موج موجود در اين جهان چشم نياز دارد هر وقت خواستيم ارتباط برقرار كنيم از اين استفاده خواهيم كرد، كور مادر زاد از ظاهر انسان تصور دارد ولي شاييد تصور شكلي نداشته باشد چون سير انسان بعد از تولد ازز جهل شروع مي‌شود و ببه علم مي‌رود. لذا افكار كلي هم كه انسان دارد مثل خيال و تعقل و يا بالاتر كه بدست مي‌آورد همه از طريق همين حس مي‌آيد و وارد مي‌شود.

نفس در انجام كار خود محدوديت ندارد يعني هيچ چيز جلوي او را نمي‌تواند بگيرد و محدودش كند مگر وسيله‌اي كه در اختيار دارد، اگر اين نفس كه نامحدود است به يك ابزار محدود تعلق بگيرد توانايي او هم محدود مي‌شود، يعني وقتي چشم به او بدهي اين چشم مثلاً 8/0 كه ببيند يعني توانايي اين چشم 8/0 است بهره برداري كه چشم از آن مي‌كند همان 8/0 است، هرچقدر توانايي اين چشم از نظر ساختماني كم شود شايستگي و مكانيزم چشم كم باشد توانايي نفس هم ضعيف‌تر است لذا وقتي برايي چشم عينك مي‌گذاريم، عينك كه چشم را متعادل مي‌كند و به آن ديد طبيعي مي‌دهد، چشم مي‌بيند، وقتي جلوي چشم دوربين بگذاريد يعني مسافت خيلي بيشتر از آني را كه چشم مي‌بيند ببيند مي‌بينيم كه نفس از خودش ناتواني در ديدن نشان نمي‌دهد، وقتي جلوي چشم دوربين گذاشتي چشم به يك وسيله‌اي تعلق گرفته است يعني عدسي چشم و عدسي دوربين يك ارتباط برقرار كرده شخص مي‌تواند از اين طريق ببيند، توانايي‌اش زيادتر مي‌شود لذا وقتي جلوي او تلسكوپ بگذارند مي‌بينيد چند سال نوري را هم با همين چشم ببيند. مشكلي كه ما در برقراري ارتباط با طبيعت داريم مشكل ابزار است ييعني ابزارمان ضعيف است، گوش در حالت طبيعي بين 30 تا 20 هزار فركانس مي‌شنود اگر دستگاهي باشد كه با گوش ما ارتباط برقرار كند صداهاي خيلي قوي‌تر از فركانس 20 هزار تا گوش ما آن را درك مي‌كند، الآن دستگاه‌ها هم همينطور هستند يعني تقويت كننده صداها هستند، صداهايي كه فركانس آنها ضعيف است فركانس آنها را براي ما قوي مي‌كند. لذا انسان در هيچ كاري محدوديت نداردهر كاري كه بخواهد مي‌تواند انجام دهد اما چون نفس تعلق به ابزار ضعيف گرفته كارايي‌اش هم ضعيف است لذا تمناي پرواز در انسان هست روي فضا و در درون خود مي‌بيند كه بتواند پرواز كند، بعضي شبها مي‌بينيد در خواب كه دارد پرواز مي‌كند بال هم ندارد آنجا هم چيزي نيست و دارد ارضاء مي‌شود، وقتي نياز هست قطعاً چيزي كه در خارج بتواند نياز را بر طرف كند وجود دارد انسان به جايي مي‌رسد كه بتواند نيازش را بر طرف كند ولي با اين ابزار نمي‌تواند حال اين دست مي‌زند به اختراع هواپيما، اختراع فضاپيما و وسايلي كه بتواند با آن پرواز كند ولي اين بدن ساختمانش طوري است كه قادر به پرواز نيست اما خود انسان تمناي پروازش از بين نمي‌رود پس نفس محدوديت ندارد اما اينكه الآن نمي‌تواند بخاطر اين است كه قواي محدودي دارد و به قواي محدودي تعلق گرفته است وقتي اين بدن من اين تعلق را رها كرد توانايي‌اش خيلي بيشتر مي‌شود چون پست‌ترين ضعف مال عالم ماده است چون به عالم خيال وارد مي‌شويم توانايي چند برابر عالم ماده مي‌شود، پرواز مي‌كند و به چه افقي هم پرواز مي‌كند يا در خواب كارهايي از او بر مي‌آيد كه در بيداري از او برنمي‌آيد اين براي اين است كه نفس مي‌تواند ولي ابزارش ابزار ضعيفي است {؟ قوه خيال... (اول بند دوم، ص169) تا... در سامعه و همچنين (آخر بند)} خوب دقت كنيد، اينجا نمي‌گويد عقل از شئون است مي‌گويد قوه عاقله از شئون است فرق بين عقل و قوه عاقله. {ارسي‌ها را ديده‌ايد... (اول بند سوم، ص169) تا... خورشيد و شيشه‌هاي ارسي است. (آخر بند)} يعني يك نفس است، يك چيز واحد است كه وقتي به چشم برمي‌خورد همان نفس مي‌بيند، وقتي به گوش برمي‌خورد مي‌شنود لذا نمي‌گوييم گوشم شنيد و چشمم ديد مي‌گوييم من ديدم و شنيدم، يعني منم كه از ناحيه چشم دارم مي‌بينم و از ناحيه گوش دارم مي‌شنوم، از ناحيه دست دارم لمس مي‌كنم همه‌اش يكنفر است اينها همه‌اش حكم يك شيشه را دارند مثل شيشه اُرسي، پس يك چيز واحد است و ما هم به حكم وجدان مي‌دانيم كه يك نفر بيشتر نيستيم اما بواسطه اينكه قواي مختلفي داريم كارهاي مختلفي انجام مي‌دهيم.

