جلسه 054 - معرفت نفس
شماره جلسه
54
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 054 - معرفت نفس

در جلسه گذشته كه قسمتي را شرح داديم كه حركت از هر مرحله به مرحله ديگر مشروط به تهيه استعداد براي مرحله بالاتر هست و غلبه به كليه كشش‌هايي است كه در مرحله پايين‌تر هست و همچنين تحصيل همه شرايط كمال فعلي يعني انسان به همه اينها برسد و در همه اينها از قوه به فعل برسد و بعد بتواند به مرحله بالا راه پيدا كند. در رابطه با حركت نطفه انسان گفتيم كه آن مدتي كه دارد حركت مي‌كند مربوط به شأن گياهي او است و اين سير را بايد تمام كند تا بتواند به مرحله حيواني برسد، مرحله حيواني را بايد تمام كند تا به مرحله عقل برسد يا سير از حسّ به خيال و از خيال به عقل را بايد تمام كند. و گفتيم كه طفره هم مطلقاً چه در حسيّات و چه در معنويات نزولاً و صعوداً باطل است و تا مراحل پايين را سپري نكرده است نمي‌تواند به مقامات بالا نائل شود لذا از نباتي به حيواني و از حيواني به انساني ارتقاء نمايد.

شرايط تحصيل كمال يا قرب يكي از آنها شناخت بود و دنبال يك علت ديگر در ايجاد علاقه و قرب مي‌گشتيم چه بسا ديده‌ايم كه دانه‌ها و هسته‌ها كاشته شده‌اند و تا حدي باليده‌اند و بر اثر نامساعدي زمان و مكان و يا عدم مراقبت برزگر و باغبان به كمال لايق خود نرسيده‌اند، همچنين انسان‌ها كه دانه‌هايي روييده شده‌اند و بر اثر بي‌توجهي و بي‌مبالاتي در حدي ناقص توقف كرده‌اند، در جمله قبلي كه مي‌گويد همچنين انسانها يك چون بايد مي‌گذاشت، در بين لحاف و دانه‌ها اينطوري بخوانيم راحت‌تر هستيم. همچنين انسان‌ها كه دانه‌هايي روييده شده‌اند و بر اثر بي‌توجهي و بي‌مبالاتي در حد ناقصي توقف كرده‌اند و به دليل برهان ثابت مي‌كنيم. انسان هم همينطور هست همانطور كه موجودات، يك دانه داراي مراحل مختلفي هست اگر در طول حركتش از قوه به فعل مورد مراقبت قرار نگيرد نمي‌تواند به او فعليت كه مي‌خواهد برسد بخاطر شرايط نامساعد آب، هوا، خاك، نور و يا بي توجهي باغبان. ممكن است نتواند تمام استعدادهايش را شكوفا كند. يك انسان هم كه مراحل مختلف دارد اين هم اگر تحت تربيت صحيح قرار نگيره بسياري از استعدادهايش از بين مي‌رود و تلف خواهد شد. و به دليل و برهان ثابت خواهيم كرد كه انسان را حد توقف نيست يعني در هويت و وجود خود مقام معلوم و درجه معين ندارد. بعداً ثابت خواهد شد كه انسان حد توقف ندارد. بعداً ثابت خواهد شد كه انسان حد توقف ندارد. كمالش بي‌نهايت هست چنانكه ديگر موجودات طبيعي و نفسيه و عقليه دارند.

يعني غير از انسان موجوادت طبيعي و عقليه و نفسيه اينها همه سير مشخص دارند. حد مشخص دارند ولي انسان ندارد. اكثر مردم در حد خيالند ومي‌توان گفت حيوانات با كوشند اگر چه خيال انسان از خيال حيوانات قوي‌تر هست و بقول ملاي رومي صاحب مثنوي:

نيست ز خيار اندر جهان توجهاني در خيالي بين روان در خيالي صلحشان و جنگشان و زخيالي نخرشان و ننگشان.

حالا يك توضيحي راجع به شعر بدهم خدممتان. البته راجع به شعر ما از اول كتاب هم خيلي معطل نكرديم. فقط يك مقدار ترجمه مختصر راجع به خيال صحبت مي‌كند كه مردم اغلب دچار خيال هستند و بر اساس خيال عملي را انجام مي‌دهند. فخر و ننگ آنها از خيال است. خيال هست يعني يك امري هست كه ثبات ندارد. واقعيت ندارد. سراب هست. مردم خيلي وقتها تا آخر عمر دچار تفاخرهايي مي‌شوند كه واقعيت ندارد يعني يك امر عدمي و يك امر خيالي و سرابي باعث مي‌شود كه سخت دچارتفاخربشود مثل لباس، قيافه، هيكل، مقام، يا از اين قبيل امور تا آخر عمر خودشان را مشغول مي‌كنند كه واقعاً كمال نيست. كمالات سرابي يا كمالاتي كه در حد انسان نيست مثل كمالات گياهي مثلاً كسي تا آخر عمر به اينكه قهرمان است و چند نفر را زمين زده و چقدر مدال آورده و يا چقدر برايش به به وچه چه كرده‌اند راضي شود يك جوان كه تا آخر عمر بهره عمرش همين باشد و چقدر خام مي‌شود كه مثلاً برايش 4 تا مدال بماند و يا 4 تا گل زدن و يا قهرمان شدن فكر مي‌كنند كه بيارزد كه همه عمر را صرف اينها كند و كاري ديگري نپردازد. و از خيلي از اموري ننگ دارند و خجالت مي‌كشند و نمي‌روند سركار. با اموري ارتباط برقرار نمي‌كنند چون بدشون مي‌آيد از آنها و اون چيزها را ننگ مي‌دانند درحالي كه واقعاً ننگ نيست از خيالي گشته شخصي پرشكوه از اين خيال‌ها اشخاصي پرشكوه مي‌شوند متقابلاً افرادي هستند كه افراد را پرشكوه مي‌بينند و پر جاذبه مي‌بينند به خاطر امور خيالي. يعني واقعاً شخص شكوه ندارد. شخص هيبتي ندارد. اين چنين نيست كه افراد به او توجه دارند اما خود افرادي كه متقابل هستند خود آنها هم اسيرقوه خيال هستند همين كه اسير قوه خيال هستند بااموري خيالي به يك نفر ارزش مي‌دهند و با نبودش ارزش را از يك نفر مي‌گيرند. مزبه معناي تلخ هست وكنش به معناي كنسيه و كليسا هست وكنسيه همان محل عبادت يهوديان هست مثل كليساكه محل عبادت مسيحيان هست ... ترهب يعني همان رهبانيت يعني عبادت وباه يعني سود بردن بعد مي‌فرمايد كه مردم راكه نگاه كني داراي حالت هاي مختلفي هستند با يكديگر اين حالت‌هاي مختلفي كه دارند هركس دنبال يك چيز هست هر كس دنبال يك معشوقي است . هركس يك چيزي را ارزش مي‌داند هر كس اسير يك چيزي هست ودنبال يك كاري هست يك عالمي‌دارد

اين روشها مختلف آيد برون زان خيالات ملون زان درون

مي‌گويد اگر روشهاي مردم مختلف هست در خارج و شما افراد را داريد مي‌بينيد كه كارهاي مختلف مي‌كنند اينها به خاطر خيالات رنگارنگ ومختلفي است كه در وجود شون است و اونها را وادار به اين كار مي‌كند لذا وقتي خيال يك نفر را گرفتي يعني به اون شخص فهماندي كه اون چيزي كه تو داري مي‌روي خيال است ارزش ندارد كه اون كار را بكني. سرمايه عزيزش را مصرف كند در آن راه ديگه نمي‌رود. يك ارزش جديدي كه بهش دادي و ديگر دنبال اون ارزش سرابي و باطل نمي‌رود. خيلي‌ها ارزش‌هاي سرابي را به مرور زمان باهم عوض مي‌كنند. درون يك سراب است يك مقدار كه رشد فكري كرد يك سراب بالاتري براي خودش انتخاب مي‌كند و تا آخر عمر سرابها را عوض مي‌كند و اسم اين را مي‌گذارند كمال. طرف احساس نمي‌كند كه عقب افتاده چون سطح كمالات خيالي‌اش بالاتر مي‌رود همين كه سطح كمالات خيالي‌اش بالاتر رفت احساس مي‌كند كه دارد رشد مي‌كند و خوب زندگي كرده. قبلاً مثلاً يك گليم هم نداشتند كه زير پايشان بياندازند اما الان يك ماشين دارد يا دوتا يا سه تا يا نمايشگاه ماشين زده يا خانه‌اش اول كلنگي بود اما الان يك خانه نوساز عالي دارد هم خيالات شخص را راضي مي‌كند. مي‌ارزد كه ما وقت گذاشتيم و به هرحال به اين چيزها رسيديم اما اين چيزها واقعاً چيز هستند اما واقعاً ارزش انسان به اين چيزهاست يا اين كمالات كمالاتي است كه انسان وقت خود را صرف اينها كند به اين چيزها فكر نمي‌كنند بعد در بيت بعد مي فرمايد .