{از درس بيست و ششم تا بيست و نهم (اول بند 4) تا آخر شعر ملا هادي سبزواري،ص169} نفس در عين وحدت كل قوا است و فعل آن قواها برمي‌گردد قوا و فعل آن قوا در فعل نفس پيچيده شده است يعني ما داريم وحدت در عين كثرت و يا كثرت در عين وحدت را درك مي‌كنيم كه اگر گفته مي‌شود چيزي در عين اينكه واحد است كثير باشد مي‌گوييم: بله. يك مقدار شبهات دارد بخاطر اينكه وقتي ما اينگونه مي‌شناسيم مي‌توانيم خدا را بشناسيم، وقتي مي‌گويند: من عرف نفسه فقد عرف ربّه، كسي كه خودش را بشناسد خدا را مي‌شناسد. وقتي در وجود خودمان درك مي‌كنيم كه يك شأن ما از شأن ديگر باز نمي‌دارد يعني در يك لحظه مي‌توانيم شأن‌هاي بسياري را داشته باشيم آنجا مي‌فهميم كه چطور مي‌شود، در يك لحظه خدا شأن‌هاي مختلفي داشته باشد، موضوع اين است كه تقسيم كند. يك موقع هست كه هم تخيل مي‌كند و هم تفكر هم رانندگي مي‌كند مي‌تواند اين كار را كند و تقسيم كند اما اگر زماني چيزي خواست تمام تفكرش را بگيرد يعني نفس تمام توان خود را خواست به تفكر بدهد ديگر هيچ كاري نمي‌شود كرد، وقتي مي‌گوييد روح من در عذاب است مي‌شود گفت من در عذاب هستم فرق نمي‌كند دارم عذاب مي‌كشم و ناراحت هستم چه بگويي روح من كسل است و چه بگويي من كسل هستم فرقي نمي‌كند. البته به آثار خارجي هم بستگي دارد يعني عوامل خارجي آنقدر قوي هستند كه اختيار را از نفس مي گيرد قَطَعْنَ اَيْديَهُنَّ، دستهايشان را بريدند، زنهاي مصري كه حضرت يوسف را مي‌ديدند مشكل از خودشان نبود مشكل حضرت يوسف بود كه بقدري زيبا بود كه طرف حواسش نبود و دستش را مي‌بريد. قرآن به ما مي‌گويد كه عامل خارجي تأثير دارد، داستان نمي‌گويد درس مي‌گويد عامل خارجي تأثير دارد در اينكه نفس تمام وجود و توانش را به يك جا قرار دهد همه چيز در اين قوه قرار مي‌گيرد و ظهورش در اين قوه است لذا متوجه نيست كه دستش را مي‌برد، زماني است كه انسان اختياراً به اينجا مي‌رسد كه تعلق را از قوايش بگيرد و يا از بدنش بگيرد و خودش را رها كند و سير مي‌كند بعد مي‌آيد و از بدن استفاده مي‌كند، يك موقع هست كه از خودش نيست، عامل خارجي بقدري قوي است كه خلع مي‌كند و مي‌گيرش از خودش تعلقش را قطع مي‌كند يا با قسمتي از اعضاء يا با تمام اعضاء يعني چنان شيفته مي‌شود كه اين جوري مي‌شود و يا چنان مي‌ترسد و بر اثر ترس قالب تهي مي‌كند و كل تعلق با خارج و با بدن قطع مي‌شود ــ در بحث تغذيه كامل توضيح مي‌دهيم ــ چرا به اين نحو تعلق را مي‌گيرد و چرا مثلاً يكي يوسف را مي‌بيند دستش را قطع مي‌كند و يكي صد تا از يوسف زيباتر مي‌بيند و تكان نمي‌خورد اين به چه ربط دارد كه شخص اينطوري مي‌شود، يكي دختر زيبا را مي‌بيند و تكان نمي‌خورد و ناراحت نمي‌شود و در نفسش هيچ تزلزلي ايجاد نمي‌شود، يكي يك مقدار چشمش مي‌افتد دلش مي‌لرزد و افكارش خراب مي‌شود، يكي در محيط پر فساد خود را خوب حفظ مي‌كند يكي نه. ما در عالم خارج همين تعداد كارها را داريم بلكه يك مقدار بيشتر از عالم طبيعت بخاطر اينكه ما با يك بدني كه تون ماده را دارد وارد عالم خيال مي‌شويم يعني حداقل تواني كه بدن ما در عالم خيال دارد توان عالم ماده است اما خود عالم خيال توانايي‌هاي ويژه‌اي مي‌خورد كه در ما نهفته است و ما آن توان‌ها را داريم مثلاً ما در عالم خيال پرواز مي‌كنيم در عالم ماده اين كار را نمي‌توانيم بكنيم. در عالم خيال طي‌الارض مي‌كنيم ولي در عالم ماده به راحتي نمي‌توانيم همه آن چيزهايي كه در عالم ماده هست در عالم خيال هم موجود است كه ما مي‌توانيم انجام بدهيم با اين بدن مادي مثل: خوردن، پوشيدن، راه رفتن، گفتن، شنيدن، و كاررهاي ديگر و يكسري اضافه هم دارد يانطور نيست كه وقتي به عالم بالا مي‌رويم كثرتش كمتر شود. {شيخ‌الرئيس در فصل ششم (اول سطر 19، ص169) ... تا ... چنانكه بالعكس(وسط سطر 24)} يكي از مسائل مهم در بحث تغذيه همين قسمت آخر اين درس 53 هست كه بايد با دقت زيادي به آن توجه كرد. خود درس 54 هم حاوي مطالبي بسيار بسيار مهم در حركت تكاملي انسان است كه انشاء الله در جلسه بعد مي‌خوانيم.

و الحمدلله ربّ العالمين