آن خيالات ار نبود تا معطلف چون ز بيرون شد روشها مختلف

مي‌گويد: نامطلع يعني چه معطلف يعني جمع شونده. متحد ما از الفت مي‌يابد بمعناي نزديكي. نامعطلف يعني باهم جور نيستند باهم بلكه نيستند باهم اتحادي ندارند مي‌گويد اگراون خيالات مختلف نبود چطور در بيرون روشها مختلف هست اگر در بيرون مردم هركس يك معشوقي دارد به خاطر اين است كه دردرون ريشه‌هاي معشوق آنها باهم فرق مي‌كند. خيالات كه ازدرون تغيير كرد. روش بيروني وشخص تغيير پيدا مي‌كند لذا در مدت عمر يك بچه هم همين طور هست يك جوان يك انسان همين طور هست مي‌بينيد كه مدام معشوق عوض مي‌كنند. يك موقع هست هيچ چيز بهتر از پستان مادرش نمي‌شناسد بعد يك مقدار كه بزرگتر شد مي‌بينيد كه نه حاضر نيست شير بخوره. مثلاً به غذا علاقه پيدا مي‌كند. بيسكويت و برنج و امثال اينها. يك موقع هست با يك اسباب بازي خيلي خوشحال و شاد مي‌شود. انگار تمام دنيا را بهش دادي يك موقع همان اسباب بازي را مي‌گذاري جلوش ناراحت مي‌شود. يك چيز بالاتر و گرانتري مي‌خواهد. مثلاً يك بچه‌اي كه عاشق دوچرخه است. خيال دوچرخه اول آمده در ذهنش عشق آمده حالا دنبال دوچرخه مي‌گردد. حالا اگر پدر اين به جاي دوچرخه برود و يك سازدهني بخرد راضي نمي‌شود. اين دوچرخه مي‌خواهد. يك مدت كه باز مي‌كرد وخسته شد مي‌بيند كه فلان دوستش يك ساز خوبي دارد يك ارگ خوبي دارد يك پيانوي خوبي دارد و خوشش مياد حاضر مي‌شود كه دوچرخه‌اش را بفروشد و يك ساز يا وسيله نواختن بخرد. اين كه اشخاص در بيرون دنبال معشوق‌هاي مختلف مي‌گردند از كجا ريشه مي‌گيره؟ از درون خودشون از بينش‌هاي خود شون.

در بحث لذت‌ها عرض مي‌كنيم كه لذت نهايي داريم لذت‌هاي پايين‌تر داريم بحث اين است كه ارزش نهايي را شخص به چه چيز مي‌دهد به هر چيز كه داد همان طور هم در خارج حركت مي‌كند و تكاپو دارد و تكامل دارد و حركت دارد تا به معشوق خودش برسد. داراي خيالات مختلفي است انسان.

قبله جان را چون پنهان كرده اند هركسي روجانبي آورده است يعني بهرحال جان انسان يك قبله دارد. يك معشوق دارد. آن را اگر شخص گم بكند به دنبالش اين طرف و آن طرف مي زند به عشق آن. خودشون هم نمي‌داند كه عشق اون دارد شخص را به اين ور و اون ور مي‌زند. يكي در چيزي مي‌بينيد ديگري در چيز ديگري. خواجه طوسي در شرح فصل 14 اشارات شيخ‌الرئيس مي‌فرمايد: قوه خياليها در انسان مبداء اول تحريك بدن اوست. القوه الخياليها في الانسان اول لتحريك البدنه.يعني شخص اول خيال مي‌كند يك چيزي را. درخيال خودش يك چيزي را تصور مي‌كند. علاقه دارد بهش. دوست دارد و يك سنخيت دارد يا اون. بعد براي ارضاي اون اقدام عملي مي‌كند يعني بدنش حركت مي‌كند كه برود به اون برسد. تكاپو. تلاش كه مثلاً فلان جا قهرمان بشوم. اسمم مثلاً بيايد سر زبانها. بايك همچو خيالي حركت مي‌كند و چقدر هم پول داده كه به اين برسد. اين سخن خيلي بلند و ارجمند است قوه خيال درانسان مبداء‌ اول تحريك بدن اوست. از اين جهت كه به بدن نزديك‌تر است چون بعد از مرحله حس مرحله خيال بود. پس شخص خيال مي‌كند و بعد بدنش براي رسيدن به اون مخيلش حركت مي‌كند. ازاين جهت است كه به بدن نزديك‌تر از قوه عاقله است. يعني عاقله دورتر است و اون كه بدن را به حركت در مي‌آورد خيال است كه نزديك بدن است عقل يك مقدار دورتر است به علت اينكه قوه عاقله ارفع واشخ از آن است زيرا كه دانستي قوه عاقله بخرد تام دارد. بخرد تام دارد يعني مطلقاً مادي نيست. و قوه خياليه تجرد برزخي بين طبيعت وبين قوه عاقله دارد طبيعت يعني همان بدن پس تجرد برزخي قوه خيال چگونه برزخي است؟ برزخي است بين بدن وقوه عاقله آنچه را كه عاقله انديشيده در قوه خيال تمش مي‌يابد يعني صورتي به وزان آنچه انديشيده در اين كارخانه صورت‌گري انسان به عنوان خيال بر سبيل محاكات منقش مي‌شود. يعني انسان ممكن است معقولي داشته باشد با عقل خود چيزي را درك كرده باشد اما اگر بخواهد براساس معقول خودش حركتي را انجام بدهد اون را بايد اول تبديل به خيال كند وخيال بدان را حركت بدهد. يعني مثل آن مي‌آيد در قوه خيال. محالجات يعني مشابهت يعني از راه شباهتي كه مخيل با معقول دارد يك صورتي در خيال مي‌آيد. يعني درست صورتي مشابهه صورت معقول درخيال مي‌آيد و اين صورت منقشه موجب انفعالات بدن و حركات او مي‌گردد يعني بدن را وادار به حركت نشان دادن فعل و انفعالاتي لذا بدين مناسبت قوه عاقله مبداء ثاني وقوه خياليه مبداء اول حركات بدن است كه ين به وي نزديك است وآن از وي دور چنانكه دراطفال كه هنوز به مرحله عقل نرسيده‌اند.

به خوبي مشهود ومعلوم است كه مبداء‌اول تحريك بدن آنان به قوه خيال و خواسته‌هاي خيالي است همين قوه خيال مبداء حركت بدون حيوانات نيزهست ولي آنان رابه شهادت آثارافعال وجودي شان مبداء‌عقلي ندارند . آنان يعني حيوانات وشايد قوه وهميه داشته باشند اين قوه راچه درانسان ودرحيوان مراتب درجات است گرچه قوه خياليه انسان باقوه خياليه حيوان تفاوت بسيار دارد. اين جا كه مي‌فرمايد اين قوه چه درحيوان و انسان منظور قوه خيال هست. مي‌گويد كه حيوانات مبداء خيالي دارند ولي مبداء عقلي ندارند ولي ممكن است قوه وهمي ‌داشته باشند اين نكته را اينجا ذكر كرد كه آنجائي هم كه شما مي‌بينيد مثلاً در شعر مولانا يك سري از امور خياليه را ذكر كرده دقيق نيست اين بطوركلي واصطلاحاً به او مي‌گويند خيال ولي بعضي از امور هست كه افراد براساس قوه خيالشان حركت مي‌كنند بعضي‌ها هم امور وهمي هستند سنخيت با وهم دارند نه با خيال ولي وهم راهم معمولاً مندرج مي‌كنند درخيال وقتي مي‌گويند خيال نه حتماً خيال است يعني صورت را ببينيد (ماده) ‌خيلي وقتها منشاء ‌تحريك بدن صورت بدون ماده نيست. زيرا عاشق يك ماشين مي‌شود. ماشين يعني صورت بدون ماده يك موقع است كه صورت بدون ماده نيست شخص عاشق مقام هست و مقام ماده نيست و صورت هم ندارد اين امر وهمي است امر خيالي به آن نمي‌گويند. لذا وقتي خيال هم خيال است وهم وهم يعني گاهي وقتها عالم وهم خاصه‌هاي وهمي‌اش شخص را وادار مي‌كند به انجام كاري گاهي وقتها خواسته‌هاي خيالي شخص را وادار به حركت بدني مي‌كند. ولي هرجفت اونها تحت يك اسم مي‌آيند اون هم عالم خيال است . قرض اين است اكثر از مردم به شهادت احوال و آثار و افعال و اقوالشان در مرحله خيال توقف كرده‌اند. اين كه مي‌گويد به شهادت يعني بدن كه خودش جسم هست و حركت از خودش ندارد قانون اينرسي مي‌گويد يك جسم مادامي‌كه ساكن است ساكن است ياوقتي متحرك است متحرك است. مگر اينكه نيروئي خارج از وجودش بهش فشار بياورد و مانع شود. بدن كه جسم است طبيعت بدن ما به چه گرايش دارد. به سكون يا به حركت. به سكون. هميشه افتاده است يك جا اون چيزكه به حركت در مياورد و اين طرف و آنطرف مي‌دواندش غير از خودش است يك چيز غيرمادي است و الا خود ماده گرايشش به سكون است اگرحركتي است يك چيزي خارج از وجودش بايد اورابه حركت درآورد. كاري به حركت جوهري نداريم حركت انتقالي رادارم عرض مي‌كنم ازجايي به جائي ديگر.

پس اگرمردم حركتهاي مختلف دارند اين حركتهاي مختلف ازبدنشان مي‌بينيم درواقع مال بدنشان نيست .اگر بدنشان حركتهاي مختلف دارد شكل‌هاي مختلف دارد اعمال مختلف دارد انجام مي‌دهد به خاطريك شكل ديگري است كه دردرون است كه شكل خيالي است كه شخص پذيرفته است. يعني شخص درعالم خيال است پذيرفته كه اين معشوقات اين چنيني راپذيرفته وبدون هم مطابق اونچه كه گرفته حركت مي‌كند. از بدن نمي‌شود انتظار داشت حركتي را كه ما مي‌خواهيم انجام بدهد. اگر خواستيم شخصي حركت مشخصي انجام بدهد بايد بهش خيال اون حركت را هم بديم يا اوهم اولاً حركت را قبلاً بهش بديم. پس حرفهائي كه افراد مي‌زنند. كارهاي كه افراد انجام مي‌دهند هم تحت تاثير خيال يا بالاتر از خيال است بهرحال خود بدن كاره‌اي نيست. به وهم عقل جزئي هم مي‌گن به اين خاطركه صورت ندارد وماده هم ندارد اما جزئي مي‌گويند ازاين جهت كه عقل كلي است وچون موهومات جزئي هستند .عقل جمع مي‌كند اين رادرهم عقل هم ازوهم صورت كلي مي‌گيرد .شما يك وقتي مي‌بينيد بنده قرآن را بوسيدم اونيكه شماازاين حركت بنده برداشت مي‌كنيد بهش مي‌گويند يك موهوم يعني علاقه شخصي بنده به قرآن وقتي علاقه شخصي بنده رابرداشتيد . يعني اون به من هست برداشتيد مي‌شود علاقه به معناي كلي . يعني عقل تصوركرده دروهم يك مفهوم كلي ساخته چيزي رادرخارج مي‌بينيم صورت ازش برمي‌داريم . اون صورت جزئياتش را ازش مي‌گيريم يك صورت كلي ازش درمي‌آوريم اين راهم عقل دارد انجام ميد هد اما دراينكه چطورمي‌شد واهمه خودش منشاء‌حركت بدن بشود تصوركنيد كسي كه عاشق مقام هست اين را چگونه مي‌توان تبديل به خيال كرد . مي‌شود ازاين جهت كه شخص تصور كند كه من مقام را بخواهد . بعد نقشه بريزد كه اين مقام چه جوري ظهورپيدا ميكند ممكن منشاء مقام يك منشاء خيالي باشد البته اون هم هست به جاي خودش كه ممكن است كه نباشه مثلاً اول رئيس بازي افراد راديد بعد حسن رياست طلبي اش تحريك شده وبعد وقتي مي‌خواهد وتحريك شده . يك نمونه خيالي براي اون دارد كه طبق اين كار را انجام مي‌دهد اگرازاين جهت بگوئيم هركس كه مقامي را مي‌طلبد مقام موهومي را مي‌طلبد نه مقام مخيل را. بهرحال مقام يك ظهوري دارد درعالم ماده مثلاً مامقام رابراي چي مي‌خواهيم. براي اينكه يك تختي باشد يايك چيزباشه ياماشيني برايمان بياورند. اسكورت كنند مارا. يا ازما امضابگيرند يا خيلي كارهاي ديگه واينها همش ظهورخيالي است يعني خيال دراستخدام وهم .

چون گفتيم سيرنزولاً وصعوداً همين كه شخص واهمه‌اش كار كرده ويك موهومي را مي‌خواهد قبلاً اين امر موهوم را يك جا از آن را تخيل كرده. يعني يك نمودي راازامرموهوم راتخيل كرده وبعد تبديل به تحريك واهمه شده يعني شما آن وقتي مي‌بينيد كه بنده قرآن را مي‌بوسم شما ازيك صورت يك امربدون صورت برداشتيد اين كاري كه بنده مي‌كنم صورت دارد شما مي‌بينيد قرآن رامي‌بوسم وقتي تخيل مي‌كنيد صورت بدون ماده مي‌شود اما معنائي كه ازاين برداشت مي‌كنيد يك امرموهوم است . محبت راومحبت شكل ماده ندارد پس اونيكه موجب تحريك واهم مي‌شود منشاء‌خيالي ممكن است داشته باشد . بعضي‌ها اين جوري نيستند فقط عاشق رياست وعلوهستند اين علو را دوست دارند ولي شكل ظاهري هم برايش پيدانمي‌كنند .درست است كه منشاء آن شكل ظاهري است اما وقتي خودشون مي‌خواهند بهش برسند اين امررا ندارند .

مي‌خواهند فقط به چيزي رسيده باشند . يك امرخيالي اول حس بعداً خيالي تحريك مي‌كند واهمه رااما شخص وقتي دارد دنبال مي‌گردد حتماً به اين معني نيست كه لزوماً يك شكل خاص خيالي براي خودش در نظر داشته باشد بلكه خوداون امرموهوم رادوست دارد . مثلاً باشخصيت بودن مي‌خواهد مورد احترام باشد . مورد خاصي هم سراغ ندارد اما از تحقير خودش رنج مي‌برد وفقط مي‌خواهد تحقير نشود. البته جايي هم داريم كه امريست كه بدون اينكه منشاء حسي داشته باشد شروع مي‌كند به تحريك از خود شخص مي‌جوشد. كه اون اصلي‌ترين حركت انسان هست. درجهان خارج ظهورش يك ظهور مادي است. خيالي و وهمي و عقلي و بالاتر از عقل اما اصل قضيه اين نيست . اصل قضيه اين است كه شخص يك چيزي راكه تصورنكرده فقط خود بخود باهاش سنخيت دارد مي‌خواهد ولي هيچ نوع تصورماده ازش نداشته ومي‌خواهد به اون برسد.

چون سنخيت دارد دارد دنبالش مي‌گرده هيچ صورت ذهني هم ازش ندارد . ممكن هست كه مصداقش راعوضي بگيره حتي فكركند ولي اون نباشد شخص به خاطرداشتن يك سنخيت حركت مي‌كند نه اينكه اين حركت ش منشاء‌حسي وحركتي داشته .

چون اون چيزي راكه مي‌خواهد مخيل ومحسوس نيست ظهوري هم در مخيلات ومحسوسات ندارد . اين سئوال رايادداشت كنيد كه آيا همه چيزهايي كه انسان مي‌طلبد بايد منشاء‌خيالي ياحسي داشته باشد اگروهم چيزي را مي‌طلبد منشاء‌حسي وخيالي دارد يا اگر عقل مي‌طلبد يا فوق عقل. فعلاً درهمين سه تا امركه مطالعه كرديم فهميديم كه در مرحله خيال و وهم اين ترتيب هست. مثلاً شخص ضعفي دارد كه مي‌خواهد اين ضعف راجبران كند نمونه خارجي اش راميگرددوپيدا مي‌كند .توي نمونه خارجي اش مي نشيند وفكرميكند كه چكاركند . مثل قدرت پروازدوست دارد پروازكند ازاين محدوديت بدش مي ياد . نمونه خارجي دارد مثل پرنده‌ها لذا به فكرهست كه بتواند يك كاري كند .

ازيك صورت حسي وازيك نيازناشي شده وبعد واداربه ابتكارمي‌كند شخص را. غرض اين است اكثرمردم به شهادت احوال آثاروافعال واقوالشان درمرتبه خيال توق كرده اند وچنانكه گفته‌ايم حيوانات با كوشند وتمدن حيواني دارند نه انساني وهمه گيروداربگيروببند وداد وستدشان بقول ملاي رومي‌دردفترچه مثنوي همانند قلعه گيري كودكان است .

هركودكي كه چيره آيد برسرخاك

توده برآيد ولاخ زند كه قلعه مراست

كودكان ديگربروي رشك برند

يعني چي يعني مثلاً دربچه‌ها وقتي قرارمي‌گذارند كه مثلاً هركس زودتررسيد به فلان جا قهرمان است ورئيس ماست وبرنده است يكي ازآنها زودترمي‌رسد بعد دردرون خودش احساس بلندي واحساس آقائي وبرتري مي‌كند كه من زودتررسيدم به اينجا يامن بيشترپريدم . مي‌گويد كه مردم هم وقتي بزرگ مي‌شوند فقط سن آنها بزرگ شده والا اين كارهايشان شباهت دارد بااون كارهايي بچه‌ها . يك موقع گيراسباب بازي وخوراكي وسازدهني بوده وامروزگوشت مرغ است ماهي وماشين بزرگتروغيره وهيچ فرقي نكرده بچه كه عاشق ماشين كوكي هست وماشين بزرگترنمي‌خواهد وعاشق نمي‌شود براي اين است كه درخودش نمي‌بيند كه حالا سوارآن بشود وقتي درخودش ديد كه مي‌تواند پشت ماشين بشيند ديگرازماشين كوكي خوشش نمي ياد وماشين بزرگتر مي‌خواهد ومي‌رود دنبال آن. مثل قلعه گيري كودكان كه وقتي كودك فاتح مي‌رود وقلعه رامي‌گيرد ديگران مي‌گويند بارك ا‌... خوش بحالش وكاش ماجاي اين بوديم.

وقتي استادم علامه شهواني برايم نقل كه ناصرالدين شاه براي شخصي نامه‌اي نوشت چون نامه بوي ‌رسيد كسانش را خواست و نامه را بخواننده‌اي داد كه بخواند همين كه خواننده نام آن شخص را بزبان آورد شخص مزبوربه اين وآن نگاه مي‌كرد وبادست خود بخود اشاره مي‌كرد وبزبان بومي مي‌گفت مويعني من يعني شاه اسم مرا برده دارد من را می‌گويد و خيلي‌ها از اين امور اگر برايشان اتفاق بيافتد كيف مي‌كنند امروز يك آقائي پيش من آمده بود و با چه نوري مي‌گفت امشب تلويزيون من را نشان مي‌دهد . همين امشب يا هفته‌اي ديگه من را تلويزيون نشان مي‌دهد رفتم يك كنگره و سمينار شركت كردم . خوب سن اين شخص اين را اقتضا مي‌كند بيشتر از اين نمي‌توان از او انتظارداشت . دوست دارد تلويزيون نشانش بدهد وقتي هم نشانش داد يك حظي مي‌برد يك بادي به قبقب مي‌اندازد كه مثلاً حالا بعضي ها بچه‌هاي بزرگترهستند يعني حيوانات باهوشند يعني طرف 30 سال دارد يا 40 سال دارد پزميدهد به زن وبچه اش كه تلويزيون نشانش داد يا صدايش را پخش كردند . برايش خيلي مهم است يا اسمش خورده يك جا يا درروزنامه چاپ كردند . اين ها را براي بچه‌ها مي نويسند درروزنامه مثلاً شاگرد اول معدل 20 براي اينكه لذت مي‌بره وكيف مي‌كند چون بچه ارضاء‌ مي‌شود و درس مي‌خواند تشويق و قاقا خريدن يعني همين . درضمن اين بايد تربيت هم بشود يعني بايد بهش بفهماني كه بالاتر از اين هم هست . نبي اكرم صلي‌الله‌عليه و آله ‌وقتي توي كوچه امام حسن وامام حسين عليه‌السلام مي‌ديد بچه‌ها شترسواري مي‌كنند خوب اينها كه شترنداشتند سوارپيغمبرصلي‌الله‌عليه و آله مي‌شوند . بچه‌ها وقتي حسنين عليه‌السلام شترنداشتند فخر مي فروختند كه ما سوار هستيم وقتي ديدند كه آنها سوارپيغمبرصلي‌الله‌عليه و آله هستند ديدند كه چه مركب بهتري دارند وآنها حسودي كردند كه امام حسن وامام حسين مركب بهتري دارند. آنها ديدند امامان عليهما‌السّلام سوار پيامبر هستند واينها سوار شتر و زمين تا آسمان فرق مي‌كرد و غيرقابل مقايسه بود حسوديشان مي‌شد. يك روز كمين كردند كه مثلاً پيامبر تنها عبور كند اينها توي كوچه جلوي پيامبر را بگيرند و بگويند آقا ما را هم سوار كن آنوقت امام حسن و امام حسين را سواركردي و ما دلمان مي‌خواهد كه سوار شما شويم. يعني از پيامبر همين رامي‌خواهد از پيامبر چيزي نمي‌خواهد جز اينكه برگردد پيامبر سوار شود. پيامبر هم مي‌تواند بگويد به اين بچه‌ها كه بچه‌ها بيايد به روح من برسيد من خيلي چيزهاي قشنگ‌تر از اين هم دارم. ولي مي‌بينيد بچه‌ها فعلاً اين را ازش مي‌خواهند لذا مي‌گويد بيائيد و سوار شويد. اگر فقط عشقتان اين است كه با بدن من ارتباط برقرار كنيد بيايد و ارتباط برقرار كنيد و سوار من شويد و وقتي هم بزرگتر مي‌شوند مي‌بينيم كه پيامبر آموزش مي‌دهد و پدران اين بچه‌ها را وقتي دارد آموزش مي‌دهد نمي‌گويد بيائيد عاشق بدن من شويد مياد به مسائل بالاتر و معشوق‌هاي بالاتري را معرفي مي‌كند. ماهم همين طور. عشقمان اين است كه مثلاً يك شب خواب امام زمان‌عليه السلام را ببينيم و وقتي ديديم كيف مي‌كنيم و پُز مي‌دهيم كه مثلاً ديشب ما خواب امام زمان را ديديم دربيرون هم همين طورهست ما اگر با حضرت ارتباط برقرار كرديم با جسم آن حضرت ارتباط برقرار كرديم. هنراين است كه عاشق روح حضرت بشود و با روح حضرت ارتباط برقراركند و درون حضرت را و كمالات حضرت را بخواهد بداند آئينه خداست صحبت خداست. زيباست و مي‌تواند سنخيت آن دنيائي پيدا كند و اصلاً با بدنش كار نداشته باشيم و به بالاتر فكر كند و بخواهد به بالاتر برسد بهرحال طبقه‌بندي است در اين مسائل و هر كس به اندازه خودش .

در خيالي صلح شان و جنگشان وز خيالي فخرشان و ننگشان

مقصودم اين نيست كه قوه خيال غلط و ناروا است بكله مرادم اين است كه نبايد دراين حدود توقف كرد بلكه جميع قوا از طبع تا عقل وسايل پيشرفت انسان و تور شكار اوست. اگرانسان آنها را نداشته باشد ناقص است بايد آنها را بكارببرد تادرجه به درجه مقامات ومدارج انساني را عروج كند نه درحدي ازآن حدود بماند بقول دانشمند بنام مجيدابن آدم ثنائي غزنوي دركتاب شريف الحديقه الحقيقه.

عالم طبع و وهم و حس و خيال همه بازيچه اند و ما اطفال

يعني بچه‌ها كه دارند باهم بازي مي‌كنند درحد بازي شمشيري كه به هم مي‌زنند شمشير چوبي است يك مقدار بالاتر كه آمد همان اميال خيالي است مثلاً گرفتن ماشين ياپست رياست جمهوري يا وزارت يا گرفتن فلان مملكت . وقتي كه مي‌خواهد بجنگد همان جنگ است اما ديگه چوب نمي‌برد شمشيرآهني مي‌برد يا ذوالفقارياتوپ و تانك مي‌بره وسط اما معشوق خيال است وبعد خواهيم دانست كه انسان را 3 سير است يكي سير مادي طبيعي و دوم سير برزخي مثالي و سوم سير عقلي اول ودوم را نهايت است وسوم بي‌نهايت. يعني سيرعقلي بي‌نهايت است و سير طبيعي و مثالي محدود است. و به يك معني و به يك اعتبار ديگر هر سه سير بي‌نهايتند ماهم زياد معطل نمي‌شويم كه هر كدام ازاين درسها خيلي حرف دارند . چون بعدها بايد برگرديم و با ديد جديدي وارد كتاب بشويم وانشاء ا‌... آنجا شرح وبسط كامل را مي‌دهيم و فعلاً فقط همين كه متن را بفهميم كافي هست .

والحمدلله رب العالمين.